صبحانه ای از این دست...

این هم صبحانه ی یکی از همان روزهای اولی ست که هنوز سرخوش بودم و از همه جا بیخبر!!! 

حالا اما، که کمی از سرخوشی ام کاسته و بر پختگی ام افزون شده، میدانم که صبحانه همان تکه کیک یا نانی ست که همزمان با هزار و یک کار دیگر گاز میزنی به این امید که تنها معده ات را از سوراخ شدن محافظت کند تا زمان ناهار و استراحتکی کوتاه از راه برسد...

چشمانش به راه بود...

چشم به راه، گل به دست...
کاش بیاید پیش از آنکه چشمان خسته از انتظارش را از راه برگیرد...پیش از آنکه گل در دستش بخشکد..‌‌.
Freiburg, near Bertoldsbrunnen

 

بودایی چنین ساکت...

حالِ غریبی باید داشته باشد ناهار یا شام را با بودا خوردن...
به گمانم بهترست این بودای کمی جدی را ببرند بگذارندش یک جایی که سکون و سکوتش از اینجا بیشتر باشد،
اخر وسط رستوران و بودا؟!

گذر عمر...

حتی تصورش هم ذهنم را مور مور میکند که نشستن در بالکن خانه ات همان "بنشین بر لب جوی" باشد
و..‌.
کسی چه میداند، آنوقت شاید دیگر آنچه که میبینی گذر عمر نباشد...
شاید اصلا عمر را از این لحظه ها گذر و گذرانی نباشد...

یکی از پس کوچه های همین شهر...

 

بهار و زمستان...

برگهایش حکایت سرد زمستان بود و گلهایش اما انگار که ساکن بهار بودند..‌.

چه خوشبختند...

چه خوشبختند ساکنان این خانه کوچک...

I'm afraid

این هم ساختمانی که منطقا باید پر از مهربانی باشد.‌‌..
پر از یاری در لحظه های سخت...
از سمت آدمهایی که شاید فراتر از محدوده ی خود و نزدیکانشان می اندیشیده اند و اما حالا...
پر ست از کارمندانی به غایت اتو کشیده که مدتی طول می کشد تا از اتاقهای مجلل و بزرگ خود بیرون بیایند و با لبخندی به پهنای چهره و در کمال ادب و احترام، بگویند:
I'm afraid, there is no way...

باید اتویش کنیم

باید اتویش کنیم...
شاید که صاف شد دلمان...
با این زندگی...

یه مغازه ی خشک شویی که همزمان کلکسیونی بود از اتوهای قدیمی و گاها زیبا...

اهدنا الصراط ...

من جای آن قادر متعال بودم، وسط تمام آن قال و مقال های دیگر، برای یک بار هم که شده میگفتم: ای ایها الذین ی که دلتان به غایت تنگ ست، اوصیکم به "او" یا
اهدنا الصراط "او"...
KHG Kapelle, Freiburg

خدایمان یکیست؟

خدایمان اگر یکیست، لابد مال ما را غروب جمعه ای ساخته و مال اینها را صبح پنجشنبه ای‌...

دلیلی میماند برای نا آرام بودن؟

بعد از خودم میپرسم  داستان اینها چرا آبی آسمان ست و مال ما اما قصه ی اسپند و آتش...آخر آدمی که هر روز چشمانش را از تختی در آنطرف این پنجره ها به روی منظره ای در اینطرف این پنجره ها می گشاید، چه بهانه ای میتواند داشته باشد برای ناآرام  و یا حتی کم آرام بودن؟

کدامشان؟

آنقدر به هم تنیده اند که گاهی شک دارم خودشان هم توان بازجدا کردن این را داشته باشند که کدام سر شاخه مال کدامشان ست...

کنسرت...

کنسرت به خودی خود برایم آنقدر جذابیت داشت که در گوشه ی بیغوله هم اگر برگزار میشد، برای دیدن و بیشتر اما شنیدنش بروم، اما اجرایش در یکی از بزرگترین کلیساهای شهر، راه را بر هرگونه تاسف بابت هزینه ی ۱۲ یورویی که مجبور به پرداختش میشوم را میبندد!!!

شاید که...

شاید که باد حدیث "تو" با درخت گفته بود...

پائیز که این باشد، باران و ابر و آسمان که آن باشد، درخت هم به ناچار میوه ی دل میدهد و فانوس...

چنان آویزان که با هر باد بچرخی و برقصی و ...

انگار اینجا خوشحالی امری مسری باشد و از آدمها سرایت کرده باشد به مجسمه ها و عروسکها حتی و الا چه دلیلی میتواند داشته باشد که در این هوای سرد چنین لبخند به چهره داشته باشی آنهم وقتی که با روسری و لباسی قرمز!!! از شاخه ای آویزانت کرده اند تا به هر نه که باد، نسیمی بلکه، چونان که آونگ ساعتی تاب بخوری و صد دور در دقیقه دور خودت بچرخی...

یک لاک پشت که خار به پشت گرفته به جای لاک...

حالا به اینکه سرش سر لاک پشت ست و پشتش اما پشت خارپشت، کاری ندارم!! این سرخوش بودن و لبخند ملیحش را کجای دلم بگذارم؟؟؟

یک مسیر جدید برای رسیدن به دانشگاه که به لطف زن مهربان صاحبخانه کشفش میکنم و حیاط خانه ای که مسکن این موجود کمی خوشحال ست...

سر به فلک کشیده بودند و ما اما از بالا نظاره شان میکردیم...

چه حس خوبیست درختان سر به فلک کشیده را از بالا به تماشا بنشینی و به لطف این مسیر هایکینگ پر از فراز و فرود، این حس را به کمال تجربه میکنیم...

هر چیز را سندی باید، نوشته شده...

یه روزی سومیت نصیحتی کرد که اون موقع که نه، ولی خیلی بعدترهاش مفهومشو نه که فهمیدم، بلکه لمس کردم...
گفت به این مردمان، تا چیزی رو به روی کاغذ نیوردن و ننوشتن، اعتماد نکن...
شاید اثر ناخواداگاه همون پند حکیمانه ی !!! سومیت بود که از تابلو مشخصات درخت فوق الذکر عکس میگیرم تا سندیت داشته باشه...

سهی قد...

کلوس که دستش رو روی تابلو حاوی اطلاعات این سهی قد رعنا میزاره و میپرسه که حدس بزنین این درخت چند سالشه، حتی از حوالی ذهنمم عبور  نمیکرد که ممکنه ۲۸۰ بهار رو جوانه زده باشه، ۲۸۰ تابستان، آفتاب داغ رو جرعه جرعه نوشیده باشه، ۲۸۰ پاییز، برگهای طلایی ش رو در دستان باد رها کرده باشه و ۲۸۰ زمستان رو به امید بهاری دیگه، آرام گرفته باشه...

هم خانواده اش...

اینم جنسش همونه منتها از خانواده ای دیگه...

سفیدیش چشمگیر بود و آدم رو تو رودروایسی میذاشت برای چشیدنش و اما حداقل اینجا و با این بیمه ی نصفه نیمه که تقریبا نقش دل خوش کنک رو داره و اما هیچ چیز رو در بر نمیگیره، دست به امتحان هیچ ناشناخته ای نخواهم زد...

قارچ...

اینکه میگویند فلان چیز یا چیزها مثل قارچ روییده اند، لابد منظورشان این قارچهاست...البته در این آب و هوا، روییدن از سنگ هم برمی آید چه برسد به قارچ...

سوهان دندان...

قطع تنها دو درخت از میان این جنگل بی انتها، نشان میدهد که این جانوران نه زیاده خواهند نه بی انصاف...شاید تنها برای تیز کردن دندانهایشان، چیزی در حد سوهان ناخن

سمور...

اینم شاهکار دندان های تیز سمور!!! با مهارت و تمیز کار کرده بود انصافا!!!

کمی از ارتفاعشان...

قد و قامتشان از حوصله ی توان دوربینم خارج ست و تنها گوشه ای از ارتفاعشان، میهمان این تصویر می شود...

یکی را از روی آن دیگری ساخته اند بی گمان...

نمیدونم بهشت رو از روی اینجا ساخته اند یا اینجارو از روی بهشت...

هر چه هست، شباهت بسیارست، البته اگه از جریان شیر و عسل بتونیم فاکتور بگیریم!!!

هایکینگ...

در مقابل دعوت Clause برای پیوستن به هایکینگ گروهیشون برای دومین روز تعطیل، پای اراده م سست میشه و از طرفی حس میکنم مستحق یک روز دور از درس و مدرسه هستم، پس میپذیرم و صبح زود شال و کلاه میکنم تا میهمان لحظه هایی ناشناخته بشم...
بعد از نیم ساعتی انتظار در ایستگاه، اونکه از دور دست تکون میده و از همون دور هم شروع به گفتن چیزهایی میکنه که دریغ از یک کلمه شون که بشنوم و متوجه بشم، کلوس ه و این شروع پیوستن آروم و تدریجی تمام افرادیه که قراره یک روز خوب رو با تمام چیزهایی جدیدش برای من بسازن...
و این عکس، اولین تلاش موبایل همیشه در صحنه ی منه برای ثبت مکان و توقف زمان...
کریستینو، یکی از دو خواهر دوست داشتنی، در کنار پل

شاید ست کرده بود...

شاید با قطار ست کرده بود...

و اما دریا...

و اما دریا و زیباییهای بی حد و حسابش...

سیاه رنگارنگ...

و این سیاه رنگارنگ هم کوچکترین پرنده ی موجود در این مجموعه بود که انگار به جبران تمام کوتاهی طول و عرض و ارتفاع، منقار نصیبش شده بود!!!

نکند...

این قسمت را ولی حتی از پشت شیشه هم با بیم و هراس دید میزدم، نکند که خوب خشکشان نکرده باشند!!!