سیگنال مرگ...

شاید باورش سخت باشه که سیگنالی وجود داشته باشه به نام سیگنال مرگ...
پریسکا قبلا در موردش بهم گفته بود و ولی امروز برای دومین بار به چشم میبینمش و باورش میکنم، بیش از پیش...
دیروز اونقدر سرم شلوغ بود که شاید همین نداشتن زمان کافی فرصتی بهم نداد برای به خاطر آوردن اینکه باید امبریوهای مرده رو از بقیه امبریوها جدا کنم و نتیجه ش شد مجاورت زنده ها با آنها که فقط یک توده ی سلولی مرده بودند و امروز که لابلای هزار و یک ددلاین و چالش به سراغشون رفتم، اون چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم!!! هیچ نشانی از زندگی و حیات نبود...چونان که سرزمین خاموشان، همه تبدیل شده بودند به توده های سلولی سیاه و بی جان...و همونجا بود که به یاد حرفهای پریسکا و تجربه ی خودم افتادم و ایمان اوردم که پیام مرگ حقیقتا در بین توده های ذی حیات در جریانه...شاید نوعی و شکلی از انرژی با طول موجی خاص...نکته ی جالبتر اما این بود که از میون شاید ۳۰۰ امبریو، یکی و تنها یکی هنوز زنده بود. برش داشتم و محیطشو عوض کردم فوری و محیط کشت جدید و ...نمیدونم این یکی چطور تونست بر سیگنال مرگ غلبه کنه و اما هر چه که بود و هر چه که هست نشون میده گاهی با هزار دلیل برای مردن، میشه اما زنده موند...

عصر یکشنبه ای...

یه عصرونه خوشمزه ی کریسمسی در یک روز پر از شادی و خنده و البته سرد...
پیرزن مهربون صاحبخونه که به عصرونه دعوتم میکنه، حتی احتمال هم نمیدم که با این سلیقه همه چیز رو مهیا کرده باشه و انصافا که غافلگیر میشم، چای یاسمین با شیرینی های شکلاتی قلبی شکل مخصوص کریسمس و بشقابی پر از کوکی های خانگی...اینهارو که به بشقاب تزیین شده با برگهای سبز کاج اضافه کنی و سه تا شمع به نشانه یکشنبه های پیش از کریسمس بهش اضافه تر کنی، حاصلش میشه گرمایی که دل سردت رو انگار که "ها" میکنه تا گرم و گرمتر بشه...

صبحانه ای کوستوریکایی...

یک روز خوب احتمالا باید روزی شبیه امروز باشه، که بعد ماهها تلاش و کار و درگیری و چالش های بزرگ و کوچیک به دیدن دوستان قدیم میری و اونجا فارغ از تمام چیزهایی که ذهنت رو و حتی قلبت رو درگیر میکنن، بر سر میزی میشینی که صبحانه ای کوستوریکایی انتظارت رو میکشه، اونم درست ساعت دو عصر!!!
پی نوشت: هم طبقه ای کوستوریکایی سابقمون بهمون قول یه صبحونه ی سنتی داده بود و این اون چیزیه که درست سر ساعت دو عصر به عنوان صبحونه بهمون تحویل میده!!!معجونی از برنج و لوبیای پخته، به همراه پیاز و پاپریکای سرخ شده، تخم مرغ پخته و سوسیس، و بخش هیجان انگیز قضیه که پنیر سرخ شده ست...
پی نوشت تر اینکه: غذایی که با اون همه خنده و شادی و سربه سر گذاشتن سومیت خورده بشه، میتونه تا چندین و چند روز سیر نگهت داره...

روز شماری تا کریسمس...

یکی از همانها که حتی در موردش نشنیده بودم چه برسد به دیدنش و تجربه کردنش...یک نمونه ی دیگرش مدتها بود در قلمرو گروهمان، از میزی به میز دیگر میرفت و من اما نمیدانستم که چیست.
باورش شاید سخت باشد ولی حتی وقت و از آن مهمتر، حوصله اش را نداشتم که بخواهم کند و کاو کنم در مورد ماهیتش.
یک روز اما دزیره آن را در دستش جلوی من میگیرد و با تعجب میپرسد پس چرا تو پنجره ات را باز نکرده ای؟ با تعجب آشکاری که لابد از چهره ام می بارد فقط بسنده میکنم به یک تکرار: پنجره ام؟ میخندد و میگوید میدانی این چیست و چرا اسم تو را اینجا نوشته ایم؟
پاسخم خنده اش را بزرگتر میکند، به پهنای صورتش...
مگه برنامه فیدینگ نیست؟
آنقدر خنده اش بسط می یابد که مجبور میشود معذرت بخواهد و بگوید یادمان رفته بود برایت توضیح بدهیم...
نه این ربطی به پروژه هایمان ندارد، اینجا مرسومست که از اول دسامبر، بچه ها یا حتی بزرگسالانی خوشحال!!!(اون کلمه ی دیگه ای به کار میبرد البته)از این تقویم های رنگارنگ دریافت میکنند که برای هر روزی، پنجره ای تعبیه شده ست، کسی که صاحب آن روز و آن پنجره ست، میتواند آن را گشوده و هدیه اش را که در خانه ی آن پنجره پنهان شده، بردارد...دزیره اضافه میکند که ما هر کدام پنجره مان را گشوده ایم و تا به امروز تنها پنجره های تو بسته مانده اند...
تقویم را از دستش میگیرم و با شوقی ناشناخته از انجام چیزی غیر از درس و کار و چالش، پنجره ام را میگشایم و شاید تنها تصور میکنم که شکلات پشت پنجره، طعم متفاوتی دارد...
روز بعد که جهان بینی ام کمی کاملتر شده و به راز تقویم های رنگارنگ پی برده ام، نمونه ای مشابه روی میز عمومی بغلی پیدا میکنم و درمی یابم مدتهاست از روزی که صاحب آن بوده ام گذشته و آنجا پنجره ای برای باز شدن انتظارم را می کشد...

مدام فراموش میکنم...

باید از نشانه های آلزایمر باشد،
مدام فراموش میکنم که دوستت نداشته باشم...

مجموعه ای ساده اما چشمگیر...

گاهی مبهوت همین ایده های ساده و زیباشون میشم، همین که میدونن کجا و کی چی به چی میاد و میتونه چشمانت رو تمام قد بگیره...
یه پاکت نازک قرمز رنگ، شیشه ای کوچک، از همونها که منطقا بلااستفاده و دورانداختنیه و یه شمع کوچک که به قیمتی ناچیز در آلدی در دسترسه...این تمام مواد لازم برای آفریدن صحنه ایه که نه تنها من بلکه تمام رهگذران دیگری رو هم که در حال گذر از کنار این خونه بودند رو به تحسین وا میداشت...

اولین هدیه ی بابا نوئل...

صبح می آیم دانشگاه و میبینم نیکلاس یا همان بابا نوئل خودمان آمده و شکلاتم را جلوی کامپیوترم گذاشته و رفته...و من با خودم میگویم کاش جایی پنهان شده بودم و او را و سورتمه و گوزن قطبی اش را به چشم میدیدم!!!

پی نوشت: حداقل این کارش ستودنی و زیبا بود، استفان را می گویم، اینکه برای هر کدام از افراد گروه، حتی "اوته" که به تازگی به جمعمان اضافه شده بود، شکلاتی گذاشته بود...
بماند که مدتهاست تغییر ذائقه داده ام و هوس هر چیزی میکنم جز شکلات و اما از این کار کوچک هیجان انگیزش شاد میشوم...

اصالت وجودی شان را اگر که حفظ کرده باشند...

دید زدن اینها هم صرفنظر از صورتهای کک مکی شان و عدم تناسب دو نیمه ی وجودی شان، خالی از لطف نیست...
هر نیمه را به تنهایی امتحان کرده ام و اگر حاصل این بهم پیوستگی، اصالت وجودی هر کدام را دست نخورده رها کرده باشد، به قطع باید طعمی دلپذیر داشته باشند...

کدوهایی به شکل گل...

نمیدانم طعمشان هم چونان که ظاهرشان زیباست یا نه!!!
هر چه که هست، پای رفتنت را اما میدانم که سست میکنند...

هر روز هر چهار طرفت را نمی سازند...

اینها هم ساخت و ساز دارند و اما انگار حتی ساخت و سازهایشان هم تمیزتر و بی سر و صدا تر و کم آزار تر از ماست....هر روز و هر لحظه هم تمام چهار طرف خانه ات در حال کوبیدن و ساختن نیستند و نصفه شبها هم ماشین آجر خالی نمیکنند در همسایگی ات!!!

گوسفندانی چنین بی روح...

قسمت تئوری امتحانت که تموم شده باشه و دکتر سانچز برگه ی سرتیفیکتت رو داده باشه  دستت و با لبخند گفته باشه که هر وقت سوالی داشتی من هستم، قطعا چنان سرخوش هستی که بر خودت روا بدونی با وجود عجله و شوقت برای نشون دادن موفقیت هر چند کوچیکت به استفان، چند لحظه ای رو اما در معیت این گوسفندان سیاه و سفید بگذرونی که چنان خالی از احساس و بی روح نگاهت میکنند که انگار فهمیده باشند تو به یک جهان سومی تعلق داری و آنها اما زادگاهشان اینجا، همین اولین جهان ست...

افسانه ای به نام برف...

اینم اون صحنه ای که یادم نیست آخرین بار چند ساله بودم که صبح که برای رفتن به مدرسه در اتاق رو باز کرده بودم، با چنین حیاطی روبرو شده بودم، هر چی که هست باید مال خیلی سالها قبل باشه ، آنقدر قبل که دیگه کلمه ی برف برام به داستانها پیوسته بود، به افسانه ها...

پرتقالی که اسیر گوشهای دخترکی بود...

اینم تکه هایی از پرتقال خونی که اسیر شده اند در قاب دو فلز، تا آواره ی گوشهای دخترکی موبور باشند...

عاشق بدلیجات ست و هرروز گوشواره هایش را با رنگ لباسش ست میکند، پریسکا را می گویم...
میگفت اینها را در سفرش به لندن دیده و یک لحظه هم تردید نکرده در خریدنشان..‌

صدای پای عید...

صدای پای کریسمس با تمام قلبها و ستاره ها و فرشته هایش می آید.‌‌‌..

چه خوبست...

چه خوبست که عید آدم پر از همین چیزهای خوبِ رنگی باشد...
همین که از در و دیوار رنگ ببارد...
همین که در هر پیاده روی خیسِ رنگ شوی...

کاش...

کاش یا که می افتاد از سر دلمان
خیالِ خامِ دیدنت...
یا که می افتاد
آن اتفاقِ خوبِ دیدنت...

در میان و میانه ی این همه رنگ، این بنفش خوش رنگ اما حکایت دیگریست...

نیمی قرمز، نیمی طلایی...

به مثال همان یک چشمش خون یک چشمش اشک ست انگار.‌‌..
نیمی قرمز، نیمی طلایی...

گناه اردک چیست

انگار که کمی خسته باشد اردک قصه ی ما و اما گناه اردک چیست کدویش اگر از اول هم تنبل بود...

از کنار باغی رد میشدم و چشمم این کدوی اردکی رو گرفت...نمیدونم شاید مدل افتاده ی گردنش یا چشمان بی روحی که براش گذاشته بودن، خسته تر از خسته نشونش میداد..‌.

خالی از امید نی اند...

دستهایشان خالی شده از برگ...‌
اما از امید، نه...‌
چنان به دیوار چسبیده اند که نمیتوان گفت که دیوار پشتش به آنها گرمست یا آنها پشتشان به دیوار..‌‌.

خانه ی دوست...

در هر پله از پله های خانه ی دوست، جذابیتی برای عکس گرفتن بود و دوست هم  در این میانه تمرین صبر میکرد با ایستادن های پیاپیِ من!!!

سلام...

زندگی فقط اونجاییش که وسط تمام نگرانیها و بدحالی های پیش بینی شده و نشده، اونم درست وقتی داری کامپیوترت رو از فایلهای قدیمی و احتمالا فراموش شده پاک و خالی میکنی، یه فایل صوتی عجیب غریب میبینی که شبیه تمام بقیه ی فایلها نیست ، فرمت متفاوتی داره و شاید همین تفاوته که مانع از فشردن بی فکرانه و بی حوصله ی دکمه ی دیلیت میشه و تو تلاشت رو میکنی برای باز کردنش، حتی با وجود اینکه بدقلقی میکنه و با برنامه های معمول باز نمیشه، باز هم اما صبوری میکنی و تمام برنامه هاتو میگردی به دنبال راهی برای کشف این ناشناخته و سرانجام این تلاش میشه پیچیدن صدایی در گوش جانت که:
سلام...

و تو به یاد میاری که این تنها صداییه که از دلبر باقی مونده...

ناخوداگاهه نشستن لبخند بر لبت و باز شدن گره از پیشونیت و با خودت میگی کسی چه میدونه، زندگی شاید همین باشه...
و آروم طوری که کسی نشنوه زمزمه میکنی: سلام به روی ماهت...

نشسته اند و پاییز را تجربه میکنند...

چه دل خوش و سرخوش نشسته اند در کانون گرم حیوانی شان و پائیز را زیر پایشان تجربه میکنند، فارغ از قال و مقال دنیای بیرون و آدمهایی که هرروز از پشت شیشه نگاهشان میکنند و شاید مثل من، پا سست میکنند به گرفتن عکسی از این جمع عروسکی...
لازم به ذکره که اون کدویی که تو بغل اون میمون دست درازه و از دو قسمت زرد و قرمز تشکیل شده، کاملا واقعیه و جدیدا شاهد ورود این نوع کدو به قسمت میوه های اسپشال فروشگاههایی مثل غوه یا لیدل هستم!!!

ویترین فروشگاهی در مسیر هرروزه و هر شبه ی بانهف به دانشگاه و بالعکس.‌‌..