"ببعیِ گرین آیز" هم اما برای خودش داستانی داره...
ببعی درست وسطِ یک روز گرم که کمی مودبانه ست!!! باید بگم "آتیش ریزونِ" تابستونی متولد شد، همونجا که:
.....
یه خوابِ کوتاه نیم روزی تو یه روز تعطیل اگه بهترین نباشه، حتما در زمره ی یکی از بهترین اتفاقاتِ جهان خلقت، طبقه بندی میشه حتی اگه با صدای نسبتا زیاد و پایایِ ترق تروقِ سینی و لیوان و قوری و سایر لوازم الاتِ مراسمِ چای عصرگاهی که توسط پدرِ نازنین و البته کم خواب!!!ِ خانواده دچار اختلال و بعدم، قطعی شده و خیلی زودتر از موعد، به بیداری مبتلا بشه...
نهایتا اما من و مامان دست از تلاش مذبوحانه مون برای بهم چسبوندن تکه پاره های خوابمون و ادامه دادنش، برمیداریم که به حکم سالهای طولانیِ زندگی، دیگه هردومون دستمون اومده که بیدار بودنِ بابا مصادفه با سر رفتنِ حوصله ش از خوابِ دیگران!! و این هردو، یه معنی بیشتر ندارن و اونم اینکه اون فرد یا افراد باید بیدار بشن!!! حالا به هر قیمت و وسیله ای که شده!!!
یعنی اون عزیز، اگه شده با ایجاد ترق تروق غیر ضروری و عامدانه هم که بود، ترتیبی میداد که من و مامان بیدار بشیم و بیایم دورهم جمع بشیم پایِ بساط چای...
بازم من و این بی زمانیِ بی پایان...
نهایتا همون حوالیِ خوردنِ چای و خرما و نبات و غیره ست که صحبت از کسی میشه و نوه دار شدنش و این مامانه که رو به اول بابا و بعدم اما من، میگه و با حسرت هم میگه:
ما که نمیدونیم نوه دار شدن چه حسی داره...
من شاید زیادی بی خیالانه دم میزنم که خوب نباید تفاوت زیادی با حس بچه دار شدن که بارها تجربه ش کردین، داشته باشه...
مامان اما انگاری قصد کش دادنِ عامدانه ی این بحثِ به ظاهر شوخی رو داره که میگه:
ولی میگن اگه بچه بادوم باشه، نوه مثل مغز بادومه و این معنیِ ساده ش اینه که نوه چیزی فراتر از بچه باید باشه...
لبخند های معنی دار مامان و رو به من گفتنش این حس رو تداعی میکنه که الان این منم که مسبب تمام این ناکامیِ عظمای اونام برای نداشتن و نخوردنِ حتی یک مغز بادوم!!!
نهایتا با یه سری مهملات و جفنگیات اندر بابِ اینکه حالا مثلا نوه اگه داشتین، حال نگه داشتنشو داشتین؟ سعی میکنم سر و ته ماجرا رو هم بیارمو جواب ما چرا باید نگه داریمشو اینجوری میدم که:
الان دیگه زندگیا یه جوری شده که پدر و مادر لازمه که مثل اسبِ تازی صبح تا شب کار کنن و نهایتا مغز بادوم باید تو بغل مامان بزرگ پدر بزرگش رشد و نمو کنه!!!
مامان در عین حالی که میدونم جواب واقعیش چیه اما بازم برای کم نیووردن تو این هنگامه ی لج و لجبازیه که میگه: اره اصلا من نگه میدارم، حالا کی قراره نوه بیاره؟
و اینجاست که من کیش و مات میشم که هر چند هم که میدونم مامان نه حالشو داره نه توانشو، اما ثابت کردن این دانسته، چندان هم کار ساده ای نیست
حداقل نه اونقدرها که بنظر میرسه...
ولی با لبخند کجی میگم که حالا میبینیم!!! و نگاه مشکوک مامان که منو در می نورده...
بعد چای و خرما، منطقا زمان خرید کردنه به رسم هر روز و همه روزِ بودن مامان اونجا و البته که این یکی از شادیهای دیوانه وار منم هست و برای همینم پیش و بیش از همه اماده ام و ایستاده در حالت انتظار در کنار ماشین تا بابا بیاد و بریم تمام بازارهای قشم رو درنوردیم...
این بار اما انگار بارِ عروسکها باشه که چند روزیه که کارمون شده سرکشی به هرچی مغازه عروسک که هست و ناگفته پیداست که این یکی از منتهی ترین دوست داشتنی های منه...
تو یکی از همون ها هم هست که یهو از وسط یک عالمه موجود رنگ و وارنگ و گاها هم حتی عجیب و غریب، چشم و بی هیچ فاصله و واسطه ای، دلم هم می افته به این لعبتِ چشم سبز و دیگه میدونم که خود خدا هم که از اون بالا بیاد پایین اما نمیتونه مانع از داشتنش بشه...
در ازای چند تا اسکناس که یادمم نیست حتی چقدر بود، ببعی مالِ من میشه، آنِ من و همراهِ روزهای اونجا و اینجایِ من...
میارمش خونه و از همون لحظه ی ورود دَم میگیرم که این همون مغز بادومیه که گفتین و خواستین، این شما و این اولین نوه تون، ببینم چیکار میکنین!!!
تصورش زیاد سخت و دور از ذهن نیست که چه روزگاری ازشون سیاه میکنم با همین فسقلی که مدام دستم میگیرمش و میبرم پابوسِ پدربزرگ مادربزرگش!!!
اونقدر ببعی رو تو چششون و حلقشون فرو میکنم و از زبون ببعی باهاشون حرف میزنم و بیموقع میرم بیدارشون میکنم تا بگم که ببعی دلش براشون تنگ شده و دلش بازی میخواد و دلش توجه میخواد و دلش هوای آغاجون خانم جونشو کرده و غیره و ذلک که کفرشون در میاد و طولی نمیکشه که پرتش میکنن کنار و رسما و علنا اعلام میکنن که از نوه دار شدن منصرف شده ن!!!
اون لبخندِ کج احتمالا باز گوشه ی لبم وقتی که رو به مامان میگم که : اِ چرا؟ چی شد پس؟ مغز بادوم؟ بازی کردن با نوه؟ میدونی حالا دیگه خیلی دیر شده چون نوه اومده و خیالِ رفتن هم نداره، نمیشه که برش گردوند سر جاش که...
دیده میشه که حتی بابابزرگش چند دفعه دهنشو باز میکنه تا کُل ببعی رو ببلعه بلکه از دستش راحت بشه و مامان بزرگشم خیلی بیشتر از گاهی و تقریبا میشه گفت همواره، بیخیالِ روحیه ی حساس ببعی و مامانش، اونو پرت میکنه در منتهی الیه ترین نقطه ی اتاق و به عناوین مختلفی!!! مراتب پشیمونی خودش رو از عنوان کردن نوه خواستنش ابراز و اعلام میکنه ...
پی نوشت اینکه: از من میشنوین همواره آدمهارو امتحان کنین، مخصوصا تو چیزایی که عواقب دارن و عواقبشونم چندان سهل و ساده نیست، ببینین چقدر رو چیزی که وانمود میکنن محکم و پا برجان، اگه بودن که هیچ، اگر نبودن اما شیوه ی دیگه ای در پیش بگیرین...
مخلص کلام اینکه من امتحان کردم و هر دومون، یعنی هم من و هم خودشون، متوجه شدن که اصلا نوه دوس ندارن!!!
یعنی دوس دارن ولی در شرایط و زمانی خاص و کوتاه البته...
حتی موقع رفتن من از ایران که شده بود، اومده بودم ببعی رو بزارم پیش آغ جون نَن جونش که صداشون دراومده بود به اعتراض که اصلا و ابدا و حاشا و کَلا که ما بزاریم یه بچه از مادرش جدا شه و باید همرات بیاد و تو خونه بمونه اشپزی کنه تا مامانش از دانشگاه بیاد و باهم شام بخورین و همین میشه که الان این موجود که چشماش به اندازه ی تمام پسته های پسته زارهای رفسنجان، سبزه، اینجا و لب طاقچه ی اتاق مامانش لمیده و در حالیکه گوشهای تا به تاشو به خنگولانه ترین شیوه ی ممکن، عقب و جلو نگه داشته، نه برای مامانش آشپزی میکنه و نه هیچ کار دیگه ای و اما خود حضورش مایه ی دلگرمیه برای تحمل روزای سرد و برفی اینجا...
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۹/۱۲ ساعت 23:26 توسط Baraneee
|