نمی شود...

آرزو میکردم تمام شود دوست داشتنت

ولی

میدانی دلبر، مثل این ست که دست و پا بسته بیندازندت میان آبهای سرد و تاریک دریایی ژرف

و

بگویند دست و پا بزن،

بگویند به ساحل بیا

بگویند تو میتوانی

اگر بخواهی، میتوانی...

نمیشود، حتی اگر بخواهی، آرزو کنی، دعا کنی، التماس کنی و از دامن "خدا" بیاویزی...نه نمیشود...آنوقت تو میمانی و عمیق دریا و طعم گس آبی شور در ریه هایت...

میدانی دلبر، نمیشود، با دست و پای بسته...

نمیشود دوستت نداشت دلبر...

نه اینکه نخواهم، نمیشود...

 

مثل تمام چیزهای خوب بی پایان...

سالروز ازدواج سحره و براش پیام تبریک میگم و باز نمیدونم چی میشه که تو و یادت، تو و دوست داشتنت، تو و دلتنگی هات، همه انگار که از انگشتانم میچکین روی کلمات و جملات و من نشر میدم این همه "تو" رو:

مبارک باشه سحرجان شادیهاتون... و بی پایان، مثل تمام چیزهای مبارک بی پایان دنیا...مثل دوست داشتن هایی که تا چشم کار میکنه، پایانی براشون متصور نیست...🌸

 

آفتاب خنده هایت...

از آفتاب خنده هایت، انصاف نبود این همه کسوف که سهم دل ما شد...

 

مزرعه ی آفتابگردان...

جرعه ای آفتاب مینوشانی، مزرعه ی آفتابگردان دلمان را؟

این مزرعه سالهاست، طعم آفتاب نمیداندکه چیست...

 

رد پیوند...

رد پیوند چه میداند که چیست،

گرهی که دوست داشتنت خورده با دلم...

 

بیا جایمان عوض...

دلبر بیا یک روز جایمان را عوض کنیم،

تو بشو آن همیشه منتظر چشم به راه

و من،

ساکت ترین سنگ این نواحی...

 

چرا؟

چرا هر جور حساب میکنم به دوست داشتن تو می رسم؟

 

زنگ تفریح چطور؟

 

دلبر، مرخصی ندارد این سالهای بی پایان نبودنت؟ زنگ تفریح چطور؟

 

تو که نباشی...

 

دلبر "تو" که نباشی، چه کنیم "من" و "او" و "ما" و "شما" و "ایشان"؟

 

ضمایر منفصل...

دلبر، وسط این همه ضمایر منفصل، "تو" کجایی؟

 

تو، او

میبینی دلبر، قسمت نبود، تو "تو" باشی، انگار "تو" همیشه "او" میمانی

و چه دردیست، درد این "او" بودن و "او" ماندن تو دلبر...

 

پرچین پیرهن گلدار جاده...

از چشم ما اگر نه، از این پرچین گلدار پیرهنِ جاده دریغ مکن...

قدمهایت را...         

 

تاکستان های خنده هایت...

وای که اگر ره به تاکستان خنده هایت برند...
دیگر محتسب از مست باز نتوان شناخت...
تاکستان های اطراف شهر در یک روز بارانی

 

حبه ای خنده ات...

حبه ای خنده ات اگر سهم ما بود، 

شاید می نوشیدیم این روزهای تلخ را...

 

قدمهای دلمان را...

کاش کسی قدمهای دلمان را از کوی تو میبرد...

 

سهم دل ما...

روزی چند سیخ دلتنگی ت سهم دل ماست؟

 

"تو"

یک روز "تو" می شوم...

 

تو با خودت تکرار کن...

من اگر یادم رفت، تو هر روز با خودت تکرار کن:

"دوستت دارم"

"دوستت دارم"

"دوستت دارم"

 

همیشه به قدر...

لیل و نهارمان همه قدر شد، تو را که بر دلمان نازل کردند...

 

کفتر چاهی...

خوشبحال کفتران چاهی...

میتوانند سر در چاه، دلتنگی شان را فریاد کنند...

 

و یجعله...

و یجعله خلیفة القلوب...

 

مبتلا شده اند...

دلم را گذاشته بودم پشت پنجره هوا بخورد...

حالا تمام پرندگان زمین مبتلا شده اند, به "تو"...

 

لبش پرخنده...

لبش پر خنده آنکه دل ما را چنین تنگ پسندید...

 

خوشه ای چند؟

دلبر، خنده هایت خوشه ای چند؟

شکسته بند...

شکسته بند سراغ ندارید دل شکسته بند بزند؟

 

بیخبرترین حادثه...

تو شبیه حادثه بودی...همان که خبر نمیکند...

دوست داشتنی ترین حادثه ی بیخبر، رخ دادن میدانی؟

 

یک روز بارانی...

فایل صوتی این قسمت رو در انتهای نوشته ها میتونین بشنوین.

شماره رو از گوشیم پاک میکنم...همون شماره ای که این چند روز، ثانیه به ثانیه گذاشته بودم جلو چشمم و خیره شده بودم، به اون اعداد و به تصویر کوچک اخمویی که در تاریک روشن قاب مربع شکل صفحه جا گرفته بود...خیره شده بودم و پلک نزده بودم تا مبادا لحظه ای رو برای نوشیدن اون همه عطر بهارنارنج از دست بدم ... از اون روز، از همون روز عجیب که صبحش بلند شده بودم و حس کرده بودم اگه دنیا تموم بشه چه اتفاقی می افته و اونوقت چه حسرتهایی به دلم میمونه و بعد چنتایی حسرت کوچیک و اما چندتاییم درشت تر اومده بودن و دستی تکون داده بودن و رفته بودن و منو دلگیرتر از پیش کرده بودن، یک دفعه تصمیم میگیرم به انجام یه حماقت بزرگ...اونقدر بزرگ که در مخیله ی کوچیک خودمم جاش نمیشه...اره باید بگم...و این شاید کوچکترین حق من باشه...گفتن، کلمه و نوشتن...تنها چند کلمه و چند جمله، از چیزی که بود و هست و نه اما در مورد خواهد بودها، که اینده رو کسی ندیده و نمیدونه، پس از گذشته میگم و از حال...نه ضجه موره میکنم و نه از حجم دلتنگیم میگم که هنوز مغرورتر از اونم که در حضور اون ناله کنم...نه، فقط چند جمله ی سربلند... تا بخونه و بدونه از اونچه که گذشت...بدون اینکه اجازه بدم قسمت تفکر کننده ی مغزم روشن بشه، انگشتانم رو بروی دکمه های کیبورد می لغزونم و از تصادف میگم، از تصادفی که اینبار نه جسممو که دلم رو درنوردید،... در پایان هم دو کلمه که تمام من درونشون ریخته شده...میدونم و یقین دارم که جوابم تنها سکوته و سکوت...ولی باز هم باید بگم،حتی تصور تموم شدن دنیا بدون گفتن این دو کلمه، دهشتناکه... از اون روز، کارم میشه خیره شدن، خیره شدن به شماره ای و تصویری...نمیدونم حتی منتظر چی هستم، شاید فقط میخوام مطمئن بشم که خونده...میدونم برای شکستن سکوت مرگبارش، چیزی بیشتر از یه فنجون لبریز از معجزه ای ناب لازمه و انگار که خدا هم در سکوت او سهیم شده باشه...و یک روز چشم باز میکنم و لابلای پلکهای نیم بازم دوتا تیک میبینم پایین تمام اون جملات و سیل کلمات و این یعنی...حالا میدونه، البته خیلی پیشترها هم میدونست ولی اینبار و تنها همین یکبار رو از زبان باران میدونه، نه واسطه ای و نه فاصله ای و این دلمو آروم میکنه...

انگشتانم آروم صفحه گوشی رو درمینوردن به دنبال اسمی و بعد دکمه ای رو فشار میدم و ...پاک میکنم...پاک میشه گوشیم از هر چی رنگه...از هر چی آهنگه...پنجره رو باز میکنم، صدای آروم بارش بارون با صدای آهنگ ملایمی که از کامپیوتر پخش میشه، در هم می آمیزه...صندلیم رو به پنجره نزدیک میکنم و به بخارهای ملایمی که از فنجون چایی م بلند میشه خیره میشم...

چشمانم رو میبندم و به خدا میگم: رفیق، چه داستانی آفریدیا!!! تو از اول، آخرشو میدونستی، نه؟ و اون بازم مثل همیشه، در جواب، فقط میخنده ...

آخرین تصویر نقش بسته بر پرده ی چشمم یه تصویر اخموی دوست داشتنی ایه در تاریک روشن قابی مربعی شکل...میگن آخرین تصویر فقط چند ثانیه بر روی پرده ی شبکیه باقی میمونه و من اما نمیدونم چرا مدتهاست هر جا و هر چیزی رو نگاه میکنم، اون رو به شکل اخمویی دوست داشتنی میبینم که در تاریک روشن...چه میدونن دانشمندان از این چیزها...

آروم چایی بهارنارنجم رو مینوشم و منتظر میمونم تا دنیا به پایان برسه...دنیایی که حالا به شکل اخمویی دوست داشتنی درآمده...

و" دوستت دارم" ی که هنوز بر قاب شیشه ای مانیتور نقش بسته...

.........

http://s8.picofile.com/file/8293705550/%DB%8C%DA%A9_%D8%B1%D9%88%D8%B2_%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C.m4a.html

 

تعبیر ندارند خنده هایت؟

خنده هایت چنان به خواب می ماندند که در پی تعبیرشان م...

 

بهارترین نارنج ها...

بهارترین نارنج ها، سهم پیاله ی ما یادت نرود...

 

مسیرهایی که به تو نمی رسند...

لعنت به تمام مسیرهایی که به تو نمی رسند...