
شاید نوشتن امشبم از اون دست نباشه که همواره و هماره بوده چرا که امشب رو باران میهمان یه اتاق خواب بچگانه آبی رنگ دوست داشتنی تو خونه عسله...ساعت تقریبا 3:45 صبحه و من عجیب پر از نوشتنم، پر از عسل، پر از موقهوه ای ....چقدر عسل بوی موقهوه ای داشت امشب و چقدر همه چیز در هم تنیده، عسل، قصه، موقهوه ای، باران، خدا...چونان تکه پارچه ای با بافتی چنان محکم که تار از پود و پود از تار از هم باز شناختن نتوانی و من در مرکز ثقل تمام همه چیز...تمام حس ها و ذهنیت ها و افکار...
چقدر دلم میخواد و میخواست از عسل می خواستم چراغهای حیاط رو خاموش نکنه و برم بشینم تو حیاط تا خود صبح...حیاطشون حس ناب خوبی داشت، از اون دست که کمتر می یابی، پر از رویا بود انگار...تو گویی یک عالمه پری دریایی از دریایی که درست همین رو به روه، همینجا نزدیک خونه شون، با فاصله تنها یک عرض خیابون، صف بسته بودن تو حیاط و دست در دست هم میخوندن و می رقصیدن...عسل حیاط رو آب پاشیده بود و چقدر اون خنکا و بوی درهم آمیخته آب و سنگفرش در مذاق بارانی که از حیاط عبور کرده بود، خوش اومده بود...دوست داشتم برم تو حیاطشون و وادی "طورشون" رو پیدا کنم و بس بشینم اونجا، چشمامو ببندم و یک دل سیر دعا کنم، چقدر دعا جمع شده بود تودلم، یک عالمه، تو گویی سالهاست دست به دعا برنداشته ام، از همون دعاهای بی خواسته، از همون بی نام و نشون ها که میری و نزدیک وادی مقدس "طور" که رسیدی، کفشهات رو با یاد نعلین موسی شاید، از پای می کنی و راست قامت می ایستی و چشمهاتو می بندی و بعد سکوت، سکوت مطلق، اونوقت حتی یه دونه خواسته هم به ذهنت راه پیدا نمیکنه که ذهن و قلبت میشه بیت المقدسی که "خداوند" هم پابرهنه پای در اون می گذاره و اصلا برای همین باید پابرهنه و دل برهنه باشی اونجا...داخل که میشه، تو گویی در رو می بنده تا تنها خودش باشه و خودت...که اون لحظه اگه حتی موقهوه ای هم باشی که قهوه ای موهات سنگ رو هم آب میکنه چه برسه دل رو ، باز هم یارای بر هم زدن اون خلوت و عبور از درهای به اون بستگی رو نخواهی داشت و نمیتونی در قالب خواسته ای از دل کوچک باران عبور کنی...
ساعت دیواری که سه ضربه نواخته بود، عسل هنوز به سختی تلاش میکنه تا پلکهاشو باز نگه داره، دلم برای خستگی مفرطش میسوزه و بهش رخصت رفتن و خوابیدن میدم هرچند دوست دارم بشینه همونجا، همونجا که انگاری رو برو ترینه، برای روزها و لحظه ها حرف بزنه و حرف بشنوه و ببینمش، انگاری که موقهوه ای در هیئت زنانه نشسته و با لبخندی اینبار اشکار اما، بهت مینگره و گاهیم لبهاش باز میشه به حرفی یا شعری از اون دست شعرها که دل نوشته های خودش هستن، نمیدونم ولی شاید شعر گفتن خاصیت انحصاری تنها ورژن زنانه موقهوه ای بود...
شاید خدا خواسته بود نیروی یین و یانگ رو در هستی به تعادل برسونه که از موقهوه ای دوتا خلق کرده بود، یکی رو قویتر در قالب مردی که دکتر شهراد نام گرفته بود بعدها و یکی رو اما با چاشنی لطافت و ظرافتی خاص تر که عسل، نامی بود که باران براش دوست داشته بود...خدا اما اعجاز و الهام رو به موهای اون یکی بخشیده بود و به چشمان این یکی...و گوییا همین بود که من تو جفت چشم عسل فام روبروم، هیئت موقهوه ای رو میجستم و می یافتم و پر میشدم از عطر سفیدترین بهارهای نارنج...
تیک تیک کنان بی وقفه، وقتی از سه و نیم پای فراتر میزاره، عسل بی تاب شده بود و رفته بود که خواب اونو و اون خوابو در هم نورده، من اما مطمئن بودم اگه تمام شبها رو روزهای دنیارو هم بتونم بخوابم، امشب اما خواب از حوالی چشمانم هم گذر نخواهد کرد، کاغذ و مدادی از عسل میطلبم و به امید کاستن از اون خیل عظیم افکار و احساسات متناقض و رنگارنگ، در اتاق جدید آبی رنگ بچگانه مو میبندم تا صدای سرفه هام عسل و بچه هارو بیدار نکنه... میگن حساسیته و من نمیدونم دقیقا به چی؟ شاید به نبودن بوی موقهوه ای حساسیت دارم،...شاید به این هوای خشک و خالی و عاری از موقهوه ای آلرژی دارم...آلرژی ها معمولا به حضور بوی تند خاصی حساس هستن و تشدید میشن اما انگار آلرژی این روزهای باران هم همچون خودش، روندی ابلهانه رو پیش گرفته و برعکس عمل میکنه...تا وقتی موقهوه ای بود که من حساسیت نداشتم که...نفسم با ریتم طبیعی و مرتبش برای خودش میومد و میرفت اما حالا چندیه که ریتم نفسهام نامنظم شده و قفسه سینه ام تنگ میشه گاهی، اونقدری که نفس کم میارم و حس اختناق دارم...باید برم دکتر اما آخه اگه دکتر برای درک ریشه بیماری، ازم پرسید که به چیز خاصی حساسیت دارید چی باید جواب بدم؟ میشه گفت به نبودن موقهوه ای؟؟ به نبودن عطر در هم آمیخته قهوه و مگنولیا و بهارنارنج در هوا؟ !! نه اگه بگم احتمالا به جای داروی آلرژی، داروی اعصاب میده بهم!!! پس بهتره بگم نه!!!
عسل اما امشب تیر خلاص رو رها کرده بود...شاید تا پیش از همین چند ساعت گذشته، هنوز تردید داشتم که حس هام در مورد ضرورت تموم کردن سریعتر داستان و دادن دست موقهوه ای به دستان باد، حقیقی باشن، با خودم میگفتم شاید بازم نشانه ها رو اشتباه تفسیر کردم ولی امشب عسل از موقهوه ای گفته بود و گفته بود و گفته بود...شاید همه چیز رو نگفته بود، شاید چیزهایی رو سانسور کرده بود، شاید خلاصه کرده بود...اما اونقدری گفته بود که فکر کنم پس درست تشخیص دادم...یاد چند روز که نه چند شب پیش می افتم، ...روزی درست بعد از تموم کردن قسمت قبلی موقهوه ای که من خواب دیده بودم، خوابی که توش موقهوه ای داشت...
خواب دیده بودم من و بغبغو به دلیلی کاملا اداری و کاری دعوتش کردیم یه جایی، یه مهمونی، من اما تو دلم هزار و یک ناقوس یکصدا به صدا درمیان که موقهوه ای امشب نه مهمان اون بزم که مهمان چشمان من خواهد بود...زنگ در که نواخته میشه من میدونم که اونه، با شادی ای از اون دست که کودکی شاپرکی رنگی رو روی گل ارکیده ای دیده باشه، بال میکشم سمت در و بازش میکنم و خشک میشم همونجا، همچون درختی که از آسیب نه رعد که برقی سهمگین جان به در نبرده باشه....
موقهوه ای در کنار دختری...
رسوب میکنم همونجا پشت در...فقط جون سختی میکنم و نمی افتم و ایستاده میمونم، جوابی برای چطورش ندارم...
نمیدونم چرا، مگه نه اینکه همه چیز داستان بود...بود اما انگارموقهوه ای رو زیادی شخصی سازیش کرده بودم، انگار یه جایی کمی و تنها کمی اشتباه کرده بودم...
یادمه مامان همیشه میگفت یه رج قالی رو اگه اشتباه ببافی، تا قیام قیامت، اگه کسی خبره و کارشناس قالی باشه، اگه کسی قالی شناس باشه در واقع، متوجه میشه و میفهمه که یه جایی اون وسط یه چیزی درست نیست...حالا حکایت دل من بود..انگاری جایی یه رج رو اشتباه بافته بودم، قالی داستان موقهوه ای رو...شاید به جای رنگ سرمه ای مثلا اشتباها تاری صورتی برداشته بودم و بعد بافتنم فکر کرده بودم حالا چه فرقی میکنه؟ تازه صورتی که رنگ شادتریه، اونوقت گره زده بودم و گره زده بودم...کور کور...اونقدری که واکردنش دیگه نه با دست ممکن باشه نه با دندون...اونوقت تنها یه راه برام میمونه و اونم قیچیه...باید با یه قیچی تیز از همونا که حتی به فولاد هم چنگ و دندون نشون میدن، بیفتی به جون قالی و اون رج اشتباه رو از بیخ و بن برکشی، هرچند شاید رد بودنش و یا نبودنش برای همیشه بمونه اما از اینکه یدک کش همیشگی یه رج اشتباه باشی تو قالی دلت خلاص میشی....
اندیشیده بودم کاش دختر هیچوقت موقهوه ای صداش نکنه، کاش همیشه بهش بگه دکتر شهراد یا هر اسم دیگه ای فقط نگه موقهوه ای...کاش هیچوقت دلش برای اون تارها نلرزه، اصلا کاش نبینه و نفهمه که اون تارها چه رنگی ان...کاش با دیدنشون شکوه کهنسالترین درختان قهوه با هزارهزار خوشه پربار محصول، تو ذهنش تداعی نشه ، کاش اگر اون تارها از زیر سرانگشتان ظریفش عبور کردن روزی، تلخترین عطر زمین به مشامش نرسه...کاش اگه اون خندید، دختر، به رنگ برف ترین مگنولیاها رو به یاد نیاره...
پاهامو که انگاری که با هزار هزار میخ آهنین از همونا که قایقها روشبها با هاش به زمین طناب میکنن تا نتونن با امواج سهمگین آب تکون بخورن، به زمین دوختن، تکون مختصری میدم و قدم برمیدارم برای کنار رفتن از جلوی در...میان داخل...موقهوه ای اما پره از خشم و غضب، چهره در هم کشیده و انگار که به نیت رزم اومده و نه بزم...ابروهاش چنان در همن که تو گویی هیچگاه باز نخواهند شد ...چون اتشفشانی آماده فوران و سوزاندن و ویران کردن...به همه سلام میکنه و به من اما که میرسه ، فقط نگاهی از سر خشم، بی کلامی حتی...کمی بعدتر، نگاه برمیگیره ...دختر اما انگاری از همه جا بیخبر، سلام کرده بود و حتی ته لبخندی هم داشت انگاری...کاش میتونستم ازش متنفر باشم ولی نبودم، صمیمی نموده بود، نه خیلی دلنشین ولی ساده، ظریف با زیبایی ای نسبی نه چونان که از شدت زیبایی، به ماه شب بدر ماند و نه آنگونه زشت که نگاه نتوان کرد رخ مهتابگونش را.
دست در دست هم، اونم به اصرار سرانگشتان قوی و مردانه موقهوه ای، رفته بودن داخل اتاق مهمونی، موقهوه ای همونطور در هم فشرده و خشمناک و دختر اما بی خیال و رها...نتونسته بودم سلام کنم یعنی اون ته مونده غرورم این اجازه رو نداده بود که حالا که اون اینطور بی ملاحظه و گستاخانه پای در مسیر در هم نوردیدن من گذاشته بود، بهش سلام و تهیت بگم..با همه حرف زده بود الا من، به همه لبخند زده بود هرچند تصنعی، الا من، چیزی برای پذیرایی اورده بودن و اون نخورده بود و منم از روی لجاجت تعارف نکرده بودم...رفته بودم تا میوه ها رو توی ظرفهاشون بچینم که از آشپزخونه که بیرون اومده بودم، جای خالیش حس خالی شدن بهم داده بود، پرسیده بودم و جواب شنیده بودم که دکتر شهراد کار داشتن و رفتن..بی خداحافظی حتی؟؟
حالا مگه سلام کرده بود که خداحافظی کنه؟؟؟ تجزیه شدم همونجا و تو همون لحظه...
اون فقط اومده بود و دختر رو با خودش اورده بود و سلام نکرده بود و حرف نزده بود و لب به چیزی نزده بود و بیخبر و زودتر از آنچه که باید رفته بود تا به من بگه که خشمگینه، بگه که ازم رنجیده و من هنوز مبهوت که چرا؟ به کدوم گناه ناکرده و حرمت ناشکسته؟ مگه باران چه کرده بود؟ ناصوابش لرزیدن دلش بود یا نوشتن داستان موقهوه ای؟ کدوم یکی از این دو تا، اینچنین نابخشودنی نموده بودن و اساسا چرا؟ عصر تفتیش عقاید شنیده بودم اما نمیدونستم چندیه حس های درونی ترین نقطه بودنتم تفتیش می کنن و وارسی، نکنه دوست داشتنی یا لرزشی ولو کوچیک توش مخفی شده باشه، نمیدونستم دهانت را می بویند مبادا بوی دوستت دارم بدهد، نمیدونستم این روزها تارهای دلت که به ارتعاش دراومده بودن، نفست که بوی دوست داشتن گرفت، انگار که یک خوشه بزرگ و پربرکت سیر رو خام خام بلعیده باشی، باید دوری کنی از همه، باید دهانت رو با هر چیز و همه چیز معطر، تطهیر کنی، باید تلاش کنی تا در حضور دیگرانی که نفست نفسشونو میگیره، کمتر و سبکتر نفس بکشی...
دلگیرم از موقهوه ای، نه به اندازه و از جنس گذشته که بیشتر و عمیقتر...کاش حالا که اومده بود و با هزار زبان بی زبانی گفته بود و فریاد زده بود و توپیده بود و در هم نوردیده بود و رفته بود، تاب میوورد و میموند تا پاسخ بشنوه، کاش توانشو داشتم در خونه رو باز کنم ، بدوم دنبالش و فریاد بزنم: آهای تو، تو که اونقدر مغرور و خودخواهی که فکر می کنی چرخ لنگ دنیا فقط بخاطر و برای تو میگرده، آهای تویی که دنیارو یه دایره و خودتو مرکز ثقل اون میبینی؛ آره من لرزیدم، انگاری بد هم لرزیدم و از بد قضا تو هم اونجا بودی تو اون لحظه نفرین شده شاید و شدی دلیل و بهانه احمقانه اون لرزش، همه اینها درست ولی کدوم قانون ناجوانمردانه تو کدوم کتاب نانوشته به تو اجازه میده جوری رفتار کنی که انگار مرتکب گناهی سهمگین شدم، از همون دست معصیتهایی که زلال هزار چشمه زمزم هم پاکشون نمیکنه، کدوم ترازوی عدالتی کفه گناه منو سنگین تر از صواب تو نشون داد که در خودت دیدی بدون محکمه و قاضی محکوم کنی؟ کدوم خداوند انتقامجویی تو کدوم یکی از هفت طبقه آسمانها، برتو نازل شد و با قلم وحی نگاشت که می تونی حرمت حریم باران رو در هم شکنی و اینگونه بر او بتازی که آسمون دلش پر از ابرهای پرباران بشه...
باشه اگه حس این روزها و اون روزهای من بهانه دنیا دنیا قهر تواه، من دست برمیدارم ازشون...تو و یادتو و خاطره بوی اون تارهای وحشی رو به بادهای دورترین سرزمین های آنسوهای دریاها و اقیانوسها میسپارم تا حتی اگه یه روز خیلی دور از حوالی خاطر دلت عبور کرد که کاش کسی بود که دوستم داشت چونان که تابحال کسی نداشته، اونقدر دور باشی و اونقدر باران نباشه و نباره که تو دلت خشکسالی و قحطی باران بشه چونان که اگه هر روز هم با تمام پاکان و نیکان شهر دلت آواره بیابان ها بشی به نیت نماز باران، و اگه هزار هزار رکعت نماز باران بخونی، به فرادی و به جماعت...امروز و هر روز...به سکوت و به فریاد... آسمون دلت پر بشه از ابرهای پراکنده بی برکت اما قطره ای باران بر خاک تشنه دلت فرو نیفته ...
عسل اما امشب، همچون موجودی اسطوره ای ، نیمی عسل نیمی دیگر او، گفته بود ازش، از مهربون بودنش، از آروم کردن همه و هرکس که باهاش سر و کار داشته، از سانازی که گریان میرفته تو دفترشو و آروم میومده بیرون، که نه قبلش و نه بعدش هیشکی مثل اون نبوده، اینکه چون برادری نداشته، دوستش داره و باهاش احساس راحتی عجیبی داشته...چقدر متاسف میشم که اینبار و تنها اینبار رو انگار که در مورد یکی اشتباه نکردم...
تو گویی مرکز ثقل دوست داشتن های بسیار بوده ، اصلا شاید برای همینه که دوست داشتن باران گم شد وسط اون همه شلوغی و هیاهو...انگاری دوست داشتن باران در هیئت شاپرکی کوچک دراومده بود که بال زده بود و بال زده بود تا رسیده بود به بیشه زاری بزرگ، پر از گیاهان و گلهای رنگارنگ، موجودات ریز و درشت، برف و بارون و باد...بنظرتون یه شاپرک کوچولو با اون بال های ترد و شکننده ش، میون طبیعت به اون پهناوری چقدر میتونه دیده بشه؟ و اساسا آیا اصلا دیده میشه که حالا بخوایم سر مقدارش بحثی داشته باشیم؟ داستان کانون توجه بودن موقهوه ای هم از همین دست بود انگاری...
به هر ترتیب از اون شب و اون خواب، توان نوشتنمو ازم گرفته بودن انگار، قلم تو دستم نمی نشست تا بنویسم و کلمات، کلمات میگریختن از ذهنم. نمیدونم چرا شاید موقهوه ای و آذرخش خشمی که تو چشماش بود یا شایدم خود باران و دلگیریهاش، هرچی که بود بارها قلم در دست گرفتم اما نشد و نتونستم، همچون نفرینی یا سحری و ناگزیر قلمم رو رها کردم، دیشب اما حضور عسل که خود نیمه موقهوه ای بود اما به عکس اون، پر از مهر بود و گرما، قفل این نفرین رو شکست و دوباره نوشتم...
صبح شده، پتو رو که از سرما روم کشیده بودم و مینوشتم رو تا میزنم، لباسمو میپوشم و منتظرم عسل بیدار بشه با هم از خونه بریم بیرون...
خدارو چه دیدی شاید پایان این داستان، نقطه آغاز داستانی و یا مسیری باشه در جایی که دیوار میپنداشتمش...
+ نوشته شده در ۱۳۹۵/۰۶/۰۱ ساعت 12:15 توسط Baraneee
|