معجزه ها گم نمی شوند...
همچون آخرین برگ زرد برجامانده بر بلندترین شاخه درختی کهنسال، که بادهای بسیار رو تجربه کرده و حالا در انتهای این مسیر صعب العبور اما دوست داشتنی، کاملا آماده ست تا نه با وزش بادی دیگر و یا حتی نسیمی، که شاید حتی با جریان هوای ایجاد شده از بال بهم زدن شاپرکی کوچک، فرو بیفته، در نیمه راه خوابیدن و افتادن روی زمینم که صدایی میاد، صدایی از خیلی آنطرف ها انگار، صدایی دور و بعید و گنگ به بلندی صدای خرامش حلزونی انگار و معجزه...
آره معجزه ها حقیقت دارن، اونا شاید واقهنی ترین واقهنی ای باشن که تو دنیا وجود دارن و رخ میدن و رخ میدن، بی پایان انگار... فقط کافیه که صداشون کنی و منتظر رسیدنشون بشی...شاید این آخرین معجزه کوچولویی بود که تو دستان بزرگ خدا پنهان شده بود، یه جایی همین دور و ورا، بین انگشت کوچک و انگشت حلقه شاید، یا نه، لابلای چین و چروکهای عمیقی که سالها عاشق بودن و خلق کردن و خدایی کردن تو دستاش ایجاد کرده بود...حتما خیلی سخت باید باشه وقتی دنیادنیا عاشق باشی و هزار هزار خلق کنی و سالها سالها خدایی کنی، آخه باران که فقط یه بار دلش لرزید و یه بار خلق کرد و خدایی هم نکرد، اونقدر بهش سخت گذشت و میگذره، پس مطمئنا برای خدا خیلی سختتره و چروکهای زیادی باید تو دستاش و چهره ش داشته باشه...
خلاصه که اون معجزه کوچولوی قصه ما، همچون قطره آبی از دستان پربرکت خدا، چکید روی دل بارانی که داشت به خواب زمستونی عمیقی فرو میرفت
: باشه، برین سر کلاس بچه ها تقلب نکنن، بعد از امتحانشون، صحبت میکنیم...
و منی که نبود، منی که انگار میون یه عالمه برف سفید تازه باریده، خوابیده بود و خواب طلایی ترین پرتوهای خورشید سرزمین های استوایی رو دیده بود، صدای پاهایی می شنید که دور میشدند، صدایی در دورها و دورترها، آنسوی پرچین تاکستان های پر انگور شاید...تق، تق، تق....دور و دورتر اونقدر که دیگه شنیده نمیشدن...
و حالا راهرو بود و باران، باران بود و اشکهایی که بی محابا جاری شدن و زانوانی که خم شدن و به زمین رسیدن و دستهایی که فرو افتاد و کتابی که پخش شد کف راهرو و نفسی که تو گویی بعد سالها اسارات و شکنجه در انفرادی ترین سلول، حکم به آزادی گرفت و رها شد...روی زمین مینشینم و زانوان فرسوده مو در آغوش میگیرم و لختی که شاید تنها ثانیه ای به درازا میکشه، به خودم فرصت میدم تا خستگی تاب اوردن حضور اون همه رنگ و آهنگ و غزل رو از تن به در کنم...
بچه ها دارن تقلب میکنن، اون ممکنه برگرده و منو تو این حالت ببینه و ... نه اینا الان بی اهمیت ترین های دنیای کوچک بارانن...
دنیای کوچکی که انقدر آدرس ها و خیابونها و کوچه ها و میدونهاش تمیز و شفاف و سر راستن که تنها کافیه باران صدا بزنه: معجزه های کوچک باران کجایین؟ و اونوقته که هیچ معجزه ای راهشو گم نمیکنه و اشتباهی نمیره و از جایی غریب سر در نمیاره... اونوقته که بارانی از معجزه باریدن میگیره، بی امان ...