چه میکنی...

دلبر، چه میکنی با این همه چشمِ من که به دنبال "تو"ست...

نمایشگاهی کوچک، متشکل از چیزهایی نه خیلی مرسوم که دیدنش خالی از لطف نبود...
Szczecin, Poland

 

یک خانواده ی رنگارنگ...

این هم یک خانواده ی حلزونی رنگارنگ و خوشبخت و البته کم جمعیت!!! که فارغ از غم خانه و کاشانه، رهرو مسیری نا معلومند...

Szczecin, Poland

کاش تجویز میکردند "تو" را...

کاش پزشکی هم بود که "تو" را تجویز میکرد...
در دفترچه ام مینوشت "او"،روزی هزار نوبه...
Stargard, Poland

اگر و تنها اگر...

فرانکفورت هم میتونه به نظر زیبا برسه، اگر و تنها اگر تمام تاخیرها و کنسل شدنها رو پشت سر گذاشته باشی و با خیال راحت بر مرکب راهوارت سوار باشی و از پنجره به بیرون نگاه کنی...

 

خبر از خنده هایت...

چرا هیچ کلاغی خبر از خنده هایت نمیدهد‌...

این جمله زاییده ی ذهن کسی دیگرست، کسی که این روزها استعداد شاعری ش را با جمله سازی می آزماید...جمله هایی که خنده های "تو" پای ثابتشانند...
و این همان اعتراف ساده و صادقانه ای ست که میرهاندم از گناه پلجریسم!!!
و این سیاه کوچک که شکار لنز دوربین ماست در پهنه ای سبز در "آمستردام"...

 

تنگِ دل مان اگر که بودی...

"تنگِ دل" مان اگر که بودی، شاید که چنین "دل تنگ" نبودیم...

 

قفل دل ما را...

قفل دلِ ما را کلید، خنده های توست...
بخند دلبر، شاید که باز شود این زنگار گرفته...

از مدل کلید و آویزشش، مثل تمام چیزهای دیگر آن اتاق خوشم می آید...

کانال باران...

دوستان نازنین، کانال تلگراممو با اسم "باران" تشکیل دادم و خوشحال میشم میزبان هر کسی باشم که تمایل به پیوستن به این کانالو داره، اونجارو میخوام بزارم برای عکسهای گاه و بیگاه از اینطرف و اونطرف شهر و یا مسافرتهامو و نوشته هایی کوتاه، شاید روزی یک نوشته...اینم آدرسش:

https://t.me/Baraneee7

 

عصرهای یکشنبه...

میبینی دلبر، عصرهای یکشنبه هم میتوانند دلگیر که نباشند هیچ، تازه خوشمزه هم باشند...
به شرط بودن در خانه ای سحرانگیز در کنار دوستانی مهرانگیز ...

 

چه جانی میدهد برای نوشتن از "تو"

چه جانی می دهد برای نوشتن از "تو"...
اینجا را میگویم...
روی همین میز تحریر سالهای سال پیش...

میز تحریری چوبی و خیلی قدیمی و خیلی خیلی تر، زیبا و بر دل نشین...

دایره...

کاش گوشه داشت دلتنگیِ تو
تا بدین حد دایره نبود...

نمیدونم حتی که تابلوه اسمشون یا سنگ نوشته یا چیزی دیگه...بر دیوار ورودی هوخشوله نصب بودن و باز مثل هر چیز غیرعادی دیگه، ذهن منو مشغول خودشون کردن...

 

قسمتی از داستان که جا مونده بود...(3)

خودمونیم ولی وسط اون دریای فکر و خیال،حتی به اینم فکر کردم که: موجود خودخواه مغرور، آخه چرا تصور میکنی همه ی آدمها کارمند تو و تحت اختیارتن و میتونی همیشه و همه جا فرمان بدی و دیگران چاره ای جز اطاعت ندارن...
منطقا و قانونا، من کارمندت نبودم و دلیلی نداشت بگی باهات تماس بگیرم ... درستش باید چیزی شبیه این می بود که: کی وقت دارین باهاتون تماس بگیرم یا چیزی شبیه این ... ولی خوب دست خودت نبود، یاد نگرفته بودی از کسی درخواست کنی، یاد نگرفته بودی فرمان ندی و یاد نگرفته بودی آدمها همه کارمندان تو نیستن...شاید سمت داشتن های همیشگی، همین موفقیت های همواره و پیاپی و اصلا شاید همین خواستنی و دلبر بودن جاودانه ت باعث شده بود تا خیلی چیزها رو یاد نگیری یا به شکلی متفاوت یاد بگیری...شوخی که نیست که آدم ببینه صفحه فیسبوکش لبریزه از پیامهایی اینچنینی:
........
دکتر جان، زلف بر باد مده تا ندهی بر بادم

ناز بنیاد مکن تا نکنی بنیادم...
........
دکتر جان، آخر نگفتی به ما راز این همیشه جوان و جذاب بودنت رو...
هالیوود تو رو از دست داد...
..........
دوستی با شما افتخاریست....
جاتون تو صفحات مجلات مد جدا که خالیه...
...........
این موجود فقط یه دونه س
...........
و هزار و یک کامنت و پست دیگه. همین بود که باور کرده بودی خدایی هستی مقتدر در قالبی انسانی...

از اینها سراغ ندارد کسی؟

از اینها سراغ ندارد کسی؟
بار دلتنگی ش کمی سنگین شده اینبار...

همان جاده ی زیبای تکراری هر روز و از غول پیکرها که برای برداشتن اجسام سنگینست، چیزهایی به سنگینی دلتنگی "تو" شاید...

 

بشکند...

بشکند قلم پای دلمان که از پای تو تکان نمی خورد...

دمپایی های آزمایشگاهم در تماس با آب وا میروند و از هم باز میشوند و این میشود حاصل تلاش دستان چروکیده اما مهربان پیرمرد در جهت چسباندن دوباره شان...

این عکس را می اندازم تا همیشه یادم بماند گاه مهربان بودنشان را، حتی اگر دلگیرشان شدم...

 

قسمتی از داستان که جا مونده بود...(2)

و منی که چراغ ذهنم خاموش میشه با دیدن اون شماره و از همه ویرانگر تر، اون اسم...

همون اسمی که هم اون روزها و هم این روزها و هم تمام روزها، با تمام اسمهای دنیا فرق داشت...نه، تا چشم کار میکرد، توان شماره گیری و شنیدن صدایی که از آن سوی سیم های دور و یا شایدم نزدیک می اومد رو نداشتم...لختی در گوشه ی کاناپه مچاله میشم و اجازه میدم ذهنم که هنوز در خواب و بیدار بسر می برد، کمی آروم بگیره... ذهنم میشه سنگفرش خیابونی شلوغ که محل تاخت و تاز هزار و یک خیاله و از اون میون اما یکی بیش از همه رعشه میندازه بر اندام ذهنم: نکنه، نکنه که دکتر از چیزی ناراضی و یا فراتر از اون، عصبانیه؟ نکنه جایی اشتباه کرده م، نکنه میخواد برای چیزی سرزنشم کنه؛ نکنه نکنه نکنه...نه اینکه از سرزنش گریزان باشم که خوب در کارهایی آنچنانی درهم برهم و شلوغ و از هر دستی که من داشتم، اشتباه و سرزنش، بخشی جدایی ناپذیر بود و اصلا و ابدا چیز غریبی نبود برام، اما، از هر که بتونم شنید،از "تو" محال بود...و مگر میشد تحمل کرد سرزنش را از این موجودی که دردانه ترین بود و یکدانه ترین...نه، نباید و نشاید که دهان باز کنی به توبیخ و گلایه که نه، حتی کافی بود اون ابروهای بلندت رو در هم قفل کنی و اون چشمان زیرک و ریز بینتو تنگ کنی به نشانه ی اخم، باز هم کار من تموم بود...

گاهی هم میون اون همه ترس و ابهام، از خودم میپرسیدم: واقعا چرا فکر کردی لازمه خودت رو که معرفی میکنی، سازمانت (سازمانی که اون زمان ریاستش رو به عهده داشتی) رو هم معرفی کنی؟ نمیدونستی که ادم دلش که بلرزه، هیچ کاری هم که نکنه، حداقلش اینه که تلاش میکنه تا یه دایره المعارف پر و پیمون و بی کم و کاست جمع بکنه از باعث و بانی ش، از هر جایی و همه جایی، از هر کسی و همه کس؟ نمیدونستی که چه ها نکرده بودم برای دونستن بیشتر و بیشتراز این موجود ناشناخته و مجهولی که انگار یکهو از آسمون افتاده بود تو دامن زمین و هیچ کس درست و حسابی نمی شناختش و اطلاعات زیادی ازش موجود نبود و تنها دوست داشتنی بودنش بود که همه بهش واقف و معترف بودن؟ این دو معنی بیشتر نداره، یا میزان دل بردن خودت رو نمی دونستی یا میزان دل دادن ما رو و شایدم قانون دل دادن رو...

بگذریم... همین ترس از توبیخ تو بود که من تمام تمام تلاشم رو کرده بودم تا کاری رو که بهم واگذار کرده بودی به بهترین شکل و نحو ممکن و شاید گاهی حتی ناممکن، انجام بدم و خودت بعدها و بعدترها دیده بودی که حتی اون کار رو از خودت هم جدی تر گرفته بودم...

ولی حالا و اینجا و تو این لحظه، من دچار وحشتی پایان ناپذیر شدم از اینکه کدوم مهم باعث شده تو، تو با اون همه غرورت به من زنگ بزنی و پیام بدی و ...بی تردید پای مساله ی مهمی باید در میون باشه...

قسمتی از داستان که جا مونده بود...(1)

لابلای حجیم عظیم وظایف این روزهام، لختی فرصت پیدا که نه، می سازم برای نوشتن قسمتی از داستان که جا مونده بود...یعنی جا نمونده بود، هیچوقت دست به کیبورد نبرده بودم برای نوشتنش...و حالا بعد از اون حس عمیق و بزرگ دلتنگی، حالا که هیچ نشانی از اون که باید ترین ه نیست، حالا که حتی مدتهاست پست جدیدی تو فیسبوکش نزاشته تا به کلماتش یا تصویرش، دل دلتنگیمونو تازه کنیم، حالا دستم باز ناخوداگاه ضرب میگیره روی دکمه های کیبورد برای نوشتن از "او"...

......

در سالن کنفرانس برگه به دست نشسته م و منتظرم تا بیان، اعضای گروه استفان را میگم...امروز نوبت منه که پروژه م رو توضیح بدم، اولین پرزنتم، اولین پرزنت انگلیسی م و اونهم در مورد پروژه ایی که هنوز کم و بیش برام گنگه و مبهم و حداقل میتونم بگم که نقاط تاریکش خیلی بیشتر از نقاط روشنشه، اونهم وقتی تازه تازه گونه ای جهش یافته کشف شده که نظریه ی پایه ای پروژه ی منو زیر سوال برده...

استفان و مکس اومدن و باز شروع کرده ن به زبان خودشون حرف زدن و من از خیره شدن به دهانشون، فقط آونقدرها میفهمم که در مورد ریوایزهای مقاله ی جدید مکس حرف میزنن. خیره میشم به برگه ها و اما خیالم باز پر میکشه و میره به همون روزها که کسی بود که شبیه هیچ کس نبود...
...........................................
خسته بودم ، خیلی خسته، از ترافیک و دود و دم تهران و از کار البته، آنقدر که در مجال کوتاه بین کار صبح شرکت و کار عصر شرکتی دیگه، تصمیم میگیرم به خودم استراحتکی بدم و لختی چشمام رو فروبندم از دنیا و هر چه که در اونه...ناخواداگاهه به خواب رفتنم و اما شاید نیم ساعتی بیشتر نگذشته که با زنگ ساعتم از خوابی که تازه تازه دارم طعم خوبشو حس میکنم،میپرم و میبینم که نزدیک وقت رفتنه و تنها زمانی کوتاه دارم تا ناهار که نه، ناهارکی بخورم و باز بدوام برای رسیدن به محل کاری دیگه.
سرم عجیب سنگینه و باز انگار که فلج ذهنی شده باشم، از همون اتفاقها که گاهی، اما به ندرت می افتن و دلیلش رو هیچگاه نفهمیده م...از همونها که هربار هم در حوالی "تو" رخ میداد، هر بار که "تو" قرار بود بیای شرکت یا خبری از "تو" یا صحبتی از "تو" ...خلاصه دیگه میدونستم که هربار که این حس رو دارم، پای "تو" باید حالا اگر هم نه در میان، که جایی در همون حوالی باشه...

بی هدف به سمت گوشی م میرم و بی هدف تر روشنش میکنم، نمیدونم چه انتظاری داشتم از آن خط ایرانسل که تنها برای کار بود و به ندرت میزبان پیامی یا تماسی میشد و اونهم اغلب یا پیامی تبلیغاتی بود و یا تماسی دردسر آفرین از سمت کارگزاری...

مانیتور گوشی روشن میشه و من در بهت فرو میرم از تماسی ناموفق و سه اس ام اس با شماره ای که سیو نشده و منطقا باید ناشناس باشه...

شاید کنجکاوی زیاد، شاید هم همون حس ناشناخته منو سوق میده به سمت باز کردن و خوندن پیامهایی که به دیدن محتواشون، نفس در گلوم حبس میشه و وا میرم روی مبل...

اولی: سلام، دکتر شهراد هستم

دومی: از سازمان —-

سومی: با من تماس بگیرید لطفا...

با "تو"

با "تو" تمام واحدهای خدا شناسی، نگذرانده، پاسند...

تو که نباشی چه فرقی دارد؟

تو که نباشی، چه فرقی میکند شنبه باشد یا چهارشنبه...
تمام روزها تکرار بی پایان عصرِ جمعه اند..‌.
انگار که مسری باشد این مرض دلگیر بودنِ عصرهای جمعه ی ایران و سرایت کرده باشد به عصرهای یکشنبه اینجا...

 

کاش از سر نویسند...

کاش سرنوشتمان را از سر نویسند،

اینبار فقط بنویسند: 

"تو"

 

جا مانده باشد از آخرین قطار...

"تو" همان دعایی که انگار جا مانده باشد،
از آخرین قطار استجابت...

روزی پرِ باران و قطاری که دور می شود و دورتر...

 

فاجعه از همینجا بود که آغاز شد...

فاجعه از همینجا آغاز شد:
دیوار دل ما کوتاه و
راهزن خیال ِ"شما" چیره دست...

 

که من از خنده های "تو"....

شیطان هم چنین رانده نشد از بهشت،
که من از خنده های "تو"...

تمام بهشتی که "تو" بودی...

از تمام بهشتی که "تو" بودی،
جهنمش را به نام من سند زده اند...

آسمانی که چند روزیست دستان سخاوتش را گشوده و منظره ای به وسعت یک پنجره ی خیس قطار...

بهشت را روی زمین دیده ام...

کسی باید دروغ گفته باشد...
بهشت را روی زمین دیده ام،
همینجا،
روی لبهای "شما"،
وقتیکه میخندید...

برای اولین بار و به جبر شرایط، میرم به جستجوی Frau Kindlinger و اونوقت بهشتی رو در همین نزدیکی کشف میکنم

میان 70 میلیارد آدم...

میان 7 میلیارد آدم، چقدر یکدانه ای "تو"...

گلهای ابری هم با همان رنگ آسمانی دلپذیرشان، دلیلی دیگر بودند بر آرامش موضعی ام که شاید این چالش جدید هم راهی داشته باشد، از آن دست که معجزه اش میخوانند...

همین روز که آمدم...

باز هم 23 جولایی و خاطره ی به زمین اومدنی دوباره و امید که این سال و این روزها و این لحظه های نیامده پر باشن از حس خوب آرامش، حتی اگر طوفان یا تندبادی بر تن پیچک زندگی مان پیچید...

 

پای دوست داشتن "تو" اگر در میان باشد...

هرروز می توان از نو متولد شد،
پای دوست داشتن "تو" که در میان باشد...