سیبهایی که این بار از آسمان می رسند...

بیا یه بارم من نرفتم سیب دزدی، یکی دیگه اینکارو کرد و برای منم اورد!!!

پیام کریستینه که رو مانیتور گوشیم نقش میبنده که من یه مقدار سیب پیدا کردم خارج شهر، اگه دوس داری میتونم با تو شِیرش کنم، نامحتمل ترین جوابی که ممکنه از دهن من دربیاد، "نه" هست، اونم در مقابل خوراکی!!!
و فردای اون روز با صحنه دلچسبی مواجه میشم روی میز کامپیوترم متشکل از سیبهایی با رنگهای مختلف و از میون همشون اما این رنگ بیشتر و سفت تر به دلم می چسبه، اونم شاید بخاطر اینچنینِ تندیِ قرمزش...
و البته که پررنگ ترین و زیباترینش به پریسکا تعلق میگیره به پاس بودنش و اینچنین خوب بودنش...

ببعی گرین آیز...

"ببعیِ گرین آیز" هم اما برای خودش داستانی داره...
ببعی درست وسطِ یک روز گرم که کمی مودبانه ست!!! باید بگم "آتیش ریزونِ" تابستونی متولد شد، همونجا که:
.....
یه خوابِ کوتاه نیم روزی تو یه روز تعطیل اگه بهترین نباشه، حتما در زمره ی یکی از بهترین اتفاقاتِ جهان خلقت، طبقه بندی میشه حتی اگه با صدای نسبتا زیاد و پایایِ ترق تروقِ سینی و لیوان و قوری و سایر لوازم الاتِ مراسمِ چای عصرگاهی که توسط پدرِ نازنین و البته کم خواب!!!ِ خانواده دچار اختلال و بعدم، قطعی شده و خیلی زودتر از موعد، به بیداری مبتلا بشه...

نهایتا اما من و مامان دست از تلاش مذبوحانه مون برای بهم چسبوندن تکه پاره های خوابمون و ادامه دادنش، برمیداریم که به حکم سالهای طولانیِ زندگی، دیگه هردومون دستمون اومده که بیدار بودنِ بابا مصادفه با سر رفتنِ حوصله ش از خوابِ دیگران!! و این هردو، یه معنی بیشتر ندارن و اونم اینکه اون فرد یا افراد باید بیدار بشن!!! حالا به هر قیمت و وسیله ای که شده!!!

یعنی اون عزیز، اگه شده با ایجاد ترق تروق غیر ضروری و عامدانه هم که بود، ترتیبی میداد که من و مامان بیدار بشیم و بیایم دورهم جمع بشیم پایِ بساط چای...

بازم من و این بی زمانیِ بی پایان...
نهایتا همون حوالیِ خوردنِ چای و خرما و نبات و غیره ست که صحبت از کسی میشه و نوه دار شدنش و این مامانه که رو به اول بابا و بعدم اما من، میگه و با حسرت هم میگه:
ما که نمیدونیم نوه دار شدن چه حسی داره...
من شاید زیادی بی خیالانه دم میزنم که خوب نباید تفاوت زیادی با حس بچه دار شدن که بارها تجربه ش کردین، داشته باشه...

مامان اما انگاری قصد کش دادنِ عامدانه ی این بحثِ به ظاهر شوخی رو داره که میگه:
ولی میگن اگه بچه بادوم باشه، نوه مثل مغز بادومه و این معنیِ ساده ش اینه که نوه چیزی فراتر از بچه باید باشه...
لبخند های معنی دار مامان و رو به من گفتنش این حس رو تداعی میکنه که الان این منم که مسبب تمام این ناکامیِ عظمای اونام برای نداشتن و نخوردنِ حتی یک مغز بادوم!!!

نهایتا با یه سری مهملات و جفنگیات اندر بابِ اینکه حالا مثلا نوه اگه داشتین، حال نگه داشتنشو داشتین؟ سعی میکنم سر و ته ماجرا رو هم بیارمو جواب ما چرا باید نگه داریمشو اینجوری میدم که:
الان دیگه زندگیا یه جوری شده که پدر و مادر لازمه که مثل اسبِ تازی صبح تا شب کار کنن و نهایتا مغز بادوم باید تو بغل مامان بزرگ پدر بزرگش رشد و نمو کنه!!!

مامان در عین حالی که میدونم جواب واقعیش چیه اما بازم برای کم نیووردن تو این هنگامه ی لج و لجبازیه که میگه: اره اصلا من نگه میدارم، حالا کی قراره نوه بیاره؟
و اینجاست که من کیش و مات میشم که هر چند هم که میدونم مامان نه حالشو داره نه توانشو، اما ثابت کردن این دانسته، چندان هم کار ساده ای نیست
حداقل نه اونقدرها که بنظر میرسه...

ولی با لبخند کجی میگم که حالا میبینیم!!! و نگاه مشکوک مامان که منو در می نورده...

بعد چای و خرما، منطقا زمان خرید کردنه به رسم هر روز و همه روزِ بودن مامان اونجا و البته که این یکی از شادیهای دیوانه وار منم هست و برای همینم پیش و بیش از همه اماده ام و ایستاده در حالت انتظار در کنار ماشین تا بابا بیاد و بریم تمام بازارهای قشم رو درنوردیم...

این بار اما انگار بارِ عروسکها باشه که چند روزیه که کارمون شده سرکشی به هرچی مغازه عروسک که هست و ناگفته پیداست که این یکی از منتهی ترین دوست داشتنی های منه.‌..

تو یکی از همون ها هم هست که یهو از وسط یک عالمه موجود رنگ و وارنگ و گاها هم حتی عجیب و غریب، چشم و بی هیچ فاصله و واسطه ای، دلم هم می افته به این لعبتِ چشم سبز و دیگه میدونم که خود خدا هم که از اون بالا بیاد پایین اما نمیتونه مانع از داشتنش بشه...

در ازای چند تا اسکناس که یادمم نیست حتی چقدر بود، ببعی مالِ من میشه، آنِ من و همراهِ روزهای اونجا و اینجایِ من...

میارمش خونه و از همون لحظه ی ورود دَم میگیرم که این همون مغز بادومیه که گفتین و خواستین، این شما و این اولین نوه تون، ببینم چیکار میکنین!!!

تصورش زیاد سخت و دور از ذهن نیست که چه روزگاری ازشون سیاه میکنم با همین فسقلی که مدام دستم میگیرمش و میبرم پابوسِ پدربزرگ مادربزرگش!!!

اونقدر ببعی رو تو چششون و حلقشون فرو میکنم و از زبون ببعی باهاشون حرف میزنم و بیموقع میرم بیدارشون میکنم تا بگم که ببعی دلش براشون تنگ شده و دلش بازی میخواد و دلش توجه میخواد و دلش هوای آغاجون خانم جونشو کرده و غیره و ذلک که کفرشون در میاد و طولی نمیکشه که پرتش میکنن کنار و رسما و علنا اعلام میکنن که از نوه دار شدن منصرف شده ن!!!

اون لبخندِ کج احتمالا باز گوشه ی لبم وقتی که رو به مامان میگم که : اِ چرا؟ چی شد پس؟ مغز بادوم؟ بازی کردن با نوه؟ میدونی حالا دیگه خیلی دیر شده چون نوه اومده و خیالِ رفتن هم نداره، نمیشه که برش گردوند سر جاش که...

دیده میشه که حتی بابابزرگش چند دفعه دهنشو باز میکنه تا کُل ببعی رو ببلعه بلکه از دستش راحت بشه و مامان بزرگشم خیلی بیشتر از گاهی و تقریبا میشه گفت همواره، بیخیالِ روحیه ی حساس ببعی و مامانش، اونو پرت میکنه در منتهی الیه ترین نقطه ی اتاق و به عناوین مختلفی!!! مراتب پشیمونی خودش رو از عنوان کردن نوه خواستنش ابراز و اعلام میکنه ...

پی نوشت اینکه: از من میشنوین همواره آدمهارو امتحان کنین، مخصوصا تو چیزایی که عواقب دارن و عواقبشونم چندان سهل و ساده نیست، ببینین چقدر رو چیزی که وانمود میکنن محکم و پا برجان، اگه بودن که هیچ، اگر نبودن اما شیوه ی دیگه ای در پیش بگیرین...

مخلص کلام اینکه من امتحان کردم و هر دومون، یعنی هم من و هم خودشون، متوجه شدن که اصلا نوه دوس ندارن!!!
یعنی دوس دارن ولی در شرایط و زمانی خاص و کوتاه البته...

حتی موقع رفتن من از ایران که شده بود، اومده بودم ببعی رو بزارم پیش آغ جون نَن جونش که صداشون دراومده بود به اعتراض که اصلا و ابدا و حاشا و کَلا که ما بزاریم یه بچه از مادرش جدا شه و باید همرات بیاد و تو خونه بمونه اشپزی کنه تا مامانش از دانشگاه بیاد و باهم شام بخورین و همین میشه که الان این موجود که چشماش به اندازه ی تمام پسته های پسته زارهای رفسنجان، سبزه، اینجا و لب طاقچه ی اتاق مامانش لمیده و در حالیکه گوشهای تا به تاشو به خنگولانه ترین شیوه ی ممکن، عقب و جلو نگه داشته، نه برای مامانش آشپزی میکنه و نه هیچ کار دیگه ای و اما خود حضورش مایه ی دلگرمیه برای تحمل روزای سرد و برفی اینجا...

از همون معجونها که مرده رو زنده میکنه...

وقتی "سومیت" معجون درست میکنه و تو اما قبل از اینکه بتونه اونو بخوره، ازش میقاپی تا عکسشو بگیری و صدای فریادِ اونو باز دربیاری که:
انقدر بدم میاد تو و "دی" از تمام خوراکی هاتون عکس میگیرین!!! خوراکی برای خوردنه نه عکس گرفتن...

طوری "سومیت" چیز میز ریخت داخلش که من بسختی دارم سعی میکنم تمامشو بیاد بیارم و اما تا جاییکه حافظه م یاری میکنه، شیر بود و ماست میوه ای کیوی، موسلی(که همون کورن فلکس خودمونه یه جورایی)، کمی شکر با پودر نارگیل و دونه های یوهانس بری در تاپ!!!

یعنی انقدر که "سومیت" به خودش میرسه، زنای باردار بخودشون نمیرسن والا...

سیبهایی در جواب مربای سیبی...

یه شیشه مربای سیبِ دستپختِ خودم رو، هزار روز به خودم یادآوری کرده بودم تا بالاخره یادم مونده بود که از خونه ببرمش دانشگاه و ببرم تو اتاق سمینار و "گونتا" (تکنیسین دپارتمان که کلیه کارهای محلول سازی ها و استریل ها و غیره بر عهده ی اونه) رو در منتهی الیه ش پیدا کنم و بگیرم به سمتش و بگم:
گونتا این مال تواه، Guten apetite...

و اون انقدری از این، نه که مربا، بلکه توجه، ذوق کرده بود و به هیجان اومده بود که چند بار با اون زبان انگلیسی نصفه نیمه ش بپرسه: جشن تولده؟ (با این مفهوم که: مناسبتش چیه) و من از این سوال و منطقی که تو ذهنش بافته به خنده بیفتم و بگم: نه، همینجوری، یه مقدار مربا پخته بودم گفتم برای تو هم بیارم شاید دوست داشته باشی...

پر ذوق تر از تمامِ کسان دیگه ای که سهمی از اون یک عالمه مربا برده بودن، شیشه رو میگیره میبره میزاره تو کمدش و فردا صبحشم با، دقیقا میزانِ مشابهی از هیجان و شادی، اعلام میکنه که در حالِ خوردن مربا میباشه!!! و بسی و بسیاری رضایت داره...

از فرداتر اون روز و اون مربا اما، سیب آوردن های گونتا برای من شروع میشه و تا همین دیروز پریروز هم ادامه پیدا میکنه و در این مدت من انواع مختلفی از سیبهایی با رنگ ها و طعم های مختلف رو تجربه میکنم به لطف درختانِ سیبِ باغ گونتا که بر فراز تپه ای دور از شهر بنا شده و امسال هم محصول خوبی داشته و زیرزمینش پر شده از سیب...

هرچند پیامد جانبی ای هم داشته و اون اینه که گاهی که بنا به ضرورت انجام کاری فوری به اتاق سمینار میرم، منو میگیره به حرف که در مورد ویژگی های باغش و درختانش و سیبها و ...برام توضیح بده و یکی یکی اسمهاشونو سرچ کنه و من یاد بگیرم و ...

این آخرین بار و آخرین سیب اما از همونها بود که دُرُست در لحظه ای دُرُست در جایی دُرُست فرود اومده بود...

خسته و له از اکسترکتی دیگه و ناامیدتر از جواب نگرفتنی دیگه، راهیِ اتاق سمینا میشم و خودم رو روی صندلی پشت همون کامپیوتری که منتهی الیه ترینِ اونجاست، رها میکنم تا در ضمن انجام کارهام، کمی به ذهن خسته م استراحت بدم...

نارهارو زود خورده م و شاید همینه دلیل حس گرسنگیِ ملایم و اما رو به گسترشی که الان و اینجا بسراغم اومده...

منزا که دیگه تعطیل شده و نونم ندارم تو یخچال بسکه فراموشکار شده م و هی یادم میره که یه بسته بگیرم بزارم تو یخچال آشپزخونه ی دپارتمان و بنابراین بنظر میرسه محکوم به تحمل این گرسنگی، حداقل تا ساعاتی دیگه باشم...
البته یه چیزایی مثلِ شیشه ای ترشیِ لبو یا یه قوطیِ ارده(همون حضرتِ ارده که همیشه و در همه حال از رگِ گردن به یه یزدی نزدیک تره!!!) یا بسته هایی متنوع از شکلات و حتی چوب شور!! هم تو یخچال دارم و اما اینا الان اون چیزی نیست که بتونه جواب قانع کننده و دلچسبی برای گرسنگیِ من باشه و عمیقا دلم غذا میخواد...

نهایتا چاره رو در صبر پیدا میکنم و خوب فکر کردن به تمامِ راه حل های احتمالی و احتمالا این گرسنگی به نحوی روی مویرگهای خونرسان مغزم تاثیر مثبتی داره که بیاد چند تا سیبی می افتم که صبح، وسط اون هول و ولا و عجله ی همواره م برای دیر نرسیدن به ایستگاهِ قطار، برداشته بودم و تو کیفم انداخته بودم که تو دانشگاه بی میوه نمونم...

ولی بیاد اوردنِ صرفش، بتنهایی نمیتونه مشکلی رو حل کنه که اونا تو کیفم هستن و کیفم تو استیودنت آفیسِ و این با حفظِ سِمَت، همون معنیِ نبودن رو میده!!! چرا که این منِ ته نشین شده از خستگی و ناامیدی، حالِ بالا پایین کردن از اِن تا پله رو بخاطر چند تا دونه سیب نداره و نخواهدم که داشت...

یه جایی در لحظاتی بعد از همون لحظه ای که توصیف کردمه که گونتا از در اتاق سمینار سرک میکشه و به دیدنِ من تمام دانش انگلیسیشو به کار میگیره تا در همون حین که گردالیِ قرمز رنگِ توی دستش رو به من نشون میده بگه و بپرسه که: این یه نوع دیگه از سیبهای باغمه، اگه دوست داشته باشی، میتونه مال تو باشه...

دیگه فکر نکنم به نوشتن از الباقی ماجرا نیازی باشه و اونو میزارم بر عهده ی قوه ی حدس و گمانتون...
فقط همون حوالیِ گرفتنِ سیب از گونتاست که تو دلم میگم: خدایا، فقط کوچولوهاشو میشنوی، یعنی در حد سیب و فر هشت لیتری(دو لیتر کوچیکتر از رویای من) و اینا؟
پای بزرگتراش که به میون میاد چرا صدا به صدا نمیرسه؟؟!!!
اصلا بیا چند تا کوچیکو بزاریم رو هم، بعد براورده شون نکن، عوضش یه دونه از اون بزرگتراشو ردیف کن...
مثلا ۸ لیتر فر و چند گرم سیب و مقادیری چیزای دیگه رو بگیر، عوضش یه دونه پوزیشنِ باحال بده...

آخرین نکته ی این عکس اما عودِ مجددِ همون بیماری فوق الذکر منه که مانع از این شد که عکسی از این سیب وقتی که کامل بود داشته باشم!!!