نقاشان ساختمان، آنها که گنجشکها را رنگ میکنند و به جای مرغ عشق میفروشند به مردم، آنها که همه چیز را رنگ میکنند حتی آدمها را، همه را خبر کنید و بگویید بیایند از اینجا رنگ ببرند، سطل سطل رنگهای ناب داریم اینجا...

گزینه سیو راست کلیکم دچار فرسایش شده بود و نزدیکی های سوختن بود از بس فشارش داده بودم به هوای ذخیره عکسها و کم کم از میزان فشار و استرسم کاسته میشد چون در واقع دیگه چیزی برای نابود و محو شدن یا بسته شدن نمانده بود که انگار من حالا یک فتوکپی از تمام پروفایلش رو دسکتاپم داشتم، فتوکپی ای با تمام جزییات... حالا دیگه فقط خود خدا میتونست اونارو ازم بگیره، البته با بغض اونم، که به غیر از اون به هیچ کسی نمیدادم اون گنجینه رو...

یادمه از میون کامنتها، یکی، برای یه عکسش که موهاش به حالت شیرین و خاصی آشفته بود، نوشته بود: 

زلف بر باد مده تا نَدَهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم...

و من میخکوب این کامنت و مناسبتش با حال و احوال باران شده بودم، کسی تا حالا انقدر تو زندگیش راست و بجا حرف زده؟؟؟ کسی انقدر دقیق هدف گیری کرده و زده تو خال؟؟؟ طرف حتما رشته ورزشیش تیراندازی بوده و ید طولایی در پرتاب و نشونه گیری داشته که اینچنین هدف رو تو هوا زده، اگه دست من بود میگفتم جوایز تیراندازی مسابقات المپیک و پارا المپیک ، داخلی و خارجی ، ملی و بین المللی...همه رو، طلا و نقره و برنز و هر چی فلز دیگه هم دارن، برن بدن به این آدم که انقدر چیز فهمه...اصلا باید دستش و قلمشو طلا بگیرن اونم از نوع 24 عیار...حالا اون به کنار، حافظ رو بگو که اون زمان، چقدر باران این زمان رو فهمیده بوده...نکنه اونم یه روز خیلی عادی، دلش گیر کرده لابلای تارهایی و بعد اون شعر کذایی که انگار دقیقا همونیه که باید باشه و لاغیر، خوش بحالش حداقل تونسته این شعر رو بگه و حسش رو باهاش عجین کنه و بپاشه به در و دیوار ذهن نسلها و قرنها ...خلاصه دلم خواسته بود و بهانه هم حتی گرفته بود که کاش هزار و یک درد بی درمون در میون نبود و میرفتم برای اون کامنت، کامنت میزاشتم: یونانیان، پیش از اینها، اگر شناخته بودند تو را، دیگر هرمس و میتیسی نبود که الهه های سخنوری و خرد باشند ...بعدشم زیر اون عکس مینگاشتم:

ناگهان پرده برانداخته‌ای یعنی چه

مست از خانه برون تاخته‌ای یعنی چه

زلف در دست صبا گوش به فرمان رقیب

این چنین با همه درساخته‌ای یعنی چه...

 ولی حیف و صد حیف که تلنباری از نمیشه ها، دستم رو بند میزنن تا نکنه کلامی که نه، حتی کلمه ای از قلمم سر بخوره تو صفحه ش...شش دانگ که سهله، شش هزار دانگ حواسمو جمع میکنم که نکنه جایی دستم بخوره روی کلیدی و کلیکی و کامنتی یا لایکی یا هر چیزی که نشانه یا رد پایی برجای بذاره از عبور ذی حیاتی به نام باران از این باغستان پربرکت...نه، رد قدمهای باران نباید بمونه، خیسی گذشتن باران نباید بمونه، حتی نفسمو حبس میکنم و سبکتر نفس میکشم نکنه ردپای نفسهام  بشن "هایی" و حک بشن روی شیشه شفاف هویت فیسبوکیش...با خودم مدام تکرار میکنم تا مبادا از خاطر ذهنم بره:

باران آهسته قدم بردار همچون باد، سبک نفس بکش چونان نسیم و بی صدا عبور کن به مانند یک خواب...ولی انبان خاطرت رو پر کن از هر چه و هر آنچه که هست...

دارم عکسهارو برمیارم که از اون میون چشمم میخوره به چیزی و مات میشم به صفحه مانیتور و از میون لبهام این دو کلمه میپره بیرون: خودشه، موقهوه ای... آره، حالا تازه تازه دارم میبینمش انگار، همون عکس و تنها همون یکی، انگار موقهوه ایی هست که من خلق کرده بودم که شایدم حتی بهتر،که تو مسابقه خلقت من و خدا، انگار داور دست خدارو بالا میبره و الحق و ولانصافم که حق داره چرا که اون حتی از منم زیباتر آفریده...

شنیده بودم خدا تو خلقت بعضیها خیلی وسواس به خرج داده و نداده روز مزد دست فرشته ها بگه برین این تعداد فرغون خاک از هر جایی شد وردارین بیاین با اون شلنگه که اونجا افتاده و معلوم نیس به کدوم شیر آبی وصله، خیس کنین خاکها رو و یکی که زورش از همه بیشتره، بره جفت پا بپره وسطشو ورزش بده و بعدم بندازین اونجا جلو افتاب سوزان تابستون خشک بشه و بعدم بفرستینش زمین...نه، خدا به بعضی ها که رسید گفت این فقط از دستان هنرمند خودم برمیاد و بس، انگاری اونا کمی تا قسمتی سفارشی بودن، آخه قرار بود فقط یه دونه باشن برای نمونه و نه بیشتر، یعنی در واقع خود خدا سفارششونو به خودش داده بود و گفته بود از این نمونه تو تمام هستیت، فقط یه دونه بساز، هر گلی هم زدی به سر خودت زدی...قراره این یه دونه از اونایی باشه که هر کسی و همه کس با دیدنش، ناگهان از اعماق جانش، بجوشه که: فتبارک...

پس احسن الخالقین دست به کار میشه و میره از اون طبقه هفتم، شایدم پشت بوم بهشت، کسی نمیدونه دقیقا کجا، نه با فرغون و سطل و اینا که  مشت مشت خاک میاره، اونم چه خاکی، خاک نگو سرمه چشم بگو، گلاب سرخترین گلهای سرخ که با خاک درهم می آمیزه، اونوقت دست به کار میشه و با دستای پربرکتش، با صبری ایوب وار، ورز میده و ورز میده، اونقدری که خیالش راحت بشه که یه دست و همگن شده، بعد میشینه اونجا و شبها و روزهای متوالی که به سال و ماه خدایین و نمیدونم دقیقا به سال و ماه زمینی چقدر میشه و نرم افزاریم سراغ ندارم که اینارو به هم تبدیل کنه، با اون معجون، تندیس می سازه، تمام هنر و لطافت اهوراییشو در گل میریزه و با سر انگشتان هنرمندش، جزء به جزء رو شکل میبخشه، اونقدر وسواس به خرج میده که شاید صدای فرشته ها حتی از نوع مقربانش هم در میاد به اعتراض و شاید کمی حسادت دوست داشتنی، اون اما همچنان در کار ساختنه... شبها زیر نور ماه برای تندیسش نی لبک مینوازه و همینه که اون پر میشه از نی و نوا... مغازله آمیز ترین غزل ها رو در گوشش زمزمه میکنه تا شعر خورد بشه اون گل و به خوردش بره... سبد سبد عطر و رنگ هم میشه افزودنی های مجاز و غیر مجازی که گاه و بیگاه فراتر از حد استاندارد، افزوده میشن تا بعد اون همه مدت و اون همه وسواس از جنس خدایی، اون تندیس که کامل شد، لبخند بشینه رو لبهاش و عقب عقب بره تا بهتر بتونه این شاهکارشو ببینه... اونوقته که مقلب القلوب و محول الاحوال، خودش مقلب میشه قلبش و محول میشه حالش انگاری...

ولی هنوز چیزی کمه بنظر، آهان اون تندیس باید یه مشخصه داشته باشه، یه چیزی تو مایه های همون مارک هایی که از لباس ها آویزونه و روشون نوشته که مثلا اسم برند این لباسه چیه و اینکه چند درصد ابریشمه خالص فلان جاست و چند درصد کتان اصل بهمان جا و بعدشم یه عالمه توضیح داده که مثلا این لباسه رو با ماشین لباسشویی نباید شست و فقط با دست و اونم با کلی قر و فر و ناز و ادا که مخلص کلام میخواد بگه که این لباسه نه هر لباس دیگه ای که همینجوری تو خونه یا هر جای غیر خاص دیگه بپوشیشو بعدم بری بندازیش تو ماشین لباسشویی گوشه حمومتون و هر پودر کیفیت پایینی هم داشتی بریزی روش و روشنش کنی که برای خودش بگرده و بگرده و وقتی گشتنش تموم شد بری بندازی رو طناب خاک گرفته تو حیاط تا زیر تیغ آفتاب چله تیرماه یا سوز یخبندون بهمن ماه خشک بشه، نه، این از اون مدلا نیست، اینو باید بزاریش رو چشات، این یکی میتونه اصلا برای پوشیدن نباشه، این میتونه از همون روز که پنبه ش کاشته میشده یا تارو پودهای ابریشمش ریسیده میشده، یعنی خیلی قبلتر از بافتنش، برای این بوده باشه که فقط و فقط چشای تو رو اونقدری بگیره که درست وسط یه عصر دلگیر پاییزی، از پشت ویترین دیده باشیش و بعد یهو انگار که جن دیده باشی خیره مونده باشی بهش و بعدم بدون اونکه به کلاس مغازه و وضعیت جیب خودت نگاه کرده باشی، رفته باشی تو اون مغازه ای که در حالت عادی هرگز پاتو توش نمیذاشتی حتی برای نگاه کردن، و بدون پرس و سوال، اشاره کرده باشی اون، اون لباسه که اونجاست!!! اونوقت مغازه داره که سر و وضع خودشم دست کمی از میزان شیک بودن مغازش نداره درحالیکه پوزخند کجی گوشه لبشه، نگات کرده باشه و گفته باشه اون به کار شما نمیاد، آخه یه مقدار هزینش بالاست و شروع کرده باشه که میدونین، اون پارچه ش مال فلان برند ترکه و اما هلک و هلک پارچه هه رو که آماده شده فرستادن فلان کارخونه (که البته بازم یه برند مشهوره که شما نمیشناسین و به گوشتون هم نخورده اصلا و حتی نمیدونین این اسمه که گفته انگلیسیه یا فرانسوی یا یه زبون زنده یا نیمه زنده یا شایدم مرده دیگه) که دوخت بخوره و بعد اماده شدن، مثلا باز فرستادنش فلان جای فرانسه برای پردازش و آهار زنی و اما لباسی که مناسب شما باشه هم داریم و... خلاصه که  فروشنده هه خواسته بوده که یه جوری مودبانه یا حداقل نیمه مودبانه، حالیتون کنه که این لباسه اصلا نه به گروه خونی که حتی به رنگ چشم شما یا نوع شکل دماغتون یا مدل کلاسیک ابروهاتون هم نمیخوره و بهتره که فراموشش کنین و اما شما وسط حرفهاش دویده بودین و بازم با انگشتتون اشاره کرده بودین که اون لباس!!! و فروشنده اینبار با بی حوصلگی صداشو کمی که به نظر شما البته خیلی بوده، بلند کرده بوده و گفته بوده که عرض کردم خدمتتون...اومده بوده ادامه بده که شما جوری نگاش کرده بودین و تو چشاتون چیزی دیده بوده، شاید نوعی جنون وحشی، که خفه خون گرفته بوده و چیزی از جنس ترس شاید وجودشو فرا گرفته بوده و فقط لب باز کرده بوده به اینکه قیمتش ..... تومنه که ناگفته پیداست این عدده کلی صفر داشته ولی باز جای شکرش باقیه که به تومن بوده هنوز، و نه به دلار یا خدای نکرده، هفت گور سیاه به میون به یورو یا پوند!!! ولی بازم شما کارت اعتباریتونو که با وجود اینکه همیشه خدا، عنکبوته داره توش تار تنهایی میدوونه ولی به تازگی چندرغاز حقوق کارمندی این ماهتونو که تنها کمی بیشتر  از قیمت لباسه، توش ریختن رو بیرون اورده باشی و محکم کوبیده باشی رومیز، عمدا هم جوری زده باشی که صدا بده و راسخ بودنتونو برای بردن اون لباس نشون بده و در ضمن به جای مشتی که میخواستین تو دهن اون فروشنده تازه به دوران رسیده جوجه فکلی بزنی، هم عمل کرده باشه...خلاصه لباسو گرفته باشین و برده باشین با عزت و احترام گذاشته باشینش تو ابوقراضه ای که در واقع سالهاست داره نقش ماشینو براتون بازی میکنه و دیگه از هر گوشه ش که دست بزاری یه عیب و ایراد و صدایی در میاد...خلاصه برده باشین اون متاع عزیز رو به خونه تون و آویزونش کرده باشین به یه چوب لباسی که از قضا تنها چوب لباسی ایتونه که هنوز سالمه و زوارش در نرفته و میشه مطمئن بود که از عهده نگه داشتن لباسها به خوبی برمیاد...خلاصه که هیچوقت حتی فکر پوشیدن اون لباس هم به سرتون نزده باشه و فقط گاهی برین و برش دارین و نگاهش کنین و دوباره که نه، هزار باره، لذت ببرین...

خوب خدام از همین لیبل ها داره برا تندیس هاش، ولی با این تفاوت که اونقدر حاشیه نمیره و توضیح نمیده و صغری کبری نمی چینه، همینطوری یه راست میره سر اصل اصل موضوع، میگین چجوری؟ اینجوری که یه مارک یا نشونه تعبیه میکنه تو اون تندیسه که همینجویش دیده نمیشه اما امان از اون روزی که یکی این نشونه رو یه جایی ببینه و بشناسه، اونوقته که کار دل و دینش یه جا تمومه و باید فاتحه اونا رو خوند...البته اینم بگم که این نشونه همیشه و همه جا به یه شکل و رنگ نیست و تو هر کدوم از اون تندیس سفارشیا یه شکلیه...

و پیرو همین فلسفه بود که نوبت به موقهوه ای که رسیده بود، وقتی خدا عقب عقب رفته بود، یه لحظه خندیده بود، یه خنده عمیق و از ته دل و بعد همون خنده هه رو از تو هوا گرفته بود و زده بود تنگ لبهای موقهوه ای و این شده بود مارک اون که هر جا عمیق و از ته دل می خندید، انگاری خود خود "و هو الجمیل" رو میدیدی که می خنده، به همون اندازه بکر و مدهوش کننده... باور اگه نمیکنید، برین اون عکس تو فیسبوکشو که از ته دل خندیده رو ببینین اگه انگشت تحیر به دندون تعجب نگزیدین، فقط اگه خواستین امتحان کنین، حتما قبلش، یعنی خیلی قبلترش، دل و دینتون رو بردارین بزارین یه گوشه ای، یه جای امن و مطمئن که گزندی بهشون نرسه و بدون اونا برین !!!

من اما یه اعتراض دارم به خدا و اونم اینه که چرا وقتی دست به یه همچین شاهکارهایی میزنی، یه علامت وارنینگی، هشداری، چیزی نصب نمیکنی روشون که آدم حواسشو جمع کنه تو برخورد با این پدیده ها؟ آخه هر چیز خطرناکی که ساخته میشه، سازنده باید و در واقع موظفه که یه دونه علامت وارنینگ حداقل، بزنه روش که این بابا خطرناکه، به این دلیل و اون برهان و ای همه اونایی که ممکنه باهاش تماس داشته باشین، حالا چه دور چه نزدیک، حواستون باشه... و وقتی اون علامته باشه دیگه از سازنده در واقع یه جورایی رفع تکلیف شده اگرم مساله ای پیش بیاد و عذاب وجدان نداره...

یه عالمه هم علامت های مختلف هستش، از جمجمه ای که یه ضربدر قرمز خورده روش بگیر تا علامت شعله ای که نشون ماده قابل اشتعاله و رادیواکتیو و هزار تا ساینی که میتونست حداقل یکیشو انتخاب کنه و بزنه رو محصولش که مثلا این یکی خاصیت سمی داره و تک خنده اهوراییش، زهری میشه که میپیچه به دست و پای دلتون و فلج میکنه همه نوروترنسمیترهاتونو و بعدم وارد خونتون میشه و تو همه بودنتون پخش و پلا میشه...یا مثلا این یکی، اشتعال زاست به شدت و به محض تماس صحنه باشکوه خندیدنش با دل نازکتون، چنان اشتعالی برپا میشه که آتش نمرود پیشش فقط یه کبریت مشتعله و دیگه ابراهیم هم که باشی توان عبور به سلامت رو ازش نداری و پتانسیل گلستان یا زمهریر شدن هم نداره متاسفانه یا خوشبختانه...یا اصلا همون تابلو خطر تابش رادیو اکتیو رو هم اگه میذاشت باز خوب بود و ادم میفهمید که این موجوده که روبروشه مثل Pt 197 میمونه که خودبخود اشعه تابش میکنه و تازه از اون انواعی هم هست که نیمه عمرش خیلی طولانیه، نه نیمه عمر خودش ها، که نیمه عمر قدرت رادیواکتیویته ش یعنی زمانیکه طول میکشه تا نیمی از قدرت رادیواکتیویته ش رو از دست بده و اشعه ش هم کاملا سرطان زاست، یه جور کنسری که شیمی درمانی هم نداره، چون حتی اونقدری منطقی نیست که شیمی و فیزیک و ریاضی حریفش باشن... یه سرطان بی منطق، لجوج مسخره که حتی به نفسهاتم رسوخ میکنه و اونوقت دکترها که اصلا توان تشخیص این دردها و مسائل رو ندارن و فقط تو کتاباشون در مورد دردهای منطقی نوشته شده، میگن که دچار آلرژی شدی و سیتریزین میدن بهت و انتظارم دارن که با همون خوب بشی و راه نفست باز باز بشه...حتی کارخونه های سیگار سازیم اینو رعایت میکنن و رو پاکتهای سیگارهاشون، حالا یا به اجبار قوانین و یا به دلخواه و از روی انسانیت، دو تا عکس میزارن کنارهم، یکی یه ریه سالم که مثلا قبل مصرف سیگاره و اون یکی اما یه تصویر از یه جسم چروکیده درب و داغونه که شبیه همه چیز هست جز ریه، یه چیزی تو مایه های یه سیب پلاسیده لهیده و زیرش مینویسن "افتر" ....

ولی دریغ از حتی یه وارنینگ خشک و خالی که خدا تعبیه کنه در این یکی ای که من دیده بودم، یا عکسی از یه دل و دین "بی فور"  و " افتر" دیدنش، هیچ، کاملا ناشناس و بی مشخصه...خوب از کجا باید میدونستم، از کجا باید میشناختم و دوری میکردم؟ 

حالا گله دارم، خیلی هم دارم و اون روز که میگن روز حسابه و خدا از آدما میپرسه که مثلا چرا فلان کردی و بهمان نکردی، حتما ازش خواهم پرسید، به همراه خیلی چیزای دیگه... البته اگه از حق وتو خالق بودنش برای جواب ندادن استفاده نکنه...

اما این تصویر، این همونیه که باید میبود، یعنی اون موجودی که من در واقعیت دیدم گرچه دکتر شهراده اما تفاوت خیلی زیادی با خود حقیقیش داره، انگار که اصلا این تصویر خودش نیست، یه چیزی فراتر از خودش ولی دقیقا و عینا همونیه که تو ذهن و دل من بود و حالا بعد گذشت روزها و لحظه ها و رفتن اون، تازه تازه انگار من دارم ، موقهوه ایی رو که میشناسمو تو این عکس میبینم...تصویری که پس زمینه دسکتاپم شده تا هر روز و هر لحظه مبهوت بهش خیره بشم...

مدتیه که همه چیز به گونه ای متفاوت پیش میره و یا شایدم پس میره، نمیدونم فقط میدونم که میره و جهتشو نمیتونم تشخیص بدم، اما رفتنشو چرا...فقط انقدری حس میکنم که چیزای کوچولو کوچولویی که عمیقا میخوام دارن به طرز سحرانگیزی جذب میشن و اتفاق می افتن نمونه ش همون نمونه امضا...یاد دلم میاد حرف یکی که سالها پیش بود انگار که زمزمه کرد:

زمانیکه فاصله بین خواسته هات با رخدادشون کم میشه ، به خالق بودن نزدیکتر شدی...