سیگنال مرگ...
شاید باورش سخت باشه که سیگنالی وجود داشته باشه به نام سیگنال مرگ...
پریسکا قبلا در موردش بهم گفته بود و ولی امروز برای دومین بار به چشم میبینمش و باورش میکنم، بیش از پیش...
دیروز اونقدر سرم شلوغ بود که شاید همین نداشتن زمان کافی فرصتی بهم نداد برای به خاطر آوردن اینکه باید امبریوهای مرده رو از بقیه امبریوها جدا کنم و نتیجه ش شد مجاورت زنده ها با آنها که فقط یک توده ی سلولی مرده بودند و امروز که لابلای هزار و یک ددلاین و چالش به سراغشون رفتم، اون چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم!!! هیچ نشانی از زندگی و حیات نبود...چونان که سرزمین خاموشان، همه تبدیل شده بودند به توده های سلولی سیاه و بی جان...و همونجا بود که به یاد حرفهای پریسکا و تجربه ی خودم افتادم و ایمان اوردم که پیام مرگ حقیقتا در بین توده های ذی حیات در جریانه...شاید نوعی و شکلی از انرژی با طول موجی خاص...نکته ی جالبتر اما این بود که از میون شاید ۳۰۰ امبریو، یکی و تنها یکی هنوز زنده بود. برش داشتم و محیطشو عوض کردم فوری و محیط کشت جدید و ...نمیدونم این یکی چطور تونست بر سیگنال مرگ غلبه کنه و اما هر چه که بود و هر چه که هست نشون میده گاهی با هزار دلیل برای مردن، میشه اما زنده موند...