آیس کریم...


تازه کارمون تو بانک تموم شده و بیرون اومدیم و من مشغول کلنجار رفتن با زیپ کاپشنمم که راه رو تا حد ممکن بر نفوذ هوای به اون ناجوانمردانه سردی به درونش ببندم که به صدای ساچین سربلند میکنم تا بشنوم که: 
دو یو لایک آیس کریم؟!!!
چالشی عظیم در من بپا میشه با شنیدن کلمه ی آیس کریم و سرچ در تمام دیکشنری های نهفته در هزار توهای ذهنم که شاید این کلمه معنا و مفهومی دیگه داره بجز، بستنی!!!
اگه شماهم به اندازه ی من ساچین رو میشناختین، اونوقت من مجبور نبودم که توضیح بدم که تا چه حد بعیده از این آدم شنیدن یک همچین سوالی که در واقع بیشتر به دعوت به آیس کریم شبیهه تا کنجکاوی برای دونستن علاقه های فردی و خصوصیِ من!!!
ساچین کلا خودشم معترفه که هیچوقت کسی رو به چیزی دعوت نمیکنه و یه بار هم یه چند ساعتی وقت گذاشت و برای من بطور کامل طوری با جزییات توضیحات مبسوطی داد چرایی این قضیه رو
ولی اصلا انتظار نداشته باشین که من الان چیزی ازش بیاد بیارم و بخوام برای شما هم تعریف کنم چون اولا، این قضیه مال خیلی وقت پیش هاست، یعنی یه جایی همون اوایل و برای همین هم من هنوز با انگلیسیِ هندی گونه ی ساچین کاملا مشکل داشتم و اصلا نمیفهمیدم که چی میگه و اون اگه شرق میگفت، من غرب میشنیدم و ...
ثانیا اگر هم بر حسب تصادف!!! چند کلمه ای از حرفهاشو متوجه میشدم، به حکم زمانی که گذشته و حافظه ی کوتاه مدت من که انگار بسیار به اسمش معتقده و تعریفشم از کوتاهی در حد میلی ثانیه ست!!! به دست فراموشی سپرده شده و من در این برهه از زمان و مکان فقط میتونم به ضرس قاطع بگم که ساچین اهل مهمون کردن و دعوت کردن و این قبیل آداب و رسوم نیست که نیست که نیست...
ولی تمام راهها به رم ختم میشن: 
آیس کریم فقط همون یه دونه معنارو داره، همون معنای خوشمزه ای که به سختی میشه دست رد به سینه ش زد...
ولی با اینحال احتیاط میکنم و در جهت کنف نشدن احتمالی م در اثر اشتباهی شنیداری، تجاهل پیشه میکنم با پرسیدن:  
واس؟؟؟؟
تکرارش اینبار نه مثل هر بار و بارهای دیگه س که انگار انتظار نداره من ندونم ایس کریم چیه و چه کاربردی داره...
جمله ش رو اینطوری ول میکنه یه جایی نزدیک گوش من که: آیس کریم نمیدونی چیه؟؟؟؟
- میدونم اما پرسیدن تو به شک م انداخت واقعیتش!!!
خنده ی بلندش نشون از این داره که بدرستی میدونه از معنای نه چندان نهفته ی توی کلامم..‌.
خرده های توی جیبش، توی دستشه وقتی دستش رو از تو جیبای بزرگ بارونی ش درمیاره تا به من نشون بده و بگه اینا سنگینن و اذیتم میکنن، میخوام از شرشون راحت بشم!!!
حالا اینایی که میگه یه چیزی بیشتر از ده یوروه و همین برای خندوندنم کافیه که برای هر دومون که از کشورهایی با پولی فاقد هر گونه ارزش مادی و معنوی ای، اومدیم، ده یورو معنای چند روز زندگی رو داره...
تردیدمه شاید که اونو وامیداره که بگه: میشه بگی مشکل چیه؟ یعنی آیس کریم دوس نداری؟ 
نمیدونم چجوری باید بگم که الان و اینجا، کمترین مساله دوس داشتنه و بیشترینش اما، برمیگرده به اینکه من نمیخوام علاوه بر زحمتی که بهش داده م و وقتی که ازش گرفته م برای این آمد و شدها به بانک، دیگه بار مالی ای هم، هر چند به قدر و قامت یه آیس کریم باشه،
رو دوشش بزارم...
همچنان منتظر خیره به من چشم دوخته که من تهِ تمام فکر کردن هام به این جمله  ختم میشه که: ساچین، اصلا نیازی نیست به اینکار...
و احتمالا ناکارامدتر از این جمله و این فنِ بیان رو دیگه جایی نمیبینین که ساچین برمیگرده و میگه: پس میریم...
حالا کدومو بریم؟ دو تا کافی شاپ هست این نزدیکی، یکی بستنی ایتالیایی داره اون یکی آلمانی، کدومشون؟
و منی که گم میشه در هزار تویِ
یاد و خاطره ی ایتالیا و ژلاته (بستنی) هاشو و از همه بیشتر و پررنگتر، پورتوفینو و اون قطعه از بهشتی که اونجا خورده بودیم و ...
دیگه بعد این همه یاد و اون همه خاطره، سخت نیست حدسِ اینکه به سمت کدوم کافی شاپ روانه میشیم...
کمی پیاده روی و حرف زدن در مورد همون مسائل همیشگی و همون آدمهای ثابت و غیره، نباید چیز زیاد بدی باشه اما بشرطیکه
بعدش چشمت به درهای خیلی بسته ی کافی شاپی ایتالیایی نخوره که قرار بود تورو به ژلاته ای ایتالیایی و هزاران یاد و خاطره ی خوش از سفر ایتالیا، مهمون کنه...
دست از پا درازتر برمیگردیم سمت و سوی همون اون یکی، بستنی و خیلی چیزایِ دیگه فروشی و مثل مگس میچسبیم به شیشه ی ویترین مغازه ای درندشت که برخلاف اون همه فضا و قر و فِرِش، تنوع رنگ و طعم بستنی هاش اما خیلی کمه...
من اما باز از پا نمیشینم و تمام بیرون و اندرونی مغازه رو بدنبال ردپایی از بستنی مانگویی، یا حداقل لیمویی، میگردم و اما نمی یابم و همین ذوقمو کور میکنه...
لب و لوچه ی آویزونم شاید پرده از میزان ناامیدیم برمیداره که ساچین تعجبش رو کمی نگران آلوده س، با پرسیدن: چیزی شده؟ به رخ میکشه...
- نه ولی اگه میشه بریم الدی، از اونجا از اون بستنی کیلویی ها میگیریم، هم قیمتش بهتره هم تنوعش بیشتره...
- وووی، آلدی که همیشه هست، حالا یه بار خواستیم یه بستنی متفاوت بخوریما!!! تو مشکلت چیه با اینجا؟
- انبه، مشکلم انبه ست!!!
هنوز نتونسته خنده رو از تو صورتش جمع کنه وقتی که با همون المانی شکسته بسته ش که از اون یه ترم المانی خوندن زمان فوق لیسانسش داره، از فروشنده میپرسه: بستنی مانگویی ندارین؟ و اصلا هم به حرف من محل نمیزاره که: بابا جان، من خودم همه جارو گشته م دیگه، داشته باشن قایم نمیکنن که!!!
جوابِ نه فروشنده، روشو به سمت من برمیگردونه به گفتن اینکه: حالا راه نداره یه طعم دیگه ای انتخاب کنی؟ 
بعدم انگار که پای گول زدن بچه ای در میون باشه، بگه: ببین پسته ای دارن، شکلاتی، گیلاس ترش، نسکافه ای و یک عالمه طعم های دیگه ای که ناگفته پیداست که فیوریت من نیستنن و اما نمیخوام هم اونو معطل کنم و هم خودمو سبک و برای همینم هست که
اشناترین طعم قابل تحملی که میبینم دست میزارم روش و میگم: یه اسکوپ دارک چاکلت لطفا...
اون اما میکسی انتخاب میکنه با طعم دامیننتِ تکه های فندق...
کمی از اون بارِ خرده هاش سبک میشه به گاهِ حساب کردن و بعدش راه می افتیم سمت دانشگاه که من به دیدن نیمکتی چوبی درست اونورتر از جایی که وایسادیم، پای اراده م برای رفتن سست میشه و البته که ذوب زودهنگام و روان بودن اون اسکوپ بستنی ای که بر بالای منبر قیف بیسکوییتی نشسته، هم بی تاثیر نیست در گرفتن این تصمیم ناگهانی...
از سری خوبیهای ساچین شاید بشه به این مورد اشاره کرد که درجه ی انعطاف پذیری بالایی داره، یعنی یه جایی در مقابل ترین نقطه ی ممکنه در مقایسه با من...
برای همینم میشینه!!!
حرفها و حدیث های هزار بار گفته شده دوباره تکرار میشن، اون از استادش و من از مکس و دوباره تهش به همون نتیجه ی همواره میرسیم: ماها با این نشنالیتی های نازنینی!!! که داریم، حق و اساسا، امکانِ هیچ اعتراضی رو نداشته و نخواهیم داشت چون به کوچکترین چیزی ویزامونو تمدید نمیکنن و این یعنی پایان همه و هر چیزی و تلاشی...
مسیر دانشکده بعد از یه اسکوپ دارک چاکلت، قائدتا باید سهل تر باشه پیمودنش و اما نمیدونم چرا نیست، شاید بخاطر اینکه میدونم یا حداقل فکر میکنم اونجا هیچ چیز هیجان انگیزی منتظرم نیست، چیزی شبیه یه پروژه ی خوبِ به ریزالت و مقاله منجر شونده مثلا...
شایدم همه مشکلات از گورِ همون چندتا کلمه ای بلند میشه که خواهر میگفت و من اما ندارم: 
اندکی صبر و ایمان به روزهایی خوب و خوبتر...

Scone


Scone
اِسکُون رو اگه سرچ کنین، همون چیزی رو گوگل بهتون میگه که پریسکا به من گفت در مورد همین و دقیقا همین موجود خوشمزه ای که میبینین...
موجودی مابین نون و شیرینی، چیزی شبیه به شترمرغ احتمالا که نه اینه و نه آن و ولی نشانه هایی از هردو داره...
نمیدونم چرا انقَدَر منو یاد زندگیِ خودم میندازه این تصمیم ناگرفته...اینکه تکلیفش انقدر با خودش مشخص نیست و دست آخرم نه به اینطرف میرسه و نه اونطرفو میگیره...
اما اینبار شاید یکی از معدود دفعاتی بود که نتیجه ی این بی تصمیمی زیاد هم بد نبود، یعنی اصلا بد نبود، شاید حتی بشه گفت خیلی هم خوب بود...
پریسکا پخته بود و اورده بود برای ناهارش و به منم تعارف کرد و منم برداشتن و داشتنِ یکی از این هارو موکول کردم به بعدِ برگشتنم با ساچین از بانک...
باید با ساچین میرفتیم بانک برای انجام کاری و بر که گشتیم اما پریسکا هنوز اونجا بود و منم بی هیچ رودروایسی ای گفتم که میشه کیک سهمم رو بدی؟ به همین بی پروایی...اما مسلما نه با همه که خوب زیاد نیست تعداد آدمهایی که بشه باهاشون تا بدین حد روراست بود و سرراست...
بهم داد و توضیح هم داد روش پختش رو که آرد گندم میخواد و بکینگ پودر و کمی شکر محض از حالت نون دراومدنش و بعدم لعاب دادنش با تخم مرغ و مال اون البته که توش دونه های خوشمزه ی کشمش هم داشت...
تو همون حال خودم دارم نصفش میکنم و نیمه شو به سمت ساچین میگیرم که برداره که با نگاه خیره ی پریسکا که در هم آمیخته به لبخندی شیطنت آمیزه کاملا به خودم میام...
مفهوم این لبخند و شیطنت موج زننده ی توش رو فقط من میدونم و نه ساچین خدارو شکر...
قضیه برمیگرده به دو سه ماه پیش که یه شب که من و پریسکا هردومون تا دیروقت کارمون طول کشیده بود تو دانشگاه و باهم تنها شده بودیم و نشسته بودیم خیلی خواهرانه با هم حرف زده بودیم و درد دل کرده بودیم و حرفهای ناگفته ای و ...
تا نهایتا رسیده بود به اونجا که پریسکا لب زده بود: میتونم یه سوال شخصی و احتمالا خصوصی بپرسم؟ و من که با خیلی تعجب گفته بودم: حتما
جز قضیه اپلای کردنم برای موقعیتی دیگه و جایی دیگه و البته که نفرت و خشمی که از مکس در هزار تویِ ذهن و دلم خونه کرده، حقیقتِ از پریسکا پوشیده ی دیگه ای تو زندگیم وجود نداره...
میشه گفت که پریسکا ورژن خارجیِ سعیده ست برام که به حکم آلمانی بودنش و هم گروهی بودنش، چاره ای ندارم جز مخفی نگه داشتن یه سری از امور ازش وگرنه به همون اندازه دوسته و به همون مقدار دوست داشتنی...
تعجبم از اینکه چی میخواد بپرسه خیلی زود چندین برابر میشه، اما اینبار از چیزی که میشنوم...
چیزی بینِ تو و ساچین وجود داره؟!!!!
منظورم چیزی فراتر از یه هم دپارتمانی بودنه البته!!!
دهنم هم درجه ی یه اسبِ آبیِ خوابالوده، باز میشه از تعجب که خداییش انتظار سوالی در هر حیطه ای رو داشتم الا همین یک فقره رو...
کمی طول میکشه تا از سُکرِ اون سوال بیرون بیام و در همون حال هم با تصور
منظورِ پریسکا، پُقی میزنم زیر خنده و بی استرس ناشی از مکس، بعد مدتها، از ته دل میخندم...
پریسکا که شاید انتظار هر واکنشی رو داره الا اینی که داره میبینه، دهن باز میکنه که از چرایی ماحرا بپرسه که خودم به حرف میام و سوالِ نکرده شو جواب میدم:
ببخشید ولی انقدر مساله ای که بیان کردی دور از ذهن بود که نتونستم جلو خنده مو بگیرم...
آخه چرا و اساسا چجوری ممکنه بین من و ساچین چیزی وجود داشته باشه؟
- خوب یه مدته، همه شما رو همه جا باهم میبینن... باهم غذا میخورین، باهم میگین، میخندین، راه میرین، آزمایش انجام میدین،جدیدا هم که باهم میرین بیرون از دپارتمان و برمیگردین...
همواره باهم دیده میشین و این کمی شک برانگیزه که نوع رابطه هنوز، هم دپارتمانی باشه!!!
بقیه ی خنده مو به زور میخورم که حس بدی به پریسکا دست نده و اما بقایای اثارش رو نمیتونم که از تو صورتم و لبهام جمع کنم و همچنان نیشم بازه وقتی که شروع به توضیحی نصفه نیمه میکنم، چرا که کاملش رو شاید فقط به کسی میشه توضیح داد که آلمانی نباشه و هم گروهی نباشه و ...
و متاسفانه پریسکا هر دو خصوصیت رو داره و همینه که ناچارم قیچیِ سانسور بدست بگیرم و یه چیزایی رو از یه جاهایی حذف کنم و یه حقیقت مُثله شده تحویلش بدم...
هنوزم متاسفم که نمیتونم براش بگم از تمامِ چیزایی که در جریانه مثلا اینکه بیرون رفتن من و ساچین، بخاطر مساله ایه که برای اکانت بانک من پیش اومده و برای اطمینان از عدم هرگونه مشکلی در پروسه ی ویزامه که فعلا و برای یه مدت محدود، نیاز به کسی داشتم که بهم کمک کنه با یه گردش ساختگی حساب و مثل همیشه این ساچین بود که خودش پیشقدم شد تو آفر دادن خودش و حسابش، حتی پیش از درخواستِ من...
و همینه که ماهی یه بار باید باهمدیگه بریم بانک و برگردیم و انگار این رفت و شدمون به نزدیکترین بانک به دانشگاه، به چشم آدمهای دپارتمان کمی بزرگ نموده!!!
و تاسف بیشترم اما از اونجایی میاد که شاید پریسکا حتی به خاطر ذهنش هم خطور نمیکنه شوخیهای من و ساچین و عبارات عجیب غریبی که بینمون رد و بدل میشه، همشون از اینجای نادوست داشتنی شروع شدند: 
مکس !!!
آره، اونقدر این موجود، وجودش برای من ترس و نفرت و ناامنی داشت که من ناخوداگاه به ساچینی پناه ببرم که تنها هنجار شکنِ دپارتمان بود و حاضر بود ریسک آموزش دادن و حمایت از من رو بجون بخره، اونم در مقابل آلمانی هایی که چیزی و کسی رو بهتر و بالاتر از خودشون نمیبینن و نمیدونن...
پی نوشت اینکه: این جمله ی آخرم اصلا هیچ ارتباطی با قدرناشناسی از تمام خوبیهای بی حد و حسابی نداره که از اکثر آلمانیهای اطرافم میبینم و میگیرم، فقط بیان صادقانه ای بود از حس خودبرتر بینی ای که تقریبا توی همشون تجربه ش کرده م و اما حالا ساچین، پدیده ای بود که توانِ درهم شکستنِ این هنجار رو داشت منطقا، حداقل از نظر هوش و دانش بایولوژی و اطلاعات گسترده ش در مورد زبان و تاریخ و ادیان و ...
به هر حال پریسکا اینارو نمیدونست و نمیشد هم که بدونه...
باید در جهل نگهش میداشتم، هر چند که نمیخواستم...
خنده ی ناخوداگاهمو بسختی متوقف میکنم و براش مختصرکی توضیح میدم که ببین پریسکا، ساچین برای من عین تو میمونه، یعنی هر وقت که چیزی رو نمیدونم و این هر وقت، معمولا خیلی وقتها در طول روزه، یا میام سراغ تو و یا میرم سروقت اون و سعی میکنم مساله مو حل کنم و از اونطرف هم چون نقاط زبانی و فرهنگی مشترکتری نسبت به
دارم با هندیها، وقتیکه پای مقایسه در میون بیاد با اروپاییها و دیگر نقاطِ از ما بهترانِ!!! دنیا، همینه که وقتی که قرار بر این باشه که دقایقی رو در طول روز و موقعِ غذا و یا میوه خوردن، زمانی داشته باشم برای فکر نکردن به درس و کار و غیره، ترجیح میدم با ساچین بشینیم چرت و پرت بگیم و الکی بخندیم و اینجوری قورت بدیم،
 استرس های روزانه رو، 
با چاشنیِ خنده و مسخره گی...
کمی هم براش در حدودِ سابجکتی میگم که بین من و ساچین در حال رد و بدله...
از همون که گفته بودم اینجا...
از اینکه ساچین در قبال یه چیزهایی و مهمتر از اون چیزها، دادنِ رنجی دائمی به مکس، به شکلی که هیچ ایده ای ازش ندارم ولی قرار شده هر چی که هست، فقط رنج بودنش و مادام العمر بودنش، از سمت و سویِ ساچین تضمین شده باشه، از من حوری!!! دریافت کنه!!!
نه عدد حوریِ سفید!!! که سنشون هم بیشتر از ۱۴ سال نباشه...
حالا اینکه چرا این شرط سنی وجود داره و چرا تعدادشون باید دقیقا و تحقیقا نه تا باشه دیگه خودش داستانیه مجزا و طولانی که من که وقت نوشتنش رو ندارم و شما هم شاید حوصله خوندنش رو...
ولی سفید بودنشون دیگه داستان نداره، واضحه و بی توضیح:
ساچین بسکه تو هند دختران تیره پوست دیده در تمامِ عمرش، ایده آلش در مورد زنان، داشتن پوستی سفیده و سرسختانه به این اصل پایبنده...
پریسکا با شنیدن این شرط سنی و از اون مهمتر شنیدن تعداد مورد نظر ساچین که عددی بیش از یکه، چنان بر می آشوبه که با لحنی نه چندان دوستانه اینبار، به من بگه: تو چرا با این آدم حرف میزنی اصلا؟؟؟؟
میبینم که بد بندو به آب دادم اینبار و حالا یکی بیاد به این دخترِ کاملا آلمانی و بیگانه از این نوع شوخی ها و داستانهای پشتش و ...توضیح بده که ساچین چی میگه و چرا میگه و کدوم یکی از گفته هاش جدیه و کدوم شوخی و چرا شوخی هاش حول محور اعراب و حوری و ۱۴ سال و ...دور میزنه...
نهایتا بسنده میکنم به ماست مالی مختصری که حاوی ضعیفترین دفاعیه ایه که تا بحال در تمام عمرم مجبور به ارائه شده م و اما بیشتر از این ازم برنمیاد، اونم در مقابل این دختر بدونِ هیچ تشابه فرهنگی مذهبی زبانی...
دیگه دهنمو گِل میگیرم که با پریسکا از شوخی ای جهان سومی صحبت کنم که من و اون تو دنیاهایی بغایت متفاوت، اون زندگی و من مردگی!!! میکنیم...

کیک زردآلو...


احتمالا خیلی باید خاطرت عزیز باشه که میکائیل بیشترین سهم از کیکِ زردآلویی که مادرش بصورت اختصاصی پخته و توسط خواهرش براش فرستاده رو به تو ببخشه...
هر طور حساب میکنم، ۴ برش از میون ۷ تا، اونم بزرگترینهاش!!! کمی بی انصافانه مینمایانه و اما تنها حقیقت ساده و تلخی که وجود داره اینه که من کیک دوس دارم!!! خیلی هم زیاد!!! اونقدر که بعد برش اول، خیلی صادقانه بگم: من یه دونه دیگه هم میخوام اگه ممکنه و داگما و میکاییل با خنده بگن حتمااااا
ولی خداییش من بعد برش دوم کاملا راصی بودم به رها کردن باقیش برای خودشون و اما داگما که از میزان علاقه ی من به کیک خبر داشت، از میکاییل پرسید
در مورد هر امکانی!!! برای چشم پوشیش از باقیمانده کیک و دادنش به من و میکاییل هم انصافا همون زدِ راه قبول کرد و نه نیوورد تو کار...
و همین شد که هم صاحبخونه م اون شب یه قطعه کیک زردالوی مامانِ میکاییل پز دریافت کرد و هم من فردا ترهاش، یه روزی یک قطعه کیک نیم خشک از تو کشوی یخچالم یافتم و از اونجا که علاقه م به کیک، خشک و تر و کهنه و تازه نمیشناسه، با لذت خوردمش و دعا کردم بجون داگما و هر کی که به نحوی به اون مرتبطه...

خودکفایی، اونم در تمام زمینه ها...


کوتاه کردن موهات که بخواد یه چیزی حداقل ۱۰ تا برات آب بخوره یا بعبارتی با یه حساب سرانگشتی، کمی کمترک یا بیشترک از ۱۵۰ هزار تومن!!! مسلما به سراغ گزینه هایی میری که در عین سخت یا گاها غیرممکن بودنشون اما همچنان گزینه محسوب میشن...
حقیقت تلخ قبلی رو اگه در کنار رویدادِ طبیعیِ رشدِ سریعِ موها و در نتیجه نیاز ماهانه شون به کوتاه شدن، بچینیم، اون راه حل های غیرمعمول، ظاهری خوشایندتر هم به خودشون خواهند گرفت...
اولینِ این تلاشهای در جهت سیو پول، کمک خواستن از سعیده بود و اصرار به مسئولیتش با خودم در مقابلِ مقاومت مذبوحانه ش برای خودداری از این کار اونم تنها بدلیلِ ساده ای مثلِ : 
"تا حالا حتی یه بارم قیچی دستم نگرفته م" !!!
ولی خوبیِ سعیده یا بهتره بگم یکی از خیلی خوبیهاش این بود که بسیار انعطاف پذیر بود و همین باعث میشه زیاد طولانی نباشه فاصله ی بین شروع بیان خواسته ی من و زمانیکه من وسطِ حموم چند سانت در چند سانتش نشسته م و اون قیچیِ شکسته بسته ای که از دانشگاه و دپارتمان بلند کردیم و دسته ش با چسب به بدنه ش بند که نه، نیم بنده، رو به طرز مبتدیانه ای در دست گرفته و با تحیر و کمی هم عجز به موهای من زل زده و نمیدونه که از کجا و چطور شروع کنه...
نهایتا اما از اونجایی که برای طیِ هر مسیری، باید اونو شروع کرد، اونم با مشت مشت آب اوردن از شیرِ آب نزدیک حموم و خالی کردنش روی سرِ من شروع میکنه و بعدم رندوم کوتاه کردن هر چی که به دستش میاد...
هیچ قانون و قاعده ی خاصی وجود نداره، نه برای من و نه برای اون و همین کارو ممکن میکنه...
بعد نیم ساعتم با تکوندنِ خودش و پاهاش که حالا زیر موهای من کم پیدا شده، میره و آیینه ی قدی نزدیک در حموم رو با زحمت میچرخونه تا جاییکه من ویویی از خودم و موهای جدیدم داشته باشم و باید اعتراف کنم بهتر از اون چیزیه که انتظارشو داشتم و همین لبخندی ناگهان میشونه رو لبهام و این نفسِ حبس سعیده رو مجالی برای بیرون دادن، میده...
و این سرآغاز ماه و ماههای بعدیه که این جزو برنامه های روتینمون میشه و کم کم سعیده بحدی پیشرفت میکنه و از خودش استعداد نشون میده که به جرات میتونم بگم کسی باور نمیکنه این مدلِ کوتاهی کار یک فردِ تا حالا قیچی بدست نگرفته ست!!!
مهارتهای سعیده روز به روز که نه حالا ولی ماه به ماه افزایش چشمگیری پیدا میکنن تا جاییکه یکی از همون دفعات آخر، یعنی پیش از برگشتنش به ایرانه که  وقتی ازش میخوام زیاد خیس نکنه سرم رو چون سردم میشه (یه جایی اواسط دسامبر که هوا همینجوری و بدون سرِ خیس هم برای قندیل بستنت کافیه)، اون در جواب میگه که: نه عامو، ما خشک کار میکنیم!!!
یعنی "کار میکنیمش" رو جوری و با میزانی از اعتماد بنفس بر زبون میاره که میتونم قسم بخورم هیشکی به هیچ عنوان نمیتونه باور کنه که این همون آدمیه که با استرس به قیچی و به موهای من هم، نگاه میکرد...
سعیده، اما بالاخره زمانِ رفتنش میاد و جدای از بحث اصلی که دلتنگیِ همواره ی منه برای کسی که بیشتر خواهره تا دوست، موهای من رها میشن به امون نفر بعدی ای که قراره از حالت " قیچی بدست نگرفته" بشه " ما کلا خشک کار میکنیم"!!
و اون کسی نیست جز زهرا !!!
دوست دیگه ای که باز هم همون داستانِ آشنای " بلد نیستم" و " اگه خراب شد چی" و اینارو باهاش دارم تا بعد چند دقیقه باز وسط حمومش که اینبار کمی بزرگتر از قبلیه نشسته باشم!!!
چند باری این حرکت ماهانه تکرار میشه و اما شانس زهرا، دسترسی خونه شه که برخلاف سعیده، سخت تره و دورتر...
همینم باعث میشه که یه بار که نوبه ی کوتاه کردن رسیده بود، نشسته بودم و به تمام مسیری که باید طی میکردم و قطار و اوتوبوسی که عوض میکردم و مسیر پیاده روی بعدش و... فکر کرده بودم و کمی سخت اومده بود بنظرِ من همواره "سر شلوغ" و خاصه اینکه یادم اومده بود که اون روز یکشنبه ست و فرکانس آمد و شد قطارها و هم اتوبوسها هم بسیار پائین تر از معموله و همین تیر خلاصی بود که به درست به قلبِ تصمیمم به رفتن زده شده بود و ثانیه ای بعد، منِ همون قیچی شکسته بسته به دست، تو مسیر دستشویی بود و ثانیه هایی بعدترشم، همون من، وسط یه عالمه مو که تقریبا و تحقیقا همه جا ریخته شده بود، داشت تو آیینه ی بزرگ دستشویی به شاهکاری که خلق کرده بود، فتبارک میگفت...
حالا اینکه چطور پشت سرم رو بدون اینکه ببینم و صرفا بر اساسِ حس لامسه کوتاه میکنم دیگه خودش داستانیه برای خودش...
حق بدین که کلِ یکساعت بعدش رو توی دستشویی و حموم به سر برده باشم تا اون حجم مو رو از هر جا و همه جا جمع کرده باشم و دوشی و سشواری و بعدم تکرار مکرر چک کردن تو آیینه از تمامِ زوایای موجود و حتی ناموجود!!!
حرف نداشت!!! البته این نظر خودم بود...
نظر "اوته" هم بود...خودش گفت...وقتی که جلوش نشسته بودم و موهامو در معرض دیدش قرار داده بودم و پرسیده بودم: چطوره؟ و اون کمی طول کشیده بود تا بفهمه چی رو باید بگه که چطوره!!!
حالا از حُجبش بود یا واقعی، نمیدونم اما گفته بود که: اشکالی توش نمیبینم... و من گونی گونی قند تو دلم آب شده بود از این استقلالِ کوچیکی که پیدا کرده بودم و همونجا بود که فهمیده بودم چرا گاهی آدما برای داشتن استقلالهای بزرگ دست به تغییرات بزرگ میزنن، هرچند گاها به گند زدن به کلِ شرایط قبلیشون و حتی قبل ترها و قبل ترترهاشون منجر بشه
ولی چون شیرینیِ این استقلالک خُرد و کوچیک هنوز زیر دندونم که نه، لابلای تار به تارِ موهام بود، میتونستم بهشون حق بدم...بهشون حق بدم که به رویای استقلالی یا آزادی ای بزرگ، بزرگترین و گاها غیرقابل جبران ترین گندها رو بزنن به زندگی خودشون و بچه هاشون و نوادگانشون و کلِ تاریخِ آدم، از ازل تا به ابد...
به هر ترتیب من دیگه مستقل شده بودم و هر ماه یا حتی به ماه نکشیده، این استقلال رو به رخ موهام می کشیدم و مثلا داشتم از تو فضای حموم و از جلو آیینه بزرگ دستشویی رد میشدم که یهو
چشمم به موهام میخورد و احساس میکردم یه سانتی بلند شده ن و اونوقت همونجا بود که باز همون قیچیِ کذایی به دست، میرفتم به مصاف همون یه سانت و دستِ اخر به اندازه ی چند سانت مو روی زمین و روشویی و حموم و شونه های من بود!!!
حالا یه بار بز چین میشد و یه بار پشتش دُم کفتری میشد و یه بار چنان پروفشنال میشد که کسی باور نمیکرد خودمم خالق این اثر هنری!!!
هر بار به طریقی و اما کوتاه بیا نبودم به هیچ عنوان و همچنان ادامه میدادم تا اینکه رفتیم فرانسه...
از قبل سنگامو با خواهر واکنده بودم... یعنی کلا از خیلی سالها قبل انگار سنگهایی واکنده شده بودن یه جایی و حالا دیگه اون میدونست که خواهر بزرگتر بودن یعنی یه چیزی گاها سخت تر و پرکارتر از مادر بودن و برای همینم بود که هیچ توضیح اضافه ای لازم نبود که همراه کنم با این سوال: 
میشه قیچیمم بیارم با خودم؟ 
و بشنوم که: 
قیچیِ خودمو برداشته م!!!
بازم اما به دلیل اهمیتِ انکار ناپذیر مساله!!! ساعتی قبل از حرکت، همونجا که داریم برداشتن و فراموش نکردنِ مدارک و پاسپورت اینارو چک میکنیم، قیچی!!! رو هم بعنوان یک جزء حیاتی چک میکنیم و خیالم راحت میشه که حالا بعد چند ماه، موهام قراره زیر دستیِ جز خودم برن...
و کی باور میکنه که ما دو خواهرون، درست وسط یه هتلِ بشکل یک قلعه ی قدیمی، که بنظر من خوشگل ترین و راحت ترین هتل دنیا بود، وسط یک شهر که انقد آروم و بی ماشین رفتار میکرد که من جای پزشکای روانشناس و روانپزشک بودم، اونو بجای تمام قرصها و شربت های آرامبخش تجویز میکردم، صندلی گذاشتیم و خواهر بارونیِ پلاستیک جنسی رو که با خودش اورده بود به همین و دقیقا همین منظور!!! ( و نه برای خاطرِ عزیز بارون!!!) رو به من میپوشونه و اینجوری به شیوه ای کاملا پروفشنال میره تو کار موهای من...
و البته که با همون قیچیِ کذایی!!!
حالا اینکه هر کی به من میرسه خشک کار میکنه هم خودش جای ریشه یابی داره که شاید پُر بیربط نباشه به اینکه حالا درسته کم نبودن مواردی که انجام دادیم و مخالف قوانین هتل بودن احتمالا، از جمله گذاشتن تمام موادغذایی در فضایی باریک پشتِ پنجره ی سرد هتل و تبدیلش به یه یخچالِ چند سانت در چند سانت!!!، ولی دیگه نشستن با موهایی آب چکون روی صندلی چوبی هتل و خیس کردن کف چوبی اتاق و ... مسلما فراتر از بی قانونی های کوچیکِ!!! ما بود...
یه بیست دقیقه ای بیشتر طول نمیکشه تا خواهر بعد کلی تعریف از دست و پنجه ی آرایشگریِ خودش و حالا اضافه کردن یه جمله ی کوتاه و خفیفِ:
 البته موهای تو هم چون فر دارن، به هر حال خوب میشن؛ آیینه ی کوچیک جیبی شو بیاره و بگه خودتم نگاه کن و من هم صحه بزارم بر تمجیدهای چند لحظه قبلش...
و الحق که اون بارِ کوتاه کردن موهام توسط خواهر، یکی از بارهاییه که تمام آدمهای دوست داشتنی و متوجه!!! اطرافم ازم در مورد نحوه و چند و چون کوتاهیم سوال میکنن و همین اطمینان خاطر میبخشه خاطرِ آرامم رو که اینبار حقیقتا چیزی متفاوت تر از پیش و پیشین ه...
ولی خوب عمر سفر کوتاهه و قد نمیده به ماه بعد و موعد دوباره ی کوتاهی موهای بسیار سریع الرشد من!!! و باز منم و تنهایی و چاره ی ناچار که همون وعده گاهِ آیینه دستشوییه و قیچی شکسته بسته و خودانگیِ خودم...
ولی چیزی که کلا هدف نوشتن این داستانِ نه چندان کوتاه بود و تعریف کردن از نحوه ی انجامِ این مساله ی نه چندان عمومی، همین عکسی بود که اولش گذاشته بودم و مربوط میشد به کیسه ی وکیومی که اصل و اساسش از سعیده بود و رسالتِ بودنش تو آلمان هم آوردن لباسها و احتمالا پتوی سعیده بود اونم بصورت فشرده و کامپکت، یه چیزی شبیه به فایل های زیپ شده ی کامپیوتری که اینجوری خیلی جمع و جور و گوگولی بنظر میان و اما باز کردنشون به آنی مانیتور کامپیوترت رو اشباع از گیگا بایت هایی معتنابه میکنه...
این کیسه هم به همراه اون یکی قُلِش، برای همین با سعیده اومده بودن و بعد اما سعیده یکیشونو کرده بود سفره ی غذا خوردنش و همون بود که به گاهِ مهمونی های کوچیک من و سعیده، تنش میشد صحنه ی یکتای شوآفِ ظرف حاوی تن ماهی قارچمون به همراه بشقاب برنج بسمطی خوش عطری که از تو پلوپز کوچیک سعیده، قاشق قاشق بیرون میومد...
موقع رفتن اما، اون دیگری انقدر کهنه و بعضا حاوی لکه های نارفتنیِ روغن شده بود که سعیده این یکی رو برای من بزاره و بگه، امیدوارم سفره ت همواره پربرکت باشه...
حالا اما موقع رفتن برای کوتاهیه که بیادم میاد اون دفعات پر از کثیفکاری و موهای پخش شده همه جارو که باید دونه به دونه جمع و تمیزشون میکردم و همین خاطره ست که
یکهو بخاطرم میاره استفاده ای دیگر شکل رو از اون کیسه ی وکیوم...
تصورش چندان سخت نیست که چه حس خوبی داره موهاتو در حالی کوتاه کنی که یه سفره ی سفید با توپهای خیلی قرمز روی روشویی رو پوشونده و میزبان ِ خرده موهای فراوانت میشه قبل از اینکه کلِ روشویی و بعدم حموم و با احتمال زیاد کف و خلاصه همه جارو به گند بکشه...
و این شاید همون برکتی بود که سعیده برای سفره م و زندگیم آرزو کرده بود...
 به همین سادگی...
به همین زیبایی‌...

و اما صاحبخونه م...

و اما آخرین و عزیزترینِ اینها:
هدیه ی صاحبخونه م بود که حتی از دورترین حوالیِ ذهنم هم عبور نکرده بود که با باز کردن این بسته با چه صحنه ای روبرو خواهم شد...
داخل این پاکت که با روبانی قرمز سرشو به تعظیم واداشته بود، سه تا بسته ی کادوپیچ شده بود که با حضورِ دوست یکی یکی بازشون میکنیم...
اولی که لبامو به خنده باز میکنه، چیزی نیست جز یه بسته چای سبز جاسمین، همون نوعی از چای که پیرزن فکر میکنه من دوس دارم...
عبارت فکر میکنه رو با منظور بکار بردم، چرا که در حقیقت من با ماهیت وجودی چای سبز مشکل دارم و دوسش ندارم حالا چه با طعم جاسمین باشه چه هر طعم دیگه ای، وقتی بِیسش و طعمش، همون طعمِ گسِ چای سبزه، همین کافیه تا کمالِ مطلوبِ من نباشه و اما نکته ی انحرافیِ قضیه اینجاست که هر موقع رفته م بالا برای مراسمِ دوست داشتنیِ چایخورون باهاش،
در جواب سوالش که تو چه چایی میخوری، گفته م جاسمین و دلیلشم فقط این بوده که میون انواع دیگه ی چای هاش، این از بقیه قابل تحمل تره حداقل!!! مثلا تو ذهنتون مجسم کنین که یکی از گزینه ها چای سبز با طعم نعناع باشه، میبینین چقدر جاسمین میتونه نجات بخش و خوب باشه بعضی وقتا!!!
خلاصه که پیرزن با این نتیجه گیری که من عاشق چای جاسمینم، یه بسته شو بدقت و ظرافتی تحسین برانگیز(خیلی بیشتر از کادوکردنای من که بیشتر شبیه مچاله کردن کاغذ کادو به دور محموله ی مورد نظره) کادوی سفید پیچ کرده بود..‌
دومین بسته که تو یه دستمال سفره ی قرمز با حال و هوای کاملا کریسمسی پیچیده شده بود و سرشم با نخ هایی تزئینی بسته شده بود، حتی از اولی هم باحالتره:
ترمومتر یخچال!!!
قضیه از این قراره که چند وقت پیش، یعنی همون روزی که قرار بود برم فرانسه و دقیقا هم همون روز!!! یخچالم دست از کار کردن کشیده بود، یعنی من اینجوری فکر کرده بودم..‌.
لزومی نمیبینم به بیان و کمیت سنجیِ میزانِ استرسی که بهم وارد شده بود که حالا من چه کنم با یخچالی که اگرچه با آت و آشغال ولی به هر ترتیب، پره و منی که عازم سفرم و هفته ای که نیستم و زبانی که بلد نیستم و تعمیرات یخچالی که نمیدونم از کجا پیدا کنم و هزینه های گزافی که احتمالا بدنبال خواهد داشت و ...
طبق معمولِ همیشه، اول رفته بودم سراغ پیرزن و مساله رو یه کم رقیق تر و یواش تر از اون چیزی که حقیقتا بود(صرفا بخاطر آگاهی از میزان استرس و حساسیتی که پیرزن داره، همواره و همیشه و در تمام زمینه ها!!!) باهاش در میون گذاشته بودم و ازش خواسته بودم  که کمکم کنه و اون هم ناگفته پیداست که قبل از هر کاری کسب اجازه کرده بود برای قدم گذاشتن تو اتاقم و دیدار تازه کردن با یخچال کوچیکشو و بعدا هم علیرغم سخت بودنش، اما زانو زده بود و کمی چرخونده بود درجه ی دمای یخچال رو، اونم در جهات مختلف و دست آخرم باعث و بانیِ آرامشِ توام با تردیدِ دل من شده بود با بیان اینکه: مشکلش این بود که درجه ش کم بود، بیشترش کردم و ترمومتر خودم رو هم میدم بهت یه مدت اویزون کنی تو یخچالت و دست آخرم اینکه، بهتر بود زودتر بهم میگفتی و خبرم میکردی که عصر جمعه نباشه و مغازه ای باز باشه و شفای عاجلی کرد و اما حالا هم نگران نباش، سفرت رو برو و من حواسم به اتاقت و از اون بیشتر به اتاقت هست و اگه لازم شد، هر کاری که باید رو انجام میدم...
اتفاقی که بعد اون رخ داده بود تمامش خلاصه شده بود در رفتنِ من به پاریس و برگشتن بعد یک هفته و دیدن یخچالی که خدارو شکر مثل ساعت کار میکرد و پیرزن که گزارش سرزدن هاشو داده بود و دلیلِ حادثه رو صرفِ تغییر پیچ درجه ی حرارت یخچال دونسته بود...
اینا همه گذشته بود و اما هین وسط من ترمومتر پیرزن رو هاپولی کرده بودم!!!یا بعبارتی مودبانه تر، بِکُل یادم رفته بود که بهش برگردونم و اون مونده بود همینجوری آویزون طبقات یخچالِ من!!!
این هدیه ی دوم پیرزن، حسِ سپاسی آمیخته با شرم میبخشه بهم و به هر حال اما با قسمت شرم آور قضیه کنار میام و از داشتن ترمومتری نو لذت میبرم...
سومین و جالبترین و صدالبته که مفرح ترینِ هدیه ها اما آخرین مستطیلِ کادوپیچ شده ایه که به پاره شدنِ کاغذ کادوش توسط دوست، دیگه به باز شدن لبم به خنده اکتفا نکرده و صدای قهقهه م سکوت نصفه نیمه ی اتاق رو در هم میشکنه: 
Nutcracker
یا بعبارت خودمونی تر: 
گردو شکن!!!
لابد ذله شده بود پیرزن بسکه من رفته بودم و پایین پله ها وایساده بودم و صداش کرده بودم تا بپرسم که میشه نات کرکرش رو قرض بگیرم برای شکستن حجم انبوه گردوهایی که جمع کرده بودم... یعنی تو روزای پاییزی به اندازه ی یه گله سنجاب کار کرده بودم و گردو پس انداز کرده بودم برای شبهای سرد زمستونی...
پُر واضحه که عصرها و شبهای متوالی ای رو هم به شکستن اون تپه ی گردو گذرونده بودم و همه هم به همّتِ گردو شکنِ پیرزن...
چنان که دیگه اون اواخرش، ترس برم داشته بود که نکنه بسابه یا بشکنه ولی خدارو شکر جون سالم بدر برده بود و تندرست برگشته بود توی کشویِ کمدِ پیرزن و من رو سفید مونده بودم...
حالا اما این حرکتش، سورپرایزکننده ترین فعلِ ممکن بود که برای ساعتها و ساعتها، حتی یادآوریش توی ذهنم، دلم رو و متعاقبش، لبهام رو خنده آلوده میکرد..

میزی پر از هدیه...

بیراه نیست...


بیراه نیست اگه بگم لذتش با لذتِ خوردنِ یه بشقابِ پر از فسنجونایِ زن دایی فاطمه، برابری میکرد دیدنِ این همه هدیه ی رنگ و وارنگ و اکثرا هم شیرین!!!
 بعضی هاشون دستی بهم داده میشدن و برخی هم پشتِ درِ خونه انتظترمو میکشیدن وقتیکه خسته و له از سرِ کار و دانشگاه برمیگشتم...
از راست به چپِ تصویر اگه بخوام معرفی کنم، اولینِ موجود، شمعه، تو ظرفی شیشه ای به رنگ سفید که مزین شده به کاجهایی طلایی و البته و صدالبته که شمعش عطریه و رایحه ی دلنشینی هم داره...
رنگ سبز کنارشِ اما قطعات سیب خشکیه که روکشی از جنس شکلات داره...
کادو سفید کنارشونم هدیه ی داگماست که اگه بخوام کاملا روراست باشم باهاتون، باید بگم به کُل برخلاف انتظارم بود و در حالتِ روراست ترشم، کمی ناامیدکننده بود...
چرا که انتظار هر چیزی رو داشتم الا دو عدد کتاب رمانِ انگلیسی!!!
حالا از کلا عادت نداشتنِ ما ایرانیا به خوندنِ رمانهای اونم بلندِ انگلیسی گذشته، آخه تو این هیر و ویری که فرصت نداشتنِ من بر هر بنی بشری کاملا محرز و مشخصه،چرا و اساسا چگونه!! داگما فکر کرد که من ممکنه اون همه خوندن های واجب و اساسی رو ول خواهم کرد و خواهم نشست به خوندن رمان؟؟؟
قسمت شیرینی ش اما باز بنظر منطقی تره که میدونه و شک نداره که عاشق شیرینی ام، اونم وقتی چنان یکدست سفید باشه و روشم شکلهای بامزه ای رو برجسته کرده باشن...
متعاقبشم داگما شروع میکنه به ارائه ی شرح مبسوط و مفصلی از اینکه این شیرینی اسمش....... ه و از اختصاصات نواحیِ جنوب آلمانه و ویژگی برجسته ش هم(بجز اشکال برجسته ی روش منظورش بود!!!)اینه که از دونه های "آنیس" (در زبان ما، همون "بادیان" ه که نوعی ادویه ست به شکل ستاره و گاها از خود درسته ش و یا دونه های مجزای داخلش برای خوش تر کردن طعم و عطرِ غذاها و شیرینی ها استفاده میشه) در اون استفاده شده...
و انصافا هم که طعم و عطر این دونه ها رو بعد باز کردن پاکتِ روی بسته بندی که به مشامم میخوره و زیر دندونم میره، به تحسین میشینم، بسیار...
اون گوزنِ ناراحت رو هم که Kirsten ، زن همسایه روبرویی به همراهِ پاکتِ کوکی کنارش برام گذاشته جلوی در خونه و از هموناییه که یکروزِ خسته و له م رو به شادیِ موذی ای مزین کرده وقتیکه از سر کار برگشته بودم...
پاکت کوکیِ جلویی هم که باز رهاوردی بود از سری رهاوردهای جلو درِ خونه!!! محصول مهربونیِ همسایه ی دست راستی بود که یه پیرمرد پیرزن بسیار خوشرو و دوست داشتنی ان...
یعنی این پیرزن یه چیزی بالاتر از ۷۰ سال سن داره و اما ماشالا چنان سرحال و باانرژی و از اون مهمتر شاید، خوش انرژیه که اولا همواره لباش به خنده و حرف بازه و ثانیا هنوز خودش با اقتدار کامل
رانندگی میکنه و در واقع همو بود که من و صاحبخونه مو به ایستگاه قطار رسوند تو اون بعد از ظهرِ رفتنِ صاحبخونه م به فرانکفورت و همونجا بود که من مورد سوال واقع شدم که این چند روزِ تعطیلی رو خونه هستم یا نه و اون موقع کمی عجیب نمود این سوال و اما بعدترهای دیدنِ پاکت کوکی جلوی در، همه چیز اظهر من الشمس شد، چونان که روز...
پاکت های نامه ی پشتش هم که کارت پستالهایی هستن متنوع و بامزه که حاوی جملاتی هستن از این دست که: ممنون بابت خوبیهات...
خوشحال میشیم از خوشحالیت...
آرزوی روزها و روزگارانی شاد داریم برات و ...
جملاتی که هر کدومشون بتنهایی کافی ان برای گرم کردن دلت و نه تنها سرت...
کارت تبریک نوربرت اما کمی متفاوت تر از بقیه ی کارتهاست و تفاوتش در اسکناس چند یوروییه که درست وسط کارت خوابیده و هیجان کودکی ها و عیدی های نقدی دورانِ دورِ کودکی رو تو دلم زنده میکنه...
اون برگه ی سفید حاوی اشکال ستاره ای رو هم به محض دیدنش و دوست داشتنشه که میاره و میده دستم و میگه مال تو!!!
بسته ی قهوه ای رنگ هم به اعتبارِ نوشته های روی جلو، قطعات بادومی هستن که با شکلات پوشیده شدن و اما بازم با رفرنس دادن به این حقیقت مکررا گفته شده که من دیگه مدتهاست که کاکائو دوس ندارم، مونده روی میز تا ببینم چه تدبیری براش میتونم که بیندیشم!!!
کادوی سبز پشت سرش هم عیدیِ سیمونه و یورگنه و برخلاف انتظارم که فکر میکردم حتما یه دونه خمیردندون اِلمِکس خواهد بود چون قبلا در موردش باهم حرف زده بودیم و میدونست که قصد خریدشو دارم اما، کاملا به دور از تمام گمانه زنی های من، بسته حاوی یک کرم مرطوب کننده ی دست بود از یک برندِ مطرح که خودشم استفاده میکنه و قوطی دیگه ای که آخرم نفهمیدم دقیقا که چیه و فقط انقدری متوجه شدم که باید از خانواده ی شاورژل یا بادی لوشن ها باشه و گذاشتمش تا سر فرصت بدم یه آلمانی بخونه و به انگلیسی برام توضیح بده ماهیتِ مبهمشو...