علی اما در پاسخ به پرسش بچه ها گفته بود: من موقعی که میخوام بخوابم تو ذهنم تصویری می سازم و اون یه بازار شلوغه، پر از مغازه های جور و واجور و اجناس رنگ و وارنگ و مشتریان بسیار که در رفت و آمد و گاهی خرید کردن هستند، بعد از گذشت کمی، شروع می کنم تو ذهنم مغازه ها رو یکی یکی بستن به قصد تعطیلی بازار، البته که به همراهش آدمها رو هم آروم آروم از بازار بیرون میرونم تا خلوت و خلوت تر بشه. هر بار که کسی بیرون میره و یا مغازه ای بسته میشه، چشمای منم سنگین و سنگیتر میشن و همزمان با پایین کشیده شدن کرکره اخرین مغازه، چشمام کاملا سنگین میشن و خواب ذهنمو فرا می گیره و من در عمیق خواب فرو می رم...

..... 

حالا اینجا و در این لحظه خاص که شاید دیگه تو زندگیم تکرار نشه که موقهوه ای به فاصله تنها یکی دو کاشی از من دورتر ایستاده و حتی میتونم صدای آروم تنفسشو حس کنم و به این فکر کنم که چقدر خوبه که اون نفس میکشه، کاش همیشه نفس بکشه، همینطور آروم و بی انقطاع، اینجوری هستی میتونه با آرامش بخوابه، منم همینطور...یاد گفته علی میوفتم که عجیب با این لحظه من هماهنگی داره انگاری، با این تفاوت که این خواب، خوابی ارادی نیست و حضور اون مجموعه ای از شعرها و رنگ ها و نواهای روبرومه که منو داره به خوابی عمیق فرا میخونه، از همون دست خوابها که آدم ممکنه هیچگاه سر ازشون برنداره...

موقهوه ای همچنان به دنبال توضیحی قانع کننده از سمت من بود اما من دیگه آخرای نفسمو توانمو تجربه میکردم و حسی شبیه به تجزیه شدن داشتم، انگار که روند تولد و شکل گیری حیاتم داشت با دور تند در جهت عکس پیموده میشد، موجودی پر سلولی که به یک سلول و نهایتا به اجزای اون و بعدم به مولکول ها و اتمها و در نهایتم به جریانی از انرژی و شاید همون ریسمان های انرژی تئوری ریسمان، تبدیل میشد... تجزیه ای که حالا در تمام بند بند بدنم رخ میداد، تجزیه ای کامل که منو تا به سر حد اولین علائم عناصر تشکیل دهنده م میبرد و من تبدیل میشدم به نوترونهایی که حتی پروتون یا الکترون نبودن که باری داشته باشن و جهتگیری ای ، نه خنثی ی خنثی، بودم ...چشمانی که حالا پرده ای شفاف روشون رو گرفته بود و دیدشونو مختل کرده بود و تنها کمتر از اندکی شاید باقی بود تا گونه هامو به میهمانی جریان سیال گرمی فرابخونن...دستانی که دیگه لرزشهای خفیفشون تبدیل شده بود به رعشه ای آشکار و مشهود، زانوان سستی که هر آینه میل خم شدن و در هم شکستن داشتن، نفسهای بی جون و رو به اضمحلالی که مشخص بود آخرینها هستند در نوع خودشان، و صدا، از همه مهمتر شاید صدایی بود که دیگه حتی بلندیش در حدی نبود که خودمم بشنوم و شبیه حرف زدن با ها دهان بود تو شرایط احتقان...من مبارزی، که تا بدان لحظه جنگیده بود برای آنی و لحظه ای بیشتر، حالا اما دیگه خسته و درمانده شده بود و ترجیح میداد، شمشیرشو به دست حریف بده  و خودش چشم بسته روبروش زانو بزنه، که مبارزه باران در برابر موقهوه ای، شوخی ای بود که میتونست بزرگترین کمدین های جهان رو هم به خنده واداره ...

از ابتدای اون دیدار ناگهانی ای که در کام باران، هم شیرین مینمود چونان عسل و هم تلخ چون تریاق، حس اینو داشتم که منو یا حداقل بخشی از من رو تو یه دریای بی انتها رها کردن...جایی که تا چشم کار میکرد آب بود  و آب، بی پایان انگار... من همیشه از آبهای عظیم میترسیدم، آبهایی که اونقدر حجم و عمقشون زیاد باشه که نتونم کفشون رو ببینم و حالا هیچ چیزو نمیتونستم ببینم تو این آبها...تمام اون مدتی که در حال مبارزه بودم، در واقع بخشی از من تو اون دریا و هجمه آبها، در کار تلاش و تقلا برای شنا کردن و زنده موندن بود ولی شنای زیادی نمیدونستم، کمی کرال، کمی قورباغه، کمی پروانه و در مجموع به قول یکی از دوستان شوخ طبع، شنای سگی ای بود که منجر به بیرون پاشیدن تمام آب دریا به دور و بر میشد و همیشه میگفت تو که میری تو دریا شنا میکنی من میترسم دریا خالی بشه از آب!!! در حدی نبود که بشه برای بیشتر از چند دقیقه، برای زنده موندن، روش حساب کرد... هم زمان با ادای اون کلمات شاید بی مفهوم برای موقهوه ای، دست و پا زده بودم و حالا ریه هام پر شده بودن از آبهایی تلخ و گزنده که طعم مرگ داشتن با چاشنی ترس و هراس...

قبل از اینکه همه چیز به پایان برسه فقط یک لحظه کوتاهتر از ثانیه ای، یاد چیزی افتادم، کسی شاید...

کسی که نمیدونم برای آدمهای دیگه چه شکلیه و به چه اسمی صداش میکنن اما برای من شکل تمام چیزهای خوب و دوست داشتنی دنیاست و ترجیح میدم که اسمی هم نداشته باشه ولی اگه روزی مجبور باشم صداش کنم، مثلا همون موقع ها که باهاش قهرم و در عین حال میخوام باهاش حرف بزنم و بعد برای اینکه غرورمو زیر پا نزاشته باشم و پیشقدم نشده باشم برای آشتی، باهاش سرسنگین و رسمی حرف میزنم، اون موقع ها "خدا "صداش میکنم...

یادم اومد اون هنوز هست، همینجا و همین لحظه، از عمیق دلم صداش کردم و گفتم، تنها ری اکشن یک ثانیه بعدی من نشستن روی زمین و گریه کردنه، دستانت رو باز کن اگه معجزه ای رو توشون پنهان کردی، معجزه ت رو برای روز و روزهای مبادا نزار که امروز و این لحظه، مباداترین مباداست...

همه چیز انگار با هم رخ میداد، به موازات هم و شاید در دنیاهایی موازی، بدانگونه که میگویند...

بارانی که دست از تلاش برای زنده بودن برداشت و در عمیق آب فرو رفت و ریه هاش پر از آب شدن و خودش رو به دست اون آبی بی انتها سپرد...

بازاری که تمام مشتریانش رفته بودن و مغازه هاش کرکره هاشونو پایین کشیده بودن و شاید آخرین بازمانده، پیرمردی دوره گرد بود که کمان پنبه زنیشو روی دوش نحیفش حمل میکرد و از این سوی بازار بدان سو میکشید به امید پیدا شدن کسی که لحافی و یا تشکی نو که نه ، شاید دست دوم یا حتی سوم، بیاره برای زدن و اونوقت اون بزنه و بزنه و دست آخر، مبلغی اندک کف دستش بزارن تا بشه روزی اون روزش...عادت کرده بود به این دست روزی گرفتن ها از دست هایی که همیشه اونقدرها سخاتمند نبودن...اما دیگه بازار اونقدرها تاریک شده بود و سوت و کور، که نه امید رفتی بود و نه آمدنی و پیرمرد هم بناچار برخواست و کمان رو که حالا مدتها بود دیگه نمیتونست به راحتی سالهای جوانیش بر دوش بکشه، برداشت و مسیری رو در دل تاریکی انتخاب کرد و آروم آروم دور شد...ذهن باران، همقدم گامهای نحیف پیرمرد، میرفت و دور میشد...

بارانی که اونجا، تو اون راهروی تاریک و سرد و طولانی جا مونده بود، صداش خاموش شد و چشماش باریدن گرفتن و زانوانش به سمت زمین فرو افتادن و چشمانش رو بست ...

همه چیز تموم شده بود برای بارانی که حالا به خواب فرو میرفت، یا به اغما... نمیدونم و مهم هم نمی نمود، تنها چیزی مهم و جدی این جهان این بود که باران خسته بود و نیاز به استراحت داشت و حالا به گونه ای میخوابید که هیچ چیزی بیدارش نمیکرد...چقدر دوست داشتم تا قیام قیامت همین جوری بخوابم...و نه دستی باشه و نه صدایی برای بیدار کردنم...چقدر نخوابیده بودم انگار...

آروم در گوش خدا نجوا میکنم: خسته ام کمی ، تمام نمازهای تمام صبح های زندیگمو قبلا خوندم، بسپار به فرشته هات بیدارم نکنن...حتی برای نفس کشیدن...