
جشن تولدِ هشتاد و خرده ای سالگی صاحبخونه م بود و خونه ش رُو گل و گلدونهایی که از اقصی نقاط جهان فرستاده شده بود!!! برداشته بود!!! صندوق پستی ش هم که دیگه سرریز کرده بود و جا نداشت از بس نامه و کارت تبریک دریافت کرده بود این روزا...
از ۶ ماه قبلم در موردش با من حرف زده بود و برنامه ریخته بود برای یه جشن کوچیک شام که خودش باشه و مونیکا تنها دخترش و یولیان تنها نوه ش و من، تنها مستاجرش و همراهِ این روزهای تنهاییش)
این جشن یا بهتر بگم مراسم ساده ی شام سر تا پاش بین دو ساعت تا دوساعت و نیم بود و اما از همون ۶ ماه پیشش، صاحبخونه م استرس گرفته بود براش و داشت تدارکش رو میدید و لیست خرید مینوشت و ...
یعنی تصور کنین که در این مدت، هر بار که منو میدید، یه لیست سوال آماده کرده بود که بپرسه، سوالاتی از قبیل: دو یو لایک وغتس؟ (سوسیس دوست داری؟)
دو یو لایک وایس وُغتس؟(سوسیس سفید دوس داری؟)
( از اینجا به بعدشو جهت احترام به اعصاب شما و وقتِ خودم، از دو یو لایکش فاکتور میرم، خودتون به تمام جملات اضافه کنین این تیکه ی محترمانه رو!!!)
کوغبس زوپه؟ ( سوپ کدو حلوایی)
کِزِه؟ (پنیر)
نوس کزه؟ ( پنیر وهمراه با مغزیجات( بیشتر گردو منظورِ نظره))
بُغُوت؟ وایس اودا...(نون، سفید یا...)
خلاصه که کلکسیون سوال بود که من هر دفعه ی دیدارمون باید پاسخگو میبودم و البته که زیاد هم سخت نبود برای من چرا که جواب همشون فقط یه چیز بود!!! من چون در زمره ی همه چیز خواران طبقه بندی میشدم، کافی بود یه چیزی درجه ی سفتیش کمتر از سنگ باشه و قابل گاز زدن باشه، دیگه من دوس داشتم خوردنش رو مسلما... برای همینم جوابم همواره بله بود و اما جهت احترام به این درجه از ذوق و استرسِ پیرزن، هر بار به یه سری واوووو و اوه و نایس و گِرِیت و پرفکت و چند کلمه و صوت دیگه مزینش میکردم که خیلی خالی خالی نباشه و اما پیرزن هم خودش میدونست که من دست رد به سینه ی خوراکی نمیزنم معمولا و همین امیدوارش میکرد که من دلِ گرسنه از پایِ سفره ی جشنش بلند نخواهم شد...
از نکیر و منکر بیشتر سوال پرسیده بود و من همه رو با احترام و حوصله جواب داده بودم که بلکه یه روز تموم بشه این سوالات و پیرزن بالاخره موفق به تهیه ی لیست مواد موردنظر بشه!!!
بالاخره هجمه ی سوالات فروکش کرده بود و من امیدوار شده بودم که پیرزن دیگه الان تمام لایک ها و دیس لایک های خوراکی من رو از بَره...
روزها گذشته بودن و روزی که چنان دور بود که اومدنش بعید بنظر میرسید، بالاخره فرارسیده بود...
از یکی دو هفته پیشش البته استرس پیرزن چندین برابر شده بود و حالا وقت اون شده بود که هر روز و همه روزی که میبینمش، جملاتی امیدوار کننده بگم و بهش قوت قلب ببخشم که همه چیز به بهترین شکل ممکن انجام خواهد گرفت شام پرفکت خواهد بود و من رو خواهد توانست که سیر کنه!!! و ...
روز موعود من از کار و درس و همه چی زده بودم که سرِ وقت خونه باشم و در مراسم شرکت بجویم!!! که میدونستم و خوب هم میدونستم که پیرزن در مورد تایمینگ یک آلمانیِ تمام عیاره و ثانیه ای دیر شدن نه تو کار خودشه و نه میتونه تو کار اطرافیانش باشه...
از نوکِ پا تا فرقِ سرِ خونه آب و جارو شده بود!!! و همه چی مثل دسته ی گل تمیز و مرتب بود و بوهای خوبی هم از بالا میومد...
قرار اینجوری بود که مراسم جشن تولدش با دوستانش شروع بشه و در کافی شاپی در یکی از شهرهای اطراف، به صرف قهوه و کیکِ جنگلِ سیاه!!!
مونیکا و یولیان هم طبق برنامه باید در اواسطِ اون جشن، از فرانکفورت میرسیدن و به پیرزن و دوستان ملحق میشدن و بعدا حدود ساعت ۶ عصر، در معیت پیرزن به خونه برمیگشتن و احتمالا فورا شروع به آماده سازی بساط شامی میکردن که قرار بود من هم در اون حضور به هم برسونم...
اینها که دارم میگم رو پیرزن از مدتها پیش برنامه هاشو ریخته بود و استرس هاشو کشیده بود و حالا ساعت ۷ و نیم روز ۳۱ ژانویه بود و شرعا و قانونا من مجاز به رفتن به پای پله ها بودم تا با صدای بلند بگم: سلام، میتونم بیام بالا؟
تو دستمم یه پاکتِ کوکی مخصوص کریسمس بود که خوب هر چند که کمی از اون روزها و مناسبتش گذشته بود ولی به هر حال کوکی، کوکی بود و همیشه میشد خوردش و از طرفی پیرزن هم لنگه ی خودم بود در شیرینی خوردن و میدونستم و شک نداشتم که این کوکی که رویه ای از شکلات تلخ داشت و تویه ای از عسل، حتما به مذاق شیرینی پسندش خوش خواهد اومد...
هدیه ی اصلی اما چیز دیگه ای بود، جعبه ای مستطیلی شکل، شکیل و زیبا، حاوی ۵ تا دونه مارسیپانِ دکمه ای شکل...
مارسیپان تا جایی که قد و قامتِ اطلاعات عمومیِ میرسه، نوعی شیرینیه که خمیرش از پودر بادوم تهیه میشه به اضافه ی شکر و سفیده ی تخم مرغ و احتمالا چیزهای جزئی و دلخواه دیگه برای ارتقای طعم و عطر...
اما این مارسیپان نه اون مارسیپان الکی ها که همه جا ریخته بود و قیمت چندانی نداشت و احتمالا رنگِ پودر بادوم هم به خودش یا در نزدیکی خودش، ندیده بود، نه، این جعبه از یه شهری از شمالِ آلمان بنام لوبِک کوفته بود این همه راه رو و اومده اینجا تا الان تو دستای من باشه برای هدیه دادن به پیرزن...
از خدا پنهون نیست، از شما چه پنهون که منم نه میدونستم مارسیپان چیه نه اینکه لوبک کجاست و نه حتی بگوشمم خورده بود که مارسیپانای لوبک، دیگر چیزی اند...منم خودم بصورت هدیه دریافتش کرده بودم...
کارِ سیمونه بود، تو همون روزی که شبش بابانوئل قرار بود بیاد بره سروقت چکمه هامون...
سیمونه در نقش بابانوئل تو روزِ روشن ظاهر شده بود، با پاکتی تو دستش که حاوی این جعبه ی مارسیپان بود و چندتا میوه و بادوم زمینی که متعاقبا برام توضیح داد که جزو ملزوماتِ کار بابانوئله!!!
بعدم اشاره ای کوتاه کرد به خاص بودن این مارسیپانِ اهلِ لوبک و اینکه این شهر اصلا خواستگاهِ مارسیپانِ آلمانه و به این معروف و مشهوره و ...
بعدا که در جهت اغنا و ارضای حسِ شدید کنجکاویم سرچ کردم، به اطلاعات جالبی رسیدم:
مارسیپان المان از لوبک شروع شد و بعدها که در اقصی نقاط این کشور پخش شد و گسترش یافت، قوانین غذاییِ حاکم بر دستور پختِ این شیرینی در این شهر متفاوت تر و سختگیرانه تر از دیگر شهرها شد. به عبارت دیگه، استانداردِ تهیه ی این شیرینی در تمام دیگر نقاطِ آلمان اجازه ی استفاده ی شکر رو تا ۳۰ درصد کلِ حجمِ خمیر میده و اما در لوبک ، مقدار مجاز تنها ده درصده و این در حالیه که بعضی از برندهای خوشنام و پر سابقه ی تهیه ی مارسیپان در لوبک، پا رو از این هم فراتر نهاده ن و با استفاده شون از خمیری تهیه شده صرفا از آرد بادوم و بدون هیچ شکری!!! مزید بر علت شده ن برای حفظ اختصاصیتِ این شیرینی به لوبک...
خلاصه که فکر کرده بودم، من که علاقه و تعصب خاصی روی شیرینیای آلمان ندارم اصولا، که بنظرم همشون در مقابل کیک ها و شیرینی های خودمون کاملا احمقانه ان!!! ولی پیرزن و خونواده ش احتمالا بسیار خوشبحالشون بشه با دریافتِ پنج تا مارسیپان دکمه ای شکل از لوبک و با همین فکر، اون مستطیلِ خیلی شکیل رو پیچیده بودم لای یک کاغذ کادو سفید رنگ و روشم یه پاپیون از روبانی سفید و حالا این جسمِ خیلی سفید داشت میرفت که کامِ هشتاد سالگیِ پیرزن رو شادتر از پیش کنه...
یولیان بود که قبل از همه به ندای سلامِ من پاسخ گفته بود و خودش رو رسونده بود به راه پله ها و سلامی و خوش و بشی و بعدم پشت سرش مونیکا سر از اتاق بیرون اورده بود و با همون لبای همیشه خندونش، خوشامد گفته بود و دستِ آخرم خودِ متولدِ نازنین به پیشوازم اومده بود...
+ نوشته شده در ۱۳۹۸/۰۲/۰۱ ساعت 0:26 توسط Baraneee
|