
فایل صوتی این قسمت رو در انتهای نوشته ها میتونین بشنوین.
شماره رو از گوشیم پاک میکنم...همون شماره ای که این چند روز، ثانیه به ثانیه گذاشته بودم جلو چشمم و خیره شده بودم، به اون اعداد و به تصویر کوچک اخمویی که در تاریک روشن قاب مربع شکل صفحه جا گرفته بود...خیره شده بودم و پلک نزده بودم تا مبادا لحظه ای رو برای نوشیدن اون همه عطر بهارنارنج از دست بدم ... از اون روز، از همون روز عجیب که صبحش بلند شده بودم و حس کرده بودم اگه دنیا تموم بشه چه اتفاقی می افته و اونوقت چه حسرتهایی به دلم میمونه و بعد چنتایی حسرت کوچیک و اما چندتاییم درشت تر اومده بودن و دستی تکون داده بودن و رفته بودن و منو دلگیرتر از پیش کرده بودن، یک دفعه تصمیم میگیرم به انجام یه حماقت بزرگ...اونقدر بزرگ که در مخیله ی کوچیک خودمم جاش نمیشه...اره باید بگم...و این شاید کوچکترین حق من باشه...گفتن، کلمه و نوشتن...تنها چند کلمه و چند جمله، از چیزی که بود و هست و نه اما در مورد خواهد بودها، که اینده رو کسی ندیده و نمیدونه، پس از گذشته میگم و از حال...نه ضجه موره میکنم و نه از حجم دلتنگیم میگم که هنوز مغرورتر از اونم که در حضور اون ناله کنم...نه، فقط چند جمله ی سربلند... تا بخونه و بدونه از اونچه که گذشت...بدون اینکه اجازه بدم قسمت تفکر کننده ی مغزم روشن بشه، انگشتانم رو بروی دکمه های کیبورد می لغزونم و از تصادف میگم، از تصادفی که اینبار نه جسممو که دلم رو درنوردید،... در پایان هم دو کلمه که تمام من درونشون ریخته شده...میدونم و یقین دارم که جوابم تنها سکوته و سکوت...ولی باز هم باید بگم،حتی تصور تموم شدن دنیا بدون گفتن این دو کلمه، دهشتناکه... از اون روز، کارم میشه خیره شدن، خیره شدن به شماره ای و تصویری...نمیدونم حتی منتظر چی هستم، شاید فقط میخوام مطمئن بشم که خونده...میدونم برای شکستن سکوت مرگبارش، چیزی بیشتر از یه فنجون لبریز از معجزه ای ناب لازمه و انگار که خدا هم در سکوت او سهیم شده باشه...و یک روز چشم باز میکنم و لابلای پلکهای نیم بازم دوتا تیک میبینم پایین تمام اون جملات و سیل کلمات و این یعنی...حالا میدونه، البته خیلی پیشترها هم میدونست ولی اینبار و تنها همین یکبار رو از زبان باران میدونه، نه واسطه ای و نه فاصله ای و این دلمو آروم میکنه...
انگشتانم آروم صفحه گوشی رو درمینوردن به دنبال اسمی و بعد دکمه ای رو فشار میدم و ...پاک میکنم...پاک میشه گوشیم از هر چی رنگه...از هر چی آهنگه...پنجره رو باز میکنم، صدای آروم بارش بارون با صدای آهنگ ملایمی که از کامپیوتر پخش میشه، در هم می آمیزه...صندلیم رو به پنجره نزدیک میکنم و به بخارهای ملایمی که از فنجون چایی م بلند میشه خیره میشم...
چشمانم رو میبندم و به خدا میگم: رفیق، چه داستانی آفریدیا!!! تو از اول، آخرشو میدونستی، نه؟ و اون بازم مثل همیشه، در جواب، فقط میخنده ...
آخرین تصویر نقش بسته بر پرده ی چشمم یه تصویر اخموی دوست داشتنی ایه در تاریک روشن قابی مربعی شکل...میگن آخرین تصویر فقط چند ثانیه بر روی پرده ی شبکیه باقی میمونه و من اما نمیدونم چرا مدتهاست هر جا و هر چیزی رو نگاه میکنم، اون رو به شکل اخمویی دوست داشتنی میبینم که در تاریک روشن...چه میدونن دانشمندان از این چیزها...
آروم چایی بهارنارنجم رو مینوشم و منتظر میمونم تا دنیا به پایان برسه...دنیایی که حالا به شکل اخمویی دوست داشتنی درآمده...
و" دوستت دارم" ی که هنوز بر قاب شیشه ای مانیتور نقش بسته...
.........
http://s8.picofile.com/file/8293705550/%DB%8C%DA%A9_%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C.m4a.html
+ نوشته شده در ۱۳۹۶/۰۲/۱۱ ساعت 2:20 توسط Baraneee
|