دم مسیحای من...

این تصویر فی الواقع، همون دَمِ مسیحاییه که میتونه زنده کنه؛ منِ مرده ی شیرینی رو...

این تصویر فی الواقع، همون دَمِ مسیحاییه که میتونه زنده کنه؛ منِ مرده ی شیرینی رو...

تازه تازه دارم ابعادی از وجودم رو کشف میکنم که سابق بر این انگار که مخفی شده باشن زیر هزارمین لایه ی زمینی سخت و حالا اما...
برای همین این عکسو انداختم، همون ابعادی که صحبتشون شد، مثل همین موجود کوچیک، سر از یه بیابون به در اوردن، به همین سرسختی و نهایتا به همین زیبایی...
نه اینکه نخوام ولی نمیتونم دقیقا بگم یا توضیح بدم حتی که اون ابعاد چی ان یا چه ماهیتی دارن، بیشتر به یه حس ناشناخته شبیهن، اونقدر ناشناخته که نه کلمه ای برای بیانشون دارم و نه توضیحی برای شرحشون...
فقط تا دلتون بخواد مثال دارم:
دو هفته ای قبل از پرزنتم بود حدودا که شروع شد؛ سوزش های بدنم رو میگم...
اولش کمتر بود و خفیف تر و موضعی تر؛ مثلا قسمتهایی در پاها و دست ها بویژه کف دستها...
خفیف که میگم به این معنا نیست که اونقدری نبود که هر شب نصفه شب بیدارم کنه و ساعتی رو به درمانش که نه، به نگرانی براش مشغول باشم و دوباره از شدت خستگی بیهوش بشم تا صبح که ساعتم خودشو هلاکِ بیداریِ من بکنه و من غرغر کنان از این خواب ناکافی بیدار بشم و تمام طول اون روز رو کسل و خوابالوده باشم و باز شبی و نصفه شبی و ... و این بود تمام روزان و شبانِ دو هفته ی قبل از پرزنتم...
روز به روز بیشتر میشد و پهناورتر، طوریکه کم کم همه جا رو داشت شامل میشد، هر جا که پوستی بود بجز گردن به بالا البته...
انگاری از گردن گرفته باشن و کشیده باشنم تو حوض اسیدی چیزی...
برنامه نصف شب ها نه تنها ثابت بود که هر شب هم گسترده تر و طولانی تر میشد و صبح هایی خسته تر و پرزنتی که در راه بود و ...
تا قبل پرزنت، راستش زیاد جدی نمیگرفتم و با خودم میگفتم: کار، کارِ استرس بی حد و حسابیه که دارم، برای آروم شدن دلم هم یه کم سرچ کرده بودم و دراورده بودم که استرس پوست رو حساس میکنه و تاثیر گذاری هورمونها رو روی پوست بیشتر و ...یعنی دوست داشتم اینجوری باور کنم که ذهنم نره سراغ گزینه های بدتر و دهشتناک تر، ذهنم رو میشناختم و میدونستم که اگه ازادش بزارم و توجیهی پیدا نکنم برای آروم کردنش، چه ها که میتونه بکنه و پای پیاده به کجاها که میتونه بره، برای همینم به بندِ استرسش کشیده بودم تا دمی آروم بمونه و آرومم بزاره...
ولی پرزنت با هر جون کندنی بود گذشت و من اما آروم نشد تنم...
همچنان قرار نیمه شبانم بر جا بود و حالا دیگه به روزها هم کشیده شده بود، اینجوری بگم که شده بودم مصداق کامل و بارزِ آتیش به جون...
آروم و قرار نداشتم و تمام لحظات درگیرش بودم، هر جا که بودم، توی دانشگاه، توی قطار، وسط کنفرانس، توی لب میتینگ...
پوستم لکه لکه های قرمز بخودش گرفته بود و ملتهب و برافروخته بود و این فرا و ورای رنجِ تن، ذهنم رو از ترس فلج کرده بود که نمیدونستم و نمیفهمیدم که این درد چی میتونه باشه و از کجا...
ذهنم شده بود مصداقِ تیرِ غیب و از شرق تا غرب و شمال تا جنوبِ تمام احتمالات و بیماریها رو، اونم اکثرا هولناک ترینشون رو، زیر پا در مینوردید، از بیماریهایی مثل پسوریازیس گرفته تا مشکلاتی ویروسی، از انگل هایی خاص که بعضا حتی اسمشون رو هم نشنیده بودم تا باکتریهایی نادرگونه و ...شاید بنظر شوخی برسه اما تا به اونجایی تو این وادی پیش رفته بودم که سرطان هم توی گزینه هام بود!!!
و ترس، ترسی فلج کننده که یارای فائق اومدن بر اونو نداشتم...
هرروز سرچ میکردم و به طورِ خودآزار طوری، هرروز گزینه های مهلک تری می یافتم برای ذهن ترسیده م و اما دکتر نمیرفتم...
بهانه های مختلفی می اوردم و البته که بعضا هم چندان بهانه نبودن و حقیقتا وقت و فرصت چندانی نداشتم برای بیرون اومدن از دانشگاه و اما بخوام یه جور روراست گونه ای با خودم تجزیه تحلیل کنم این مساله رو، ریشه ی تمام اون بخش ممانعت از دکتر رفتنِ ذهنم، فقط ترس بود، ترس از شنیدن یکی از هزاران گزینه ای که تو این مدت بهم بافته و ساخته بودم ولی اینبار از زبون دکتر...
روز به روز که نه حتی، لحظه به لحظه، شاهد پیشرفت این بیماری حالا اسمش هر چی که بود، بودم و به اندازه ی همون، به توان دَهِش هم، ناظرِ مهلک تر شدن تصوراتم و نفسگیرتر شدن ترسم...
جوری شده بود که از شدت سوزش و گرگرفتنِ تمام سطح پوستم، توان نشستن سر هیچ جلسه ای رو بطور طولانی مدت نداشتم و باید مدام بلند میشدم میرفتم بیرون به بهانه ای...
شب ها هم که دیگه برنامه ی روتینم شده بود: سرشب خسته و هلاک بیام خونه و بچسبم به تختم و تا ساعت سه خوابم ببره و از اون به بعد اما قوّتِ سوزش و هرمِ آتیشی که زیر پوستم برپا بود، بر خواب بچربه و بیدارم کنه تا یکی دو ساعتی رو بیداری و گاها گریه بگذرونم تا دوباره از زور خستگی بیهوش بشم و صبحها هم دیرتر از معمول در حالیکه هنوز خواب آلوده ام و دارم به زمین و زمان بد و بیراه میگم، برم دانشگاه ...
وخامت اوضاع که فراتر شد از قد و قامتِ تحملِ من، بالاخره یه روز تصمیم به دکتر رفتن گرفتم، حتی با وجودِ این احتمال که حرفهای خوبی نخواهم شنید...
اون روز صبحِ زود، علیرغم خواب الودگیِ بسیارم(چرا که شب گذشته ش، این بیماری قانون شکسته بود و بجای یک بار، دوبار با فواصل کوتاه بیدارم کرده بود و بسیار بدخواب شده بودم و اصلا دلیل رضایت دادنم به دکتر رفتن هم همین بود!!!)شال و کلاه میکنم و راهی شهر میشم و قبلش البته که باز طبق معمول همیشه که برای دکتر رفتن با نوربرت مشورت میکنم و کمی از وضعیت بیماریم براش توضیح میدم و دست آخرم آدرسِ یه متخصص پوست خوب رو ازش میخوام و اونم بعد از اظهار تاسف از شنیدن رنج نامه ی من!!! ادرش و مشخصاتِ پزشک پوستِ خودش رو میده و دست آخرم اضافه میکنه که مطمئن نیست که بتونم اینجوری فوری و فوتی وقت ملاقاتی باهاش بگیرم چرا که بسیار سرش شلوغه و ...
من اما عزم جزم کرده م که هر طور شده همین امروز دکتری بیابم و مرهمی بذارم بر این آتیش به جونی...
میرم به آدرسی که نوربرت داده و به سختی که پیداش میکنم، به آفیسی راهنمایی میشم که بسیار شلوغه با چندین منشی که چندان وقتی هم برای پاسخگویی ندارن و تراژدی ترین نکته هم زمانی هویدا میشه که ازشون میپرسم:
Is it possible to talk in Englush plz?
و جواب میشنوم که:
Nein!!!!!
و اینجا ته تهِ بدبختیه، یعنی از اون سطوحی از آتیش که زیر پوستت روشنه هم سوزاننده تره سر و کله زدن با این آلمانی ها وقتیکه انگلیسی بلد نیستن، مخصوصا اون انواعیشون که با شنیدن کلمه انگلیسی چنان برمی آشوبن و اخمهاشون رو در هم میکشن که انگار بهای خون پدرشون رو ازت طلبکارن یا چنان که کلمه ی انگلیسی رو مترادف و مصادف با ناسزا بدونن...
چندین کیلو پاسکال به خودم فشار میارم تا کلمه ی "یک" و کلمه ی "وقت ملاقات" رو بیاد بیارم و بچینمشون کنار هم و تحویلِ این صورتِ همی بدم که روبروم نشسته و با بیحوصلگی نگاهم میکنه...
و اون بازم بگه: nein
دیگه میخوام داد بزنم که ناین و کوفت!!! که اون یه چیزایی بلغور میکنه که توش اپریل هم داره و دست و پا شکسته متوجه میشم که تا اپریل هیچ وقت خالی ای وجود نداره و اگه بخوام برای اونموقع میتونه اسمم رو یادداشت کنه...
میخوام بگم برو عاموووو، تا اپریل که دیگه منو پزشک تو دموروم(سالن تشریح!!!) باید معاینه کنه که...
با بیقراری میگم: مورد من اِمِرجنسیه، همین امروز باید دکتر رو ببینم...(البته به المانی با همین کیفیت نمیتونم بگم و یه کم دست و پا شکسته تر بیان میشه)...
و دور از ذهن نیست که بازم ناینی میشنوم که اینبار بیحوصله تر و خسته تر از قبل هم هست...
کیش و مات زندگی احتمالا باید جایی شبیهِ این باشه، جاییکه ذهنت خسته ست و جسمت رنجور...
ثانیه هایی همونطور بیحرکت جلوش وایمیسم و فقط نگاهش میکنم و نمیدونم که آیا کار بیشتری از کنار رفتن از جلوش و بیرون رفتن از این آفیس ازم برمیاد یا نه...
تا جاییکه یادم میاد، یه جایی وسط همون ناامیدی هاست که خاطره ای تو ذهنم جرقه میزنه:
همون موقع که نوربرت برام اسم و ادرس رو فرستاده بود و من سرچش کرده بودم، دیده بودم که خیلی مختصر و در حد چندین کلمه فقط از چیزی نوشته شده بود به اسم؛ وقت اورژانسی...
برق میزنه چشمام با یاداوری این خاطره و با به زبون اوردن کلمه ی امرجنسی و آرزوی اینکه این کلمه آلمانی و انگلیسیش حالا اگه عینا هم یکی نیست، حداقل شبیه هم باشه، سعی میکنم اونو به سمت و سوی منظورم سوق بدم و انگار که زیادم ناموفق نیستم چرا که اون دیگه اینبار ناین تحویلم نمیده و بجاش، با کمی تردید و تامل، به سمت همکارش برمیگرده و شروع به بحث میکنن...
مدتی طول میکشه تا دوتاشون اون یکی همکار سومی رو به یاری بطلبن که مثلا میتونه انگلیسی حرف بزنه و چشمتون روز بد نبینه که اون مثلا بلدشون چقدر دست و پا شکسته حرف میزنه و اما هر چی که هست بقولی، یه چیزی بهتر از هیچیه!!!
جون میده تا به من بفهمونه که حتی اگه وقت اضطراری هم بخوام، زودتر از جمعه ی هفته ی دیگه میسر نخواهد بود و در جواب تلاشهای مذبوحانه ی من که نه و دیره و من حالم بده و موردم اورژانسیه و ...هم فقط کله شو تکون میده به نشونه ی تاسف!!!
البته که بعدش خودم میشینم بهش فکر میکنم میبینم حق دارن باور نکنن که موردت چندان هم اورژانسیه وقتیکه بهشون میگی سه هفته ست این مشکل رو داری و تازه راه افتادی اومدی پیِ دوا درمون!!!
بارها تکرار مکررِ درخواستم هم افاقه نمیکنه که نمیکنه و دست آخر پناه میبرم به سوالی از این قِسم که: جایی رو نمیشناسین که منو به اونجا معرفی کنین که همین امروز تحت درمان قرار بگیرم؟
میدونین در واقع اونچیزی که منو به این حد از عجز و اصرار رسونده بود برای دقیقا و تحقیقا همون روز تحت درمان قرار گرفتن، بیشتر یاداوری این حقیقت بود که اون روز جمعه بود و این به معنای شنبه و یکشنبه ای بود که پیش رو بود، و همه ی اینهارو هم رفته میشد: یا امروز قرصی کِرِمی چیزی دریافت میکنم که آرومم میکنه کمی یا تا خود دوشنبه باید زجر بکشم و تمام اخر هفته م رو از دست بدم...
دخترک کمی فکر میکنه و یهو انگاری که کشف و شهودی داشته باشه، با خوشحالی لب میزنه: کلینیک پوستِ دانشگاه، میتونی بری اونجا، اونا ممکنه بپذیرنت همین امروز و درمانتو شروع کنن...
این امیدِ تازه با خودش شادی میاره در اون میونه ی ناامید و با پرسیدن آدرس یونی کلینیکوم، عجله م رو برای رفتن نشون میدم که اون با تکون دادن سرش به طرفین، و یه سری کلمات "نیشت" دار، میرسونه که نمیدونه و دست اخرم توصیه میکنه که تو اینترنت سرچشون کنم!!!
خودمونیم، این پیشنهاد آخری کفرمو درمیاره که مثلا اگه تو اینترنت سرچ نکنم چجوری میخوام پیدا کنم این کلینیکو؟ یعنی چه راههای دیگه ای ممکنه وجود داشته باشه؟!!!
به هر صورت، کم امید ولی نه ناامید از مطب میام بیرون و با خودم میگم؛ کلینیکوم حتما می پذیرنم دیگه، آخه درد دارم و موردم اورژانسیه و تجربه ی قبلیم از کلینیک دندونپزشکیشون هم کاملا فرضیه م رو تایید میکنه...
یعنی به این صورت بود که یه روز سرِ خود بلند شده بودم و بدون هیچگونه وقت قبلی ای رفته بودم کلینیک دندونپزشکی و گفته بودم که دندونم درد میکنه(کاملا دروغ نبود ولی به اون اندازه هم که گفته بودم، نبود، یعنی بودها ولی نه در اون لحظه!!!) خلاصه که اون خانم دندونپزشکِ خیلی سفیدِ خیلی بورِ خیلی در مجموع، خوشگل!!! برگشته بود گفته بود اگه درد داری که بشین همین الان برات تمپریرلی(موقتا) درمانت میکنم و بعد که من دراومده بودم که نه و پرمننتلی میخوام و اینا، گفته بود پس باید وقت قبلی بگیری و برای چند ماه بعد وقت داده بود...
میخوام بگم که اون لحظه من مطمئن بودم و شک نداشتم که پام برسه کلینیکوم، حداقلش اینه که
یه قرصی شربتی پمادی چیزی میدن که فعلا آرومم کنه تا بعد سر صبر برم یه دکتر درست حسابی!!!
در حال دست و پنجه نرم کردن با همین افکاره که ادرس کلینیکوم رو پیدا میکنم و به سمتش پر می کشم...
زیاد سخت نیست و بعد از یکی دو بار اشتباه رفتن و سوال کردن و اون نصفه نیمه گوگل مپی که به لطفِ اینترنتِ ایدیوروم(اینترنت دانشگاه) به یاریم میاد، کلینیک پوست رو پیدا میکنم و میرم که پیدا کنم، کجای این ساختمون پیچ در پیچ، میتونه گره از مشکل من وا کنه...
از سدِ چند نفری میگذرم تا نهایتا روبروی مردی بایستم که گفته بودنم که اونه که میگه که کی کِی بیاد!!!
معذرت میخوام ازش که آلمانی نمیدونم و هنوز به درخواست بعدیم که حرف زدن به انگلیسیه نرسیده م که خودش با انگلیسی بسیار سلیس تر و زیباتر از من میگه که خواهش میکنه و مشکلی نیست...
حداقل اولین مانع که میتونه گاها به آخرین مانع هم تبدیل بشه، برداشته شده و من به توضیح مشکلم میپردازم تا پشت بندش
ازش بخوام و مصرانه هم بخوام که همین امروز بهم وقت بده...
کمی تردیدش نهایتا به این می انجامه که بگه، چند لحظه صبر کنین و منو بزاره بره پیش همکارش و مدتی که از نظر من مدیده، چیزایی بگن که من حتی یک کلمه شم نمیشنوم و همین هم حوصله ی نداشته م رو سر میبره و اما دندون رو جیگر میزارم تا بلکه در بازگشت، حامل خبری خوب باشه از اون دست که من نیاز دارم...
ولی برگشت مرد که با سر تکون دادنی به نشونه تاسف همراه میشه، آه از نهاد من برمیاره...
- متاسفم خانم ولی زودترین زمانِ ممکن، چهارشنبه هفته ی آینده ست!!!
- هفته ی آینده؟؟؟؟ ولی من درد دارم، بیشتر از اونکه بتونم تحمل کنم، من همین امروز باید درمانی بگیرم، حتی اگه موقتی باشه...
- من کاملا شرایط شمارو درک میکنم خانم ولی باور کنین اصلا امکانی وجود نداره...
- یعنی شما هیچ آپشنی برای موارد اورژانسی ندارین؟
- این اورژانسی ترین آپشنی بود که داشتیم و همون چهارشنبه هفته اینده ست...
- ببینین، من حتی حاضرم برم بیمارستان و بستری بشم...اگه بهم بگین کدوم بیمارستان و کجا این اتفاق میتونه بیفته...یعنی در واقع میدونم که برای مشکلات قلبی این امکان وجود داره و از دوستم شنیده م که اگه درد قفسه سینه داشته باشی و بری بیمارستان، طبق قانون مجبورررررررن که بستریت بکنن و تمام معاینات و آزمایشات لازم رو بدون نوبت قبلی برات انجام بدن، مسلما چیزی شبیه این باید برای پوست هم وجود داشته باشه...
- من خیلی متاسفم ولی تا جاییکه اطلاعات من قد میده، چنین چیزی برای پوست، حداقل تو این شهر وجود نداره...
تنها شانستون همون وقت صبح چهارشنبه ست...
حال بدم بدتر میشه با این درِ بسته و تنها کمی دیگه به دست و پنجه نرم کردنی بیحاصل با مرد ادامه میدم و اما لحظاتی بیشتر طول نمیکشه تا کوله م رو باز به دوش بکشم و
با نارضایتی، رضایت بدم به همون وقت چهارشنبه صبح و بعدم بطور ممتد غرغرکنان ترک کلینیک کنم...
حالا دیگه آب پاکی دستم ریخته که تا هفته ی بعد خبری از دکتر نیست و همینم پوستم رو بیشتر آتیش میزنه انگار...
تصور اجبار به گذرانِ ۵ روز و از اون بدتر اما ۵ شبببببببِ دیگه به این منوال، کاملا از پادراورنده ست، حداقل برای اون سطح و حجم از دردی که تو اون لحظه داشتم...
باید فوری برگردم دانشگاه و تو کنفرانسی شرکت کنم که بجز یه تاک اولش، هیچکدوم از تاکهاشو تا اون موقع متوجه نشده بودم بسکه تمرکز نداشتم و به لطف بیخوابیهای شبانه، خوابالود و خسته بودم...میرم و سعی میکنم سرِ خودمو گرم کنم به کنفرانس و به هر جون کندنی هست اون روز رو به شب برسونم...
شب اما باز همون برنامه ی روتین و اینبار دردِ بی دکتری هم به دردهام اضافه شده...
در کش و واکشِ همون روز و شبه که یکی از دوستان پیشنهاد جالبی میده که شاید بشه گفت، حجم افکار منفی م اجازه ی درک و دریافتش رو به خودم نداده بود و اون اینه که شاید بشه یه دکتر عمومی پیدا کنی و بری فعلا بهت مسکنی، ضدحساسیتی (چون حساسیت هم بعنوان یکی از گزینه های کاملا محتمل مطرح بود) چیزی بهت بده
تا بعد وقت دکتر متخصصت برسه...
تو این شرایط بنظر کاملا نجات بخش میرسه و نیومده، ملکه ی ذهنم میشه؛ حداقل تا فردا صبحش که از نوربرت آدرس پزشکی عمومی رو بخوام و اون با با مکثی معنی دار بگه:
زهرا مطمئن نیستم که بتونی با این عجله از پزشک عمومی هم وقتی بگیری چون اونها هم وقت های ملاقات طولانی ای دارن معمولا!!!
باز این کوره امیدی هم که داشت پت پتی میکرد، با این کلام واقع بینانه ی نوربرت، در نطفه خفه میشه و من اینبار براستی یقین پیدا میکنم که پیدا کردن درمانی هرچند موقت برای این بیماری، اونم تو این هفته؛ از بهبودی شرایط ایران در صد سال آینده؛ هم غیرممکن تره!!!
دست آخر هم نوربرت از گزینه ای میگه که انصافا هیچی ازش نمیفهمم بجز اینکه یه گزینه ی اورژانسیه که از عصر جمعه شروع بکار میکنن، یعنی درست از وقتیکه بقیه پزشکان عادی، دست از کار میکشن و تعطیلات آخر هفته شونو شروع میکنن و محل استقرار این مرکز هم گفت که جایی در داخل بیمارستان شهره و ...اما نه آدرسی داره از کدوم بیمارستان بودنش و نه زمان دقیق باز شدن این مرکز و ...
اینجوری بگم که کلا ازش فقط یه اسم داره که اونم بسیار آلمانیه و اونقدر رو هواست این مورد که من ترجیح میدم معدود سلولهای خاکستریِ فعال مغزم رو چندان درگیرِ پیدا کردنش نکنم...
انگار تو مازی گیر کرده م که هیچ پایانی براش تعبیه نشده و همینه که هر چی پیشتر و بیشتر میرم، نصیبم تاریکیِ مضاعفه و دیگر هیچ...
ولی امروز اخرین روز هفته ست و اگه کاری نکنم، تمام آخر هفته م به درد خواهد گذشت و بعبارت شفافتر، کلِ آخرهفته رو از دست خواهم داد به درس نخوندن و کار نکردن و این چیزی نیست که تو شرایط فعلی من، گزینه محسوب بشه...
پس تن به امتحان یکی از پزشکان عمومی میدم، هر چه بادا باد...
ادرسی رو انتخاب میکنم که مرکز شهر باشه که چه جواب بگیرم چه نه، حداقل این حُسن و هنر رو داشته باشه که مرکز شهر باشه و بعد تموم شدن کارم بتونم سریعا خودم رو به ادامه ی اون همایشی برسونم که منطقا قرار نیست چیز زیادی ازش بفهمم و اما حضور استفان
ایجاب میکنه که ما هم حضور داشته باشیم...
ادرس به حد کافی سرراست هست که زیاد مات و مبهوت تو میدون اصلی شهر منو مثل پاندول ساعت از این ور به اون ور بکشه و مراحل رفتنِ داخل و کلنجار رفتن با منشی ای المانی زبان به شیوه ی سابق طی میشه و جواب اما باز هم نشانی از مثبت بودنش با خودش نداره:
- متاسفم برای آخر فوریه میتونم بهتون وقت بدم...
حالا من هی میگم بیاین همگی بریم دسته جمعی پزشکی بخونیم باز شما نمیاین!!!
تجربه ثابت کرده که اصرار کوچکترین تاثیری نداره، حتی نشون دادن لکههای قرمز رنگ و بشدت ملتهبِ روی دست هم، ولی بازم من آزموده رو دوباره می آزمایم شاید که نتیجه ای دیگه بگیرم از اون دست که دیگرگونه اش میخونن و اما به نقطه ای متفاوت تر از جایی که بودم، نمیرسم...
دیگه نیازی به بیان میزان استیصالم نیست که انگار تمام درهای دنیا رو بطور همزمان و با قصد و از قبل، بسته باشن...
از مطب بیرون میام و قدم زنان میرسم به میدون اصلی شهر و روی یکی از چندین نیمکت موجود تو ایستگاه تراموا رسوب میکنم...
هر چی بیشتر فکر میکنم به راه حل بعدی و اینکه حالا باید کجا برم و از کی کمک بخوام، کمتر نتیجه ای میگیرم...
مطمئنم که این عجله با مشکل زبانی که من دارم، هم خونی چندانی نداره...
اینجا احتمالا همون نقطه ی صفر مطلقه!!! همونجا که همه چیز، از جمله جوانه های امید یخ میزنن...
بعد اون، تمام آرزوم در این چند کلمه خلاصه میشه:
کاش یه آلمانی زبان به کمکم میومد...
به تمام آلمانی هایی که دوستن یا به تمام دوستانی که آلمانی میدونن فکر میکنم و اما هر کی به نوعی گرفتاره و سر کاره و وقت نداره و ...
آخرین اسمی که به ذهنم میاد و اما روی صافی سختگیرانه م گیر نمیکنه و عبور میکنه تا بشه تنها فردِ مناسب برای کمک خواستن و کمک گرفتن، "دیوید"ه...
دیوید یه پسر آلمانیِ اسپانیایی تباره که همون اوایلِ اومدنم باهاش آشنا شدم و داستان آشناییمون هم بماند برای فرصتی دیگه و اما اون چیزی که الان و اینجا اهمیت داره اینه که
اون بنظرم تنها کسی میاد که ممکنه وقت و از اون مهمتر، حالِ این رو داشته باشه که بیاد و بهم کمک کنه، هرچند اصلا مطمئن نیستم که هنوزم تو این شهر باشه که چندی پیش، یه عکس از کالسروهه فرستاده بود و گفته بود برگشته م پیش مادر پدرم و اما بعدش باز دوباره بصورت خیلی یهویی طوری، تو یه فروشگاهی دیده بودمش و حالا واقعا سخت بود گفتن اینکه دیوید دقیقا کجا ممکنه باشه و اما
به هر حال میشه پیام داد و پرسید و تجربه ثابت کرده دیوید در اکثر قریب به اتفاقِ موارد، رو گوشیش خوابیده و جواب پیامهارو به محض ارسال میده...
اصلا کل این همه کلمه و کلام بهم بافتم که به اینجای ماجرا برسم: همین نیازِ همیشگی به کمک داشتن و همین که این اولین گزینه ی خطور کننده به ذهنت باشه و همون آویزونیِ متعاقبش...
همینجاست دقیقا که اون ابعاد جدید، معنا پیدا میکنن، همین که حالا گزینه ی دیگه ای بنامِ "خودت سعی کن حلش کنی" هم به تنها گزینه ی " یکی رو پیدا کن که بهت کمک کنه" اضافه شده و این حس شیرینی دلچسبی داره، یه چیزی تو مایه های نون خامه ای شاید...
اونجاست که گفتگوهای من با خودم شروع میشه: منِ همواره بدنبال کسی دیگه گَرد
با
منِ رو پای خودت وایسا...
- قبل از زنگ زدن به دیوید، یه متخصص دیگه رو هم امتحان کنیم، شاید کسی بود و پذیرفت و ...
- نبودی و ندیدی که دکتر عمومی ش هم تا قبل از مارچ وقت نداشت...
- همیشه فرصتی برای معجزه هست...
- آره ولی فقط تو قصه ها...
- گزینه ی دیوید همیشه هست، قبلش اما یک بار دیگه تلاش کن...
- باشه ولی فقط یک بار و این آخرین باره...
- باشه...
و من با خودم به توافق میرسه...
گوشیمو روشن میکنم و صفحه ی سرچ متخصصان پوست شهرمون رو که از تو خونه باز گذاشته بودم برای همین لحظه، دوباره و سه باره نگاه میکنم تا آدرسی بیابم که نزدیک باشه که دیگه هیچگونه فرصتی برای رفتن به اقصی نقاط شهر نیست اصلا. میون شماره ها، چشمم که به ۱۶۰ و خرده ای می افته، متوقف میشم و شاخک هام حساس میشن که احتمال میدم این شماره نزدیکی های همین صندلی ای باشن که من توش وا رفته م...
خودم رو به هر ترتیبی هست بلند میکنم و میفرستم دنبال شماره ی ۱۶۰...
اینور دروازه رو که هر چی بیشتر میگردم کمتر می یابم و برای همین میرم سراغ ورِ دیگه ی دروازه و همونجام هست که شماره هایی نزدیک به مقصدم رو میبینم و همین بر سرعت قدمهام تاثیری مثبت میزاره...
بالاخره درب کوچک قهوه ای رنگی که نشان زنگهای بیشماری رو روی تن خودش داره، این شماره رو از آن خودش میکنه و منو به این چالش میخونه که حالا چجوری زنگ بزنم و کدوم زنگ و ...
پیدا میکنم بالاخره راهی برای رفتن به درون و بعد پیمودن یکی دو طبقه ی بسیار خاموش، سرانجام به سوی اتاقی سرازیر میشم که پشت میزی بزرگ، تنها چیز واضحی که دیده میشه عینک بزرگ منشی ای کوچک جثه ست که بجز همون جفت چشم و عینک، بقیه ی جثه ش رو میز سفید دایره وار پوشونده...
- بازم جواب منفی خواهی شنید
- حداقل بزار این جواب منفی رو از دیگران بشنوی نه اینکه خودت به خودت بدی...
و این گفتگوهای بی پایانِ من با منه که همچنان و همواره برقراره...
- سلام، ببخشید من یه مشکل پوستی دارم که باید هر چه زودتر دکتر رو ببینم، میشه یه نوبت بهم بدین؟
نگاهِ پرسشگرانه منشی قبل از لب واکردنش به "یک لحظه لطفا آلمانیش" نشون از رخ دادن چیزی اشتباه داره و صحبتِ اون با همکار دیگه ش در اتاقکی دیگه و بعد کشون کشون اوردنش به اینجا، چیستی اون مشکل رو با رسم شکل نشون میده!!!
زبان!!! باز هم زبان!!!
- میتونین با من انگلیسی صحبت کنین...
- من یه مشکلِ پوستیِ حاد...و تکرارِ مکررِ همه ی اون موارد برای این یکی...
و صدای گذاشتن یه برگه پرسشنامه از همونها که
هی تمامت رو وارسی می کنه و از امراض ممکنه و محتمله ی از فرق سر تا نوک پا میپرسه و داروهای مصرفی و ...
با بیحوصله گی ای مشهود، مثل نواری که گیر کرده باشه رو یه قطعه ی خاص، باز تکرار میکنم:
من یه مشکل حاد و اورژانسی پوستی دارم، میشه بهم یه نوبت بدین لطفا؟
زن با چشمانی تنگ شده و تحکمی که اینبار تو صداشه میگه که: فرم رو پر کنین لطفا
از روی لجبازی نیست که میگم: من آلمانی بلد نیستم، میشه کمکم کنین برای پر کردن این فرم؟
و پشت سرشم قطار میکنم کلمات رو که: هیچ بیماری ای ندارم، هیچ دارویی مصرف نمیکنم، باردار نیستم، مشکل قلبی ندارم، هیچ حساسیت و آلرژی ای هم ندارم، حداقل نه تا امروز و نه چیزی که خودم ازش خبر داشته باشم...
برگه اما همچنان اونجاست که زن لب میزنه: باشه، اسم و فامیل و تاریخ تولدتو بنویس، بقیه شو خودم پر میکنم...
دیگه این مقدارش قابل قبوله و مینویسم میدم دستش تا زحمت الباقی رو بکشه...
هنوز نمیدونم که قراره برای کی بهم وقت بده و اما جرات پرسیدن دوباره هم ندارم بهیچ عنوان و برای همین دندون رو جگر میزارم تا بلکه خودش کلمه یا کلامی در این باب بر زبون برونه و اما انگار نه انگار...
مدتی همینجور بلاتکلیف وار تمام طول و عرض سالن رو زیر پا به در میکنم تا بالاخره نگاهش، دل بکنه از مانیتور و بگه: بنشینین تا صداتون کنم!!!
میتونم قسم یاد کنم که این خوش ترین جمله ایه که این اواخر شنیده م و گونی گونی قند تو دلِ پرآشوبم آب میکنه که انگار معجزه ای از لابلای قصه ها بیرون پریده و افتاده اینجا، درست همینجا، پیش پایِ منِ خیلی خسته از این بیماریِ ناشناس...
یورتمه میرم سمتِ صندلی و همونجا آروم میگیرم برای تمامِ ده دقیقه ای که طول میکشه تا اسمم رو به جون کندنی تلفظ کنه و من که چشمام به دهنش خشک شده بودن از انتظار، پرواز کنم بسمت خانم دکتری که نزدیک میز پذیرش وایساده و پرونده ی من به دست، منتظره تا برم پیشش و بعد ضمن معرفیِ خودش و خوش آمدگویی به من، من رو تا اتاق معاینه همراهی کنه(این سنت خیلی خوشایندِ همراهی بیمار توسط پزشک و از مبداِ میز پذیرش، رو اولین باره در تمامِ عمرم که اینجا میبینم و بسیار خوشبحالم میشه هر بار و همه بار که این حادثه تکرار و باز تکرار میشه !!!)
پی نوشت اینکه: قبل از شنیده اسمم با اون وضع افتضاح تلفظیِ زن بود که بدنبال دیدن مردی که روپوش سفید تنشه و منطقا کسی جز پزشک نمیتونه باشه و با یاداوری اینکه معاینه ای لازم خواهد بود و ...، یهو از جا میپرم و میرم نزدیک میز پذیرش و اونقدر آروم که حتی خودم هم نمیشنوم، میپرسم: میشه پزشکِ زن من رو معاینه کنه لطفا؟ یعنی اگه پزشکان متعددی هستن، من ترجیح میدم برم پیش خانم...
زن اما حتما میشنوه که خنده کنان سر تکون میده به نشونه ی متوجه بودن...
به هر ترتیب که هست دکتر منو با خودش میبره به اتاق معاینه و بعد دیدن پوست ملتهب و قرمزم، بدون حتی کلمه ای، میره سراغ کامپیوترش و شروع به تایپ چیزهایی میکنه که جدا از اینکه من چیزی ازشون درک نمیکنم، حوصله مو سر میبرن بسکه منتظر کلمه یا کلامی ام از طرفِ اون...
آخرای کارشه که تمام طاقتِ طاق شده م رو میریزم تو کلماتم: بیماری خطرناکیه؟
بی اختیار لباش به خنده وا میشه به گفتنِ: تو چرا انقدر استرس داری؟
- آخه تا بحال اینجوری نشده بودم
- قرار نیست برای هر چیزِ اولین باری، آدم اینطوری استرس بگیره که...
به هر حال لازم نیست نگران باشی، الگوی نقاط متاثر شده نشون میده که نمیتونه بیماری ویروسی ای باشه... و همون الگو نشون میده که حدسِ غالب باید به "آلرژی" نسبت داده بشه...
-آلرژی؟؟؟
تو اون لحظه که من خودمو برای چیزی در حد و حدود سرطان حتی، حاضر و آماده کرده بودم، نباید چندان به زحمتِ تفکر منجر بشه درکِ چند و چیستاییِ حیرت و شگفتیِ من از شنیدنِ چیزی که شنیده بودم...
یعنی این جهنمی که من توش دست و پا میزنم، ساخته و پرداخته ی آلرژیه؟
اونقدر دور از ذهن میزنه که من تکرار کنم آلرژی؟؟ و دکتر هم باز تکرار کنه: بله آلرژی...
حسِ غالبم هنوز حیرته وقتی میپرسم: آلرژی به چی آخه؟
- احتمالا پودر ماشین لباسشویی!!!
اینجای قضیه دیگه انقدر سنگینه که حتی به کلمه نمیکشه و بسنده میکنم به حیرتی که میریزم تو نگاهم و دکتر هم خوب میخونه که میگه: الگوی لکه ها اینو نشون میده...
و اضافه میکنه: برات پمادِ کورتن نوشتم چون پوستت بینهایت ملتهب شده و کمی تا قسمتی هم آسیب دیده، قرص آنتی آلرژی هم برات نوشته م...
و در همون حال که به سمت کشوی میزش میره، ادامه میده:
چندتا هم کرم میدم که استفاده کنی و روی پماد کورتن بزنی، صرفا جهت ترمیمِ پوست و اگه خوب بودن و خوشت اومد، بعدا از داروخونه بگیر برای خودت...
و پشت سرش، سه تا قوطی کوچیک روی میز قرار میگیرن...
- پودر ماشین لباسشوییتو عوض کن، پودری بگیر که بو نداشته باشه، تاکید میکنم نباید از پودرهایی باشه که بوی خوبی دارن...
کلمات آخرش بارها توی ذهنم تکرار و باز تکرار میشن: بو...بوی خوب...
چیزی به یادم میاد
و بعد انگار که توی دالانی تاریک و بلند، ره به روزنه ی نوری برده باشم، با هیجانه که میگم: مایع "های جین"!!!
اون میتونه دلیل حساسیت باشه؟
چشمهای دکتر به تنگ ترین حالت ممکن تغییرشکل میده
و متعاقبش، سوالِ محتملش که:
-متوجه نمیشم، میشه کمی بیشتر توضیح بدی؟
- راستش، چند وقت پیش، صاحبخونه م یه بطری مایع ضدعفونی کننده ی لباس خریده بود برای استفاده تو ماشین لباسشویی؛ یعنی در واقع مشکل معده پیدا کرده بود و از اونجایی که مشکلش باکتریایی بود، اونو تهیه کرده بود تا هردومون استفاده کنیم و بدین ترتیب شانسِ ابتلای منو به هر گونه بیماری ای با دلیل مشابه، کاهش بدیم...
چند باری بیشتر استفاده نکردم ولی بوی خوبی که داشت باعث شد تا به شنیدن حرفهای شما، به یادم بیاد اون مورد...
هنوز نفس تازه نکرده م از این لاینقطع حرف زدن که دکتر با هیجان ادامه ی جملاتِ منو در دست میگیره:
خودشه!!! این محتمل ترین دلیلِ ممکنه، شک ندارم که از همونه...
آه از نهادم برمیاد حتی از تصور اینکه اینهمه درد و رنجی که کشیده م حاصل اون بوی خوشی بوده که فقط چند بار مهمونِ تارو پودِ لباسهام شده بود و اونقدرم خوش بود که هوس کنم ته و توشو دربیارم که صاحبخونه م از کجا خریده که برم عینِ همونو بخرم!!! و اما خدا بخیر کرده بود که وقتی برای اینکارا پیدا نکرده بودم...
به لطف پمادهای متعدد و قرص ضدحساسیت و البته با بمدت یکماه دندون رو جیگر گذاشتنه که آروم میگیرم و اما در طول این مدت مجبور میشم به بارها و بارها لباسهای شسته رو باز شستن و تعویض پودر لباسشویی و تجدید نظر تو میزان استفاده از پودر و ... و این وسط هم با احتساب بار بعدی که میرم تا دکتر دوباره چکم کنه، چیزی حدود ۱۵۰ یورو میزارم رو دست بیمه گذارِ دوست داشتنی م: ماویستا...
تا حداقل قسمت مالی قضیه رو بر عهده گرفته باشن و بدین ترتیب سهیم باشن در دردی که یک آلرژی میتونه ببار بیاره...

دلم پر کشید که از اتفاق امروز بنویسم، از اتفاقِ همین لحظاتی که گذشت، همین دقیقه هایی پیشتر...
با تمام حس و حالِ بطور معجزه آسایی خوب، که داشتم و دلیلش اما بر خودمم پنهانه، سوار قطار میشم و تو اولین و نزدیکترین واگن، دنبال یه صندلی خالیِ ترجیحا چهارتایی، با دایرکشن رو به مسیرِ قطار(مدتیه نشستن روی صندلیهای برخلاف جهت حرکت قطار و اتوبوس، منو به سمت و سوی سرگیجه و حتی در مواردی نادر، حالت تهوع میبره)
میگردم و اما کمتر می یابم که انگار آلمانی ها هم به مثابه ی من و خواهر حالشون با نشستنِ برعکسِ جهت، بد میشه و کنار پنجره هم دوس دارن و ...
یعنی دقیقا و تحقیقا تمام صندلی های درجهت و کنار پنجره پرن و چاره ای نیست جز نشستن کنار یکی از همین پر ها...
با تغییر سریعِ موضع اتخاذی توی ذهنم، از نیمه ی واگن به بعد چشم میگردونم برای یافتن هدفِ جدید و اما هر کسی کوله ای ساکی چیزی گذاشته و بنظر هیچکدوم کاملا خالی نمی رسن...
هرچند که میشه لب واکرد و گفت که: ببخشید، میشه اینجا بشینم و تا بحال هم تاریخ بیاد نداره کسی جواب این سوال رو با "نه" داده باشه و اما باز هم مراعات ساکها و وسایل سنگین و بزرگ رو میکنم و در امتدادِ جستجوهام، نهایتا به صندلی ای میرسم که تنها گرمکنی سبک از مردی که صندلی کنار پنجره رو اشغال کرده، رو حمل میکنه و منطقا، با هر چرتکه ای هم که دودوتا کنی، به این نقطه میرسی که اون میتونه و در واقع، هیچ اتفاقی نمی افته اگر اون گرمکنش رو مثلا روی پاش بزاره...
برای همینم همینجارو هدفگیری میکنم برای فرود و قبلش اما مودبانه میپرسم که میتونم اینجا بشینم؟
باور کنین اولین باره که اینجا،در یک جهانی که جهان اول میخوننش، آدمی چنین بی مبالات رو ملاقات میکنم که بدون دست زدن به گرمکنش و تنها با اشاره به دو صندلیِ خالی روبرو، بهم اجازه ی نشستن روی صندلی ای در جهت رو نمیده و من رو حوالی جایی دیگه که به تشخیص خودش مناسبه، میکنه...
بهت زده بر جا میمونم و برای ثانیه ای مغزم از صدور هر فرمانی خودداری میکنه، یه هنگیِ موقت و اما طولی نمیکشه که اعصاب و ماهیچه ها بکار می افتن و نتیجه ی تمامِ تلاششون اما تنها تولید صدای بیجونیه حاوی این کلمات:
اما اون صندلی ها خلافِ جهت حرکت هستن...
و حتی این جمله هم دستای اون رو بسمت گرمکنش نمیبره و همچنان زل زده به من و عکس العمل هام بی حرکت بر جا میمونه...
وایسادنم اون وسط بینتیجه ست که انگار اون خیالِ کاری بیش از پیشنهاد جایی دیگه رو نداره و همینم منو در حالیکه کاملا شوکه و عصبانی ام به سمت و سویِ ردیف کناری و صندلی ای بنظر خالی میکشونه و دیگه بی پرسیدن، فرود میام و اما زیرچشمی، مرد رو که هنوز تا حدودی در محدوده ی دیدِ من میگنجه، زیر نظر دارم و به عینه میبینم که بدون کوچکترین احساس گناهی مشهود در حالات یا حرکاتش، از پشت پنجره، به بیرون خیره میشه...
هنوز رفت و امدها ادامه داره و قطار خیال حرکت نداره، برای همینم هست که امیدی در دلم جوونه میزنه:
کاش یه المانی زبان بیاد و بخواد که اونجا بشینه و مجبورش کنه که کتش رو برداره... و این میشه وردِ زبونِ دلم و محال ترین آرزوی اون دقایقم...
زمان میگذره و این اتفاق اما نمی افته...
بعد از دقایقی طلایی که خدا فرصت برآوردنِ آرزوی منو داره و اما انگار نخواد که استفاده کنه، حالا دیگه خیلی دور از ذهنه شدن اونچه که باید بشه...
آمد و شدها کمتر شده و تک و توکن اونها که بیان و بخوان که جایی بجوین و صندلی ای بیابن...
من اما همچنان امیدوارانه روی ارزوی خودم پافشاری میکنم...
وقت تنگ و تنگتر میشه، دیگه تا حرکت قطار فقط به رفت و آمدِ نَفَسی مونده...
روشن شدن موتورها، غرغر کنان این واپسین لحظات رو مکررانه توی سرِ آرزوی من میکوبن و من اما
عجیب مومنانه، به دعا مشغولم...
برای صحنه ی آخر، همه چیز انگار که روی دورِ کند باشه:
من چشمامو میبندم و از اون انتهایی ترین نقطه ی قلبم، همونجا که کمتر دست میده که کشفِ خودم هم بشه دعا میکنم: خدا؛ یکی بیاد، یکی بیاد که بخواد بشینه رو اون صندلی، یکی بیاد که مجبورش کنه گرمکنشو برداره...
هنوز چشمام بسته ست و تنها گوشهامن که با حساسیتی بی سابقه، به کشف و شهود مشغولن...
صدای باز شدن دربی از قطار که نزدیک واگن ماست و پشت سرش صدای نفس نفس زنانِ زنی که پرت میشه به داخل...
صدای قدمهای گاهی تند و گاهی آهسته ی زن که در هم آمیخته با ته مونده ی هنوز نفس نفس زدن هاش...
و هنوز چشمای من بسته ان وقتیکه، تمام این صداها، ضمیمه ی صدای زیری میشن که مرد رو خطاب قرار میده:
میشه گرمکنتون رو بردارین لطفا؟
چشمامو باز میکنم و دعای خودم رو در هیئت زنی معمولی میبینم که روی صندلی ای معمولی نشسته و روزنامه میخونه و
مردی که گرمکنش رو توی دستش گرفته...
حواستون به معمولی های زندگی خیلی باشه...
انگار اکثرا، دعاها و آرزوها عادت دارن که لباسهایی خیلی معمولی به تن کنن، درست برخلاف انتظارِ ما...

صدای ساچین که داره چیزایی راجع به آیس کریم میگه، منو از دنیای خودمی که گوشه ی تخت تو خودش مچاله شده و داره دورترین و سردترین قله های تاریکِ ذهنش رو برای هزارمین بار فتح میکنه، بیرون میکشه و میاره به اینجا و این لحظه و روبروی ساچینی که مقابلم ایستاده و منتظر جوابیه که من حتی سوالش رو هم مطمئن نیستم که درست متوجه شده باشم...
مثل بیهوشی به هوش اومده، لحظه های پیش و پیشتر رو بیاد میارم:
ساچین دعوتم کرده بود خونه ش برای پختن یه نوع غذای هندی که قبلا هم درست کرده بود و اورده بود دپارتمان و به همه، حتی به دجال!!!(این اسمیه که روی مکس گذاشته یم)هم تعارف کرده بود و همه هم بلااستثنا خوششون اومده بود و تعریف و تمجید کرده بودن و ساچینی که قبلا تخم مرغ درست کردنش هم معنای منصفانه و بحقِ کلمه ی "افتضاح" بود، در پوست خودش نگنجیده بود و بسیار خوشحال شده بود و ...
بعد از اون گفته بود و اصرار هم کرده بود که برم خونه ش و یه بار همین غذا رو باهم درست کنیم تا طرز پختش رو و البته که استفاده از ادویه هایی که برام از هند اورده بود رو یادم بده...
دو سه هفته ای طول کشیده بود تا بتونم یه عصر یکشنبه ی نیمه خالی بیابم و در طبق اخلاص بزارمش و بگم: این تنها تایمیه که از یکماه قبل تا یکماهِ آینده دارم...
رفته بودم و آناناسی رو هم که از قبلش به همین مناسبت و برای خالی نبودن دستم خریده بودم رو هم همراهم برده بودم و دو تا شاخه گل از گلهای باغ که صاحبخونه م اجازه ی قلع و قمعشونو بهم داده بود و مقداری هم از کمپوت سیبی که بتازگی درست کرده بودم و از نظر خودم و بقیه ای که خورده بودن،
حرف نداشت یا اگرم که داشت، حداقل حرف زیادی نداشت!!!
رفته بودم دپارتمان و باهم راهی خونه ش شده بودیم و بعد معطل کردنهای پیاپی و طولانی که مسلما غرغرهای مکرر منو منجر میشد، بالاخره سر رسیده بودیم و اما چیزی رو که میدیدم رو باورم که نمیشد هیچ، حتی در خاطر ذهنم هم نمیگنجید صحنه ای رو که میدیدم...
اونقدر اون چند متر در چند متر کثیف و بهم ریخته و از اون بالاتر، مشمئزکننده بود که قدرت نشون دادن هر گونه ری اکشنی ازم گرفته شده بود جز ایستادن و با دهنی به پهنای ارتفاع صورتم باز!!! به صحنه ی روبرو و اطرافم خیره شدن...
با صدای تعارف ساچین بود شاید که بخودم اومده بودم و فکرم رو گمراهِ پیدا کردن پاسخی کرده بودم برای یک سوال و یک جمله که: منتظر چی هستی؟ بشین دیگه...
و همونم تو ذهنم چنان طوفانی بپا کرده بود که شده بود سونامی و ذهنم رو غرقِ این حیرت کرده بود که من بشینم؟؟ اونم اینجا؟؟ وسط این همه چیز که همه جا و هر جا ریخته شده؟؟ تو این اتاقی که بی شباهت به یه سطل آشغال بزرگ نیست؟؟
نه، مسلما این اون چیزی نبود که از عهده ی من بربیاد!!! یا حداقل میتونم بگم، نه به این آسونی و راحتی...
سوال احمقانه ای بود در اون شرایطِ حیرت ولی میپرسم:
من کجا باید بشینم الان؟
و جوابش بجز یک خنده ی بلند و یک عالمه تعجب، این جمله ی ساچینه که پیچیده در لایه ای از تمسخر و استهزاء تحویلم داده میشه:
نمیدونم، باید بگردی ببینی روی کدوم مبل، اسمت نوشته شده، دقیقا روی همون بشینی...
از سردرگمی م کم نمیشه و اما حداقل تکلیفم روشن میشه که نباید بیش از این بهانه به دست این آدم بدم برای مورد تمسخر واقع شدن، پس پناه میبرم به تنها گزینه ی ممکنِ موجود در این نزدیکی: تخت و یک صندلی چوبی کهنه که در خیلی نزدیکیش گذاشته شده...
لپ تاپش رو که روی صندلی جا خوش کرده رو به جایی دیگه منتقل میکنم، در حالیکه مشغول ادای این جملاتم که: ببخشید ولی من این صندلی رو لازم دارم چون تنها جای بظاهر تمیزِ موجود در این حوالی ه یا حداقل کثیفیِ آشکاری نداره...
کوله پشتی م رو که به عقیده ی خودم، تهش کاملا تمیزه، رو با احتیاط روی صندلی جا میدم و خودم هم با اکراه فراوان روی تخت میخزم...
در خودم مچاله شده ام در تلاشی مذبوحانه برای هر چه کمتر کثیف شدن!!! جای کوله پشتیم اما امنه، یا اقلکن من اینجوری فکر میکنم؛ اون صندلی جای لپ تاپشه و بنابراین فرصت کثیف کردن اونو شاید پیدا نکرده باشه هنوز!!!
ساچین در تمام این لحظه ها، دست به کمر، چنان که گویی مشغول باشه به دیدارِ فیلمی مهیج، همونجا ایستاده و گاهی آروم و گاهی هم اما به قهقهه میخنده و دست آخرم مشرفم میکنه به این جمله و از اتاق خارج میشه برای اوردن وسایل و مواد لازم برای آشپزی:
-میدونی چیه؟ آدمایی مثل تو منو میترسونن؛ آدمایی که تو زندگی دنبال پرفکشن(کمال) میگردن؛ آدمایی که نمیدونن زندگی چیزی نیست جز مجموعه ای از تضادها و ناکمال ها...
میره و برگشتنش اما با سبده و بشقابی پت و پهن بسان سینی و ماهیتابه ای بغایت کج و کوله و دیگی که از شدت سیاهی و کهنگی منو بیاد دیگهای مسی ای میندازه که هر چند عمر خودم قد نمیده به یاداوریشونو و اما تعریفشونو از مامان و مادربزرگ زیاد شنیده م و فرا و ورای تمام اونها هم اما، کارد دسته سبزیه که بعدترهاشه که کار کردن باهاش برام بسان کابوسی وحشتناک میشه، چرا که اگه کار پوست کندن و حتی قطعه قطعه کردن پیازها و گوجه ها رو با چنگ و ناخن، انجام میدادم، قطعا امید بیشتر و سهل الوصول تری میبود به نتیجه ای موفقیت امیز...
یک کیلو پیاز تو یه پکیج توری، منتظر ماست تا به قطعاتی هر چه کوچکتر- بهتر، بریده بشن و یک شونه ی ده تایی تخم مرغ هم از قبل در حال غل غل کردن تو یه ظرف بدشکل و کج و معوج دیگه هستن
یه کنسرو بزرگ سس گوجه و کلی پاکت های کوچیک و بزرگ ادویه های مختلفی که بعضیهاشونو برای اولین بار در عمرم که میبینم،به انضمام دو تا بسته ی ۲۰۰ گرمی کره و مقادیری هم روغن مایع و چند تایی تخم مرغی که هنوز خام هستن و اون گوشه موشه های گاز در حال قل خوردن هستن برای خودشون، همه ی دیگر موادی رو تشکیل میدن که قراره غذایی به سبک و سیاق هندی رو برای ما به ارمغان بیارن، به شرط نسوختن و به سرانجام رسیدن البته...
به هر حال تدارک ها دیده میشه و منم انگار که کم کم یخم آب شده باشه، بلند میشم و دست بکارِ کمک میشم و برای شروع، پیشنهاد میدم که کات کردن پیازها با من!!! و لحظه های زیادی نمیگذره تا رسما(دور از جونتون) به غلط کردن و کیسه کیسه شکر خوردن!!! می افتم بسکه چش و چارم درمیاد و اشک میریزم...
ساچین اما که برای هر دردی، درمانی در آستین داره، با خنده ای پیروزمندانه به عینک شنایی اشاره میکنه که به همین منظور، در کنار دستش گذاشته شده و برای دومین بار پیشنهاد استفاده کردن میده بهم...
منم با رد کردن دوباره ش، کل سینی و چاقو و همون یه دونه پیازی رو که با زحمت زیاد به اتمام رسونده م رو سُر میدم سمتش با گفتن اینکه:
میگن، مهم شروع یه کار یا مسیره، شروعش که کردی، دیر یا زود بپایان میرسه؛ حالا هم من این قدم مهم رو برداشته م برات و مونده یک کیلوی منهای یک پیاز که خودت باید انجامش بدی...
بعد مقادیری لغز خوندن در باب بدرد نخور بودن جنس نسوانه، که ساچین بی هیچ مقاومتی کار کاتینگ رو بعهده میگیره و من هم امر پوست گرفتن اولیه شونو و اما هنوزم با وجود یه عرض میزی که بینمون هست، چشمای من بی وقفه اشک میریزن...
بالاخره امور مربوط به پیاز، به پایان میرسن و حالا وقت اونه که قالبهای بزرگ و حجیم کره و حتی مقداری از روغن مایع، در همون دیگچه سیاه و بدشکل که تهش بطرز خاصی گودتره و اتفاقا دلیلِ انتخابش برای میزبانیِ پخت این غذا هم همینه(چون پیازها باید در حال شناور و غرق بودنِ کامل توی روغن و کره، سرخ بشن و شیوه ی سرخ کردن مرسوم و متداولی که با لایه ای سطحی از روغن انجام میگیره، در این مورد کارساز نیست) ریخته بشن و وقتی به حالت جوش و قل قل دراومدن، مقادیری از ادویه ها هم اضافه بشن، اما فقط اون دست از ادویه هایی که درسته و دست نخورده هستن و اما نه اونها که از قبل به صورت پودر دراومده ن...
تئوری ساچین اما اینه که ادویه ها بهتر اونه که پودر نشده و درسته استفاده بشن چرا که طعم و عطر اصلی خودشون رو دارن، در حالیکه سابیدن و پودر کردن، از مواد موثره ی اونها کم میکنه و حتی اگه تو ظرفهای دربسته هم نگهداری بشن، باز بعد مدتی، به همین سرنوشت محتوم دچار خواهند شد...
به هر ترتیب، ادویه های درسته مثل دونه های هل و تکه تکه های چوب دارچین و دونه های میخک هندی و چند تا چیز دیگه که حالا هرچی ذهنم رو در تنگنا قرار میدم برای بیاد اوردن اسمشون، مفید فایده نیست؛ توی روغن جوشان ریخته میشن تا بقول ساچین، گرمای زیاد روغن، فعالشون کنه و عطر و طعم رو ازشون بکشه بیرون...
ساچین اما تاکید موکد میکنه؛ حاشا و کلا که ادویه های پودری رو داخلِ این روغن تا بدین حد داغ بریزم که به آنی و کمتر از آنی، خواهند سوخت...
بعد دقیقه هایی که از ده تجاوز نمیکنن، اون سینی پیاز خورد شده هم سُر داده میشه توی روغن و ادویه و بصورتی تقریبا مداوم به هم زده میشه تا طلایی رنگ بشن
و اون زمانیه که ساچین معتقده که پیاز هم فعال شده و طعم و عطرشو به روغن میده، یعنی درست در همون نقطه ی تغییر رنگ از سفید به طلایی...
اونجاست که ساچین مجوز اضافه کردن قوطی سس گوجه و چندتا گوجه ی طبیعیِ خرد شده رو میده و البته که ادویه های پودری هم بعد پیاز اضافه شده ان، همونها که شامل زرد چوبه ان و نمک و پودر گوجه و چند تا کاریِ دیگه که باز هم اسم و نشونشون، برای حافظه ی واقعا کوتاه مدتِ من، یه مقدار بلنده!!!
دست اخرم تخم مرغهای پخته، با اصرار من، به خودم سپرده میشن برای خرد و خاکشیر شدن و ساچین که از اونهمه اصرار من برای انجام تنهاییِ اینکار سر در نمیاره، خیلی زود متوجه میشه که قصدم نه کمکه، که تنها به نیتِ ناخنک زدن به زرده های پخته ی تخم مرغهاست که زحمت خرد کردنشونو به جون خریده م و نهایتا تو قابلمه ش یک عالمه سفیده ای داره که زرده هاش به تاراج رفته...
اون دو سه تا دونه تخم مرغ خام هم بعدترهاش همینجور خام شکسته و سرازیرِ قبلمه میشن و توجیه و تفسیرشم اینه که:
تخم مرغ خام، آب و روغن جذب میکنه بخودش تا پخته بشه و خودشو بگیره و اگه تمام تخم مرغهارو بصورت خام مینداختیم، روغن و ادویه زیادی بخودش جذب میکرد و اونوقت ادویه آزادِ کافی ای برای طعم دار شدن غذا باقی نمیموند...
در جواب سوال من که: حالا اصلا چرا باید تخم مرغ خامی تو این غذا باشه هم اینجوری توضیح میده که: این نوع تخم مرغ اضافه کردن، لعاب دار میکنه غذارو و این کاریه که تخم مرغهای از اول آب پز شده به اون شدت انجام نمیدن...
خلاصه که غلط یا درست، ساچین برای اضافه کردن یا نکردن هر چیزی دلیلی میاره و من هم بی اونکه بخوام خیلی پاپیچ دراوردن راستی یا ناراستی مسائل رو دربیارم، میپذیرم و صبر پیشه میکنم تا ببینم حاصل اینهمه زحمت چیه دست آخر...
قریب چهل دقیقه ای، ساچین ملاقه بدست، از چند سانتیِ قابلمه دورتر نمیره و مرتب مواد رو بهم میزنه و هر بار هم برداشتن درب قابلمه مساویه با کلی از غذا که در قالب قطراتی درشت به بیرون و به سمت هردومون پرتاب میشه و لباس نه چندان تمیزِ ساچین رو نه چندان تمیزتر میکنه...
همونجا هم هست که اون به تفسیر این عادتِ مردان هندی میپردازه که موقع آشپزی، لباس نمیپوشن و تنها با چیزی لُنگ مانند، کمر تا زانوهارو میپوشونن...
چونکه غذاها اکثرا با روغنی داغ تهیه میشن و بصورت خورشتی هم هستن و طی مکانیسمی مشابه غذایی که ما در حال تهیه و تدارکش بودیم، اکثر غذاهای هندی، پر از پراکنش قطره های بزرگ روغنی هستن که دربردارنده ی کلی ادویه ست و از جمله زردچوبه و همین آخری هم اکثرا مشکل زاست چرا که قطره بر هر جا که فرود بیاد، رنگ زردِ نامیرایی از خودش بر جا میگذاره که پاک کردنش در یدِ قدرت هیچ ماده ی شوینده ای هم نیست...
حالا اینکه اون روغن داغ اگه بجای لباس، بر اون نیمه ای از بدنشون که برهنه ست بنشینه، چه اثری بر جا میزاره و بحث در مورد اینکه چه مزیتی وجود داره در سوزوندن و کثیف کردن نقطه ای از بدنت، در عوض لباس، بماند برای وقتیکه مردان هندی نظر منو جویا بشن در این مورد...
طولی نمیکشه که غذا آماده میشه و به توصیه ساچین نونهای عربی ای که از مغازه افغانی گرفته، توی ماکروویوِ پر از اشغال و جامانده های غذایی گذاشته میشه که گوشه اتاق و درست بالای سر تختش قرار داره و من البته که تمام تلاشمو میکنم که نکنه گوشه های نون بیرون بزنه از بشقاب و با هر سطحی!!! از ماکروویو تماس پیدا کنه و این و باقی تلاشهام در جهت تمیز نگه داشتنِ حداقل اون بخشی از ماجرا که در ارتباط با منه،از جمله شستن و آب کشیدن دوباره ی قاشق و بشقاب و تمام وسایلی که قراره ازشون استفاده کنم، از دید ساچین دور نمیمونه و در تمام مدت، لبخند به لب داره لیچار بارم میکنه و منم البته که عین خیالم نبوده و مصرانه ادامه میدم...
غذا حتی بهتر از اونچیزی شده که انتظارشو داشتیم و همین باعث میشه که بارها اون کاسه ی جلو رومون پر و خالی بشه و هر چقدر هم که تا درونی ترین لایه های سلولیِ داخلی ترین اندامهامون هم در حال سوختن و جلز و ولز کردنه
بسکه فلفل قرمز ریخته تو غذا و البته که اگه اینجوری نبود، عنوانِ غذای هندی رو به یدک نمیکشید، ولی همچنان ما به خوردن و سوختن ادامه میدیم، بسیار خودآزارانه طور!!!
سیر که نه، ولی خسته که میشیم از خوردن، جمع کردن و شستن ظرفهارو من پتروس وار به عهده میگیرم تا مطمئن بشم که همه چیز تمیز شده باشه...
ساچین هم با یه تیکه پارچه که به شکلی نفرت برانگیز، اون گوشه ی آشپزخونه افتاده و جای جای بدنش هم لکه هایی با رنگهای متنوع و مختلف!!! داره، شروع میکنه به تمیز کردن گاز و اطرافش و اما تا اینجاشو من دندون رو جیگر میزارم تا تو کارش دخالت نکنم و اما وقتی با همون پارچه قصدِ قلع و قمعِ قطره ای از غذا رو میکنه که روی زمین جا خوش کرده، جیغ حبس شده م ناخوداگاه آزاد میشه و همینم حداقل اینبار و اینجا، باعث میشه تا ساچین از خیر مالیدن این تیکه پارچه به همه چیز و همه جا بگذره...
بالاخره تمام کارها بسامان میرسن و من میخزم روی تخت، دقیقا همون جایی که از قبل بعنوان قلمرو تمیز خودم مشخص کرده م و ساچین هم یه جایی لابلای وسایل و آشغالها و لباسهاش، فرود میاد و لپ تاپو باز میکنه تا ایمیلهای اپلیکیشنی که فرستاده رو بهم نشون بده و برای هزارمین بار تاکید موکد کنه که لطفا هرروز اپلای کن، اپلای کن و یه جایی رو پیدا کن که بری و در آخر هم اضافه کنه که: میدونی که روزی که تو قرار دادی با لبی غیر از این لب و این استاد بگیری و بهم نشون بدی، من خوشحالترین آدمیزاده ی روی زمین خواهم بود...
نیم ساعتی گذشته و من تو افکار بی سر و ته خودم غرقه ام که با صدایی که داره میپرسه: آیس کریم دوس دارم یا نه، بخودم میام و ساچین رو در مقام سوال کننده میبینم و می یابم...
نمیدونم چقدر احتمال شنیدن "نه" هست از کسی در جواب چنین سوال خوشمزه ای و اما دقیقا و تحقیقا من اون کس نیستم و اینو با یه بلهههههههههه ی کشدار رسما اعلام میکنم و همین، بعد اون بحثِ روان فرسایِ اپلای، صورتِ درهمِ ساچین رو به لبخندی باز میکنه...
ساچین که میره سمت یخچال و با چشم که دنبالش میکنم، تازه تازه چشمم میخوره به ناحیه ای که یخچال واقع شده و اون همه کثیفی ای که اونجا هست و نوعش اما با سایر نقاط اتاق متفاوته، چیزی شبیه ریخته شدن ظرفی از خورشت روی زمین و جمع نکردنش تا سرحدِ خشک شدن و حالا دیگه سخت نبود
حدس اینکه تا چه حد اون منظره تهوع آوره و اما این همه ی ماجرا نیست، حداقل نه تا زمانیکه اون، در یخچال رو باز نکرده که تازه بعدشه که چشمم به فضای داخلی یخچال روشن و منور میشه...
یعنی محوطه ی داخلی یه سطل آشغال، از اون مشکی بزرگا که قبلنا سر کوچه هامون بود و تمام خونه های محل آشغالاشونو میریختن توش و همیشه خدا هم پر بود و از اون بدتر، از چند کیلومتریشم گذر نمیشد کرد بسکه تمام مراحل تخمیر رو در حال انجام بود!!! ، از این به اصطلاح یخچال ساچین، قابل تحمل تر مینمود...
چشمامو میبندم و سعی میکنم به چیزای خوب و روزای خوبتری فکر بکنم که احتمالا در راهن و امیدوار باشم که سرِ راهشون، سری هم به مسیر زندگی من بزنن و ...
دست آخر، ساچین میاد و این جعبه یِ سردِ نه چندان مستطیل رو تو دستای من ول میکنه و میره که قاشق بیاره و من ناباورانه خیره میمونم به همین چیزی که شباهتش به آرزویِ من غیرقابل انکاره...
جایی از ذهنم مثل همون کلید برگشتی عمل میکنه که قبلنها روی رادیوها بود، و این قبلها، یعنی دقیقا همون زمانها که تو هر خونه ای با هر شرایط اقتصادی ای، یه رادیو سیاه رنگ، جزئی لاینفک از دکوراسیون خونه بود...
کار اون کلیدِ با فلشهایی برخلاف جهت معمول و مرسوم، هم
حرکت بسوی گذشته بود، گذشته ای که مثلا ما رو یه آهنگی خوش اومده بود و توی اون مونده بودیم...
درست در همون جهتِ خلافِ جهت، من هم برگشته بودم به گذشته ای که دورتر از دیروز صبحش نبود:
مثل همیشه که شنبه ها، یه حسی منو میگیره که انگار قرار باشه فرداش که مغازه ها بسته ان، قحطی بیاد و منم اولین قربانی ش باشم، اون شنبه هم راهی فروشگاه لیدل میشم تا به قدر نیاز!! و کمی هم بیشتر شاید، آذوقه تهیه کنم برای اون شب و فردا روز و شبش هم...
بعد کلی گشت و گذار در تمام بخشهای مربوط و نامربوطِ فروشگاه و چک کردن تمام قیمتها و تخفیفها!!!، سر از حوالیِ یخچالی درمیارم که تا بحال هیچوقت درشو باز نکرده م، حداقل نه از وقتی که اومده م آلمان:
یخچال کیکهای خامه ای و بستنی های رنگ و وارنگ...
البته از خدا پنهون نیست، از شما چه پنهون که خیلی وقت بود که در کمینِ کیکهاش بودم و اما قبل از اونکه فرصتی دست بده تا درست حسابی بررسی کنم و ببینم که چی به چی و کی به کیه، "سوورا"، دختر هندی گروه شاختروپ، برای تولدش یکی از اون تُرتِه(کیک خامه ای) های خیلی خوش منظر رو که عکسِ زیبای روی جعبه ش پتانسیلِ جلب نظر منو بسیار!!داشت، رو گرفت و از اونجا که رابطه ی خوبی باهم داریم، من رو هم در کنار اعضای گروه خودشون، به کیک خورونی کوتاه دعوت کرد و منم به شدت!!! استقبال کردم و طولی نکشید که به همون شدت هم تو ذوقم خورد!!! وقتیکه با یه موجود بسیار سفتِ نه چندان خوشمزه با یک عالمه خامه ی بیمزه روبرو شدم...
از جمله ی نتایج اون جشن تولد مختصر؛ میشه به زده گی من از هر چی تُرتِه که هست، اشاره کرد...
در مورد بستنی هم تجاربی مشابه رخ دادن و اما حالا و تو این یخچالِ پیش رو، چیزی چشمم رو خیلی میگیره و اون چیزی نیست جز یه جعبه ی سردِ نه چندان مستطیله!!!
حاوی بستنی وانیلی همراه با خرده های گردو و یه جور سیروپ...
یهو بدجوری هوس کرده بودم و دلم خواسته بود که همون لحظه، حداقل یه قاشقش، تو دهنم باشه...
حتی برش هم داشته بودم و اما دوباره پا پس کشیده بودم از خریدش چرا که نتونسته بودم این سوال رو پاسخی مناسب و حتی نامناسب پیدا کنم که:
حالا گیریم که خریدیش و چند قاشقی هم ازش خوردی، بقیه شو کجا میخوای نگه داری؟ تو که فریزرت بیخ در بیخ پره که...
راست میگفت خودم...
کمی طول کشیده بود تا دل بکنم و برش گردونم به یخچال چون هر چی اینور اونور کرده بودم، دیده بودم که بی هیچگونه تعارفی، بعد از همون چند تا قاشق اولی، قراره رو دستم باشه و ندونم که باهاش چیکار باید بکنم...
وسط ماجرای ساچین و بستنی وانیلی، دلم پر کشید که از اتفاق امروز بنویسم، از اتفاقِ همین لحظاتی که گذشت، همین دقیقه هایی پیشتر...
با تمام حس و حالِ بطور معجزه آسایی خوب، که داشتم و دلیلش اما بر خودمم پنهانه، سوار قطار میشم و تو اولین و نزدیکترین واگن، دنبال یه صندلی خالیِ ترجیحا چهارتایی، با دایرکشن رو به مسیرِ قطار(مدتیه نشستن روی صندلیهای برخلاف جهت حرکت قطار و اتوبوس، منو به سمت و سوی سرگیجه و حتی در مواردی نادر، حالت تهوع میبره)
میگردم و اما کمتر می یابم که انگار آلمانی ها هم به مثابه ی من و خواهر حالشون با نشستنِ برعکسِ جهت، بد میشه و کنار پنجره هم دوس دارن و ...
یعنی دقیقا و تحقیقا تمام صندلی های درجهت و کنار پنجره پرن و چاره ای نیست جز نشستن کنار یکی از همین پر ها...
با تغییر سریعِ موضع اتخاذی توی ذهنم، از نیمه ی واگن به بعد چشم میگردونم برای یافتن هدفِ جدید و اما هر کسی کوله ای ساکی چیزی گذاشته و بنظر هیچکدوم کاملا خالی نمی رسن...
هرچند که میشه لب واکرد و گفت که: ببخشید، میشه اینجا بشینم و تا بحال هم تاریخ بیاد نداره کسی جواب این سوال رو با "نه" داده باشه و اما باز هم مراعات ساکها و وسایل سنگین و بزرگ رو میکنم و در امتدادِ جستجوهام، نهایتا به صندلی ای میرسم که تنها گرمکنی سبک از مردی که صندلی کنار پنجره رو اشغال کرده، رو حمل میکنه و منطقا، با هر چرتکه ای هم که دودوتا کنی، به این نقطه میرسی که اون میتونه و در واقع، هیچ اتفاقی نمی افته اگر اون گرمکنش رو مثلا روی پاش بزاره...
برای همینم همینجارو هدفگیری میکنم برای فرود و قبلش اما مودبانه میپرسم که میتونم اینجا بشینم؟
باور کنین اولین باره که اینجا،در یک جهانی که جهان اول میخوننش، آدمی چنین بی مبالات رو ملاقات میکنم که بدون دست زدن به گرمکنش و تنها با اشاره به دو صندلیِ خالی روبرو، بهم اجازه ی نشستن روی صندلی ای در جهت رو نمیده و من رو حوالی جایی دیگه که به تشخیص خودش مناسبه، میکنه...
بهت زده بر جا میمونم و برای ثانیه ای مغزم از صدور هر فرمانی خودداری میکنه، یه هنگیِ موقت و اما طولی نمیکشه که اعصاب و ماهیچه ها بکار می افتن و نتیجه ی تمامِ تلاششون اما تنها تولید صدای بیجونیه حاوی این کلمات:
اما اون صندلی ها خلافِ جهت حرکت هستن...
و حتی این جمله هم دستای اون رو بسمت گرمکنش نمیبره و همچنان زل زده به من و عکس العمل هام بی حرکت بر جا میمونه...
وایسادنم اون وسط بینتیجه ست که انگار اون خیالِ کاری بیش از پیشنهاد جایی دیگه رو نداره و همینم منو در حالیکه کاملا شوکه و عصبانی ام به سمت و سویِ ردیف کناری و صندلی ای بنظر خالی میکشونه و دیگه بی پرسیدن، فرود میام و اما زیرچشمی، مرد رو که هنوز تا حدودی در محدوده ی دیدِ من میگنجه، زیر نظر دارم و به عینه میبینم که بدون کوچکترین احساس گناهی مشهود در حالات یا حرکاتش، از پشت پنجره، به بیرون خیره میشه...
هنوز رفت و امدها ادامه داره و قطار خیال حرکت نداره، برای همینم هست که امیدی در دلم جوونه میزنه:
کاش یه المانی زبان بیاد و بخواد که اونجا بشینه و مجبورش کنه که کتش رو برداره... و این میشه وردِ زبونِ دلم و محال ترین آرزوی اون دقایقم...
زمان میگذره و این اتفاق اما نمی افته...
بعد از دقایقی طلایی که خدا فرصت برآوردنِ آرزوی منو داره و اما انگار نخواد که استفاده کنه، حالا دیگه خیلی دور از ذهنه شدن اونچه که باید بشه...
آمد و شدها کمتر شده و تک و توکن اونها که بیان و بخوان که جایی بجوین و صندلی ای بیابن...
من اما همچنان امیدوارانه روی ارزوی خودم پافشاری میکنم...
وقت تنگ و تنگتر میشه، دیگه تا حرکت قطار فقط به رفت و آمدِ نَفَسی مونده...
روشن شدن موتورها، غرغر کنان این واپسین لحظات رو مکررانه توی سرِ آرزوی من میکوبن و من اما
عجیب مومنانه، به دعا مشغولم...
برای صحنه ی آخر، همه چیز انگار که روی دورِ کند باشه:
من چشمامو میبندم و از اون انتهایی ترین نقطه ی قلبم، همونجا که کمتر دست میده که کشفِ خودم هم بشه دعا میکنم: خدا؛ یکی بیاد، یکی بیاد که بخواد بشینه رو اون صندلی، یکی بیاد که مجبورش کنه گرمکنشو برداره...
هنوز چشمام بسته ست و تنها گوشهامن که با حساسیتی بی سابقه، به کشف و شهود مشغولن...
صدای باز شدن دربی از قطار که نزدیک واگن ماست و پشت سرش صدای نفس نفس زنانِ زنی که پرت میشه به داخل...
صدای قدمهای گاهی تند و گاهی آهسته ی زن که در هم آمیخته با ته مونده ی هنوز نفس نفس زدن هاش...
و هنوز چشمای من بسته ان وقتیکه، تمام این صداها، ضمیمه ی صدای زیری میشن که مرد رو خطاب قرار میده:
میشه گرمکنتون رو بردارین لطفا؟
چشمامو باز میکنم و دعای خودم رو در هیئت زنی معمولی میبینم که روی صندلی ای معمولی نشسته و روزنامه میخونه و
مردی که گرمکنش رو توی دستش گرفته...
حواستون به معمولی های زندگی خیلی باشه...
انگار اکثرا، دعاها و آرزوها عادت دارن که لباسهایی خیلی معمولی به تن کنن، درست برخلاف انتظارِ ما...
ادامه ماجرای بستنی وانیلی با خرده های گردو و سیروپِ نمیدونم چیچی...:
به هر ترتیب منِ بستنی نگرفته، اونم بخاطر فضای خالیِ نداشته ی فریزری کوچیک، میره خونه و هوس اون بستنی با همون مشخصات میمونه کنج دلش...
و همون منه که فردای همون روز، با دقیقا همون بستنی تو دستای ساچین مواجه میشه و دعوت به خوردنش و ...
از همون بعید لحظه هایی که حس میکنی لابد مرغ آمین از جایی در حوالی تو عبور میکرده وقتیکه تو از دلت گذشته که چقدر بستنی وانیلی میخوای با خرده های گردو و ...
از همون ها که با خودت میگی، چه حیف شد، کاش چیز دیگه ای خواسته بودم با طول و عرض و ارتفاعی بیشتر و بزرگتر، چیزی بیشتر از جعبه ای نه چندان مستطیل، چیزی پردوام تر از بستنی ای ذوب شونده و با ارزش تر از دو یورو!!!
ولی مساله دقیقا و تحقیقا همینجاست که تو بارها خواسته ای و اما نشده و ندادن و یا شایدم نگرفتی و شایدم بعدا میدن و شایدم هیچوقت نمیخوان بدن و شایدم نباید بدن و ...نهایتا باید شاد باشی به همین کوچک ها و اندک ها که لختی دلت رو خنک و خوش کنی به اینکه مرغ آمین چندان هم آسمانِ خونه ی دلت رو از یاد نبرده...
کمی مکث از آسمونِ بهت و حیرت به زمین هبوطم میده و لبخندی چنان عمیق روی لبانم میاره که از دید ساچین هم پنهون و پوشیده نمیمونه و جویای علتش میشه و این همون سرآغازیه که من رو به تعریف تمام این داستان وامیداره برای ساچینی که بطرز محسوسی دچارِ لذت میشه از بانی براوردنِ آرزویی شدن...
و باور کنین، همون اولین قاشقه که هنوز کامل از گلوم پایین نرفته که واگویه هام با خودم شروع میشه:
بیا دیدی اینم آش دهن سوزی نبود...
اینم مثل هزار و یک رویای دیگه ت که بهش میرسی و میبینی که اون چیزی که فکر میکردی نبود...
آخه چند دفعه باید برات پیش بیاد که بفهمی خوبیها و البته بدیها رو با بزرگنمایی هزار و اندی نبینی...
بسکه بستنیهاشون بجای یه بافت مستحکم و در هم تنیده، پوک و توخالیه و مثل کف تو اولین تماس با آب دهان وا میره و تورو در حسرت لحظه ای ماندگاری رها میکنه...
البته من در مورد اون بستنی جعبه ای ها که هزینه ی چندانی در بر نداره داشتنشون دارم حرف میزنم وگرنه اونه ژلاته های خوشمزه ای که اسکوپی یک یورو به بالا هستن، البته که قیمتشون رو بافتشون هم اثر میزاره و اونو مستحکم تر میکنه!!!

ماده ی آماده ی کیک خودش، شکلاتی بود و اما ولعِ داگما برای هر چه بیشتر شکلاتی بودنشه که اونو وامیداره به اضافه کردن مقداری شکلات ذوب شده روی کیک و ساخت این دلبرِ غرق در شکلات...
انقدر خوشمزه شده بود که طعمش و بوش برای روزها و روزها در خاطرِ کیک زده ی من بمونه و حسرت دیدار دوباره ش هم البته به دلم!!!
چرا که ماده ی کیک از یک برند خیلی خاص و احتمالا پرهزینه بود که داگما بعنوان هدیه ی کریسمس برای خواهرش سفارش داده بود و اما به هنگامِ دریافت، بجای یکی، دو تا دریافت کرده بود و دیگه حوصله نکرده بود برای پس فرستادنش و همین شده بود که بهم پیام داده بود که آخرهفته، بعد کارِت، میای کیکِ شکلاتی خورون؟ با شیرچایی یا قهوه؟ و پشت بندشم یه ایموجی خنده که یعنی میدونم الان
تو دلت چه غوغایی به پا شده...
و واقعا هم شده بود بسکه فریبنده بود این اسم کیک شکلاتی با شیر چایی و اما نه قهوه، که در تمام عمرم بیاد ندارم تونسته باشم حتی یه فنجون قهوه هم بخورم، مگر با خالی کردن کیلو کیلو شکر توش و بازم اما کنار گذاشتنش با غرغر که اخه چیه این زهرمار؟؟!!
حالا درسته که شکلات رو بخودی خودش دیگه مدتهاست که دلم نمیکشه و نه اشتیاقی براش دارم و نه ذوقی، ولی همون موجود اگه بره تو کیک یا داغ داغ بشینه روی کیک، قضیه ش میشه
مرا تا دل بُوَد، دلبر تو باشی...