باز هم یک چیزِ شیرین...


قول داده م، اونم به خودم که اینبار که آخرین بارم باشه؛ آخرین باری که سری به یخچال بستنی های لیدل میزنم و بین رنگ بنفشِ بلوبری و قرمزِ توت فرنگی و زرد موز، گزینه ی آخر میشه انتخابم و فریزرم برای مدتی بسیار کوتاه!!! به کوتاهی دو سه روز میزبان این مهمونِ سرد و شیرین میشه تا برای دو سه تا شب که از راه میرسم، انگیزه ی زندگی من باشه و تمامِ دلیلِ اون هم...
یعنی اونقدری که مصرف نون من هست و گاهگاهی که برنج هم بهش اضافه میشه و یک عالمه چیز شیرین دیگه، این وسط جایی برای چیزایی چنین فوق شیرین قول داده م، اونم به خودم که اینبار که آخرین بارم باشه؛ آخرین باری که سری به یخچال بستنی های لیدل میزنم و بین رنگ بنفشِ بلوبری و قرمزِ توت فرنگی و زرد موز، گزینه ی آخر میشه انتخابم و فریزرم برای مدتی بسیار کوتاه!!! به کوتاهی دو سه روز میزبان این مهمونِ سرد و شیرین میشه تا برای دو سه تا شب که از راه میرسم، انگیزه ی زندگی من باشه و تمامِ دلیلِ اون هم...
یعنی اونقدری که مصرف نون من هست و گاهگاهی که برنج هم بهش اضافه میشه و یک عالمه چیز شیرین دیگه، این وسط جایی برای چیزایی چنین فوق شیرین
باقی نمیمونه تو خاطره ی ذهن ترسیده از دیابتِ من و اما چه میشه کرد که گاهگاهی این خویِ شیرینی دوستِ شیرینی پرستِ منه که زمام امور مغزم رو در دست میگیره و نتیجه ش میشه یک عالمه قندِ غیرمجازی که تو رگهای من جریان پیدا میکنه...
سرِ سه شب هم تمومش کردم که مثلا از بعد اون یه رژیم شیرینی بگیرم و اما هیهات...البته نه اینکه نخوام اما از قضای حادثه تو همین هفته ای که قرار بود مثلا من رژیم باشم، انگار که هستی قسم خورده باشه سر شکستن رژیم من؛ یعنی از در و دیوار دعوت میبارید و مهمونی و شام و شیرینی و ...
کل سال رو انگار ازشون گرفته بودن که همه هر چی برنامه داشتن اورده بودن به زور چپونده بودن تو دقیقا و تحقیقا همون هفته ای که من قصد رژیم کرده بودم...
منم که سخت اراده!!!

پَشِن فروت...


بعد دو سال و اندی، بالاخره امتحان کردم این موجود عجیب ولی بسیار خوشبو رو...
در مورد طعمش اما سخت میشه نظر داد؛ نه اینچنین که بشه گفت خوشمزه و نه آنچنان که بدمزه اش توان خواند...
طعم شترمرغ داشت، طعم وسطِ هوا و زمین، طعمِ برزخ...
نه میتونم بگم که بازم میخوام امتحانش کنم و نه قول میدم که این بار آخری بود که نود و نه سنت دادم تا سه تا از این موجودات رو به خونه م بیارم...
یه پوست کلفت که به پوست خربزه و هندونه فخر میفروخت!!! و ماده ی ژلاتینی زردرنگی که دونه های سیاهی رو در خودش مهمون داشت...منطقا اینا همه بسیار کمن برای میوه ای که در حالت عادیِ غیر انگبوت دار(تخفیف) تو آلدی، تا مرز دونه ای یک یورو هم پیش روی میکنه و اما شاید بشه گفت قسمت باقی مانده ی ارزشش رو "بو" پر میکنه؛ بوی خوشی که فقط به بهشت میشه نسبتش داد...
بوی گرم و عجیب میوه های استوایی...
بوی سحرآمیزی که داشتنش و متصاعد کردنش، انگاری فقط از عهده ی میوه هایی برمیاد که آفتابی مستقیم تر از میوه های جاهای دیگه رو به تجربه مینشینن و شاید همین درجه و میزانِ سهمِ نوری که از آفتاب میبرن و یا شایدم دیوانگیِ قطرات بارون های تند و سیل آسای استواییه که مبدل به اینهمه عطر میشه و نه الزاما اما طعم...
خلاصه که ملغمه ای درهم پیچیده بود از بوی انبه،  جک فروت، پاپایا، موزهای قرمز و حتی بوی میوه ی اژدها....
و اینها همه بیشتر از کافی بود تا دوباره من رو بیاد هند بندازه و بیاد بازارهای مکاره ای که تنها مختص همونجا بود و هیچ وقت دیگه هیچ کجا شبیه شونم ندیدم...

همین دلخوشکونک های کوچک اما دوست داشتنی...


تو همون گرماست دقیقا که هلموت منو گیر میندازه با پیشنهادِ رفتن به یه جایی که اسمشو نمیبره و منم نمیپرسم و منطق اما حکم میکنه کتابفروشی باشه چرا که هدف رو دیدن چند تا دیکشنری عنوان میکنه!!! من هنوز با این روحیه خیلی جدی گیرنده ی همه چیز و همه کارِ آلمانیها کنار نیومدم راستش و ترجیح میدم مثل همون ایرانِ خودمون، کل جهان و مافیهارو به مسخره و شوخی بگیریم، حداقل مزیت اون طرز فکرِ ایرانی اینه که مجبور نیستی تو این جهنمِ کپی برابر اصل اون یکی جهنم اصلی، پاشی بری برای دیدنِ
کتابی که حتی رمان هم نیست که دلت ممکن باشه بکشه برای رفتن، بلکه دیکشنریه!!!
فرار اما غیرممکنه که هلموت چند وقتی هست از این کتاب و انقلابی که میتونه در یادگیری زبان آلمانی من به پا کنه، یاد میکنه...
چاره ی ناچار رو در پذیرش میبینم و حتی انتخاب زمانش رو هم به خودش وا گذار میکنم با اقرار به این مهم که: امروز قرار نیست اکسپریمنت خاصی انجام بدم، بلکه چند ساعتی کار کامپیوتری دارم، هر موقع خواستی بگو تا بریم...
به شنیدن ساعت چهار!!! اما برق از سرم میپره که امروز همون چهارشنبه موعودیه که قراره دمای هوا به بیشترین حد خودش توی این هفته ی جاری برسه یعنی ۳۸ درجه و اگه در نظر بگیریم که ساعت چهار تو محدوده ی ظهریجات میگنجه هنوز و تا مفهوم عصر، راهِ بسیار داره، میبینیم که پُر بیراه نبود اون همع سرگشتگیِ من تو اون لحظه و من من کردنم به: نمیدونم، حالا ببینیم چی میشه، اگه کارم تموم شده بود، باشه...
خودمم میدونم که با المانی جماعت قرار اگه گذاشتی دیگه به این راحتی ها کنسل کردن نتوان و اما همچنان امیدوارانه، در تمام اون چند ساعت باقیمانده تا چهار، مغزم در حال سرچ برای راههای محتملِ فراره...
طبق معمولِ تخمینهای کشکی من، کارهام باز اونقدری کِش میان که رسیدن به قرارِ گذاشته شده ناممکن بنظر برسه و همینه که تو یکی از هزاران بارِ بالا پایین کردن پله های آفیس تا آزمایشگاه، میرم کله مو از لای درِ یه ذره باز میکنم تو اتاق هلموت و با ناله ای که دلشو به رحم بیاره میگم هلموت، من به وقت بیشتری نیاز دارم و در همون حال هم نان استاپ ادامه میدم: البته اگه عجله داری و میخوای بری خونه، میتونیم برنامه مونو بزاریم برای یه روز دیگه و تنها زمانیکه برای نفس کشیدن، فرجه ای به خودم و حنجره م میدمه که صدای هلموتو میشنوم به: نه، مشکلی نیست اگه تا ۵ هم اماده باشی، صبر میکنم برات...
"ای خدا اینا دیگه کی ان" مو دیگه تو دلم میگم و اون نمیشنوه تا بدونه که جوابی که میخواستم بشنوم فقط موکول کردن کل این برنامه ی ناخواسته و ناشناخته به روزی دیگه بوده، روزی که به این گرمی نباشه حداقل...
پا تند میکنم به رفتن و تموم کردن کارهای همواره ناتمومم... 
 نیم ساعت از چهار که می گذره، تلفن آفیس زنگ میخوره و من اما طبق معمول همیشه که با گفتنِ: "کسی با من کار نداره که" تو دلم، تلاشی برای برداشتنش از خودم نشون نمیدم، سرم رو بیشتر در پشته یِ کاغذها و مدارکی که روی میزم تلنبار کرده م و دارم دسته بندی و مرتبشون میکنم، فرو میبرم تا صدای زنگ نابهنجار و تمام نشونده تلفن کمتر آزارم بده...
هنوز تمرکزِ از دست رفته با شروع اون زنگ تلفن، رو کاملا باز نیافته م که اینبار به صدای هانا که صداشو گرفته سرش تا منو متوجه ی خودش کنه سر برمیدارم، همراه با تعجب که هان، چیه؟
هانا که به تلفن توی دستش اشاره میکنه فقط یه کلمه میگه و من تا آخر ماجرا رو از بر میخونم: هلموت!!!
عذرخواستنم قبل از سلامه و اما هلموت با همون خوشرویی و آرامش همیشگی که فقط چند باری در طول این بیشتر از دو سالی که اینجام، شاهد بهم خوردنش بوده م!!!، سوال مورد انتظارمو مطرح میکنه: کی حاضری که بریم؟ دیگه خیلی بیشتر دیر شده از اینکه بخوام بگم بزاریم یه روز دیگه و انگار امروز و اینجا، این بیرون رفتن زیر این آفتاب که یادش رفته اینجا روی خط استوا نیست و نباید انقدر مستقیم و بی زاویه بتابه!!! ناگزیره...
:هلموت میشه ۵ بریم؟ من هنوزم کارم تموم نشده، در واقع باکتریهام تو انکوباتورن و باید ترنسفرمشون کنم، منظورم اینه که نمیتونم موکول کنم به فردا، متوجه میشی که؟
: اکی، پس ۵ منتظرتم...
و از اون به بعدشو من مثل اسفندِ رو آتیش در حال جستن و دویدنم بلکه حداقل خیلی بدقول نشم پیش هلموت...
و اونقدری تند تند ترنسفرم میکنم و میزمو جمع و جور میکنم و مدارکمو به زور تو کمد کوچیکی که مخصوص خودمون داریم، جا میدم و هزار و یک کار کوچیک دیگه رو هم مابینش به سرانجام میرسونم که نهایتا فقط دو دقیقه از اونچه که تخمین زده بودم بیشتر گذشته که من دم در اتاق آی تی وایسادم
و اینبار هلموته که معذرت میخواد برای دو دقیقه ای که قراره منو معطل کنه!!!
نهایتا اما راه میوفتیم سمت کتابفروشی والتاری که من کتابهای زبان کورسم رو هم از اونجا خریده بودم و تقریبا معروفترین کتابفروشی دانشگاهی این شهره...
تو کتابفروشی و در حال زیر و رو کردن کتابهای آموزش آلمانی و دیکشنری هایی از زبانهای مختلف ولی همگی با دایرکشنِ مشترک "به آلمانی"!!! و کتابهای کلمات هم معنی و حتی متضاد آلمانی که در واقع پیشنهاد اصلی هلموته برای خریدن، تازه تازه متوجه میشم قصد اصلی این سفر کوتاهِ از دانشگاه به والتاری رو..‌

" میخواستم یه هدیه برات بگیرم و چون نمیدونستم چی دوست داری و چی خوشحالت میکنه و یا بهتر بگم؛ چی ممکنه لازم داشته باشی الان، با توجه به تلاشت برای یادگرفتن زبان آلمانی، یه کتاب یا نرم افزار کمک آموزشی بنظرم بهترین گزینه رسید..."
این هلموته که این کلمات رو با طمانینه بیان میکنه و این منم که با دهان باز بهشون گوش میدم!!!
اقرار میکنم که فقط مختص اینجا نیست و من همیشه خوب نبوده م در نشان دادن ری اکشن های ناگهانی به حوادث ناگهانی و دقیقا برای همینه که باز اون حسِ هدیه نپذیرندگیِ وحشیِ من رو میاد و در حالیکه سعی میکنم تمام شرایط و ضوابط نایس بودن رو تا حد ممکن و حتی بیشتر از اون رعایت کنم اما لب میزنم:
مرسی ولی اصلا لازم نیست هلموت، همینکه باهام اومدی و کتابارو نشونم دادی، کمک کننده بود چون اگه به خودم بود، وقت نمیزاشتم برای رفتن و زیر و رو کردن کتابها...
برمیگرده به خیلی سالهای پیش...
همین حس بدِ ناتوانی در پذیرش هدیه، که در منه رو میگم...
همون سالهای دوری که از بدِ حادثه نه کتاب روانشناسی کودکی وجود داشت و نه حساسیتی هم روی این قضیه...
و هیچکس هم نبود که به مادر پدرها یاداوری کنه که مشکلات پنهان و آشکار خودشون رو در قالب سرزنش ها و تحقیرها بخورد بچه هاشون ندن تا بشه الگوی رفتاریِ بقیه و باقیِ عمرشون...
از بدتر حادثه، من هم زاده ی همون دورانم و این یکی از همون دو اشتباهیه که سخت میتونم ببخشم خودمو برای ارتکابشون: پا بدنیا گذاشتن در زمانی اشتباه، همچنانکه مکانی اشتباه...
تو یکی از همون روزای اشتباه اندر اشتباه کودکی هامم بود که دلم مثل همین حالاها که یکهو گیر میکنه یه جایی، گیر کرد لای تار و پود رنگارنگ یه بلوزِ زمستونی که یکی از دوستان خریده بود!!!از خدا که نمیدونم پنهون موند یا نه ولی از شما پنهون نمیکنم که خیلی دوسش داشتم و حتی فراتر از اون دلم میخواست که یدونه ازش داشته باشم و اما با فاکتور گرفتن از این بخش دوم حقیقت، فقط قسمت اولش رو به همون دوست گفتم:
چه لباس قشنگی...
و اونم از سر مهربانی احتمالا، رفت و یه دونه عین همونو خرید و کادوپیچش کرد و اورد داد دستم و جملاتی هم گفت که خوب مشخصا بعد اینهمه سال، انتظار زیادیه که بیادم مونده باشه ولی چیزی در همین محدوده ها باید بوده باشه:
چون دیدم دوست داشتی، یه دونه هم برای تو گرفتم...
 به همین سادگی و واقعا به همیننننننننن سادگی....
برای مامان من اما به شکل دیگه ای برگزار شد همه چیز، به یه شکل خیلی پیچیده تر و غامض تر متاسفانه...و من هم بی تاثیر نموندم نهایتا...
تمام حرفش هم این بود: چرا کاری کردی که مردم دلشون برات بسوزه و بهت هدیه بدن؟ چرا اجازه داده ی که باهات مثل یه فقیر که از پس زندگی خودش برنمیاد رفتار کنن؟
و من هیچکدوم از این کارا رو که بهش محکوم شدم رو انجام نداده بودم...
تنها کاری که کرده بودم و تمام گناهم همین دو کلمه بود: "چقدر قشنگه"...
یادم نیست که اجازه ی پوشیدن اون لباس رو نداشتم یا خودم دیگه هیچوقت رغبت نکردم تا از کمد درش بیارم و دست از آستینش بدر کنم، فقط اونقدری میدونم که رنگ و وارنگ طرحهای بهم تابیده ی اون بافتنی، هنوز که هنوزه، بعد چیزی حدود ۲۰ و اندی سال که از اون روز و روزها میگذره، تو ذهن من حسی توامان از لذت و نفرت خلق میکنه...
از همون به بعدش هم بود که
میدیدم آدما بهم هدیه میدن و هدیه دریافت میکنن از هم و این فقط خوشحالشون میکنه و اما من این توان رو بنوعی از دست داده بودم و هدیه ها رو بسته هایی از تحقیر و توهین میدیدم، پیچیده شده در زرورق و روبان...
شاید گاهگاهی به حکم انسان بودنم و در اجتماع زندگی کردنم هدیه ای میگرفتم و اما حسم همواره همون بود که بود: حس ارتکاب گناهی یا که اشتباهی...
سالهای گذشت تا روزهایی بیان که از اون خاطره ی کودکی با نزدیکانی از جنس دوست یا خواهر صحبت کنم و اونا بالاتفاق، تشویقم کنن به کاری مستمر و جدی برای
ترمیم و اصلاح این حسِ نابجا و اما به این راحتی ها نیست یک باور سی و اندی ساله رو تغییر دادن و همینه که هنوز هم اولین ری اکشنِ ناگزیرِ من در رویارویی با هرگونه موقعیتی که ردپایی از هدیه تو خودش داشته باشه، همین انکارِ وحشیانه ایه که بنوعی مکانیسم دفاعی من در مقابل تحقیرِ فرضی موجود در پسِ اون هدیه ست..‌.
معادل کلمه ی هدیه که از زبان هلموت جاری و ساری میشه، باز تمام اون تلاشهای نصفه نیمه ی من برای بازگردوندن نرمالیته به خودم، بر بادِ فنا میره و نتیجه ی مقاومتم هم همین انکاری میشه که تلاش میکنم برای به بیشترین میزان ممکن، نایس طور(بقول آقای فهیم عطار) اظهار کردنش...
اصرار ملایم و مودبانه و خیلی مهربانانه ی هلموت هم راه بجایی نمیبره و ختم میشه به اینکه: خوب پس بدون همواره یه هدیه پیش من داری، هر وقت کتابی لازم داشتی میتونی به من بگی تا برات بخرم و بهت هدیه کنم و من باز هم فقط بر غلظت و تعدادِ "دانکه" هام می افزایم تا حداقل نشون بدم که نپذیرفتنم دلیل بر قدر ناشناسی م نیست و اینها مقوله هایی کاملا جدا هستن...
بیرون می یام در اون هوای بس ناجوانمردانه گرم و راه می افتیم؛ من به سمتِ دانشگاه و هلموت به سویِ دوچرخه ش...
تو همون فاصله ی چند میلیمتری من نمیدونم از کجا سر و کله ی اون بستنی فروشی پیدا میشه و انگار که پاهای هلموت رو میخ کرده باشن به زمین، زمینگیرِ اون سرزمین میشه و جوری میگه میشه به یه بستنی مهمونت کنم که من ناچار میشم به مهارِ خودم برای ردِ کامل این پیشنهاد و اما مودیفای میکنمش به: باشه بریم بخوریم اما دوست دارم خودم، برای خودم بپردازم، باشه؟
مهربون بودنش و بسیار ملاحظه کار و مودب بودنشه که قدرت هرگونه مخالفتی رو ازش سلب میکنه و "باشه" ی کمی دلخورانه ای رو میشونه روی لبهاش و اما  هر دومون به سمت فضای کوچیک جلوی پیشخوان مغازه روانه میشیم و من محو اون همه رنگ میشم و درگیر خوندن کلماتی که حالا بعد از یک ترم زبان خوندن، کمی تا قسمتی ازشون سرم به در میاد دیگه...
و البته که هلموت کمر همت بسته به ترجمه ی هرگونا ابهامِ احتمالی ای...
در مقابل سوالش برای تعداد اسکوپها، "آینس"م دم دسته و برای انتخاب طعم هم انگار باهم کاملا هماهنگیم که قبل از اینکه دهن باز کنم به مانگو(انبه)، اون به همون سمت اشاره میکنه و میگه: پیشنهاد من مانگو و سَور کرشه (گیلاس ترش) ست و اما من یکبار با طناب نیمه پاره ی گیلاس ترش تو چاه رفته م و دیگه بدون فریبِ رنگ قرمزِ خوشِ گیلاس ترش رو خوردن، میرم سراغ همون انتخاب ازلی ابدی خودم، همون محبوب رنگ و طعمی که هیچ کجا هیچ چیزی رو بهتر و فراتر از اون به تجربه ننشسته م...
یه دونه اسکوپ زرد رنگم که تو قیف وافِلیِ طرحداری قرار میگیره، کل خستگی اون روز خیلی گرم انگار از تنم بدر میشه و جای خالیشو شادی و هیجان پر میکنه...
همونجا وایمیسیم به خوردن که فریادِ اشتاپ اشتاپ من، دست هلموت رو در نیمه های راهِ دهان باز و زبان اماده ی لیسیدن هلموت متوقف میکنه و با تعجبی قابل توجه، به من چشم میدوزه تا من موبایلمو روشن کنم و با زدن دکمه ی دوربین، خنده رو رو لبهاش بنشونم که: داشت یادمون میرفت ها....
ترجیح میدم تلاشی نکنم برای توصیف طعم بهشتیِ اون بستنی براتون و بزارم بمونه یه رازِ مگو تا وقتیکه خودتون بیاین و امتحانش کنین و شما هم به دیگران نگین تا خودشون بیان و ...
دست آخرم باز یه نکته ی اخلاقی دارم براتون که چندان مرتبط نیست به این داستان و این روز و اما کاملا مرتبطه به داستانِ هرروزه ی من اینجا: 
اگه قراره بچه ای شبیه مکس بیارین، سر دنیا منت نهاده، نیارین اصلا...
اگه قراره شبیه من باشه، به اون بچه لطف کنین و بازم نیارینش 
ولی اگه فکر کردین میتونین یه موجودی شبیه پریسکا به دنیا هدیه کنین، خودتون و اون بچه و کل هستی رو مدیون خودتون کنین و حداقل سالی یه دوقلو  بیارین...

اون هفته ی خوب...


این عکسو هر بار که نگاه میکنم، اصلا جگرم حال میاد، نو به نو، بسکه اون روز و روزها خوب بودن و خوش گذشت...
هفته ی قبل که نه ولی هفته ی پیشش بود؛ استفان مرخصی بود و مکس هم...
من بودم و اوته و اون موجود نازنین: پریسکا...
اول هفته که فهمیدم اینا نیستن راستش به سرم زد که منم جیم بزنم و چند روزی رو استراحت کنم بسکه هر روز کار و درس و هزار هزار برنامه رو باید همزمان هندل کنم و این تمام انرژی نداشته مو میگیره ولی بعد نکردم اینکار رو و حالا بینهایت از خودم و اینکارو نکردنم خوشحال و سپاسگذارم چرا اون چند روز به صراحت میتونم بگم، بهترین لحظات من تو اون دپارتمان بود...
گفتیم و خندیدیم و خوردیم و ریختیم و پاشیدیم و کار کردیم و نتیجه گرفتیم و نگرفتیم و دست آخرم همه ی ریخت و پاشیدگیهامونو تمیز کردیم و ازمایشگاه رو مثل دسته ی گل تحویل مکس و استفان دادیم، وقتیکه مارو با بازگشت خودشون کلی متاثر و غمگین کردن!!!!
بهشتی اگر بود همون چند روز بود که من بی حس مرگی که هرروز بهم دست میده موقع بیدار شدن از خواب شبانه، با یاداوری اینکه باید باز چشم در چشم مکس بشم، با آرامش چشم باز میکردم، به شادی حاضر میشدم و زودتر از همیشه تو دپارتمان بودم، کارای اماده سازی میکرو اینجکشن رو انجام میدادم تا پریسکا از راه برسه و بعد باهم تا عصرگاهان اینجکت میکردیم و بعدم ناهاری و دوباره کار بود تا شب...من حول و حوش هشت از دپارتمان میرفتم و پریسکا تا ده میموند معمولا چرا که استفان براش ددلاین گذاشته بود و باید یه سری اکسپریمنت رو تموم میکرد... در تمام این مدت هم حرف میزدیم و دردل دل میکردیم و میخندیدیم و من ازش یاد میگرفتم و باز یاد میگرفتم...
همه چیز در ارامش و شادی سپری میشد و این رو در چهره ی تک تک ما سه تا میشد دید و حس کرد و اما ازش مطمئن نبودم تا وقتیکه پریسکا خودش به زبون اومد که: آخیش، نبودنشون تو این هفته باعث شد با آرامش به تمام کارایی که باید میکردم برسم...
این عکس اما مربوط میشه به یه روزی در اون وسط مسطای اون هفته ی خوب که روز قبلش تو صحبتای پریسکا متوجه شدم فردا اینجکت داره و منم که کار کنار اون حسابی به مذاقم خوش میومد گفتم پس منم فلان چیز و بهمان چیزو تزریق میکنم کنارت( کارایی که هزار سال پیش استفان گفته بود و هی هم هر هفته احوالش رو ازم پرسیده بود که انجامشون داده م یا نه) و بعدم یه عالمه مدل ارگانیسم ست اپ کردم همون عصری، اونقدری که برای هردومون کافی و وافی باشه و بعدم پیام دادم به پریسکا که من به اندازه ی تو هم ست اپ کردم و دیگه لازم نیست تو کاری انجام بدی...
فرداش صبح زود با رضایت خاطری بی سابقه و بدون بد و بیراه گفتنهای همیشگیم به دنیا و مافیها از خواب بیدار شدم و شبیه یک انسان، صبحونه خوردم و شاد و با نشاط رفتم دانشگاه و دستگاهها رو روشن کردم و نیدل های تزریق رو ساختم و لام اندازه گیری رو مهیا کردم و ژلها رو از یخچال بیرون اوردم تا هم دمای محیط بشن و ...
پریسکا که اومد شروع کردیم و یه دونه از تانکهای مدل ارگانیسمهارو گذاشت برای تخم گذاری و به دقیقه نکشیده، نت به دست بالای سرشون وایساده بود برای جمع اوری تخم ها و وقتیکه اورد اما به رسم و راهِ خوبِ پریسکا بودنش، تمام داشته ش رو نصف کرد و نصفش رو خودش برداشت برای تزریق و نصفش رو با سوال کردن از اینکه من اماده ام برای تزریق یا نه، گذاشت برای من...
دستگاه رو هم حتی ازم پرسید که با موس راحت ترم یا با پدال و گذاشت که خودم انتخاب کنم روش تزریقم رو...
برکتِ اون روزِ خوب بود یا لاین خوبی ست آپ کرده بودم رو نمیدونم ولی هر چه که بود، از زمین و آسمونِ اون روز امبریو میریخت و ما دوتا هم هی تزریق پشت تزریق، اونقدری که رسما از کت و کول افتاده بودم و شونه م حسابی درد گرفته بود و به زورِ همون درد هم بود که دیگه رضایت دادم به بلند شدن و پریسکا هم که نیم ساعتی قبلتر، کارش رو تموم کرده بود و میزش و دستگاهش رو جمع کرده بود و امبریوهاش رو توی انکوباتور گذاشته بود و وایساده بود به حرف زدن با اوته که تازه سررسیده بود توی ازمایشگاه و به روال معمول خوشحال میشد به خوش و بش با پریسکا‌...
خسته یا که سیر میشن از حرف زدن، این پریسکاست که رو به من، سوایچ میکنه به انگلیسی و اطلاع میده که میره بیرون برای یک ناهار طولانی مدت تر از معمول( بطور کاملا معمولیش، ناهارش چیزی کمی بیشتر از یکساعت طول میکشه!!!) و بعدشم خرید چند تا کتاب کودک برای لی لی ( تنها دختر خواهرش که بتازگی دو ساله شده و درست مثلِ و به اندازه ی عروسکها زیبا و خوردنیه...)
همه چیز یهو اتفاق افتاد در من، چونان که انقلابی مردمی ..
تصمیم برای همراهیش در این بعد از ظهر افتابی و مهمون کردن خودم به غذایی از جنس بیرون و نادیده گرفتن اون آدم محافظه کار و آینده نگر درونم که فریادش بلند بود به اینکه: ولی تو برای امروزت توی یخچال غذا داری و اگه بری بیرون، اون میمونه و خراب میشه و ...
پا گذاشتم روی تمام بایدها و نباید ها و تردیدها وقتیکه با هیجان از پریسکا پرسیدم: صبر میکنی منم باهات بیام؟
و کی بیاد داره که پریسکا اونقدری غیرِ نایس بوده باشه که بگه نه!!!
سوالمو که با سوال جواب میده که کارت چقدر طول میکشه؟ سعی میکنم کمتر از حد واقعی تخمین بزنم و همینه که ده دقیقه میشه جوابم در حالیکه خودم و خودش میدونیم که من حداقل چیزی حدود نیم ساعت لازم خواهم داشت تا میز تزریقمو مرتب کنم و پتری هارو مارکدار کنم و امبریوها رو بکشونم تو انکوباتورهای مناسبشون و تازه اینارو اضافه کنین به دستشویی رفتن و برداشتن کوله پشتی و ...
پریسکا اما همون آدم صبوریه که زندگی رو اونقدر سخت و جدی نگرفته و نمیگیره که به چیزی شبیه این عصبانی و یا حتی آزرده خاطر و در سطحی پایینتر، بیحوصله بشه و نیم ساعت بعد اونو کاملا اروم و به اندازه ی قبل خوش اخلاق می یابم نشسته پشت کامپیوترش و در حال سرچ اسم کتابهایی که میخواد برای لی لی بخره و به جرات میتونم بگم که بحالش هیچ تفاوتی نداره گفتن من که: ببخشید دیر شد...
کوله به پشت راهی میشیم و اون به احترامِ همپاییِ من دوچرخه شو نمیاره و به تجربه ی آفتابِ نه چندان تیز اون بعد از ظهر میشینیم در فاصله ی یک ربعیِ دانشگاه تا مرکز شهر و بعد هم دونه به دونه ی کتابفروشی های کودکان رو زیر پا بدر میکنیم به جستجوی کتابِ تابستان برای لی لی...
سری کتابهای زیبای فصول مختلف که در سایزهای بسیار متفاوتی برای کودکان نوشته و تهیه شده و حالا این خاله ی خیلی دوست داشتنی میخواد برای اون دختر خواهر بسیار عروسک، بخش تابستانشو تهیه کنه و اما چون سایز بخصوصی رو مد نظرشه، مجبور به زیر و رو کردن چندین کتابفروشی بزرگ میشه تا سرانجام بیابه اونچه که رضایت خاطرش رو فراهم میکنه...
بعد از غذای روح، نوبت به غذای جسم میرسه و این همون بخشیه که منِ شکمو رو به منتهی الیه وجد و سرور رهنمون میشه...
انتخاب رستوران رو به خودم وامیذاره پریسکا با پرسیدن اینکه: دونر بیشتر دوست داری یا غذای تایلندی؟
بعد از دونستن اینکه غذای تایلندی به هر حال، یه چیزی تو مایه های نودل ه و یا برنج با مقادیری متفاوت و متنوع از سبزیجات، حس گوشتخواریِ لجام گسیخته ی من سر برمیداره به مخالفتی ناگزیر و ناگریز و همینه که در دَم رد میکنم سبزیجات خواری رو به نفع گوشتخواره گی!!!
مغازه هاشون کنار همه و ما اما پا به درون اولی میزاریم برای سفارش دادن این یوفکا کباب که پریسکا تو گویی علم غیب داره برای دونستن نادونسته های من، برام توضیح میده که منظور از یوفکا اینه که کبابت پیچیده میشه در نون سفیدی که اون شکلیه و با دست اشاره میکنه به سفارش منتظر مشتری ای که روی پیشخوانه و در عین حال که جواب سوال منو میده که پس فرقش با بعدیش چیه، سفارش یه یوفکا فلافل میده برای خودش با تمام مخلفات و ادویه های ممکن و محتمل...
نوبت به من میرسه و دلم غنج میره از تجسم همون اولین گزینه ی نوشته شده در منو غذاها که چسبیده به دیوارِ مغازه: دونر کبابی که در قالب یوفکا خواهد بود...
سوالات متعدد در خصوص ادویه ها و سبزیجاتی که به درون نون پیچیده و تابیده شده ی من خواهند خزید رو پریسکا با حوصله برام از ژرمن به انگلیسی برمیگردونه و سرانجام موجود خوشمزه ای ای که تو عکس میبینین، جلوی من گذاشته میشه به همراه دستمالی و از اون قابل توجه تر، قبضی که عدد ۵ و نیم رو نشون میده...
وقتی میگم من بیشتر عمرم رو در خواب بسر میبرم، دقیقا به همینجای قضیه برمیگرده که در طول اون حداقل یکساعتی که میدونم که قراره بیرون غذا بخورم و اینکار احتمالا!!! به پول نقد نیاز خواهد داشت، به ذهنم هم خطور نکرده بود که لااقل یه چک بکنم کیف پولمو که پول نقدی توش یافت میشه یا نه که خوب میشناسم خودم رو و بیماری ناشناخته مو که پول نقد تو کیفم نمیمونه و ترجیحم به شونه خالی کردن از زیر بار حملِ
هر گونه نقدینه گی ایه...باز اما از رو نمیرم و میگم میشه با کارت بپردازم؟ و جوابی که بوی دردسر میاد ازش...درمانده گیم رو که میبینه، پیشنهاد پرداختش رو میده پریسکا و با شرم میپذیرم که چاره ی دیگه رفتن و پیدا کردن نزدیکترین شعبه ی اشپارکاسه ست و گرفتن یه مقدار پول نقد و اما این گزینه برای منِ خسته ای که تو اون لحظه بسان اختاپوس تمام رشته های امید و احساسش پیچیده به دور اون ساندویچ گرم و بنظر خوشمزه، کمی دور از انصافه و همینم
میشه که وامیدم به پیشنهاد مهربانانه ی پریسکا با گفتنِ: مرسی، در اولین فرصت بهت پس میدم حتما...
ساندویچ در اختیارمون قرار میگیره و به سمت و سوی میزها که میریم، پریسکا یه میز رو به آفتاب رو انتخاب میکنه و من اما از میز کناری ظرف چیلیِ قرمز رو که چشمگیر کرده م از بدو ورودمون، با خودم میکشونم میارم نکنه یادشون رفته باشه در حد سوختن تمام امعاء و احشاء توش فلفل بریزن...
و به هر گازِ اون بهشتِ پیچیده در نونی که تو دستامه، یه سرقاشق فلفل میپاشم روی باقیمانده ش و پریسکا که با بهتی آشکار نگاه میکنه این حرکتم رو، لب میزنه به اینکه: تو باید غذاهای سوورا (دختر هندی دپارتمان که معروفه به میزان تندی غذاهاش!!) رو بخوری!!!
با ولعی سیری ناپذیر میخوریم هر دومون و به جرات میتونم بگم طعم خوب اون ساندویچِ خوب در کنارِ یه دوست خوب، در یک روز خوب، برای همیشه میمونه یه جایی در عمیق ترین گوشه ی دنج حافظه ی خسته ی من...
حافظه ی خسته از خاطراتِ بدِ من...
تموم که میشه، با زل زدن به جای خالیش، کمی دیگه ادامه میدیم به حرف زدن تا دل بکنیم و دوباره راهی دانشگاه بشیم و البته که پریسکا سرراه میره برای خریدن بستنی و با قیفی حاوی یک کوگِل(یا همون اسکوپ) از بستنی لیمونعناع برمیگرده و بعد از رسیدن به دپارتمان، تا سالهای سال همچنان داره اونو لیس میزنه و لذت میبره...
پولشم همون روز داده م، خیالتون راحت... در واقع اینجوری اتفاق می افته که یهو بیاد میارم که در یکی از جیبهای کیفم همواره پولی هست برای روزهای مبادایی چونان اون روز و با خوشحالی که بسراغش میرم دقیقا به همون میزانیه که این روزِ مبادا رو از سرم بگذرونه و منو شرمنده پریسکا نکنه...