مادر ساچین...


بعد یه استراحت مختصر عصرگاهی، باز راه میوفتم سمت شهر و دانشگاه که ساعت هفت شب برسم اونجا و منتظر یوهانس بمونم تا بیاد و امبریوهاشو اماده ی عکسبرداری کنه و من براش با میکروسکوپ کانفوکال، عکسهارو بگیرم چرا که تنها کسی که اجازه ی استفاده از اونو تو گروه ما داره، حالا و بعد از رفتن مکس و پریسکا، من هستم و یوهانس و فیلیپ، تنها میتونن کارهای اماده سازی رو انجام بدن ولی رفتن و انجام کانفوکال، تنها با حضور من مجازه...همینم باعث شده بود که مجبور باشم اون روز زودتر بیام خونه و استراحتکی بکنم تا جون داشته باشم که عصر گاهان دیر، دوباره شال و کلاه کنم و اتوبوس سوار شم و نیم ساعت مناظر سرسبز و زیبای بین راه رو همراه با صدای داریوش، به تماشا بنشینم تا منو برسونه سر کوچه ی دانشگاه...
سر همون کوچه ای که تا قدم بزارم بهش، اینترنت ایدیورومم که از دانشگاهه، سیگنال میده و من میتونم پیامهای حبس شده ی این نیم ساعت بین خونه و دانشگاه رو دریافت کنم و اون روز هم در خواب و بیدار و بیحوصلگی ناشی از یه خواب کوتاه عصرگاهی و در میون استرس اینکه این ازمایش امشب جواب میده یا نه ه که متوجه واتس اپم میشم و پیامی که بر جانِ اون نشسته؛ پیامی از ساچین...
از همون شیش ماه پیش که رفته بود، از این دانشگاه، به یونی کلینیکومی در لندن، تا پست داکش رو روی تولید پروتئینی از پروتئینهایی که تغییرشون منجر به بیماری ای کلیوی میشه، کار کنه، دیگه ازش خبر زیادی نداشتم...
گاهی، بندرت اما شده بود که پیامی رد و بدل شده بود بینمون و اون از حال و احوال دکترای من پرسیده بود و من از پروژه ی اون و نهایتا اما باز اعصابم رو خرد کرده بود با گفتن و تکرار مکرر این موضوع که تا یه قرارداد کامل نگیری، من هیچ امیدی به این دکترات ندارم و کی میخوای فارغ التحصیل بشی و ...
یکبار هم یکی از همین هفته های گذشته بهش پیام داده بودم و احوالشو پرسیده بودم و اونم گفته بود بیا صحبت کنیم و باز همون حرفهای همیشگی و تهشم رسیده بود به اینکه: حداقل تا من پست داکم رو تموم میکنم، تو هم سعی کن دکتراتو تموم کنی...منم در جهت جلوگیری از بحث های بی نتیجه بیشتر گفته بودم باشه!!! و اما همون موقع هم که میگفتم باوری از تموم شدن این دکترا نداشتم واقعیتش بسکه بی انتها به چشمم میاد این پروژه و خواستهای رنگ و وارنگ استفان...
گذشته بود و حالا تو این عصر دلگیر بهاری، من بودم که بین سر کوچه ی دانشگاه تا دپارتمان خودمون رو قدم زنان به خوندن پیام ساچین مشغول بودم و جایی، میخ زمین شدم و خشکم زد به دیدن این کلمات:
با نهایتا تاسف، میخواستم بهت اطلاع بدم که مادر و پدرم، هر دو به کرونایی سخت مبتلا شده بودن و پدرم تونسته که جون بدر ببره و بدن ضعیف شده ش رو از زیر دست و پای این ویروس، بیرون بکشه و اما مادرم...
مادرم نفس کم اورد و چشماشو بست قبل از اینکه من بتونم یکبار دیگه بهشون چشم بدوزم...
من برگشته م هند و الان پیش پدرم هستم و به مراقبت ازش مشغول و فردا هم مراسم سوزوندن پیکر مادرم، ساعت ۱۱ بوقت هند در حیدراباد انجام میشه...
تو تنها کسی هستی که بهش میگم، تنها به این دلیل که مادرم خیلی تورو دوست داشت و برات احترام زیادی قائل بود...
میخواستم اون زمان که بیمارستان بود و من لندن، یه ویدئو کال بزنم و تورو جوین کنم تا باهات صحبت کنه و آروم بشه و اما نشد و من هم اصرار نکردم چرا که نمیدونستم قراره بزودی دست از نفس کشیدین بداره برای همیشه...
اول اولش، راهکار مغزم دعوت به انکاره و مطرح کردن این فرضیه که حتما اینم از همون دست شوخیهای خرکی ایه که ساچین همیشه میکنه و حتی اونقدری همکاری و همراهی میکنم با این راهکار بظاهر مسخره که فقط یه جمله مینویسم در جوابش: شوخیه، نه؟ 
بعدتر ها اما پاکش میکنم...همون بعدترهایی که اونقدری بخودم مسلط شده م که به این فکر کنم که اخه کدوم ادم عاقلی یه همچین موضوع حساسی رو برای شوخی کردن انتخاب میکنه...
پس جایگیینش میکنم با چه اتفاقی افتاده و هزارتا علامت سوالی که جلوش ردیف میکنم و البته که پُر واضحه که چه اتفاقی افتاده و این فقط دست اویزیه برای شروع مکالمه ایه که هنوزم بعد بیش از یکهفته همچنان ادامه داره و ساچین گهگداری، وسط تدارکهاش برای مراسم مختلف، میاد برای دادن جوابی کوتاه و پر از اندوه...
بعدترهاست که میگه که نتونسته اونو ببینه قبل از برای همیشه نبودنش و همین هم قراره بشه بزرگترین تاسف زندگیش برای همه ی عمر...
بعترهاست که میگه به محض شنیدن این خبر، از کارش تو لندن، استعفا داده و دیگه نمیخواد که برگرده اونجا و برای همیشه هند یا هرجایی که پدرش باشه، میمونه و ازش نگهداری میکنه...
که میگه که همیشه سخت درس خونده و سختتر کار کرده تا بتونه پولی بدست بیاره و باهاش برای پدر مادرش زندگی راحتتری فراهم کنه و حالا اما مادرش، پیش از دیدن و لذت بردن از اون زندگی ای که در راه بوده، مسافر جهان ابدیت شده و این همواره آزارش خواهد داد... 
که میگه حالا پدرم همه ی انگیزه و دلیل من برای زندگیه و زندگی من اونجاییه که اون باشه...
که میگه پیش از تزریق واکسن تو لندن، برگشته و حالا با بدنی که کاملا در برابر ویروس، آسیب پذیره، به مراقبت از پدری مشغوله که تازه تازه داره بهبود پیدا میکنه...
که میگه، مادرم رو اونقدر دیر بردن بیمارستان که وقتی رسید به تخت بیمارستان، هشتاد درصد ریه هاش از پیش درگیر شده بود و فقط تونستن چند روزی بیشتر نگهش دارن، اونم با دستگاه و انکوبه کردنش و ...
و تاسف میخوره که اگه بود، خیلی زودتر هر دوشون رو رسونده بود به بیمارستان چرا که هردو باهم گرفته ن و چون همه ی بستگانشون تو این شهر هم خودشون کرونا داشتن، هیچ فرد سالمی نبوده که اونارو به بیمارستانی درست و درمون ببره و همین شده که چنین دیر کرده ن برای همه چیز...
ساچین میگه و میگه و من همچنان در ذهنم بدنبال راهی میگردم برای انکار همه چیز و هر چی بیشتر میگردم، کمتر میابم و همینو نهایتا طاقت نمیارم و به خودشم میگم که: هنوزم امید ضعیفی دارم که این موضوع در سری شوخی های احمقانه ت بگنجه و اما ناگفته پیداست که اینبار متاسفانه، از سری شوخی های احمقانه ی زندگیه که مرگ رو درست و بناگاه، سر راه عزیزی میزاره که رفتنش، زندگی و امید تمام خانواده ی کوچک سه نفره شون رو هم با خودش میبره، برای همیشه...
ساچین فقط مینویسه: کاش بود زهرا....
فردا صبحش، باز همون سر کوچه و وصل شدن اینترنت دانشگاهه که بهم توان باز کردن و دیدن فیلمی رو میده که ساچین برام ارسال کرده: 
زنی پتو پیچ شده، با همون پنبه هایی در گوش و بینی که من از بچگی کابوسشون رو داشتم و ضجه های مردی که صداش شبیه به ساچینه و جز اون کی میتونه باشه...
سعی میکردم نبینم همیشه و اما اینبار شاید برای غلبه بر ترس و هراس کودکیم بود که باز کردم و دیدم تا به اخر و چند شبی هم بد خوابیدم در ازای دیدنش...
همون روز اومد گفت که بر اساس رسوم مذهبیشون، بدنش رو سوزوندن تا روحش بتونه ازادانه به پرواز دربیاد و امروز هم گفت که خاکسترش رو به رودخونه ی فلان سپرده ن و هرروز هم دو ساعتی مراسم دارن و ...
برای مادرش، آرزوی آرامش کردم و برای اون و پدری که در حال بهبوده، آرزوی سلامتی و صبر و اینهمه بازم احتمالا خیلی کمه در مقابل حجم حجیم اندوهی که بر اون خونه پنجه انداخته و حالا حالا هم قصد رفتن نداره..
حالا در مقام یه دوست که زمانی ساچین، کلی وقت گذاشته برای آموزشش و بعدترها هم برای هزار و یک کار مختلفی که پیش اومده و همیشه هم بی منت و بی محابا کمکم کرده یا بهتره بگم سعی کرده تا کمکم کنه که جا بیفتم اینجا و تو این دکترا، اونم زمانی که فشار و استرس حضور مکس بالای سرم بوده و بی توجهی های استفان و غیره، تنها کاری که میتونم بکنم و میکنم، پیام دادنی صبح به صبحه که خیلی مختصر و کوتاه و تکراری، احوالپرسیه و بعد هم نگرانی برای کرونا نگرفتنش، وسط جمعی که همشون یا کرونا داشتن و یا دارن و همراستا با اون، نگرانی برای پست داکیه که با اونهمه زحمت پیدا کرده بود و حالا رهاش کرده و آینده ی علمی ای که انگار به فنا رفته و اونهمه استعدادی که معلوم نیست در گوشه ای از جامعه ی تا حدود زیادی هنوز سنتی و جهان سومی هند، به چه سرنوشتی دچار بشه...
حیف از اونهمه کار مداوم و مقالات و پست داکی خوب که اسیر دستان بی انصاف چند میکرومتر در چند میکرومتر ویروس شد...
یا شایدم اسیر دستان سیاستمداران و سیاستهاشون، کسی چه میدونه...
ساچین اما دیگه اون آدم قبل نیست، اون آدمی که در و دیوار رو به مسخره و شوخی میگرفت و هیچ چیز جلودار لودگی های گاه و بیگاهشو نمیگرفت...
اخر حرفهاش گفت که چون مامانم خیلی بهت علاقه داشته و همیشه ازت تعریف میکرده، فکر کردم باید بدونی که رفته و براش آرزوی آرامش کنی و منم میرم که در خودم فروبرم برای مدتی، شاید راهی پیدا کنم برای کنار اومدن با این درد...
آرزو میکنم که روزی، دوباره روز بشه، شبِی چنین بی پایان که این روزهای زندگیشونه...

مرز بین مرگ و زندگی، بین هوش و بیهوشی...

 

 

برای عارضه ای جزیی، باید یه بیهوشی کامل میگرفتم و از قبلترهاش، دکتر که ترس و هراسِ بی پرده ی من رو دیده بود، بهم آرامش و اطمینان داده بود که چیزی حس نمیکنی و فقط ده دقیقه طول میکشه و الخ...
از هراسهای قبل عمل که بقول خواهر، سخت تر و ترساننده تر از خود و بعدِ عمله، که بگذریم، روز عمل رسیده بود و من تازه بعد یکهفته دوندگی و تلفنها و ایمیلهای هرروزه برای هماهنگی های مختلف اعم از بیمه و غیره و البته مناسک پیش از عمل، رسیده بودم به لحظه ی مثلا ده دقیقه به اون تایمی که بیان بگیرن ببرنم تو اتاق عمل...
اون لحظه که دیگه خسته از تمام بدوبدوها و قِر و فرهای روز و روزها قبل، روی صندلی های بخاطر کرونا، یک در میان شده ی بیمارستان مثل آوار، وا رفته بودم و هراسم هم بشکل کوبش های گوشکوب وارِ یک چند سانت در چند سانت یک عضله،  به دیواره ی قفسه ی سینه م نمودار شده بود، هدفون‌گذاشته بودم و بطور حریصانه ای، پادکست رادیو راه گوش میدادم، قسمت "مرگ" ...
حالا بگذریم از اینکه گزینه ی مناسبی بود برای اون لحظه ها که من نگران لحظات بیهوشی و بهوش اومدن بعدش بودم یا نه ولی نکته ای که بخاطرش تمام اینهمه کلمات رو ردیف کرده م این بود که من بشدت بیاد مرگ افتاده بودم، البته نه خود مرگ و تمامیتش، بلکه اون لحظه ی تلاقی مرگ با زندگی... همون لحظه ای که مرگ و زندگی برای شاید کمتر از مقادیری که ما برای سنجش زمان داریم، در هم می آمیزند و بعد زندگی رخت بر میبنده و جان مارو بدستان جهان مرگ میسپاره...
شاید بی تاثیر نبود گوش دادن اون پادکست و شنیدن این جملات از زبان دکتر مرتضی شکوری که: لازم نیست نگران مرگ باشید تا وقتیکه زنده اید، چرا که در زنده بودن که مرگ نیست و در مرگ هم که زندگی نیست پس جز تلاقی ای کوچک، این دو هرگز بهم نمیرسند پس بی نگرانی بزی اید تا فرصت هست...
و همینها من رو برد به سالها قبل و اون دوتا تصادفی که بنوعی همون نقاط تلاقی بودن، همون مرز باریک و تُردِ مرگ و زندگی..همون خطی که شاید من روی اون، حتی به سمت مرگ هم لغزیده بودم کمی و باز شاید دست دعاها و نذر و نیازهای مامان و دستان توانای پزشکان و اصلا نه اینها که شاید دستِ
تقدیری نوشته شده بود که من رو از مرگ باز پس گرفته بود و دوباره برگردونده بود به این ورِ مرز، به این سمتی که زندگی بود...
ولی من تو این یاداوریها بدنبال فهم این بودم که اون لحظه، درست همون لحظه ی تلاقی، همون که از چشم بر هم زدنی هم کوتاهتر و نادردسترس تره، همون که شاید در هیچکدوم از مقیاسهای موجود برای سنجش هم نمیگنجه، همون و درست همون، چه حس و طعمی داشت، چه رنگ و بویی، 
چقدر درد داشت توی خودش و یا کلی تر، اصلا دردی داشت توی خودش؟
چیزی که از پسِ آوار سالیان گذشته از دومین تصادف توی ذهنم مونده بود این بود که نداشت...یادم نمی اومد در هیچ بار از اون دوبار، دردی در لحظه حس کرده باشم و البته که به اولی زیاد اعتبار نبود که سی و اندی سال ازش گذشته بود و حافظه ی من اگر فیل هم میبود، دیگه بعد اینهمه سال، چیز زیاد و قابل توجهی ازش باقی نمیموند و اما دومی فقط هفت بهار ازش گذشته بود و شاید ذهنم زیاد بیراه نمیگفت که اثری از درد تو اون لحظه ی بخصوص سراغ نداشت...
حالا ده دقیقه مونده به رفتن برای حاضر شدن برای بیهوشی کامل که برای من بمانند مدلی از مرگ مینمود، هم و غم من همه این بود که اون مرز در هم تنیده شدن هوش و بیهوشی، به چه میزان اگاهی و هوشیاری داره تو خودش و به چه میزان ممکنه درد رو حس کنه و یا غم رو و یا هر حس ناخوشایند دیگه ای رو...چرا که همینها بودن که پایه و اساس ترس من رو از مرگ شکل میدادن...
بالاخره پرستار میاد و با لبخند من رو به اتاق راهنمایی میکنه و پزشک بیهوشی که به سختی تلاش میکنه در حین حفظ لبخندش، به انگلیسی ای که بلد نیست، با من حرف بزنه و به من بفهمونه که چه باید بکنم و چه نباید...
لباسهام رو تحویل میگیرم و یه پرده ی کوچک که کشیده میشه، میشه تمام حفاظ من برای تعویض لباسهای خودم با البسه ی مخصوص عمل و بعد هم هدایتم میکنن به تختی و همون خانم دکتر بیهوشی، با اطلاع دادن و معذرتخواهی از اینکه قراره کمی سوزش داشته باشم، سوزنی رو تو دستم فرو میکنه و
بعدم چسبی برای محکم کاری روش و تو همین گیر و داره که من چشمام رو میبندم چرا که میخوام به خوبی کُنه اون لحظه و اون مرز زو درک بکنم و نذارم که اون لحظه ی عبور و گذار از دستم بلغزه و فرار کنه و دربره که دکتر میخنده و میگه، حالا میخوای چشماتو ببندی ببند ولی من هنوز بی حسی رو تزریق نکرده م تو رگهات...
خنده م میگیره که چه حس گرفته بودم و میگم پس میشه بهم خبر بدین وقتی انجام دادین؟ که سوزن ظریف و کوچیکی که دستشه رو نشون میده و میگه اینه و دستش رو میبره سمت دستم...

من بازم چشمامو میبندم و سعی میکنم با احتساب لحظه ی انتشار ماده توی خونم تا رسیدنش به قلبم و نفوذش به تک تک سلولهام و بعدم از کار افتادن موقت و برگشت پذیر دستگاه عصبی مرکزیم، بتونم اون مرز طلایی بین هوش و بیهوشی رو درک کنم و بسنجم که چه میزان هوشیاری توش وجود داره...
اصلا کار ساده ای نیست و من بی اونکه بتونم مقاومتی از خودم نشون بدم، درگیر و مبتلا به بیهوشی میشم و اما شاید بنوعی همین جوابی باشه برای سوالم که:
هوش و بیهوشی چنان در هم تنیده و بهم آمیخته و آغشته ن که تحقیقا و قطعا جدایی ناپذیر و خبر خوب اینکه: طبق یافته های من، درد و رنج تو این لحظه وجود نداره، یعنی چنان سریع و در هم پیچنده اتفاق می افته که انگار سرعتش از سرعتِ عمل و عکس العمل پایانه های درد و نورون های تنبل و بیحال سیستم عصبی ما بسیار افزونتره و برای همینم درد احساس نمیشه مگر به بازگشت کامل یا نسبی حیات و هوش و اونوقته که درد، تمام جسم و جان مارو درمینورده...
و این دقیقا مطابق با همون خاطره ی محویه که از هر دو تصادف در ذهن من به جا مونده...

چنان فرشته ای که صاحبخونه ی منه...

آخرین روز تعطیلات مریضی های پیوسته ی من مصادف شده بود با روز ولنتاین و سرتاسر اینستا و تلگرام و بقیه ی جاها رو هم متنهای تبریک و کلمات عشق به زبانهای مختلف و عکسهای کیک و شمع و گل و عروسک های خرسی، پر کرده بود...از چند روز پیشش هم فلیکس باس که یه کمپانی اتوبوسرانی تو اروپاست و حالا به لطف این چند میکرون در چند میکرون ویروس، مدتهاست که فعالیتش رو متوقف کرده، ایمیل رده بود و چنتا راه کار خلاقانه پیشنهاد کرده بود برای اینکه چجوری عشقتون رو سورپرایز کنین تو این روز...منم البته که ناامیدشون نکرده بودم و به پاس این همه نگرانیشون برای بهبود زندگی شخصیم، ایمیل رو تا تهش که خونده بودم، بعد دلیت کرده بودم و چسبیده بودم به درسی که داشتم میخوندم...
امروزم چند ساعتی رو به درس گذرونه بودم و بعدترهاش که آفتاب لاجونِ زمستونی، هلک و هلک و بزور خودشو کشونده بود از لابلای بالکن طبقه بالا که سایه انداخته روی اتاق من و نمیزاره که پنجره ی پت و پهنم هیچگونه افتابی دریافت کنه، کمی اتاق منو روشن کرده بود، هوس کرده بودم ازش در کنار جنگلی که روی طاقچه م دارم، عکس بگیرم و بعدم برم یه نهار به نظر خودم مقوی و خوشمزه درست کنم و به پاس این اخرین روز آزادی، به خودم هدیه بدم و بعدم در پناه همون دست و پاهای سست و لرزان خورشید خانمی که پهن بود روی اون گوشه ی اتاق که تختم بود دراز بکشم و ساعتی رو استراحت کنم...
عصرگاهان که به صاحبخونه م سر زده بودم تا اگه کاری چیزی داره براش انجام بدم، دیدم که با سخاوتی که خاص خودشه، چنتا گل رز از رنگهای مختلف از دسته ی رزهایی که مونیکا، دخترش براش اورده جدا کرده و تو یه گلدون کوچیکتر گذاشته تا  با همون انگلیسی ای که بازم مختص خودشه، از من بپرسه: ممکنه اینارو بخوای؟
با خودم فکر میکنم چقدر خوبه که در عین تنها بودن، همدیگه رو داریم...
سایه ش سالهای سال بالای سر دخترش و من...

تکه ای از ایفا

 


اینم ایفای خونه ی خواهر...بیخود نیست حس میکنم ایفا برکته، هر جا که باشه...
اون دختر آلمانی هم همین بود، بمعنای واقعی کلمه برکت بود، درست مثل پریسکا، بیدریغ با همه حرف میزد و معاشرت میکرد، حتییییییی با مکس!!!! 
لبخندش بی زوال بود و خنده های شیرینش، بی اختیار لبهای بهم فشرده ی آدم رو از هم باز میکرد...
انقدر نزدیک و صمیمی و بی تکلف که آدم گاهی یادش میرفت این دختر از یه کشور و فرهنگی تا بدین حد دور و بیگانه ست...
ارشد بیوتکنولوژی خونده بود و حالا با یه بک گروند و زبان انگلیسی فوق العاده قوی، اومده بود یه تز در حیطه ی نوروساینس تو گروه پروفسور شاختروپ انجام بده و دفاع کنه و سر چند ماه هم این کارو کرد و اپلای کرد برای پوزیشن های مختلف دکترا و تا اون جایی که من دیدمش یه دونه قبول شده بود تو سوئیس و یکی تو آلمان و ...
خدا حفظش کنه و دلش همیشه خوش باشه که اومدنش و بودنش، نعمتی بود وسط اون همه نقمتی که تو دپارتمان ما وجود داره...
نمیدونم صاحب قبلیش اگه حالا و تو این وضعیت ببینتش چی میگه و چه واکنشی نشون میده....
و این داستانی آشناست:
چیزی یا کسی دور انداخته میشه و حقیر شمرده میشه و بعدها در جایی دیگه و تحت شرایطی دیگه، چنان گل میکنه که...ایفای من کرد...

ایفا

 

ایفا:
همون گل بنفش نازنینی که از یه گلدون نه چندان بزرگ زرد رنگ شروع میشه و شاخه های مختلفش تا اون بالا بالاهای عکس و در هر دو جهت چپ و راست، امتداد پیدا میکنن...
اسمش ایفاست چون اون رو به اندازه و از جنس ایفا دوس دارم...ایفا، همون دختر نازنین آلمانی که انقدر لطیف و دوست داشتنی و بشاش و همیشه پرلبخند و همواره کمک کننده بود که من به دیدن این گل، شک نکردم که اسمش چی باید باشه...
"Eva"
در واقع "ایوا" ست و در المانی ایفا خونده میشه و همون "حوا" ی خودمونه...
ایفای من اما داستان عجیبی داشت یا حداقل تو ذهن من عجیب مینمود...
تو خونه ی یه آشنا چند باری لب پنجره ی آشپزخونه دیده بودمش و اما یکبار که رفته بودم، جاش حسابی خالی بود و اما خوب نه من پرسیده بودم و نه اون چیزی گفته بود از چند و چون نبودنش...
کمی قبل برخواستنم برای مرخص شدن بود که برای خالی کردن پوست میوه م رفته بودم سروقت سطل زباله ی بیوی آشپزخونه و با تعجب اون گلدون کم جونِ کم طاقت رو اونجا دیده بودم که روش پودر قهوه شونو ریخته بودن و پوست پرتقالشون رو و ...
دلم سوخته بود یهویی براش که زنده زنده دور انداخته شده و خیلی بدون فکر، دست کرده بودم اورده بودمش بیرون از زیر خروارها پوست میوه و همونجا قهوه های روشو شسته بودم و برده بودم تو اتاق تا بپرسم که میتونم با این موجود نگون بخت، خونه رو ترک بکنم که جواب این بود: به هر حال ما دیگه نمیخوایمش...
صاحب ایفایی شده بودم که نیمه خشک و لاجون بود و طرد و دور افتاده شده، و اینها هر کدوم بتنهایی کافی بود برای از پا انداختن یک لشکر فیل، چه برسه به ایفا...
اما من دست برنداشته بودم ازش،بعد یه حموم حسابی گذاشته بودمش تو یه لیوان آب،تا کمی ریشه بده و بعد کاشته بودم اون ساقه های ترد رو و گذاشته بودم گلدون رو گوشه ی طاقچه، جایی بین بود و نبود آفتاب...
ایفا انگاری طعم مهر رو درک کرده بود که خیلی زود و خیلی خوب واکنش نشون داده بود و سریعتر از اینکه فکرشو بکنم رشد کرده بود و قد کشیده بود و شده بود چهار پنج تا ساقه ی قاب و قلمدار و حتی دو سه تایی جدید هم، که اون تازه ترهارو جدا کاشته بودم و برده بودم برای خواهر... و حالا خواهر هم اتاقش طعم و بوی ایفا گرفته بود...
ایفای من دیگه قدش از قد قاب پنجره م هم بزرگتر شده و برای همینم بدور تزیینات تولدم پیچیده مش تا دور تا دور پنجره پیچ و تاب بخوره و کسی چه میدونه، شاید یه روزی تنِ بنفش و نازک ایفا تابید و پیچید بدور تمام دیوارهای این چهاردیواری...
حوای من هم مثل اون اولین حوا، به گناه ضعیف بودن، از بهشتش هبوط کرد، اما حالا، اینجا، روی زمینِ من، دوباره به زندگی برگشته، اونم چه بازگشت پرشکوهی...

اراده ای که باید داشت...

 

 


بازم به عادت همیشگی خودم که نمیدونم چرا نمیتونم یه کارو تموم کنم و بعد برم سراغ بعدی، اومدم وسط این داستان بلند قبلی، یه چند کلوم از یه ماجرای دیگه ای که این روزا فکرمو مشغول کرده بگم و برم...
یه جایی خوندم و قبلا هم یه جایی ازش نوشته م که: یه منتقد خبره ی فیلم و سینما (من که نمیشناختمش ولی انگار خیلی تو باغ فیلم و اینا بود، گفته بود اگه قرار باشه یه روز، از تمام فیلمهای ساخته شده تابحال، یکی و تنها یکی رو به نمایندگی از طرف ساکنان زمین، برای ساکنان کرات دیگه بفرستیم، من فلان فیلم مستند رو پیشنهاد میکنم...
(منم دیدمش، الحق که قشنگ بود فیلمش)...
حالا اومدم بگم نقل به مضمون، منم اگه قرار باشه یه روز، نشانی از اراده ی آدمیزادی برای فضایی ها، به نمایش گذاشته بشه، به شرط برگشت البته، پدرم رو برای اینکار معرفی و پیشنهاد میکنم!!!
اون روز که بابا شروع کرد به یاد گرفتن انگلیسی راستش، خوابشم نمیدیدم که این امر بتونه یا حتی محتمل باشه که محقق بشه...
چندتا دلیل محکمتر از کافی هم داشتم راستش...
جدای از ذهنی که تا بحال با هیچ زبان دیگه ای روبرو نشده بود و در طول سالیان سال، برای یادگیریِ اصولی و اکادمیک تربیت هم نشده بود، اونچه که مزید بر علت بود، مشکل شنوایی ای بود که تو کودکی های سخت و مشقت بارش، اتفاق افتاده بود و حالا اون رو از نعمت شنیدنِ کامل و جامع حروف و کلمات محروم کرده بود و بقول خانم دکترش، بعضی از حروف اصلا راه به مسیر عصبی شنوایی ش نمیبردن...
اینایی که گفتم همه باهم به این معنی بود که وقتی شروع کرد به یادگیری، اولش که قرار بود من جلساتی باهاش کار کنم و جلساتی هم خواهر، من

تو همون دو سه جلسه ی کوتاه، کم اوردم و عرصه رو به خواهر سپردم...
یادمه تو یکی از همون معدود بارهایی که من بهش تدریس میکردم، اونقدر نتونستم تلفظ صحیح چندتا کلمه رو به زورِ پاره کردن حلقم هم که شده به خوردِ مسیرهای عصبیِ شنوایی گوشش بدم که ناخوداگاه، بی اعصابی و بیحوصله گیم از مرزِ توان و تحملم فراتر رفت و صدام کمی بلندتراز حدی شد که باید یا میتونست که باشه...
خودم هم البته که بلافاصله متوجه ش شدم و شرمنده بابتش ولی دیگه کار از کار گذشته بود و بابا هم کمی رنجیده خاطر شده بود...
قشنگ یادمه که بلافاصله بعد اون اتفاق، سکوتی برقرار شده بود پر از شرمساری من و دلگیریِ بابا و اما هیچکدوم هیچی نگفته بودیم تا کوتاه مدتی بعدش که بابا با

همون خنده ای که پشتش خرمنی از رنجیده گی داشت، گفته بود: زهراخانم بزار یه داستانی رو برات تعریف کنم و بعد از کودکی هاش گفته بود و از رنجهایی که کشیده بود و از اتفاقی که باعث و بانیِ پاره شدن نصفه نیمه ی پرده ی گوشش شده بود و عفونتش و بدون هیچ دکتر درمانی، جوش خوردنش و اینکه نهایتا ارمغانش برای همه ی عمر کم شنواییش شده بود...
بعدم اضافه کرده بود که من ۷۰ سال درس نخونده م و کلاس و مدرسه و مشق و کتابی به خودم ندیده م و حالا انتظار نداشته باش توان یادگیری ای در حد و اندازه ی شماها از خودم بروز بدم...

از اینم گفته بود که چقدر دلش مشق و مکتب میخواسته و اما سبک زندگیشون و شرایطی که باهاش دست و پنجه نرم میکردن و این حقیقت که پسرها تو خونواده ی اون روز و روزها، حتی اگر به اندازه هفت یا هشت ساله هم که بوده ن، بعنوان نیروی کاری درخور بهشون نگاه میشده و نمیشده که برن بشینن درس بخونن و وقتی رو که میتونستن به گاو و گوسفندها و صحرا و زراعت برسن،

پای درس و مشق هدر بدن...
خلاصه که بابا میگفت و من ذره ذره آب میشدم از شرمندگیِ اون همه بیحوصلگی و بی اعصابی ای که البته و صد البته بیشتر محصول ساعتهای طولانی کار و درسیه که اینجا دارم و مشکلاتی که مجبورم یکه و تنها از پسشون بربیام و همواره باهاشون گلاویزم...

بعد اون روز بود که خواهر کلاسها رو به دست گرفت و من دیگه کاملا از روند کلاسهاشون بیخبر بودم و تنها میشنیدم که هرروز بجز دو روز تعطیل اخر هفته باهم کلاس دارن و گاها هم که مهمون خواهر بودم، میدیدم که تمام نیم تا یکساعتی رو به فریاد، سعی میکنه تا کلمات و جملات رو یکی یکی و بنوبت به خورد حافظه ی بابا بده و از اونطرف هم میشنیدم و گاها و توی اون پراکنده تماسهایی که بابا مامان بابا داشتم، میدیدم که بابا همیشه در حال درس خوندنه...
یعنی بطرز باورنکردنی ای بابا همیشه  تو سرما و گرما، تو برف و بارون، تو خوشی و ناخوشی، داشت زبان میخوند...

وقتی میگم باور نکردنی منظورم واقعا همین کلمه ست و نه اغراق یا تعارفی، از اون دست که در محاورات و گفتگوهامون، مرسوم و معموله...
شما تو زندگیتون چند تا مرد مسن با سنی نزدیک به هشتاد سال رو سراغ دارین که تو چله ی زمستون، پتو پشت بگیره، از اتاق گرم، بره عمدا بشینه تو یه فضای سرد مبادا که خوابش بگیره و روزی چندین و چند ساعت زبان( و البته بدون هیچ پیش زمینه و پیش درامد و یا امادگی ذهنی ای) بخونه بدون اینکه کوچکترین نیازی بهش داشته
باشه؟؟؟
منکه همین یکی رو دیده م و برای همینم هست که گفتم اگه یه روز خواستین از اراده و ایمان به مسیری، برای فضایی ها نشان یا نمادی بیارین، بابای من رو بهشون نشون بدین...

روزها و روزها گذشتن و من همچنان از برامد و نتیجه ی اون کلاسها که بطرز بازم باور نکردنی ای حتی یک روز هم بجز همون تعطیلات اخر هفته که گفتم، تعطیل نشده ن، و اونهمه ساعتهایی که هرچی از بابا میپرسیدی، میگفتن داره درس میخونه، اطلاعی نداشتم تا اون روز که سرماخورده بودم و با صدای گرفته و تودماغیِ حاصل زحمتِ ویروس آنفلوانزام داشتم با مامان صحبت میکردم که بابا هم یه توک پا از سر درس و مشق زبانش بلند شد و اومد که حال و احوال کنیم

مختصری حرف زدیم و بابا خداحافظی کرد که بره باز مشغول بشه به زبان خوندن که یکهو انگار که چیز مهمی به خاطرش اومده باشه برگشت و خم شد و سرش رو بزور در قاب تصویر اسکایپ جا داد و چیزی گفت که من خشکم زد..و اصلا همون هم بود که من رو وادار کرد ازش بخوام یه عکس از یکی از مشق هاش برام بفرسته تا من چیزی در موردش بنویسم...
و چیزی که بابا بخاطر گفتنش برگشت این بود:
I hope you get better very soon!!!

چشمام به اندازه ی دو تا تخم مرغ گشاد شده بودند و دهن باز از تعجبم رو خیلی بعدترهاش بود که تونستم ببندم...
خدا شاهده اگه منی که دارم اینجا به انگلیسی با ملت حرف میزنم، میتونستم به این سرعت و بدین کمال، یه جمله بسازم و تحویل یه ادم سرماخورده بدم...
و به همین برکت اگه من یک دهم این اراده و امید به نتیجه رو اونم وقتیکه در تاریکی محض و ابهام خالص نسبت به نتیجه به سر میبری، میداشتم، الان قله که چه عرض کنم، رشته کوههای علم و ادب و هنر رو فتح کرده بودم...
انگار نه انگار که از ژنهای اون پدر هم نشانی در سلولهای من به ودیعت گذاشته شده، انقدر که من ناامید و زود تسلیم شونده م در شرایط ابهام...
جوری که یکبار همسر خواهر گفته بود: تو توان تحمل ابهامت خیلی پایینه...
راست هم میگفت، من نیاز به دیدن نتیجه ای زود هنگام داشتم برای ادامه دادن هر کاری یا یادگیری ای و اگه نبود و نمیدیدم، با همه و هر سلولم، دچار به ناامیدی میشدم...

حالا که بهش فکر میکنم، تو این ماجرا من درست به مثابه مکس عمل کردم، درست مثل اون، صدامو بالا بردم و اصلا هم به پیشینه ی اون آدم و اینکه چرا و به چه دلیل و برهانی اون توان یه سیرِ یادگیری نرمال و معمولی رو نداره، توجهی نکردم...پس شاید زیاد هم بیراه نباشه که یکی هم پیدا شد که بدون اینکه بپرسه و بدونه من از کجا اومدم و چرا اومده م و چطور اومده م و هزار و یک چیز دیگه، سرم داد بزنه و فریاد بزنه و ...

خلاصه که میگن نرود میخ آهنین در سنگ فرو و اما من به چشم خویشتن دیدم که میرود...
دیدم که ساعتهای طولانی و مدام و مداومِ تلاش و پشتکار، قدرت اینو دارن که سرنوشت محتوم رو هم به گونه ای باورنکردنی تغییر بدن...

اخرین نکته ای هم این ماجرا برای ذهن خود من بیادگار گذاشت مفهومی بنام نیاز بود...اینکه من همیشه کارایی رو دست گرفته م یا چیزایی رو شروع به یادگیری کرده م که بهشون نیاز داشته م یا قرار بوده که نیاز پیدا کنم بهشون در اینده ای نزدیک و باز تو همونها هم البته لنگیده م ولی اینکه کسی بدون نیاز مبرم حال یا اینده، بخواد شروع کنه به یادگیری مفهومی نه چندان ساده، برام حاشا و کلا که قابل هضم و فهم باشه...ولی دیدن تلاش بابا برای فراگرفتن زبان انگلیسی و همزمان گفتگوی کوتاهمون با هلموت که اون از تلاشش برای یادگیری زبان مجاری (مجارستانی) در ایام تعطیلات کریسمس گفته بود، تازه تازه داره متقاعدم میکنه که انگار حضور نیازها در تک تک و تمام لحظات زندگی ضروری و الزامی نیست و میشه زمانی رو هم صرف و وقف بی نیازی ها کرد...

خلاصه که دم هر انگیزه و موتور محرکه ای که در رگ و پیِ بابا هست و من بندرت در جایی دیگه دیده م، گرم که اونو به این روزی رسوند که به انگلیسی و بدون هیچ اشتباهی در کلمات و یا گرامر، برام آرزوی سلامتی بکنه...
دم معلمش هم گرم که همون اول، دونست و پذیرفت که قراره هرروز حدودا یکساعت رو به جیغ زدن و تکرار مکرر کلمات و جملات بگذرونه و اما نه منصرف شد و نه دست برداشت از این عادتِ سخت...

مرگ، قسمت چهارم


سلامی و معرفی خودش و پرسیدن اینکه تو دپارتمانی یا نه و اگه آره میتونی بیای دفتر من یا نه، فقط چند لحظه ی کوتاه طول کشید و اتفاقات بعدش به این ترتیب بودن: بشقاب عدس پلو م رو رها میکنم گوشه ی میز اشپزخونه و پا تند میکنم به سمت دفتر اورشی و سر راه هم البته یکی دو تا پیامی که باید به پریسکا میدادم رو میدم و در تمام این مدت حسی مدام تکرار میکرد که این بار، همون باریه که...
دفتر اورشی فقط چند قدمِ بزرگ با آزمایشگاه فاصله داره که من با حالت نیمه دویی که همواره تو دپارتمان دارم، بشمار سه اونجام و بعد یه سلام علیک مختصر، اورشی همون چیزی رو میگه که حس ششمم گفته بود قبلا و به شنیدنش، بدنم یخ میکنه:
یه جسد داره برامون میاد، از اشویلینگن( اسم یه شهره در همین اطراف)، قراره حدود ساعت سه برسه، باید تحویل بگیرم و اماده ی فرمالدوهیدش کنم، همه ی هیوی هام درگیر بودن و نمیتونن بهم کمک کنن، استفان گفت تو ممکنه بتونی کمکم کنی، نظرت چیه؟
جملات و کلمات و آواها تو سرم تکرار میشدن و تکرار و نقطه ی اوج همه چیز همون تک کلمه ای بود که در تمام این سی و اندی سال ازش ترسیده م و سعی کرده م نه تنها از خودش که از هر چیزی که به اون مربوط میشه، خودم رو دور نگه دارم و حالا درست افتاده م وسطِ اصلِ ماجرا: جسد...
اورشی منتظر من رو نگاه میکنه و من جایی در دوردست ها سیر میکنم و کلمات تو ذهنم سُر میخورن و بُر میخورن و گم میشن و باز پیدا میشن و ...
میگن زمان نسبیه، یعنی از دید ناظر بیرونی که اونجا فقط اورشی بود، شاید کمتر از ثانیه ای طول کشید و اما من تمام سالهای ترسم رو سفر کردم و برگشتم تا به این نتیجه برسم که میخوام به اورشی تو اماده کردن این جسد کمک کنم و تا اونقدری به اعصاب صورتم فشار بیارم تا لبهای فشرده شده از ترسم رو از هم باز کنن و تارهای صوتیمو جوری به ارتعاش دربیارم که چیزی که اورشی میشنوه این باشه: بله، من بهتون کمک میکنم...
ساعتی که اورشی حدودی میگه،  دقیقا همون ساعتیه که قرار بود ماشین پی سی آر خالی بشه و من قصد تصاحبش رو داشتم و ولی اینجا و این زمان، مواجهه با این مساله از همه چیز مهمتره، بالاخص که این جزیی از قراردادمه و حالا درسته که اورشی داره مودبانه ازم سوال میکنه ولی این اصلا معنیش این نیست که واقعا حق انتخابی هست بین کلمه ی بله یا خیر، بلکه همه چیز بیشتر جنبه ی تشریفاتی و اخلاق اجتماعی و اینا داره و در اصل اما همه چیز از قبل صحبت و برنامه ریزی شده و قرارداد من به این فیلد منتقل شده و به طبع اون انتظاراتی وجود دارن که باید براورده بشن...
پس همین رو به اورشی هم منتقل میکنم که من آزمایشی پیش رو داشتم تو همون ساعت و اما چون شما دست تنهایین، پس من موادم رو میزارم تو فریزر برای فردا و راس ساعت برای کمک بهتون میام...
اورشی کلی خوشحال میشه و تشکر میکنه و بعد اما یهو انگار که چیزی رو بیاد اورده باشه کمی نگران میپرسه: تو واکسن هپاتیت بی رو زدی بتازگی؟ بدون وقفه ای برای شنیدن جواب هم میگه: آخه این جسد خیلی تازه ست و فقط یکساعت از مرگش میگذره و احتمال ایجاد بیماریش بالاست، حتما باید واکسن زده باشی...
بین کلمه ی اخر جمله اورشی و این جواب من تقریبا فاصله ای نیست: واکسن رو نزده م چون تیتر آنتی بادیش تو خونم بیش از چهار برابر میزان مورد نیاز بود، الان عکس نتیجه ی آزمایش رو هم تو موبایلم بهتون نشون میدم که خیالتون راحت باشه و در حالیکه سرچ میکنم تا اون رو از میون هزار تا عکس تو گوشیم پیدا کنم، ادامه میدم که ولی برای هپاتیت اِی، اولین دوزش رو چند هفته پیش دریافت کرده م و تست تنفسی هم داده م و ...اسم تنفس که میاد، اورشی تازه یادش میاد که بهم بگه: با من بیا تا بهت لباسها و ماسک مخصوص رو نشون بدم...
باهمدیگه به قسمت پشتی اتاق کار اورشی میریم و اونجا با سیل روپوشها و شلوارهای شسته شده و تا شده ای مواجه میشیم که منو بیاد لباسهای زندانیها میندازه بسکه یک شکل و یکرنگن...
اورشی میگه، برای خودت تاپ و شلوار انتخاب کن، تاپها اندازه های مختلف دارن و احتمالا بتونی سایز مناسب پیدا کنی ولی متاسفانه شلوارها همگی سایز بزرگن و اما مهم نیست، یکیو بردار و بپوش نقدا، از این روپوشها هم بعدش میپوشی روش...
تاپ رو که میشنوین شاید مثل من، تاپهای تابستونی دوبنده بیاد تو ذهنتون و اما این کاملا یه اشتباه در انتخاب کلمه ی انگلیسی مناسب بود که توسط اورشی صورت گرفت...موجودی که بچشم اورشی تاپ میومد در واقع یه بلوز سفید رنگ با آستین سه ربعه ای بود که اولش باعث تعجبم شد که چرا آستین کامل نداره و این اصلا با عقل جور در نمیومد که قرار باشه باقی دستم بی محافظ و کاور در معرض خطر تماس با جسد و  عفونت قرار بگیره و اما خیلی زود با دیدن روپوش آبی رنگ جراحی ای که اونقدر بزرگ و بلند بود که تمام هیکل آدم رو پوشش میداد و فقط چشماش میموند بیرون!!! مساله کاملا برام حل شد...
شوار هم که حق با اورشی بود، انگار برای یه گله فیل شلوار دوخته باشن، همه سایزهای آنچنانی که قد و کمرشون چندین برابر سایز موردنیاز من بود و اما بالاخره از هر کدوم یکی انتخاب کردم و
گذاشتم کنار و دست آخر هم اورشی ماسک مخصوصی رو بهم نشون داد که از یه کیف(کوله پشتی) نسبتا سنگین تشکیل شده بود که با لوله ای متصل میشد به بخش قرار گیرنده روی سر که تمام سر و صورت رو میپوشوند و در واقع اتصال و ارتباطت رو با هوای بیرون بکلی قطع میکرد تا هوای خارج شونده از اون کوله پشتی بشه تنها منبع حیاتت...چیزی شبیه همون ها که فضانوردان دارن یا غواصان هم حتی...
تا یادم نرفته اینم بگم که یه اسم رمز داشت وقوع این حادثه بین من و خواهر و قبلا که در موردش و در مورد ترسهامم بهش مفصل گفته بودم، بخاطر محل قرار گیریِ تمام تاسیسات مربوط به اماده سازی جسد در زیرزمین بود که اسم این اتفاق، هروقت که بیفته، شده بود رفتن به زیرزمین!!!
یعنی اینجوری بود که از دفتر اورشی که بیرون اومده بودم، بدو بدو پیامی بدین شرح روونه ی موبایل خواهر شده بود: منو دارن میبرن زیرزمین!!!!!!!! کمی بعد جوابش اومده بود که:ایشالا که چیزی نیست و میری و میای و میگی که ترس نداشت، دل قوی دار...
حالا که به یکی گفته بودم انگار آرومتر بودم و کم ترس تر...
 بقول پریسکا، بعضی چیزارو حتی به زبون اوردنشون هم، کمک میکنه به تاب اوردن و تحمل کردنشون...
لباسهارو انتخاب کرده بودم و گذاشته بودم یه گوشه و بعد با اورشی قرار گذاشته بودیم برای منتظر موندن تا ساعت سه یا نهایتا سه و نیم عصر که جسد سر برسه و اگه نیومد و نرسید، دیگه هردومون بریم خونه هامون (البته اورشی گفته بود اون موقع تو میتونی بری آزمایشاتو انجام بدی !!! و من به روش نیوورده بودم که خواهرِ من، کدوم آزمایش آخه، من که نمیتونم یهو وسط هوا و زمین شروع کنم یه آزمایشی رو، لازمه که از صبح حواشیش رو انجام بدم تا عصرگاهان بتونم بزارمش تو دستگاه، وقتی بخوام آماده باش اینجا باشم تا سه و نیم که دیگه بعدش خیلی دیره برای یه شروع و ...بسنده کرده بودم به تشکری مختصر و راهی زندگی خودم شده بودم تا سه و نیم که هر نیم ساعت یه بار بیام سر بزنم و احوال رسیدن یا نرسیدن محموله ی انسانی رو بگیرم...
اورشی اضافه هم کرده بود که چون باید سوار قطار ساعت چهار بشه و بره خونه و چون کارها تقریبا یکساعتی بطول می انجامه، اگه جسد دیر برسه، دیگه نمیمونه برای انجام همه چیز و موکولش میکنه برای فردا صبحِ اول وقت، قبل از جلسه ی ساعت نهش و اینجوری گفته بود که: جسد خیلی تازه ست پس موندنش تو یخچال هیچ مشکلی ایجاد نمیکنه و اون اقایی هم که میارتش، کلید تمام درهای بین راه تا یخچال زیرزمین رو داره و خودش میتونه ببره بزارتش اونجا...
هی رفته بودم و هی سر زده بودم و هی نیومده بود و من مثل مرده ی عذابکار، در هول و وَلا و جوش و خروش بودم تا سه و نیم که برای اخرین بار رفتم و اورشی گفت که دیگه خیلی دیره و هردومون میریم دنبال کارمون تا فردا...
من از اون دسته از آدمهام که دوس دارن ناخوشیهاشون اول باشه تا خوشیهاشون بمونه برای آخر تا خاطره ی توبی از همه چیز تو ذهنشون بمونه...مثلا بچه که بودم، دوس داشتم قسمتهای دوست نداشتنی خوراکی ها یا غذاهارو اول بخورم تا اخرش زیتون یا هر چیزی که خوردنش خوشحالم میکرد، بمونه برای اخرین لقمه، که باهاشون تموم کنم خوردنمو، که طعمشون آخرین طعمی باشه که تو دهنم میمونه، که ذهنم بمونه با یه یاد خوب، با یه خاطره ی خوش...
خانم "باران نیکراه" یه پستی داره تو اینستا در مورد همین خاطره ی خوشِ آخرین لقمه که دیدنش نه تنها خالی از لطف نیست که لطف بسیار هم داره...
خلاصه که درست بر طبق همون اصل هم هست که من میخواستم برسه و بریم زیرزمین و انجام بدیم و تموم بشه همه چیز و نمونه برای فردا و اما حالا از سه و نیم هم کمی فراتر رفته بودن عقربه های ساعت و این یعنی که دیگه نمیشه که نمیشه...
بناچار خداحافظی کرده بودم و دست از پا درازتر از در اتاق اورشی اومده بودم بیرون که صدای دری که در انتهای دیگه ی سالن بود و به بیرون از دپارتمان راه داشت، نظرمو جلب کرده بود و بعدم تختی حاوی جسمی آبی رنگ روش که قبل از مردِ حاملش، از در عبور کرده بود و اومده بود توی سالن...
دیگه پرواضحه که مسئولیت چندانی بر عهده ی حس ششم و ترسِ فزاینده ی من نبود برای فهموندن این مهم به مغزم که این همون خودِ خودِ چیزیه که منتظرش بودین و البته خودِ خودِ ترست...
بدو برمیگردم اتاق اورشی و اونو که هنوز رو صندلیش جاگیر نشده، اینجوری به بیرون میکشم: اورشی،
فکر کنم
یعنی احتمالا
زبونم نمیچرخه به گفتن کامل چیزی که تو ذهنم رژه میره و قبل از تموم کردن جمله م، با دستم راهرو رو بهش نشون میدم...
با عجله بیرون میاد و اوه ش نشون میده که مفهوم مورد نظر من رو درک کرده...
همونجوری بی لباس مخصوص و بی روپوش و بی همه چیز، و بی خیالِ منِ خشک شده پشت در اتاقش، فقط در رو قفل میکنه و به سمت تخت و مرد و آبی روی تخت میره و بعد چند کلمه ی مختصر صحبت، انگار که تازه یادش افتاده باشه منم هستم، از همون ته سالن، بهم اشاره میکنه و میگه زهرا میخوای باهامون بیای؟
چی باید بگم تو اون هجمه ی ترس و اضطراب فزاینده و صعودی بالارونده ای که من رو میخِ همون فاصله ی چند متری کرده با تخت و مرد و کیسه ی ابی رنگ روی تخت...
ولی نه فرصتی هست و نه فضایی برای بیان و به زبون اوردن چیزی که در سرم دور دور میکنه، پس ته مونده ی بی بضاعتِ توش و توانم رو جمع میکنم تو پاهای سنگینم تا بکنمشون از اون حریمِ امن و به انتهای سالن ببرمشون...
اورشی میگه اگه میای که زود باش چون اسانسور اومد و همزمان مرد درب اسانسور رو باز گرفته تا اول تخت رو کامل بفرسته تو و بعدم خودش و اورشی مچاله بشن در فضای خیلی باریک موجود بین تخت و دیوار سمت راست و فضای باقیمونده ی سمت چپ رو به من بدن...
یادم میاد که چقدر قبلترها کنجکاو بودم این درب به کجا باز میشه و چرا همیشه روش یه نوشته داره که دانشجوها حق ورود بهش رو ندارن و چقدر همین بی حقی باعث شده بود تا من بخوام بدونم پشت این در چه خبره و حالا اما حقیقت بصورتی عریان پیش چشمم بود: پشت اون در اسانسوری بود برای انتقال اجساد به زیرزمین، به همونجایی که من داشتم میرفتم تا با یکی از  فلج کننده ترین وحشتهای عمرِ سی و اندی ساله م روبرو بشم...
وارد اسانسور میشم و بناچار به همون فضای اندک باقیمونده که برای من جا مونده میخزم و بدن یخ زده از ترسم رو فرو میکنم بین تخت و دیوار...
ذهنم اوردوز شده از ترس تنها موندن با یه تخت، با یه کیسه ی آبیِ کوچیک و کم حجمی که روی تخت دراز کشیده و از طول و عرض و ارتفاع محدودش مشخصه که کسی که اون تو خوابیده، بسیار پیر و فرتوته درست به سایز یک بچه ی شاید سیزده چهارده ساله...
من با تمام تاریکی های ذهنم تنها مونده م و
تنها تلاشی فرساینده میکنم برای قوت قلب دادن به خودم که: نه ببین، اونجا، در اونطرف همین تخت، دوتا ادم سُر و مُر و گنده وایسادن،پس دم از تنهایی نزن که این فقط زاده ی ذهن رمیده و افسار گسیخته از وحشتته...
تو حتی همون موقع، همون سی سال پیش هم تنها نبودی، مگه میشد اصلا تنها بود و تنها موند میون اون خیلِ عظیمی که اول تو عروسی و بعدم تو عزا همراهت بودن، همونهایی که به فاصله ی چند ساعت، لباسهای چشم نوازشون با سیاه معاوضه شده بود و بجای سرمه و سرخاب، اشک نشسته بود بر چشمهاشون و گونه هاشون...
تو هیچوقت تنها نبودی و این فقط بازی ذهنته برای مشروعیت دادن به اون ترس عریض و طویلی که تمام این سالها به دوش کشیده ی....
حس میکنم اونقدر در دل زمین پایین رفته یم که یه جایی نزدیک جبه یا هسته ی زمین بنا شده این تاسیسات اماده سازی اجسادشون و اما بالاخره درب اسانسور باز میشه و من کز میکنم همون گوشه ی خودم، در منتهی الیه ترین نقطه ی ممکن نکنه که حتی لباسم به تخت تماس پیدا کنه...مرد و اُورشی بیرون میرن و بعد من با حفظ فاصله با تخت، از اسانسور پیاده میشم و تازه متوجه دالان طویلی میشم که پیش رومونه...اورشی میگه بیا ما جلو بریم و ترتیبمون میشه: اورشی، من، تخت و جسم آبی رنگ روش، مرد!!! و این ترکیب بسی کابوسه برای منی که حالا دیگه حتی نمیتونم تند برم چون اورشی جلومه...
دالان انقدر بلند و کم عرض و کم ارتفاعه که خودش مزید بر علته برای یه عالمه ترس مضاعف، درست شبیه این سردابهای قدیمی مخوف...بیشتر به تونل وحشت میخوره تا یه مسیر عادی که میتونست اقلکن عرض بیشتری داشته باشه و کمی هم ارتفاعی بالاتر که مرد که قد بلندتری از من و اورشی داشت، مجبور به خم شدن و خمیده گذر کردن نشه...
خود اون سرداب رو طی طریق کردن اگه وحشتش بیشتر از جنازه نبود، کمتر نبود و اما بالاخره به سر میاد و میرسیم به درب بزرگی که پشتش سالن بزرگتری خودنمایی میکنه و اورشی بازش میکنه و به همون ترتیب قبل وارد میشیم...
و اینجا معادل همون ساختمونیه که من تو ایران از در و دیوارش هم وحشت داشتم...
انگار که زمین تمام گرانشش رو جمع کرده باشه اونجا، پشت اون در که من اینطوری چسب زمین شده م و نمیتونم بکنم ازش برای برداشتن قدمهایی که از در عبورم بدن و اما صدای قچ قچ چرخهای تخت که خبر از نزدیک و نزدیکتر شدن کیسه ی آبی رنگ میدن، خودش اهرمی میشه برای کندنم و به داخل پرت کردنم...
شده بودم مصداق بارز اون شعر که: 
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود...
میرم کنار اورشی که کمتر حس تنها بودن داشته باشم و اونم بیخیالِ من مشغول پوشیدن دستکشهاش میشه و اوردن تختی دیگه برای جابجایی کیسه ی آبی رنگ و آزاد کردن تختِ مرد و منم مثل نخودی تو دست و پاش میچرخمو تمام تلاشم اینه که یه جوری و به بهانه ای نزدیکش بمونم...
به سمت تاسیساتی فلزی که میره و درب یکیشونو که باز میکنه و در همون حالم میگه که برای امشب میزاریمش تو این یخچال تا فردا بیایم سراغش، مو بر تنم سیخ میشه که هی وایِ من، حالا من از مرده شور خونه میترسیدم و نصیبم یخچال و سرداب و مرده شور خونه و مرده و همه چیز باهم و یکجا شد!!!
حتی بعد از پوشیدن دستکش هم به سختی به اجسام اونجا دست میزنم و کمی در لاز نگه داشتن در یخچال به اورشی کمک میکنم که به صدای مرد که مارو میخونه برمیگردم و میبینم که زیپ کیسه ی آبی رنگ رو باز کرده و ...
آب دهنم سنگ میشه و میبنده تو گلوم وقتی که هیبت کامل زنی پیر و چروکیده با موهایی خاکستری رو میبینم که اونطوری آروم و بیصدا داخل کیسه ی آبی رنگ دراز کشیده...
لباسی کوتاه و رنگی با رنگهای شاد و تا زانو به تن داره و پاهایی که از زانو لخت هستن و روی یکیشون یک ناحیه ی قرمز شدگی وسیع داره که بعدها اورشی توضیح میده برام که نشان از یه عفونت باکتریاییه...
چشمهای سبز آبی زن هنوز بازه و دهانش هم نیمه باز، شاید که میخواسته کلامی به زبون بیاره یا که برای بلعیدن جرعه ای هوا بوده...
جایی وسط هپروتهایی که من سیر میکنمه که به هوش میام و میبینم که اورشی به کمک احتیاج داره برای جابجایی زن که جثه ای درست به کم جونی و کوچیکی یک بچه داره و میرم تا کمک کنم و تمام اعصاب بدنم رو بسیج میکنم برای بردن تنها همین یک فرمان به دستانم که  باید دست بزنی 
و
 دست میزنم...
سرده، نه از جنس سرما که از جنس بی جونی و بی روحی...
بسیار سخت و طاقت فرساست جنگیدن در جبهه ی اون همه ترس و اما بازم ادامه میدم و دست میزنم و کمک میکنم در جابجاییش تا بزاریمش روی تختی دیگه و بعدم منتقلش کنیم به داخل یخچال و درشو ببندیم و مرد تخت خودشو برداره بره و ما دستکشهامون رو دربیاریم و بندازیم و اورشی بگه تا فردا صبح ساعت هشت، خدا نگهدار...

 

و این داستان همچنان ادامه دارد...