"گاهش" که برسد...

مهلای نازنین برای قسمت اول آیناز مینویسد:

امان از آن هنگام که گاه دوست داشتن فرا برسد...

باران:

یه چیزی گفتی که هر چه کردم نتونستم، انگشتانم رو از لغزیدن روی دکمه های کیبورد بازدارم...
امان از آن هنگام که "گاه" دوست داشتن فرا برسد...اصلا امان از آن هنگام که "گاهی" فرا برسد حالا هر "گاهی" که میخواد باشه، "گاه" چیزی یا کسی، "گاه" هر چیز و هر کسی که میخواد باشه، فرقی نداره، "گاه"که باشه، کار تمومه... ابرقدرت دنیای اطرافت هم که باشی یا ضعیف ترین مور روی زمین، زیباترین و باشکوهترین ذی نفس دنیا یا نازیباترین حجم موجود، در ثروت اگر گوی سبقت از قارون بدزدی یا در حضیض فقر دست و پا بزنی...هیچ فرقی نداره در نگاه پربرکت و گاهی اما بی رحم تقدیر...آن گاه که "گاهش" برسد، چنان در همت میپیچد و اراده اش را جاری می سازد که انگشت حیرت بر دندان تعجب بگزی و ندانی که به کدام سوراخ مفری بجویی از اراده اش...حالا این "گاه" ممکنست هر چیزی باشد...گاهی، "گاه" به شکل مرگ است که می آید و تو را درست در خوشبخت ترین و سعادتمندترین لحظه و ثانیه عمرت در بر میگیرد و با خود میبرد، کاری ندارد که چند چشم گریان بر جای خواهد ماند و یا چند دل دلتنگ، می آید و میگیرد و میبرد...
گاهی دیگر اما "گاه"، در هیئت تصادف می آید...با برادری شاید، در حال رفتن به راه خودتی، در مسیری درست و با تندی ای به قاعده، داری میگویی و می شنوی و میخندی و دنیا را به تمسخر میگیری که ناگهان "گاهش" میرسد، آنهم بیخبر و بیصدا، نه انقدرها هم بی صدا نیست البته، چون "گاهش" با صدای جیغ "مواظب باش، اون دیوانه ست" تو در هم می آمیزد و بعد صدای برخورد و دیگر هیچ...آری "گاهش" آمده و گذشته و تو هنوز بیهوش افتاده ای و خودت، منظورم خود خودت است، همان که دست "گاه" به دامانش نمیرسد، آن خودت هنوز آن بالا بالاهاست و از آن بالا، این یکی خودت را میبیند و اما آرام است و شاد، بدون نگرانی یا غم و یا حتی درد...بعد که میگویند باید برگردی اما، عزم آمدن میکنی که "گاه" آمدن است انگاری و "گاه" رفتن نبوده هنوز...بر میگردی و چشمانت که باز میشود به دنیا، رویشان را پرده ای گرفته که نمیدانی خون است یا اشک و درد آغاز میشود...دردی که چونان گردباد میپیچد توی تمام بودنت و بارانی که از چشمانت فرو میریزند...آری "گاه" ها همیشه می آیند درست همانجا که انتظارشان را نداری، اصلا انگاری از قبل و پیش از تو رسیده اند به آنجا و به آن لحظه و منتظرت هستند...

مثل همان لحظه که "گاه" لرزیدن دلت باشد و "گاهت" بدو بدو تاکسی گرفته باشد و قبل از ماشین پاکزاد خودش را رسانده باشد به اتاق رییس آن اداره و نشسته باشد روی صندلی ریاستی که پشت میز قهوه ای بزرگی بوده و پاهایش را انداخته باشد روی همدیگر و در حال نوشیدن چای دارچینی باشد تا تو از راه برسی و آنوقت در را که باز کنی، آن "گاه" به شکل تارهایی قهوه ای در می آید و  بر چشمانت که نه، بر جانت می نشیند و دلت را به یغما میبرد... آنوقت شاید دیگر هیچ "گاهی" این "گاه" نشود و هیچ دلی این دل، شاید این "گاه" بی تکرار باشد، یگانه و یکتا و لاشریک، چونان که خود خداوند، شاید...

نمیدانم و انگار به قول عسل، تنها خدا میداند...

 

آیناز: "خدا" بلندتر بگو، نشنیدم...

کلاسمهامون با ایناز همچنان ادامه داره و اما جلسه به جلسه رابطه مون بدتر و بدتر میشه چرا که آیناز مدام غیرقابل کنترل تر میشه و دیگه حتی ثانیه ای اونو روی صندلی نمیشه دید و یکی از بچه ها که بیشتر و بهتر از همه میخونه هم گاه گاهی صداش به اعتراض در میاد که تیچر میشه یه لحظه کلاس ساکت باشه؟ و من دیگه واقعا ضعف اعصاب گرفتم ازش...نه دلشو دارم که یه حرکت تند و یا حتی نیمه تند انجام بدم و نه اون، با لبخند و ناز و نوازش کوتاه میاد...عملا رابطه مون حسابی خراب شده و امید بهبودی هم نیست و انگار که اینو میدونه که هی سعی میکنه خودشو بهم نزدیکتر کنه و از روش خودش که البته با روش من و ایده آل من کاملا متفاوته بهم نزدیک بشه و سهمی از نوازش یا توجه من رو داشته باشه...

جاش شده کنار میز و نزدیک من و دستش مدام رو میز و وسایل من و به زور مهارش میکنم که صندلیشو برنداره بیاره بزاره ور دل من و اونوقت بپره بالاش و در حالیکه پاهای کوچیکشو تاب میده، اونم با دامنه نوسان یک متر!!! و تمام زار و زندگی من با تماس کفشهاش، کثیف و خاکی میشن، باهام در مورد همه چی حرف نزنه و ازم در مورد رنگ لاکم نپرسه!!!

تازه خدا نکنه من دست نوازشی بر سر ساینا، یه بچه کوچولوی دیگه کلاسم که درست نقطه مقابل آینازه، بکشم که اونوقت اونم خودشو میرسونه و با هر بهانه موجه یا غیر موجهی نزدیکم وایمیسه تا توجهی اگر نه بیشتر، حداقل به اندازه ساینا دریافت کنه.

ساینا و آیناز انگاری دو تا قطب کاملا متفاوت باشن، که آیناز، گرم و لبریز حس و شور و مهربونیه و دائم به رقص و پایکوبی مشغول، نامنظم و کثیف و شلخته و حواس پرت که هر جلسه من باید دنبالش بدووم و تمام وسایل جا مونده شو بهش بدم وگرنه میره و اصلنم یاد دلش نیست که کجا و چی رو جا گذاشته، کتاباش همیشه خدا پاره پوره ان و چند برگه ای از وسط و جاهای مختلفشون کنده شده و مثلا تو کتابش، صفحه 32 رو که میبینی نمیتونی انتظار داشته باشی که با برگه زدن صفحه 33 رو ملاقات خواهی کرد الزاما!!! و باید انتظار هر صفحه ای رو داشته باشی، به عنوان مثال 37!!!، نه نظارتی بالای سرش هست برای انجام مشقها و تکالیفش و خوندن دروس تدریس شده و نه بازخواستی برای نمره های صفری که میگیره. تمام مسئولیتش انگاری با برادریه که تنها سه چهار سالی ازش بزرگتره و اون موجود هم البته در جای خودش، دراکولاییه که کنترلش گاهی طاقت فرساتر از اینازه!!! خواهر و برادر تو کثیف کاری، شلخته بودن و درس نخوندن گوی سبقت از هم میرباین و اما محمد باز به حکم بزرگتر بودن چند ساله اش و چند تا پیرهم بیشتر پاره کردنش، درسهارو از آیناز کمی بیشتر میفهمه و انگار دقایقی هم، که میشه قسم خورد بیش از ده دقیقه در روز نیست، صرف خوندن میکنه...مثلا مسئول رسیدگی به درس و تکلیفهای اینازم، اونه و ناگفته پیداست که آرزو به دلم میمونه که اون تکلیف هاشو انجام داده باشه یا کتابهاشو اگه گم نکرده باز، با خودش اورده باشه و وقتی هم که از محمد بازخواست میکنم که چرا حواست به خواهرت نیست، با لبخندی موذیانه اذعان میداره که من گفتم و اون اما گوش نکرد و همیشه هم آیناز؛ عکس العملش به این گفته اینه که از خنده ریسه بره و بگه نخیرم نگفتی و اینبار، دوتاشون شروع کنن به زبون محلی به هم چیزهایی گفتن و دست آخرم محمد رو به من آخرین دست و پاشو بزنه که ببینین تیچر، داره میخنده و این یعنی که من گفتم بهش...همیشه خدا دستشون و کیفشون پر از خوراکیای رنگ و وارنگه و این کارو سخت تر میکنه چون نهایتا 3 دقیقه و نیم بتونی آینازو با توپ و تشر اونم البته، وادار کنی که دست از خوردن سر کلاس بکشه و دست اخرم دستان کوچولوش، بی اجازه تیچر، تو کیفش خواهند لغزید و آروم خوراکی رو بیرون خواهد اورد و حالا کاش فقط خودش میخورد و اونم بی سر و صدا و آروم، نه، کمتر پیش میومد که ایناز تنها بخوره چیزی رو، معمولا محمد و گاهیم بقیه بچه ها، سهمی ولو کوچک از شادی های خوردنی آیناز داشتن و سر و صدا هم که دیگه نگو و نپرس که با چه طمطراقی همراه بود اون خوردن ها...

به هر حال سر جمع، مرد میخواد که بتونه این دوتارو جمع کنه و نزاره که کلاس رو با با صداهای عجیب غریب و زمین غلتیدنو انواع و اقسام کارهای محیرالعقول دیگه شون به قهقهرا بکشونن...اما در عوض ساینا، از اون دست بچه هاست که تو صورتش سرما موج میزنه و ادم با دیدنش خدا بیامرزی ای برا قطب شمال میفرسته!!!، چشمایی کم یا بی روح و ساکت و مغرور، همیشه خدا هم یه رژ بچگانه جیغ میزد که بر زیبایی کودکانه ش می افزود، کمتر نگاهت میکرد و حرف هم که سالی یه بار، اونم اگه چیزی ازش می پرسیدم و تو کلاس هم اینور اونور نمیرفت و فقط سر صندلیش وایمیساد، یعنی کیف و وسایلش که تشکیل شده بود از یه عالمه وسایل شیک، تمیز و قشنگ صورتی رو میذاشت روی صندلی و پر پیداست که دیگه جایی برای خودش نبود و برای همین، عادت داشت که سر صندلیش بایسته و تمام درس رو ایستاده گوش و پاسخ میداد... در غایت امر، این دوتا بچه جز در همون پارامتر بچه بودن، شباهت دیگه ای نداشتن که یکی جنگلهای گرم و پرباران استوایی رو در خاطرت زنده میکرد و اون یکی اما توده های یخ شناور قطبین رو جلو چشمانت می اورد...و جالبترین نکته ای هم که در مورد اون دوتا موجود کوچولو وجود داشت این بود که ساینا اصلا ادم تماسی ای نبود و تمایلی به نوازش نداشت و خودشو کاملا دور نگه میداشت و علاقه ای هم به نزدیک شدن به میز و صندلی تیچر و یا سایر بچه ها نداشت و اما ایناز...و من نمیدونم چرا خودازاری داشتم انگاری که سرما رو به گرما ترجیح میدادم...حالا که خوب فکر میکنم میبینم این یه کلیته تو زندگیم انگاری که هر چیز سرد و یخی میتونه منو به خودش جذب و جلب کنه، نمونه بارزشم همین دکتر شهراد...مگه نه اینکه دیدن موقهوه ای هم آدم رو درست ورمیداشت میبرد میذاشت یه جایی که چشم باز میکردی میدیدی، یه سورتمه با چند تا اسکیمو از کنارت رد شدن و برات دست تکون دادن و حالا تو میمونی که به چه زبونی بهشون بگی، داداش قربون دستت پتو اضافی ندارین؟!!!

کلاسها کماکان ادامه داشتن و البته که بیشتر شبیه میدون جنگ سردی بودن بین من و ایناز و بدین گونه بود که هر بار بعد اون 60 دقیقه کلاس، انگار که دسته فیلهای وحشی از روم یه بار و نیم !!! رد شده باشن، له له بودم و دیگه انرژی ای برای کلاس بعدی نداشتم، یعنی در واقع یه دونه ایناز برای یک روز یه آدم بالغ ، کاملا کافی و وافی بود...

هر روز اما سعی میکردم، یه بازی براشون ببرم که هم کلاس از حالت جدی و آموزشی کمی خارج بشه و بچه ها خسته نشن و هم کمی در گذشتن وقت به خودم یاری رسونده باشم چرا که متکلم وحده بودن سر این کلاس و در ضمنشم هر دو ثانیه و نیم یکبار، گفتن یه جمله آیناز دار، مثلا آیناز بشین لطفا، یا آیناز خوراکیتو بزار برای بعد کلاس یا حتی ایناز به وسایل روی میز من دست نزن یا انواعی از جملات مشابه، اصلا ممکن نبود ...یکی از محبوبترین بازیهایی که در دسترس بود و بچه ها هم ازش استقبال میکردن یه بازی ای بود بنام "هایدینگ" که به معنای مخفی کردن بود. سیستم ساده این بازی این بود که 6 تا شی نعلبکی مانند که به 6 رنگ مختلف بودن و یه سری هم لوح های کوچولو وجود داشتن که روی هر کدوم شکلی بود و زیرشم اسم اون شکل... نعلبکی مانندهای رنگی رو باید میزاشتی روی میز و زیر هر کدوم یه دونه لوح میکاشتی یا در واقع پنهان میکردی، البته بعد از اینکه شرکت کنندگان، یه بار نگاه کردن و سعی کردن تا اسامی لوحها رو حفظ کنند و رنگ پوشاننده اونها رو بخاطر بسپارن...بعد دایس یا همون پنیری که هر ضلعش حاوی یکی از رنگهای نعلبکی هاست، انداخته میشه و هر کسی که دایس رو پرتاب کرده باید بگه زیر کاور مربوط به اون رنگ چه لوحی قرار گرفته...

یکی از همون روزهای خسته کننده و کسالت بار کلاس آیناز اینا، بازم هر چی قفسه هارو نگاه کرده بودم، چیزی نیافته بودم و دست آخر مجبور شده بودم، رضایت بدم به همون بازی تکراری و با خودم فکر کنم که خوب کلماتش  هربار تغییر میکنن پس تکراری محسوب نمیشه!!!

بازی رو میزنم زیر بغلم و از پله ها سرازیر میشم و کمی بعد توی کلاس هستم و طبق معمول اول از همه  قبل از هرکاری باید میز و صندلیمو که در تصاحب آینازه پس بگیرم و جواب این جمله "من میخوام پیش تو باشم" اونو با نمیشه عزیزم و هر کسی باید سر جای خودش بشینه و موقع بازی میتونی بیای اینجا،بدم ...با لبهای برچیده، میره سمت صندلی خودش و دیری نمی پایه که راهی صندلی های مجاور میشه برای انجام هر چه بهتر رسالتش که بر هم زدن آرامش کلاسه...به هر جون کندنی هست، کارهایی که باید انجام بشم رو انجام میدم و نوبت به بازی میرسه و همه دوان دوان میان سر میز من چون قرار گذاشتیم بازی ها همواره اون جا برگزار بشن...

چند تا لوح جدا میکنم که نام حیوان هستند، نعلبکی های رنگی رو میزارم روی نیمه شون تا بچه ها بخاطر بسپرن اسامی رو و دو بار از روی تمامشون براشون میخونم و بعد با کمک خودشون و البته دستای آیناز که نمیدونم چجوری همزمان روی تمام کاورها سر می خورن، همه چیز سر جای خودش قرار می گیره. از ساینا شروع میشه بازی و دایس پرتاب میشه و رنگی و حدسی و نتیجه ای...همه میندازن و هیچ کس صحیح پاسخ نمیده و نهایتا نوبت به اون زلزله کوچولو میرسه و دایس رو قل میده سمت من و رنگ قرمز نقش میبنده تو چشمای هممون...مطمئنم که نمیتونه جواب بده چون ظاهرا این دست اسامی حیوانات براشون سخته و حتی دیگرانی که از ایناز بزرگتر بودن و بهتر کلمات رو میدونستن هم نتونستن پاسخ بدن و همین گواه این حقیقته که احتمال پاسخ دادن درست ایناز، یه عددی کمی کمتر از صفره!!!

من دارم با بقیه بچه ها حرف میزنم و تایمی رو به ایناز دادم تا فکر کنه و جواب بده که صدایی میشنوم...نگاه میکنم و این تصویر تو دهنم نقش میبنده: آیناز چشمای درشتش که زیر اون انبوه موهای فرفیش پنهان شده رو بسته و سرشو کج گرفته به سمت خلوت کلاس و انگار که داره با خودش حرف میزنه، آروم زمزمه میکنه:

"خدا" چی؟ بلندتر بگو نشنیدم...

برای لحظه ای مبهوت میمونم و لب زدنم ناخواداگاهه به این جمله که: آیناز چی گفتی؟

و آیناز که با چشمان روشنش بهم خیره میشه و تکرار میکنه شنیده هامو...

"داشتم به خدا میگفتم، چی گفتی؟ بلندتر بگو نشنیدم..."

دلم یه چیزیش میشه، چیزی که شبیه لرزشه، از همون دست چیزها که زیاد پیش نمیاد که تجربه ش کنی و اما تجربه اگر کردی و اتفاق اگر افتاد، اون لحظه، انگاری ثبت میشه یه جایی از حافظه ی روحت، اونم با خودکاری که تا چشم کار میکنه، گذشت زمان، حریف جوهرش نخواهد شد...اصلا دلت که بلرزه، حالا مهم نیست برای چی یا کی یا کجا یا چه زمانی، به هر شکل و شمایلی که بلرزه، اون لحظه نابه، اصل اصل، میتونی همونجا چشماتو بندی و دعا کنی، یا آرزو...درست شبیه لحظه باریدن بارون یا روشن کردن شمع یا فوت کردن شمعهای روی کیک تولد...انگاری خدا اون موقع ها میاد میشینه چهار زانو روبروت و دستاشو میزنه زیر چونش و زل میزنه بی محابا تو مردمک چشمات و نه زبونتو، که چشماتو خوب خوب میتکونه تا تمام حرفاش بریزه بیرون...

هنوز گیج اون حرف اونم با اون لحن ساده و بی محابای آیناز و لرزش نامحسوس خودمم که لب میزنم که خوب بگو چیه لوح زیر کاور رنگ قرمز... صدای خنده ای و متعاقبش، کلمه ای...انقدر محکم و با اطمینان گفته بود "شیر" که با خودم فکر کرده بودم این اطمینان از کجا اومده؟ یادم نمیاد تو زندگی هیچوقت تونسته باشم به کسی تا بدین حد اعتماد کنم و نه حتی به خودم...دستم میره سمت نعلبکی قرمز و بلندش میکنم...

نقش سلطان جنگل با چه جلال و جبروتی میهمان مردمک چشمانم میشه... انگاری هزار هزار کبوتر رو با هم تو دلم آزاد میکنن و همه با هم بال میزنن و بال میزنن، بی انتها...

لختی طول میکشه تا بتونم تارهای صوتیمو به ارتعاش دربیارم به این کلمات که: 

از کجا فهمیدی؟

جواب ایناز که با خنده در هم آمیخته:

خدا بهم گفت...

ازش تشکر کن، درست گفته بهت...

خدا که اشتباه نمیکنه تیچر...

سکوت...

..............

دلم تنگ میشه، بیشتر از همیشه، اصلا نه برای هیچکس و هیچ چیز که شاید تنها برای شنیدن...برای مطمئن و محکم شنیدن، برای شبیه آیناز، شنیدن...یادم میاد که خیلی وقته نشنیدم یا خوب نشنیدم یا با طعم تردید بوده شنیده هام، نمیدونم، هر چی که بوده، به دلم ننشسته و حالمو خوب نکرده...چقدر دلم میخواد بشینم و بشنوم، درست و حسابی آنهم، انقدر حسابی که برگردم و مطمئن، به خودم و به همه هستی، در جواب تمام سوالات دنیا، بگم "شیر..."چنان شیری که عاری از هر شک و شبهه ای باشه و اونوقت دنیا که پوشش رنگی رو کنار میزنه، مات بشه و بگه از کجا فهمیدی و من بگم...خدا، میشه دل بکنی از قصر باشکوهتو فرشته های رنگ و وارنگتو و بیای چندی اینجا، پیش بارانی که دلش تنگتر از تنگه و بشینی رویروش و اون زل بزنه بهت و تو فقط حرف بزنی؟ از همه چیز و همه جا، اصلا هر چی که دلت خواست، از اخبار تازه قصرت یا قصه آخرین آفرینشت و یا حتی آخرین کودکی که نزدیک بود از روی تاب سر بخوره پایین و تو دوان دوان خودتو رسوندی و دستان پربرکتت رو پهن کردی روی زمین تا روی اونها فرود بیاد...بگی و بگی، به اون اندازه که باران اونقدری خاطرش آسوده بشه و دلش شاد که  آروم خوابش ببره و خواب پربارانترین روز پاییزی رو در پر خش خش ترین جاده زمین ببینه، جوری که هیچ کابوسی رو یارای دست یازیدن به ساحت خوابش نباشه...حتی کابوس بیداری...

خدا داشتی میومدی، سر راهت کمی باران بیار با خودت، اینجا عجیب قحطی باران شده، اصلا یه چند تا ابر باران زا، اونم از اون خیلی باران زاهاشو از ابرستان آسمون بچین و قایم کن تو جیبات تا آناهیتا، الهه بارندگی، خاطرش مکدر نشه و بعد بیار میخشون کن بالای سر این زمین و سرزمین، تا اونقدر ببارن که باران خیس باران بشه...اخه تو این قحطی باران، ادم میمونه چجوری و رو به کدوم قبله دعا کنه... اصلا بیا اینجا، بشین اون روبرو و اون باران بباره و این باران دعا کنه و اونوقت تو بلند بلند آمین بگو... میدونی آخه شوخی که نیست، تو اگه آمین بگی دیگه اون دعا، دعا نیست که، استجابت محضه...

آیناز: دیکته ای که می طپید...

اون روز بچه ها دیکته داشتن، اولین بار بود و هنوز نمیدونستم که کدومشون چقدر خواهند تونست که اون کلمات رو به درستی بر روی کاغذ نقش بزنه. با سختی و مشقتی زیاد، آیناز رو برای تنها چند دقیقه کوتاه و گذرا مینشونم روی صندلی و اولین کلمه رو بلافاصله میگم تا قبل از اینکه بتونه باز به خودش پیچ و تابی بده و بلند بشه بره سر صندلی  بچه های دیگه، کلمه رو گفته باشم تا شاید روی صندلیش دووم بیاره...

میبینم که سرش پایینه و چیزهایی مینویسه برای خودش و اما چون فاصله مون زیاده، درست نمیتونم بینم و بفهمم که چی داره مینویسه و فکر میکنم که لابد بعضی از کلمات رو میدونه و این امیدی هرچند ضعیف و نحیف تو دلم بوجود میاره که میتونم چیزهایی یادش بدم و اونو دستخوش پیشرفتی هرچند ناچیز کنم...تا آخر دیکته همچنان سرش روی برگه است و البته منم مسلسل وار کلمات رو ادا میکنم تا مبادا سر از روی کتاب برداره و باز چالشی ایجاد کنه...

دیکته تموم میشه و کلمه آخر رو که میگم، میشینم تا برگه ها رو بهم تحویل بدن و همه میدن و اما آیناز هنوز سرش پایین رو برگه شه و داره مینویسه و من تعجب میکنم که شاید انتظار داشتم که بعضی از کلمات رو بلد باشه اما دیگه نه انقدری که وقت کم بیاره و وقتی همه بچه ها تموم کردن و دادن برگه هاشون، اون هنوز درگیر نوشتن باشه!!!بازم با خودم میگم شاید یک یا چند کلمه رو جامونده و حالا داره جاهای خالیشو پر میکنه...کمی صبوری میکنم و اما بازم که بیشتر طول میکشه، با خنده، میگم آیناز جان نمیخوای برگه تو بدی احیانا؟ و اون همونجور که سرش پایینه، حتی سر بالا نمیاره و میگه هنوز تموم نشده!!!ضایع میشم حسابی و اما از رو نمیرم و میگم مگه چی داری مینویسی؟ میگه دیکته!!! دیگه میزان کنف شدنم اونقدری زیاد هست که ادامه ندم و سکوت کنم و منتظر بشینم تا آیناز خانم خودش تصمیم به دادن برگه ش بکنه و بعد انتظاری چند دقیقه ای، میبینم که آیناز با قیافه ای شبیه جدی!!! میاد و برگه شو که یه "یک سوم برگه پاره پوره" است میگیره طرفم و بعدم میره طبق معمول سراغ صندلی های بچه های دیگه و رقصیدن تو کلاس و به هم ریختن هر چیز و همه چیز...

خیلی فضولیم گرفته که حاصل اون همه دقت و وقت بی سابقه ای که آیناز برای نوشتن اون دیکته صرف کرده، چی میتونه باشه و برای همین رجوع میکنم به برگه ش و تصویر بالا تو مردمک چشمانم نقش میبنده...

.............

جایی میخونم:

جیب آن پیرهن قهوه ایت را تو بگرد

دل من پیش تو جا مانده، گمانم آن روز...

و با خودم می اندیشم چه جالب، انگار فقط من نبودم که دلمو پیش کسی جا گذاشته بودم که نسبتی اعجاز گونه با رنگ قهوه ای داشت...اصلا تقصیر این رنگه که انگاری نمیشه با دلت، ازش به سلامت عبور کنی...حالا باز اون تو جیبش جا گذاشته و میتونه راحت بگرده پیداش کنه و امیدوار به پس گرفتنش باشه، چون معمولا پیرهنا زیاد جیب ندارن، نهایتا دوتا... ولی بیچاره باران که حتی نمیدونه کدوم یکی از اون تارهای قهوه ای وحشی، پیچیدن به دست و پای دلش و به غنیمت گرفتنش...تنها میتونم بشینم و آرزو کنم که آرایشگرش اونقدری ماهر باشه که دل رو از مو تشخیص بده و دلمو کوتاه نکنه...اخه دل، تنگ ممکنه بشه اما دل کوتاه کی شنیده؟

آیناز: گاه دوست داشتن آیناز که فرا برسد...

میخواستم ادامه داستان موقهوه ای را بنویسم امشب و اما اتفاقی می افته از اون دست اتفاقات این روزها که شبیه همه چیز هستند بجز اتفاق، اتفاقاتی که ماهیتشون جوریه که من دوست دارم اونها رو معجزه صدا کنم...

میون کلاسهای متعدد و شاگردان رنگارنگ با سنین مختلفی که داشتم، عروسک کوچولویی بود بنام آیناز... آیناز با برادرش میومد و حدود 7 سال داشت...جلسه اول کلاسمون همه چیز خوب پیش رفت و حس خوبی بینمون وجود داشت ولی از جلسه دوم تازه ماجرای آیناز شروع شد...

جلسه دوم انگار اون میزان خجالت و کم روییش که قبلا باعث میشد، بشینه رو صندلیش و گوش بده، ریخته شده بود و تمام مدت تو کلاس در حال رقصیدن و آواز خوندن و از سر کلاس رفتن به ته کلاس بود...یه پیرهن عروسکی قشنگ پوشیده بود و با اون دامن توری چین چینی سفید کوتاهش، حتی برای دقیقه ای، صندلی رو تجربه نمیکرد...چند باری با لحنی کاملا دوستانه و لبی پرخنده بهش تذکر دادم و ازش خواستم که زمان درس دادن و پرسیدن رو باید بشینه و اونوقت در تایم استراحتی که میدم، میتونه به فعالیتهای بازیگوشانه ش بپردازه ولی گوشش بدهکار نبود و حتی ذره ای تغییر در روندش ایجاد نشد...چند دفعه بعدی طبعا با جدیت بیشتر و حذف هر گونه خنده یا لبخندی بیان شدن و نهایتا وقتی اونها هم راه به مقصد و مقصود نبردن، ناگزیر به استفاده از گزینه متعاقب بعدی که بیان به شیوه کاملا جدی و خشک بود، شدم...

در مجموع بچه هارو دوست دارم و اصلا برام راحت و یا خوشایند نیست که بخوام به این طریق روحیه ظریف و لطیفشونو در هم بشکنم اما گاهی بعضی چیزها به خواست آدم پیش نمیرن و تو ناگزیری به انجام ناخواسته ت...هر بار که بهش تذکری خشک میدادم، برای تنها کسری از ثانیه شاید توی خودش فرو میرفت و خنده از روی لباش و برق از چشمانش جمع میشد ولی دوباره، به ثانیه نکشیده بود که انگار ذهنش کلا از همه چی و از لحظه قبل پاک میشد و رو از نو و روزی از نو... همه دردم این نبود که نمینشست و خودش گوش نمیداد و طبعا چیزی هم یاد نمیگرفت، نه، که اگه این بود فقط، با خودم حساب میکردم که خوب، نهایتا حتی یه کلمه هم یاد نمیگیره و نمیتونه بره سطح بالاتر، اما معضل اصلی این بود که آیناز شده بود مخل آسایش و سکوت کلاس و سر تمام صندلی ها میرفت و تمام بچه ها رو هم به هم میریخت و یا به بازی وا میداشتشون و یا صدای اعتراضشونو به اون همه نویز تو کلاس بلند میکرد و این دیگه قابل تحمل نمینمود که مدرس، یکی از اولین و اصلی ترین وظایفش تامین سکوت و آرامش کلاسه و اگه نتونه این مهم رو به انجام برسونه، نه تقریبا، که تحقیقا و قطعا اون کلاس و اون ترم محکوم به شکسته...

خلاصه که از تمام نیروم استفاده کرده بودم تا بدون خون و خونریزی!!! آیناز رو بشونم سر جاش و محیط امنی برای سایرین ایجاد کنم و هر چه بیشتر کوشیده بودم کمتر موفق شده بودم و این باعث شده بود در دل ازش خشمگین بشم و ذاتا هم که بچه هایی که مودب مرتب میشینن و هیاهو ندارن رو ترجیح میدم و حس خوبم فقط معمولا نسبت به اونها بوجود میاد بنابراین، با این تفاسیر میشه حدس زد که حس مثبتم نسبت به آیناز به منفی گراییده بود و دیگه هم نمیتونستم تغییر محسوسی توش ایجاد کنم، حتی اگر میخواستمم نمیشد انگاری...

به هر صورت و با هر جون کندنی بود اون جلسه به پایان رسیده بود و بچه ها آماده رفتن شده بودن که دیده بودم آیناز اومده جلو میز وایساده و زل زده با اون چشمان براقش به من و لب واکرده که:

تیچر میشه یه چیزی بگم؟ 

با همون کدورت و دلزدگی نهفته ی نو ظهوری که هنوز تو دلم نسبت بهش داشتم، حتی نگاهشم نکرده بودم و در همون حال که داشتم وسایلمو جمع میکردم گفته بودم بگو...و صدایی اومده بود که: 

من تورو خیلی دوست دارم...

خشک شده بودم تو جام و اینبار نگاهش کرده بودم و فکر که کرده بودم اشتباه شنیدم، پرسیده بودم چی گفتی؟ 

نگاه در نگاه اون یه جفت چشم شفاف که انگار یه آسمون ستاره نقره ای چشمک زن رو تو خودشون قایم کرده بودن، دوباره عین همون جمله رو شنیده بودم ... و مطمئن شده بودم که اون خشم و دوست نداشتنی که انگار من به اون عروسک پرهیاهو منتقل کردم، تمامش اما تبدیل شده به دوست داشتن تو دلش و سر خورده روی زبونش...

همونجور مبهوت نگاهش کرده بودم تا خداحافظی کرده بود و رفته بود و اما من در اندیشه که چرا باید بیاد، اونجا وایسه و لب باز کنه به دوست داشتنی اینچنین ساده و بی ریا، اونم دقیقا همون وقتی که من قبلش لباس رزم پوشیدم در مقابلش...

اون لحظه ذهنم از تقابلی که توی کلاس با آیناز داشتم اونقدری خسته شده که فکر کردن به اینکه در مقابل این فرشته کوچولویی که میونه خوبی با صندلی و آروم و قرار نداره، چیکار باید بکنم و چه رفتاری باید در پیش بگیرم، رو موکول میکنم به زمانی در آینده، شاید فردا و یا فرداها...

..........

با خودم اما می اندیشم، میشه رفت به موقهوه ای گفت: ببخشید آقا میتونم یه چیزی بگم؟ و در جواب بفرمایید احتمالی اون گفت: آرزو اگر کنمت، برآورده شدن بلدی؟

از فکرش، همزمان لبخندی و زهرخندی بر لبانم مینشینند، یکی عبور می کند و میرود که گذراست و آن یکی اما میماند که خاصیتش چنین است، پادزهر میطلبد برای رفتن...چه دیوانه خانه ای شده دل باران که زهر و پادزهر یکی شده اند اینبار...

داستان موقهوه ای (قسمت سی و ششم)

اگه کسی میدید راه رفتنمو دست به دیوار گرفتنمو تو اون راهرو هزار توی بی انتها که نفسم توش گرفته شده بود و رها شده بودم و از پا افتاده بودم و ...حتما فکر میکرد با خودش آخی طفلی مریضه یا یه مثلا پاش آخی شده، آره، شده بود، اما نه پای جسمم، که پای روحم...نمیدونستم وقتی روح آدم رو یه زمین یخ زده لیز که هیچ علامت هشداری هم نداره، سر میخوره یهو و با سر میاد رو زمین و پای روح آدم که در میره از جاش، اونوقت جسم آدمم نمیتونه دیگه درست راه بره و باید دستاشو بگیره به دیوار و قدمهای کوچیک کوچیک برداره مبادا قدمش اونقدری بزرگ باشه که اولین پارو که تکون داده بود، دومی اما نتونه پی ش بره و ادم بمونه وسط اون دو تا و بخوره زمین، آره، آدم باید در این حالت کلا قدمهای کوچیک برداره، اصلا نه این حالت که آدم همیشه باید قدمهای کوچیک برداره همونطور که لقمه های کوچیک برمیداره، آخه وقتی لقمه حتی یه ذره بزرگتر از دهنت باشه، دو سه حالت بیشتر نداره...

اولین و محتمل ترین چیزی که اتفاق می افته اینه که میبریش بالا و بعد دهنتو اندازه غار علی صدر باز میکنی، یعنی کلا تا اونجایی که اون استخونهای دسته هاونی شکل کندیل ت توان چرخیدن دارند تو محل قرار گیریشون ، و بعد به یه جایی میرسه که دیگه هر چی زور بزنی، بیشتر از اون باز نمیشه، اونوقت لقمه رو میاری نزدیک و یه بررسی و براورد کوچیک و بعد میبینی که نه، همون نخوریش سنگین تری و در حالیکه هنوز دلت و هر دو تا چشمت دنبال اونه، میزاریش اما زمین و لعنتی هم بر دل سیاه شیطون میفرستی و بلند میشی از اون صحنه دور میشی که وسوسه ها ازت دور بشن چونان یوسف که از دامان زلیخا...این، احتمالا شریف ترین و شایسته ترین مسیریه که می تونه برگزیده بشه ...

انتخاب دوم میتونه این باشه که شما تصمیمتونو گرفتین که به هر ترتیب و شکلی اون لقمه رو تناول کنین و از تصمیتونم قرار نیست کوتاه بیاین، پس راه حلی که به ذهنتون میرسه اینه که اون لقمه رو کوچیک کنین، یعنی اونو اگه قابل تقسیم باشه، تقسیمش کنین به چندتا جزء کوچیکتر و بعد دخلشو بیارین، راهی منطقی به نظر میرسه اما به شرط ها و شروط ها، میدونین اساسا بعضی لقمه ها قابل تقسیم و کوچک شدن نیستن، مثلا یه چیز یه دست یکپارچه ان و شما اگه خودتونم به هزار قسمت مساوی تقسیم کنین، امکان تفکیک اونارو ندارین و مساله دیگه ای هم که پیش میاد اینه که با تقسیم، اون لقمه اصلی تغییر ماهیت داده و دیگه اون چیزی که اول بوده نیست و البته که این موضوع در ابعادی مطرحه که شاید ما اصلا متوجه تغییر ماهیت اون نشیم و فکر کنیم که همون طعم و بو رو داره ولی در مضامین فلسفی، "این" دیگه "اون" نیست...این راه هرچند به اندازه اولی شایسته و شریف نیست اما بازم قابل پذیرشه، که توان آدمی محدود و اما حرصش بی انتهاست...

اما امان از سومی... بازم ما عزممونو جزم کردیم که الا و للا که این لقمه امروز باید از جهاز هاضمه ما عبور کنه و لاغیر پس با علم و یقین به اینکه خیلی بزرگه ولی بازم از رو نمیریم و اونو میزاریم که نه در واقع فرو میکنیم تو دهنمون که حالا شبیه دهن اسب آبی بازش کردیم و هر چیشم که مونده بیرون رو با فشار دست و گاهیم پا!!! میچپونیم داخل و درشم که بسته نمیشه با دستمون میگیریم نقدا و خلاصه یه جورایی با استفاده از همون قانون سوار شدن مترو ایستگاه امام، این لقمه هه رو میهمان سیستم گوارشمون میکنیم...بنظر راه حل هوشمندانه و موثری میرسه اما این فقط به نظره و در واقع،  چیزی که رخ میده اینه که اولا کلی از خرده ها و حتی گاها تیکه های اون غذاهه میریزه بیرون و حیف و میل میشه و ظاهر بسیار بدشکلی هم روی میزمون و هم توی صورتمون ایجاد میکنه که حال آدمهای اطرافمونو از ما و اون خوراکی و میزمونو و کل زار و زندگیمون اصلا ،به هم میزنه، تازه این اصل ماجرا نیست و جویدن درست و اصولی اون حجم مازاد، محدودیت بعدیه که خیلی زود سر و کله ش پیدا میشه و قطعا راه حلی هم نداره جز سر هم بندی کردن و نصفه نیمه جویدن که خوب ناگفته پیداست آغاز سلسله ای از مشکلات آتی خواهد بود و باید در ساعات آینده منتظر شمار وسیعی از دردها و ناراحتی ها باشیم که حائز اهمیت ترینشونم، درد و سوزش شدید معده ست و بهتره که همون موقع که این آپشن آخری رو انتخاب میکنیم، بریم همزمان شربت رانیتیدین و چنتا قرص و شربت دیگه م بگیریم از داروخونه و بزاریم کنار دستمون...و تازه اینایی که گفتم غیر از اون مشکلات و زخم هایی هست که بعدا، شاید چند سال بعد، دمار از روزگار معده مون درخواهد اورد...در کل میشه گفت این میتونه کثیف ترین و چندش ترین نوع انتخاب محسوب بشه...

اینارو گفتم که بگم تو زندگی همیشه باید نگاه کنی که چی به چی میخوره و چی نمیخوره و بعد رجوع کنی به جدول ضرب زمان کودکی هامون و به یاد بیاری دو دو تا چند تا میشد... البته من اصلا و ابدا منکر این نیستم که گاهی دو دو تا میتونه بجای 4 بشه 3.85 یا سورپرایزتون کنه و بشه 5 و یا حتی خیلی بخواد بهتون حال بده و  تحویلتون بگیره، ییهو یه رفتار 6.2 گونه از خودش نشون بده، آره همه اینا ممکن و محتمله اما روتین و مرسوم نیست یعنی در واقع معمولش همونه که معلمهای کلاس اولمون به زور کردن تو مغزمون...البته جدیدا یه سری مباحثی مطرح شدن که همه چیز تو ذهن آدمه و این انسانه که اتفاقات رو خلق میکنه و هر چی بهش فکر کنی همون میشه و ...نمیدونم والا، شاید آدمایی باشن که تو ذهنشون دو دو تا یه عددی میشه خیلی بیشتر از اون چیزی که ما می پنداشتیم مثلا یه چیزی حول و حوش 89 یا یه ذره کمتر یا بیشتر که اگه حقیقت داشته باشه و اون آدمها واقعا وجود داشته باشن، قطعا موقهوه ای هم یکی از اوناست، آخه عجیب حس میکنم 4 من اصلا رنگ و بوی 4 اونو نداره، انگاری مال منو داده باشن دست یه محصل اکابر که تازه نوشتنو یاد گرفته نوشته باشه و مال اونو میرعماد خطاط...یا مال من به لهجه دالغوز آباد سفلی نوشته شده باشه و مال اون اما به زبان فرانسه!!! به هر حال اونقدر میدونم که 4 اون اصلا اون عدد بعد از 3 من نبود، شاید 77 ی بود که جامه اش را اشتباه پوشیده بود...

یاد دلم باشد اگه روزی موقهوه ای رو دوباره دیدم برم جلو بگم ببخشید آقا میشه جدول ضرب را، یکبار از اول تا آخرش را، از حفظ بگین؟ اونوقت دقیقا عین همون را از بر میکنم، خدارا چه دیدی، شاید 4 من هم تغییر شخصیت داد و رنگ و بویی 77 گونه گرفت...چقدر سوال و حرف دارم اگر ببینمش...کاش همه اش به یاد دلم بماند، اصلا بهتر است همه را بنویسم گوشه کتابی، دفتری چیزی تا نکند از یاد دلم برود و ببینمش و هیچ نگویم...ببینمش و دوباره ساکت شوم...ببینمش و دوباره فقط از پشت پرده ای شفاف که چشمانم را پوشانده نگاهش کنم و نگاهش کنم در سکوت، آنقدر که خسته شود و کلافه، و دوباره ول کند برود، برود و تنها صدای تق تق کفشهایش بماند و من و راهرویی بی انتها و تاریکی ای بی پایان و سرمایی نامهربان...آره، باید با خودکار هم بنویسم، آخه میدونی، گذر زمان حریف گرافیت مداد هست اما جوهر خودکار نه و خوب، ممکنه خیلی طول بکشه تا موقهوه ای رو ببینم، خیلی ای به وسعت هرگز...

..........

کشان کشان تن بی رمقم رو هدایت میکنم به سمت کلاس و نزدیک در ورودی، باز هم دستی به مانتو و شلوارم میکشم تا اگر گردی یا خاکی از آن هنگامه ی میدان نبرد ناجوانمردانه باقی مونده، زدوده بشه و طبیعی جلوه کنه همه چی، آره خوب، طبیعی هم بود..اون خیلی طبیعی اومده بود و خیلی طبیعی در مورد بچه هاش سوال کرده بود و باران هم طبیعی رفته بود و مقابلش وایساده بود و خیلی طبیعی همونجا نفسش بند اومده بود و  و بسیار طبیعی صداش رفته بود و در نهایت، طبیعی تر از هر طبیعی ای در هم شکسته بود و خرد و تبدیل به توده ای غبار شده بود...همه چیز طبیعی مینمود و تنها چیز غیر طبیعی شاید فقط این بود که یه جایی از روحم انگار درد میکرد، از آن دردها هستند که نه میکشند، نه زیادند، نه بزرگن، نه هیچ چیز مطرح دیگر اما هستند، همانجا که دستت هم بهشان نمیرسد که دست بکنی حداقل لمسشان کنی یا مثل سوختگی ها، یه عالمه خمیردندان بمالی رویشان به امید تاول نزدن، یا هیچ کاری هم که نتوانستی بکنی، اقلکن بوسشان کنی شاید خوب شدند...نه هستن و بزرگ و کشنده هم نیستن اما عجیب درد دارن، انگاری عمقشان زیاد باشد به جای طول و عرضشان، یا نمیدانم شاید دردها هم مثل سوختگی ها درجه دارند و مثلا درد نوع اول، درد نوع دوم و غیره داریم، اگر اینطوری باشه، درد اون لحظه من نوع خیلی اُم بود...

 از خاکی نبودنم که مطمئن شدم، وارد کلاس شدم و چشمم افتاد یا شایدم انداختمش روی عسل...چقدردلگیرش بودم، چقدر میتونست فرصتی برای خوب شدن حالم بخره و اما نکرد...چقدر میتونست بیاد و دستمو بگیره و ببره یه جای دور از موقهوه ای قایمم کنه تا لرزشم آروم بشه و صدام دوباره متولد بشه و چشمام خشک بشن و پاهام جون بگیرن و یا دست کم بیاد و به بهانه سوالی و یا حرفی لحظه ای بگیرتش به حرف، مثلا بیاد و بگه راستی دکتر، اون برگهه بود اون روز دادین امضاش کنم، امضاش کردم یا اون مورده بود گفتین پیگیری کنم، پیگیری کردم، نمیدونم یه چیزی و هر چیزی که لحظه ای اون چشم از باران برداره تا باران نفس بگیره و صدا...آره تنها کسی که میتونست لباس غریق نجات بپوشه و باران رو از غرق شدن تو اون همه دریای نامهربان دوست داشتنی نجات بده فقط عسل بود که مگه کسی بود که بتونه، حالا یا جرات کنه یا دلش بیاد که ساز مخالفت با عسل رو کوک کنه، دیگه موقهوه ای که جای خود داشت که قطعا و یقینا عسل رو چونان یک دوست صمیمی دوست داشته...

ولی کاری نکرد و نشست و دستانش رو روی دستانش گذاشت و تماشا کرد، تو گویی یه فیلم سینمایی یا انیمیشن رو...حالا اصلا گیریم که کار درستی کرد، دیگه این همه شباهت رو کجای دلم بزارم آخه...تو این شرایطی که من هنوز از سکر اون راهرو لعنتی و اون اتفاقات لعنتی بیرون نیومدم چرا عسل یاداور اون لعنتی ترینه و این همچون نمکی که بپاشن روی زخمی، اونو دم به دم تازه نگه میداره...هر بار که این زخم میره تا دلمه ببنده، دیدن اون باعث میشه دوباره سر باز کنه و جریانی از خون  شره کنه به همه جا...

فقط یکبار و اونم در همون اولین قدمم به کلاس وایمیسم و چشم تو چشم عسل میدوزم و تمام دلگیریمو مییریزم تو چشمام و عسل اما پره از لبخند، انگار که ضیافتی بوده باشه تو دلش، تو گویی درد تمام این دوست داشتن نصیب من بوده و شادی عمیق و لذتش قسمت عسل که اینچنین چشمانش برق میزنن از شوق...شک و شبهه ای ندارم که همه چیزو میدونسته و میدونه و اگرم کوچکترین نکته مبهم یا تاریکی باقی بوده، دیگه امروز و این لحظه، از بین رفته و حس میکنم روحم لخت لخت در برابرش ایستاده، بی هیچ حفاظی یا تن پوشی که کدوم جامه ای میتونه تکه تکه های این روح در هم گسیخته رو اینجا و الان، در خودش پنهان کنه...نه، عسل الان میتونه تا اعماق روحم رو بکاوه، اینکارو میکنه و من خسته تر از اونم که تلاشی بکنم برای متوقف کردنش حتی...بگذار هر که میخواهد بداند   هر چه میخواهد...

.............

گفته بودند بوی خاک باران خورده بلند میشود وقتی بارانی بر خاکی ببارد، پس چرا روی خاک اینجا هر چه باران می بارد، بوی تو برمی خیزد؟

باران ستاره

 عسل برام متنی میفرسته که:

بیماری شگفتی در جهان هست

و آن

خواستن چیزی است

که نداری

آندره ژید

نمیدونم چرا انگشتانم بی اختیار انگاری، سر میخوره روی دکمه های کیبورد:

چقدر هم که راست گفته انگاری...اری شگفت است، اصلا شگفت واژه کوچکی است برای این بیماری که چه عرض کنم برای این درد بی درمان، اینکه هلک و هلک راه می افتی میروی، دوره می افتی در واقع، تا یک چیز غیرممکن محال دور از دسترس که نه حتی، غیرقابل دسترس پیدا کنی و گیر بدهی بعد که الا و للا من این را میخواهم و فقط این را و دیگر هیچ...خوب بعدش که نشد، یعنی معلوم است از اول هم، که نمیشودها ولی انگار مرض داشته باشی که درد بزایی برای خودت یا مشغولیت برای ذهن درندشت بی در و پیکرت، که به اصطبل میماند از بس هر اسبی میتواند سرش را بیندازد و بیاید داخل...خلاصه، میگفتم، بعد که نشده بود و دیده بودی که خیلی دور است آن چیز یا آدم و دستت که نمیرسد بر دامانش که هیچ، حتی اگر چوب هم برداری و بروی سراغش باز هم فایده ای ندارد که 
دست ما کوتاه    و 
خرما بر نخیل
به این نتیجه رسیده باشی که خوب آخر چرا عاقل کند کاری که باز آرد کلی درد و دلتنگی و دلگیری و ...آدم میتواند آدم باشد و بچسبد به زندگی ارام و بی دغدغه اش و گیر ندهد به چیزهایی که اساسا مال او نیست، یعنی نه اینکه الان نباشدها، نه، اصلا از اول اول، یا حتی قبل ترهاش، برای او نبوده و برای او ساخته نشده و حالا خودش را هم که به هزار قسمت کاملا مساوی تقسیم کند باز هم، آن او نخواهد بود...اما نکته بامزه داستان اینجاست که این درد مشترک همه ادمهاست و خوب همین کمی خیال آدم را راحت میکند و باعث میشود نفسی عمیق بکشد و بگوید: اخیش، پس فلانی هم که من دردش را دارم، خودش درد یکی دیگر را دارد و او هم ...و این داستان سر دراز دارد...اینجوری او را نداشته ای و نداری اما حداقل دلت خنک میشود...به اندازه لیوان شربت البالویی خنک در ظهر یک ۲۱ تیرماه تابستان... ولی خوب از من اگر بپرسی میگویم: درد برای آدمیزاد است دیگر، مداد که نمیتواند درد داشته باشد یا مثلا پاکت فریزر که دردناک نمیشود، پس حالا که متاسفانه یا خوشبختانه، آدمها، البته به شرط موجود بودن!!! یکی از تنها موجوداتی هستند که میتوانند درد را تجربه کنند، بهتر است، و یاید بگویم اصلا لازم و ضروری است که گاهی درد تولید کنی برای خودت یعنی اگر کلیه ات درد نمیکرد یا دندانت دخلش نیامده بود یا قلوه سنگی، صخره ای، چیزی توی کیسه صفرایت نروییده بود، که از درد عاجزت کند و خواب خوش را حرامت، خودت بهتر است دوره بیفتی و کسی یا چیزی پیدا کنی که به جای و به اندازه و یا حتی بیشتر از آن سنگ کلیه یا عصب آسیب دیده دندانت، کاری کند که درد داشته باشی، بعد مسکن هم نخوری یعنی نروی بسته بسته کدویین یا در موارد حادتر، ایبوپروفن بگیری بیندازی بالا که مثلا دلتنگیم درد میکند، نه، صبور باشی و تحمل کنی و دندان سکوت بر جگر شکیبایی بفشاری که اصلا ماهیت این دردها و فایده شان کلا در بودنشان است و نه در تسکینشان...آنوقت صبر اگر کردی، بعد یک روزی و یک جایی داری همینجوری برای خودت راه میروی زیر آسمان آفتابی و داغ شهرت و خورشید دارد مثل همیشه و همواره، سرب داغ روی فرق سرت میریزاند، انگاری که ارث پدرش را از تو طلب دارد که یکهو، ابری میشود هوا و رعد و برقی سهمگین و به فاصله ای کوتاه ، سبد سبد برکت و ستاره که از آسمان باریدن میگیرند...آنوقت تویی و درد و باران و برکت و ستاره هایی که چشمک میزنند...

داستان موقهوه ای (قسمت سی و پنجم)

نمیدانم تمام راهروهای تمام ساختمانهای دنیا اینچنین تاریک و سردند یا تنها همین یکی که باران در آن بر زمین نشسته بدین سان است، باید بپرسم، اینبار که مهندس ساختمان یا معماری به تورم خورد، باید بپرسم چرا راهروها را انقدر بد می سازند، از آن دست که آدم درونشان یخ بزند و تا بشود و بشکند و مچاله شود در خودش روی زمینشان...چرا رو به آفتاب نمی سازند آنها را، یعنی یک جوری که آفتابگیر باشند و آدم که تویشان ایستاد و با موقهوه ای که حرف زد یا نزد و تنها نگاهش کرد و ساکت که شد و لبهایش که دیگر انگاری سالها بود که به هم دوخته شده بودند و موقهوه ای که عصبی و کلافه و بی حوصله از این سکوت احمقانه اش، رهایش کرد و رفت و گفت که بعد از امتحان حرف میزنیم، بعد آنهمه، آن راهروها باید طوری معماری و طراحی شده باشند که آن آدم منجمد شده تحلیل رفته که زانوان لرزانش تحمل وزنش را نداشته اند و نقش زمین شده را گرم کنند، یک جوری هم گرم کنند که تا اعماق استخوانهایش یخش باز شود، میپرسید پس دلش چه؟ نه نیازی نیست، چون اساسا آن موجود دیگر دلی ندارد با خود، که حالا آفتاب هی بخواهد آن را با نفس گرمش "ها" کند تا از فریز درآید...همان استخوانهایش کفایت میکند، آنهم فقط در جهت اینکه بتواند از جا برخیزد و خودش را بتکاند و آن جویبار گرم سیال روی گونه اش را پاک کند و به سر کلاس برگردد...آری تمام مشکلات اصلا تقصیر همین معماران است که نمیدانند و نمیفهمند که راهروها چه نقش مهمی دارند در زندگی آدمها... برمیدارند یک فضای سرد خالی تاریک باریک تعبیه میکنند که یک عالمه هم طول دارد و هر چه بروی تمام نمیشود انگاری و تازه صدا هم در آن خیلی منعکس میشود و مثلا یک صدای تق تق کفش، آنهم کفشی پاشنه دار، که از قضا دارد از پیشت می رود، آنهم با بی حوصلگی و کلافگی ای آشکار، در آن انقدر منعکس می شود و تکرار، که تو هزار تا تق تق در ذهنت می شنوی بجای یکدانه... تق تق تق تق ....انگار که آن کفشها تا آخر دنیا را قدم زده اند و تو شنیده ای و هر بار شنیدنش یکبار دلت را میرانده...

 آنوقت ذوق می کنند که راهرو ساخته اند برای ساختمانت و انتظار اجرت و تشویق هم دارند...نه، راهروهای دنیا بد ساخته شده اند، خیلی بد...

.........

روی زمین چمباتمه زده ام و دهنم طعم گس تلخی داره، انگار زهری که با بزاقم مخلوط میشه و بعد قطره قطره از دستگاه هاضمه م عبور میکنه و در مسیرش همه امعاء و احشاء مو میسوزونه و معده مو اما بیشتر از همه، سوزشش که بیشتر میشه، دستمو میگیرم رو معده م ناخوداگاه و شاید انتظار دارم با لمسش از روی پوست که نه از روی اون همه لباس و مانتو و اینا، اعصاب تحریک شده ش آروم بشن و دردش ساکت ولی همچون خیلی وقتای دیگه انتظارم بی پاسخ میمونه...اشکهام هنوز دو سمت گونه هام روی زمین میریزن و من حتی نا ندارم اونا رو با دستمالی که نه، که تو اون شرایط دستمالم کجا بود، با دستم لااقل، پاک کنم...پاهام اونقد خسته ان و سنگین که بنظر نمیرسه حالا حالاها بتونم تکون حتی مختصری بهشون بدم و دستام که یکی رو معده م و دیگری حلقه شده به دورم و کتابی که در این نزدیکی وارونه و بدشکل، پخش شده روی زمین، برگه هایی موندن اون زیر و تا شدن و این آزارم خواهد داد، نه الان که این کمترین چیزیه که میتونم بهش فکر کنم، نه، بعدها، خیلی بعدها که آروم گرفتم و همه این کابوس وحشتناک دوست داشتنی از سرم گذشت، اونوقت احتمالا بخاطر تا شدن برگه های کتابم غصه خواهم خورد چون از بچگی روی صفحات کتابهام حساس بودم که نکنه زشت و بدترکیب بشن و دچار فرسایش...دوست داشتم همه چیز نو و تمیز و براق و زیبا باشه، مثل روز اولش...خیلی با احتیاط کتابهامو ورق میزدم و همیشه خدا هم جلد کرده، منگنه شده و تمیز بودن...ولی حالا، امروز و اینجا کتابم، مثل خرمالوی رسیده قرمزی که در اثر نوک کلاغی شل شده و از شاخه فروافتاده و سقوط کرده، اونم از یه ارتفاع زیاد و دیگه میشه حدس زد وقتی به زمین رسیده به چه میزان له و لورده شده و چه منظره بدشکلی ایجاد کرده، صفحاتش در هم تنیده ن و میدونم که دیگه اون کتاب رو دوست نخواهم داشت...

نگاهم خیره مونده به کف زمین و ذهنم که چراغهاش، آروم آروم دارن روشن میشه، اولین لامپ زده میشه و بعد به دنبالش دومی و ...هزارمی هم که روشن میشه، اون بازار انگار دوباره باز میشه و مغازه ها یکی یکی کرکره هاشونو میکشن بالا و خدایا به امید تویی و آستین همت بالا میزنن تا لقمه ای حلال دربیارن برای معیشت اهل البیتشون...باران اما آرزو میکنه کاش چراغها روشن نمیشدن، کاش تاریک میموند، کاش سکوت و خلاء ادامه پیدا میکرد...دوست نداشتم مغازه ای باز بشه یا حتی دستفروشی بساط ناچیزشو پهن کنه سر اون پیچ وسط بازار و داد بزنه آهای، خونه دارو بچه دار، زنبیل و وردار و بیار...ولی مثل این میمونه که آرزو کنی شیروانی های رشت خشک باشن یا زمستان های الموت گرم و یا حتی معتدل، یا پاییز های کاشان، رنگین به رنگی دیگه بجز زرد...نه نمیشه، هستی همیشه با خواستن های ما کار نداره و برای همینم هنوز دنیا پابرجاست که اگه به خواستن ما بود تا حالا هزار باره کل اجزای هستی دچار مرگ و نیستی شده بودن و دنیا به دیوانه خانه ای بدتر از اینی که هست، تبدیل شده بود...به جای یک چراغ، چلچراغ روشن میکنن تو ذهنم یا شایدم کلی لوستر، از همون لوستر های غول پیکر خوشگلی که توی حرم ها فقط میتونین ببینین، انگاری ذهن لرزیده ضعف رفته باران رو با ساحت مقدس حرمی اشتباه گرفتن ...

همه چیز که دوباره به شکل روز اولش درمیاد و یاد مغزم که میاد که باید دستور خونرسانی بده به دستان و پاهای یخ زده م، بر تخت فرمانرواییش جلوس میکنه و اونوقت هزاران هزار سرباز سفید پوش و قرمز پوش شره میکنن به سمت تمام بخشهای بدنم و سر راهشون به همه چیز گرما و نیرو میبخشن...

صدای پچ پچ بچه ها میپیچه توی تمام گوش خارجی و میانی و داخلی م و دستانم رو که آروم آروم تاب و توانشون بازگشته، به دیوار میگیرم و فشاری مختصر به زانوان هنوز خسته ام تا روی پا بایستم و پشت دستم که دستمال اشکهام میشه و کتابمو بدون اینکه دیگه فشار مضاعفی بهش بیارم برمیدارم و کمی خودمو میتکونم تا کمترین میزان شک و شبهه رو ایجاد کنم چون قرار بود مثلا من با رییسشون برم در مورد کلاس و میزان یادگیری اونها صحبت کنم و منطقا این گفتگوی محترمانه!!! جاییش خاک نداشت که من بتونم خاکی برگردم!!!

همچون مبارزی شکست خورده در رزمی نابرابر، با قدمهایی لرزان و دستانی لرزانتر و دلی لرزانترین، قدم به کلاس میگذارم...

..........

اصلا این موجودی که به تازگی و از روی همان عکس کذایی اش، دریافته ام که چشم قهوه ای هم بوده تمام قوانین فیزیک و شیمی را به سخره گرفته انگاری، با هر ماشین حسابی حساب میکنم جور در نمی آید، میشود یکبار هم شما حساب کنید، شاید شد...

مگر نه اینکه قانون پایستگی جرم و انرژی مجموع جرم و انرژی را در فضاهای بسته ثابت میداند، پس چطور در فضایی چون دل باران که نه تنها بسته که وابسته هم بود، اومدن و بودن موقهوه ای انقدر سهل، کوتاه، کم و دیر بود و اما رفتنش آنچنان نفس گیر، بزرگ، زیاد و زود ؟؟؟

 

 

دوستت دارمتان چه رنگی است؟

مونای نازنین برای قسمت آخر "اول بود بعد خلق شد یا اول خلق شد بعد بود" مینویسه :

"دوست داشتن را باید دید از چه نوع دوست داشتنی است.
آیا مانند شیر است که آهو دوست دارد و گربه که موش دوست دارد؟
باید دید وقتی کسی می گوید دوستت دارم آیا معنی اش این ست که می خواهد ما را خرج خودش کند و ما را بخورد و ما را به مصرف خودش برساند یا دوستت دارم به این معنی است که تو دوست من هستی و خاطرت پیش من عزیز است و اگر کاری داشتی برایت انجام می دهم، اگر بیمارشدی، تا صبح برای تو بیدار می مانم.
(استاد الهی قمشه ای)"

دستانم روی دکمه های کیبورد سر میخورن و میلغزند به این جملات:

این بار و نمیدانم شاید تنها همین یک بار و یک لحظه و یک جا و این یک موجود، دوست هست و خاطرش عزیز هست و اگر کاری داشت انجام میدهم و اگر... نه خدا نکند که بیمار شود حالا هرجا و هر وقت و با هرکسی که بود...اخر فکر کن که آن یکدانه ی تکدانه دردانه بخواهد یا حتی از خاطر هستی بگذرد که درد یا بیماری داشته باشد، به جای تمام چیزهای خوبی که میتواند داشته باشد، به جای شور و شادی و هیجان و اشتیاق و آرامش و دوست داشتن و عشق و ثروت و قدرت و تمام تمام چیزهای دوست داشتنی دیگر این دنیای کوچک...آنوقت اولین عارضه آن ناخوشی، این باشد که تک خنده اهورایی اش از صورتش جمع و ناپدید شود و صورتش فشرده شود به درد...
نه حتی لازم نیست باران دعا کند یا آرزو، که خدا نکند، خدا خودش هم دلش را ندارد که چنین کند...
حتی اگر دلش به اندازه باران هم کوچک و نازک نباشد، باز هم کجا دلش آنقدر بزرگ و بی انتهاست که درد را در جزئی از اجزای نقشی ببیند که انعکاس دیوانه وار خودش بود شاید در فنجان چای عصرگاهیش...

امضاء یی به سبک موقهوه ای (2)

اون دو تا امضا همچنان بر روی برگه امتحان آیناز نقش بسته بود و توی کیفم بود تا روزیکه بعد از حوادث زیاد که خود اگر بنویسمشان، قسمتهایی داستان خواهند شد، عسل برای لختی کوتاه، مهمون خونه م شد و من با اشتیاق میزبانش...اومده بود و از هر دری حرف زده بودیم و خندیده بودیم و رفته بودم که امتحان آینازو براش بیارم تا ببینه چون داستانشو شنیده بود و برگه رو که داده بودم و گرفته بود، چشمم افتاده بود به پشتش و اون دو تا امضای خاطره انگیز و حس کرده بودم حالا که خودم تلاش کردم، هر چند تلاشم به اندازه یه خواستن عمیق بود فقط، ولی به دست اوردم چیزی رو که خواسته بودم، حالا دیگه عسل در مورد احمقانه بودن یا نبودن اون خواسته قضاوت نمیکنه، پس میتونم بهش بگم و نشسته بودم و تمام تمام ماجرارو واو به واو براش تعریف کرده بودم و اون با همون لبخند شیرینی که همواره گوشه لباشه و گاهی البته وسیعتر میشه و به شکل خنده ای گرم در میاد، گوش داده بود و در نهایت لب باز کرده به اینکه: وا، خوب به خودم میگفتی هزار تاشو بهت میدادم و وقتی قرمز شده بودم که خوب گفتم شاید تو فکر کنی احمقانه س... رنگ روشن اون دو جام عسل به تیرگی انگار گراییده بود و لب برچیده بود که چرا باید همچین فکری بکنم؟ و من جوابی نداشتم و شاید باید می گفتم چون در نظر خودم احمقانه بود که کسی دلش برای یک خط و چند انحنا تنگ شود، که کسی دلش جا بماند لابلای پیچ و خم یک خط تیره چند سانتی که سر تا تهشو اندازه بگیری، بیشتر از 7-8 سانت نیست، که کسی بخواهد و عمیق هم بخواهد که صاحب یک شکل بی مفهوم پر از انحنا و پیچیدگی باشد، که کسی همه زمین و آسمان را به هم ببافد و بدوزد و هستی را به صلابه بکشد با خواستنش و با تا بدان حد عمیق خواستنش، که به من یک خط بدهید، یک خط که در طول مسیرش، جایی به خود پیچیده و گاهی سر به سوی آسمان برداشته و گاه دیگر میل زمین نموده و اشکالی خلق نموده که حتی نمیدانم نام هندسی شان چیست و آیا اساسا در مفاهیم و مضامین هندسه اقلیدوسی می گنجند یا نه...

آری، شاید این باران بود که در ذهنش واژه احمقانه نقش بسته بود و برای نیندیشیدن به آن، تنها تعمیمش داده بودم به عسل...عسلی که حالا با همان لبخند کج، شاکی بود از این تعمیم...

عسل که امضاها را دیده بود، ابروهای قهوه ای رنگش را بالا انداخته بود که این؟؟؟ نه امضای اون این شکلی نبود...با قهری تصنعی لب برچیده بودم که نخیرم، همینه، خودم دیدم، خودم دیدم و حفظ کردم و کشیدمش...عسل اما سرسختانه مقاومت کرده بود که نه من بهتر شکلشو میدونم که اون همه مدت مهر امضاش دستم بوده و با امضاش مانوسم یا تو که فقط دو بار دیدی؟ میبینم راست میگه و دلگیرم میکنه این فکر که موقهوه ای چقدر دور بوده، چقدر نبوده، که اگرم بوده و برای هر کسی که بوده، برای باران اما نبوده...

کنجکاوانه میپرسم پس چطور بود امضاش و عسل میگه یادم نیست درست فقط میدونم این نبود، بزار تو گوشیم بگردم ببینم دارم برگه ای از اون زمان یا نه. قبل و بیشتر از عسل سرم تو گوشی عسل فرو میره و چنان به صفحه گوشیش خیره میشم که انگار نه انگار اونجا حریم خصوصیشه و مثلا باید نگاه برگیرم!!! نه، اونقدر تو اون لحظه به هیچی جز اون چند سانت خط فکر نمیکنم که حتی به مخیله م خطور نمیکنه ممکنه عسل دوست نداشته باشه من فرق سر تا نوک پا شیرجه برم تو گالری گوشیش !!!  ولی فکر کنم دیگه عسل انقدرها بشناسه باران رو که وقتی دنبال ردی از موقهوه ایه، هیچ چیز دیگه ای نه میبینه نه میشنوه...خلاصه که با هم!!! میگردیم و هر چه بیشتر میگردیم کمتر می یابیم و این میشه که دست آخر عسل میگه، یه سند با امضای رییس جدیدمون دارم و اونو که نشون میده، صورتم می افته و میگم مثل خودش زشته و عسلم میخنده که آره...اصلا سر موقهوه ای اعتقاد پیدا کردم، همه چیز و هر چیز آدم به خودش میره، مثلا ادم خودش که مثل رییس جدید عسل اینا دوست نداشتنی باشه، امضاشم انقدری بی معنی و بی قواره ست که با وجود اینکه اگه هر دو تا امضا رو بگیری و بازشون بکنی و انحناها و شکل های ایجاد شده رو در هم بریزی تا به مرحله خط، هر دوشون یه خط صاف میشن که حتی هم طول هستن اما این کجا و آن کجا!!!   

دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه

هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا...

گفتم خال یاد دلم اومد که به هستی یه اعتراض خیلی حجیم بدهکارم، یادم اومد که باید برم یه وقتی، به سرزمین طور اداره مون و کفشهامو که کنده بودم و پابرهنه وایساده بودم اونجا ، پاهامو محکم بکوبم به زمین و به خدا بگم: یعنی واقعا لازم بود؟ این همه دقت و وسواس و ظریفکاری سر فقط یه نفر؟ نمیشد این همه وقت و انرژی و دقت و از همه مهمتر حوصله رو میزاشتی برای چند نفر؟ حالا اصلا گیریم که لازم بود، آیا انصاف هم بود؟ این بود معنی اون اعدل العادلین که میگن؟ اینکه  بقیه رو همینجوری کج و معوج و کوتاه و بلند و سفید و سیاه، هر چی که شد، رها کنی و اونوقت، سر این یکی از خیر هیچ تک پارامتری نگذری و حتی بعد اون موی و روی و اون خنده که خودشون هر کدوم به تنهایی میکنند با دل آدم، آنچه که قوم تاتار نکردند، بازم برگشته باشی و گفته باشی نه صبر کن، خال هم باید داشته باشی که خال تو شعرهای ادمهام، خیلی عنصر مهمیه و اصلا یکی از ارکان خیال انگیز شعرهاشون محسوب میشه، مخصوصا اگه اون خال تو صورت یه شیرازی باشه، نمونه ش:

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را / به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

یا 

من همان روز که آن خال بدیدم گفتم / بیم آنست بدیین دانه که در دام افتم

بعد حالا نه یه دونه که دو تا خال گذاشته باشی تو اون جبینی که به ماه و مه طعنه میزد و بازم اما رضایت نداده باشی و گفته باشی، نچ، نشد اونی که باید بشه و هنوز کسی اگه ببینه، اگه جون سخت باشه ممکنه جون سالم که نه نیمه سالم به در ببره، اونوقت یه دونه خال کاشته باشی سمت چپ صورتش، بین چشمها و دماغش با زاویه 45 درجه و دقیقا هم این زاویه، و نه مثلا 44.5 یا 36.7 درجه مثلا، که نکنه در اون زیبایی حاصل از تقارن کامل و نسبت طلایی زیبایی یا همون عدد فی، به قدر بزرگی موری، خلل وارد بشه و کمی و تنها کمی کمتر جانسوز بشه، و بعدش باز رصد کرده باشی و لبخند رضایت بر لبان خرسندی رونده باشی که حالا شد...حالا دیگه این خال رو روی سنگم بزاری، بهت جویبار آب روون تحویل میده، حالا دیگه اگرم بر فرض محال کسی از بقیه گزینه های موجود!!! جون کمی سالم به در ببره، دم در رفتنش، این خال با زاویه دقیقا 45 درجه و نه بیشتر یا کمتر، حتما کارشو یکسره میکنه ...

اره باید برم و به صدای بلند بپرسم، چی رو و به کی اصلا میخوای اثبات کنی؟ مگه میدون مبارزه یا احیانا مسابقه ست که اینچنین از تمام سلاحهای کشتار جمعی و فردیت داری استفاده میکنی و برای کی اساسا؟ باران؟؟؟ اون اونقدر کوچکه که اصلا حریف محسوب نمیشه چه برسه به حریف قدر و قابل، اصلا بیا بریم هر جا و جلوی هر قوم و ملتی، در هر زمان و مکانی که خواستی، باران با فریاد، اعلام کنه که باخته، بد هم باخته و دست تو بالاست، اصلا دست تو همیشه بالا بوده و هیچوقت هم ذره ای پایین نیومده... اصلا تمام جوایز تمام مسابقات خلاقیت و زیبایی و آفرینش و همه چیز مربوط و نامربوط دیگه دنیا هم از آن تو، اگه این راضی یا خوشحالت میکنه و اما بعدش دیگه قول بده، اونم از نوع مردونه ش، البته مردونه مرد نه مردونه نامرد، که بازی تموم، یعنی در واقع این مسابقه تک نفره زوری که راه انداختی تموم، بعدش تورو به خیر و باران رو به سلامت، من به یمین میرم و تو به یسار یا بالعکس و دیگه م هیچوقت دنیاتو، با کولوسئوم اشتباه نگیر و باران رو با یه گلادیاتور زره پوش واقعی...باران خیلی که باشه، بارانه و برای از پا انداختنش اصلا نیازی به چیزی بزرگ، از اون دست که می پنداری، نداری و تنها کافیه بهش بگی چه ابروی کمون زیبایی بالای چشماته، تا بشکنه و در هم فرو بریزه و نقش زمین بشه...باران را دست زیاد گرفته ای، خیلی زیاد...

آره در اسرع وقت باید یه گپی باهم بزنیم...

 .......

خلاصه که عسل که گفته بود این ها، امضای اون نیستند انگار چیزی در دلم فرو ریخته بود که حتما راست میگه، به هر حال هر کی اونو نشناسه عسل خوب میشناستش...لب برچیده بودم که عسل، یادت نیست چطوری بود ؟ و اون گفته بود نه بخدا و من ناگهان زده بودم زیر خنده که عسلی چرا قسم میخوری، باور میکنم حرفتو و اون اما دوباره صورتی ای شده بود از نوع دخترانه ش و با هیجان گفته بود تو اداره دارم امضاشو از اسناد قبلی و برات عکس میگیرم و میفرستم فردا و بعد هر دومون ریسه رفته بودیم از خنده، من از لحن و شور عسل و عسل شاید از دیوانگی های این روزهامون...

اون روز عسل تازه تازه لو داده بود که زمانیکه اون هنوز رییسمون بوده، به یه مهمونی دعوت میشیم که مختص کارمندان بعضی ادارات دولتی بوده و اونجا چنتا خانم و دختر جوان بدو بدو میان سر میز من و باهام گرم میگیرن و بعد به طرز ناشیانه ای شروع میکنن در مورد رییسم پرسیدن و دست آخرم، یکی از خانمها که متاهل بوده برمیگرده بسیار صریح و رک میگه که حیف که من دیر دیدمش و اگر تاهل دست و پامو نبسته بود حتما شخصا یه دسته گل شایسته و درخور تهیه میکردم و برای خواستگاری رییس بسیار زیبا و منحصر به فردتون میومدم...و عسلم که قربونش برم حرف تو دلش نمیمونده، تو اولین دیدار بعدی، میره میزاره کف دست رییسشون!!! با گفتن این جملات که با غش رفتن هر دومون از خنده توام میشه، چشمامو تنگ میکنم و با خشمی مصنوعی میگم عسلللللللل، دفعه آخرت باشه که همچین گزارشایی بهش میدی و از این به بعد فقط بهش میگی که همه از تو بدشون میاد و عسل میگه: دیگه؟دیگه ای وجود نداره که... و این یاد دلم میاره باز اون فعل سوم شخص مفرد رو... انگار فراموش کرده بودم یا شایدم باور نکردم هنوز...

دو تا طلوع خورشید بعد از اون شبه که یه دفه یه پیام میاد از عسل...

یه تصویر...

یه خط چند سانتی تیره با زیباترین انحناها و اشکال اسلیمی دنیا...

دنیا یه رنگ دیگه میشه تو چشمای باران...

یه رنگی حدفاصل آبی فیروزه ای روشن و سبز یشمی سیر شاید...

 

امضاء یی به سبک موقهوه ای (1)

تو قسمت قبلی نوشتم، در مورد مارکی که "خیر الماکرین" میزنه تنگ مصنوعات خاص ش و در واقع یه جور امضا س برای پای اثر هنریش...دیدیدن این هنرمندا که اثری خلق میکنن، یه جاییشو یه امضا میکشن که میشه جزیی از اون مخلوق و در واقع تفکیک ناپذیر میشن از هم...اونوقت گاها دیده شده که اون امضا از خود اصل اثر هم الهام بخش تره یعنی در واقع داریم مواردی که وقتی یه مجسمه یا تابلو یا فرش رو میبینی، قبل و بیشتر از اینکه خودش چشمتو بگیره، اون امضاهه بدو بدو میره میشینه رو اون تاب طنابیه که یه گوشه دلت بسته شده و هی تاب میخوره و هی تاب میخوره و هی ترشم اینه که به مرور زمان دامنه تاب خوردنشو افزایش میده...اره اینجوریه که گاهی امضاهای پای شاهکارهای هنری، میشن بوی خاک بارون خورده، میشن صدای خش خش برگهای پنجه ای پاییزی تو یه جاده باریک جنگلی اونم سر بزنگاه تولد یه رعد و برق که تمام آسمون رو درمینورده...گفتم امضا و این یاد دلم میاره چیزی رو... امضای موقهوه ای...پرت میشم به گذشته ها...

اون روز برای کاری که تو قسمتهای بعدی، به شرط حیات خواهم نوشت، رفته بودم سازمان موقهوه ای و عسل...ناگفته پیداست که موقهوه ای خودش نبود و مسافرت بود که اگه بود، زانوان سست باران کجا توان گام برداشتن و قدم گذاردن به اونجا رو داشت؟؟ نه نبود و میدونستم که نیست و برای همین تاب اوردم نزدیک شدن به اون سرزمین رو...نزدیک گیت ورودی که شدم بودم و نگهبانها و اون میله که صبح ها برای ماشین موقهوه ای کنار میرفته حتما، ترکیب شیمیایی هوا که انگار عوض میشد اینجا و بجای یه عالمه ترکیبات کربن و نیتروژن دار مفید و غیر مفید، پر میشد از یه عالمه عطر، دیوانه و در هم آمیخته...اصلا میشد از ترکیب هوا حدس زد کی اینجا بوده و نفس کشیده و نفسهاش ثبت و بایگانی شده توی هوا...راستی عطرها و رنگ ها جزو کدوم دسته از عناصر شیمیایی طبقه بندی میشن؟ یعنی دقیقا کجای جدول مندلیف قرار میگیرن؟ تا جاییکه یادمه جای خالی زیادی نداشت و فقط دو سه تا خونه خالی مونده بود که اونم انگار گذاشته بودن برا چند تا عنصر نایاب و یا شایدم کمیاب و گاز بی اثر و ...پس تکلیف اینهمه عنصر معلق این وسط که موقهوه ای موجبشون بود چی میشد؟ انگار مندلیفی دیگه لازمه تا یه جدول مجزا طراحی کنه مثلا برای رنگها، یکی برای عطرها، یکی برای نغمه ها...یه جا یه شعری خوندم نوشته بود: عنصر گمشده مندلیف "روی" تو بود...ولی اون که من دیده بودم، فقط روی نبود، روی بود و موی بود و خوی بود و های بود و هوی بود و ...روی هم رفته خیلی بود، هرچند اینهمه که بود، برای باران اما نبود بود...

القصه رفته بودم و دم در ورودی به بعد باز اون لرزش، هرچند خفیف تر که میدونستم و یقین داشتم خودش نیست...از دور عسل رو دیدم که داره پشت ساختمون قدم میزنه و با تلفن حرف میزنه و وقتی بهش رسیدم، از کسی که پشت تلفن بود خداحافظی کرد و با همون لبخند شیرین همیشگیش سلام و احوالپرسی کرد و وقتی به شوخی با لحن غیرتی مثلا گفتم پشت ساختمون با کی حرف میزدی؟ جوابشو که توام کرد با یه خنده معنی دار میخکوبم کرد: رییسم...

نطقم بند رفت و جدی شدم و سعی کردم به هر سختی ای بود، دست و پای دلمو که باز با شنیدن این اسم، اونم از زبون عسل که شبیه ترین بود، وارفته بود اون وسطو جمع کنم و وانمود کنم که اصلا اهمیتی نداشته حرفش چرا که اون روزها هنوز عسل از راز کوچک باران باخبر نبود، البته به ظاهر چون هنوز اونقدری بهش اعتماد ، و باهاش صمیمیت نداشتم که چیزی بهش بگم هرچند ناگفته اون همه چیزو از همون اوایل میدونست و اون روز امتحان هم شده بود مهر تایید و یقینی که زده شده بود پای دانسته ها و دریافتهاش...خلاصه دلم پر میکشه که عسلو بغل کنم و رو رو میزارم کنار و میگم بغلت کنم؟ و اونم با خنده میاد و شاید همون اولین باری میشه که عسل رو بغل میکنم و پر میشم از یه حس شیرین دوست داشتنی، چیزی از همون جنس خوابیدن طاقباز روی آب دریا موقع شنا کردن و بستن چشمهات و سپردن خودت به دست جریان موج که تو رو به اینطرف و اونطرف بکشه و تو اما دل بسپری به آوای ملموس نفسهات روی آبی دریا...

بغلمون که تموم میشه میریم داخل و من پا که میزارم تو راهرو، از همون در ورودی شیشه ای، هر قدمی که برمیدارم، ذهنم میزبان یک عالمه ستاره نقره ای میشه که اون از اینجا عبور کرده، اینارو دیده، این دستگیره رو لمس کرده، اینجا وایساده و این برگه رو خونده و ...هزار و یک اون و اون و اون...از راهرو اصلی که به سمت بخش مرکزی میریم، اولین اتاق، اتاق عسله و منو دعوت میکنه که برم داخل و من به این میاندیشم که چه خوشبختی بی انتهایی داره عسل، مسیر عبور هر روزه موقهوه ای از در اتاق اون میگذره و اینجوری هر روز میتونه شاهد طلوع و غروب آفتاب و یا شایدم ماهتاب باشه از در اتاقش... میز گرد وسط اتاقش حس خونگی خوبی داره و فضای اتاقش که با وجود برگه ها و پرونده های بسیار هنوز باسلیقه و گرمه... میشینیم و اون در همون حین که کارهاشو انجام میده باهام حرف میزنه و من نگاهش میکنم اما، و شاید تو اون یه جفت جام عسل فام، موقهوه ای رو می یابم و میبینم که از نگاه کردنش خسته یا سیر نمیشم...چایی میارن و بخار گرمش که با عطر دارچین بلند میشه، بعد از تعجب، وسوسه م میکنه که امتحانش کنم علیرغم این باور که چایی های ادارات دولتی بدمزه و تیره ان و طعم نامطبوع کهنگی و موندگی میدن و اما با اولین جرعه به این باور میرسم که انگار اون موجود تا شعاع خیلی کیلومتریش ، اثر انگشتش هست روی همه چیز و اینجوریه که حتی چای اینجا هم متفاوته با همه جا و هر جای دیگه ای...چرا خودم زودتر نفهمیده بودم آخه مگه اینجا هر سازمانیه مثل سازمانهای دیگه...آخه کدوم سازمانی رییسی داره که قهوه ای موهاش با دلت چنان کنه که مغولان با ایرانیان نکردند... که تک خنده ش تو رو مومن به هزار مذهب هم که باشی، به بت پرستی بکشونه...که حتی چایی اداره شون هم تو فنجونهای ظریف و زیبای سفید رنگ سرو بشه و عطر دارچینش با روح و روانت بازی کنه...یک بار دیگه هم قبلا چای اینجارو خورده بودم، همون روز که برای مصاحبه اومده بودم، همون اولین روز و اولین برخورد و اولین نگاه و اولین لرزش و ...همون بار که اولین ترین بود انگاری...ولی یادم نمیاد طعم چای رو، اخه اونقدر اون روز همه چیز قاطی شده بود که طعم اون فنجون چای یخ زده کمترین اهمیت رو داشت...ولی حالا که در حضور عسل آروم و شاد بودم، حالا که گرمای بودن عسل، یخ ذهنمو آب میکرد، حالا عطر و طعم چای رو کاملا درک میکردم و لذت میبردم...

عسل کیک خونگی پخته بود و اورده بود تا امتحان کنیم و چشیده که بودم، باور کرده بودم، مخلوق به خالقش میره و این کیک چه سبک و بر دل نشینه...البته از اونجا که همیشه تو هر قانون ثابتی یه استثنا حداقل سر و کله ش از یه گوشه کناری پیدا میشه که گند بزنه به نوعی به کل اون قانون، در مورد باران و موقهوه ایی که خلق کرده بود هم  این تنها استثنا قوانین خلقت بود که اون اصلا به باران نرفته بود...

خلاصه گفته بودیم و خندیده بودیم و خورده بودیم و عسل اون لابلا کارهاشو انجام داده بود و من یکدفعه متوجه دستش شده بودم که مهری بود که پای برگه ها میزد و حاوی یه امضا بود، یه اسم و یه مهر...

اول از همه امضا رو دیده بودم و یه چیزی تو دلم آب شده بود که چقدر این امضا شکیل و بر دل نشینه، نمیدونم چی و دقیقا چرا ولی عجیب به نظرم زیبا اومده بود بدون اینکه بدونم مال کیه...اما کمتر از ثانیه ای، اسمی میهمان چشمانم شده بود: دکتر ....شهراد

انگار به یکباره هزار خنک کننده رو با هم روشن کرده باشن تو دل باران که سردم شده بود و دوست داشتم بگم، عسل پتو ندارین اینجا من بگیرم پشتم؟ 

آره اون امضای اون بود و پایینشم اسمشو و دور همه اونا، مهر سازمانشون...و من میخکوب اون برگه ها که یکی یکی مزین میشدن به اون امضای زیبا...نمیدونم دقیقا چقدر طول کشیده بود و چند تا برگه مهر خورده بودن که من تونسته بودم دلمو که نه، فقط چشمهامو از  نقطه تلاقی دست عسل با اون برگه های خوشبخت، بردارم که مثلا تابلو نشم...کاش میشد یه دونه هم از این مهر امضا بزنن پای دل باران، شاید آروم میشد، شاید شاد میشد...کاش عسل، دل باران رو هم میزاشت تو نوبت اون برگه ها...عسل پشت سر هم مسلسل وار اون کوچک دوست داشتنی رو می کوبید پای برگه ها و من گاهی فقط چشم برمیداشتم به کلامی و صحبتی هرچند تمام حواس نداشته م میموند همونجا...تلفن عسل زنگ خورده بود و عسل گفته بود رییسمه...من ناخوداگاه، دستامو حلقه کرده بودم دور کمرم ، انگار که در برابر خطری خودمو حمایت کرده باشم و تا تلفن عسل تموم نشده بود، دستام از دورم شل نشده بود و نیفتاده بود...خلاصه اون روز با تمام حوادثش گذشته بود و من اما یه امضا که پاش یه اسم بود، حک شده بود یه کنج دلم، یکی از کنج ترین کنج هاش، اونقدری که کمتر یادم میومد و بعدها، خیلی روز بعدتر، درست همین چند هفته پیش یکدفعه یادم اومده بود و دلم بهانه اون امضا رو گرفته بود و یه ارزوی کوچولو دوان دوان اومده بود نشسته بود کنار حیاط دلم و زانوهاشو بحالت قهر بغل کرده بود و با هیشکی حرف نزده بود و بغض کرده بود که اون امضارو میخوام داشته باشم یه دونه ازش، یه دونه که مال خودم باشه، مال خود خودم و نه هیشکی دیگه...حالا من این وسط مونده بودم حیرون و معطل که چیکارش کنم و از کدوم چراغ جادویی براش امضا موقهوه ای، گیر بیارم!!! مسلما اولین گزینه ای که به ذهن خسته م رسوخ کرده بود اسم عسل بود ولی اینبار دلم لج کرده بود که نه، از هر مسیری بجز عسل...فکر میکردم اگه به عسل بگم که چی رو و چرا میخوام، حتما با خودش فکر میکنه چقدر احمقانه!!! نه، اصلا دوست نداشتم عسل اینجوری فکر کنه، حتی اگه فقط یه فکر گذرا باشه پس نباید بهش چیزی بگم...حالا مشکل اصلی باز پدیدار میشه، از کجا میتونم امضای اون موجود رو پیدا کنم آخه؟ سنگریزه نیست که تو هر کوی و برزن ریخته باشه که...

میتونم از بچه های دیگه کلاس عسل اینا که همکارانش هستن بخوام اما به چه بهانه ای؟ نه احمقانه تر از این خواسته، اینه که برم اینو از اونا بخوام، اونم در شرایطی که اصلا حس خوبی بهشون ندارم و رابطه مونو حتی در حد کم هم ادامه ندادیم و فقط از اون میون با ساناز هنوز ارتباط دارم اما نمیدونم چرا فک میکنم ساناز زیاد راز نگه دار نیست و یه چیزی مانع از این میشه که بتونم باهاش در میون بزارم حقیقتو پس این مسیر مطمئنا از کانال ساناز نمیگذره...هر چی بیشتر فکر میکنم کمتر نتیجه میگیرم که یا باید امضا رو از بچه های اونجا بخوام که خوب توضیح دادم که چرا این گزینه کنسله و دومی و تنها مسیر باقیمونده اینه که به طریقی کسی رو پیدا کنم که کاری تو اون سازمان داشته و به طریقی مهر و امضای دکتر شهراد پای برگه ش هست، اما خوب ناگفته مشخصه این دومی از اولی هم ناممکن تر و محال تره، آخه از کجا باید چنین کسی رو بیابم و بعدم بر فرض یافتن، چطور باید برگه رو ازش بخوام؟ نه تا چشم کار میکنه، همه چیز ناممکنه و تنها و یگانه احتمال قریب به یقین کانال عسله ولی یه جایی از دلم یا شایدم ذهنم، فتوا میده به حرام موکد بودن این تنها ترین ممکن و بنابراین، تمام درها بسته میشن به روی ارزوی احمقانه کوچک من و اون پاهاشو جمع تر میکنه تو شکمش و بغضش بزرگتر میشه و لرزش چونه ش پر دامنه تر ولی کاری از دست دلم برنمیاد براش جز اینکه بشینم و نگاش کنم و آرزو کنم که گاهی، تنها و تنها کار مفیدی که از دست آدم برای دلش برمیاد، آرزو کردنه و بس...

در طول حدودا دو هفته ای که باردار این آرزو هستم، هیچ راهی به نظرم نمیرسه و گزینه عسل رو هم نمیتونم به خورد ذهنم بدم و نتیجه ش میشه اینکه یه روز یله میدم و تو دلم آروم و یا شایدم بلند میگم: میدونی، خیلی دوست دارم امضاشو دوباره ببینم، همین ...و این همین و سه تا نقطه آخرش خیلی معنی داره...اونقدری که هستی تاب نمیاره و اون روز...

اون روز یه روز کاملا عادی بود، مثل هر روز دیگه ای، درست مثل همون روز اومدن موقهوه ای و رد شدنش از وسط زندگی باران...پیرمرد مهربونی که این روزها میومد و باران رو میرسوند به کلاسهاش، اومده بود و بیرون منتظر وایساده بود و باران بدو بدو رفته بود و سوار شده بود و با همون لحن پر خنده همیشگی گفته بود سلام آقای کرباسی، خوبین؟؟؟ چه خبر؟؟؟ و پیرمرد مهربون خندیده بود و گفته بود چه جور خبری می خوای و باران بازم مثل هر بار لب زده بود که خبری که توش جنگ و خونریزی و غارت و ویرانی نباشه...در طول مسیر، باران از دهنش در رفته بود یه چند کلمه و پیرمرد مهربون که به حرف زدن خیلی علاقه و در واقع وابستگی داشت شروع کرده بود به اینکه من اینکارو میکنم و اون کارو ... یه عالمه سخن رونده بود از همه چیز و هر چیزی و نهایتا وقتی رسیده بودیم به مقصد و من ساعتو نگاه کرده بودم و دیده بودم که چند دقیقه ای از شروع کلاسم گذشته، اون هنوز در نیمه راه حرفهاش بود...میگفت و میگفت و اما من فقط صورتم رو به اون بود و ذهنم رفته بود روی تیک تیک ساعت جلوی ماشین و دستمم به در بود که به محض ایجاد کوچکترین فرصتی یا وقفه ای، با گفتن خیره انشالا، طی یک حرکت پارتیزانی بپرم پایین و بدوم سمت کلاسهام ولی دریغ از حتی یه لختی کوتاه که فاصله ایجاد بشه بین حرفهاش و من بتونم نیت خبیثانه م!!! رو اجرا کنم، همچون مسلسل، پیوسته و ممتد حرف میزد و من کم کم داشتم میترسیدم نفس کم بیاره انقد که وسطش حتی نفس نمی کشید!!!دیگه داشتم به قطع کردن رشته سخنش فکر میکردم که یه دفعه نمیدونم چی شد که چنتا برگه که رو صندلی جلو گذاشته بود رو گرفت بالا و گفت ببین اینا همه کارهایی هستند که من برای فلان جا و بهمان جا انجام دادم و من که اصلا و ابدا قصد و تمرکز گوش دادن و توجه کردن رو نداشتم، صرفا برای جلب رضایت پیرمرد، نیم نگاهی به برگه ها انداختم، نگاهی که قرار بود گذرا باشه، قرار بود کوتاه و سرسری باشه، قرار بود کاملا در سطح باشه و به عمق نفوذ نکنه ولی امان از دست این قرارهای ما وقتی که با قرارهای هستی در تعارض باشن و هماهنگ نباشن که اونوقته که مشخصا همیشه و هماره، رای به نفع سرنوشت صادر میشه و همین شد که من تو اون برگه چیزی دیدم که نگاهم میخ شد و کوبیده شد پای امضایی که پای اون نوشته ها بود، امضایی که نه امضا تو گویی خود به تنهایی تاکستانی پرانگور بود و انقدرها محصول داشت که باران رو به خلسه ای شیرین فرو ببره و اسم زیر امضا: دکتر...شهراد، کامل شد مستی اون لحظه با این اسم و بارانی که دیگه نبود، حداقل اونجا نبود...بارانی که خواب رفته بود و خواب دیده بود پر برگ ترین پاییز ها رو در پر پیچ و خم ترین جاده های جنگلی، روی برگها لی لی بازی کرده بود و صدای خش خش اونها پیچیده بود تو گوش هستی...بارانی که در خواب دیده بود ارزویی رو و حالا اون ارزو تمام قد، جلو چشماش در نوسان بود، در هیئت کاغذی که تو دستای پیرمردی در اهتزاز بود و لبهای پیرمرد که تکون میخوردن به کلماتی و اما باران رو یارای شنیدن و فهمیدن نبود دیگه که خمار جامی دیگه در جایی دیگه بود...چقدر زود مرغ آمین دل باران به دروازه قصر خدا رسیده بود، تو گویی سیمرغ بوده و با هزار بال که در هر بال هزار پر داشته، بال زده که اینچنین بسان نور، رفته بود و امضا گرفته بود از دستان پربرکت خداوند تا امضا بیاره برای باران...و چه بیهوده کوشیده بود خداوند که دستان بزرگشو پشت این اتفاق کوچک و به ظاهر غیرمهم، پنهان کنه تا باران نبینه و نفهمه که چی شد و چی نشد، مگه میشد ندید؟ مگه میشد نفهمید و فکر کرد که اینها همه تنها اتفاق بوده اند و تصادف؟ مگه داریم تصادفی به این حد هوشمند و زیرک؟ مگه میشه از پشت شیشه نازک و شفاف این اتفاق دستان آشنای خداوند رو ندید یا دید و نشناخت؟ نه باران دیگه انقدرها با این دستان مانوس بوده که از پشت هزاران حائل و دیوار هم بشناستشون و  ذوق زده بشه که اینبار چه معجزه ای توشون پنهان کرده برای شادی دل باران...

هنوز از خلسه این به ظاهر اتفاق بیرون نیومدم که پیرمرد، کاغذ رو پایین میبره و میزاره دوباره رو صندلیش و من میمونم و حسرت یه نگاه طولانی تا چنان اون خطوط تراویده از دستان موقهوه ای رو به خاطر بسپرم که گرد تاخت و تاز زمان هم نتونه اونو از یادم ببره...دهن باز کرده بودم به اینکه یه لحظه اون کاغذو بدین یه چیزی دیدم...مگه دروغ بود یه چیزی دیده بودم اونم چه چیزی ولی خوب نمیتونستم به پیرمرد مهربون بگم چی دیده بودم که، آخه حتی اگه میگفتم هم اون نمیتونست درک کنه احتمالا، که میشه ادم با دیدن یه خط چند سانتی که بعضی جاها خمیده شده و اشکالی رو ایجاد کرده و بعضی جاها انحنا یافته و در مجموع ادم رو یاد باشکوهترین اشکال اسلیمی میندازه، اینجوری بی تاب بشه و دلش بشه حوضی که یهو هزار و یک ماهی قرمز کوچولو توش رها شده و همه که با هم باله های ظریفشونو تکون داده بودن و در هم لولیده بودن، دل باران رو ضعفی شیرین با خودش برده بود و برده بود و دیگه م پس نیوورده بود...نه پیرمرد مهربون احتمالا نمیتونست تمام اینها رو بفهمه پس باید وانمود میکردم چیزی رخ نداده، از اون دست که رخ داده بود...

خیلی دیر شده بود و میدونستم که احتمالا الان بچه ها نشستن سر کلاس و منتظرن و باید همین حالا پیاده شم و برم اما مگه میتونستم؟ مگه امکان داشت؟ اونم الان و اینجا که من جزء به جزء شده م و هر تیکه م یه طرفی ولو شده برای خودش...چشمم به ساعت، دستم به دستگیره، صورتم رو به پیرمرد و دلم اما، وای دلم کجا رفته برای خودش و کجا گم شده که جاش انقدر خالیه؟؟؟ لازم نیست خیلی زحمت بکشم و دورها رو دنبالش بگردم و با اولین تلاش پیداش میکنم ، روی صندلی جلو، لمیده روی کاغذها... اولین کاغذ... جایی درست پایین نوشته ها... همونجا که شکلی اسلیمی بود که عطر تلخترین قهوه ها رو داشت با خودش و نامی، نامی که این روزها از هر نامی برام آشناتر و هم غریبه تر بود...جایی بین اون انحناها و حروف اون اسم، چمباتمه زده بود و داشت جامه ای نو تن دلتنگیش میکرد...

نمیدونستم چیکار کنم ولی این ندونستن تنها لحظه ای بود و بعدش تصمیممو گرفته بودم، یه روز هزار روز نمیشد...چند دقیقه دیرتر میرسیدم سر کلاس و در عوض میتونستم تو جلسات و روزهای آتی براشون جبران کنم ولی از این دست حوادث هر روز و هر لحظه رخ نمیدادن و حالا که درست اینجا و جلو پاهای باران، یکی از نابترین لحظه ها، قربانی شده بود، باید خودم رو به اعجازی که تو رگهاش جریان داشت و هنوز گرم گرم بود، متبرک میکردم و یادگاری برمیگرفتم برای لحظه های پیش رو...

پس دستم رو از روی دستگیره برمیدارم و اروم میگیرم، از اون دست که پیرمرد بتونه اعتماد کنه و لب میزنم که میشه اون برگه رو دوباره ببینم و اون اما میگه به اون چیکار داری، به من گوش بده و باز ادامه حرفهای قبلی...آموخته م که گاهی همه چیز با صبر ممکن میشه و نه با هیچ چیز دیگه ای...آره اینجا و این کار نیاز به صبر و حلمی بسیار داره که اگه عجله کنم، هیاهوی ذهنم به اون منتقل میشه و این سوال تمام ذهنشو در بر میگیره که من چه کاری میتونم داشته باشم با اون برگه که مربوط به روال اداری یه نهاد دیگه س...پس صبر پیشه میکنم و کمی دیگه به حرفهاش گوش فرا میدم و لختی که بر من قرنها میگذره، سپری میشه تا دوباره شانسمو بیازمایم که: تو اون برگه هه اسم یه شرکتی بود که بنظرم اشنا اومد و همونی نیس که فلان جاست و فلان کارو میکنه؟ و اون میگه نه...حرصم درمیاد و ولی آرامشمو حفظ میکنم و لجوجانه میگم پس چرا اسمش شبیه همونه؟ میگه حتما اشتباه میکنی و من با لحنی کودکانه میگم نچ اشتباه نمیکنم، اگه راس میگین بدین یه دفعه دیگه ببینم تا زمینه فعالیتشو بخونم چون مطمئنم که همونه و تازه اگه من راست گفته باشم شما باختین و باید شیرینی بدین و ... دیگه تمام توانمو به کار گرفتم و این آخرین راهیه که به نظرم میرسه که با لحن و تعابیری بچگانه هدفمو دنبال کنم و اگه جواب نده چاره ای جز وا دادن ندارم و اما این برام خیلی سنگینه...تو دلم زمزمه میکنم، خداااااا، یعنی ممکنه این همه برنامه ریخته باشی و آسمونو به زمین اورده باشی و یمین رو به یسار دوخته باشی که این اسم و امضا اینجا و تو این بعد از ظهر خیلی عادی جلو چشمای باران قرار بگیرن بعد بدون اینکه یه دل سیر ببینه و به خاطر بسپره اون امضا رو تا بتونه برای خودش یه دونه قاب کنه بزاره رو طاقچه ذهنش، ازش بگیری؟ اگه واقعا ته حکمت احکم الحاکمین و رحمت ارحمن الراحمین اینجا و این نقطه ست، باشه من پیاده میشم از این ماشین...

دستم میره به دستگیره و لبام باز میشه بگم خدانگهدار که برگه ای رو روبروم میبینم تو دستای دراز شده پیرمرد به طرفم و این کلمات: بیا خودت ببین که این، اون شرکتی که تو میگی نیست!!! چرا ادما فکر میکنن معجزه ها حتما باید بصورت شکافتن ماهی به دو نیمه یا شکاف خوردن دیواری یا کوهی یا جاری شدن خون از درختی باشه، چرا باور نمیکنن که گاهی معجزه ها آروم و ساده و بی صدا می خزن تو لحظه های خیلی پیش پا افتاده ت و سر می خورن و تلپ می افتن وسط زندگیت، همونجا که دلت یه جایی بین یه امضا و یه اسم روی یه صفحه، جا مونده و  تو داری بدون اون از ماشین پیاده میشی و انقدرم بی صدا میان حتی که تو ممکنه صدای پاهاشونم نشنوی، انگاری دمپایی رو فرشی پوشیدن، از همونا که انقدر پشم و کرک دارن که شلپ شلپ هم راه برن هیچ صدایی ایجاد نمیکنن و تو شب اگه حرکت کنن، حتی اونقدری سر و صدا ندارن که خواب جیرجیرکی آشفته بشه، اره گاهی خدا جاری میشه تو دستای دراز شده پیرمردی که کاغذی رو بطرفت گرفته، کاغذی که عجیب بوی قهوه تلخ ازش به مشام می رسه...با ناباوری گرفته بودم و مبهوت و خیره مونده بودم به انتهاش...دیده بودم و دیده بودم  و به ذهن سپرده بودم و از اون اسم پر شده بودم و پس داده بودم و دستگیره رو اینبار با اشتیاق فشرده بودم و خدا نگهداری و دویده بودم سمت کلاس و به محض رسیدن، کیفمو پرت کرده بودم رو میز و کاغذ کوییز آیناز رو که بعدا داستانشو خواهم نوشت رو بیرون اورده بودم و پشتش دو تا از اون شکلهایی که تو ذهنم بود کشیده بودم و مثلا جاودانه ش کرده بودم و کلی هم لبخند اومده بود به لبان دلم از تمام اونچه که رخ داده بود...

 انگاری بعضی لحظه ها خودشون به تنهایی تاکستان انگورن، جاری میشن یه جایی درست وسط روزمره گی هات و بی حوصلگی هات و خستگی هات و پوچی هات و تورو میهمان قدح قدح شراب ناب میکنن تا بنوشی به سلامتی حال خوبت، از اون دست که تا روزها و ماهها و حتی شاید سالها طعم خوبشون و خاطره اون سکر زیر دندون دلت باشه ، آره کم نیستن این لحظه ها، تنها اگر بدونی و باز شناسی و بنوشیشون...

 

اول بود بعد خلق شد یا اول خلق شد بعد بود؟ (3)

 نقاشان ساختمان، آنها که گنجشکها را رنگ میکنند و به جای مرغ عشق میفروشند به مردم، آنها که همه چیز را رنگ میکنند حتی آدمها را، همه را خبر کنید و بگویید بیایند از اینجا رنگ ببرند، سطل سطل رنگهای ناب داریم اینجا...

گزینه سیو راست کلیکم دچار فرسایش شده بود و نزدیکی های سوختن بود از بس فشارش داده بودم به هوای ذخیره عکسها و کم کم از میزان فشار و استرسم کاسته میشد چون در واقع دیگه چیزی برای نابود و محو شدن یا بسته شدن نمانده بود که انگار من حالا یک فتوکپی از تمام پروفایلش رو دسکتاپم داشتم، فتوکپی ای با تمام جزییات... حالا دیگه فقط خود خدا میتونست اونارو ازم بگیره، البته با بغض اونم، که به غیر از اون به هیچ کسی نمیدادم اون گنجینه رو...

یادمه از میون کامنتها، یکی، برای یه عکسش که موهاش به حالت شیرین و خاصی آشفته بود، نوشته بود: 

زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم...

و من میخکوب این کامنت و مناسبتش با حال و احوال باران شده بودم، کسی تا حالا انقدر تو زندگیش راست و بجا حرف زده؟؟؟ کسی انقدر دقیق هدف گیری کرده و زده تو خال؟؟؟ طرف حتما رشته ورزشیش تیراندازی بوده و ید طولایی در پرتاب و نشونه گیری داشته که اینچنین هدف رو تو هوا زده، اگه دست من بود میگفتم جوایز تیراندازی مسابقات المپیک و پارا المپیک ، داخلی و خارجی ، ملی و بین المللی...همه رو، طلا و نقره و برنز و هر چی فلز دیگه هم دارن، برن بدن به این آدم که انقدر چیز فهمه...اصلا باید دستش و قلمشو طلا بگیرن اونم از نوع 24 عیار...حالا اون به کنار، حافظ رو بگو که اون زمان، چقدر باران این زمان رو فهمیده بوده...نکنه اونم یه روز خیلی عادی، دلش گیر کرده لابلای تارهایی و بعد اون شعر کذایی که انگار دقیقا همونیه که باید باشه و لاغیر، خوش بحالش حداقل تونسته این شعر رو بگه و حسش رو باهاش عجین کنه و بپاشه به در و دیوار ذهن نسلها و قرنها ...خلاصه دلم خواسته بود و بهانه هم حتی گرفته بود که کاش هزار و یک درد بی درمون در میون نبود و میرفتم برای اون کامنت، کامنت میزاشتم: یونانیان، پیش از اینها، اگر شناخته بودند تو را، دیگر هرمس و میتیسی نبود که الهه های سخنوری و خرد باشند ...بعدشم زیر اون عکس مینگاشتم:

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه...

 ولی حیف و صد حیف که تلنباری از نمیشه ها، دستم رو بند میزنن تا نکنه کلامی که نه، حتی کلمه ای از قلمم سر بخوره تو صفحه ش...شش دانگ که سهله، شش هزار دانگ حواسمو جمع میکنم که نکنه جایی دستم بخوره روی کلیدی و کلیکی و کامنتی یا لایکی یا هر چیزی که نشانه یا رد پایی برجای بذاره از عبور ذی حیاتی به نام باران از این باغستان پربرکت...نه، رد قدمهای باران نباید بمونه، خیسی گذشتن باران نباید بمونه، حتی نفسمو حبس میکنم و سبکتر نفس میکشم نکنه ردپای نفسهام  بشن "هایی" و حک بشن روی شیشه شفاف هویت فیسبوکیش...با خودم مدام تکرار میکنم تا مبادا از خاطر ذهنم بره:

باران آهسته قدم بردار همچون باد، سبک نفس بکش چونان نسیم و بی صدا عبور کن به مانند یک خواب...ولی انبان خاطرت رو پر کن از هر چه و هر آنچه که هست...

دارم عکسهارو برمیارم که از اون میون چشمم میخوره به چیزی و مات میشم به صفحه مانیتور و از میون لبهام این دو کلمه میپره بیرون: خودشه، موقهوه ای... آره، حالا تازه تازه دارم میبینمش انگار، همون عکس و تنها همون یکی، انگار موقهوه ایی هست که من خلق کرده بودم که شایدم حتی بهتر،که تو مسابقه خلقت من و خدا، انگار داور دست خدارو بالا میبره و الحق و ولانصافم که حق داره چرا که اون حتی از منم زیباتر آفریده...

شنیده بودم خدا تو خلقت بعضیها خیلی وسواس به خرج داده و نداده روز مزد دست فرشته ها بگه برین این تعداد فرغون خاک از هر جایی شد وردارین بیاین با اون شلنگه که اونجا افتاده و معلوم نیس به کدوم شیر آبی وصله، خیس کنین خاکها رو و یکی که زورش از همه بیشتره، بره جفت پا بپره وسطشو ورزش بده و بعدم بندازین اونجا جلو افتاب سوزان تابستون خشک بشه و بعدم بفرستینش زمین...نه، خدا به بعضی ها که رسید گفت این فقط از دستان هنرمند خودم برمیاد و بس، انگاری اونا کمی تا قسمتی سفارشی بودن، آخه قرار بود فقط یه دونه باشن برای نمونه و نه بیشتر، یعنی در واقع خود خدا سفارششونو به خودش داده بود و گفته بود از این نمونه تو تمام هستیت، فقط یه دونه بساز، هر گلی هم زدی به سر خودت زدی...قراره این یه دونه از اونایی باشه که هر کسی و همه کس با دیدنش، ناگهان از اعماق جانش، بجوشه که: فتبارک...

پس احسن الخالقین دست به کار میشه و میره از اون طبقه هفتم، شایدم پشت بوم بهشت، کسی نمیدونه دقیقا کجا، نه با فرغون و سطل و اینا که  مشت مشت خاک میاره، اونم چه خاکی، خاک نگو سرمه چشم بگو، گلاب سرخترین گلهای سرخ که با خاک درهم می آمیزه، اونوقت دست به کار میشه و با دستای پربرکتش، با صبری ایوب وار، ورز میده و ورز میده، اونقدری که خیالش راحت بشه که یه دست و همگن شده، بعد میشینه اونجا و شبها و روزهای متوالی که به سال و ماه خدایین و نمیدونم دقیقا به سال و ماه زمینی چقدر میشه و نرم افزاریم سراغ ندارم که اینارو به هم تبدیل کنه، با اون معجون، تندیس می سازه، تمام هنر و لطافت اهوراییشو در گل میریزه و با سر انگشتان هنرمندش، جزء به جزء رو شکل میبخشه، اونقدر وسواس به خرج میده که شاید صدای فرشته ها حتی از نوع مقربانش هم در میاد به اعتراض و شاید کمی حسادت دوست داشتنی، اون اما همچنان در کار ساختنه... شبها زیر نور ماه برای تندیسش نی لبک مینوازه و همینه که اون پر میشه از نی و نوا... مغازله آمیز ترین غزل ها رو در گوشش زمزمه میکنه تا شعر خورد بشه اون گل و به خوردش بره... سبد سبد عطر و رنگ هم میشه افزودنی های مجاز و غیر مجازی که گاه و بیگاه فراتر از حد استاندارد، افزوده میشن تا بعد اون همه مدت و اون همه وسواس از جنس خدایی، اون تندیس که کامل شد، لبخند بشینه رو لبهاش و عقب عقب بره تا بهتر بتونه این شاهکارشو ببینه... اونوقته که مقلب القلوب و محول الاحوال، خودش مقلب میشه قلبش و محول میشه حالش انگاری...

ولی هنوز چیزی کمه بنظر، آهان اون تندیس باید یه مشخصه داشته باشه، یه چیزی تو مایه های همون مارک هایی که از لباس ها آویزونه و روشون نوشته که مثلا اسم برند این لباسه چیه و اینکه چند درصد ابریشمه خالص فلان جاست و چند درصد کتان اصل بهمان جا و بعدشم یه عالمه توضیح داده که مثلا این لباسه رو با ماشین لباسشویی نباید شست و فقط با دست و اونم با کلی قر و فر و ناز و ادا که مخلص کلام میخواد بگه که این لباسه نه هر لباس دیگه ای که همینجوری تو خونه یا هر جای غیر خاص دیگه بپوشیشو بعدم بری بندازیش تو ماشین لباسشویی گوشه حمومتون و هر پودر کیفیت پایینی هم داشتی بریزی روش و روشنش کنی که برای خودش بگرده و بگرده و وقتی گشتنش تموم شد بری بندازی رو طناب خاک گرفته تو حیاط تا زیر تیغ آفتاب چله تیرماه یا سوز یخبندون بهمن ماه خشک بشه، نه، این از اون مدلا نیست، اینو باید بزاریش رو چشات، این یکی میتونه اصلا برای پوشیدن نباشه، این میتونه از همون روز که پنبه ش کاشته میشده یا تارو پودهای ابریشمش ریسیده میشده، یعنی خیلی قبلتر از بافتنش، برای این بوده باشه که فقط و فقط چشای تو رو اونقدری بگیره که درست وسط یه عصر دلگیر پاییزی، از پشت ویترین دیده باشیش و بعد یهو انگار که جن دیده باشی خیره مونده باشی بهش و بعدم بدون اونکه به کلاس مغازه و وضعیت جیب خودت نگاه کرده باشی، رفته باشی تو اون مغازه ای که در حالت عادی هرگز پاتو توش نمیذاشتی حتی برای نگاه کردن، و بدون پرس و سوال، اشاره کرده باشی اون، اون لباسه که اونجاست!!! اونوقت مغازه داره که سر و وضع خودشم دست کمی از میزان شیک بودن مغازش نداره درحالیکه پوزخند کجی گوشه لبشه، نگات کرده باشه و گفته باشه اون به کار شما نمیاد، آخه یه مقدار هزینش بالاست و شروع کرده باشه که میدونین، اون پارچه ش مال فلان برند ترکه و اما هلک و هلک پارچه هه رو که آماده شده فرستادن فلان کارخونه (که البته بازم یه برند مشهوره که شما نمیشناسین و به گوشتون هم نخورده اصلا و حتی نمیدونین این اسمه که گفته انگلیسیه یا فرانسوی یا یه زبون زنده یا نیمه زنده یا شایدم مرده دیگه) که دوخت بخوره و بعد اماده شدن، مثلا باز فرستادنش فلان جای فرانسه برای پردازش و آهار زنی و اما لباسی که مناسب شما باشه هم داریم و... خلاصه که  فروشنده هه خواسته بوده که یه جوری مودبانه یا حداقل نیمه مودبانه، حالیتون کنه که این لباسه اصلا نه به گروه خونی که حتی به رنگ چشم شما یا نوع شکل دماغتون یا مدل کلاسیک ابروهاتون هم نمیخوره و بهتره که فراموشش کنین و اما شما وسط حرفهاش دویده بودین و بازم با انگشتتون اشاره کرده بودین که اون لباس!!! و فروشنده اینبار با بی حوصلگی صداشو کمی که به نظر شما البته خیلی بوده، بلند کرده بوده و گفته بوده که عرض کردم خدمتتون...اومده بوده ادامه بده که شما جوری نگاش کرده بودین و تو چشاتون چیزی دیده بوده، شاید نوعی جنون وحشی، که خفه خون گرفته بوده و چیزی از جنس ترس شاید وجودشو فرا گرفته بوده و فقط لب باز کرده بوده به اینکه قیمتش ..... تومنه که ناگفته پیداست این عدده کلی صفر داشته ولی باز جای شکرش باقیه که به تومن بوده هنوز، و نه به دلار یا خدای نکرده، هفت گور سیاه به میون به یورو یا پوند!!! ولی بازم شما کارت اعتباریتونو که با وجود اینکه همیشه خدا، عنکبوته داره توش تار تنهایی میدوونه ولی به تازگی چندرغاز حقوق کارمندی این ماهتونو که تنها کمی بیشتر  از قیمت لباسه، توش ریختن رو بیرون اورده باشی و محکم کوبیده باشی رومیز، عمدا هم جوری زده باشی که صدا بده و راسخ بودنتونو برای بردن اون لباس نشون بده و در ضمن به جای مشتی که میخواستین تو دهن اون فروشنده تازه به دوران رسیده جوجه فکلی بزنی، هم عمل کرده باشه...خلاصه لباسو گرفته باشین و برده باشین با عزت و احترام گذاشته باشینش تو ابوقراضه ای که در واقع سالهاست داره نقش ماشینو براتون بازی میکنه و دیگه از هر گوشه ش که دست بزاری یه عیب و ایراد و صدایی در میاد...خلاصه برده باشین اون متاع عزیز رو به خونه تون و آویزونش کرده باشین به یه چوب لباسی که از قضا تنها چوب لباسی ایتونه که هنوز سالمه و زوارش در نرفته و میشه مطمئن بود که از عهده نگه داشتن لباسها به خوبی برمیاد...خلاصه که هیچوقت حتی فکر پوشیدن اون لباس هم به سرتون نزده باشه و فقط گاهی برین و برش دارین و نگاهش کنین و دوباره که نه، هزار باره، لذت ببرین...

خوب خدام از همین لیبل ها داره برا تندیس هاش، ولی با این تفاوت که اونقدر حاشیه نمیره و توضیح نمیده و صغری کبری نمی چینه، همینطوری یه راست میره سر اصل اصل موضوع، میگین چجوری؟ اینجوری که یه مارک یا نشونه تعبیه میکنه تو اون تندیسه که همینجویش دیده نمیشه اما امان از اون روزی که یکی این نشونه رو یه جایی ببینه و بشناسه، اونوقته که کار دل و دینش یه جا تمومه و باید فاتحه اونا رو خوند...البته اینم بگم که این نشونه همیشه و همه جا به یه شکل و رنگ نیست و تو هر کدوم از اون تندیس سفارشیا یه شکلیه...

و پیرو همین فلسفه بود که نوبت به موقهوه ای که رسیده بود، وقتی خدا عقب عقب رفته بود، یه لحظه خندیده بود، یه خنده عمیق و از ته دل و بعد همون خنده هه رو از تو هوا گرفته بود و زده بود تنگ لبهای موقهوه ای و این شده بود مارک اون که هر جا عمیق و از ته دل می خندید، انگاری خود خود "و هو الجمیل" رو میدیدی که می خنده، به همون اندازه بکر و مدهوش کننده... باور اگه نمیکنید، برین اون عکس تو فیسبوکشو که از ته دل خندیده رو ببینین اگه انگشت تحیر به دندون تعجب نگزیدین، فقط اگه خواستین امتحان کنین، حتما قبلش، یعنی خیلی قبلترش، دل و دینتون رو بردارین بزارین یه گوشه ای، یه جای امن و مطمئن که گزندی بهشون نرسه و بدون اونا برین !!!

من اما یه اعتراض دارم به خدا و اونم اینه که چرا وقتی دست به یه همچین شاهکارهایی میزنی، یه علامت وارنینگی، هشداری، چیزی نصب نمیکنی روشون که آدم حواسشو جمع کنه تو برخورد با این پدیده ها؟ آخه هر چیز خطرناکی که ساخته میشه، سازنده باید و در واقع موظفه که یه دونه علامت وارنینگ حداقل، بزنه روش که این بابا خطرناکه، به این دلیل و اون برهان و ای همه اونایی که ممکنه باهاش تماس داشته باشین، حالا چه دور چه نزدیک، حواستون باشه... و وقتی اون علامته باشه دیگه از سازنده در واقع یه جورایی رفع تکلیف شده اگرم مساله ای پیش بیاد و عذاب وجدان نداره...

یه عالمه هم علامت های مختلف هستش، از جمجمه ای که یه ضربدر قرمز خورده روش بگیر تا علامت شعله ای که نشون ماده قابل اشتعاله و رادیواکتیو و هزار تا ساینی که میتونست حداقل یکیشو انتخاب کنه و بزنه رو محصولش که مثلا این یکی خاصیت سمی داره و تک خنده اهوراییش، زهری میشه که میپیچه به دست و پای دلتون و فلج میکنه همه نوروترنسمیترهاتونو و بعدم وارد خونتون میشه و تو همه بودنتون پخش و پلا میشه...یا مثلا این یکی، اشتعال زاست به شدت و به محض تماس صحنه باشکوه خندیدنش با دل نازکتون، چنان اشتعالی برپا میشه که آتش نمرود پیشش فقط یه کبریت مشتعله و دیگه ابراهیم هم که باشی توان عبور به سلامت رو ازش نداری و پتانسیل گلستان یا زمهریر شدن هم نداره متاسفانه یا خوشبختانه...یا اصلا همون تابلو خطر تابش رادیو اکتیو رو هم اگه میذاشت باز خوب بود و ادم میفهمید که این موجوده که روبروشه مثل Pt 197 میمونه که خودبخود اشعه تابش میکنه و تازه از اون انواعی هم هست که نیمه عمرش خیلی طولانیه، نه نیمه عمر خودش ها، که نیمه عمر قدرت رادیواکتیویته ش یعنی زمانیکه طول میکشه تا نیمی از قدرت رادیواکتیویته ش رو از دست بده و اشعه ش هم کاملا سرطان زاست، یه جور کنسری که شیمی درمانی هم نداره، چون حتی اونقدری منطقی نیست که شیمی و فیزیک و ریاضی حریفش باشن... یه سرطان بی منطق، لجوج مسخره که حتی به نفسهاتم رسوخ میکنه و اونوقت دکترها که اصلا توان تشخیص این دردها و مسائل رو ندارن و فقط تو کتاباشون در مورد دردهای منطقی نوشته شده، میگن که دچار آلرژی شدی و سیتریزین میدن بهت و انتظارم دارن که با همون خوب بشی و راه نفست باز باز بشه...حتی کارخونه های سیگار سازیم اینو رعایت میکنن و رو پاکتهای سیگارهاشون، حالا یا به اجبار قوانین و یا به دلخواه و از روی انسانیت، دو تا عکس میزارن کنارهم، یکی یه ریه سالم که مثلا قبل مصرف سیگاره و اون یکی اما یه تصویر از یه جسم چروکیده درب و داغونه که شبیه همه چیز هست جز ریه، یه چیزی تو مایه های یه سیب پلاسیده لهیده و زیرش مینویسن "افتر" ....

ولی دریغ از حتی یه وارنینگ خشک و خالی که خدا تعبیه کنه در این یکی ای که من دیده بودم، یا عکسی از یه دل و دین "بی فور"  و " افتر" دیدنش، هیچ، کاملا ناشناس و بی مشخصه...خوب از کجا باید میدونستم، از کجا باید میشناختم و دوری میکردم؟ 

حالا گله دارم، خیلی هم دارم و اون روز که میگن روز حسابه و خدا از آدما میپرسه که مثلا چرا فلان کردی و بهمان نکردی، حتما ازش خواهم پرسید، به همراه خیلی چیزای دیگه... البته اگه از حق وتو خالق بودنش برای جواب ندادن استفاده نکنه...

اما این تصویر، این همونیه که باید میبود، یعنی اون موجودی که من در واقعیت دیدم گرچه دکتر شهراده اما تفاوت خیلی زیادی با خود حقیقیش داره، انگار که اصلا این تصویر خودش نیست، یه چیزی فراتر از خودش ولی دقیقا و عینا همونیه که تو ذهن و دل من بود و حالا بعد گذشت روزها و لحظه ها و رفتن اون، تازه تازه انگار من دارم ، موقهوه ایی رو که میشناسمو تو این عکس میبینم...تصویری که پس زمینه دسکتاپم شده تا هر روز و هر لحظه مبهوت بهش خیره بشم...

مدتیه که همه چیز به گونه ای متفاوت پیش میره و یا شایدم پس میره، نمیدونم فقط میدونم که میره و جهتشو نمیتونم تشخیص بدم، اما رفتنشو چرا...فقط انقدری حس میکنم که چیزای کوچولو کوچولویی که عمیقا میخوام دارن به طرز سحرانگیزی جذب میشن و اتفاق می افتن نمونه ش همون نمونه امضا...یاد دلم میاد حرف یکی که سالها پیش بود انگار که زمزمه کرد:

زمانیکه فاصله بین خواسته هات با رخدادشون کم میشه ، به خالق بودن نزدیکتر شدی...

 

اول بود بعد خلق شد یا اول خلق شد بعد بود؟ (2)

انگار دری بود به دنیایی دیگه، مگه الان ماه مارس بود و اینجا هند، که اینچنین جشن هولی ای (جشن رنگهای مردم هند) به پا شده بود و همه جا پر بود از سطل سطل رنگ و آواز و رقص؟؟؟ بیادم اگه موند و یه روزی دیدمش و برفرض اینکه اون لحظه تارهای صوتیم تونستن مرتعش بشن و اونقدری مولکولهای هوا رو به لرزه و جنب و جوش در بیارن که پدیده ای به نام صدا متولد بشه و از میون لبهای سربی شده م خارج بشه، بهش خواهم گفت: یه پارچه بزرگ، از همونا که وقتی یه آدم خیلی مهم، از اون دست که وزیری، امیری، چیزیه و کلی آدم، با دلیل و بی دلیل، به ظاهر و به واقع، بهش ارادت دارن، میره یه سفر زیارتی، براش میگیرن و اونوقت از اون گوشه سمت راست بالا شروع می کنن و تا این گوشه سمت چپ پایین پر میکنن از اسامی ارادتمندان مفروض و گریبان چاکان ملموسش!!! طوری که حتی به قدر نفس کشیدن پارچه هم جای خالی نمونه روش، و نصب میکنن به در و دیوار همه جا و هرجایی که به اون آدم ربطی داره و گاهیم نداره، تا بلکه به چشمش بیاد و بعدا در مواقع لازم بشه گفت حاج آقا یادتون میاد؟ من همونم که برگشتنی سفر فلان جا، زیارت قبول گفتم بهتون!!!...آره ، از همونا باید بگم بزنه دم در ورودی پروفایل فیسبوکش که مواظب باشید رنگی نشوید!!!... مراقب باشید غزل آلوده نشوید اینجا،...گوشه دامن یا چادرتان را بالا بگیرید قدم که برمیدارید، نکنه بخوره تو اون همه سحرانگیزترین آوای نی لبکها که اونوقت لباستون خیس آهنگ بشه و صفحه رو که بسته بودین و رفته بودین، ببینین ای دل غافل که همه وجودتون بو گرفته، بوی نم و نای هر چه دلپذیر و دوست داشتنیه...آره باید با خط درشت که هر سوی چشمی با تمام نزدیک بینی ها و دور بینی هاش، توان خوندنشو داشته باشه بنویسه: با احتیاط وارد شوید، آهسته گام بردارید و خرامان خارج شوید... 

من اما نمیدونستم ، از کجا باید میدونستم، که اون اولین بارم بود، همین بود که شلپ شلپ پریدم وسط اون هنگامه و خیس خیس شدم...چونان که موشهای آب کشیده به تماشا نشستند... اونقدر کودکانه ذوق کرده بودم که نمیدونستم کدومو اول بخونم و ببینم، کدومو دوم و کدومو آخر،گفتم آخر؟؟ نه، تا چشم کار میکرد و تا دوردست ها آخری وجود نداشت، که باران رو حالا حالا ها با این صفحه کارها بود...استرس گرفته بودم نمیدونم چرا، انگاری هر آینه قرار بود بفهمه و بیاد صفحشو با تمام محتویاتش پاک کنه یا ببنده و یه قفل بزرگ از همونا که انقدر بزرگن که نه خودشون که هیبتشون تو رو از باز کردنشون ناامید میکنه، یا شایدم یه عالمه قفل کوچیک و بزرگ جور واجور از همونا که ریسه وار میبندن به در و دیوار امامزاده ها بزنه روش، که کثرتشون تو رو تا ورطه ناامیدی بدرقه کنه...نمیدونم هر چه که بود عجله داشتم زودتر تمام صفحه رو زیر و رو کنم و برداشتنی ها رو بردارم و خوندنی ها رو بخونم و به یاد سپردنی ها رو تو جعبه لایتنر ذهنم بسپرم و ...نکنه بیاد و تو دستانش سبد سبد قحطی و خشکسالی باشه وسط اون پربارترین و خیس ترین فصول...

تمام چند ساعت بعد رو با شتاب فقط میبینم و میبلعم، هر چیز و همه چیزی که اونجاست و هضمشو اما میزارم برای بعدها که سر فرصت و با خیال راحت انجام بشه، نشخواری باید این صفحه رو، که یکبار ببینی و بعد تمام و همه لحظه های بعدیتو که مثلا تو تاکسی نشستی و داری از کلاس برمیگردی یا در همون حال که پاکت دسته دار تو میوه فروشی رو برداشتی و داری میری سمت اون هلوی تپل مپل با لپای گل انداخته وسط اون همه هلو که به مهمونی خونه ت فرا بخونیش، هی تمام اون کامنتها و مطالب رو تو ذهنت نشخوار کنی تا بلکه کمی و شاید تنها اندکی بیشتر ، اکتشاف کنی در مورد شخصیت اون، شاید قطره ای بیشتر بشناسیش و راه به ذهن که نه به دلش ببری...گاهی باغ سبز اندیشه م میزبان این فکر میشه که تا بحال بنی بشری دوست داشته بنی بشر دیگه ای رو، از اون دست و نوع که من داشته م؟ اینهمه گنگ، تا بدین حد مجهول، اینچنین مبهم...که حتی اسم کوچیکشم ندونه...نه ملیت نه اسم کوچیک نه رشته تحصیلی نه علائق نه سلائق، نه هیچ "ائق" دیگه ای، یعنی اومده بود، به مجهول الهویه ترین شکلی که در تصور میگنجید، بی هیچ پلاکاردی، فقط خودش و قهوه ای موهاش، خودش و اسم فامیلش...چه بی سخاوت بود موقهوه ایی که من دیده بودم ...

از خوندن که فارغ میشم تازه تازه اون گوشه به عبارت Photoes رو که میبینم، درخشش خورشیدترین و سوزانترین ستاره های منظومه های دوردست ها رو تو چشمانم حس میکنم، تو گویی، اون کلمه فوتو اون گوشه  بمباران نوترونی به پا میکنه که هزاران شکافت هسته ای همزمان تو چشمانم رخ میدن و انگشتان مرتعش از التهابم، سر میخورن روی دکمه ای که منو میبره به سرزمینی که مردمانش نه مکان میشناسن ونه زمان، جایی فراتر از هر آنچه که بود و هست...سرزمینی پر از موقهوه ای ...

حداقل یه موهبت پرشکوه وجود داره و اون اینه که انگار موقهوه ای عاشق عکس گرفتنه که اون صفحه پره از موقهوه ای ها، هر جایی که رسیده چنتا عکس گرفته از خودش و این لبخند رو مهمون ناخونده لبانم میکنه و به این می اندیشم که شاید خودشم دلش برای خودش لرزیده، مثلا یه روز آفتابی یا شایدم بارونی که روبروی آیینه وایساده بوده و داشته با یه برس مردونه شاید دسته بنفش، موهاشو شونه میزده، چشمش که به موهاش خورده بوده، دلش یه جوری شده بوده، یه چیزی انگار تو دلش تکون خورده بود، شاید دوباره و چند باره نگاه کرده بود و سعی کرده بود بفهمه چه اتفاقی افتاده یا داره می افته و هر بار دلش غنج رفته بود و اما مثل باران تا مدتها نفهمیده بود اون غنج رفتنه از کجا یه دفعه سر و کله ش پیداش شده بود و از عوارض کدوم ناخوشی و یا شایدم خوشی بوده، از اون روز شاید روزها گذشته بود و گاهی چیزایی اومده بودن و رفته بودن و اون اما زیاد جدیشون نگرفته بود و اما فقط حس کرده بود دلش میخواد هی از خودش عکس بگیره و بگیره و بگیره...

من اما با خود می اندیشم 

مردمان این سرزمین را به منت ماه و خورشید چه کار و از کسوف و خسوف چه باک که نه روشنایی اینجا به تیرگی میگراید و نه روزش به شب منتهی، گوییا، جمالش ازلی است و جلالش ابدی و حشمتش بی زوال...

به ریسه میکشم عکسهایش را در دالان تاریک ذهنم، چه باشکوه چراغانی ای خواهد شد اینجا... پرچراغترین چلچراغها را به تماشا فراخواهند خواند...

 

 

اول بود بعد خلق شد یا اول خلق شد بعد بود؟ (1)

احتمالا کسی نباشه که این سوال تکراری رو که اول مرغ بود یا تخم مرغ به گوشش نخورده باشه تا حالا...کاش کسی این معمارو حل کرده بود، کاش جایی تو یه کتابی، حالا مقدس بودن یا نبودنش فرقی نداشت، دفتری، برگه ای، تیکه کاغذی، چیزی، خدا جواب این سوالو نوشته بود و داده بود دست پیامبری، فرستاده ای یا حتی کبوتری تا بیاره بده دست مردم که اینجوری نمونن وسط هوا و زمین با یه علامت سوال بزرگ تو ذهنشون .... آخه چند روزیه یه دونه "؟" بزرگ یه عالمه از مساحت ذهنمو اشغال کرده که موقهوه ای اول بود، من دیدمش و دلم لرزید یا اول دلم موقهوه ای رو خلق کرد و بعد مخلوقشو دید و به خودش لرزید و بعد کم کم اون تبدیل شد به واژه "هست" و تو دنیای بیرون وجود پیدا کرد...اخه چطور ممکنه من درست یکسال و اندی پیش دلم برای تصویری بلرزه که حتی ندیدمش و درست چند روزه که اون تصویر به دستم رسیده و دیدم و حالا میفهمم که در واقع موقهوه ایی که چهارستون که نه، چهل ستون و سی وسه پل دل باران رو یکجا به لرزه دراورد و تصویری که تو ذهن و دلش حک شد، همین تصویریه که تازه تازه پیداش کردم...چه خبره این وسط؟ کی به کی و چی به چیه؟ چرا همه چی انقدر در هم برهم و شلوغه؟ اونقدری که من چند روزه مات و مبهوت خیره موندم به تصویری که حالا پس زمینه دسکتاپمه و هی نگاه میکنم و هی بیشتر و بیشتر به خودم میگم، آره همینه، این دقیقا موقهوه ایه، خود خودش...

قصه اما از این قرار بود که یه روزی یه نفر از دهنش پرید که صفحه فیسبوکش بازه و اگه دوست داری میتونی بری اونجا عکسهاشو ببینی یا مطالبشو بخونی، همون یه نفر دوست داشتنی میگه که اگه نتونستی بیابیش، احتمالا ساناز آدرس فیسبوک مو قهوه ای رو داشته باشه...با خودم فکر کرده بودم، دوست دارم!!! دوست رو نمیدونم که دارم یا نه ولی نیاز رو میدونم که دارم که برم کل صفحه فیسبوکشو شخم بزنم و واو به واو کلماتشو بخونم و دونه به دونه عکسهاشو درو کنم بزارم رو دسکتاپم...با خودم فکر کرده بودم میرم و فیسبوکمو که حالا بیشتر از یکسال بود که بهش سر نزده بودم و حتی دیگه پسموردمم یادم نبود و باز میکنم و بعد خیلی راحت اسمشو سرچ میکنم و پیداش میکنم و ... خیلی خاطرش عزیز باید میبود که بعد اون همه وقت، منی که اصلا حوصله قر و فرای عجیب غریب فیسبوکو با اون سرعت پایین ناشی از استفاده از فیلتر شکن رو نداشتم، برم سر وقت یه فیلتر شکن قدیمی که حالا مدتها بود ازش استفاده نکرده بودم و حتی مطمئن نبودم که کار می کنه یا نه.

یعنی با این فیلتر شکنه کار کردن مثل شنیدن فحش میمونه اونم از نوع ناموسیش، از بس که انواع و اقسام ارر ها رو به صف میکنه جلوت و هی میگه به این دلیل و اون دلیل قادر به ارائه خدمات نمیباشه و من اما صبوری میکنم، ایوب وار... از نوعی که کاملا برای خودمم عجیب و دور از ذهنه. بعد کلی انتظار که کم کم داره خلقمو تنگ میکنه و منو میبره به سر حدی که حرفهای غیر اخلاقی از دهنم بپرن بیرون و چیزهایی نثار روح عوامل دخیل در فیلترینگ بنمایانم، صفحه فیسبوک با اون آرم حال به هم زنش ظاهر میشه و من وارد خان دوم این بازی میشم که اینجا و حالاست که باید به اون ذهن آشفته م فشار بیارم به میزان چندین پاسکال، تا بلکه یاری کنه و پسوردمو به یاد بیاره، پس شروع میکنم به امتحان کردن هر چه و همه اونچه که ممکنه پسوردم باشن!! از تاریخ تولدم تا شماره دانشجویی ارشدم، از شماره پلاک خونه دوست داشتنی ای که تو هند توش سکونت داشتم تا شماره تعداد ستونهای مسجد بزرگ و خاطره انگیز ابوظبی، همه و همه رو امتحان می کنم و اما جواب نمیده و دست آخر کلافه و خسته میرم سراغ ایمیلم به دنبال سرنخی احتمالی...زیاد طول نمیکشه که پیدا میکنم اون چیزی رو که میخوام، تو یکی از ایمیلهایی که خودم برای خودم فرستادم، باز خوبه انقدرها به عقلم رسیده که تمام پسوردها و یوزرهامو لیست کنم تو یه ایمیل و برای خودم ارسال کنم که در همچین مواقعی در نمونم...

پسوردو با ذوق و شوقی وصف ناپذیر برمیدارم و این دفعه با دست پر میرم سراغ فیسبوک و اونم ورود افتخارآمیزمو تبریک و تهنیت عرض می کنه و میره که لود کنه که مثلا چند نفر و کی و کجا چیا گذاشتن رو پیجشون، میخوام بگم آغا جان زحمت نکش من برای کار دیگه ای اومدم که خوب میبینم فایده ای نداره و باید صبوری کنم تا کامل لود بشه و بعد کارمو باهاش در میون بزارم...بالاخره زمان مورد نظر فرا میرسه و من با هیجان اسمشو وارد میکنم و فرمان سرچ صادر میکنم و اما نتایج اونی نیستن که منو خوشحال کنن...کلید واژه ای دیگه و باز هم...دوباره و سه باره و هزار باره تکرار میکنم و اما بی نتیجه س...اسمشو از ابتدا به انتها و از انتها به ابتدا و از وسط به ابتدا و انتها و ...مینویسم و نتیجه نمیده. اول اسمشو با کپیتال میزنم و اول فامیلشو و بازم...فقط اول اسمشو میزنم با نام کامل فامیلش و بالعکس، اما نه، انگار هیچگاه وجود نداشته و نداره...

تمام نتایج سرچ رو یکی یکی وارد صفحاتشون میشم و بررسی میکنم شاید خودش باشن و مثلا من عکس رو نشناختم اما نیستن که نیستن و مگه میشه من اشتباه کنم اونم در مورد اون؟ حالا گیریم که بر فرض محال، عکسشو نتونم تشخیص بدم، مگه اون همه رنگ و عطر رو میشه جایی پنهان کرد و مانع از انتشار ویروس گونه شون شد...نه میون اون همه پروفایل هیچکدوم ذهنتو به رویا و خلسه ای شیرین فرو نمیبرن و دلتو آشیونه مهاجرترین پرستوها نمیکنن...ساعتها از نیمه شب گذشته و من دست خالی و خسته نمیدونم دیگه که چه کلید واژه ای رو باید سرچ کنم حتی تمام کسانی رو که میدونم باهاش در ارتباط بودن رو هم سرچ کردم و پرفایلهاشونو پیدا کردم و تو صفحاتشون دنبال ردی هرچند گنگ و کم رنگ گشتم اما نبود که نبود...انگاری از ازل تا ابد، موقهوه ایی وجود نداشته و نداره...

ناامیدتر از پیش، به فکر فرو میرم، کنار گذاشتن این جستجو که مسلما تو گزینه هام نیست به هیچ عنوان، و مگه میشه چیزی مربوط به موقهوه ای باشه و من پا از سرش درگذارم...پس به آخرین گزینه روی میز که نه تو مشتم فکر میکنم و اون سانازه...اون دوست داشتنی ، گفته بود که ساناز آدرس فیسبوکشو داره پس باید از این کانال وازد بشم شاید ساناز کلیدی برای این قفل مهر و موم شده داشته باشه...فیسبوکو همچون قالی قدیمی کهنه ای، قشنگ یه دور میتکونم تا سانازو که با یه اسم دیگه پروفایل ساخته با استفاده از کلید واژه ها و اشاراتی که به عقل جن هم نمیرسه، اما به عقل من خسته خواب آلوده تو اون نیمه شب نزدیک صبح شده، چرا، پیدا می کنم و خودم به خودم فتبارکی میگم که اگه چیزی رو بخوام با چه همت غریب و چه اراده عجیبی دنبالش میرم و چجوری ابر و باد و مه دست به دست هم و به دست باران میدن تا نتیجه مطلوب دل باران حاصل بشه ...

سانازو که پیدا میکنم قبل از اینگه پروفایلشو نگاه کنم یا بخونم، تو تلگرام بهش یه پیام میدم که سلام و خوبی؟ و چرا چند وقته نیستی و ... با ساناز تو تلگرام در ارتباطتیم ولی در حد چند ماه یه پیام سر ساده و گاهی احوالپرسی...اون هنوز کامپیوتر خوندن و ادامه دادن کلاسها تو ذهنشه و اما انگار میزان اراده ش کمتر از میزان خواستنشه که نتونسته شروع کنه و نکرده ... ولی الان یه ماهی میشه که پیامی به هم ندادیم و من به این می اندیشم که خوب برای اینکه بتونم به هدفم که دسترسی به لیست بسته شده دوستان فیسبوک سانازه، برسم، باید جزیی از اونا باشم پس ضرورتا باید ازش بخوام منو ادد کنه و از اونجایی که نمیشه تقی کرد و وسط هوا و زمین گفت که منو تو فیسبوکت بپذیر، پس باید قبلش پیغامی پسغامی چیزی رد و بدل بشه تو تلگرام و بعد...تمام این نقشه ها و پلن ها در آنی به ذهنم میرسه و مرحله به مرحله انجامشون میدم...مشخصا تو اون لحظه جز موقهوه ای و پروفایلش، ملکه ذهنم نیست که ملکه که جای خود داره، دریغ از یه وزیر و یا سربازی غیر از اون، هر چی که هست همه اونه و باز هم اون و باز...انگاری تمام هستی رو فشرده باشن و اونقدر کوچیکش کرده باشن که جا بشه تو یه چند شکلی با چند سانت طول و چند سانت کمتر عرض و یه مقدارم ارتفاع، اونوقت چپونده باشنش تو اون چند شکلی چند بعدی و درشو گذاشته باشن و حالا تو اگه اونو نگاه کنی انگاری کل دنیا تمام قد جلوت وایساده و بهت خیره شده...

پیامم که میره برای ساناز، میدونم که نصفه شبی آنلاین نیست و صبح که ببینه جواب میده و بازم میدونم که این پروسه رو باید آروم و آهسته انجام داد اگه میخوام ساناز بویی نبره که اینو قویا میخوام چون دونستن ساناز فعلا به دلایلی تو برنامم نیست و ناگفته پیداست که این صبر برام خیلی سنگینه اما مگه نه اینکه این روزا من دارم بخاطر موقهوه ای تغییرات و سختیهای زیادی رو متحمل میشم که گاها برای خودمم غریب جلوه میکنه پس اینم کنار اون بقیه...پیاممو که میفرستم تازه میرم سراغ صفحش و سعی میکنم با خوندنش یه ذهنیتی پیدا کنم از پروفایلش نه به قصد خودش، نه، که اگه لازم شد کامنتی چیزی بزارم و یه کم فعالیت توی صفحش نشون بدم تا شکی نمونه براش...

گاهی چقدر همه چیز غریب پیش میره، اونقدر که تو توی بازی با خودت کیش میشی و مات میمونی...صفحه سانازو که میخونم، انگاری یکی نیشتر فرو میکنه یه جایی از دلم که دردش تا چشمام میپیچه و خیس میشن... صفحه ش پره از تک جملات غمگین و ناامید و گاهیم دم از امید زده البته، ولی از اون دست امیدهایی که فقط کافیه انسان بوده باشی و حتی نه یکسال که تجربه یک هفته زندگی روی زمین رو داشته باشی تا بفهمی از اون دست امیدواریهاییه که آدم وقتی به بن بست میرسه و دیگه هیچ چیزی برای چنگ زدن وجود نداره، شروع میکنه انگار با خودش نجوا کردن و خلق کردن چیزهایی برای دست آویزی و یا بهتر بگیم چنگ اویزی و این نقطه ایه که به نظرم نهایی ترین و آخرین نقطه درموندگیه با بیشترین شدت درد...و ساناز پر بود از این نقطه...بعد خوندنشون، انگار یکی منو به چالش سطل حس بد دعوت میکنه و ناغافل یه سطل بزرگ از حسی ناخوشایند رو خالی میکنه رو سرم و من پر میشم ازش...چقدر به نظرم این لحظه پر بود از حقارت و ضعف و چقدر من صاحب این لحظه بودم ...به چه اندازه من قابل ترحم مینمودم که برنامه ریخته بودم برای استفاده از انسانی که خودش درگیر اون حجم ناامیدی و درد بود، در جهت خواسته احمقانه م و این به نظرم تعریفی جز ناپاک بودن نمیتونست داشته باشه و حالا من احساس می کردم خیلی وقته انگاری که تمام پاکیها از تمام وجود من کوچ کرده ن... حتی اونقدری فضای خالی و پاک نمونده بود که بخوام با توجیه اینکه خوب، دلم تنگ شده بود، پرش کنم...نه حرفی برای گفتن باقی بود و نه مجالی برای بهانه ای احتمالی...تو دادگاه ذهنم و دلم محکومی بودم که اونقدر جرمش واضح و مبرهن مینمود که دیگه حتی نیازی به دادستان و یا قاضی هم نبود، خودش باید راهشو میکشید و میرفت تا دورترین و تاریک ترین انفرادی ها...

صفحشو میبندم و تو دلم میگم گور بابای دل تو و دلتنگی هات که مجوزی شدن برای استفاده این شکلی از ساناز یا هر موجود دیگه ای...عهد میبندم با خودم که حتی از خاطر ذهنمم عبور نکنه تکرار این گناه، که در نظرم نابخشودنیه و هستی از هر چی که بگذره از این یکی بی شک در نمیگذره...ولی اینم حتی راضیم نمیکنه و پارو فراتر میزارم و به خودم قول میدم دیگه از هیچ کس در مورد ایدی فیسبوکش سوالی نکنم حتی از اون دوست داشتنی که قول داده بود برام ایدیشو پیدا میکنه یه روزی...درسته خودش آگاهانه پیشنهاد داده و این دیگه نمیتونه سوء استفاده محسوب بشه اما گاهی لازمه مجازاتت از اشتباهت بزرگتر و سختتر باشه تا هیچوقت یاد دلت نره تکرار نکردنش... بر سر عهدم خواهم موند و هیچ زمان از دوست داشتنی نخواهم پرسید کدوم صفحه با کدوم اسمی، وامدار رنگین ترین مهربانی هاست؟ هرچند حتی فکر گذشتن از صفحه فیسبوکش با عکسها و مطالب احتمالیش، و این تصور که که یه گوشه ای از این دنیای مجاز تر از مجازی، موقهوه ایی حقیقی تر از آونچه که من دیده بودم رو در خودش پنهون کرده، برام نوع خاصی از رنج رو به همراه داره اما سختگیری و خشک بودن خیلی وقته که بعدی از ابعاد وجودیم شده و شاید موقهوه ای راست گفته بود که خشکم و جدی...

اون شب به هر ترتیبی بود لپ تاپمو خاموش میکنم و میرم که استراحت کنم. فردا صبح، پیام سانازو که میبینم با شوق نوشته مرسی که حالمو پرسیدین و خوبم و شما چطورین و ...بازم دل چرکین میشم از خودم  و اما جواب میدم، با کودکانه ای درخور اون لحظه، و اون جوابی و باز حرفی و ...به اینجا که میرسیم که میگه کلاس گذشته رو ادامه بده با هیجان تشویقش میکنم و بهش میگم که چیا بخونه و اینکه کدوم موسسه ثبت نام کنه و هرجام که هر کمکی نیاز داشت من هستم و بی هیچ چشمداشتی کمکت میکنم و ...تمام اینا میشن دلیلی بر شادی مضاعفش که حالا حتی از کیلومترها دورتر میتونم رو پوستم حسش کنم و شاد میشم از شادیش و انگار هستی هم با شادی اون لبخند میزنه و من عجیب احساس بخشیده شدن دارم و این یه قندون قندو به یکباره تو دلم آب میکنه که شیرینیش، پخش میشه تو ذره ذره بودنم و حالا دیگه تردید ندارم که خودمم توان بخشیدن خودمو دارم ...

اون موضوع رو کلا میزارم تو لیست سیاه و دیگه از دوست داشتنی هم سراغ چیزی رو نمیگیرم که پس فردای اون روز وقتی اینترنتمو روشن میکنم و به عادت هر روز و همه روز اول از همه جیمیلمو چک میکنم تا ببینم خبری از نتیجه ای که منتظرشم اومده یا نه، با ایمیلی روبرو میشم که عنوان فرستنده ش فیسبوکه...با خودم میگم اه چقدر کنه س این فیسبوک، باز ما یه بار تحویلش گرفتیم و رفتیم فیسبوکمونو چک کردیم، شروع کرد به چپ و راست ایمیل دادن که فلان و بهمان...حوصله این ایملهایی که از لینکدین و فیسبوک میاد رو ندارم و یادمم نمیاد هیچوقت بازشون کررده باشم، دستم میره روی کلید دیلیت که انگار یه حسی، از همونا که دقیقا همونجا و همون موقع که باید باشن، خودشونو شتابان و عرق ریزان میرسونن،  میاد سراغم و کل وجودمو در برمیگیره، شاید باید زودتر میومد و دیر کرده این حس که اینجور نفس نفس میزنه و سراسیمه س... دستم ناخواداگاه از روی دکمه سر میخوره و مردد میمونه وسط هوا و زمین که خوب چرا؟ چرا حذفش نکنم؟ و در پی یافتن جوابی شاید اون ایمیلو باز میکنم هرچند تو دلم دارم میگم اینم باز از اون حسهای غیر واقعی و نشانه هاییه که در تشخیص و تفسیرشون اشتباه کردی و اینکه بعد باز کردن حذفش میکنم...ایمیل جلوی رومه و من با بی حوصلگی که انگار مجبورم کرده باشن بازش کنم، سرسری نگاهش میکنم و با پوزخندی به اسامی ای که ردیف کرده که میشناسیشون یا نه و آیا میخوای که باهاشون دوست بشی یا نه، نگاه میکنم و تو دلم میگم حالا اگه میخواستم، چلاق بودم خودم که منتظر بشینم تا تو بهم پیشنهاد بدی؟ تقریبا دیگه آخرای ایمیلم که یه دفعه نفسم انگار حبس میشه و نگاهم خیره و مبهوت میمونه روی اسمی و دلم که نمیدونم و نمیفهمم که کجا میره و تو شلوغی کدوم خیابون گم میشه که هی میره و میره و دیگه برنمیگرده...

پلک میزنم شاید اشتباه کردمو اشتباه دیدم و اشتباه خوندم و ...انگار منتظرم پلکهای بسته مو که باز میکنم یه اسم دیگه ببینم و بعد بشینم به دلم بگم: اوهوی کجا رفتی برگرد، بیا ببین هیچ خبری نیست، تقصیر این چشمهاس که همه چیزو این روزا موقهوه ای میبینن، ایمیل منو چه به اسم موقهوه ای؟ بیا خودت ببین که همه چیز فقط یه اشتباه بزرگ بود...

پلکهام که رو به مانیتور باز میشن اما بازم با همون صحنه روبرو میشم... یکی از اسامی پیشنهادی فیسبوک، اسمیه که حالا دیگه با تمام اسمهای دنیا متفاوت بنظر میرسه و من تا چه اندازه این اسم رو خوب میشناسم، واو به واو و حرف به حرفشو، حتی آوا ها و نواهاشو، چقدر گوشم به گروه موسیقی ای که تو این اسم ماوی گزیدن و مینوازن و مینوازن مانوسه... و حالا جواب سوالشو چی باید بدم؟ اینکه تمایل دارم باهاش دوست بشم؟ دوست؟ تمایل؟ چقدر فیسبوک پرته از مرحله، اون کجا و تو چه وادی ای سیر میکنه و من کجام؟ یه روز باید بشینیم سر صبر و دل جمع با هم گپی بزنیم و بهش بگم که میدونی، گاهی همه چیز اونقدرا که فکر میکنی سر راست و راحت نیست که مثلا تو بخوای و یا به قول خودت، تمایلت موجود باشه و اونوقت خیلی راحت و بی دغدغه پیام دوستی بفرستی برای اونی که میشناسی و اونم بپذیره و بعد بشین دوست و بری تو صفحه ش کامنت بزاری و ... نه گاهی همه چیز خیلی گنگ و پیچیده س، انگار که گیر کرده باشی تو یه لابیرنت هزار توی بی انتها، هی میری و هی میری و اما به هیچ نه در یا دروازه ای چنان که انتظار میره،که حتی به روزنه ای از نور نمیرسی، انگار که گم شده باشی تو یکی از بیشمار دالانهای تو در تو...

ولی حالا وقتش نیست، حالا وقت توضیح دادن بعضی مفاهیم بنیادین برای فیسبوک و طراحانش نیست ولی یه روز دیگه در یه زمانی دیگه، بهشون پیشنهاد خواهم داد یه ایمیل هم بزنه برای آدما و بپرسه کسی هست که دوست داشته باشین لحظه به لحظه و حادثه به حادثه ردیابیش کنین و پروفایلش و تمام پستها و عکسها و کامنتها و حتی لایک هاشو شخم بزنین و دونه به دونه با وسواس بررسی کنین، ولی خودش اصلا خاطر خیالشم تر نشه از این موضوع، به هزار و یک درد بی درمون و دلیل واقعی و انتزاعی... اگر هست درخواست بدین، اونوقت میشین دو تا آشنای ناشناس، اونوقت اون عکس پروفایلشو که تغییر بده و مثلا عکس یورش دسته جمعی وحشی ترین بوفالوهای قاره آمریکای شمالی رو که بزاره برای پروفایلش ،یا نه حتی، تکون که بخوره، کلمه ای که از سرانگشتانش بچکه،  یا حتی صفحه شو باز کنه و نگاه که بکنه، بی هیچ حرکت اضافه ای، نفسش که به صفحه مانیتورش بخوره، ما خبرت میکنیم که بیای  و ببینی و بخونی و ببویی و نفس بکشی ...

اونقدر هیجان دارم که تو گویی رمز گاوصندوق بانک مرکزی رو بهم پیشکش کردن، دوان دوان فیسبوکمو باز میکنم و بر لودینگ لاک پشت مابانه ش صبوری میکنم و اولین علائم حیات باکس سرچ که نمودار میشه، سر از پا نشناخته، اون حروف رو که حالا دیدنشون تو دلم شوقی به پا میکنه وصف ناشدنی، تو باکس وارد میکنم و دل دل میکنم تا بلکه پیداش کنه ولی جوابش منفیه انگار موتور لنگ فیسبوک به موقهوه ای که میرسه، گل پرچ های چرخهاش از هم باز میشن و از حرکت می ایسته... دوباره و سه باره میزنم و بازم همه چیز و هر چیزی غیر از موقهوه ای تحویلم میده و اینبار کلافه و عصبانی اون ایمیل رو میزارم روبروم و حرف به حرف از روی اون تایپ میکنم و منتظر میشم تا لود بشه...

اون دایره، دیوانه وار اون وسط میچرخه و میچرخه و این دل بارانه که همراه و همقدمش شده، تو گویی همه روح و ذهنم رو ذوب کردن و چون سرب مذاب ریختن تو اون دایره که اینچنین همه بودنم با هم در کار چرخشی بی پایانه...

اینبار، وقتی دایره و من ، از حرکت باز می ایستیم، گوییا همگام با این همه ، هستی هم از حرکت باز میایسته، به تماشا شاید، که تماشایی ترین تماشاخانه ها را به سخره میگیرد اینجا و این لحظه...

دوستت دارمی به عوض تمام روزهای یک عمر...

یاد دلمه که یه روزی، یه دوست داشتنی از همون دوست داشتنی های این روزهام، گفته بود، به شوخی البته، "کم کم کل شهر خبردار میشن به امید خدا، با این همتی که تو داری به ماه نمیکشه"... و بعد من گفته بودم بنظرت اشتباهه؟ و اون نوشته بود، دل رو و مسائلی که مربوط به اون هست رو نباید رسوا کرد...خندیده بودم و حرفی و کلامی و ..اون مکالمه پایان یافته بود و پایانش اما شده بود آغازی برای ذهن من ، بارها و بارها اون کلمه رو تو ذهنم تکرار کرده بودم و بعد به یاد آورده بودم عسل هم یکبار نمیدونم به شوخی یا شایدم جدی گفته بود "حالا دیگه رسواش نکن" و حالا این دومین بار بود ... حس میکنم وسط یه روز برفباران ، چونان که قبلا تو کودکی هامون بود و اما دیگه به یادها و خاطره ها پیوستن، گذاشته شدم میون پهنه برف بازی و پرتاب گلوله های سنگین و محکم برفی و اون کلمه شاید همون گلوله برفیه که استوار و با صلابت میاد و مستقیما میخوره تو صورتم و دماغم و بعد صدای وزوزی که تو گوشم میپیچه و بدنی که مور مور میشه و جریان سیال گرمی که آرام از بینی م به سمت لبم روان میشه و طعمی که لحظه ای بیشتر طول نمیکشه تا تو تمام دهانم بپیچه...رسوایی؟؟؟

قلممو که این روزها به شکل صفحه سیاه کیبورده رو در دست میگیرم و مینویسم:

دوست داشتن و دوست داشته شدن رسواییه؟ معنی رسوایی دقیقا چیه؟ گاهی حس میکنم فارسیم هم به اندازه فرانسه، ایتالیایی و همه و هر زبان دیگه ایم افتضاحه و برای همین نمی هراسم از اینکه واژه های فارسی رو سرچ کنم و اینکارو برای رسوایی هم میکنم ،حاصل میشه این صفحه: فضیحت و مذلت،افتضاح و بی آبرویی و بدنامی و ذلت و بی حرمتی...

اهان پس دوست داشتن این روزهای من و دوست داشته شدن این روزهای اون، تمام اون کلمات سیاهی هستن که اونجا نوشته شده و چهارستون ذهن آدم رو چونان پایه های عرش کبریایی به لرزه در میارن...چیزی تو دلم یا ذهنم یا شایدم هر دو تکون میخوره که چرا؟ چرا یه حسی که انقدر بنظر من زیبا و دوست داشتنی و لطیف و عمیق میاد باید همچین معانی ای داشته باشه و اصولا از کجا و کی ما یاد گرفتیم این اصل اساسی رو و اونوقت اهتمام تام ورزیدیم در نبودنش و قلع و قمع کردنش یا اگه نتونستیم و نشد که از ریشه درش بیاریم، سعی کردیم حداقل کتمانش کنیم، از همه و هرکسی و اگه شد حتی از خودمون...

چرا منی که اون روزها که فکر میکردم اون متاهله به خودم اجازه ندادم کوچکترین بی توجهی ای مرتکب بشم که نکنه تعهدی خدشه دار بشه این وسط، و تنها زمانی که مطمئن شدم تعهدی وجود نداره کمی سهل انگارانه تر و اونم نه زیاد و کامل، به ماجراجویی های احمقانه دوست داشتنیم ادامه دادم، باید وام دار بار معنایی کلمه ای باشم که برای تمام چیزهای غیر اخلاقی به کار میره...

و بعد به یاد آوردم زندگیهامونو، زندگی خودمو حداقل، به یاد آوردم تمام تمام روزهایی که گریه کردم ، روزهای خوابگاهی که در اتاقو بستم و هق زدم فقط و فقط به این خاطر که فکر میکردم یه موجود اضافه ام و نباید باشم... و میدونی تمامش به خاطر چی بود؟ شاید احمقانه ترین چیزی که میتونه قابل تصور باشه و اون اینکه مامانم بلد نبوده و نیست که بگه دوستت دارم، بلد نبود ببوسه، بلد نبود بگه تو مهمی، که بودنت نه لازم که ضروریه،که بودنت نه یه شاید که یه بایده از اون دست بایدها که اگه خدای نکرده خدشه دار بشه حریم قدرت و صلابتشون، هستی دچار نقص و خللی میشه جبران ناپذیر که بیا و ببین...

و منم یاد نگرفتم، چرا که آدما مخصوصا دخترها از مادرشون می آموزن...و چطور میتونستم بیاموزم چیزی رو که ندیده بودم و نشنیده بودم...فقط آموختم و از قضا خوب هم آموختم، که دختر باید سنگین باشه،دختر باید متین باشه،دختر باید آروم باشه.‌..دوست داشتنی وجود نداره اگرم باشه نباید به زبون بیاد...فقط میتونی بگی متنفرم، عصبانیم، خسته ام، سرحالم،...نهایتا خوبم و نه بیشتر... هیچوقت به همدیگه نگفتیم دوستت دارم، دوست دارم که باشی، دلم تنگ شده برات... حتی خواهر برادرا به هم نگفتیم و این شد که من خیلی چیزا رو از دست دادم و شدم یه موجود دگم و بسته که سعی کرد هیچوقت حتی خودش رو هم دوست نداشته باشه، نکنه یه وقت مجبور بشه به خودش بگه دوستت دارم...‌ فرصتها و لذتها و موقعیتهایی که میتونستن زاده بشن قد بکشن رشد کنن و به بار بشینن و اما از دست رفتن، بینهایتن، اما از اونجایی که هستی انگار همیشه یه جایی سر یه پیچی که تو نزدیکه ببری یا بریدی، یه معجزه کاشته به نیتت، درست سر بزنگاه نقطه پایان من هم دست معجزه ش رو، رو کرد ...

سالها از اون روزها گذشت و کم کم یاد گرفتم که حسهامو به زبون بیارم و یکی از سختترینهاش دوستت دارم بود که هنوزم که هنوزه برام راحت نیست و ترجیح میدم مثلا به یکی بگم چقدر خوبه که هستی، یا ممنون که هستی، یا ممنون بخاطر همه چیز ... و یا هر چیز تلاش مذبوحانه دیگه ای تا فقط نگم دوستت دارم که نکنه بد باشه، نکنه زشت باشه، نکنه ابلهانه باشه، نکنه فکری بکنه در موردم، نکنه ناراحت بشه، نکنه بعدش یه جور متفاوتی بشه، نکنه آسیب ببینم و هزار نکنه و نشایدی که شاید هیچ گاه قرار نیست اتفاق بیفتن یا اگرم بیفتن، حضورشون در مقابل مواهبی که میتونه وجود داشته باشه، خیلی کم رنگه... میدونی تمام تمام این نکنه ها پیامد همون تفکر رسوایی ن و من خسته ام از این همه رسوایی های کوچک و گاها بزرگ دوست داشتنی که تو دلم بود و نگفتم، به مامانم به خواهرم به برادرام به بابام به دوستانم و به کسانی که برام مثل هیچکس دیگه  ای نبودن و فقط یه بار قرار بود از زندگیم عبور کنن و رد پاشون اما بمونه روی شیشه دلم و من اما نتونستم حتی با یه دوستت دارم ساده و کوچک بدرقه شون کنم تا دم رفتن...

حالا این روزها،که سی و دو پاییز از اومدنم به زمین و نفس کشیدن و گاهی نکشیدنم میگذره، حالا که دوبار تصادف کردم و برای مدتی انگار یه جایی بین بودن و نبودن معلق بودم و حسش هنوز در خاطر روحمه که اون لحظات چه آروم بود هستی و همه چیز مربوط به زمین بی اهمیت مینمود و اینکه چقدر آدم آسون و سریع میره و چه شوخی بزرگیه این زندگی ...

و اینجا، ته دنیا، تو یه شهر کوچیک و بی آب و علف!!! حالا که تو یه روز عادی و یه لحظه حتی عادی تر، قهوه ای موهای یه موجود خیلی عادی، دلمو جوری لرزوند که تا پیش از اون نلرزیده بود و نمیدونم که آیا اونقدری نفس میکشم و اساسا آیا دیگه هرگز کسی پیدا میشه که توان اینکارو داشته باشه یا نه...

ترجیحم اینه که دنیارو پر کنم از این جمله سخت و ثقیل "دوستت دارم" ، به اندازه تمام لحظه ها و آدمهایی که بهشون نگفتم و حالا پشیمونم، و به اندازه تمام روزها و لحظه هایی که میان و من دیگه نیستم که بتونم، این جمله رو زمزمه کنم...

اینجوری شاید دینم رو به زمینی که به قول ایمان، پر شده از نفرت و چقدر هم لبریز و سرریز پرشده، و به خودم که سرشارم از کوتاهی ها، ادا کرده باشم و اینطوری، اینبار که چشمامو بستم به قصد باز نکردن، لبخندم وسعت و عمق بیشتری داشته باشه...

البته که بخاطر هراس و حسهای عجیبی که بهش دارم تا وقتی تو این شهر و این نزدیکی هستم دوست ندارم خودش اینو بفهمه و شاید یه روزی دیگه که یه جای خیلی دور بودم، برام اونقدرها اهمیت نداشته باشه خوندنش و دونستنش...ولی حالا و امروز، حداقل کاری که میتونم انجام بدم اینه که تمام این شهر کوچیک رو پر کنم از یه دوستت دارم بزرگ

و این

شاید

تنها گناه شیرین و فضیحت دوست داشتنی ای باشه که از دستم برمیاد به جبران این هدیه نامنتظره ای که هستی تو یه روز عادی، تو یه لحظه عادی رو دست دلم گذاشت...

به گمانم اینبار باید اسراف کنم در گفتن "دوستت دارم"، شاید بی حساب شدم با خستی به وسعت تمام طلوع و غروبهای گذشته...اگر دست صدایتان رسید، به خدا بگویید تنها این بار و همین یکبار "اسرافکاران" را دوست بدارد...

 

آزاد هم می نویسی؟

یکی از دوست داشتنی های این روزهام که البته سمت آموزگاری هم داره برام (به نام آرام)، بهم پیام داده بود که از نوشتنت لذت بردم و دوست داری برای جایی نویسندگی کنی؟ و ...لابلای حرفهاش، یه چیزی میپرسه که منو به فکر فرو میبره: فقط داستان مینویسی یا آزاد هم مینویسی؟

برای لحظه ای از خودم میپرسم آزاد؟ مگه میشه آزاد هم نوشت وقتی یه بار یه جایی یه زمانی یه جوری یه کسی رو دیده باشی از اون دست که من دیده بودم؟.... اون تارهای قهوه ای چنان به تمام تار و پود هستیت می پیچن که تو گویی برگهای گیاه پاپیتالی باشن، بزرگ و تنومند،که نه توان حذفشون رو داشته باشی و نه بودنشون رو تاب بیاری...نه اینکه نخوام ها نمیشه اصلا، یعنی از اون به بعد نمیشه ...نمیشه آزاد بود و آزاد نوشت و آزاد اندیشید و حتی آزاد نفس کشید...انگار اون تارها تا انتهایی ترین کیسه های هوایی ریه هات رخنه می کنن و به دورشون میپیچن و اینچنینه که بعد اون، تو، نفسهات کم حجم تر و کوتاهتر و سبکتر میشه و این شاید همون چیزی باشه که بهش می گن آلرژی!!! آلرژی ای که بعد قسمت نوزدهم انگار آلرژی تر شده باشه و نفس گیرتر...

حالا تو این هیر و ویری فکر کن بخوای یا حتی از خاطر ذهنت عبور کنه که آزاد بنویسی، یعنی درباره یه موضوعی غیر از موقهوه ای، غیر از اون و عطرهایی که با خودش میوورد، غیر از اون و رنگهایی که انگار فقط در حوالی اون وجود داشتن، غیر از اون و غزل هایی که از بودنش ره به زاده شدن میبرن، غیر از اون و تمام یادها و خاطره ها و حس هایی که فقط اون میتونه، و چه با تبحر هم میتونه، برانگیزه...نه، تا چشم کار میکرد، تا دوردست ها، جز محال دیده نمیشد...

میپرسم منظورت از آزاد چه مطالبیه؟ می پرسم شاید با توضیحش، کلیدی در خور این قفل بیابم، و آرام، آرام جواب میده مثلا مطالب فرهنگی، سیاسی، هنری... و من اما تو دلم شروع میکنم به تحلیل کردن:

فرهنگی: خوب موقهوه ای خیلی با فرهنگ بود و با شعور و با ادب و با تمام چیزهای خوب و دوست داشتنی و بی تمام چیزهای بد و دوست نداشتنی، خیلی هم ظاهرا اهل کتاب و فیلم و تمام این چیزایی بوده که سمبل فرهنگ هستن انگاری، پس نوشته ای که از موقهوه ای نوشته بشه، یه نوشته فرهنگی محسوب میشه پس فرهنگی میتونم بنویسم!!!

سیاسی: این کلمه رو تو یه دیکشنری فارسی سرچ میکنم و این میشه نتیجه ش :

نظريه پردازان تعاريف گوناگون درباره سياست ارائه داده اند:

سياست، يعنی فن و عمل فرمانروايی در جوامع انسانی... یه معنی مشابه دیگه هم بهم میده، سياست عبارت است از مطالعه قدرت و نفوذ...

آهان پس سیاست هم در واقع بازم همون موقهوه ایه فقط انگاری چون میخواستن یه تعریف یه کم سخت، و لفظ قلم شاید، بیارن و اون قضیه اطناب و اینارو داشته باشن، اینجوری پیچوندنش تا هم دهن پر کن باشه و هم ذهن پر کن وگرنه از این تعارف پرواضحه که میتونستن کل این کلماتو و جمله هارو خلاصه کنه تو یه کلمه مرکب دو جزیی تفکیک ناپذیر!!! آخه اون تعریف ها رو دوباره و سه باره و بیشتر باره که بخونین کاملا متوجه میشین که چقدر معنی موقهوه ای میدن، اگرم باورتون نمیشه میتونیم با هم بخونیم :

"سیاست یعنی فن و عمل فرمانروایی"... خوب این که مشخصا به خودش و روحیه مغرور و سلطنت مابانه ش اشاره داره

"در جوامع انسانی" جامعه انسانی باران هم که کلا دو دسته بیشتر نیستن، یا همونهایی بودن که موقهوه ای رو مستقیما میشناختن و دوستش داشتن یا اونایی بودن که نمیشناختن و اما به واسطه باران، شناختنش و بازم دوسش داشتن، تازه اون معدودی که نمیشناسنش هنوز، احتمالا با غوغا و هیاهویی که باران به پا میکنه به زودی چاره ای جز شناخت نخواهند داشت و بازم مجبورن که دوسش داشته باشن!!! آخه گفته بودم که باران که دلش یه چیزیش بشه، حالا هر چیزی، اعم از گرفتن یا تنگ شدن یا رنجور شدن یا ... محاله که ساکت بشینه و همه دنیای اطرافشو رو باخبر نکنه، خوب اونوقت با این اوضاع انتظار دارین، حالا که اتفاق به این مهمی برای دلش افتاده بود و لرزیده بود، اونم با زلزله ای با شدت "خیلی ریشتر" مثل یه دختر خوب، ساکت و دست به سینه بشینه و تمام دنیارو باخبر نکنه؟؟؟ دیدین میگن اگه پشت گوشتو دیدی، این اتفاقم می افته؟ حالا من میخوام بگم، شما شاید بتونین با کمک چند تا آیینه و کمی مهارت و ظرافت عمل، پشت گوشتونو رصد کنین اما ساکت نشستن باران تو این مواقع، از اینم محال تر بود.. پس در هر حال اون هنر نفوذ بر جوامع انسانی رو داشت...

خوب پس میتونیم نتیجه بگیریم که با گفتن این جمله که " موقهوه ایی با خودش عطر غلیظ ترین قهوه های تلخ رو میاره..."، داریم در واقع "حرفهای سیاسی خیلی غلیظ و بوداری" میزنیم و این میتونه خطرناک باشه ظاهرا، پس حواسم باشه از این به بعد، به حرفهای سیاسی ای که هی میزنم و هی میزنم...شما هم حواستون باشه که یه دفعه به جرم خوندن حرفهای سیاسی اونم از نوع معطرش، به دردسر نیفتین و یه وقت ناغافل نریزن با چوب و چماق، دلتونو بگیرن ببرن به یه اوین خیلی دور...اونقدر دور که برای همیشه، شما بمونین بی دل...

هنری: این یکی که دیگه رسما هیچ جای بحثی نداشت که من تا چه حد پر بودم از نوشتن از هنر، از

تصویر گری، نگاره ای که لبخند رازمانندش، مونالیزا رو در ذهن تداعی میکرد و خودش پرتره ای بی بدیل از لحظه دلتنگی خداوندگار نقاش بود

شعر، شعری ناب که انگار در خمار مستی شاعری و یا شاعره ای حافظ ماب، زاده و نوشته شده بود، از تک خنده ای که اگه یه روز یه دستگاهی اختراع میشد که مثل دستگاه فکس، خنده ها رو تحویلش میدادی و اون اونطرف بهت شعر تحویل میداد، بی شک اون تک خنده شیرین رو که میگرفت، این مصرع از اون طرف دستگاه می افتاد بیرون:

ز چشمم لعل رمانی چو میخندند، میبارند...

خوش نویسی، چین و چروکهای ظریف و نامحسوس چهره ش ملغمه ای رو به ذهن تداعی می کردن از تعلیق و نستعلیق و ریحان و معلی و شکسته و ... نگاشته شده با دستان میرعمادترین میرعمادان انگار...تابلویی که تا دنیا دنیاست کسی رو یارای این نباشه که  شکسته تر و ریحان تر و تعلیقتر از اون به نگارش دربیاره...

ویترایی بود، حک شده دستان هنرمندترین هنرمندان بر روی ظریف ترین و شفاف ترین آبگینه ها ، تذهیب بود اما نه چون همه و هر تذهیبی، برای تزیین حاشیه ای، که اون تماما متن اصلی بود، بی هیچ حاشیه ای...مینیاتور بود و تابلو فرشی که بافنده هستی، پر حوصله و عاشق ، تار به تار از گیسوان بلندش به ودیعه گرفته بود و گره زده بود و گره زده بود، از روی نقشه ای از پردیسش شاید... 

تازه فهمیدم جغرافیا نویس خوبی هم میتونم باشم آخه مگه نه اینکه جغرافیا همون علمیه که هر وقت هر کی یه چیز گنده و پت و پهنی به بزرگی مثلا اقیانوس منجمد شمالی گم کرده میاد وایمیسه اون وسط و میپرسه اقیانوس منجمد شمالی کجاست، خوب نوشتن این سوال فلان چیز کجاست رو میگن جغرافیا نویسی (در واقع جغرافیا کلا علم گم کردن و پیدا کردن چیزای بزرگ و مهمه یه جورایی) شما باید جواب بدین و اونوقت اگه دونستین و درست جواب دادین و اون توده بزرگ آبهای سرد و براش پیدا کردین، میگن که شما جغرافیاتون خوبه و میتونین حتی با پیدا کردن توده های دیگه ای مثلا رشته کوههای آیگر و یا جنگلهای آرایاهو، انقدر جغرافیاتون خوب بشه و بشه که حتی جغرافیادان بشین، اونوقت یه عالمه توده های سبز، آبی، خاکستری و یا رنگهای دیگه که از قضا همشونم اهمیت زیادی تو زندگی آدمها دارن، تو دستان شما هستن و شما جای همشونو از حفظ هستین. پس با این تفاسیر منم که همش دارم از این مینویسم که "موقهوه ای کجاست؟" جغرافیا نویس محسوب میشم هر چند اصلا جغرافیا دان خوبی نیستم و نمیدونم هیچ وقت که اون کجاست!!!

تازه دستی در تاریخ هم دارم، اما از اون دست تاریخها که نه هجری شمسی هستن نه هجری قمری،نه میلادی حتی، من انگار فقط تاریخ میلادی موقهوه ای و هجری موقهوه ای میدونستم که مبدا اولی میلاد موقهوه ای در دل باران بود و دومی روز لعنتی هجرتش ولی اینبار نه از دل که از شهر باران...و فاصله این دوتا گاهشمار هم تنها کمتر از یکسال بود، یکسالی که گرچه اثر محسوسی ازش نبود اما عطر نفس کشیدنش کافی بود تا باران فکر کنه که اون هست...

یادم باشه اینبار که با آرام حرف زدم بگم بهش که آره من میتونم بنویسم، از تمام و همه ابعاد زندگی، از فرهنگ و هنر و سیاست گرفته تا جغرافیا و تاریخ...فقط خودکارم انگاری بوی قهوه تلخ گرفته و دست نوشته هام هم...

راستی یادم باشه اگه یه روز یه جغرافیا دان خوب دیدم، ازش بپرسم روی کدوم مدار و کدامین نصف النهار که وایسی، خورشید چشمان موقهوه ای مستقیما بهت می تابه، بی زاویه و بدون تغییر، در تمام فصول و روزها و لحظه های زندگی، بی کسوفی حتی...

 یه تاریخدان قابل اعتماد هم اگه روزی پیدا شد، ازش خواهم پرسید: تاریخهای هجری چرا آغاز میشن اصلا؟ نمیشه همه تاریخها به میلادی باشن فقط، بی هجرت؟؟؟ 

 

 

 

معجزه ها گم نمی شوند...

همچون آخرین برگ زرد برجامانده بر بلندترین شاخه درختی کهنسال، که بادهای بسیار رو تجربه کرده و حالا در انتهای این مسیر صعب العبور اما دوست داشتنی، کاملا آماده ست تا نه با وزش بادی دیگر و یا حتی نسیمی،  که شاید حتی با جریان هوای ایجاد شده از بال بهم زدن شاپرکی کوچک، فرو بیفته، در نیمه راه خوابیدن و افتادن روی زمینم که صدایی میاد، صدایی از خیلی آنطرف ها انگار، صدایی دور و بعید و گنگ به بلندی صدای خرامش حلزونی انگار و معجزه...

آره معجزه ها حقیقت دارن، اونا شاید واقهنی ترین واقهنی ای باشن که تو دنیا وجود دارن و  رخ میدن و رخ میدن، بی پایان انگار... فقط کافیه که صداشون کنی و منتظر رسیدنشون بشی...شاید این آخرین معجزه کوچولویی بود که تو دستان بزرگ خدا پنهان شده بود، یه جایی همین دور و ورا، بین انگشت کوچک و انگشت حلقه شاید، یا نه، لابلای چین و چروکهای عمیقی که سالها عاشق بودن و خلق کردن و خدایی کردن تو دستاش ایجاد کرده بود...حتما خیلی سخت باید باشه وقتی دنیادنیا عاشق باشی و هزار هزار خلق کنی و سالها سالها خدایی کنی، آخه باران که فقط یه بار دلش لرزید و یه بار خلق کرد و خدایی هم نکرد، اونقدر بهش سخت گذشت و میگذره، پس مطمئنا برای خدا خیلی سختتره و چروکهای زیادی باید تو دستاش و چهره ش داشته باشه...

خلاصه که اون معجزه کوچولوی قصه ما، همچون قطره آبی از دستان پربرکت خدا، چکید روی دل بارانی که داشت به خواب زمستونی عمیقی فرو میرفت

: باشه، برین سر کلاس بچه ها تقلب نکنن، بعد از امتحانشون، صحبت میکنیم...

و منی که نبود، منی که انگار میون یه عالمه برف سفید تازه باریده، خوابیده بود و خواب طلایی ترین پرتوهای خورشید سرزمین های استوایی رو دیده بود، صدای پاهایی می شنید که دور میشدند، صدایی در دورها و دورترها، آنسوی پرچین تاکستان های پر انگور شاید...تق، تق، تق....دور و دورتر اونقدر که دیگه شنیده نمیشدن...

و حالا راهرو بود و  باران، باران بود و اشکهایی که بی محابا جاری شدن و زانوانی که خم شدن و به زمین رسیدن و دستهایی که فرو افتاد و کتابی که پخش شد کف راهرو و نفسی که تو گویی بعد سالها اسارات و شکنجه در انفرادی ترین سلول، حکم به آزادی گرفت و رها شد...روی زمین مینشینم و زانوان فرسوده مو در آغوش میگیرم و لختی که شاید تنها ثانیه ای به درازا میکشه، به خودم فرصت میدم تا خستگی تاب اوردن حضور اون همه رنگ و آهنگ و غزل رو از تن به در کنم...

بچه ها دارن تقلب میکنن، اون ممکنه برگرده و منو تو این حالت ببینه و ... نه اینا الان بی اهمیت ترین های دنیای کوچک بارانن... 

دنیای کوچکی که انقدر آدرس ها و خیابونها و کوچه ها و میدونهاش تمیز و شفاف و سر راستن که تنها کافیه باران صدا بزنه: معجزه های کوچک باران کجایین؟ و اونوقته که هیچ معجزه ای راهشو گم نمیکنه و اشتباهی نمیره و از جایی غریب سر در نمیاره... اونوقته که بارانی از معجزه باریدن میگیره، بی امان ...

 

 

 

 

 

داستان موقهوه ای (قسمت سی و چهارم)

 

علی اما در پاسخ به پرسش بچه ها گفته بود: من موقعی که میخوام بخوابم تو ذهنم تصویری می سازم و اون یه بازار شلوغه، پر از مغازه های جور و واجور و اجناس رنگ و وارنگ و مشتریان بسیار که در رفت و آمد و گاهی خرید کردن هستند، بعد از گذشت کمی، شروع می کنم تو ذهنم مغازه ها رو یکی یکی بستن به قصد تعطیلی بازار، البته که به همراهش آدمها رو هم آروم آروم از بازار بیرون میرونم تا خلوت و خلوت تر بشه. هر بار که کسی بیرون میره و یا مغازه ای بسته میشه، چشمای منم سنگین و سنگیتر میشن و همزمان با پایین کشیده شدن کرکره اخرین مغازه، چشمام کاملا سنگین میشن و خواب ذهنمو فرا می گیره و من در عمیق خواب فرو می رم...

..... 

حالا اینجا و در این لحظه خاص که شاید دیگه تو زندگیم تکرار نشه که موقهوه ای به فاصله تنها یکی دو کاشی از من دورتر ایستاده و حتی میتونم صدای آروم تنفسشو حس کنم و به این فکر کنم که چقدر خوبه که اون نفس میکشه، کاش همیشه نفس بکشه، همینطور آروم و بی انقطاع، اینجوری هستی میتونه با آرامش بخوابه، منم همینطور...یاد گفته علی میوفتم که عجیب با این لحظه من هماهنگی داره انگاری، با این تفاوت که این خواب، خوابی ارادی نیست و حضور اون مجموعه ای از شعرها و رنگ ها و نواهای روبرومه که منو داره به خوابی عمیق فرا میخونه، از همون دست خوابها که آدم ممکنه هیچگاه سر ازشون برنداره...

موقهوه ای همچنان به دنبال توضیحی قانع کننده از سمت من بود اما من دیگه آخرای نفسمو توانمو تجربه میکردم و حسی شبیه به تجزیه شدن داشتم، انگار که روند تولد و شکل گیری حیاتم داشت با دور تند در جهت عکس پیموده میشد، موجودی پر سلولی که به یک سلول و نهایتا به اجزای اون و بعدم به مولکول ها و اتمها و در نهایتم به جریانی از انرژی و شاید همون ریسمان های انرژی تئوری ریسمان، تبدیل میشد... تجزیه ای که حالا در تمام بند بند بدنم رخ میداد، تجزیه ای کامل که منو تا به سر حد اولین علائم عناصر تشکیل دهنده م میبرد و من تبدیل میشدم به نوترونهایی که حتی پروتون یا الکترون نبودن که باری داشته باشن و جهتگیری ای ، نه خنثی ی خنثی، بودم ...چشمانی که حالا پرده ای شفاف روشون رو گرفته بود و دیدشونو مختل کرده بود و تنها کمتر از اندکی شاید باقی بود تا گونه هامو به میهمانی جریان سیال گرمی فرابخونن...دستانی که دیگه لرزشهای خفیفشون تبدیل شده بود به رعشه ای آشکار و مشهود، زانوان سستی که هر آینه میل خم شدن و در هم شکستن داشتن، نفسهای بی جون و رو به اضمحلالی که مشخص بود آخرینها هستند در نوع خودشان، و صدا، از همه مهمتر شاید صدایی بود که دیگه حتی بلندیش در حدی نبود که خودمم بشنوم و شبیه حرف زدن با ها دهان بود تو شرایط احتقان...من مبارزی، که تا بدان لحظه جنگیده بود برای آنی و لحظه ای بیشتر، حالا اما دیگه خسته و درمانده شده بود و ترجیح میداد، شمشیرشو به دست حریف بده  و خودش چشم بسته روبروش زانو بزنه، که مبارزه باران در برابر موقهوه ای، شوخی ای بود که میتونست بزرگترین کمدین های جهان رو هم به خنده واداره ...

از ابتدای اون دیدار ناگهانی ای که در کام باران، هم شیرین مینمود چونان عسل و هم تلخ چون تریاق، حس اینو داشتم که منو یا حداقل بخشی از من رو تو یه دریای بی انتها رها کردن...جایی که تا چشم کار میکرد آب بود  و آب، بی پایان انگار... من همیشه از آبهای عظیم میترسیدم، آبهایی که اونقدر حجم و عمقشون زیاد باشه که نتونم کفشون رو ببینم و حالا هیچ چیزو نمیتونستم ببینم تو این آبها...تمام اون مدتی که در حال مبارزه بودم، در واقع بخشی از من تو اون دریا و هجمه آبها، در کار تلاش و تقلا برای شنا کردن و زنده موندن بود ولی شنای زیادی نمیدونستم، کمی کرال، کمی قورباغه، کمی پروانه و در مجموع به قول یکی از دوستان شوخ طبع، شنای سگی ای بود که منجر به بیرون پاشیدن تمام آب دریا به دور و بر میشد و همیشه میگفت تو که میری تو دریا شنا میکنی من میترسم دریا خالی بشه از آب!!! در حدی نبود که بشه برای بیشتر از چند دقیقه، برای زنده موندن، روش حساب کرد... هم زمان با ادای اون کلمات شاید بی مفهوم برای موقهوه ای، دست و پا زده بودم و حالا ریه هام پر شده بودن از آبهایی تلخ و گزنده که طعم مرگ داشتن با چاشنی ترس و هراس...

قبل از اینکه همه چیز به پایان برسه فقط یک لحظه کوتاهتر از ثانیه ای، یاد چیزی افتادم، کسی شاید...

کسی که نمیدونم برای آدمهای دیگه چه شکلیه و به چه اسمی صداش میکنن اما برای من شکل تمام چیزهای خوب و دوست داشتنی دنیاست و ترجیح میدم که اسمی هم نداشته باشه ولی اگه روزی مجبور باشم صداش کنم، مثلا همون موقع ها که باهاش قهرم و در عین حال میخوام باهاش حرف بزنم و بعد برای اینکه غرورمو زیر پا نزاشته باشم و پیشقدم نشده باشم برای آشتی، باهاش سرسنگین و رسمی حرف میزنم، اون موقع ها "خدا "صداش میکنم...

یادم اومد اون هنوز هست، همینجا و همین لحظه، از عمیق دلم صداش کردم و گفتم، تنها ری اکشن یک ثانیه بعدی من نشستن روی زمین و گریه کردنه، دستانت رو باز کن اگه معجزه ای رو توشون پنهان کردی، معجزه ت رو برای روز و روزهای مبادا نزار که امروز و این لحظه، مباداترین مباداست...

همه چیز انگار با هم رخ میداد، به موازات هم و شاید در دنیاهایی موازی، بدانگونه که میگویند...

بارانی که دست از تلاش برای زنده بودن برداشت و در عمیق آب فرو رفت و ریه هاش پر از آب شدن و خودش رو به دست اون آبی بی انتها سپرد...

بازاری که تمام مشتریانش رفته بودن و مغازه هاش کرکره هاشونو پایین کشیده بودن و شاید آخرین بازمانده، پیرمردی دوره گرد بود که کمان پنبه زنیشو روی دوش نحیفش حمل میکرد و از این سوی بازار بدان سو میکشید به امید پیدا شدن کسی که لحافی و یا تشکی نو که نه ، شاید دست دوم یا حتی سوم، بیاره برای زدن و اونوقت اون بزنه و بزنه و دست آخر، مبلغی اندک کف دستش بزارن تا بشه روزی اون روزش...عادت کرده بود به این دست روزی گرفتن ها از دست هایی که همیشه اونقدرها سخاتمند نبودن...اما دیگه بازار اونقدرها تاریک شده بود و سوت و کور، که نه امید رفتی بود و نه آمدنی و پیرمرد هم بناچار برخواست و کمان رو که حالا مدتها بود دیگه نمیتونست به راحتی سالهای جوانیش بر دوش بکشه، برداشت و مسیری رو در دل تاریکی انتخاب کرد و آروم آروم دور شد...ذهن باران، همقدم گامهای نحیف پیرمرد، میرفت و دور میشد...

بارانی که اونجا، تو اون راهروی تاریک و سرد و طولانی جا مونده بود، صداش خاموش شد و چشماش باریدن گرفتن و زانوانش به سمت زمین فرو افتادن و چشمانش رو بست ...

همه چیز تموم شده بود برای بارانی که حالا به خواب فرو میرفت، یا به اغما... نمیدونم و مهم هم نمی نمود، تنها چیزی مهم و جدی این جهان این بود که باران خسته بود و نیاز به استراحت داشت و حالا به گونه ای میخوابید که هیچ چیزی بیدارش نمیکرد...چقدر دوست داشتم تا قیام قیامت همین جوری بخوابم...و نه دستی باشه و نه صدایی برای بیدار کردنم...چقدر نخوابیده بودم انگار...

آروم در گوش خدا نجوا میکنم: خسته ام کمی ، تمام نمازهای تمام صبح های زندیگمو قبلا خوندم، بسپار به فرشته هات بیدارم نکنن...حتی برای نفس کشیدن...

 

بودنشان به مستی میکشد تقدیر را...

عسل بانو متنی فرستاده بود که نوشته بود:

حضور بعضی ها در زندگی

دانه "انگور" است!

ماندنشان "تقدیر" را

به "مستی" می کشاند...

و من براش نوشته بودم:

آری، تقدیرت را به مستی می کشانند اینها، بسان کهنه شرابی هزار و اندی ساله، که دیدنشان هم و نه حتی نوشیدنشان، با تو چنان می کند که همه عمر برنداری سر از آن خمار مستی...و کسی چه میداند، شاید مواج قهوه ای که من دیده بودم، بودنش، نه دانه ای،که هکتار هکتار خوشه انگور بود، پر بار و رسیده...

 

داستان موقهوه ای (قسمت سی و سوم)


منتظر ایستاده بود و من کشان کشان رفته بودم... تو گویی سوی چوبه دار...کمی اونطرف تر از در کلاس ایستاد و این یعنی که من هم باید بایستم، من پشت به دیوار و اون  رو به من... خوشحال بودم که دیواری هست شاید میتونستم کمی بهش تکیه بدم تا زانوان سر شده م مجبور نباشن تمام وزنمو تحمل کنن...کتابم رو همچون شی یی گرانبها تو بغلم گرفته بودم و دستامو به دور خودم حلقه کرده بودم، یک حالت فوق تدافعی انگار در مقابل ابر دشمنی!!! و یا ابردوستی!!! نمیدونم...

و بازی شروع میشه...

موجی از ترس تو تمام بدنم پیچیده بود، انگار قلبم به جای خون، هراس با طعم آدرنالین پمپاژ می کرد تو شریانهام و مویرگهام...اون عضو کوچیک تپنده، حالا اونقدر شدید و تند می کوبید به در و دیوار که میترسیدم یه وقت اون استخوانهای دنده ای ترد و ظریف رو بشکافه و بیاد بیرون که خودش شخصا در جریان ماجرا قرار بگیره!!!

لبهاش که به آوایی باز شدن، تمام تلاشم این بود که اونقدری حواس نداشته مو جمع کنم که بتونم هم بشنوم صداشو از میون ناقوسهایی که در گوشم به صدا دراومده بودن و هم اون قسمت پردازش کننده مغزمو که میدونستم یا غیرفعال شده یا به زودی زود میشه، وادار به آنالیز و درک کنم...نمیشد که بگم ببخشید نشنیدم چی گفتین یا فراتر از اون، بگم ببخشید شنیدم چی گفتین ولی اینی که گفتین یعنی چی؟ 

موقهوه ای: وضعیت بچه ها چطوره؟               وضعیت کیا دقیقا؟ بارانم بچه بود؟ وضعیت اونم مهم هست یا فقط کارمندای خودت؟ اصلا وضعیت چی هست؟ ریتم تپشهای قلب یه موجود هم وضعیت محسوب میشه یا ناقوسهایی که تو تمام بودنش به صدا درمیان با حضور کسی؟ لرزش بی امان و بی پایان دستان و زانوان و اصوات چی؟  خشک شدن لبها و در عوض ترشدن چشمها ، جزء دسته وضعیت طبقه بندی میشن؟ نه وضعیت باران، کمی تا قسمتی بحرانی و بارانیه، خوب نیست اصلا...

باران: نه اونطور که باید و شاید...

موقهوه ای: یعنی چی؟ میشه بیشتر توضیح بدین؟            میشه؟ نه واقعا نمیشه، نه تو این وضعیت حداقل، نه حالا که انقدر بیخبر و ناگهانی اومدی، یه بار که حال دل باران خوب بود، روزها قبلش بهش خبر بده تا چندتا پروپرانولول رو با هم ببلعه و بعد بیا بشینیم با هم فنجانی چای بنوشیم و حرف بزنیم، اونوقت برات میگم از همه چیز و همه جا، اونوقت تمام مفاهیم دنیارم که بخوای برات توضیح میدم، اونوقت اونقدر برات حرف میزنم که خوابت ببره و خواب رنگین ترین پروانه ها رو تو نزدیکترین و آبی ترین آسمانها ببینی، ولی الان، اینجا و این باران هراسانی که مثل جوجه گنجشکی که خوابیده و تو رویاهاش شاهینی تیز چنگال رو دیده، نه...

باران: میدونین در واقع(نفس کم میارم انگار)... ببخشید میشه یه لحظه برم سر کلاس؟

و بعد بدون اینکه حتی منتظر اجازه یا جواب اون بشم، بال میکشم به سمت کلاس، باید برم، حتی اگه اجازه نده، نفس باید بگیرم...

میدونم و شک ندارم که بچه ها دارن تقلب میکنن ولی اهمیتی نداره انگار، حداقل نه حالا و وقتی که من مثل ماهی بیرون افتاده از تنگی کوچک دارم نفس گدایی میکنم... عمیق هوا رو میبلعم و سعی میکنم چند برابر حجم ریه هامو پر کنم از اون حیات بخش بی منت، کاش کوهانی بود برای ذخیره یه عالمه هوا تا نفسم نگیره باز...تو کلاس دارم به بچه ها میگم که بچه ها لطفاااااا و اونا میدونن که منظورم چیه و موقهوه ای هم میفهمه منظورمو... اما عسل؟ کجاست؟ اه چرا  هر بار گمش میکنم و باز باید پیداش کنم...اینبار کمی زودتر می یابمش و باز نگاهی که لبریز از نیاز و خواستنه و عسلی که اینبار چشمانش برق میزنن و میخندن، تو چشمانش، گوییا هزار رقصنده دستای همو گرفتن و میرقصن و باز میرقصن... انگار که جشن گرفته باشن درماندگی منو...نگاهش میکنم و ارزو میکنم که عسل بخونه از نگاهم و تدبیری بیندیشه که باور دارم اگه بخواد میتونه ولی باز هم بی هیچ حرکتی و تنها با اون دوتا گوی بلورین که حالا رنگ شکوه بزمی به خودشون گرفتن، خیره میمونه به من...تو گویی عسل تصمیمشو مدتها پیشتر از این گرفته، انگار انتظار منجی نباید داشت تو این لحظه هایی که نمیدونم وقتی برگردم تو اون راهرو تاریک، چطور باید حضوری رو تاب بیارم که عبور از چند متریش حتی، تابوی ذهنمه...

برمیگردم و موقهوه ای همچنان منتظر رو مینگرم...پشت میدم به دیوار و اینبار باید حرف بزنم، دیگه هیچ بهانه ای نیست... دهان که باز میکنم از توش این کلمات میپرن بیرون: میشه بریم اونورتر؟

با بهت و اما همچنان مودبانه میگه باشه و میریم اونطرف تر، نمی خواستم در مورد وضعیت بچه ها و راه حل های مثبت احتمالی که صحبت میکنم اونا بشنون و باعث دلخوریشون بشه، مگه نه اینکه من نمیتونستم به موقهوه ای دروغ بگم؟

حالا دیگه ظاهرا همونجاییه که من باید لبهام باز بشن به توضیحاتی که اون منتظره شنیدنشونه ولی مگه میشه؟ مگه میتونم؟ هنوز نفس دارم خدارو شکر، ته مونده و بقایای همون نفسهای عمیقی که تو کلاس کشیده بودم شاید... شروع میکنم و جملاتی کوتاه و شاید گنگ از میون لبهام میریزن بیرون، نمیدونم چقدر متوجه میشه اما ناگفته میدونم که بار معنایی کافی ندارن هیچکدوم...ازم که سوال میکنه چه متریالی بهشون تدریس میکنین، فقط بسنده میکنم به اشاره کردن به کتابی که تو آغوشم میفشارم و حتی اسمشم به ذهنم نمیاد که بهش بگم و خوب اونم چیزی نمیفهمه قائدتا از این جواب ابلهانه ی من...بازم سوالی دیگه و توضیح خواستنی دیگه و ...نه، کم کم دیگه هوای ذخیره شده تو ریه هام رو به اتمامه و نفسهام یه در میون شدن باز و حس خفگی ملایم و ظریفی که یکبار دیگه به سراغم میاد، صدای بچه ها که واضح و آشکارا میاد و هر دومون میشنویم همزمان، فرشته نجاتی میشه اون میون و اون سر و نگاه از من میگردونه، دهن باز میکنم که چیزی بگم که دستشو میزاره رو دماغش به نشونه هیس و اروم اروم و پاورچین میره نزدیک در کلاس و با صدایی رسا و البته پر از طنز و مهربونی میگه خانم ...(اسم سانازو صدا میکنه) چون تن صدا بیشتر شبیه صدای اونه و اونم میگه بله (با خنده) و موقهوه ای... نه... لعنت به تو!!! آخه الان چه وقت خندیدنه ؟؟؟ اینجا، تو این هنگامه ای که باران همینجوریشم داره از پا درمیاد از حضورت، دیگه حداقل عطر خنده تو نپاش به در و دیوار این راهروهای تاریک و بی انتها...لعنت به تو و اون خنده اهوراییت که اون ته مونده هوش و حواسی که به هزار و یک سختی جمع کرده بودم رو هم به یغما برد و باران دست خالی، بی سلاح و برهنه انگار...

در جواب بله ساناز فقط میخنده و میگه هیچی... من مبهوت میمونم که چقدر هم براش مهمه که بچه ها دارن تقلب میکنن!!! چقدر من حرص خورده بودم و اون چقدر بی تفاوت ، چقدر انگار بچه ها راست گفته بودن که این کلاس فقط برای من جدیه...

قدم برمیداره که بریم اونطرف تر و باز حرف بزنیم و من به دنبالش، بی اختیار...ولی اینبار با این تفاوت که لرزش  خفیف دستهام و پاهام انگار متاستاز داده باشه به تمام دلم و بعد هم صدام... حالا دلم عجیب میلرزه، و من لرزششو حتی از روی پوست هم حس میکنم...لرزیدن چقدر بده، مخصوصا اگه تو دلت اتفاق بیفته ولی از اون بدتر و دهشتناکتر اینه که صدات بلرزه، اونم جایی که حرف زدن یه بایده و تو ناگزیری به رها کردن مشتی از کلمات شاید بی معنی تو هوای اطرافت... و اگه بخوای این مجموعه از لعنتی ها رو کامل کنی، میتونی به این فکر کنی که همزمان با تمام موارد قبلی، تولد جریان آرامی از سیال گرمی رو توی چشمانت حس میکنی و این یعنی اینکه طولی نمیکشه که هوای چشمان باران ابریه و به زودی خواهند بارید , و خدای من نه، حداقل نه الان و وسط این هیاهو که بر پا شده تو تمام جسم و روحم...باید مقاومت کنم اما با کدوم توان نداشته، چطور میشه مقاومت کرد وقتی میدونی و میبینی که حتی نفس کافی برای چند ثانیه پیش روت نداری...نفسهام به شماره افتادن و تنفسم ریتم عادی نداره....لرزشها کم کم بیشتر و بیشتر میشن و حالا لرزش صدامو تحت لوای هیچ بهانه ای نمیتونم پنهان کنم که حتی اگه اونم بتونم، چطور دستان مرتعشی که هی اونارو محکم و محکمتر تو بغلم میفشارم رو از دید تیز بین اون دور نگه دارم ، زانوانی که رعشه گرفتن و دیگه تحمل سنگینی وزنمو ندارنو تو کدوم پستو پنهان کنم و چشمانی که کم کم مرطوب شدنشونو حس میکنم، رو کجا به امانت بسپرم...کمی دیگه میگذره، شاید تنها چند ثانیه که البته برای من سالهاست و اون هنوز توضیحات بیشتر و بیشتری میخواد و من حالا دیگه همچون نهال نورس بیدی در برابر هجمه گردبادی و پاهایی که اونقدر بی تاب شدن که میدونم دیگه به التماس هم حاضر به لختی بیشتر استوار ماندن نخواهند بود...مقاومت بیفایده س بیش از این و من اروم اروم تسلیم اون رخوت و سکون و سکوتی میشم که تمام لحظه های گذشته رو صرف مبارزه باهاش کرده بودم...

یادمه تو دوران فوق لیسانس یه هم کلاسی داشتیم، اسمش علی بود و از مردمان نازنین سرزمین بی بدیل شیراز ، درست مثل موقهوه ای...

علی خیلی ادم راحت و بی حاشیه ای بود، طوری که به ریلکس بودن و بی غم و بیخیال بودن مشهور بود، شغلش پدر پولدار بود و بنابراین نگرانی ای از بابت کار یا نمره و درس و اینا نداشت. کلا هم چون نسبتا باهوش بود، نیاز چندانی به خوندن و تلاش زیاد نداشت و با همون اندک خوندن بیخیالانه ش، لنگان خرک خویش به سر منزل مقصد و البته مقصود میرسوند...همیشه یه لبخند کج جذاب گوشه لبهاش بود و با همه کس و همه چیزم ارتباط برقرار میکرد و حرف میزد و کلا در نوع خودش موجود جالب و میشه گفت منحصر به فردی بود. حالا این چنین آدمی رو تصور کنید که هم اتاقی هاش ازش پرسیده بودن چجوریه که تو شبهای امتحان که هه استرس دارن و مثل چی!! دارن میخونن و یکی تو سر خودشونو و سه تا تو سر کتاب ها و جزوه ها میزنن تو میتونی اونقدر آروم و راحت بگیری بخوابی و خوابتم میبره؟ میدونین چه جوابی داده بود این اسطوره بیخیالی؟ چیزی که اونقدر برام عجیب و در عین حال دلنشین و جالب بود که هنوز که هنوزه، بعد گذشتن چندین سال از یاد نبردمش...

آن شبی که پر از عسل بود...

شاید نوشتن امشبم از اون دست نباشه که همواره و هماره بوده چرا که امشب رو باران میهمان یه اتاق خواب بچگانه آبی رنگ دوست داشتنی تو خونه عسله...ساعت تقریبا 3:45 صبحه و من عجیب پر از نوشتنم، پر از عسل، پر از موقهوه ای ....چقدر عسل بوی موقهوه ای داشت امشب و چقدر همه چیز در هم تنیده، عسل، قصه، موقهوه ای، باران، خدا...چونان تکه پارچه ای با بافتی چنان محکم که تار از پود و پود از تار از هم باز شناختن نتوانی و من در مرکز ثقل تمام همه چیز...تمام حس ها و ذهنیت ها و افکار...

چقدر دلم میخواد و میخواست از عسل می خواستم چراغهای حیاط رو خاموش نکنه و برم بشینم تو حیاط تا خود صبح...حیاطشون حس ناب خوبی داشت، از اون دست که کمتر می یابی، پر از رویا بود انگار...تو گویی یک عالمه پری دریایی از دریایی که درست همین رو به روه، همینجا نزدیک خونه شون، با فاصله تنها یک عرض خیابون، صف بسته بودن تو حیاط و دست در دست هم میخوندن و می رقصیدن...عسل حیاط رو آب پاشیده بود و چقدر اون خنکا و بوی درهم آمیخته آب و سنگفرش در مذاق بارانی که از حیاط عبور کرده بود، خوش اومده بود...دوست داشتم برم تو حیاطشون و وادی "طورشون" رو پیدا کنم و بس بشینم اونجا، چشمامو ببندم و یک دل سیر دعا کنم، چقدر دعا جمع شده بود تودلم، یک عالمه، تو گویی سالهاست دست به دعا برنداشته ام، از همون دعاهای بی خواسته، از همون بی نام و نشون ها که میری و نزدیک وادی مقدس "طور" که رسیدی، کفشهات رو با یاد نعلین موسی شاید، از پای می کنی و راست قامت می ایستی و چشمهاتو می بندی و بعد سکوت، سکوت مطلق، اونوقت حتی یه دونه خواسته هم به ذهنت راه پیدا نمیکنه که ذهن و قلبت میشه بیت المقدسی که "خداوند" هم پابرهنه پای در اون می گذاره و اصلا برای همین باید پابرهنه و دل برهنه باشی اونجا...داخل که میشه، تو گویی در رو می بنده تا تنها خودش باشه و خودت...که اون لحظه اگه حتی موقهوه ای هم باشی که قهوه ای موهات سنگ رو هم آب میکنه چه برسه دل رو ، باز هم یارای بر هم زدن اون خلوت و عبور از درهای به اون بستگی رو نخواهی داشت و نمیتونی در قالب خواسته ای از دل کوچک باران عبور کنی...

ساعت دیواری که سه ضربه نواخته بود، عسل هنوز به سختی تلاش میکنه تا پلکهاشو باز نگه داره، دلم برای خستگی مفرطش میسوزه و بهش رخصت رفتن و خوابیدن میدم هرچند دوست دارم بشینه همونجا، همونجا که انگاری رو برو ترینه، برای روزها و لحظه ها حرف بزنه و حرف بشنوه و ببینمش، انگاری که موقهوه ای در هیئت زنانه نشسته و با لبخندی اینبار اشکار اما، بهت مینگره و گاهیم لبهاش باز میشه به حرفی یا شعری از اون دست شعرها که دل نوشته های خودش هستن، نمیدونم ولی شاید شعر گفتن خاصیت انحصاری تنها ورژن زنانه موقهوه ای بود...

شاید خدا خواسته بود نیروی یین و یانگ رو در هستی به تعادل برسونه که از موقهوه ای دوتا خلق کرده بود، یکی رو قویتر در قالب مردی که دکتر شهراد نام گرفته بود بعدها و یکی رو اما با چاشنی لطافت و ظرافتی خاص تر که عسل، نامی بود که باران براش دوست داشته بود...خدا اما اعجاز و الهام رو به موهای اون یکی بخشیده بود و به چشمان این یکی...و گوییا همین بود که من تو جفت چشم عسل فام روبروم، هیئت موقهوه ای رو میجستم و می یافتم و پر میشدم از عطر سفیدترین بهارهای نارنج...

تیک تیک کنان بی وقفه، وقتی از سه و نیم پای فراتر میزاره، عسل بی تاب شده بود و رفته بود که خواب اونو و اون خوابو در هم نورده، من اما مطمئن بودم اگه تمام شبها رو روزهای دنیارو هم بتونم بخوابم، امشب اما خواب از حوالی چشمانم هم گذر نخواهد کرد، کاغذ و مدادی از عسل میطلبم و به امید کاستن از اون خیل عظیم افکار و احساسات متناقض و رنگارنگ، در اتاق جدید آبی رنگ بچگانه مو میبندم تا صدای سرفه هام عسل و بچه هارو بیدار نکنه... میگن حساسیته و من نمیدونم دقیقا به چی؟ شاید به نبودن بوی موقهوه ای حساسیت دارم،...شاید به این هوای خشک و خالی و عاری از موقهوه ای آلرژی دارم...آلرژی ها معمولا به حضور بوی تند خاصی حساس هستن و تشدید میشن اما انگار آلرژی این روزهای باران هم همچون خودش، روندی ابلهانه رو پیش گرفته و برعکس عمل میکنه...تا وقتی موقهوه ای بود که من حساسیت نداشتم که...نفسم با ریتم طبیعی و مرتبش برای خودش میومد و میرفت اما حالا چندیه که ریتم نفسهام نامنظم شده و قفسه سینه ام تنگ میشه گاهی، اونقدری که نفس کم میارم و حس اختناق دارم...باید برم دکتر اما آخه اگه دکتر برای درک ریشه بیماری، ازم پرسید که به چیز خاصی حساسیت دارید چی باید جواب بدم؟ میشه گفت به نبودن موقهوه ای؟؟ به نبودن عطر در هم آمیخته قهوه و مگنولیا و بهارنارنج در هوا؟ !! نه اگه بگم احتمالا به جای داروی آلرژی، داروی اعصاب میده بهم!!! پس بهتره بگم نه!!!

عسل اما امشب تیر خلاص رو رها کرده بود...شاید تا  پیش از همین چند ساعت گذشته، هنوز تردید داشتم که حس هام در مورد ضرورت تموم کردن سریعتر داستان و دادن دست موقهوه ای به دستان باد، حقیقی باشن، با خودم میگفتم شاید بازم نشانه ها رو اشتباه تفسیر کردم ولی امشب عسل از موقهوه ای گفته بود و گفته بود و گفته بود...شاید همه چیز رو نگفته بود، شاید چیزهایی رو سانسور کرده بود، شاید خلاصه کرده بود...اما اونقدری گفته بود که فکر کنم پس درست تشخیص دادم...یاد چند روز که نه چند شب پیش می افتم، ...روزی درست بعد از تموم کردن قسمت قبلی موقهوه ای که من خواب دیده بودم، خوابی که توش موقهوه ای داشت...

خواب دیده بودم من و بغبغو به دلیلی کاملا اداری و کاری دعوتش کردیم یه جایی، یه مهمونی، من اما تو دلم هزار و یک ناقوس یکصدا به صدا درمیان که موقهوه ای امشب نه مهمان اون بزم که مهمان چشمان من خواهد بود...زنگ در که نواخته میشه من میدونم که اونه، با شادی ای از اون دست که کودکی شاپرکی رنگی رو روی گل ارکیده ای دیده باشه، بال میکشم سمت در و بازش میکنم و خشک میشم همونجا، همچون درختی که از آسیب نه رعد که برقی سهمگین جان به در نبرده باشه....

موقهوه ای در کنار دختری...

رسوب میکنم همونجا پشت در...فقط جون سختی میکنم و نمی افتم و ایستاده میمونم، جوابی برای چطورش ندارم...

نمیدونم چرا، مگه نه اینکه همه چیز داستان بود...بود اما انگارموقهوه ای رو زیادی شخصی سازیش کرده بودم، انگار یه جایی کمی و تنها کمی اشتباه کرده بودم...

یادمه مامان همیشه میگفت یه رج قالی رو اگه اشتباه ببافی، تا قیام قیامت، اگه کسی خبره و کارشناس قالی باشه، اگه کسی قالی شناس باشه در واقع، متوجه میشه و میفهمه که یه جایی اون وسط یه چیزی درست نیست...حالا حکایت دل من بود..انگاری جایی یه رج رو اشتباه بافته بودم، قالی داستان موقهوه ای رو...شاید به جای رنگ سرمه ای مثلا اشتباها تاری صورتی برداشته بودم و بعد بافتنم فکر کرده بودم حالا چه فرقی میکنه؟ تازه صورتی که رنگ شادتریه، اونوقت گره زده بودم و گره زده بودم...کور کور...اونقدری که واکردنش دیگه نه با دست ممکن باشه نه با دندون...اونوقت تنها یه راه برام میمونه و اونم قیچیه...باید با یه قیچی تیز از همونا که حتی به فولاد هم چنگ و دندون نشون میدن، بیفتی به جون قالی و اون رج اشتباه رو از بیخ و بن برکشی، هرچند شاید رد بودنش و یا نبودنش برای همیشه بمونه اما از اینکه یدک کش همیشگی یه رج اشتباه باشی تو قالی دلت خلاص میشی....

اندیشیده بودم کاش دختر هیچوقت موقهوه ای صداش نکنه، کاش همیشه بهش بگه دکتر شهراد  یا هر اسم دیگه ای فقط نگه موقهوه ای...کاش هیچوقت دلش برای اون تارها نلرزه، اصلا کاش نبینه و نفهمه که اون تارها چه رنگی ان...کاش با دیدنشون شکوه کهنسالترین درختان قهوه با هزارهزار خوشه پربار محصول، تو ذهنش تداعی نشه ، کاش اگر اون تارها از زیر سرانگشتان ظریفش عبور کردن روزی، تلخترین عطر زمین  به مشامش نرسه...کاش اگه اون خندید، دختر، به رنگ برف ترین مگنولیاها رو به یاد نیاره...

پاهامو که انگاری که با هزار هزار میخ آهنین از همونا که قایقها روشبها با هاش به زمین طناب میکنن تا نتونن با امواج سهمگین آب تکون بخورن، به زمین دوختن، تکون مختصری میدم و قدم برمیدارم برای کنار رفتن از جلوی در...میان داخل...موقهوه ای اما پره از خشم و غضب، چهره در هم کشیده و انگار که به نیت رزم اومده و نه بزم...ابروهاش چنان در همن که تو گویی هیچگاه باز نخواهند شد ...چون اتشفشانی آماده فوران و سوزاندن و ویران کردن...به همه سلام میکنه و به من اما که میرسه ، فقط نگاهی از سر خشم، بی کلامی حتی...کمی بعدتر، نگاه برمیگیره ...دختر اما انگاری از همه جا بیخبر، سلام کرده بود و حتی ته لبخندی هم داشت انگاری...کاش میتونستم ازش متنفر باشم ولی نبودم، صمیمی نموده بود، نه خیلی دلنشین ولی ساده، ظریف با زیبایی ای نسبی نه چونان که از شدت زیبایی، به ماه شب بدر ماند و نه آنگونه زشت که نگاه نتوان کرد رخ مهتابگونش را.

دست در دست هم، اونم به اصرار سرانگشتان قوی و مردانه موقهوه ای، رفته بودن داخل اتاق مهمونی، موقهوه ای همونطور در هم فشرده و خشمناک و دختر اما بی خیال و رها...نتونسته بودم سلام کنم یعنی اون ته مونده غرورم این اجازه رو نداده بود که حالا که اون اینطور بی ملاحظه و گستاخانه پای در مسیر در هم نوردیدن من گذاشته بود، بهش سلام و تهیت بگم..با همه حرف زده بود الا من، به همه لبخند زده بود هرچند تصنعی، الا من، چیزی برای پذیرایی اورده بودن و اون نخورده بود و منم از روی لجاجت تعارف نکرده بودم...رفته بودم تا میوه ها رو توی ظرفهاشون بچینم که از آشپزخونه که بیرون اومده بودم، جای خالیش حس خالی شدن بهم داده بود، پرسیده بودم و جواب شنیده بودم که دکتر شهراد کار داشتن و رفتن..بی خداحافظی حتی؟؟

حالا مگه سلام کرده بود که خداحافظی کنه؟؟؟ تجزیه شدم همونجا و تو همون لحظه...

اون فقط اومده بود و دختر رو با خودش اورده بود و سلام نکرده بود و حرف نزده بود و لب به چیزی نزده بود و بیخبر و زودتر از آنچه که باید رفته بود تا به من بگه که خشمگینه، بگه که ازم رنجیده و من هنوز مبهوت که چرا؟ به کدوم گناه ناکرده و حرمت ناشکسته؟ مگه باران چه کرده بود؟ ناصوابش لرزیدن دلش بود یا نوشتن داستان موقهوه ای؟ کدوم یکی از این دو تا، اینچنین نابخشودنی نموده بودن و اساسا چرا؟ عصر تفتیش عقاید شنیده بودم اما نمیدونستم چندیه حس های درونی ترین نقطه بودنتم تفتیش می کنن و وارسی، نکنه دوست داشتنی یا لرزشی ولو کوچیک توش مخفی شده باشه، نمیدونستم دهانت را می بویند مبادا بوی دوستت دارم بدهد، نمیدونستم این روزها تارهای دلت که به ارتعاش دراومده بودن، نفست که بوی دوست داشتن گرفت، انگار که یک خوشه بزرگ و پربرکت سیر رو خام خام بلعیده باشی، باید دوری کنی از همه، باید دهانت رو با هر چیز و همه چیز معطر، تطهیر کنی، باید تلاش کنی تا در حضور دیگرانی که نفست نفسشونو میگیره، کمتر و سبکتر نفس بکشی...

دلگیرم از موقهوه ای، نه به اندازه و از جنس گذشته که بیشتر و عمیقتر...کاش حالا که اومده بود و با هزار زبان بی زبانی گفته بود و فریاد زده بود و توپیده بود و در هم نوردیده بود و رفته بود، تاب میوورد و میموند تا پاسخ بشنوه، کاش توانشو داشتم در خونه رو باز کنم ، بدوم دنبالش و فریاد بزنم: آهای تو، تو که اونقدر مغرور و خودخواهی که فکر می کنی چرخ لنگ دنیا فقط بخاطر و برای تو میگرده، آهای تویی که دنیارو یه دایره و خودتو مرکز ثقل اون میبینی؛ آره من لرزیدم، انگاری بد هم لرزیدم و از بد قضا تو هم اونجا بودی تو اون لحظه نفرین شده شاید و شدی دلیل و بهانه احمقانه اون لرزش، همه اینها درست ولی کدوم قانون ناجوانمردانه تو کدوم کتاب نانوشته به تو اجازه میده جوری رفتار کنی که انگار مرتکب گناهی سهمگین شدم، از همون دست معصیتهایی که زلال هزار چشمه زمزم هم پاکشون نمیکنه، کدوم ترازوی عدالتی کفه گناه منو سنگین تر از صواب تو نشون داد که در خودت دیدی بدون محکمه و قاضی محکوم کنی؟ کدوم خداوند انتقامجویی تو کدوم یکی از هفت طبقه آسمانها، برتو نازل شد و با قلم وحی نگاشت که می تونی حرمت حریم باران رو در هم شکنی و اینگونه بر او بتازی که آسمون دلش پر از ابرهای پرباران بشه...

 باشه اگه حس این روزها و اون روزهای من بهانه دنیا دنیا قهر تواه، من دست برمیدارم ازشون...تو و یادتو و خاطره بوی اون تارهای وحشی رو به بادهای دورترین سرزمین های آنسوهای دریاها و اقیانوسها میسپارم تا حتی اگه یه روز خیلی دور از حوالی خاطر دلت عبور کرد که کاش کسی بود که دوستم داشت چونان که تابحال کسی نداشته، اونقدر دور باشی و اونقدر باران نباشه و نباره که تو دلت خشکسالی و قحطی باران بشه چونان که اگه هر روز هم با تمام پاکان و نیکان شهر دلت آواره بیابان ها بشی به نیت نماز باران، و اگه هزار هزار رکعت نماز باران بخونی، به فرادی و به جماعت...امروز و هر روز...به سکوت و به فریاد... آسمون دلت پر بشه از ابرهای پراکنده بی برکت اما قطره ای باران بر خاک تشنه دلت فرو نیفته ...

عسل اما امشب، همچون موجودی اسطوره ای ، نیمی عسل نیمی دیگر او، گفته بود ازش، از مهربون بودنش، از آروم کردن همه و هرکس که باهاش سر و کار داشته، از سانازی که گریان میرفته تو دفترشو و آروم میومده بیرون، که نه قبلش و نه بعدش هیشکی مثل اون نبوده، اینکه چون برادری نداشته، دوستش داره و باهاش احساس راحتی عجیبی داشته...چقدر متاسف میشم که اینبار و تنها اینبار رو انگار که در مورد یکی اشتباه نکردم...

تو گویی مرکز ثقل دوست داشتن های بسیار بوده ، اصلا شاید برای همینه که دوست داشتن باران گم شد وسط اون همه شلوغی و هیاهو...انگاری دوست داشتن باران در هیئت شاپرکی کوچک دراومده بود که بال زده بود و بال زده بود تا رسیده بود به بیشه زاری بزرگ، پر از گیاهان و گلهای رنگارنگ، موجودات ریز و درشت، برف و بارون و باد...بنظرتون یه شاپرک کوچولو با اون بال های ترد و شکننده ش، میون طبیعت به اون پهناوری چقدر میتونه دیده بشه؟ و اساسا آیا اصلا دیده میشه که حالا بخوایم سر مقدارش بحثی داشته باشیم؟ داستان کانون توجه بودن موقهوه ای هم از همین دست بود انگاری...

به هر ترتیب از اون شب و اون خواب، توان نوشتنمو ازم گرفته بودن انگار، قلم تو دستم نمی نشست تا بنویسم و کلمات، کلمات میگریختن از ذهنم. نمیدونم چرا شاید موقهوه ای و آذرخش خشمی که تو چشماش بود یا شایدم خود باران و دلگیریهاش، هرچی که بود بارها قلم در دست گرفتم اما نشد و نتونستم، همچون نفرینی یا سحری و ناگزیر قلمم رو رها کردم، دیشب اما حضور عسل که خود نیمه موقهوه ای بود اما به عکس اون، پر از مهر بود و گرما، قفل این نفرین رو شکست و دوباره نوشتم...

صبح شده، پتو رو که از سرما روم کشیده بودم و مینوشتم رو تا میزنم، لباسمو میپوشم و منتظرم عسل بیدار بشه با هم از خونه بریم بیرون...

خدارو چه دیدی شاید پایان این داستان، نقطه آغاز داستانی و یا مسیری باشه در جایی که دیوار میپنداشتمش...