خالقتان یکی بوده بی گمان...

انگار جای "تو" را خالی آفریدند...

نیلوفر باشی و زادگاهت، بهشتی در حوالی آمستردام باشد و زادروزت، یک گاهِ نه خیلی تابستانی نه خیلی زمستانی و ...

.

.

.

با چنین وسواس، خالقتان یکی باید بوده باشد...

ددلاین...

وقتی که ددلاین داشته باشی و زمانت محدود باشه و حجم کارت زیاد و ...اونوقته که سوایشرتت میشه زیراندازت و حوله و باقی لباسها هم بالشتت و البته که یه پتوی کوچیک هم همیشه زیر میزت هست برای شبهای مبادا...اونوقته که زیر میزت میشه پناهگاه شبی بارانی و سرد تا صبح دستتو به میزت بگیری و پاشی و خوشحال باشی که نزدیک کامپیوترتی...

شوکت آسمان...

و چه خوب شوکت آسمان را به رخ میکشند این بناها...

Postdam,Berlin

در انتظارِ...

این یکی هم چشم امیدش به آسمان ست...
در انتظارِ بارانی شاید...
چونان که من...
در انتظارِ تو...

Alter Friedhof Freiburg

در چین و شکنش...

اگر زلف کمندش مصداق این غزل باشد که:
در چین و شکنش دارد دل من کاشانه...
با این حساب، این یکی به تنهایی برجی ست چند طبقه!!

گورستان...

تمام هزارتوی دلت را که هراس هزار و یک ددلاین درنوردیده باشد، پیشنهاد بستنی خوردن در گورستان، آنهم در هوای به آن سردی را هم حتی با ذوق می پذیری و رهسپار همراهی دوست می شوی در مکانی که هم زیباست و هم مرموز و کمی هم رعب انگیز...و ساعتی که به درد دل می گذرد و تعریف کردن از همه جا و هر جا و دید زدن سنجابکانی که بیخیال و رها، مشغول جمع آوری بلوطهای گورستانند...

خوابی چنان سبز...

خوابی چنان سبزم آرزوست...

Alter Friedhof Freiburg

گویی هیچگاه بیدار نبوده...

چنان آرام خوابیده، تو گویی هیچگاه بیدار نبوده...

Alter Friedhof Freiburg

...a sleeping beauty is carved in stone. Her eyes are closed. A shy smile is playing on her lips

هوایِ تو...

کاش هوایِ تو را
پیمایش می توانستم...

 

به همین سادگی...به همین زیبایی...

خلاقیت میتواند به همین سادگی باشد...به همین زیبایی...

 

هزار و یک جادوگر...

از همان مکان ها که گویی هزار و یک جادوگر در زمینشان خوابیده...

Nikolaikirche, Postdam

زمین و زمان...

زمین و زمان را به هم میدوزم تا راهی بیابم، حالا نه به درون که حتی به محوطه اش...

neo-classical palace
Postdam

یک دوش خسته ی من...

این همه بارِ دلتنگیِ تو و
یک دوش خسته یِ من...

Nikolaikirche, Postdam

خوش به حالِ...

خوش به حال آرام و بی دغدغه شان...

Amesterdam,Netherland

شهر و شهرداری...

خوب، شهرداری که این باشد، شهر هم آن می شود دیگر...
Postdom, Berlin

مستجاب شدن میدانی؟

دعا اگر کنمت، مستجاب شدن میدانی؟

باقی مانده های کوچکی از یک کلیسای بزرگ...جنگ، نه خانه می شناسد نه کلیسا...ویران شده بود و در فکر و تلاش بازسازی ش بودند ولی همان هم که مانده بود، دلنشین بود و ساده...

لطیفه ی زندگی...

زندگی شاید همان لطیفه ای بود که خدا در گوش "تو" نجوا کرد تا یک دو پیمانه خنده مهمانش کنی...

Neuer Garten
Postdam,Berlin

تمام شبهای مهتابی و روزهای آفتابی...

چه نیک بخت بود آن که میگفت: بی تو مهتاب شبی...
من که تمام شبهای مهتابی و روزهای آفتابی را بی "تو" از تمام کوچه های این شهر گذشته ام...

Holländisches Viertel )The Dutch Quarter)

Postdam, Berlin

توضیح عکس:
Red-brick, gabled houses that made up the Dutch Quarter built by Dutch architect Boumann c. 1749 to house the workers brought from Holland to drain the Potsdam marshes

تو را میخوانند امشب...

"تو" را از چشمان من میخوانند امشب...

انگار زنگ هنر بود و "خدا" نقاشی اش گرفته بود...
درست مثل همان روز که "تو" را می آفرید...

جایی در حوالی Amesterdam, Netherland

 

آسمان و تقسیم...

میگویند روزی را در آسمان قسمت میکنند،
"تو" را در کدام آسمان تقسیم کردند که به ما چنین نرسید؟

neo-classical palace
Postdam

شهر کلیساها...

هر چند قدم، یک کلیسا داشت این شهر  و همین بود که سیر دیدنش نمی شدم...

 

به "ایمان" می مانی...

 

به "ایمان" می مانی
که آوردنی اش به کار نمی آید،
خودش اگر نیاید...

کلیسای کاتدرال Stargard, Poland