اینکه منزا تون ( همون سلفِ دانشگاه میباشد) جلوش این شکلی باشه احتمالا خیلی تاثیر خواهد داشت در قدرت یادگیری و خوب یادگیری و خوب بخاطر سپردن و خوب بیاد اوردن و اینا ولی نمیدونم چرا این تاثیر در من به سمت صفر گراییده!!! و بجای درس خوندن میشینم هی حرکتِ آب و از اون بیشتر این دختر پسرهای شادِ آلمانی رو نظاره میکنم...

فلیدا...

باور کنین خیلی با خودم در موردِ متمدن بودن یا حداقل شدن!!! و احترام به طبیعت و قطع نکردن حیاتِ جانداران و فرهنگ و شخصیت و تمامِ اون مفاهیمی که خواهر و چند آدمِ مهمِ دیگه جر خوردن تا بهم یاد بدن و منم وانمود کرده م که یاد گرفته م، فکر کردم و اما دستِ آخر... دروغ چرا، وسوسه ی بوی این فلیدای فلیدا رنگ بیشتر از تمام اونا بود و من بازم گوش سپردم به شیطان رجیمی که در من سر برداشته بود و تمامِ حرفش فقط همین بود: بچینش و با خودت به اتاقت ببرش... پی نوشت اینکه فلیدا هم اسم این گله و هم اسم رنگش، یعنی به بنفشِ این رنگی میگن فلیدا...

و اینم نمای کاملی از...

اینم نمای کاملی از اون همه خوشبختی...

اینکه از خواب پاشی اون پنجره هه رو باز کنی و  بیرونو نگاه کنی و چشمت صاف بیفته به این درختِ گل و بوش هم تمام محفظه ی دماغتو پر کنه و بارون نم نم هم در حال باریدن باشه و ...رو که من نمیدونم چه حالی داره فقط انقدر میدونم که وسطِ کویر لوت!!! بدنیا اومدن و به ضرب و زورِ آبیاری قطره ای و بازم اما قطع نخاع شدن از پرداختِ قبض های کمر شکن آب، یه بوته ی رزِ بیحال و نیمه مرده پرورش دادن و بعنوان سبزیِ حیاط و خونه ت روش حساب باز کردن، هیچ ردی از انصاف و عدالت و اینا توش نیست که نیست...

ذات اقدسش...

http://s8.picofile.com/file/8359968618/video_2019_05_10_07_43_46.mov.html

گاهی "خدا" تمام خلاقیتش رو یجا و یهو خالی میکنه سرِ یه روز و یه جا و ...اونوقته که آدم رو وامیداره تا یه دستی و در حالیکه با دست دیگه ش چتر رو محکم چسبیده تا خودش و موبالیش خیسِ و آب کشیده نشن، یه فیلم کوتاه بگیره حالا هر چقدرم که اون فیلم برای نشون دادن اون حجم از زیبایی بسیار اَلکَن باشه...
یعنی اگه دقت کنین هیچی رو جا نزاشته بود نه از سبزی و نه از بارون و نه از هوای صاف و سالم و نه از دود سفید زیبایی که منظره رو کاملا به سبک و سیاق فیلم ها در میوورد و نه حتی از صدای پرنده هایی که مکملِ تمام اون حال و هوا بود...اونوقت همین خدا سرِ ایران و بعضی جاهای مشابه دیگه که میشه من نمیدونم چرا آلزایمر میگیره و هیچی به هیچی به هیچی...هر جور حساب میکنم تهش به این نتیجه میرسه که جز یه نوع خاصی از لجبازی یا عذاب چیز دیگه ای نمیتونه باشه، حالا در نتیجه ی چی رو دیگه فقط خود ذاتِ اقدسش میدونه!!!

(این لینک هم درست بمانند قبلی باید در صفحه ای مجزا کپی بشه تا باز بشه)

یه کم صدای آب گوش بدین...

http://s9.picofile.com/file/8359968426/video_2019_05_10_07_43_43.mov.html

عجالتا تا من باز فرصتی شکار کنم برای نوشتن ادامه داستان تولدِ پیرزن، یه کم صدای آب گوش بدین حالتون خوب بشه...

(لینک رو باید بردارین و مجزا در صفحه ای دیگه باز کنین متاسفانه با کلیک کردن روش، باز نمیشه)

جشن تولدی بدین سان (قسمت اول)


جشن تولدِ هشتاد و خرده ای سالگی صاحبخونه م بود و خونه ش رُو گل و گلدونهایی که از اقصی نقاط جهان فرستاده شده بود!!! برداشته بود!!! صندوق پستی ش هم که دیگه سرریز کرده بود و جا نداشت از بس نامه و کارت تبریک دریافت کرده بود این روزا...
از ۶ ماه قبلم در موردش با من حرف زده بود و برنامه ریخته بود برای یه جشن کوچیک شام که خودش باشه و مونیکا تنها دخترش و یولیان تنها نوه ش و من، تنها مستاجرش و همراهِ این روزهای تنهاییش)
این جشن یا بهتر بگم مراسم ساده ی شام سر تا پاش بین دو ساعت تا دوساعت و نیم بود و اما از همون ۶ ماه پیشش، صاحبخونه م استرس گرفته بود براش و داشت تدارکش رو میدید و لیست خرید مینوشت و ... 
یعنی تصور کنین که در این مدت، هر بار که منو میدید، یه لیست سوال آماده کرده بود که بپرسه، سوالاتی از قبیل:  دو یو لایک وغتس؟ (سوسیس دوست داری؟)
دو یو لایک وایس وُغتس؟(سوسیس سفید دوس داری؟)
( از اینجا به بعدشو جهت احترام به اعصاب شما و وقتِ خودم، از دو یو لایکش فاکتور میرم، خودتون به تمام جملات اضافه کنین این تیکه ی محترمانه رو!!!)
کوغبس زوپه؟ ( سوپ کدو حلوایی) 
کِزِه؟ (پنیر)
نوس کزه؟ ( پنیر وهمراه با مغزیجات( بیشتر گردو منظورِ نظره))
بُغُوت؟ وایس اودا...(نون، سفید یا...)
خلاصه که کلکسیون سوال بود که من هر دفعه ی دیدارمون باید پاسخگو میبودم و البته که زیاد هم سخت نبود برای من چرا که جواب همشون فقط یه چیز بود!!! من چون در زمره ی همه چیز خواران طبقه بندی میشدم، کافی بود یه چیزی درجه ی سفتیش کمتر از سنگ باشه و قابل گاز زدن باشه، دیگه من دوس داشتم خوردنش رو مسلما... برای همینم جوابم همواره بله بود و اما جهت احترام به این درجه از ذوق و استرسِ پیرزن،  هر بار به یه سری واوووو و اوه و نایس و گِرِیت و پرفکت و چند کلمه و صوت دیگه مزینش میکردم که خیلی خالی خالی نباشه و اما پیرزن هم خودش میدونست که من دست رد به سینه ی خوراکی نمیزنم معمولا و همین امیدوارش میکرد که من دلِ گرسنه از پایِ سفره ی جشنش بلند نخواهم شد...
از نکیر و منکر بیشتر سوال پرسیده بود و من همه رو با احترام و حوصله جواب داده بودم که بلکه یه روز تموم بشه این سوالات و پیرزن بالاخره موفق به تهیه ی لیست مواد موردنظر بشه!!!
بالاخره هجمه ی سوالات فروکش کرده بود و من امیدوار شده بودم که پیرزن دیگه الان تمام لایک ها و دیس لایک های خوراکی من رو از بَره...
روزها گذشته بودن و روزی که چنان دور بود که اومدنش بعید بنظر میرسید، بالاخره فرارسیده بود...
از یکی دو هفته پیشش البته استرس پیرزن چندین برابر شده بود و حالا وقت اون شده بود که هر روز و همه روزی که میبینمش، جملاتی امیدوار کننده بگم و بهش قوت قلب ببخشم که همه چیز به بهترین شکل ممکن انجام خواهد گرفت شام پرفکت خواهد بود و من رو خواهد توانست که سیر کنه!!! و ...
روز موعود من از کار و درس و همه چی زده بودم که سرِ وقت خونه باشم و در مراسم شرکت بجویم!!! که میدونستم و خوب هم میدونستم که پیرزن در مورد تایمینگ یک آلمانیِ تمام عیاره و ثانیه ای دیر شدن نه تو کار خودشه و نه میتونه تو کار اطرافیانش باشه...
از نوکِ پا تا فرقِ سرِ خونه آب و جارو شده بود!!! و همه چی مثل دسته ی گل تمیز و مرتب بود و بوهای خوبی هم از بالا میومد...
قرار اینجوری بود که مراسم جشن تولدش با دوستانش شروع بشه و در کافی شاپی در یکی از شهرهای اطراف، به صرف قهوه و کیکِ جنگلِ سیاه!!!
مونیکا و یولیان هم طبق برنامه باید در اواسطِ اون جشن، از فرانکفورت میرسیدن و به پیرزن و دوستان ملحق میشدن و بعدا حدود ساعت ۶ عصر، در معیت پیرزن به خونه برمیگشتن و احتمالا فورا شروع به آماده سازی بساط شامی میکردن که قرار بود من هم در اون حضور به هم برسونم...
اینها که دارم میگم رو پیرزن از مدتها پیش برنامه هاشو ریخته بود و استرس هاشو کشیده بود و حالا ساعت ۷ و نیم روز ۳۱ ژانویه بود و شرعا و قانونا من مجاز به رفتن به پای پله ها بودم تا با صدای بلند بگم: سلام، میتونم بیام بالا؟
تو دستمم یه پاکتِ کوکی مخصوص کریسمس بود که خوب هر چند که کمی از اون روزها و مناسبتش گذشته بود ولی به هر حال کوکی، کوکی بود و همیشه میشد خوردش و از طرفی پیرزن هم لنگه ی خودم بود در شیرینی خوردن و میدونستم و شک نداشتم که این کوکی که رویه ای از شکلات تلخ داشت و تویه ای از عسل، حتما به مذاق شیرینی پسندش خوش خواهد اومد...
هدیه ی اصلی اما چیز دیگه ای بود، جعبه ای مستطیلی شکل، شکیل و زیبا، حاوی ۵ تا دونه مارسیپانِ دکمه ای شکل...
مارسیپان تا جایی که قد و قامتِ اطلاعات عمومیِ میرسه، نوعی شیرینیه که خمیرش از پودر بادوم تهیه میشه به اضافه ی شکر و سفیده ی تخم مرغ و احتمالا چیزهای جزئی و دلخواه دیگه برای ارتقای طعم و عطر...
اما این مارسیپان نه اون مارسیپان الکی ها که همه جا ریخته بود و قیمت چندانی نداشت و احتمالا رنگِ پودر بادوم هم به خودش یا در نزدیکی خودش، ندیده بود، نه، این جعبه از یه شهری از شمالِ آلمان بنام لوبِک کوفته بود این همه راه رو و اومده اینجا تا الان تو دستای من باشه برای هدیه دادن به پیرزن...
از خدا پنهون نیست، از شما چه پنهون که منم نه میدونستم مارسیپان چیه نه اینکه لوبک کجاست و نه حتی بگوشمم خورده بود که مارسیپانای لوبک، دیگر چیزی اند...منم خودم بصورت هدیه دریافتش کرده بودم...
کارِ سیمونه بود، تو همون روزی که شبش بابانوئل قرار بود بیاد بره سروقت چکمه هامون...
سیمونه در نقش بابانوئل تو روزِ روشن ظاهر شده بود، با پاکتی تو دستش که حاوی این جعبه ی مارسیپان بود و چندتا میوه و بادوم زمینی که متعاقبا برام توضیح داد که جزو ملزوماتِ کار بابانوئله!!! 
بعدم اشاره ای کوتاه کرد به خاص بودن این مارسیپانِ اهلِ لوبک و اینکه این شهر اصلا خواستگاهِ مارسیپانِ آلمانه و به این معروف و مشهوره و ...

بعدا که در جهت اغنا و ارضای حسِ شدید کنجکاویم سرچ کردم، به اطلاعات جالبی رسیدم:
مارسیپان المان از لوبک شروع شد و بعدها که در اقصی نقاط این کشور پخش شد و گسترش یافت، قوانین غذاییِ حاکم بر دستور پختِ این شیرینی در این شهر متفاوت تر و سختگیرانه تر از دیگر شهرها شد. به عبارت دیگه، استانداردِ تهیه ی این شیرینی در تمام دیگر نقاطِ آلمان اجازه ی استفاده ی شکر رو تا ۳۰ درصد کلِ حجمِ خمیر میده و اما در لوبک ، مقدار مجاز تنها ده درصده و این در حالیه که بعضی از برندهای خوشنام و پر سابقه ی تهیه ی مارسیپان در لوبک، پا رو از این هم فراتر نهاده ن و با استفاده شون از خمیری تهیه شده صرفا از آرد بادوم و بدون هیچ شکری!!! مزید بر علت شده ن برای حفظ اختصاصیتِ این شیرینی به لوبک...
خلاصه که فکر کرده بودم، من که علاقه و تعصب خاصی روی شیرینیای آلمان ندارم اصولا، که بنظرم همشون در مقابل کیک ها و شیرینی های خودمون کاملا احمقانه ان!!! ولی پیرزن و خونواده ش احتمالا بسیار خوشبحالشون بشه با دریافتِ پنج تا مارسیپان دکمه ای شکل از لوبک و با همین فکر، اون مستطیلِ خیلی شکیل رو پیچیده بودم لای یک کاغذ کادو سفید رنگ و روشم یه پاپیون از روبانی سفید و حالا این جسمِ خیلی سفید داشت میرفت که کامِ هشتاد سالگیِ پیرزن رو شادتر از پیش کنه...
یولیان بود که قبل از همه به ندای سلامِ من پاسخ گفته بود و خودش رو رسونده بود به راه پله ها و سلامی و خوش و بشی و بعدم پشت سرش مونیکا سر از اتاق بیرون اورده بود و با همون لبای همیشه خندونش، خوشامد گفته بود و دستِ آخرم خودِ متولدِ نازنین به پیشوازم اومده بود...

اگه تونستین "پریسکا" تحویل جامعه بدین نه "مکس"!!!

یجوری بچه هاتونو بزرگ کنین که اگه یه روزی خدای ناکرده مریض شدن و نرفتن سر کار و درستشون، همکلاسیشون از صندلی خالیشون عکس بگیره بفرسته براشون زیرشم بنویسه جات خیلی خالیه پریسکا، دلم برات تنگ شده...
پی نوشت اینکه حالا مکس که مریض میشه آدم هی تند تند آرزو میکنه که اون صندلی کاش همیشه خالی بمونه و هیچوقت سر از بالین بیماری برنداره بسکه بویی از هیچکدوم از خصائص انسانی و اجتماعی نبرده این موجود...

و من...

 

اصلا آدم به همینها زنده ست؛ همین گاه گاهی هایی که فرصت نفس کشیدن پیدا میکنی، وسط یک عالمه خفگیِ کار و درس و استرس های رنگارنگ...نه که قرار باشه، اما خیلی همینجوری سِت شده بود سفیدِ کاپشنم با پرِ قوهایی که اون پشت، بیخیال من و خواهر و همسرش مشغول پیدا کردنِ یه لقمه نون حلال از بین خاکهای سرد و مرطوب بودن...از من میشنوین، هیچ جای خارج رو هم اگر که نخواستین بیاین؛ ولی یه روز یه بلیط مستقیم بگیرین برای "بروژ" و برین وجب به وجب خاکشو به توبره یِ چشم بکشین این نازنین دردونه رو و بعدش برگردین ایران و دیگه خیالتون تخت باشه و شبا سرِ راحت رو بالش بزارین که کلِ زیبایی های اروپا رو دیدین...

 

الهامی که سنجاق شده به تمام نانهای زندگی من...


باز اینجوری شد که من تو یه مسیرِ پیاده روی طولانی نون گاز زنان میرفتم که به یاد الهام افتادم...
منطقا اینجا باید بپرسین که الهام کیه یا کی بود و جواب منم اینه که: و تو چه دانی که الهام که بود...
الهام یه دختر خیلی معمولی بود، مثل خیلی از معمولی دخترهای دیگه و اما چیزی که در مورد اون خاص بود و باعث شده که تا حالا، یعنی بعد از گذشت اِن سال از اون روزا هنوزم تو ذهن من باشه و همینجا، توی آلمان، بارها و بارها به یادش بیفتم، فقط یه چیزه: 
نون گاز زدن!!!
یه جایی حدود سال ۲۰۰۹ بود فکر کنم...
دانشجوی فوق لیسانس بودم و در حال کار روی تزم، مثل تو فیلمها باید بگم: 
تهران، ۲۰۰۹، انتهای(البته اگه از اینور حساب کنی میشه ابتدای) خیابان ویلا، آزمایشگاه ژنتیک...
تو پانسیون زندگی میکردیم، من و اون سمبلِ اراده؛ سولماز...
سولماز هم مثل من عشقِ خارج بود، یعنی تهِ تهِ آرزوهاش همواره و همیشه میرسید به خارج، برای این یگانه آرزوش هم هر کاری میکرد انصافا، اونموقع هم از تبریز کوفته بود اومده بود تهران که تو آزمایشگاهی جایی کار کنه و تجربه کسب کنه و تکنیکی یاد بگیره و اگر شد؛ مقاله ای و بعدم رزومه ای درخور یا حداقل نیمه خور بیندوزه و بعدم پر بکشه بسمت خوشبختی!!!
خوشبختی ای که برای من و سولماز فقط جایی در خارج میسر بود، فرقی هم نمیکرد که این خارج بلژیک باشه مثلا یا هلند یا نروژ یا هر جای مشابه دیگه ای...
دست آخرم سولماز رفت، خیلی هم زود رفت، همون سالها...
رفت کانادا و دکتراشو گرفت و اینجور که از تو پروفایل های اینترنتیش دراوردم، از دو هزار و پونزده پست داکش رو شروع کرده...
کار نداریم که آلمان که اومدم، چند باری براش پیامهایی فرستادم مبنی براینکه دوست دارم باهم در ارتباط باشیم و از هم باخبر باشیم و ...ولی هیچ جوابی برای هیچکدوم از پیامهام دریافت نکردم؛ اما اون روزها باهم خیلی دوست یا بهتره بگم خوب بودیم...
و جالب اینجاست که همه چیز هم تصادفی و واقعا تصادفی اتفاق افتاده بود... من و سولماز بصورت کاملا اتفاقی تو یه اتاق از یه پانسیون ارزون و درِ پیت تو خیابون ولیعصر افتاده بودیم و بعدا که لب به حرف زدن باز کرده بودیم فهمیده بودیم که ای دل غافل که هر دومون بیولوژی خونده یم و هر دومون ارشدیم و هر دومون هوای رفتن داریم و خیلی چیزای هردوییِ دیگه ای که کَم کَمک کشفِ ذهنمون شده بود...
بعدها اینکه سولماز اومده بود تو همون ازمایشگاهی که من تزمو کار میکردم و مدتی رو به همون امرِ خطیرِ تجربه و سی وی اندوزی!!! گذرونده بود هم مزید بر علت شده بود برای دوست شدنمون و دوست موندنمون تا سالهای سال...
من و سولماز شده بودیم پایه های ثابت اتاق و هر ماه و گاهی هم ماهی دو سه بار نفر سوم اتاقمون عوض میشد و یه بارم شده بود که یه روز جمعه ای که من در حال خوردن بیسکوییت و سولماز ماکارونی خوران بود، در باز شده بود و یه موجود کمی تا قسمتی قلقلی با خروار خروار آرایش، اومده بود توی اتاق...
و این همون الهامِ فوق الذکر بود!!!
یه دختر تبریزی از یه پدر مادر فرهنگی و نسبتا مرفه که اگه اشتباه نکنم فرزند دیگه ای هم جز اون نداشتن و همه ی چشم و چراغشون همین یه دونه دختر بود و رشته شم از شما چه پنهون اصلا یادم نیست که چی بود و فقط میدونم که بیولوژی نبود هر چی که بود...
اومده بود که دانشگاه آزاد تهران شمال تزشو کار کنه و از قضای حادثه سر از پانسیون ما دراورده بود برای گذران روزها و شبهای اقامتش تو تهران...
من و سولماز چون ساکنین اسبق بودیم و همین باعث میشد ارجح هم باشیم، تختهای پایین رو برداشته بودیم و فقط مونده بود یه تختِ خالی که بالا بود، یعنی روی سرِ تخت سولماز و این برای الهامی که کمی تا قسمتی تپل و توپر بود، بسی سنگین مینمود و اما چاره ای نبود و اونم مثل ما خوب میدونست احکامِ حاکم بر اتاقهای خوابگاهی رو...
از پله ی فلزی بالا رفته بود بسختی و چمدونش رو هم کشیده بود بالا و بعد هم مشغول شده بود به دراوردن ملافه ها و روبالشی و پتو و غیره ذلک...
در نگاه اول راستش زیاد چنگی به دلم نزده بود و اما از اونجا که من معمولا تمام دوستان نزدیک و صمیمیم، همونهایی هستن که در نگاه اول چنگی به دلم نزده ن، نتیجتا زیاد به حسم اعتنایی نکرده بودم و همچنان امیدوار مونده بودم که بتونم با اون هم رابطه ی خوبی رو بسازم و البته که این آرزو هیچوقت محقق نشده بود...
کارش که تموم شده بود باز اِهن و تلپ کنان اومده بود پایین و احوال دستشویی و حموم رو پرسیده بود و ماهم بهش نشون داده بودیم اون یه دونه دستشویی افتضاحِ همواره اِشغال رو و حتی بهش گفته بودیم در موردِ دمپاییِ همیشه خیسش و سیفونِ خرابش و ...
شاید باور نکنین اما من حتی براش تعریف کرده بودم از اون یه دونه دختر خارجی ای که تو پانسیون ما زندگی میکرد و بیچاره چون عادت به دستشویی های ما و سبک شست و شوی ما و هزار و یک چیزِ دیگه ی ما نداشت، همیشه دمپایی رو جایی درست کنار سنگِ دستشویی که با درِ دستشویی حدود نیم متری( بدون اغراق!!!) فاصله داشت، پارک میکرد و بقیه مسیر رو نمیدونم که پرواز میکرد یا پابرهنه طیِ طریق میکرد!!! یا شایدم با پرش و جهش میپیموده!!!
آخرشم از جمله سوالات لاینحلِ زندگیِ من شد اینکه بدونم اساسا چرا دمپایی میپوشید وقتی قرار بود فقط نصف مسیر ازش استفاده کنه و نیمه راه پارکش کنه و بقیه مسیرو بدون اون بیاد!!!
و من تمام اینایی رو که الان دارم به شماها میگم، به الهامم گفته بودم و میتونین قضاوت کنین که تا چه حد سعی کرده بودم حقیقتِ زندگیِ اونجا رو براش به تصویر بکشم به این امید که از دوستانم خواهد شد و اما رخ نداد که نداد...
یعنی داد ولی برای من نداد...
و الهام با سولماز دوست شد!!!
یا فی الواقع میخواست که بشه...
نه اینکه سولماز ترک بود و الهام کمی نژاد پرست، همین بود که جذب سولماز شد و خواهان دوستی با اون...
البته که سولماز کلا بخاطر شخصیت خیلی مستقل و کمی سردی که داشت، زیاد رخنه کردن درش ممکن نبود و بهش اضافه کنین این حقیقت رو که هم رشته هم نبودن و از اون بیشتر اینکه الهام کلا موجودی بسیار خاله زنک بود و این هیچ وجه اشتراکی نداشت با روحیه ی جدی و علمی و شخصیت خودساخته ی سولماز...
خلاصه اینکه سولماز فراری بود از الهام و اما الهام همچنان مشتاق و مصر بود به دوستیش و این وسط من که بعدِ چند روز دیدنِ رفتارهای بچگانه و سبک سرانه ی الهام، هوسِ صمیمیت باهاش از سرم افتاده بود، از نظر الهام تنها مانعِ صمیمیتش با سولماز بودم، چونکه ما هم رشته بودیم و هم سن و هم ازمایشگاهی و حتی هم آرزو ( هر چند الهام هم مسلما آرزوی خارج داشت و اما فقط مرکبِ رسیدن به این ارزو رو درس خوندن نمیدونست و ترجیح میداد بجای تمام مراحلِ کار کردن و تجربه اندوختن و مقاله نوشتن و اپلای کردن و غیره ذلک، فقط به یه کار بپردازه؛ 
پیدا کردن یه شوهر پولدار که ببرتش خارج!!!
(و البته و صد البته که همواره تهِ ذهنم معتقد بوده م که الهام بسیار باهوشتر از من و سولماز بود!!!)
همه این ارتباطات و خواسته های پیچ در پیچ رو اگه بخوایم بطور قابل درکی خلاصه کنین اینجوری میشه که: 
الهام میخواست با سولماز دوست باشه،
 سولماز نمیخواست!!! 
من با سولماز دوست بودم، 
پس الهام فکر میکرد اگه من نباشم و یا من رو بکوبه به هر نحوی، میتونه با سولماز دوست باشه!!!
منم این وسط و طیِ این کنش ها و واکنش ها، از الهام خوشم نمی اومد دیگه و سعی میکردم کاری به کار همدیگه نداشته باشیم...
اون اما نمیساخت به این کاری نداشتن به کار همدیگه و از هر فرصتی برای به خیال خودش؛ انداختنِ من از چشم سولماز(غافل از اینکه شولماز اساسا و اصولا به چیزی بجز اپلای و رفتنِ خارج فکر نمیکرد) تلاش میکرد و این تلاشها به اشکال مختلفی بوضوح نمود پیدا میکرد و سولماز هم گاهی میومد به خنده برای من میگفت از چیزایی که الهام در نبودِ من بهش گفته بود و آخرشم همیشه میرسید به اینکه سولماز بگه؛ الهام یه موجود نازپرورده ست که از تمامِ سرد و گرمِ روزگار، به لطف پدر و مادری نسبتا پولدار، تا حالا فقط در منطقه ی معتدلش به سر برده و همینه که دغدغه هاش در حد و حدودی اینچنینی ان...
به هر ترتیب روزها میگذشت و من و سولماز به کارها و مشکلات آزمایشگاه و جنگیدن برای آرزومون مشغول بودیم و الهام هم که حالا دیگه کمتر به دست و پای سولماز میپیچید، به امرِ خطیرِ پیدا کردنِ شوهری پولدار!!! مشغول بود...
موقتا من و سولماز رو تو آزمایشگاه انتهای خیابون ویلا رها میکنم تا از زندگی عاطفیِ الهام براتون بگم که دونستنش خالی از لطف نیست...
الهام دوتا دوست پسر داشت، یا شایدم باید بگم دوتاشو ما، یعنی من و سولماز میدونستیم!!!
یکی تبریز، یکی هم تهران...
یعنی اینجوری بود که هر شهری که گذرش میوفتاد باید یه دوست پسر اونجایی میداشت...
و اینا البته که از وجود اون دیگری باخبر نبودن...
دوست پسر تهرانی ماشین داشت و عصرگاهان و گاها هم صبحگاهان میومد دنبالش و میبردش گردش و رستوران و ...
دوست پسر تبریزی اما اون اصلیه بود که فارغ از بحث همنژاد بودن، پولدار بود و بیشتر محبوب بود و اما چه میشد کرد که نمیتونست و نبود در این مدت همراهِ الهام تو تهران...
و این انصافا که موفقیت بزرگ و زیادی بود برای الهامی که میتونم به جرات بگم از تمامِ یا بیشترِ پارامترهای زیبایی کاملا بی بهره بود؛ یعنی شما اگه به هر کی بگی یه موجود کمی کوتاهتر از مرسوم و  کمی تپل تر از معمول و کمی تیره تر از انتظار و کمی چشم تنگ و دماغ کوفته ای با صدایی تو دماغی تونسته تو هر شهری که سکونت میکنه دوست پسری با شرایط مالی متوسط رو به بالا پیدا کنه که براش هزینه کنه، اونم در آن واحد و بصورت همزمان؛ قطعا باور نمیکنه اما این واقعیتِ الهام بود...
حالا اگه سولماز اینکارو کرده بود باز راه به جایی داشت که بسان اونچه که ترک ها به اون شناخته میشن، قد بلند بود و چهارشونه و سفید و موهایی خرمایی و ...یعنی میخوام بگم چیزی سرِ جای خودش نبود...
روزای الهام به این شکل شروع میشد که جایی حدود ساعت نه و نیم ده که من و سولماز یا رفته بودیم یا در حال آماده شدن و رفتن به آزمایشگاه بودیم، الهام ساعتش زنگ میخورد، بعد باز میخورد و بازم و باز...یعنی ساعته خودشو جر و واجر میداد تا جاییکه الهام غرغر کنان و لعنت فرستان به زندگی و مافیها!!! چشم باز میکرد و غلت میزد و آلارم رو خفه میکرد و باز پهلو به پهلو میشد تا بخوابه که مجددا صدای زنگ گوشیش بلند میشد و اینبار اما آلارم نبود و دلدارِ تهرانی بود که میخواست به محبوب!!! صبح به خیر بگه و برای همینم دیگه الهام ریسک نمیکرد و زود جواب میداد و سلامی و صبح بخیری و جوابِ قربون صدقه های اونطرف گوشی و بعدم در حالیکه انگار شب رو تا خودِ صبح رو در حال بیل زدن بوده، کلی اظهار خستگی و نیازِ به ماساژ و اینکه پس کی میای دنبالم بریم گردش و خرید و ...
دیگه معمولا همین جاهاش بود که من و سولماز دیرمون شده بود و باید این فیلم تکراری هر روزه رو همونجا رها میکردیم و میرفتیم و برای همینم نمیفهمیدیم که نهایتا اینهمه خستگیِ الهام خانم از خواب شبانه به کجا ختم میشد و به چه می انجامید...
ولی شب که دوباره من و سولماز مثل ارواحِ عذاب کار، خودمون که نه ولی جنازه مون به اتاق میرسید، شاهد این بودیم که الهام در حالیکه زیر خروار خروار آرایش مدفون شده، با کمال مسرت و شادی و در آخرین لحظات مجاز برای ورود به خوابگاه، وارد میشه و در حدِ حوصله ی ما، از جاهایی که امروز با دوست پسرش رفته و غذایی که برای شام خوردن میگه و اخرشم اضافه میکنه که من نمیدونم شما دوتا از جون اون آزمایشگاه چی میخواین و ...
خودمونم نمیدونستیم البته و هنوزم نمیدونیم یا حداقل من نمیدونم، شاید سولماز حالا که تو کانادا جا افتاده و احتمالا اقامت اونجارو گرفته و کار داره و این بهش شرایط زندگی پایدارتر و قابل اتکاتری نسبت به من میده، فهمیده باشه و بدونه که از جون اون آزمایشگاه چی میخواسته، من که هنوزم که هنوزه متاسفم از تمام لحظاتی که اونجا به "هیچ" گذشت...
نه تکنیکی، نه علمی و نه حتی زبانی...
تنها فعالیتهای ماهیچه ای فرساینده ای بدون هیچ بازده علمی واقعی ای برای اون روزها و یا این روزها....
هرچند حالا که برمیگردم و مرور میکنم، بیشتر از خودم حتی، دلم برای سولمازی میسوزه که هر جا که پا گذاشت، تنها ازش استفاده شد برای پیشبرد پروژه ها و اما در قبالش نه اسمش در مقاله ای اومد و نه درآمدی براش ببار اورد، حتی به قدر کرایه خونه ای پایین یا خورد و خوراکش اقلکن....
آخرم انقدر سر دووندنش و کار کشیدن ازش و هیچ نصیبی نبرد، نه مادی و نه رزومه ای، که یه روز از این همه دربدری و آواره ی تهران و کرج بودن خسته شد و جمع کرد برگشت تبریز، البته قبل از رفتن، امتحان آیلتسشو داد و شیش و نیمشو گرفت و بعد رفت...
بعدترهاش که جویای احوالش شده م، تو موسسات زبان نیمچه تدریسی داشت و در عین حال دوتا مقاله شو مینوشت و کارکت میکرد و البته که اصلی ترین کارشم همون اپلای بود، برای هر جا و همه جا و اما از کانادا شروع کرده بود و بقول خودش، هر کوره دهی هم که دانشگاه داشت، سولماز برای تمام اساتیدش ایمیل زده بود و سی ویشو فرستاده بود و کلی منتظر مونده بود و
بازم منتظر مونده بود و اما خبری نشده بود که نشده بود و تصمیمشو که گرفته بود برای شروع دور بعدی اپلای هاش برای تمام اقصی نقاط اروپا، یعنی درست در تاریکترین لحظه های ناامیدی، ناگهان در که نه دیگه، باید بگم، دروازه ای از امید به روش گشوده شده بود با دریافت سه جواب مثبتِ همزمان از سه دانشگاه مختلفِ کانادا و سولماز اما اونی رو انتخاب کرده بود که حقوقش از سمت و سوی دانشگاه میومد و نه استاد چرا که معتقد بود که به این شکل، اطمینان بیشتری به ثابت بودن و بی منت بودن اون حقوق هست در مقایسه با وقتیکه استاد بخواد ماهانه یه چیزی کف مشتت بزاره...
همونو پذیرفته بود و سال ۲۰۱۰ یعنی درست  همون وقتیکه من از هند برگشته بودم و داشتم تو تهران دنبال کار میگشتم، اون راهی مسیر بی بازگشتی شد که همه ی عمر به پایِ آرزوش نشسته بود...
رفت و با رفتنش ارتباطمون رفته رفته کم و کمتر شد و یه موقع هم انقدر ضعیف و نحیف شد ساقه ی تردِ این ارتباط که دیگه قطع شد و هیچوقتم دیگه از نو نرویید اما قبلش بود که برام نوشت از سختیهایی که کشیده بود و می کشید اونجا...
از ۶ ماه و یکمین روز سیاه و شومِ بعد رفتنش که پدرش رو از دست داده بود، همون پدری که تنها عضوی از خانواده ی کوچیک و کم جمعیتشون بود که سولماز ارتباط بسیار خوبی باهاش داشت و دلتنگش میشد...
برام گفت که چطور مثل مرغ سر کنده به اینطرف و اونطرف زده تا بلیط پیدا کنه و  برای مراسم خاکسپاری عزیزترینش بیاد ایران...
حتی بهم گفت که بعد اون اتفاق تمامِ روحیه ی نصفه نیمه شو باخته و چنان به استیصال دچار شده که ناگزیر راهی مطب روانشناس و روانپزشک شده برای پیدا کردن راهی برای کنار اومدن با این غمِ فقدان...
از تبعیض نژادی هم برام داستانها بافته بود، از پسری کانادایی که حتی کمتر از نصف روز رو در آزمایشگاه میگذرونه در حالیکه سولماز لحاف تشکشو اونجا پهن کرده و اما با اینحال همواره دانشجوی ممتاز، همونه و سولماز هر چی بیشتر تلاش میکنه کمتر نصیبش میشه موفقیتی از اون دست که اون پسر بیزحمت قسمت و روزیشه...
آخرین چیزی هم که گفته بود و دیگه بعد از اون هیچوقت هیچی نگفته بود و ازش خبری نشده بود انگار که از ازل تا به ابد سولمازی نبوده این بود که: 
یه بار برای غلبه بر افسردگی و تنهایی، دست به پخت شیرینی زده، اونم با امکانات محدود و فرِ خوابگاه، همین...
از خدا پنهون نیست، از شما چه پنهون که این راهکار مقابله با افسردگی بدجور به دلم نشسته  و اینجا هر بار که افسرده یا خسته یا ناامید یا هر چی ویگه که میشم( تقریبا در مقابل تمامی حس ها اعم از مثبت یا منفی) یادِ سولماز میکنم و شیرینی ای دست و پا میکنم برای خوردن و خدا پیغمبریشم راه حل بسیار کارگشاییه، حداقل در مورد من جواب داده و می ده!!!
اما قرار بود براتون بگم که من اینجا،  تو یه لنگه ی دیگه ی دنیا با تفاوت زمانی دو ساعت و نیم با ایران، چرا انقده به یاد الهام می افتم، الهامی که منطقا صنمِ خاص و قابل توجهی هم باهم نداشتیم...
روز و روزگار میگذشت و من و سولماز با چنگ و دندون برای جور کردن رزومه ای درخور تلاشی بس بیهوده میکردیم و  الهام هم همچنان در کارِ دلبری بود و با دوست تهرانش روزگار میگذروند و وقتی هم که موردِ تبریزیش زنگ میزد، با طَبق طبق عشوه براش میگفت از حجم دلتنگی و تنهاییش، اینجا، تو این شهر بی در و پیکر!!! و گاه گداری هم میرفت تبریز که هم به خونواده ش سری بزنه و هم به چشم انتظاری که اونجا داشت و ناگفته پیداست که در بازگشت چقدر حرف داشت که برای ما بزنه از جاهایی که رفته بود و غذاهایی که خورده بود و خریدهایی که کرده بود و بطور خلاصه خوش هایی که گذرونده بود...
اینجوری بگم که الهام اعتیاد عجیبی داشت به نمایش دادن خوشبختی ها و شادیهاش و انگار اگه در موردشون حرف نمیزد و به ورطه ی نمایش و البته بزرگنماییشون نمیگذاشت، اون خوشی ها از گلوش پایین نمیرفتن و گیر میکردن و حناق میشدن...
و این بود تا اون شب، همون شبی که اصلا دلیل تمامِ این درازه گویی های من بود...
اون شبم مثل هر شب دیگه ای از اون روزایی که نمیدونستم اونهمه کار و تلاش اخرش با هیچ جواب داده میشه، نزدیکیای ساعت ده، خسته و له و البته که گرسنه، از آزمایشگاه زده بودم بیرون و سر راهم از نونوایی بربری ای که سر راهم بود، یه دونه نون گرفته بودم و سر از پا نشناخته مشغول خوردنش شده بودم تا برسم خوابگاه...
اصلا کل ماجرا سر همون نون بود، همون نونی که فقط تا ساعت ده شب پخت میشد و من بندرت میرسیدم بهش و اکثرا حدود ساعت یازده شب بود که میرسیدم در نونوایی و همیشه با درهای بسته ش مواجه میشدم و مجبور بودم که شب رو با بیسکوییت سر کنم و با امیدِ اینکه فردا حتما زودتر خواهم اومد و نون خواهم گرفت...بدیش این بود که یه دفعه هم که بموقع میرسیدم نمیشد یه دسته نون گرفت و تو فریزر گذاشت برای روز و شبهای مبادا چون یک عالمه آدم بودیم و یه کف دست فریزر و به هر کسی چند سانت در چند سانت فریزر بیشتر نمیرسید، برای همینم هر موقع که میشد و میتونستم نهایتا دو تا میگرفتم و یکی رو که تقریبا تا رسیدن به اتاق دخلشو می اوردم و دومی اما میموند تا فرداش که
کمی کهنه شده بود و اما به هر حال بهتر از بیسکوییت بود...
تا یادم نرفته همینجا بگم که من فوبیای "از گرسنگیِ ناشی از نبودن نون، مردن" هم دارم!!! یعنی اون ترس از ارتفاع و تاریکی و تنهایی و غیره ذلک، همه به کنار، من همش میترسم که یه روز یه جایی گیر کنم که نون نباشه و بعد من دار فانی رو وداع بگم بابت همین قضیه!!!  در واقع فوبیام فقط رو نون حساسه و مثلا نبودن و نداشتن برنج یا بقیه خوردنیها تا این حد اذیتم نمیکنه اما نون برام مساله حیات و مماته...
این مساله تا بحدی حاد و وخیم بود که مثلا روزی که قرار بود با خواهر و همسرش بریم ایتالیا، صبح روزی که عصرش من از آلمان میرفتم ایتالیا و اونها هم از اونور میومدن، رفته بودم آلدی و چند تا نون گرفته بودم، بعدم تا عصر کارهام رو سر و سامون داده بودم و نزدیک راه افتادنم که شده بود نشسته بودم به پاکت نون هام نگاه کرده بودم و با خودم گفته بودم، نکنه کم بیاد و شب تا صبح نون هام تموم بشه و ... بعد با همین فکر پا شده بودم رفته بودم لیدل و چند تا نون دیگه گرفته بودم و در مجموع با یه پاکتِ حجیم که بیشتر حجمشو ۷ تا نون تشکیل میداد، راه افتاده بودم سمت ایتالیا. تو مسیر چند تاییشو بلیعده بودم و اما هنوز باید چند تایی میداشتم که همون استرسه ناخوداگاه اومده بود سراغم و دست منو برده بود به گوشیم که به همسر خواهر پیام بدم که: ببین اگه شماها هنوز راه نیفتادین میشه چند تا نون هم بگیرین با خودتون بیارین لطفا!!!!
بعد اون که احتمالا دیگه به این فوبیای من وارده گفته بود باشه ببینم چی میشه و اما صبح که همدیگه رو دیده بودیم اعتراف کرده بود که نتونسته بوده نون بگیره، بعد در پاکت منو باز که کرده بودیم، دقیقا و تحقیقا هنوز سه تا نون توش بود که منطقا برای نمردن من کافی باید بوده باشه!!!
اینارو گفتم که حسی رو که اون شب داشتم و همواره دارم موقع گاز زدن نون براتون کاملا ملموس باشه...
اصلا نون بربری ه و همین آردهای چسبیده بهش که میریزه و تمام زار و زندگیتو سفید و یه جورایی کثیف میکنه، یعنی درست همون کاری که اون شب اون نون با من و مقنعه و مانتوی مشکی ای کرده بود که من تنم بود...
تیکه ای نون داشت بین دستم و دندونام تقسیم میشد و الباقی قرصِ نون هم که دیگه مقدار قابل ملاحظه ای نبود تو دست دیگه م و سرم پایین؛ یادم که نیست ولی احتمالا در حال فکر کردن به هزار و یک گرفتاری و مشکلی بودم که تو آزمایشگاه داشتم که یهو یه صدایی منو از جا میپرونه، یه صدایی خیلی نزدیکتر از اونکه از عابری بیگانه باشه: 
تو خجالت نمیکشی؟ آخه به تو هم میگن دختر؟
با تعجب و در همون حالت سرمو میارم بالا تا ببینم چی شده و چرا من دیگه دختر نیستم و از چی باید خجالت بکشم و اساسا این کیه که به خودش اجازه داده چنان بی محابا سرزنشم کنه که چشم در چشم الهام میشم...
ثانیه هایی در بهت سپری میشه تا قبل از هر حرفی یا حرکتی از جانب من، اون بازم زبون تو دهن بجنبونه و بگه: اخه یه دختر اینجوری نون گاز میزنه تو خیابون؟ اونم تو خیابون ولیعصر تهران؟؟
بهتم نه کم که بیشتر میشه و میخوام بپرسم که دخترا چجوری نون گاز میزنن پس یا تو کدوم خیابون میشه نون گاز زد که اون پیش دستی میکنه و میگه: ناسلامتی دختری ها تو، نگاه کن!!! و من رد نگاهشو میگیرم و به مقنعه ی سفید شده از آردِ خودم میرسم...
اون تیکه ی نون هنوز در دو راهیِ دست و دهن من جامونده و دیگه نمیدونم که به کدوم طرف هدایتش کنم که با بهت زمزمه میکنم: گشنمه خوب!!!
فکر کنم جوابم بکل اون رشته ی نازک امیدِ الهام رو به هدایتِ من، پاره میکنه که با سر تکون دادنی از سرِ تاسف و نچ نچ کنان، راهشو میگیره و میره و من و با یه سوال اساسی تنها میزاره: 
جنسیت و خیابون چه نقشی در گاز زدن نون توسط افراد دارن؟
منکه از صرافتِ خوردن اون نون داغ نیفتادم و تا خود خوابگاه ادامه دادم اما حرف الهام برای همیشه باهام موند و از اون به بعد تا خود الان که بیش از ده سال میگذره، هر جا و تو هر خیابونی که نون گاز زده م، چه خیابون اصلیِ رُم و فلورانس، چه خیابون شیک و زیبای بروکسل که بقول همسر خواهر حکمِ شانزه لیزه ی بروکسل رو داره، خیابون ساحلی روسکوف و جنوا، و یا پاریس و حتی خیابونِ منتهی به قصرهای پُستدام، به یاد الهام افتاده م و به این فکر کرده م که دیگه الهام سنجاق شده به تمام و همه ی نونهایی که من گاز میزنم، یعنی نشده و نمیشه که من در حال نون خوردن تو خیابون( اکثریت قریب به اتفاق مواردِ نون خوردن من تو خیابون اتفاق می افته چون اصولا وقتی برای نشستن تو خونه ندارم هیچوقت) باشم و یاد و خاطره ی الهام نیاد سروقتِ اون لحظه م...
مدت زیادی طول نکشید بعد اون شب که من از اونجا رفتم به هوای یه خوابگاه تمیزتر و دیگه خبری از الهام و احوالاتش نداشتم تا اینکه تقریبا دو سال بعد، یه روز که تهران بودم و
سوار مترو، و دقیقا با همون تیپِ دختر مدرسه ای همیشگی، یعنی مانتو شلوار مقنعه ی گل و گشاد و مشکی با یه کوله ی اسپورت تو دستم، یهو از میون جمعیت چشمم خورد به توده ای از آرایش که لابلاش بسختی ولی هنوز میشد هسته ای بنامِ الهام رو تشخیص داد...
بنظرم رسید که اونم منو دید و روشو برگردوند...اصولا همچین آدمی نیستم اما  اونجا و اون لحظه، یه شیطون یا شایدم فرشته ای چیزی میره تو جلدم که میرم سمتش و با صدایی نسبتا بلند صداش میکنم: 
الهام!!!!
رو بر گردوندنش شبیه آدمهای خیلی سورپرایز شده نیست و اما هر چه که بود پر از خنده بود وقتیکه راه میوفته که از اون سرِ واگن بیاد اینور واگن و تقریبا فریادگونه بگه: سلاممممممم، چطوری؟؟؟
هنوز جواب خوبم خودت چطور مطوریم رو بصورت کامل ادا نکرده م که
اون با هیجان زائدالوصفی همراه با پرشی خفیف که تنها میتونه زاده ی شادیِ عمیق و وسیعی باشه، خبرِ مهمش رو به این شکل ارائه میکنه: حدس بزن چی شده!!!!
بعدشم خیره میشه به چشمهام تا شاید تک تک ری اکشنهامو حتی اون نامحسوس ترینشون رو از دست نده یک وقت!!!
منکه آمادگی هر چیزی رو داشتم الا این سوال سخت، اونم بدون هیچگونه کمک و راهنمایی ای از جانب الهام، سرسختانه به فکر میشینم بلکه پیدا کنم دلیل اینهمه شادی و التهابِ کاملا ملموس و محسوس اون رو که مکتوب بود تو چشمها و تک تک اعضا و جوارحش...
فکر کردن زیاد کمکی نمیکنه که خوب طبعا بسیارند جنبه ها و زمینه هایی که میتونن آدم رو خوشحال کنن اما نباید زیاد باشن چیزایی که قدرت اینچنین اعجاب انگیز شاد کردن رو دارن پس سعی میکنم بلند و بالا فکر کنم؛ یعنی در سطح نوبل امسالِ فلان رشته رو بردن مثلا!!! اولین شانسم رو اینطوری امتحان میکنم: 
دکترا قبول شدی؟
در هم کشیده شدن چهره ش نشون میده که کیلومترها دورتر از خال برزمین نشسته تیرم و "نه بابا" ی بی حوصله ش تاییدی ه بر درستی دریافتم...
- اوم...پس اقامت گرفتی یه جوری یه جایی؟ 
این یکی هم به سرنوشتی تقریبا مشابه دچار میشه و با این تفاوت که این یکی کمی بیشتر از پیش بیحوصله ش میکنه طوریکه وقتیکه لب میزنم: آهان، مقاله داده ی برای تزت و اکسپت شده؟ اونم تو یه ژورنال
های ایمپکت، آره، خودشه باید همین باشه دیگه...
- نگاه خیره و عصبانی الهام، گِل میشه و درِ دهنمو میبنده که بیشتر از این یاوه نگم...
احتمالا بازم بد نا امیدش میکنم که پوفی میکنه و دستشو بالا میگیره، جایی درست روبروی چشمای من و میگه حداقل حالا بگو!!!
قائدتا الان باید بتونم و بدونم ولی واقعیت اینه که اینکارش بیشتر از پیش گیجم میکنه و تنها ری اکشنم میشه سکوت و تلاش برای یافتن نشانه ای از جواب که حتی سوالهای مسابقه ی هفته هم تا جاییکه یادمه به این سختی نبودن هیچوقت...
در کسری از ثانیه اما بخودم مسلط میشم و از نوک انگشتانش شروع میکنم به اسکن کردن تا خودِ آرنجشو...
نمیدونم دستش چطور میتونه منو به اون موفقیتِ بزرگی که الهام حاصل کرده راهنمایی کنه و اما تلاش همیشه ستودنیه حتی اگه در راهی احمقانه صرف بشه...
دومین باره که دارم این مسیرِ انگشتان تا آرنج رو با چشمام طی میکنم که یکهو متوقف میشم روی انگشتش که انگشتری بزرگ و بنظر سنگین رو حمل میکنه!!!
اون که میگفتن دوزاریش نمی افته یا دیر میوفته یادتونه؟ مال من کلا فاقد دوزاریه انگاری که انقد دیر بیاد میارم روحیه یِ الهام رو و بیخود و بیجهت بود رفتن سراغ اونهمه فتح و ظفرهای علمی و آکادمیک و حرفه ای و مهاجرتی و غیره ذلک که فتح الفتوحِ الهام همینیه که خودش بالاخره طاقتش طاق میشه از گیجیِ من و با صدایی که از هیجان میلرزه و تقریبا جیغ گونه، بر زبون میاره: 
شوهر کرده م!!!!!!!!
دیگه با هر چرتکه ای که حساب کنین، میبینین کاملا بحق و بجاست که بعد چند ثانیه سکوت، پُقی بزنم زیر خنده...
واکنش الهام هم البته بجا بود که ناراحت شد و سگرمه هاش توهم رفت و موضع گرفت برای دفاع از دستاورد بزرگی که تا به اون اندازه براش هیجان انگیز نموده بود!!!
از اون موقعیتهایی بود که هر دومون راست میگفتیم، اون از نون شب براش واجبتر، یکی بود که براش هزینه کنه و بارِ زندگی رو به جاش بر دوش بکشه و حالا بود و شده بود و این به معنی همه چیز بود؛فتح المبینش بود و شاهکارِ زندگیش و مهمترین فصلِ بودنش و از قد و پهنا و ارتفاعِ انگشتر و از برقی هم که نگینهای سفیدش داشتن ناگفته مشخص بود که تیرش دقیقا و تحقیقا بر قلبِ هدف نشسته و طرف همونیه که الهام خانه به خانه میجسته، همون که قدش به قامتِ آسمانِ آرزوهای الهام میخورده... حالا اینکه طرف تبریزی بود یا تهرانی یا شایدم یه جای دیگه ای، واقعیتش نمیدونم و فکر هم نمیکنم برای الهام زیاد مهم بوده باشه ملیتش...
من هم اما راست میگفتم، فکرشو بکنین که من محصول و محصّلِ همون مدرسه ای بودم که دبیر معارفش، دلیلِ موفقیتهای نوشین رو کج بودن مقنعه ش و در جای خود نبودنِ درز اون مقنعه میدونست!!!
دیگه زیاده اگه انتظار داشته باشین من بعد تولد و زندگی تو اون محیط کوچیک و مدرسه هایی که یکی از یکی محدودتر و بسته تر بودن و بعدم سرآمدِ همشون،اون مدرسه ی نمونه و اون دبیر معارف!!! میتونستم چیزی غیر از اونی که بودم باشم، یعنی همونی که تمام دنیا و مافیهاش خلاصه میشد توی درس و کار و حالا اما آرزوی خارج رفتن هم بهش افزوده شده بود...
پس تمامِ من اصلا بویی از تمامِ الهام نبرده بود بلکه در صد و هشتاد زاویه ترین نقطه ی مقابلِ الهام قرار داشت و همینم بود که اون لحظه و اونجا فقط داشتم به زور خودمو نگه میداشتم و دهنمو مثل ماهی جمع میکردم که از خنده ریسه نرم کف قطار...
نمیگم ازدواج بده یا کم چیزیه یا حتی نمیگم که کم خوبه، نه اتفاقا احتمالا خیلیم خوب باشه اگه آدم بتونه یه همسفر پیدا کنه برای مسیر پر پیچ و خم زندگی، همسفری که همراه باشه و همدل، که بودنش کمی سهل کنه یا حداقل سهل الهضم تر کنه اینهمه پستی و بلندی و سختی رو...
و اون احتمالا به ازدواج خواهد انجامید و نه شوهر کردن!!! که نه فقط گفتنِ این عبارت بلکه شناختی که از الهام داشتم و از علاقه ی وسواس گونه ای که به پول و رفاه داشت، باعث میشه فکر کنم که اون به احتمالِ بسیار، شوهر کرده بود بیشتر از اینکه ازدواج کرده باشه...
به هر ترتیب که هست، من به سختی جلوی خودم و خنده م رو میگیرم که حسِ خوبِ این فاتحِ مغرور رو زایل نکنم و بهش اجازه ی لذت بردن از
این موفقیتِ محتوم رو بدم...
الهام اما قبل از هرگونه شادیِ دوباره ای، میخواد اطمینان حاصل کنه که میپرسه: تو چی؟ 
و من با وجود علم و حتی یقین از چیستیِ مفهوم سوالش ولی بازهم میپرسم من چی چی؟ تا بیحوصله ترش کنم...
تا وادارمش به پوفی عصبی و ناچارا توضیح دادنِ اینکه: میگم یعنی تو شوهر نکردی هنوز؟ 
تمام خنده ی بی اختیارم رو جایی در میون لبها و دندونهایی که روی لبها فشرده شده ن، خنثی میکنم تا با حالتی هر چه عادی تر بگم که: نه هنوز...
صورتش چنان که گلهای بهاری از هم باز میشه و خنده ش اینبار از ته دل تره که خوب این شاهکار فقط از خودش براومده و من از این موهبت بی نصیبم و در همون حال اما میگه که: انشالا قسمتِ شما !!! 
خداحافظی اون روزمون انگار کمی واقعی تر از همیشه و همواره ست و اینبار سالهاست که همدیگه رو ندیده یم و خبری از هم نداریم...
نه من میدونم که سرانجامِ اون شوهر کردن چی شد و نه اون میدونه اون دختری که با مانتو مقنعه ی مشکیِ سفید شده از آرد بربری، تو خیابون ولیعصر نون گاز میزد، حالا تو خیابونا و کوچه پس کوچه های آلمان به همین کار مشغوله و هر بار و سرِ هر نون اما، بیاد میاره اون اتفاق رو و خنده ای کمرنگ گوشه ی لبش میشینه از یاداوری اینکه چجوری میشه زندگی رو چنان سخت گرفت بر خود و دیگران هم، که جنسیت و مکان رو تو امرِ ساده ای مثل نون گاز زدن دخیل کرد و براش شرایطی تعیین کرد و ...
از من میشنوین، نونای زندگیتون رو تا وقتی که دندون دارین و قند و فشار و هزار درد بی درمون دیگه نگرفتین، فارغ از الهام های زندگیتون که انگار فقط هستن تا خوشی هارو کوفتتون کنن، تو تمام خیابونای ممکن و محتمل، بی اندیشه ی سفید و کثیف شدن تمام هیکلتون، گاز بزنین که بعدا چه به افتخارِ شوهر کردن نائل شدین یا نشدین، لذت یه سری احمقانه های همینطوری به دلتون نمونه...