دو روی یک سکه ی مهاجرت، قسمت اول:

بهم میگن تو خیلی ناله میکنی و شاید نمیدونن که من چقدر سخت کار کردم اینجا و چقدر سفت چسبیدم به همون چیزای کم و اندکی که اینجا داشتم و گاهی هم حتی به هیچ چسبیده بودم و مشتمو که باز میکردم، میدیدم هیچی نیست توش...ولی من بازم به همون هیچ هم حتی مومنانه آویختم تا نهایتا بعد بیشتر از سه سال به امروزی برسم که حس خیلی رفاه داشتن بکنم!!!
و اما یه پنجره کوچیک باز میکنم به حال و روز اون روزها و یه شمه ای هم میگم از این روزهام...
تازه سر رسیده بودم اینجا، با دستانی تقریبا خالی و زبان آلمانی ای که هر رو از بر توش تشخیص نمیدادم و حتی ساده ترین و پرکاربرد ترین کلماتش رو هم نمیدونستم... زبان انگلیسیم بد نبود اما مساله این بود که زبان انگلیسی علمی رو بلد نبودم و این معنی خیلی دم دستیش اینه که تو لب میتینگ ها، استفان و مکس حرف میزدن و من هیچ و بمعنی واقعی کلمه هیچی نمیفهمیدم...
پریسکا حالا خدا هم هزار در این دنیا هم اگر دنیای دیگه ای هم هست، هزار تا هم اونجا بهش بده که آروم و شمرده و ساده حرف میزد، مخصوصا که مشکل و در واقع معضل پیچیده ی من رو میدونست و میخواست که کارهارو برام سهل و آسون کنه...
از زبانها و مسائل مالی که بگذریم، میرسیم سر مبحثِ شیرینِ ویزا و اینکه متاسفانه ما در خطه ای از زمین بدنیا اومده یم که شاید آنگولا و چند تا سرزمین و قوم و قبیله ی دیگه باشن که اعتبارشون از ما کمتره یا یه چیزی در حدود ماست وگرنه در این زمینه گوی سبقت رو از بی اعتبارترین ها چنان ربوده ایم که کم مونده بدون ویزا تا امامزاده داوود هم نتونیم بریم، قوز بالاقوز بود...
اینجا هم جدای از الزام به داشتن ویزا، از همون اومدن من به اینور، شرایط رو برای خارجی ها و بالاخص ایرانی ها مدام سخت و سختتر کردن و هر بارِ تمدید، چک امنیتی میکردن و این بمعنی گاهی بیش از یک یا دو ماه انتظار اجباری بود و هست در حالیکه ویزات اکسپایر شده و تنها یه کاغذ تاییدیه اپلیکیشن دستته...مقدار پول سپرده ی مورد نیاز رو هم که اضافه کردن و ...
خلاصه که ویزا و مسائلش هم در کنار زبان آلمانی، زبان انگلیسی علمی و مسائل مالی، حضوری جانانه و پررنگ داشت...
مشکل بعدی، پدیده ایه بنام "خونه تو آلمان"!!!!
جونم براتون بگه که هر ذی حیاتی تو آلمان، حتما با این معضل در جایی و مرحله ای از زندگیش رویرو شده یا میشه...یعنی نمیشه در هوای آلمان نفس کشید و یه جایی تنه ت به تنه ی این مشکل ساییده نشه...
دلیلشم حداقل من هنوز نفهمیده م؛ شاید تعداد خونه ها کمه چون اکثرا بشکل هوس(خونه ای نسبتا بزرگ با کمی حیاط و نهایتا دو سه طبقه) هستن و برج هایی چنان سر به آسمان سپرده چونان که در ایران بوفور میبینی، دیده نمیشن و اون ونونگ ها (ساختمانهایی چند طبقه که هر کسی یه طبقه یا بخشی از یک طبقه یا حتی یک اتاق از یک بخشی از یک طبقه رو داره) هم چنان اکثریت ساختمانهارو تشکیل نمیدن...
شایدم تعداد پناهنده و مهاجر و دانشجو یهو خیلی بیشتر از زیرسازهای موجود شده و حالا یه دفعه چشم باز کردن دیدن اِ اینهمه مهاجر و دانشجو گرفتیم ولی خونه نداریم بدیم بهشون ساکن بشن!!!
خلاصه هر چی که هست، پیدا کردن سقفی بالای سرت تو آلمان، فارغ از اینکه تو چه شهری ساکن باشی سخته و تو شهر ما باز سخت تر چرا که یکی از گرونترین شهرهاست که این رو هم مدیون موقعیت جغرافیایی خیلی خاص شهر هستیم که هم مرز مشترک داره با فرانسه و هم بسیار نزدیک و مرز مشترکه با سوئیس و یه کم پاتو اینور اونور بزاری ظرف یکساعت بعد میتونی مثلا تو سوئیس در حال گشت و گذار باشی. از طرفی هم جنگل های سیاه رو داره و این برای خودشون خیلیییی مهمه و خیلی باهاش حال میکنن و کلی برنامه هایکینگ تو جنگل و اینا میزارن و...
البته که دانشجو که باشی اینجا، نه وقت و جونی برای رفتن به سوئیس و فرانسه جز سالی یک بار شاید، برات میمونه (خاصه اونکه کلا قیمت همه چیز در سوییس گاهی بیش از سه برابر قیمت اون چیز در آلمانه، حتیییییی بلیط قطاری یکسان!!!) و نه نیازی به هایکینگ کردن در جنگلهای سیاه داری بسکه باید پیاده روی و کار کنی...ولی بازم توفیری نداره، به هر حال تو این شهر زندگی میکنی و جدای از اینکه از این مزایا بهره ای میبری یا تمام روزها و تمام لحظه هات رو در چهاردیواری آزمایشگاه بسر میبری، باید اون هزینه گزاف برای خونه رو بپردازی...
برای معضل بعدی شاید بهتر باشه اینو قبلش خاطر نشان کنم که دختر کوچکتر خانواده بودن، یکی از معانیش دریافتِ یک نوع حمایت همیشگی و دایمی از خواهر برادرای بزرگتره و این خواه ناخواه تاثیر بسیار میزاره روی میزان استقلال شخصیتی و متاسفانه نوع تاثیرش هم منفیه بدین معنی که نیازهات رو بدون تلاشی انچنانی از سمت و سوی خودت، براحتی از محیط اطرافت دریافت میکنی و برای همین هیچوقت یاد نمیگیری یا چندان خوب یاد نمیگیری که چطوری روی پاهای خودت بایستی و حرکت کنی و نیازهات رو تامین کنی...
حالا آدمی با همین میزان عدم استقلال رو اگه برداری و یهو قرارش بدی در شرایطی که به هزار درصد استقلال نیاز داره، پُر واضحه که چجوری پنچر میشه...
استفان هم شاید بعد یکی دو جسله نشست و برخواست، بمحض اینکه متوجه ضعف های علمی و تکنیکی من شد، رفتارش کاملا سرد و بی توجه شد و دیگه حتی تو لب میتینگ ها نگاهمم نمیکرد و
این برخلاف انتظار که شاید زیاد مهم بچشم نیاد، بسیاررررر اهمیت داره و اونقدری ازار دهنده هست که خودش دلیل کافی و وافی محسوب میشه برای اینکه فکر کنی باید جمع کنی بری...
حالا بی محلی های واضح و آشکارِ کسی که منطقا باید حامی و پشتیبان بودنت در اینجا باشه رو بیاین مزین کنیم به رفتارهای شدیدا بد و واکنش های تند مکس تا برسیم به عبارتی به نام"تحمل ناپذیر"...
مکس، یکی از دو دانشجوی دیگه ی استفان که از قضا خیلی هم باهوش و بااستعداد بود در زمینه ی کارهای ژنتیکی و بسیار سریع مقاله میخوند و بسیار خوب و طولانی مطالب در ذهنش میموند و انگلیسی علمی رو هم بصورت فصیحی صحبت میکرد و آلمانی هم که بود و ...خلاصه که هرچه خوبان دارن، اون همه رو یه جا داشت الا اخلاقی که بشه تحملش کرد...
اخلاق وحشتناکش هم تنها در مورد من نبود بلکه کم و بیش باهمه همینجوری بود و اما خوب با من بدتر از همه.هیچوقتم نفهمیدم دلیلش خارجی بودنم بود و ناتوانی در به آلمانی صحبت کردنم یا ضعف های علمیم یا گیج زدن هام تو کارها یا چی ولی هرچی که بود، از همون خیلی اوایل، مکس تبدیل شد به یکی از بزرگترین دلایلم برای اینکه فکر کنم چقدر اینجارو دوس ندارم و تا چه اندازه دلم میخواد برم از اینجا...
یادمه اون بار اولی که به بهانه ی کاری که نکرده بودم با نگاهی پر از نفرت و بطرز بسیار بدی جلو پریسکا، سرم داد زد، از چند دقیقه بعدش که اونا از ازمایشگاه بیرون رفتن تا فردا صبحش، تا اونجایی که نایی بود تو جونم مثل ابر بهار گریه کردم و هی چمدونم رو نگاه کردم و با خودم گفتم: جمع کن برگرد، حلوا که خیرات نمیکنن...حداقل اونجا کشور و خونه ی خودته، حالا درسته که شرایط خوبی نداره اما دیگه موندن به چه قیمتی؟؟؟
کلِ اتفاقی هم که باعث شد به اون شکل سرم داد بزنه این بود که تو یکی از آزمایش هاش، چندتا امبریو داشت که یه فنوتیپ خاصی داشتن و پریسکا که از همون اول سعی میکرد با شکل و تصویر و کشیدن چیزها و توضیح کاملشون به من یاد بده همه چیز یا حداقل چیزای ضروری رو، منو صدا کرد تا اون فنوتیپ خاص رو زیر میکروسکوپ و روی امبریوهای مکس بهم نشون بده...من رفتم و دیدم و بعدم پتری کوچیک حاوی امبریوهارو گذاشتم همونجا کنار میکروسکوپ فلورسانت و رفتم پشت کامپیوتر نشستم تا کاریو که داشتم انجام میدادم تموم کنم. نیم ساعتی گذشته بود که دیدم اونا یه چیزایی بهم گفتن به آلمانی و بعدم این پریسکا بود که منو صدا زد تا ازم بپرسه که پتری رو کجا گذاشته م...
با تعجبی که آشکار بود، گفتم همونجا کنار میکروسکوپ گذاشتم که... و اونا اونجارو گشتن و انگار پیدا نکردن که گفتن خودت بیا نشونمون بده. رفتم ولی اون دیگه اونجا نبود و این خیلی عجیب بود...تمام اون میز رو سانتیمتر به سانتیمترشو گشتم اما نبود که نبود، انگار آب شده باشه رفته باشه تو زمین...
انکوباتورو نگاه کردیم، اونجا هم نبود...همینطوری از سر حیرت و کلافگی بود که رفتم سراغ ظرفشویی تا ببینم احیانا اونجا نزاشتنش و در حین رفتن رو به مکس گفتم خوب شاید کسی به اشتباه پتری رو تو ظرفشویی گذاشته یا حتی تو سطل آشغال انداخته، باید اونارم بگردیم که دیگ ظرفیت کمش سر رفت و بطرز بدی داد زد که کی مثلا؟ هلموت که نیومده اینجا به وسایل ما دست بزنه، جز ما سه نفر که کسی اینجا نیست که...
اونجای حرفش درست بود که کسی جز ما اونجا نبود اما چیزی که من میخواستم بگم و نتونستم مستقیم بگم برای همین پیچوندمش یه کم به "کسی" خودش یا پریسکا بود، چون من منطقا نیم ساعتی بود که پشت کامپیوتر بودم و دقیقا هم یادم بود که پتری رو گذاشته بودم و رفته بودم و بعدش دیگه روحمم خبر نداشت اون دوتا اونجا چیارو دست زده بودن و چیکار کرده بودن...
من میخکوب اون داد شده بودم و رو صندلی ولو شده بودم تا اون با عصبانیت بگه: شما دوتا، میتونین ازمایش های منو ببینین ولی حق ندارین اونارو خرابشون کنین و ازمایشگاه رو ترک کرده بود و پریسکا هم انگار بفهمه که من نیاز به تنهایی دارم، پشت سرش بیرون زده بود و من مونده بودم با ازمایشگاهی سوت و کور و بغضی که شکسته بود و چشمی که مثل ابر بهار میبارید و امیدی به بهتر شدن چیزها که دیگه وجود نداشت...
نه بخاطر مکس که تنها برای اثبات بی تقصیر بودن خودم بود که تمام ظرفشویی و پتری های شسته شده ی کنارش و بعدم سطل آشغال رو، اونم نه یکبار که سه بار گشته بودم و اما نبود که نبود...هنوزم بعد بیش از سه سال نفهمیدم اون پتری لعنتی کجا رفت و سرنوشتش چی بود که من بخاطرش چنین تحقیر شدم اما هر چی که بود، نفرتم از مکس از همونجاها شدت گرفت...
اگه فکر میکنین میشد رفتارهای بد و تند مکس رو به استفان گزارش داد و انتظار فرجی داشت، (چنان که اینجا مرسومه و ندیده م که تو هیچ گروه دیگه ای کسی مثل مکس با هم گروهی هاش رفتار کنه چرا که اینجا اصلا این نوع رفتار عادی تلقی نمیشه و آدمها حرمت دارن و به محض نادیده گرفته شون این حرمت و احترامه که حق شکایت و دادخواهی پیدا میکنن و ...)، هم سخت در اشتباهین چون استفان قرار نبود مکس رو با اونهمه هوش و توان علمی فقط بخاطر اینکه رفتارش تند و زننده ست کنار بزاره و منی رو بچسبه که چنان گیج بودم که اون اوایل فقط براش دردسر بودم و هزینه...
یعنی این رو هم ناخواسته قبلش تجربه کرده بودم: یه بار که ناخواسته دردسری درست شده بود، استفان که اونموقع تو تعطیلاتش به سر میبرد، ایمیل بسیار تندی زده بود بهم و توش نوشته بود، مشکلات در آزمایشگاه من ولکام نیستند!!!!
و من دقیقا معنی لغوی مشکلات بودم اونموقع که هیچ کجا ولکام نبودم...
تمام اون بعداز ظهر لعنتی رو من هق زده بودم و بعدم زنگ زده بودم به خواهر که وسط سیل اشک بگم که من میخوام برگردم و اون بگه هنوز خیلی زوده برای ناامید شدن و راه میوفتی و یه روز دیگه نیازی به تحمل نداری و کلی چیز دیگه که نه حالا به اون شکلی که گفت ولی تا حدودی اتفاق افتاده ن و اوضاع به سرعت حلزون طوری بهتر شد...
رفتارهای بسیار آزاردهنده ی مکس همچنان ادامه داشت و فریادهاشو نگاههای پر از نفرتش و ...
و من واکنشم همچنان فقط گریه بود و نفرت روزافزون نسبت بهش...
در این اثنا، مسائل مالی مجبورم میکرد ساعتهای متوالی بیرون از دانشگاه هم مجبور
به کار باشم و این از زمانِ مفیدِ بودن در دانشگاه میکاست و ولی چاره ای نبود جز هندل کردن هر دو همزمان... یادمه یه وقتایی اونقدر صبح زود تا شب دیروقت تو دانشگاه کار میکردم که حتی وقت خوردن درستِ وعده های غذایی رو نداشتم و حسابی لاغر شده بودم و این کلی به چشم سومیت اومده بود و یه بار که بعد کلی وقت دیده بود منو، اولین جمله ش این بود: چیکار میکنی تو با خودت؟؟؟
حالا همه ی اینارو بزاریم یه گوشه ای از ذهنمون منتظر بمونن تا ما بریم یه گوشه ای دیگه و داستان دیگه ای رو بشنویم و بیایم...
یادتونه که از معضل مسکن گفتم براتون و دردسرهایی که پیدا کردن خونه داره اینجا و بسیارررررر پر هزینه بودنش و ...
یه زمانی رسید که من رفتم دنبال پیدا کردن اتاقی که ارزونتر از اتاق خودم تو خوابگاه باشه چرا که هرچند که خوابگاه بود و شِیر هم بود(یعنی فقط ۱۶ متر اتاق خصوصی بود وگرنه حموم، دستشویی و آشپزخونه مشترک بود بین چند نفر) ولی به دلیلی که هیچوقت نفهمیدم، همینم خیلی گرون بود و همین منو به تکاپو انداخت برای حداقل تلاش در جهت یافتن اتاقی دیگه، شاید در یکی از شهرهای کوچیک اطراف که خوب معمولا ارزونتر از خود این شهر هست...
نمیدونم بگم خوشبختانه یا بدبختانه، در بحبوحه ی تلاش نفسگیرم برای یافتن اتاق، از طریق یکی از بخشهای مربوط به امور دانشجویان با خانواده ای اشنا شدم که تقاضا داده بودن برای دانشجویی که بره پیششون زندگی کنه و یه جورایی خلا تنهاییشون رو پر کنه...
این خانواده متشکل از یه پیرمرد بود و یه پیرزن که هردو هفتاد و اندی داشتن و از دار دنیا فقط یه پسر داشتن که اونم با همسر و دو فرزندش تو یه شهری یه مقدار دورتر از والدینش زندگی میکرد...
قرار بود تخفیفی داشته باشن در هزینه خونه و در قبالش دانشجو باید باهاشون وقت میگذروند و بنوعی همصحبتشون میبود و این بنظر اصلا بد و نامناسب نمیرسید ولی فقط بنظر!!!!
از طریق همون بخش اس دبلیو اف آر دانشجویی، قراری میزارم با پیرزن که حالا هر چی فکر میکنم اسمشم دیگه یادم نمیاد و قطاری میگیرم به مقصد بازل که چندمین ایستگاهشم بوگینگنه، یعنی همون شهری که حالا از جولای دوهزار و هفده به اینور، دیگه حتی نمیخوام یکبار هم پامو بزارم اونجا بسکه ازش متنفرم...
جوری شده که یکی دو باری که بعد از اون زمان، تو قطار سوئیس نشسته بودم، یعنی همون قطاری که از بوگینگن هم رد میشه، کمی قبل از رسیدن به ایستگاه این شهر، چشامو میبندم و سرمو تکیه میدم به صندلی و سعی میکنم به چیزی خوب فکر کنم تا نه ایستگاهو ببینم و نه باز به اون روزا فکر کنم...
از قطار پیاده که شده بودم، دیده بودم که زنی به سمتم میاد و لبخند زده بودم و نام فامیلش رو با حالت سوالی پرسیده بودم و اون هم متقابلا لبخندی و تکون سری به نشونه ی بله و حالی و احوالی و بعد رفته بودیم بسمت ماشینش که یه ماشین دو نفره ی کوچیک ولی بسیار تمیز و نو بود...
باورش دور از ذهنه و اما هنوزم بعد بیش از سه سال، وقتی ذهنمو وادار بیاداوری اون لحظات و خاطرات میکنم، ذهنم در حال فراره و دلم میخواد میتونستم با خودِ اون موقعم حرف بزنم و بگم که نه، نکن اینکارو...نرو اونجا...
همه چیز برام جذاب بود، از گلهای تو مسیر بگیر تا تحویل گرفتنهای پیرزن و بعدترش هم، محبتهای بی غل و غش "هانس پیتر" یعنی همسرش یا همون پیرمرد...
طولی نکشیده یود که به خونه شون رسیده بودیم که یه دو طبقه ساختمون نسبتا بزرگ بود با یه باغ در سه طرفش و الحق که تمیز و قشنگ هم بود با کلی درخت میوه شامل هلو و گیلاس شیرین و گیلاس ترش و میرابل(میوه ای گرد شبیه آلو زرد ولی با تفاوتهایی که اونو از الو زرد متمایز میکنه، المانی ها، خیلی دوسش دارن و جزو میوه های گرونیه که هیچوقت هم چندان آفر ارزونی نمیخوره) و کلی گیاه و درخت دیگه...
خونه رو برده بودم طبقه خودشون که همکف بود و تک به تک اتاقهارو نشونم داده بود و بعد هم طبقه دومی که قرار بود مال من باشه فقط به قیمت صد و پنجاه یورو!!! و این در حالی بود که من فقط برای همون شونزده متری اتاقِ توی خوابگاه داشتم سیصد و پنجاه تا میدادم(بازم خاطر نشان میکنم که این شهر از گرونترین شهرهای آلمانه از نظر قیمت مسکن)...
طبقه بالا شصت و خرده ای متر بود و این اینجا یعنی قصر!!!!البته منظورم برای یه زندگی دانشجویی و حتی خیلی زندگیهای غیردانشجویی افرادی از طبقه پایین و متوسطه. طبقه متشکل از یه اتاق خواب
بود و یه سرویس بهداشتی و یه اتاقم که بزرگ بود و در واقع از دو بخش چسبیده بهم تشکیل شده بود که یکیش آشپزخونه بود با یه فر و گاز ۴ شعله و یه یخچال فریزر کوچولو و اون بخش دیگه ش مبل و تلویزیون داشت و یه جورایی اتاق مهمون بود؛ اتاق مهمونی که من فقط یکبار تونستم داشته باشم و همون یکبار هم چنان آزارم دادن و شرمنده ی مهمونم شدم که هنوزم که هنوزه گاهی بخودم میگم کاش زمان برمیگشت و فریبا میومد اینجا و این خونه مهمونم میشد نه تو اون جهنمی که اون پیرزن درست کرده بود...
جز همون زمان حضور فریبا هیچوقت نه قبلترهاش و نه بعدترهاش، فرصت نشد روی اون مبل بشینم و از اون اتاق به اصطلاح مهمونی لذت ببرم...
همه جارو که نشونم میده، میریم میشینیم روی کاناپه ی طبقه اول رو به باغ و قرار میشه از قیمت حرف بزنیم و چند و چون شرایط و ...
من از خودم میگم و اینکه دنبال ارزونتر بودن اتاق دارم میام دور از شهر و اینکه تازه اومدم هنوز نه زبان میدونم و نه فرهنگ اینجارو و اینکه مهمون زیادی قرار نیست داشته باشم و سر و صدا هم...اینکه صبح زود میرم شب دیروقت میام و احتمالا روزای اخرهفته رو هم کار میکنم و اهل هیچی نیستم نه دود و نه حیوون خونگی و نه همجنسگرا و نه دیگرجنسگرا و نه دوست پسر و نه....
اونام از شرایطشون که بیشتر حول همون آروم و بیصدا و بی دردسر بودنه حرف میزنن و از ۵ ساعتی که باید بهشون تو کارای باغ کمک کنم و در ازاش دیگه نیازی به پرداخت اون ۱۵۰ تا نیست و این همون نقطه ی عطفیه که من قبلا هم بهش فکر کرده بودم و اما مشکلی نیافته بودم توش چرا که منطقا یک یا نیم روز از اخر هفته رو خونه میبودم و کار کردن با گل و گیاه و درخت رو هم که دوست داشتم و زنگ تفریحی هم بود برای کار دانشگاه... کل اون باغ هم که میگیم، فی الواقع حیاطی بزرگ بود که اینجا به هر چند متر در چند متر فضای سبزی که داشته باشن بجز بالکن، باغ میگن!!! اینجوری و با حساب اینا بخوایم بگیم، اون چند وجب مربعی شکلی هم که ما تو خونه ایرانمون داشتیم و حیاط صداش میکردیم، باغ بوده و نمیدونستیم!!!
خلاصه که اون ۵ ساعت کار در قبال هزینه خونه و حتی هزینه ی آب و برق و گرمایش ولی نه اینترنت و نه حتی آشغال. شاید لازم باشه توضیح بدم که آشغال اینجا یه هزینه ماهیانه داره که یادم نیست دقیقا چقدره، شاید ماهی ۷ یورو شایدم کمتر ولی بالاخره مقداری هست و میزانشم محدوده، یعنی اینجوری نیست که به ازای این پول هرچقدر آشغال دلت خواست بیرون بزاری، نه، فقط به یه حجم مشخصی این هزینه رو داره و اگه بیشتر تولید کنی، باید یه حجم دوم بخری که خوب هزینه ای جداگانه داره، مثل الان و اینجا که صاحبخونه من بعلت پیر و بیمار بودن و نیازش به استفاده از کلی مای بیبی و پوشک و شورت های مای بیبیایی پرحجم، سه تا سطل حجم اشغال خریده و بازم گاهی کم میاره...
اینترنت رو اما خودشون داشتن ولی گفتن اجازه استفاده ش رو بهت نمیدیم و هرچند اون موقع من فهمیدن دلیلش برام سخت بود اما حالا و الان، دلیلش مثل روز برام روشنه: آدمای پیر اینجا و شاید همه جای دیگه هم بسیارررر محتاط میشن طوریکه بنظر ممکنه غیرلازم و یا حتی عیرعادی بیاد گاهی وقتها، درست مثل این مورد که هم در مورد اون پیرزن و پیرمرد پیش اومد و هم ابتداعا در مورد صاحبخونه فعلیم. اونا فکر میکنن اگه اجازه استفاده از اینترنت رو بهت بدن، تو میتونی یه سری عملیات خرابکارانه باهاش انجام بدی و یا به حوزه ی اطلاعات شخصی اونا وارد بشی!!! و اینو اضافه کنم که آلمانیها معروفن به ترس و احتیاطِ گاهی وسواس گونه شون در حفاظت اطلاعات و من مصداق این ترس رو به کَرات دیده م و شنیده م، مثلا همون پسر نیمه ایرانی نیمه آلمانی ای که تو مونیخ تو سفارت ایران دیدم و تو کار ثبت نام افراد تو سامانه میخک کمکم میکرد و از اَهمِ وظایف خودش میدونست که بلافاصله بعد هر ثبت نام، اطلاعات بوده و نبوده رو از هزار و یک سوراخ سمبه ی اون کامپیوتر بیچاره محو و نابود بکنه...
به هر حال این شرایط بود و خیلی هم عالی بنظر میرسید علیرغم تمام نواقصی که داشت و اما قرار مدارهامونو گذاشتیم و قرار شد من به محض اینکه بتونم قرار داد اجاره ی خوابگاهمو کنسل کنم، به اونجا نقل مکان کنم و اما نمیدونستم این قرار مدار یه چیز خیلی بزرگی کم داره و اونم یه قرارداده؛ یه شکل نوشتاری از تمام این گفتار، که بهش ماهیت قانونی ببخشه و این تمام اشتباه هولناکی بود که کردم...
اما خوب اشتباه کردن یه بخش از انسان بودنه، یه بخش اجتناب ناپذیر...و من در این نقص بسی کاملم...
درست یادمه اون شب رو که برگشتم خوابگاه، یه راست رفتم تو اشپزخونه سراغ سومیتی که داشت غذا درست میکرد و شروع کردم به تعریف کردن همه چیز براش...هیچکس جز سومیت نمیدونست این موضوع رو نمیخواستمم که بدونن بدلایل خودم، تنها سومیت بود که محرم اسرارم بود. همونجا پشت میز کوچیک توی اشپزخونه نشستم و با هیجان از اونا گفتم برای سومیت و اون از شادی من شاد بود و مدام از شرایط کار و سخت نبودنش و وضعیت خونه میپرسید و دست اخرم گفت که موقعیت عالی ایه و برام آرزوی راحتی بیشتر داره!!!چیزی که زمان محال بودنش رو مشخص کرد و سومیت هم برای ماهها سنگ صبور من بود وقتی که میرفتم و پیشش گریه میکردم و از پیرزن مینالیدم...
بعد از اون کارم شده بود پاشنه ی در اون بخشی از اس دبلیو اف آر رو که مسئول خوابگاهها بود، از جا کندن که یالا اتاق منو اجاره بدین، من میخوام برم...قانونش این بود که یا باید من اجاره ی ماههای خالی افتادنشو میدادمو یا باید میموندم تا اونا به یه دانشجوی دکترای دیگه اجاره ش بدن...با اون خانمه مسئولش دوست شده بودیم و مدام قول میداد که اولین مورد درخواستی که بیاد، برای اتاق من میفرسته و انصافا هم خیلی زود اینکارو کرد و ظرف کمتر از یکماه گفت که میتونی بلند شی و منم اول جولای همون سال، نقل مکان کردم به خونه ای که قرار بود توش آرامش و اسایش بیشتری داشته باشم...
قبل از اون اما چند باری رفته بودم و حتی شب رو هم به درخواست پیرزن اونجا خوابیده بودم و صبح باهاشون صبحونه خورده بودم و خودشم با ماشین منو رسونده بود به ایستگاه و ...کم کم هم وسایلم رو یه مشت خرت و پرت بود بیشتر، کشون کشون برده بودم و هربار اومده بود دنبالم با ماشین و پیرمرد هم وسایل رو از دم در از دستم گرفته بود و برده بود طبقه بالا و وقتیکه به تعارف گفته بودم، مرسی خودم میبرم نمیخوام باعث زحمت شما بشم، پیرزن گفته بود که نه میترسم چمدون رو بکشی رو زمین و خط بیفته رو چوبها...و من بازم چیزی نفهمیده بودم از بلایی که در حال نزول بود...
اما براتون بگم از ماجرای اون خونه و اون طبقه که قرار بود مجرای گشایشی بشه در حال و روز آشفته ی اون روزهای من:
پیرزن خونه دار بود، یعنی در سالهای جوونیش با دست خالی رفته بود اینور اونور و کشورهای مختلفی زندگی و کار کرده بود و زبانهای مختلفی یاد گرفته بود و برای همین انگلیسی هم دست و پا شکسته بلد بود و اما بعد ازدواجش دیگه تو خونه موندن رو انتخاب کرده بود و رسیدگی به دو بچه ای که یکی بعد از دیگری در همون اوایل ازدواج، اومده بودن
اولی پسری بود به اسم اکسل و دومی دختری بنام کاتیا...اون موقع که من رفتم اونجا، اکسل چهل سالش بود و کاتیا...بزارین از کاتیا که با نبودش، شخصیت اصلی تمام این ماجراست بعدا بگم...پیرزن با حقوق نه چندان زیاد همسرش که متخصص برق کشی و سیم کشی تلفن و اینها بود و پیش از فروریختن دیوار برلین، یه مدت حتی مجبور بوده اونطرف دیوار کار کنه، دوتا بچه رو به دندون کشیده بود و بزرگ کرده بود و حالا اکسل خونه و زندگی خودش رو در شهری نزدیک والدینش داشت با یه پسر و یه دختر...هانس پیتر یا همون پیرمرد اما از همه گرم و گیراتر و مهربونتر بود و افسوس و صد افسوس اما که نمیتونستیم باهم حرف بزنیم چون اون انگلیسی نمیدونست و من المانی...ولی با اینحال با ایما و اشاره هم باز مهربون بود...میدونست من نون خیلی دوس دارم و صبحهای یکشنبه ازم میپرسید کدوم نون رو برات بگیرم و بعد همراه خودشون، برای منم نون میگرفت از نونوایی و بعد اما پیرزن زهر مارم میکرد!!!
اما اصل ماجرا کاتیاست، کاتیایی که نبود، یعنی اون موقعی که من رفتم اونجا دیگه نبود...
کاتیا سیستیک فیبروزیز داشته، یه بیماری ژنتیکی در برخی موارد و از جمله مورد کاتیا، کشنده!!!
با یه گوگل کردن ساده ی اسم این بیماری، این اهم چیزیه که درمی یابیم:
تارفزونی کیسهای یا سفتی مخاط، نوعی بیماری دگرگشتی (سوختوساز) بدن است که بر اثر آن ترشحات در بخشهای از بدن سفت و چسبنده میشوند.
فیبروز سیستیک نوعی اختلال اتوزومی (خودتنی) مغلوب است که به علت جهشهایی در ژن تنظیمکننده هدایت ورای غشایی CF به نام CFTR ایجاد میشود. این بیماری یکی از شایعترین و جدیترین اختلالات ژنتیکی است که در هر ۲تا۳ هزار تولد یک نوزاد را مبتلا میکند. در این اختلال ترشحات ریه، لوزالمعده، کبد، روده و دستگاه تناسلی غلیظ و چسبنده میشود این در حالی است که در افراد طبیعی این ترشحات غالباً رقیق و غیرچسبنده هستند، علاوه بر این میزان نمک موجود در ترشحات غدد عرق نیز افزایش مییابد و در واقع نمک موردنیاز بدن از طریق عرق دفع میشود. اگر چه این بیماری در تمام نژادها مشاهده شدهاست، عمدتاً بیماری مردمان اروپایی شمالی میباشد...
CFTR، نوعی کانال کلریدی تنظیم شونده با CAMP است که سایر کانالهای یونی را تنظیم میکند. CFTR، هیدراتاسیون ترشحات در داخل راههای هوایی و مجاری را از طریق دفع کلراید و مهار برداشت سدیم حفظ میکند. اختلال عملکرد CFTR میتواند بر بسیاری از اعضای مختلف تأثیر بگذارد، خصوصاً اعضایی که مایع مخاطی ترشح میکنند مانند راههای تنفسی فوقانی و تحتانی، لوزالمعده، دستگاه صفراوی، دستگاه تناسلی مذکر، روده و غدد عرق، ترشحات بیآب و چسبنده در ریههای بیماران مبتلا به CF، جلوی کلیرانس مخاطی-مژکی را میگیرد.
عملکرد پپتیدهای طبیعی ضد میکروبی را مهار میکند و راه هوایی را مسدود مینماید. ظرف ماههای اول عمر، این ترشحات و باکتریهای جای گرفته در آنها نوعی واکنش التهابی را آغاز میکنند. رهاسازی سیتوکینهای التهابی، آنزیمهای ضد باکتریایی میزبان و آنزیمهای باکتریایی به نایژکها صدمه میزند. چرخههای راجعه عفونت، التهاب و تخریب بافتی، مقدار بافت ریوی واجد عملکرد را کاهش میدهند و سرانجام موجب نارسایی تنفسی میشوند.
و اینها همه، اونچیزی بود که برای کاتیا اتفاق افتاده بود و سرانجام به نارسایی شدید ریوی منجر شده بود و نهایتا در سی و سومین تابستون عمرش، در یکی از آخرین روزهای ماه ژوئن و در حالیکه دیروز و پریروزش حالش خوب بوده و مشکل خاصی نداشته یهو دچار حمله تنفسی میشه و منتقلش میکنن تو بیمارستان و ظرف چند ساعت هم در کمال حیرت و اندوه پدر مادر و برادر و دوست پسر و دوستان دیگه ش، روح از کالبد بیمارش جدا میشه...
کاتیا میره اما اثری که روی مادرش میزاره برای همیشه باقی مبمونه و همین بود که اون پیرزن، نمیتونست منی رو که اون زمان تقریبا همشن کاتیا بودم در زمان حیاتش، ببینه!!! نه خنده مو میتونست تحمل کنه، نه گریه مو، نه خوابمو نه بیدارمو نه کلا اینکه بودم و بی مشکل نفس میکشیدم رو...
کاتیا ده سال پیشش یه روز اتاقش و خونه شو ترک کرده بود و دیگه هیچوقت به اون اتاق و خونه برنگشته بود و حالا ده سال از اون زمان میگذشت...
حالا قرار بود من اونجا زندگی کنم: طبقه دوم؛ خونه کاتیا بود...
دوست پسرش رفته بود و ازدواج کرده بود و یه بچه داشت حالا و پیرزن میگفت که گاهی میبیننش و دوسش هم دارن چرا که دخترشون باهاش شاد بوده و اما من کمی بعید میدونم چرا که میدیدم که پیرزن با منی که هیچ صنمی با هیچی نداشته بودم چجوری رفتار میکنه و این وادارم میکنه کمی شک کنم به حرفاش و اما اهمیتی هم نداره منطقا...
کاتیارو در یک قبرستان بسیار دلنشین و سرسبز بخاکی سپرده بودن و سنگ قبر رو جوری گذاشته بودن که در وسطش بجز کلی گل و گلدون، دو تا جایگاه خالی داشت که بگفته ی پیرزن قرار بود پذیرای خاکستر پیرمرد و پیرزن بعد از مرگ باشه. از دلیلش هم که پرسیدم گفت که از اکسل خواسته یم که بعد مرگمون، خاکستر مارو اینجا قرار بده که کنار کاتیای نازنینمون باشیم و گلدونها و گلهارو برداره چون دیگه کسی نیست که بیاد بهشون آب بده...من میون همون گریه ایم که گرفته بود که پرسیده بودم: مگه اکسل نمیتونه بیاد؟ و پیرزن انگار که در حال بازپذیرش یه واقعیت تلخ باشه، لب زده بود که: اون زندگی و خانواده خودشو داره و باید وقتشو برای اونا بزاره، نمیتونه مدام مواظب گلهای آرامگاه ما باشه، ما در کنار کاتیا بدون گل هم آرومیم...
پیرمرد اما آروم و بی آزار داغدار بود، هر بار سر خاک کاتیا و هر جای دیگه ای هم، لبخند به لب داشت و جوری از کاتیا حرف میزد که انگار زنده ست. البته که من بندرت میتونستم حرفهاشو بفهمم اما گاهی چند کلمه ایشو تشخیص میدادم و مثلا یه بار که سر خاک بودیم و بارون میومد، دستشو گذاشت رو سنگ قبر و با همون لبخند همواره ش گفت کاتیا بارون خیلی دوست داره، انگار نبودنش رو با احترامِ بسیار پذیرفته بود ولی پیرزن نه، و داشت انتقام مرگش رو از دختری که حالا بعد ده سال، پا جای پای کاتیا گذاشته بود و تو هوای اتاق اون نفس می کشید، میگرفت...
من که رفتم، طبقه کاملِ کامل بود، پر از وسایل، پر از وسایلِ کاتیا...انگار که کسی همین امروز صبح از این طبقه بیردن رفته و دیگه برنگشته..اصلا نمیموند که ده سال گذشته باشه از رفتن ساکنِ اون طبقه...تمام گلها و گلدونها، تمام عروسکها و وسایل آشپزخونه و کمدهای پر و لباسها و لوازم التحریر و جورابهای رنگی رنگی زمستونی که بطور منظم و بادقتی بهم گره شده بودن و کیف پولی حاوی چند فرانک سوئیس
و کارت بیمه و کارت پزشکانی در سوئیس و ...شاید به درک بیشتر این وسایل سوئیسی کمک کنه اگه بگم که کاتیا در مرز آلمان و سوئیس کار میکرده و برای همین به هر دو طرف دسترسی راحتی داشته...طبقه کاملا کامل و دست نخورده بود به این ترتیب که ده سال بود که پیرزن هر روز، روزی دو بار میرفته بالا و پنجره های طبقه رو باز میکرده تا هوا جریان دلشته باشه و گرد گیری میکرده و اگه لازم بوده جارو برقی میکشیده و پنجره هارو تمیز میکرده و لباسهای خودشون رو که پایین شسته بوده، توی بالکن طبقه بالا پهن میکرده و...بدون کوچکترین تغییری در وضعیت اسباب و لوازم کاتیا...
و حالا بعد ده سال، نمیدونم کدوم شیر پاک خورده ای بهشون گفته بود که طبقه ی بالارو اجاره بدین و اونا هم خواسته بودن یه دختر باشه و دانشجو باشه و کرایه کمی بگیرن و در عوض اما کمی تو کارهای باغ کمکشون کنه و باهاشون وقت بگذرونه...
اول جولای که قرار بود من برم، یکی دو روز پیشش سالگرد پرکشیدنِ کاتیا بود و برای من مهم بود که همراهشون باشم و همینم باعث شد اون روز زودتر دانشگاه رو ترک کنم و قطار لازل رو بگیرم و خودم رو به خونه برسونم و همراه اونا که به همراه یه دسته گل افتابگردان، انتظار منو میکشیدن، راهی گورستان بشیم...الحق که گورستانهاشون بهشت رو به سخره میگیره بسکه زیبا و سرسبز و دلنشینه...بارون گرفته بود و پیرزن این رو به فال نیک گرفته بود که کاتیا از اینکه تو بجاش و توی اتاقش اومده ی خوشحاله، غافل از اینکه احتمالا اون اشکهای کاتیا بوده برای شوربختی من...بصورت رسمی اول جولای اونجا ساکن شده بودم و آخرین چمدونمم از خوابگاه برده بودم و چند شب قبلش هم بچه ها به سرکردگی سومیت تو خوابگاه برام گودبای پارتی گرفته بودن و هر کسی هدیه ای داده بود: یکی شمع یکی شکلات، همشون هم باهم پول گذاشته بودن و یه گلدون ارکیده گرفته بودن برام که هنوزم دارمش و هر سال معمولا یه بار گل میده...دی، دختر چینی تبار خوابگاه هم برام یه نقاشی کشیده بود، یه نقاشی به سبک و سیاق خودشون که هرچند برای من جذابیتی نداشت اما نشان از مهرش بود و همینم وامیداشت پرارزش باشه برام...
رفتم و ساکن شدم و یک هفته و نیم اول هم همه چیز خوب بود نسبتا تا اینکه کم کم غرولند های پیرزن برای همه چیز شروع شد: از اینکه صدای پات از طبقه ی بالا میاد و من میشنوم و باید پابرهنه راه بری یا با جوراب و نه دمپایی بگیر تا هیچ معلوم هست چیه این کارت که هیچوقت، وقت نداری و چرا اینکارو کردی و چرا اونکارو نکردی و ...
زود میومدم، با طعنه میگفت چه عجب زود اومدی امروز، دیر میومدم میگفت معلوم هست با کی هستی و کجایی؟؟؟ میخندیدم، یه جور اذیتم میکرد، گریه میکردم، یه جور دیگه...شبا تا ساعت ده حق داشتم بیام خونه چون درب ورودی مشترک داشتیم و قفلش میکردن قبل خواب و منم کلیدی برای بازکردنش دریافت نکرده بودم، پس اگر میخواستم بیام باید تا قبل اون ساعت میومدم و در ضمن اگر شب قرار نبود بیام باید حتما زنگ میزدم میگفتم بهشون...اگه حمومم زیاد طول میکشید میومد میگفت چرا زیاد آب ریختی!!! اواخر اکتبر که یه شب و فقط یه شب در طول چند ماهی که اونجا بودم، سردم بود و شوفاژ رو روشن کرده بودم، صبح در حالیکه هنوز خواب بودم اومد بالای سرم و با عصبانیت صدام کرد و با وحشت که از خواب پریدم و گیج و منگ نگاهش کردم گفت هوا که اونقدرا سرد نیست برای چی شوفاژو روشن کردی، برو کیسه آب گرم بخر اگه سردته!!! بعدم تا یه مدت گیر داده بود که من برات میخرم ولی پولشو باید بدی، هر چی میگفتم اصلا غلط کردم سردم شد، ولم کن بابا، نمیخوام کیسه آب گرم، ول کن قضیه نبود...راحت تو طبقه من آمد و رفت میکرد و روزی دو سه بار میومد تو طبقه و اتاق من و من حق اعتراض نداشتم و فکر میکنم که میز و کمد رو هم نگاه میکرد و شاید حتی چمدون یا وسایل توی کمدم رو...این رو از این رو میگم که کمی قبل از ترک اون خونه ی نفرین شده چند ماه بعد، من پاسپورت و چند تا تیکه وسیله ی مهمم رو بصورت مخفیانه از اونجا خارج کردم و بردم گذاشتم توی کمد دانشگاهم و قفلش کردم و فرداش اون سگرمه هاش توی هم بود و سرسنگین بود و هر کاری هم که کردم نگفت چرا و فقط گفت خودت میدونی...تنها اتفاقی که میتونست افتاده باشه این بود که اون کاملا همه چیز منو تحت کنترل داشته که به این سرعت متوجه تغییری شده بود...
یه اتفاق مهم رو فراموش کردم که بگم: بعد از صحبتهامون در مورد قیمت اجاره و کار و ...من همون شب بمحض رسیدن به خوابگاه و اینترنت، یه ایمیل زدم به اکسل پسرشون و شرایط بحث شده رو بازگو کردم و در ادامه گفتم که خواستم بدونم این شرایط مورد قبول شما هم هست؟ و بعد با تاکید نوشتم که ببینین، من دانشجو هستم و توان پرداخت برای اتاقهای بسیار گرون توی شهر رو ندارم، یا باید توی خوابگاه باشم یا اینکه از این خونه های این شکلی که چند ساعت کار دارن، من اگه خوابگاهمو کنسل کنم در واقع آپشن اول رو برای خودم حذف کرده م پسدیگه راه برگشتی نیست، لطفا دقت کنین که اگه شما یا پدر یا مادرتون، هر کدوم با این شرایطی که گفته شده موافق نیسین، زودتر به من اطلاع بدین تا خوابگاهو کنسل نکنم...اکسل هیچوقت جوابی به اون ایمیل نداد و اما پیرزن فردای اون روز زنگ زد و گفت که چون اکسل و خانواده ش عازم مسافرت بوده ن و اکسل توی فرودگاه ایمیلتو دیده نتونسته جواب بده و به من گفته و در نهایت هم این من و هانس پیتر هستیم که باید موافق باشیم چون صاحب خونه ما هستیم و بله، شرایط همینه و غیر از این نیست...
منطقا اون قسمو حرفش در مورد ناتوانی اکسل از جواب دادن کاملا دروغ بود و این رو براحتی از روی رفتارهای این خونواده در روزهای آینده میشد مطمئن بود...
اما هر چه که بود من بوضوح قیمت رو که ۱۵۰ یورو بود و شرایط رو نوشته بودم و اون گفته بود که موافقه ولی افسوس و صد افسوس که من خیلی دیر متوجه شدم که به آلمانی جماعت فقط وقتی که چیزی رو بنویسه میشه اعتماد کرد و به حرفشون میتونه کوچکترین اعتمادی نباشه...
جایی حول و حوش چند هفته ی بعد بود که یه روز که داشتم آماده میشدم برای رفتن به ایتالیا به همراه خواهر، وقتی رسیدم خونه باز اون حس سگیش گل کرده بود و این رو به وضوح صد در صد میشد از صورت و سگرمه های درهمش و تنها نشستنش تو بالکن درک کرد و به محض سلام کردن من، من رو به بالکن فراخوند و گفت که سردرد داره و اما میخواد تلکلیف یه مساله مهمی رو روشن کنه و من باید تو این سفر با خواهرم صحبت کنم و در مواجهه با حیرت بی انتهای من که در مود چی؟ گفت معلومه در مورد پول!!! چشمامو تنگ کردم و سعی کردم دهنم رو که از تعجب چارطاق مونده بود ببندم و بگم: متوجه نمیشم، چه پولی؟ و اون با بیحوصلگی بگه: کرایه!!!
بعدم ادامه بده که خوب قیمت اجاره اینجارو سیصد در نظر گرفته یم که نصفشو در ازای کار میپردازی و نصف دیگه شو ولی باید خودت یا خواهرت بدین...و این یه بی انصافی تمام عیار بود وقتیکه من خوابگاهمو پس داده بودم و دستم از همه جا کوتاه شده بود و راه به هیچ جا نداشتم با اون وضعیت خونه تو این شهر و اینکه من تو ایمیلم شرایط صحبت شده رو باز تکرار مکرر کرده بودم و اون تلفنی
صحت و درستی شو تایید کرده بود و من به پشتوانه ی اعتماد به گفتارشون، بدون هیچ نوشتاری از اون دست که قراردادش میخونن، پاشده بودم رفته بودم اونجا و حالا بعد چند روز که من اون پلِ امنِ خوابگاه رو پشت سرم خراب کرده بودم، قیمت رو دو برابر قیمت تعیین شده میگفت...
از شدت عصبانیت میلرزیدم اون موقع که میگفتم: ولی من بهتون ایمیل زدم و شما تایید کردین و اون وسط حرفم میدوید تا بگه اصلا اجازه ششصدتاست و بره روزنامه بیاره دستشو بزاره رو قسمت آگهی های خونه و بگه ببین فلان متراژ انقده، حالا تو یه طبقه ی کامل در اختیارته، پس اونقدر میشه اجاره ش، اگه نمیخوای، بلند شو!!!
دلم میخواست سرشو یا سرمو بکوبم به دیوار و بگم آره اون قیمت مال وقتیه که یه جایی رو مثل آدم بدن دستت و تحت اختیار تو باشه نه اینجا که من اختیار خصوصی ترین مسائلمم ندارم و تو روزی چن بار تا فیها خالدون اتاقمو هم بازدید میکنی و دسترسی به تمام وسایلم داری و در یخچالو به بهانه مشکل برقی باز میکنی و موقعی که خوابم با داد و فترات میای بالای سرم و ...برای اینکه میزان وخامت اوضاع رو با وضوح زیاد بیان کنم این مثال احتمالا کفایت میکنه که بگم یه بار بنا به دلایلی که خودش داستانی مجزا داره، من از پسر داییم در آمریکا اسم بردم (چون یه بسته رو به درخواست برادر برای من پست کرده بود و یه اشتباهی توی نام فامیلم پیش اومده بود و ...) و بعدترهاش یه بار پیرزن برگشت گفت، خوب از پسر داییت پول بگیر و کرایه بده به ما!!!! هر چی هم میگفتم که لطفا شما کاری به اعضای خانواده ی من و اینکه از کی چی بگیرم و نگیرم نداشته باش، من با اصل قضیه مشکل دارم که وقتی ما صحبت کرده یم و قرار مدار گذاشته یم و من خوابگاهمو کنسل کرده م و اومدم، چرا دارین میزنین زیر تمام حرفهاتون؟؟؟ ولی جوابی نبود جز کولی بازی و داد و فترات پیرزن...
با اعصاب خوردی فراوان ناچارا پذیرفتم یه مقداری از اونچیزی که میخواست رو بپردازم اما شدیدا دنبال خونه بودم از همون هفته های اول که پیرزن اون روی سکه رو نشونم داده بود، اما نبود که نبود...هیچچچچچچ حریم خصوصی ای نبود، هیچ حقی نداشتم اونجا، هر شب سردرد میگرفم موقعی که باید برمیگشتم تو اون جهنمی که پیرزن برام مهیا کرده بود و هر شب با یه بهانه تازه برای آزار دادنم پشت در منتظر بود، اونقدر اوضاع وخیم بود که تنها دلخوشیم این بود که چند شبی رو پناه ببرم خونه سعیده از شکنجه های روحی و روانی پیرزن...
سعیده و سومیت تنها گوشهای محرمی بودن که حالا همه چیزو میدونستن و اما سعیده جز آفر دادن خونه ش و سومیت جز دلداری دادن بهم کاری ازشون ساخته نبود که خودکرده بود و هیچوقت خودکرده رو تدبیری نبوده که نبوده...
حتی رفتن به خونه سعیده هم سیف و بیخطر نبود چرا که یکبار در اون اواخر که دیگه تقریبا تو روی هم وایسادیم، برگشت بهم گفت ما نمیدونیم تو شبا کجا میخوابی و با کیا هستی!!؟؟
بریده بودم بسکه تحت فشار بودم استرس کار و استفان و فریاد زدنای مکس و تکنیکهایی که بلد نبودم و شبم که میومدم خونه یا اون چند ساعت از یک روز آخر هفته هم که خونه بودم، روان پریشی های پیرزن دمار از روزگارم دراورده بود... بجای نوبه های غذایی، روزی چند نوبت گریه داشتم، اونقدر اشک ریخته بودم که در تمام عمرم نریخته بودم...به در و دیوار میزدم که خونه پیدا کنم و فرار کنم، اما کز میدونه خونه پیدا کردن تو این شهر بی در و پیکر یعنی چی...
پیرزن کَم کَمک توهین رو هم به لیست آزارهاش اضافه کرده بود، به ملیتم به مادرم و حتی به مادربزرگم و من نمیفهمیدم چیکار کنم از دستش، از یه طرف کیک تولد میپخت برام و صبحهای یکشنبه هانس پیتر نون میگرفت برام که برم با اونا صبحونه بخورم و بعد البته پیرزن زهرمارم میکرد و از طرفی خیلی حساس بود که سرما نخورم و مریض نشم و ...
نمیخوام محبتهایی رو که بهم کرد رو نادیده بگیرم، گردش و با ماشین رسوندن ها و صبحونه های یکشنبه و کیک تولد و کمپوتهای میرابل و ...اما مساله اینه که اونقدر زجرم داد و توهین کرد و استرس آفرید و تو حریم خصوصیم رو درنوردید که بذر نفرت کاشت تو تمام وجودم، اونم درست در موقعی که نه پول کافی داشتم برای یه زندگی نرمال، نه کسی رو میشناختم اینجا، نه حمایت استفان رو داشتم، نه زبان میدونستم نه فرهنگ و نه راه و چاه انجام هیچکاری رو؛ کسی که "بی چاره گی" فقط براش یه کلمه نبود، بلکه این واژه رو داشت به کمال زندگی میکرد...
اون روزا انقدر سخت بود که من تنها چیزی که میتونم بگم در موردشون همون شعرگونه ی معروفیه که مادربزرگم همیشه میخوند برامون: ای سال برنگردی، پیلار برنگردی...کی میدونه، شاید مادربزرگ هم وقتی به اون سالها نگاه میکنه مثل من، جز رنج چیز پررنگ دیگه ای به چشمش نمیاد...
نقطه اوج و عطف همه چیز رو شاید بتونم بگم که حضور فریبا بود که چنان تحت فشارم گذاشتن که دیگه شکی نموند برام که باید برم...
خلاصه ی اون داستان هم از این قرار بود که فریبا قرار بود چند شب مهمون من باشه و من اینو با پیرزن مطرح کردم که قراره برام مهمون بیاد و اون هم شروع کرد به پرسیدن لیستی از سوالات که انگار از قبل تو ذهنش برای همچین لحظه ای طراحی و تدوین کرده بود: پسره یا دختر؟ اسمش چیه؟ چیکاره ست؟ چرا میاد؟ چند شب میمونه؟ صبح میره یا تو که میری اون تنها میمونه اینجا؟ اینجا تنها زندگی میکنه؟...صبوری کردم و هی تو دلم گفتم زهرا آروم باش، خوب درب مشترک دارین و میترسن و حق دارن و ...خون خونمو میخورد ولی باز آروم موندم تا اینکه بیشرمی رو بحد اعلای خودش رسوند و گفت که باید ببینیمش!!! داشتم از درون منفجر میشدم ولی بازم با طمانینه گفتم متوجه نمیشم منظورتون چیه؟ گفت قبل از اون شبی که قراره بیاد بمونه، بگو بیاد ما ببینیمش... گفتم خوب همون شبی که میاد میارمش ببینینش که گفت نه، اون موقع دیره چون ما اونموقع نیستیم و راهی سفریم...
قبلش بگو بیاد...
براش توضیح دادم که فریبا روزهای پایانی بودنش اینجارو میگذرونه و همینم مسبب سخت درگیر بودنشه، اومدن اینجا و برگشتنش حداقل دو ساعت طول میکشه و اون هر دقیقه ش الان حیاتی و پر از یه عالمه برنامه ست...
گفت خوب بگو شب رو اینجا پیشت بمونه و برنگرده که زمان کمتری تلف بشه ازش، به هر حال ما باید ببینیمش...
گفت و بلند شد رفت به نشانه ی اتمام بحث!!!
دلم میخواد سرشو بکوبم به دیوار چنان که متلاشی بشه از اینهمه زوری که میگفت، پوفی کردم و بلند شدم رفتم بالا...چند روزی مونده بود هنوز و این رو مدیون همون دوراندیشی ای بودم که از شناخت اون موجود حاصل شده بود. یکی دو روز بعد رفتم پیش فریبا و بطوریکه اون تنش ایجاد شده رو احساس نکنه و دلگیر یا آزرده نشه سر حرف رو باز کردم و به اینجا کشوندم که: راستی فریبا جان، میخوای قبل اون روز که قرار بیای پیشم هم یه شب مثلا همین امشب یا فردا شب باهام بیای که هم صاحبخونه مو ببینی و هم اونا تورو ببینن و هم شبو پیشم بمونی؟
همونی شد که میدونستم و کاملا هم منطقی بود که فریبا بگه من الان انقدر سرم شلوغه که حتی شبها هم تا دیروقت کار میکنم، مرسی ولی اصلا وقت ندارم...
نمیدونستم چیکار کنم و اما تصمیم گرفتم اینبار یه کم جدیت بخرج بدم و بگم هر چه بادا باد، اگه اون بخواد به آزارهاش ادامه بده، منم برگ برنده مو رو میکنم، برگی که هرچند ممکن بود به خودم هم آسیب بزنه اما حداقل اون رو مینشوند سر جاش...
هویت اون برگی که رو نکرده بودم و نگه داشته بودم برای مباداترین روز هم این بود:اونا بسیاررررر از پلیس میترسیدن و اینکه چیزی یا کسی بخواد ازشون شکایت کنه و ...
چون همه عمرشون رو نسبتا قانونی زیسته بودن و دور زدن قانون وحشت زده شون میکرد و البته که راه دادن یک نفر به خونه شون بدون قرارداد خودش به اندازه کافی جرم محسوب میشد ولی بازم این تمام طول و عرض برگ من نبود بلکه اصل ماجرا نپرداختن مالیات بود!!! بعدها از چندین نفر شنیدم که تو آلمان گناه فرار مالیاتی از اهمِ گناهانه، حتی بیشتر و بزرگتر از دزدی شاید و باهاش بطرز فجیع و شدیدی برخورد میشه و در سوابق فرد ثبت و ضبط میشه و روی همه چیز تاثیر میزاره تا آخر عمر هم و اگه یه لحظه به این فکر کنیم که افراد مسن دارن از دولت مستمری میگیرن و بعدترها که پیر و فرتوت تر شدن و ناتوان، قراره دولت به هزینه ی خودش براشون کسانی رو بفرسته هرروز که کارهای شخصی و موردنیازشون رو انجام بدن، این تخلف
میتونه بقیمت بسیار گرونتری از اون مالیاتی که باید میپرداختن برای هر دوشون تموم بشه... و این مالیات برای کسی بود که آخر هفته ها تو کار باغ کمکشون میکرد. یعنی باید این چند ساعت رو مینی جاب جلوه میدادم و اونارو کارفرما، اونوقت بود که مالیات تعلق میگرفت به این پروسه و اونا این رو هیچ جا ثبت نکرده بودن و چیزی هم نمیپرداختن و این همون اصلِ کاری ای بود که اونا از سایه ی اتفاق افتادنش هم وحشت داشتن...
البته که چون زبان نمیدونستم و خودم هنوز هزار و یک مشکل داشتم و ویزام چند ماهه بود و بالاخره آلمانیها، بهترینشون هم بازم آلمانی و یه تِم نژادپرستی ای توشون هست، اینکه فکر کنم راحت اونارو میزاشتن منو میچسبیدن، دور از منطقه ولی چون مساله به مالیات مربوط بود و این خیلی قانون سفت و سختی داره، شدنی بود...و من بدلیل تمام مشکلاتی که برای خودم میتونست در پی داشته باشه، هیچوقت سراغ این گزینه نرفتم اما دیگه کارد رو رسونده بود جایی فرا و ورای استخونم و اگه روی قضیه فریبا به خواسته ی احمقانه ش ادامه میداد، شاید مجبور میشدم...
اون شب برگشتم و خیلی جدی گفتم فریبا نمیتونه قبل از همون شبی که قراره، بیاد و شبتون بخیر و رفتم بالا...
دیگه چیزی نشنیدم تا روز قبل از اومدن فریبا که منطقا اونا قرار بود راهی سفر باشن و اما با تعجب دیدم که پیرزن میگه اکی، پس فردا که دوستت اومد بیارش ببینیمش و ما پس فردا صبح میریم سفرمون رو!!! یعنی بخاطر دیدن اون، سفرشون رو عقب انداخته بودن و این در حالی بود که حتی از قبل هم اعلام کرده بود که درب ورودی به طبقه ی اونها که بعد از درب ورودی مشترک کل ساختمون قرار داشت هم قراره قفل باشه، درب ورودی مجزای دیگه ای هم که تو حیاط بود هم که قفل بود، یعنی در واقع من و دوستم حتی با فرض خرابکار بودنمون هم هیچ راهی بیشتر از دزدهای توی خیابون، نداشتیم باز برای وارد شدن به طبقه اونها و اجرای اعمال تبهکارانه مون ولی بازم میخواستن کار از محکم کاری عیب نکنه!!!!
کفرم دراومده بود ولی بازم این گزینه قابل تحمل بود و نهایتا یه خواهش از فریبا بود که وقتی شب دیروقت خسته و کوفته میرسیم خونه،چند لحظه با من بیاد بریم این زن روان پریش رو ببینیم و بعد بریم بالا...
همه ی این خفت رو کشیدم تا آبروداری بشه جلو فریبا و اون چیزی متوجه نشه و حس بدی پیدا نکنه که آخرم افتضاحی ببار آورد که تا هنوز هم شرمنده ی فریبا موندم که موندم...
یادم نیست شب اول تنها بودنمون تو اون خونه بود یا دوم که فریبا داشت برنج کته میکرد با سیب زمینی سرخ کرده که با تن ماهی قرار بود خورشتِ برنجمون باشه و منم سعی در پهن کردن سفره ی کوچیکی داشتم روی میز جلوی مبل تو اتاق پذیرایی و داشتیم باهم از همه چیز و همه جا میگفتیم که یهو همه جا سیاه شد... بله، برق رفت، برای اولین بار در عمر آلمان بودنم بود که این اتفاق می افتاد و همینم منو یه کم ترسوند و باز اما با خودم گفتم: ترس نداره که، ناسلامتی تو توی ایران بزرگ شده ی...حتما برق کل شهر یا این بخش از شهر رفته و اما وقتی با فریبا کوچه و خیابونهای روبرو رو نگاه کردیم، اینبار دونستن این حقیقت که نه، فقط این برق ماست که رفته، ترس رو به ذهن من باز پس هدیه داد...
کمی بعد ترس جای خودش رو به استرسی مزمن داد وقتی یادم اومد که حالا باید به پیرمرد پیرزن زنگ بزنم و بپرسم که چیکار باید بکنم... اونقدر نگران همه چیز بودن که قبل رفتنشون آدرس هتل و تلفن و همه چیو بدن و از این بابت کارم زیاد سخت نبود اما مساله این بود که ساعت نزدیک یازده شب بود و این برای سنین پیری به معنی دیروقته و مطمئن نبودم که هنوز بیدار باشن و میدونستم که مزاحمت برای خوابشون، چندان عواقب بعدیِ خوشایندی نخواهد داشت و اما چاره ای نبود، پیامم به واتس آپ همسر اکسل بی جواب مونده بود و شماره اکسل رو هم نداشتم و خلاصه چاره ی ناچار فقط زنگ زدن به هتل بود...
تا یادم نرفته اینم بگم که جای زیاد دوری نبودن، جایی به فاصله ی حدودا دو ساعتی از خونه بودن. از نمیدونم چند سال پیشش، رسم داشتن که سالی یک هفته رو برن جایی در جنگل سیاه هتل بگیرن و به استراحت و پیاده روی بگذرونن اون هفته رو و حالا اون روزها، همون یک هفته بود...
دل رو به دریا زدم و زنگ زدم...از میون تمام بدشانسی های دیگه اینجا رو بخت باهام بار بود و پیرزن گوشی رو برداشت و من براش تعریف کردم قضیه رو و اون که اولش وحشت کرده بود که چه اتفاقی افتاده، بعد شنیدن، کمی آروم شد و گفت که با اکسل تماس میگیره و اون میاد ببینه چیه مساله.
کمی بعدتر هایکه، همسر اکسل تماس گرفت و گفت که تو راه هستن و بزودی میرسن و من و فریبا هم نشسته بودیم منتظر در تاریکی...فریلا رو نمیدونم اما من دلم آشوب بود و میدونستم که تمام اینها معنی خوبی نداره...







