بوتهایی در انتظار نیکلاس...

بعد از هلموت و صاحبخونه م و دست آخر، غافلگیری خودم، نوبت به "کالوتا" و "تونیو" میرسه؛ بچه های دوست داشتی و در واقع باید گفت، خوردنیِ سیمونه...

هر چی فکر میکنم هیچ جوره امکانش نیست برای غافلگیر کردنشون بدون تبانی با خودِ مامانشون(سیمونه)...همینه که گوشی تلفن رو برمیدارم و به سیمونه پیامی میدم به این شکل:
من بخوام یه کوچولو بابانوئل بشم برای بچه هات چیکار باید بکنم؟
نگرانم که اون سرش شلوغ باشه و دیر جوابمو بده و من زمانِ طلایی اون روز عصر رو که طبق شنیده های من، آخرین مهلته برای بابانوئل، برای اومدنش و بودنش رو از دست بدم و ولی
پیامِ همراه با قلب و لبخندِ سیمونه که بر صفحه ی مانیتور گوشیم نقش میبنده، دیگه میدونم که چیزی برای از دست رفتن وجود نداره...

تشکرش رو مختصر و کوتاه میکنه تا راه حلی کاربردی!!! ارائه بده برای مشکلِ من و اون به این شکله: بچه ها به پیشنهاد من کفش هاشونو گذاشتن بیرون، جلوی در...راستش دیشب منم وقت نکردم هدیه هاشونو اماده کنم و برای همین صبحی که داشتن میرفتن مدرسه، بهشون گفتم شاید بابا نوئل شب وقت نکرده بیاد و دم صبحی که شما خونه نیستین بیاد، پس بوت هاتونو بزارین بیرون، اونام گذاشته ن و خودشونم کمتر از یکساعت دیگه از مدرسه برمیگردن، من هنوز یه نیم ساعتی لازم دارم برای آماده کردن هدیه های خودم و یُورگِن و مامانم و اگه تو سختت نباشه که بیای خونه، میتونیم هردومون همزمان هدیه هارو بزاریم و منتظرشون بشینیم...

پیشنهادش بنظر بهترینِ اون لحظه میرسه و برای همینم رو هوا میقاپمش و بعد کمی اینور اونور کردن و کارهای متفرقه، راهی خونه ی سیمونه میشم که خوشبختانه بسیار نزدیک و خوش مسیره و در بدبینانه ترین حالت، با کل زمانِ مورد نیاز برای به انتظار بچه ها موندن، یکساعت از وقتم رو ازم به یغما میبره...

سیمونه خیلی تشکر میکنه و میگه که تو اجباری نداری برای نقش بابانوئل رو ایفل کردن براشون و میتونی وقتی که اومدن، هدیه رو مستقیما بهشون بدی و اینجوری اونا شانس اینو دارن که ازت تشکر کنن چون در غیر اینصورت، اونا فکر میکنن که واقعا بابانوئلی
اومده و
گذاشته و
رفته و
برای همیشه یه تشکر بهت بدهکار میمونن...

با حرکات مکرر سر علاوه بر چرخوندن زبانم تو دهنم برای گفتن نههههه، سعی میکنم بر شدت و حدّت نه م تاکید کنم و پشت بندشم اضافه کنم که سورپرایز شدن و اون شوکِ شادی اونارو به داشتنِ تشکری ترجیح میدم...

سیمونه تصمیم گیری در این مورد رو کاملا میزاره بر عهده ی خودم و منم سر حرفم میمونم که غافلگیری اونارو میخوام...

نهایتا تمام هدیه ها توی بوت ها جاسازی میشن و اون عکس میشه ماحصل سر زدنِ بابا نوئل به کفش کالوتا( و به جا گذاشتن اثر انگشتی به وسعت یه سی دی، یه بسته ی گونی مانند کوچیک پر از بادوم زمینی و نارنگی و پرتقال) و اون بسته بندی سفید با روبان طلایی و تصویر پرینت شده ی بابانوئل که کارِ منه...

به سراغ من هم آمده بود...

غافل از اینکه بابا نوئل ممکنه بعد از سرزدن به کفشهای صاحبخونه م، به سراغ بوتهای منم اومده باشه، میرم که با عجله ای همیشگی، بپوشمشون و راهی ایستگاه قطار بشم که با این صحنه ی خیلی دوست داشتنی مواجه میشم...
یه سیب، نارنگی و پرتقال، همه ی بخش خوشمزه ی قضیه رو کاور میکنن و بقیه ش دیگه شاخه ای از همین چیزیه که تو عکس میبینین و اما اسمشو نمیدونم که چیه به اضافه ی دوتا مخروط کاج کوچولو که به همین شاخه هه، بسته شدن با نخی نازک و هنوز داستانِ چراییشون و حکمتشون کشفِ ذهنم نشده...
ذوق زنان عکسهامو میگیرم و میرم بیرون و خدارو شکر، پیرزن رو در حال چیدن برگهای قهوه ای گلدونهاش می یابم تا با همون عجله ای که تو تمام حرکات و حتی حرف زدنمم!!! مشهوده، در آغوش بگیرمش و یه عالمه vielen م رو با دانکه همراه بکنم...
پی نوشت اینکه: فکر کنم دنیا اگه چیز باارزشی برای بخاطر سپرده شدن در حافظه ش داشته باشه، بی گمان همین لحظه های خوبِ هدیه دادن و هدیه گرفتن و در آغوش گرفتنهای بعدشه و خلاص...

من که نیکلاس شده بودم!!!

امسال هم نیکلاس یا بعبارت بهتر همون بابا نوئل خودمون هلک و هلک کلی راه رو کوبیده اومده تا این بسته ی کادو پیچ شده رو به همراه این عکسِ پرینت شده از خودش و Reindeer های خودش رو( عکس حکمِ یه ردِپا رو داشت برای هر چه بیشتر اثبات افسانه ی بابانوئل) برای صاحبخونه ی نازنینم به یادگار بگذاره!!!
پی نوشت اینکه: دیروز دو سه ساعتی از وقتم میره برای انتخاب، پرینت و بعدم با قیچی درآوردن یه سری عکسهای بابانوئل و از اونطرف هم کادو پیچ کردن و روبان زدن و البته که چسبکاری های لازمه برای شکلاتهایی تخته ای که قراره در قالب قابی سفید رنگ و روبانهایی طلایی، به دست که نه، به کفشِ!!! صاحبانشون برسن. این قضیه ی کفش هم راستش به میل و اختیار من نیست که خوب این هم بخشی از رسمه و رسوم که در شبی که دیشب باشه، مردم کفشها و اکثرا بوت هاشونو در معرض دید و دسترسِ بابا نوئل میزارن و با این کارشون، به اون پیرمردِ بخشنده، این امکان رو میدن تا کفشهاشون رو پر بکنه از هدایایی کوچک اما دوست داشتنی...

کیفِ خرید!!!

اولش که روی میز پریسکا دیدم، فکر کردم و شک هم نکردم که یه تاپه!!! ولی راستش جنسِ پلاستیکی ش و گُل منگُلی بودنش، کمی و تنها کمی به شَکَّم انداخت و برای همین با تعجب بهش اشاره کردم تا بپرسم که این چیه پریسکا؟؟؟ و اون با همون دوست داشتنیِ بودنِ هماره ش، بخنده و بازش کنه تا من آه از نهادم بربیاد که: کیف!!!!
بله ایشون که میبینین، یک عدد کیف خرید پلاستیکی تشریف دارن با قابلیتِ زیادِ مچالگی در خود و تغییر حجمی باورنکردنی...

 

ستاره های سیاه سفید...

یه صحنه ی خیلی سیاه و سفید!!! هدف عکس و عکاسباشی، البته اون گیگیلیایی بود که سرِ شاخه ها بودن و شکل ستاره به چشم میومدن و خییلی هم دلبر بودن و اما مثل همیشه اون چیزی که من دیدم و دلم خواست ازش عکس بگیرم کجا و این یک عالمه سیاهی ای که شما دارین میبینین کجا که این قضیه، حکایتش، همون قصه ی تکراریِ ماهِ من و ماهِ گردونه...

کریسمسی دیگر...

تا اولین روز از اولین ماهِ سالی نو، تنها ۲۷ شکلاتِ دیگر باقیست!!!
پی نوشت اینکه: این تقویم های شکلاتی رو نمیدونم کی ولی فقط میدونم تهیه کرده بود و روی میز دانشجوهای هر کدوم از اساتید گذاشته بود، من البته درسته شو ندیده بودم چون پریسکا و مکس قبلا افتتاحش کرده بودن و اما پریسکا اونقدری میفهمه که به منم تعارف کنه و من علیرغم دوست نداشتن کاکائو، صرفا پیِ حسِ پررمز و رازِ کشف و شهودی ، پنجره ی روزِ چهارم دسامبر رو بروی چند گرم شکلات بگشایم...
پی نوشت تر اینکه: وقتی میگم مکس جونوره بیخودیه، پُر بیراه نگفته م چون این موجود حتی یه تعارف کردنِ سر و ساده رو هم بلد نیست، حالا نه به من که به خون هم تشنه ایم!!! که حتی به پریسکا هم...
یعنی هر چی فکر میکنم جز اینکه پدر مادرش این موجودو از بدو تولد برده باشن گذاشته باشن تو جنگل که همونجا لابلای حیوونا بزرگ بشه، هیچ فرضیه ی دیگه ای محتمل نیست در توصیفِ چرایی این همه آدم نبودنش...
صحبت از چند گرم شکلات نیست که تو کمد آشپزخونه م و همچنین تو کشوی میز کامپیوتر دانشگاهم، چندتخته شکلات با طعم ها و مغزیجاتِ مختلف از پارسال مونده و اما علاقه و اشتیاقی به خوردنشون ندارم، بحث سر رفتارهای اجتماعی و توانِ برهم کنش با مردمه، اونم به شکلی که انقد مشمئزکننده نباشی و آدما رغبت کنن دور و برت بمونن...

عسلی از دل جنگل سیاه...

دوستی با یکی مثل "سیمونه" بهترینِ اتفاقِ دنیا هم اگر که نباشه، قطعا یکی از بهترینهاست...
در واقع از اون قِسم دوستهاییه که نه تنها تو سختی ها پشتتو خالی نمیکنه غیبش بزنه که اتفاقا بیشتر تو همون لحظاته که پیداش میشه و با تمام قوا به کمکت میاد...
وقتی میگم با تمام قوا، منظورم با تمام امکانات و دارایی هاشه؛ اعم از دانش خودش، زبان مادریش، دوستانش، همسرش و خلاصه تمام چیزهایی که بهشون دسترسی داره...
ماجرای عجیبی که اتفاق می افته اما از این قراره که:

با خواهر که سفر بودیم، یه بار که طبق معمول اون چند روز، من تمام روز رو برای خودم میگردم و میخورم و عکس میگیرم و میخوابم و اما عصر دیگه حدودای ساعت ۵ اینا میرم دم مدرسه!! ی خواهر اینا تا اونو از مدرسه شون تا هتلمون که به فاصله کمتر از ۵ دقیقه ای از هم قرار گرفته ن اسکورت کنم، قبل از رسیدن به هتله که با پیشنهادِ اون برای یه پیاده روی نه چندان طولانی، تا لب دریا و کمی هم اونوترهاش، روبرو میشم و البته که احتمال هیچ جواب منفی ای از طرف من وجود نداره بسکه عاشق پیاده روی ام و اونم تو این شهر که طعنه به بهشت میزنه بسکه نقاشیه و کنار دریا و ...

تو همون بارِ پیاده رویه که با خواهر میشینیم به باز کردن مسئله ی تمدید ویزای من و مشکلی که یک در هزار ممکنه تو این مسیر باهاش روبرو بشم و بعدم طبیعتا دنبال راه حل مناسبی گشتن برای مقابله با اون مشکل...

از جمله راه حل های پیشنهادی اینه که مساله رو با سیمونه که در حال خوندن وکالته مطرح کنم و در مورد قوانین مربوط به این مساله سوال کنم ازش...
به هر حال هر چی که باشه خودش داره وکیل میشه و همسرش یه قاضی عالیرتبه ست و همینه که دسترسیش به قوانین و مقررات خیلی بیشتر و راحت تر از منه‌‌‌...

دفعه ی بعدی ای که سیمونه رو میبینم با گفتن میتونم ۱۰ دقیقه از وقتتو بگیرم، سرجمع چیزی حدود یک ساعت حرف میزنیم!!! و اون بنا بر اصلِ آلمانی بودنش و دقیقا مطابق منشِ جدی و سختگیر بودن آلمانیها، مساله رو بسیار حاد تصور میکنه و کلی فکر و ذهنش درگیر میشه و آخرشم با گفتن اینکه من از دوستام و از یُورگن(همسرش) میپرسم و دفعه ی بعد که همدیگه رو ببینیم، خبرشو بهت میدم...

حقیقت اینه که در واقع رویِ سوالِ من بیشتر با یورگن بود اصلا و اما به این دلیل بسیار بی منطقی ولی همچنان قابل قبول که من در مقابلِ مردهای آلمانی اصلا حسِ خوب و راحتی ندارم و نمیتونم ارتباطِ خوبی باهاشون برقرار کنم یا راحت باشم باهاشون در حدی که خواسته های منطقیم رو مطرح کنم، سیمونه رو هدف گیری میکنم برای طرحِ این سوال و درخواست کمک تا با واسطه ی اون، از یورگن پرسیده باشم در واقع...

دو سه روی بیشتر نگذشته که یه روز که با سرعت برق و باد دارم میدوم سمت دفتر اینترنشنال تا گواهی ثبت نام این ترمم رو به تاییدشون برسونم، یهو با hallo یی پر از حسِ خوب آشنایی با کمی آغشتگی به تعجب و سورپرایز، مواجه میشم و پا که سست میکنم به کشفِ دلیلِ اون صدا و این حس، زنی رو در مقابل خودم میبینم پیچیده شده در پالتویی سیاه به همراه شالی همرنگ و کلاهی باز هم از همون رنگ... کلاه اونقدر پایین کشیده شده که چشمها به زحمت دیده میشن و کمی طول میکشه تا دربیابم که این زنِ چنین مشکی پوش، همون سیمونه ست که حالا خوشحال از یافتن و دیدن من در زمانی زودتر از قرار همیشگی مون، عجله داره که بهم بگه که از دوستانش و همسرش سوال کرده و حالا هم به یکسری اطلاعات دیگه از طرف من نیازمنده و مقادیر معتنابهی اطلاعات جدید داره برام...

دویدن منو دیده و همینه که میدونه که دیرم شده و همین تره که میگه: برو به کارت برس، اگه اشکالی نداره برات ایمیل میزنم...
این میزان از مبادی آداب بودن و احترام، چیزی فراتر از گنجایش ذهن منه که من همون به مکس عادت دارم حتی به هیچ هم حسابت نمیکنه...
در حالیکه این افکار از ذهنم و خنده ای ناگزیر از لبم عبور میکنه، مهمونش میکنم به یه: حتما، لطف میکنین ولی میتونیم هم بزاریمش برای دفعه ی بعدی که همدیگه رو دیدیم و اون، سری تکون میده به این نشونه که این گزینه ی حضوردار بیشتر به مذاقش خوش اومده...

بالاخره میرسه اون روزی که قرار بود و اولِ دیدنمونه که یادم میندازه که باید حرف بزنیم و آخرای دیدنمون هم هست که میگه ۵ دقیقه وقت داری حرف بزنیم؟ از روز روشنتره که میگم: دارم، بزنیم...

سوالاش بیشتر حول محورِ نوع ویزای منه و حقوقی که این ویزا تو خودش محصور داره و برای همین جواب دادن بهشون وقت و انرژی زیادی نمیگیره و اما

نوبت که میرسه به راه حل های پیشنهادیِ اون، من میمونم و دنیایی از بهت و حیرانی که این موجودات، اساسا کِی، کجا و چطور یاد گرفته ن این اندازه مهربون بودن و این حجم از اعتماد رو...

اینطوری شروع میکنه:
من با یورگن و چند تا از دوستام که وکالت میخونن یا وکیل هستن صحبت کردم،و نهایتا کسی رو پیدا کردم که وکیل امور ویزاست و ازش در مورد مساله ی تو پرسیدم و بعد سرجمع کردم تمام اطلاعاتی رو که کسب کرده م اینا مراحلیه که بنظرم باید طی بشن:

اول اینکه تو روز تحویل مدارک به اداره ی مهاجرت، من باهات بیام و اونی که با اون زنِ کمی نژاد پرست( براش گفته بودم که اون زن مسنِ ترِ تو اتاق ویزای اداره مهاجرت امندینگن، به شدت نژاد پرسته و از کسانی که نمیتونن آلمانی حرف بزنن، یه جورایی متنفر...)
مِن و منم از تردیده که آخه، تو خودت خیلی سرت شلوغه و من نمیخوام دیگه باری باشم روی بارهای رو دوشت و اونم امندینگن که مسیرش دوره و قطارهاش متعدد نیستن و مسلما زمان زیادی میگیره رفت و برگشتش و.. اما سیمونه قبل از تموم شدن حرفهامه که متوقفم میکنه با اظهار قاطعانه ای؛ نه، باهات میام، من اگه باهاشون حرف بزنم، اونم به آلمانی، قضیه کلا متفاوت میشه و اگه لازم شد، بین حرفهام میگم که یورگن کجا کار میکنه و این برامون احترام میخره قطعا...

قسمت دوم راه حل ها اینه که اگه ببینم نیازه (اگه تو جوابهای زنِ مسن در مورد پروسه و روند چک امنیتی چیزی یا نکته ای دیدم یا حس کردم) ترتیب دیدارت با یه وکیل رو میدم...
دهن باز شده م برای گفتنِ اینکه " نه، هزینه هاش زیاده" همونجوری و ایندفعه از تعجبه که باز میمونه که سیمونه از قبل دقیقا این لحظه رو پیش بینی کرده...
: در مورد هزینه هاش نگران نباش، یه راهی پیدا میکنیم، یه چیزایی تو ذهنم هست...

ولی باز اینا چیزی نیست در مورد گزینه سومِ سیمونه که قدرت تکلم رو برای لختی و لحظه ای ازم سلب میکنه...

- در نهایت اگه هیچ کدوم از قبلی ها مفیدِ فایده واقع نشد، طبق قوانین آلمان، اگه یه فرد آلمانیِ دارای کاری عالیرتبه و حقوقی بالا (کسی که به قول خودمون سرش به تنش بیارزه) ضمانت فردی دیگه رو بکنه و تعهد کنه به پرداخت و تکفل تمام هزینه هاش در طول مدتی مشخص، اداره مهاجرت موظفه که بهش ویزا بده و من با یورگن صحبت کرده م و اون حاضره که اینکار رو برات انجام بده!!!

کمی طول میکشه تا چیزی رو که شنیده م رو هضم کنم و اطمینان حاصل کنم که درست شنیده م و منظورش واقعا این بوده که یورگن حاضره اینکارو برای منی انجام بده که سرجمع در طول این سه ماه آشناییم باهاشون، شاید نیم ساعت هم منو ندیده و بیشتر از دو سه تا جمله ی بلند و چندتایی هم کوتاه، با هم حرف نزدیم...

شاید خطاب به علامت سوال بزرگ و واضحی که تمام صورتم و چشمهام به اون تبدیل شده ست که سیمونه میگه: ما بیشتر از اونکه تو فکر کنی میشناسیمت و بهت اعتماد داریم و فکر میکنیم که تو لیاقت موندن تو این جامعه رو و بین مارو داری، میخوایم تمام تلاشمون رو برای نگه داشتنت بکنیم...

اولین و اخرین سوالِ اون لحظه که نه که خوب ذهنم کاملا خالی بود و اما لحظاتی بعدترش فقط اینه که: کاش یکی بیاد با رسم شکل برام توضیح بده فرایندِ اعتماد کردن اینهارو، به خودشون، به دیگران، به جامعه و دولتشون و در نهایت به زندگی...

لحظه هایی میگذره تا تمرکزم رو با سیم بکسل برگردونم به اونجا، همونجایی که من و سیمونه دو طرف میزی نشستیم و اون چند لحظه قبل پیشنهادی داده و من باز به عادتِ معمولِ دیدنِ مهربونی هایی از این دست عمیق و بی انتظار، بغض کرده م و چشمام پر اشک شده و به این فکر کرده ام که شاید زندگی راحت تر میبود اگه آدمایی مثل سیمونه و پریسکا و اوته و کلوس و لوسیا و سباستین و هلموت و میکاییل و داگما و سومیت و ساچین و نیکل و صابخونه م و اون زنه توی شهرداری و زن صاحبِ خونه روبرویی و پیرزنِ بسیار سرحالِ همسایه راستی و مردِ هیکلیِ راننده کامیونِ همسایه چپی و اون تنها رفتگرِ خیابونای اون شهرِ کوچیکِ تو فرانسه و ...نبودن و دنیا پر بود از جونورایی مثل مکس و اون عجوزه ی چندشِ تو اداره ی مهاجرت...اینجوری دیگه آدم، یهو ته دلش غنج نمیرفت از اینهمه مهربونی و چیزی قلبشو با تمام وسعت در نمینوردید و دلش پر از بغض و چشماش پر از اشک نمیشد و نمیموند که آخه چی بگه در جوابِ این آدما...
اصلا حُسنِ آدمایی مثل مکس اینه که باعث میشن تکلیفت با خودت و دنیای اطرافت همواره روشن باشه، همراه با حس تهوعی دائمی...

به حرف که میام، اولین و همزمان، تقریبا اخرین حرفم اینه: من نمیدونم چجوری ازتون تشکر کنم بابت این پیشنهاد ولی نه...
دلم نمیخواد کسی بخاطر مسائل زندگی من دچار کوچکترین نگرانی ای بشه...
شما منو نمیشناسین و این ساپورت، ممکنه به قیمت نگرانی هر لحظه تون تموم بشه که آیا من کار خطایی ازم سر میزنه یا از این حمایت قصد سوئ استفاده دارم یا نه...
پس این گزینه رو کلا حذف میکنیم...
سیمونه با ناصبوری منتظر تموم شدن حرفم نمیمونه و با گفتن لطفااااا، ما تورو میشناسیم و هیچ ترس و نگرانی ای در این مورد نداریم و قویا معتقدیم که تو شایستگی این حمایت رو داری، منو به سکوت میکشونه...

نمیدونم چطوری گزینه ی "هنوز نه"ِ تو ذهنم رو به خوردش بدم که نامودبانه هم نباشه و چاره رو اما در تموم کردن فعلیِ این بحث میبینم با تشکری مجدد و بیان اینکه پس من فعلا برنامه زمانی اداره مهاجرت رو دربیارم و بهت اطلاع بدم تا بعد ببینیم چی میشه...

گاهِ رفتن که میرسه، سیمونه که انگار چیز خیلی مهمی یادش رفته باشه و حالا یهو یادش اومده باشه، میگه راستی، علاوه بر ما، مامانمم خیلی دوست داره و خاطرت براش عزیزه که هر وقت یه چیزی برای من میاره، کنارش برای تو هم میذاره و منو در هزارتوی تعجبم از این حرف رها میکنه تا شیشه به دست برگرده...
همین شیشه ای که میبینین...
همین شیشه ی پر از عسلی طبیعی که از کندوهای مزرعه یِ خارج از شهرِ مامانش اومده و حاوی محصولِ زنبورهای خوش شانسِ جنگل های سیاهه...
میگیره سمت من و میگه مامانم دوتا شیشه اورد، یکی رو برای من و یکی رو هم اکیدا برای تو گذاشت و گفت بهت بگم که خیلی دوست داره باهات حرف بزنه ( باز همون گرفتاریِ رایج که اون انگلیسی نمیدونه و من آلمانی!!!) و مطمینه که این اتفاق بزودی می افته و شما دوتا میتونین به آلمانی باهم حرف بزنین...

برای اونجا و اون روز واقعا بس بود و من گنجایش بیشتری نداشتم... همینم هست که مومن شده م به اینکه ظرفیت آدمها برای خوبی دیدن هم حتی محدوده و بینهایت نیست و مثلا بعد یه مدت سر کردن با آدمهایی مثل سیمونه، حتما لازمه که فوری یه سر هم به مکس بزنی تا تنفر و تهوع، سُکرِ اون همه خوبی رو بپرونه از سرت و تو به تعادل برگردی...

شاید زیادی بی رمق لب میزنم که مرسی که میگه چیه دوست نداری عسل؟
آو کورسسسسسس م رو کمی کوتاهتر از حس سپاسی که تو اون لحظه دارم میکِشم و بی اونکه نفس تازه کنم، پشت سرهم حرف میزنم و از تصمیمم میگم برای باز نکردن و مصرف نکردن این عسل صددرصد طبیعی و خواستم برای بردنش برای مامان بابام، هرزمان که برم ایران، حتی اگه سالها بعد باشه...

فقط اونقدری وسط جملاتی که مثل رگبار ردیف میکنم، فاصله میندازم که بصورت کاملا ناگهانی سوال کنم که راستی این عسل طولانی مدت بمونه خراب نمیشه که؟ آخه من حالا حالاها قصدی برای رفتن به ایران ندارم اگه خدا بخواد و مشکل خاصی پیش نیاد...

شنیدنِ " نه اصلا، تا پنجاه سال آینده دووم میاره این عسل و هیچیش نمیشه" دلم رو آروم میکنه و سیمونه اضافه میکنه که فقط ممکنه کمی حالت سفت بخودش بگیره با گذر سالها که اونم با کمی گرم کردن یا اضافه کردن آب ولرم کاملا قابل حله...

آخرِ راهکارهاش برای حل مساله سفتی موضعی عسله که جمله هاشو وصل میکنه به این مفهوم که نمیخوام اینو برای هیچ کسی ببری، میخوام که بخوریش و ازش لذت ببری، من یه شیشه دیگه از مامانم میگیرم برای اینکه برای پدر مادرت ببری...
در واقع تو داری زیاده از حد از خودت کار میکشی و همیشه هم خودت رو در ترجیح آخر میزاری و این کاملا نگران کننده ست، نیاز داری به اینکه یه مدت فقط به خودت برسی و فقط به خودت فکر کنی، نه به هیچ کس و هیچ چیز دیگه...این اون چیزیه که من ازت میخوام؛ یه مدت فکر کن هیچی جز خودت وجود نداره، و واقعا هیچی...
دفعه دیگه که ببینمت یه شیشه برای پدر مادرت میدم و این خواهش و خواسته ی خودمه که نه اوردن توش واقعا دلگیرم میکنه...

حرفی نمیمونه برای زدن منطقا؛
که منم و یک عالمه حسی که همونجا میمونه روی دستِ دلم مونده...

داستان اپلای کردن من...


ماجرا اما از اونجایی شروع میشه که من باز به سرم میزنه...
همیشه همینطوره، یعنی انگارلحظه ای که همه چیز روبراه میشه تو زندگیِ من، همون لحظه ایه که یه موجودی تو ذهن من شکل میگیره بنام "تغییر بده این شرایط رو و چالش جدید ایجاد کن"!!!

دقیقا و تحقیقا پیرو همین بیماریِ مرموز و درمان ناپذیره که من به ساچین میگم: ساچین من میخوام اپلای کنم برای یه پوزیشن دیگه و از اینجا برم، کمکم میکنی؟

و البته که ساچین انگاری هست که تو همه چیز و هر چیز به من کمک کنه و بنابراین پُر واضحه که جوابش چیزی نیست جز حتما...

و این حتما ساچین به وقف یک عالمه از ساعتها و لحظه هاش منجر میشه برای آموزش تمام چیزایی که فکر میکنه درجشون توی رزومه ی من، شانسِ منو برای پیدا کردن یه پوزیشن دیگه بیشتر و بیشتر میکنن...
ماهها در کنار ساچین به انجام و تکرارِ مکررِ تمام تکنیکهایی میپردازم که قراره ادعا کنم که میدونمشون تا سرانجام درست یکی دو هفته قبل از شروعِ مرخصیِ یک ماه و نیمه ی ساچین و رفتنش به هنده که منو مفتخر میکنه به عنوان فخیمه یِ "تو دیگه از نظر من آماده ای برای اپلای کردن" !!!

سی وی و موتیوشن لتر و کاور لتر و همه چیز البته که با نظارت مستقیم تر از مستقیمِ خود ساچین، نه خیلی آسون ولی بالاخره، تهیه میشن و بعد کلی اینور اونور کردن و تغییر دادن و درست کردنِ فرمت ها و کمک گرفتن از همسر خواهر تو قسمتهای مرتبط با کامپیوترش و غیره ذلک، یه جایی در درست روزِ قبل رفتنِ ساچینه که اون اعلام میکنه کمالِ رضایتش رو از مدارکِ موجود و بهم رخصتِ شروع اپلای هارو میده و به عنوان افتتاحیه، خودش اولین اپلای رو برای یه پوزیشنی در برلین برام انجام میده که البته که اون کاملا دور از تصور و تحقق نیافتنیه چرا که در قسمت نیازهای اون موقعیت، تسلط به زبان آلمانی رسما ذکر شده و این یعنی که من هیچ شانسی برای داشتنش ندارم و اما ساچین منطقش اینه که این صرفا آزمایشیه و من میخوام بهت طریقه ی صحیح و سریعِ اپلای رو با این سمپل، یادت بدم...

ساچین با سفارشهای فراوان در جهت اینکه باید روزی حداقل ۱۰ تا اپلیکیشن بفرستی و جوابهارو هم چه منفی چه مثبت برای من بفرستی تا بررسی کنم و در صورت لزوم، دستورالعملهای جدید و آپدیت بهت بدم، عزم جمع کردن لوازم و وسایلشو میکنه تا من فرصتی پیدا کنم که در همون حین بپرسم، تو اینترنت داری اونوقت که اگه سوالی یا مشکلی بود زود جوابمو بدی ؟
خنده ی قهقهه وارِ ساچین که سکوت اون وقت شبِ دپارتمان رو در هم میشکنه لختی جلوتر از تعجبِ بی حد و حساب منه و اعلامش به این شکل که:
سوال خنده داری بود؟
مدتی طول میکشه تا از خنده فارغ بشه به قصد گفتن اینکه: اونجا هنده ها، ایران که نیست که!!! آره اینترنت داریم تو خونه، فقط باید بزاری من برسم خونه، یعنی در واقع لازمه که ۲۴ ساعتی رو که من قراره تو هواپیما و بعدم برلین و باز تو هواپیما باشم رو اگه دندون رو جیگر بزاری و پیام ندی بهم و هرکار داشتی رو بزاری بعد این ۲۴ ساعت و البته چند ساعتم اضافه تر بهم بدی برای خوابیدن و استراحت کردن، ممنون میشم و اما در عوض قول میدم، به محض بیدار شدن، کاملا در خدمت باشم...

-اوههههه، اینجوری که تو داری حساب کتاب میکنی که ظاهرا یه دوروزی قرار نیست ازت خبری باشه، حالا اگه یکی همین امروز یا فردا بهم جواب داد تکلیف چیه؟
- نه خوشم اومد از این میزان از امید و اعتماد به نفست که فکر میکنی با اولین اپلای ها قراره حتما حداقل مصاحبه ای بگیری!!!
و ایندفعه صدای خنده ی توامان مونه که بازهم خش میندازه سکوت شبِ دپارتمان رو....

به هر ترتیبی که هست، ساچین میره و من از همون فرداش شروع میکنم به انجامِ حالا نه چندان سریعِ اپلای ها و در حینشم انجام کارهای پروژه م...

ساچین میره و منو میزاره با یک مشت داکیومنت و یه عالمه دانشگاه و ازمایشگاه که شاید تنها دست تقدیر میدونه که کدومشون قراره منو بعد مدتها به جوابی مثبت مهمون کنن...
از همون فرداش شروع میکنم و مثل بارون های تند بهاری که به یکباره شروع میشن و بسیار یکباره تر تموم، یک عالمه ایمیل میفرستم و به اندک زمانی هم خسته و ناامید باز رها میکنم همه چیز رو...

اما در حد فاصل این امید و ناامیدی، یکی از اپلای هام هم دامنِ یکی از دانشگاههای انگلیس رو میگیره، یه دانشگاه با رنکینگ بسیار بالا تو لندن و یه آزمایشگاه با تعداد زیادی دانشجوی دکترا و پست داک و مقالات هر ساله و ...

چندان هم بی علت نبود انتخاب اون دانشگاه و اون آزمایشگاه و اون استاد:
یه پوزیشن ادورتایز شده داشتن، و دست بر قضا، این آگهی رو توی اتحادیه ی اروپایی مدل ارگانیسمی دیده بودم که باهاش کار میکنیم، توی همون همایشی که یکماه پیش برگزار شده بود و استفان خواسته بود که هممون شرکت کنیم، همون همایشی که استفان توی پرزنتش، اسم منو دزیره و کنستانتین رو بولد نکرده بود، چنان که اسامیِ دیگه رو کرده بود و

من به همین دلیلِ شاید خیلی ساده، کلی خودخوری کرده بودم و ...همونجا و در همون حال که بزرگان و متخصصان عرصه ی بیماریهای چشمی، آخرین و جدیدترین دستاوردهاشون رو با اب و تابِ فراوان، ارائه میدادن، من در حالیکه آب میوه و کیکم رو میخوردم، در حالِ سرچ برای یافتنِ یه پوزیشن بودم و صرفا تصادفی!!! موقعی که یکی از پرزنتهارو گوش کرده بودم یا بهتره بگیم، سعی کرده بودم گوش کنم، اسمِ اختصاری اون اتحادیه رو در گوشه ی اسلاید پاورپوینت دیده بودم و دنبالش گشته بودم و

پیداش که کرده بودم، البته و صد البته که یکراست رفته بودم سراغ vacancies(همون موقعیتهای موجوده) و همونجا دیده بودم آگهی یه پوزیشنِ موجود توی اون آزمایشگاه رو و بدجوری وسوسه شده بودم...
چند روز بعدشم خونه ی داگما بودم و میکائیل که رفته بود تو اتاقش، من و داگما شروع کرده بودیم به از هر در و همه دری گفتن و حرفامون که گل انداخته بود، من به وجود همچین پوزیشنی اشاره کرده بودم و اینکه خیلی دلم میخواد براش اپلای کنم و ...
داگما اوایلش فقط گفته بود بنظرم بهتره اپلای کنی و یه سری دلایل منطقی و آلمانی مآبانه(به روش و شیوه ی رک و صریحِ خود المانی ها) هم چسبونده بود پشت بندِ نظرش و اما

بعد گذشتن دقایقی، رفته رفته روی این مساله پافشاری کرده بود و یه جایی هم دیگه رسما اصرار روی اصرار که قول بده برای این موقعیت انگلیس اپلای میکنی و من توی تنگنای رودروایسی قول داده بودم و اون اما اضافه کرده بود که مامانت اگه اینجا بود حتما همینو ازت میخواست و حالا من بجای اون دارم به این کار وادارت میکنم، تو اینجا هیچ وقتی برای زندگی اجتماعی و تفریح نداری بسکه کارت سنگینه و این نمیتونه اون چیزی باشه که باید وجود داشته باشه...

علی الظاهر قبول کرده بودم اما توامان، تو دلم گفته بودم نمیدونم اینکارو میکنم یا نه...

ساچین که رفته بود و من که از بدوِ رفتنش، شروع کرده بودم به اپلای کردن، مدام این گزینه و این پوزیشن، یه جایی تهِ تمام افکارم جاخوش کرده بود و رفتنی هم نبود...

تا بالاخره شبِ روزِ آخرِ مهلتِ ثبت نام اون موقعیت، من بالاخره دلم طاقت نیوورده بود و رفته بودم سراغش، اونم یکی دو ساعت مونده به ساعت ۱۲ که منطقا فرصت اپلای کردن براش تموم میشد...

مدارکم رو که باز بینی کرده بودم یه سری ناراستی های وردی توشون دیده بودم و همین منو واداشته بود علیرغم کوتاهی زمان و ریسکِ از دست رفتن، ولی با همسرِ خواهر تماس بگیرم و بخوام که زحمت راست و ریس کردن اون فایل رو بهش بدم و اونم مثل همیشه با رویِ باز قبولِ این زحمت کنه...

حالا شده بود چیزی حدود نیم ساعت به ۱۲ و هنوز اما من منتظر مدارک تصحیح شده م بودم تا به دستم برسن و تو این فاصله تنها کار مفید و مثمرثمری که انجام داده بودم این بود که فرم عریض و طویلی که باید بصورت آنلاین پر میشد رو تقریبا پر کرده بودم، هرچند همون هم هنوز کلی عیب و ایراد داشت و یه چیزاییش کم بود و ...
طبق معمولِ همواره و همیشه هم بیشتر این کم و کاستی ها مربوط میشد به بخش رفرنس ها و مشخصاتشون و منی که همیشه از همینجای کار میترسیدم که حالا کی رو معرفی کنم که هم ایمیل احتمالیشون رو جواب بده و هم جوابِ خوب بده و هم زود و بموقع جواب بده و ...

ولی دیگه امشب و تو این زمان کم و کوتاه، جای تنها چیزی که نبود، فکر کردن به همین مسائل و مشکلاتِ همواره بود...حالا باید بقول خواهر مثل تراکتور میکوبیدم و میتاختم و جلو میرفتم...
پیروِ مکتب همین اعتقادِ جدیدالوجود هم بود که هر چی دستم رسیده بود نوشته بودم تو اون فرم و به مترصدِ دریافت فایلهای مدارک از سمتِ شوهر خواهر، یورش برده بودم برای ضمیمه کردنشون...
با اینکه از من بعید بود ولی چنان فرز و سریع همه ی کارهارو راست و ریس کرده بودم که دقیقا و تحقیقا ۳ دقیقه مونده به ساعت۱۲ ، انگشتم دکمه ی send رو لمس میکنه و نفس حبس شده م با پوفففف عمیقی، راهی به بیرون پیدا میکنه...

هرچند میتونم به جرات اذعان کنم که یکی از بدترین اپلای های تمامِ عمرِ اپلای کردنم بود و اما مهم نبود برام که حتی کورسوی امیدی هم نداشتم برای اینکه شاید اتفاقی بیفته از اون دست که "خوب" می نامنش...

به هر حال روزهای زیادی نگذشته بود از اون روز و اون شب که یه شب سومیت دعوتم کرده بود خوابگاه...
از سری دعوتهای سومیت بود و متوالی شبهایی که من هوار میشدم سرش و اون شام درست میکرد و بعد در حالیکه از تمام اتفاقهای افتاده و نیفتاده ی زندگیمون حرف میزدیم و دستپخت انصافا خوشمزه ی سومیت روح و روانمون رو نوازش میداد، اون برای امرِ خطیرِ سیب زمینی سرخ کردن رفته بود پای گاز و من بابتِ اون چند لحظه تنها موندن، نتِ گوشیمو وصل کرده بودم و همینجور بی هدف، همه ی شبکه های اجتماعیمو چک کرده بودم و آخر سرم نوبت به جیمیلم رسیده بود که درست همونجا، متوجه ی ایمیلی جدید و عجیب غریب شده بودم، عجیب البته از اون دست که عنوان و نام فرستنده اینا حال و هوایِ ایمیلهای همواره رو نداشت اصلا...

شاید باورش سخت باشه اگه بگم که کاملا شانسیه تصمیم گیریم برای باز کردن و چک کردنش و همون آن هم بند رفتن راه نفسم از خوندن این جملات:
یک هفته ست که تلاش میکنیم بتونیم با شما ارتباط برقرار کنیم ولی نتونستیم، شما در لیست منتخبان برای مصاحبه هستید، زمان انتخابی برای مصاحبه ی شما جمعه ی همین هفته ست، در صورت در دسترس بودن لطفا در اولین فرصت ممکن، به این ایمیل پاسخ بدین...

و همه ی اینها در حالی بود که اون شب دقیقا دو شب پیش از جمعه ی فوق الذکر بود!!!

جیغ زدنم نه عمدی بود و نه اختیاری، صرفا ری اکشنی بود برخاسته از عمقِ احساسات آنی و متناقض همون و دقیقا همون لحظه ی دیدن و خوندن و درکِ مطالب نوشته شده در اون ایمیل...

سومیت اما که پشتش به منه و روش به سمت و سوی اجاق گاز، با ترسی فزاینده که تو چشماش و صورتش موج میزنه برمیگرده سمت من و هاج و واج منتطر میمونه بلکه من پرده از چراییِ این حرکتِ بی سابقه بردارم...
هنوز گوشی توی دستامه و اون ایمیل نقش بسته بر مانیتورش و همین کارمو راحت میکنه تا بی هیچ حرفی فقط اونو بگیرم سمت چشمای متعجب و نگران سومیت...

صدای خنده و تبریکش که بلند میشه میفهمم که خوندنِ متن رو تموم کرده و میتونم بشینم با خیال راحت به تماشایِ شادیِ اونو و استرس دربرگیرنده ی خودم...

لحظه ها میگذرن بی اونکه من واقعا حرفهای سومیت رو بشنوم چرا که تمام ذهنم حالا درگیرِ یک سوال اساسیه:
حالا چجوری این مصاحبه رو از سر بگذرونم؟

چیزی حدود نیم ساعت طول میکشه از بدرقه ی من توسط سومیت با آرزوهای خوب و جملات و کلمات امیدبخش تا رسیدن به اتاقم و زنگ زدنی دستپاچه به خواهر و هنوز کانکشن وصل شده نشده، جیغ زدنی اینبار آرومتر که دعوت به مصاحبه شدمممم...
و خوب طبیعتا بعدش دیگه هیجان اونه و شادیش و ... بازم اما نگرانی تنها سهم من از کلِ فرایندِ حادثه ست...

نگرانی هام که از ذهنم سُر میخورن روی زبانم، تازه تازه رسالت خواهر شروع میشه در آروم کردنم و توضیح هزار و یک نکته ای که باید قبل و حین و بعد مصاحبه در نظر داشته باشم و بیان احتمالات و امکانات و اما مهمترین بایدِ موجود الان فقط یک چیزه:
Sleep on it!!!
فعلا روش بخواب!!!
یعنی امشب اونقدر ذهنت درگیر و پر هست که کار زیاد و مفیدی از دستت برنمیاد و به قول معروف امشب حالت، از هر طرف که رفتم جز وحشتم نیفزوده...
پس برو بخواب و سعی کن که به هیچی فکر نکنی...فردا و فرداها زمان کافی داری برای همه چیز...

از اون شب و کیفیت و کمیتِ خوابش که بگذریم!!! اولین کاری که صبح کمی زودِ بعدش انجام میشه، پیامیه که برای ساچین میره با همون مضمونِ آشنا:
دعوت به مصاحبه شدمممممم
(پی نوشت اینکه تعداد تکرارهای حرفهای یک کلمه در فرهنگ املایی و انشاییِ من، نشان از هجمه ی حس های من تو اون لحظه داره و اکثرا هم این حس یا شادیه و یا هیجان چرا که اگه ناراحت باشم؛ یا کلا حرف نمیزنم یا حروف لازم رو هم به زور میگم و مینویسم و منطقا کار اصلا به تکرار حروف نمیکشه و نمیرسه)

اغراق نیست اگه بگم ساچین در حد و اندازه ی خواهر، خوشحال میشه از شنیدن این خبر و واکنشش اما چنان که از کسی مثل ساچین انتظار میره، کمی و تنها کمی تبریکه و اظهار اون خوشحالی و بیشتر اما جدیت و بیانِ مسلسل وارِ سوالاتی مرتبط که: خوب حالا کی هست؟ چه روزی؟ ساعت چند؟ چند نفر هستن؟ کدوم دانشگاه؟ فیلدشون چیه؟ عنوان پروژه ای که براش املای کردی چی بود دقیقا؟ و ...

به زور لابلای رگبارِ سوالاتش، فرصتی کوتاه میخرم برای گفتن اینکه الان تمام ایمیل و اطلاعاتی که دارم رو برات میفرستم تا بانک اطلاعاتی کاملی داشته باشی از تمامیِ ماوقع...

تمام اونچه که هست و نیست در کسری از ثانیه برای ساچین ارسال میشن و بعد سکوته و سکوت، از جانب اون و یک عالمه الوووو ساچین کجایی؟ چی شدی؟ از سمتِ من...
کمی طول میکشه تا پیامش بیاد که: خوب، مهلت بده بخونم ببینم چی به چی و کی به کیه، نگران نباش من اماده ت میکنم برای این مصاحبه، تو فقط استرس نداشته باش...
تعهد ساچین برای آماده کردن همه چیزه که منو رهسپار آرامشی موضعی و موقت میکنه...

انگار نیم ساعت بعدی اونقدری کافی هست برای ساچین که تمام و واقعا تمامِ اون ایمیل و ریز به ریز جملات و کلماتش رو شخم زده و آمار پروفایل اون استاد و اون یکی دیگه استاد و موضوعاتشون و مقالاتشون و علائق کاریشونو همه چیشونو، دراورده و تجزیه تحلیل کرده و خلاصه و فشرده شو بصورت ساده شده و قابل فهم، برای من فرستاده و تاکید موکد کرده که اینارو فعلا بخون و حفظشون کن تا مرحله به مرحله باهم جلو بریم...

قدم بعدی لینک یکی دو تا مقاله هست در بابِ اصلی ترین مفهومی که این آزمایشگاه روش کار میکنه و ساچین روش تاکید و اصرار خاصی داره و فقط چند ساعت زمان میده بهم تا هردو رو حداقل یک بار بخونم و حداقل تر اینکه، یه چیز کلی ازش بدونم و در جواب اعتراضم برای کم بودن این زمان برای این انتظار، به یادم میاره که کل زمانی که من برای اماده شدن دارم فقط دو روز و نیمه و همین دهن منو کلا میبنده بسکه قانعم میکنه...

اون دو روز اینجوری میگذره:
سومیت هر ۴-۵ ساعت یه دفعه پیامی میده با این مضمون:
خوبی؟ کجایی؟ چیکار میکنی؟ پرزنتیشنتو حاضر کردی؟ استرس که نداری که؟ و فارغ از این که جوابم بهش چی بود، جواب اون اما همواره یه چیزی در این حوالی بود: من برات آرزوی موفقیت میکنم، آروم باش و بدون هیچ استرسی انجامش بده...
نفر بعدی ای که موضوع رو میدونست و کار تقلیل استرس منو بر عهده داشت خواهر بود... پیامها همون پیامهای سومیت بود منتها با این تفاوت که به زبان شیرین فارسی بود و دلداری ها هم غلیظ تر و دخترانه تر و طبیعتا چون به زبان مادری بود و از جانب کسی که تمام چاله چوله ها و پستی بلندی های ذهن و روحت رو میشناسه و در نتیجه میدونه که کدوم کلمه و جمله تاثیر بیشتری روت داره یا کدوم ترس، الان و این لحظه، بیشترین وسعتِ ذهنت رو درنوردیده، آرامش بیشتری می آفرید...توضیحاتی کلی هم در بابِ کلیت مصاحبه و خوشایندها و ناخوشایندها و کُنِش ها و غیره همون ساعتهای اول فرستاده شده بودن و با این زیرسازی ها فقط مونده بود بخش علمی و آکادمیک قضیه و جزئیاتِ مربوط و مرتبط با اون که بر عهده ی آخرین نفر بود:
و اون کسی نبود جز ساچین که خودش گفته و باز گفته بود که منو آماده میکنه برای اون روز و اون ساعت...

دیگه ارتباطمون با ساچین تو این مهلت کوتاه باقیمونده، از ساعتی گذشته و لحظه ایه، یعنی جریانی از تبادلاتِ مداومِ اطلاعات و بایدها و نبایدها و ترجیحات و همه چیز...
لینکهایی که میان و میرن و من میخونم و یادداشت برمیدارم و تایپشون میکنم و برای ساچین میفرستم تا بازبینی کنه و اون اصلاحات لازم رو انجام میده و پس میفرسته تا حفظشون کنم و ...

بقول خودش که میگه: از لحظه ای که تو به مصاحبه دعوت شدی، من حتی یه دستشویی راحت و سرِ صبر هم نرفتم بسکه اومدم دیدم مانیتور گوشیم پر شده از پیامها و تماسهای تو!!!

به هر سختی ای که هست اون دو شبم سپری میشه و نوبت میرسه به روز مصاحبه و ساعتهای واپسین و این همون جاییه که ساچین گفته و اصرار هم کرده که دو ساعت قبل از مصاحبه ی اصلی باید بیای یه ماک(تست آمادگی پیش از رخداد اصلی) با من بدی تا اشکالاتت رو بگیرم و ترست بریزه و ...

متن فاینال رو صبح براش فرستاده بودم و خونده بود و باز هم مته به خشخاش گذاشته بود و نکاتی دراورده بود که من تا جاییکه زمانم اجازه میداد تصحیحشون کرده بودم و دیگه منطقا نباید مساله ای میبود
ولی قضیه ی ماک کاملا جدی بود و هیچ جوره نمیشد از زیرش در رفت که ساچین معتقد بود این تست، وجودش و انجامش کاملا حیاتیه...

زمان شمارِ وبسایتی که جلو روم بازه(در جهت دقت بیشتر و جلوگیری از بروز هرگونه اشتباهی)، ساعت رو حدود ۱۲ ظهر نشون میده که ساچین با اسکایپ بهم زنگ میزنه و طبق قرار قبلیمون من از بدوِ اتصال، باید فکر کنم که این شخصیتِ ریشوی با پوست تیره که روبروم نشسته، همون کارولینه(استاد اصلیِ مسئول اون پوزیشن اگهی شده)!!!
ماک با صدای لرزان من که تمام تلاشم برای پنهون کردن لرزشش، چندان هم مثمرثمر نبوده، آغاز میشه:
Good afternoon Dr. Caroline!!!
(بعد از ظهر بخیر دکتر کارولین)

مشکل دیگه ای که بود و اما بطرز معجزه آسایی حل شد مساله ی محل مصاحبه بود:

زمانِ اعلامی از سوی دکتر کارولین و البته که تایید شده از طرف من، ساعت دو و خرده ای به وقت انگلیس بود و حدود سه به وقتِ آلمان و این یعنی درست زمانی که هنوز همه دانشگاهن و هر چی فکر میکردم که به کجا میتونم پناه ببرم که اثری از مکس و پریسکا و استفان و بقیه نباشه، چیزی به ذهنم نمی رسید که نمی رسید...
آزمایشگاه که پر احتمالترین نقطه بود برای حضور اغیار!!! استیودنت آفیس هم که تکلیفش مشخص بود!!! به اتاق سمینار همواره رفت و آمدهایی وجود داشت و حتی اگه میخواستم لپ تاپ رو ببرم و بشینم توی آشپزخونه، باز هم مدام بچه ها و کارمندها و تکنیسین ها میومدن به هوای قهوه ای آب جوشی چیزی و نمیشد که تو اون ولوشو بشینی مصاحبه بدی...

هنوز نتونسته م راه حلی منطقی و مناسب برای این معضلِ پیشِ رو پیدا کنم که بازم این منم و این معجزه ای کوچک هم مسیر میشیم از خوبِ حادثه...

دارم از اتاقِ مدل ارگانیسم ها میام بیرون که بسیار اتفاقی چشمم میخوره به تقویم بزرگ و درندشتی که چسبیده به پشت در اتاق... تو اون تقویم تمام اتفاقات و حوادثِ پیش رو، برای تمام اعضای گروه ذکر شده ن، از تولد

هر کدوممون گرفته تا هالیدی های هر کدوم و کورسهای مختلف و پراگرس ریپورتها و جرنال کلابها و ...
میخوام بگم از شیر مرغ تا جون آدمیزاد تو این تقویم پیدا میشه و برای همینم هست که چشمم که ناخوداگاه میوفته بهش، چیزی میبینم که برق شوق میشونه تو چشمام:
Science day !!!
روز علم !!!

این روز اما به غیر از روز علم بودن، یه ویژگیِ منحصر به فرد دیگه هم داره، همون که دلیلِ شادیِ ناگهانیِ همون لحظه ست:
این روز، یعنی در واقع این روزها(چون این مناسبت برای ۴ روز ادامه داره)، تنها روزهایی هستند در سال که مکس و پریسکا، توی دانشگاه حضور ندارن؛ هر دوشون و کاملا هم زمان...و این تکرار نشدنی ترین اتفاقیه که در کل مدتِ یک سال، منحصرا در این زمان، رخ میده...
دلیلشم اینه که اونا میرن اروپا پارک برای توضیحِ ساده علم(شامل مفاهیمی بنیادی و اولیه و البته ساده، مثلا بیولوژی و آناتومی، برای بچه ها و گاها هم بزرگترها) و البته و صد البته که اینکارو برای رضای خدا انجام نمیدن و این مساله به نوعی کار دانشجویی محسوب شده و بابتش پول میگیرن...
ولی هر چی که هست، اون جمعه ی موعود هم دقیقا افتاده توی یکی از همون روزها و این تنها یک معنی داره:
اون روز هیچکس تو آزمایشگاه نیست، بشرطِ نادیده گرفتنِ بودنِ استفان و امکان بسیار ضعیفِ حضورش توی آزمایشگاه و یا اتاق مدل ارگانیسمها...

از معدود مواردیه که شانس اینچنین آشکارا و بی محابا، با من یار و همراه میشه!!!

با فهمیدن همین نکته ست که از روز قبل، سر صبر و فرصت، لپ تاپ رو میبرم آزمایشگاه و مستقرش میکنم و اسکایپمو آپدیت و بعد هم تست های چندگانه، میکنم و همونجا میزارمش تا فرداش...
تا یادم نرفته باید اضافه کنم که چون هنوز احتمال و امکانِ هر چند ضعیفی وجود داره از اومدن استفان به آزمایشگاه برای غذا دادن به مدل ارگانیسم ها، باید این منفذِ خطر رو هم بنوعی مسدود کنم و در همین راستاست که یه باری که تو راهرو باهاش شاخ به شاخ میشم، بعد از سلام، بهش میگم که من کار غذا دادن به مدل ارگانیسمها رو برای این دوروزی که مکس و پریسکا نیستن رو به عهده میگیرم و اون میتونه راحت به تدریسش برسه و همین جمله هم هست که لبخند رو بروی لبهای همیشه خندونِ استفان مینشونه و اون با خوشرویی خاصی که سبک و سیاقِ اخلاقیشه، تشکر میکنه و میگه که این کمک بزرگی براش خواهد بود...

بازم اما بسنده نمیکنم به همین گفتن شفاهی و پشت بندِ گفتنم بهش، یه ایمیل میفرستم که من تمام این سه روز رو که بچه ها نیستن رو مسئولیت فیدینگ رو بر عهده میگیرم و شما نیازی نیست که به آزمایشگاه سر بزنین و جوابِ استفان که به دقیقه نکشیده، میشینه تو این باکسم...

حالا که خیالم از بابت هر رفت و آمدی به آزمایشگاه راحت شده، وقتشه که دیگه متمرکز بشم روی قسمت علمی کار...

مصاحبه ی ماک با ساچین برگزار میشه و اون صبوری میکنه تا نزدیک به انتهای گفتن های من و اما همونجاست که منو متوقف کرده و نکته هایی که به نظرش میرسه رو متذکر میشه و خوب به مانند همواره، نکته های قابل تاملی هم هستند...

چیزی که برام قابل تر توجه ه اینه که در تمام طول اون لحظه ها، ساچین کاری با حالِ روحی من و حجم نفسگیرِ استرسم نداره. در مجموع باید بگم ساچین برخلاف بسیار مهربون بودنش اصلا آدم احساساتی ای نیست یا اگرم هست، اعتقادی به بروز و نشون دادنش نداره و همینم باعث و بانی اینه که اصلا ازش انتظار نداشته باشم که یه دفعه بعد از سر و سامون دادن به تمام بخشهای علمی قضیه، برگرده خیلی جدی بهم بگه: اما
آخرین و از قضا مهمترین بخش قضیه هنوز مونده...
من بسان همیشه میپرم وسط حرفش و میگم منظورت سوالیه که گفتی باید از دکتر کارولین بپرسم؟
و اون با همون جدیتِ لحظاتی قبل ادامه بده که:
نه، مهمترین بخشِ قضیه، خودتی...
خودت و خوب بودنِ حالِت و اعتماد به نفس داشتنت و بی استرس بودنت و ...
بزار خلاصه کنم؛ خودت باش، این خیلی مهمه، مهمتر از تمامِ چیزای دیگه ای که تا حالا روش کار کرده یم، وقتی میگم خودت باش، یعنی همینی باش که الان هستی، همینی که در برخورد با من هستی، همونجوری حرف بزن که با من حرف میزنی، همونقدر راحت...
فکر کن دکتر کارولین هم ساچینه، پس با ساچین حرف بزن نه دکتر کارولین، میتونی؟ میکنی این کارو؟
مکثِ طولانیم شاید نشون از جواب نه خیلی مثبتم داره که ساچین فکر میکنه باید همچنان به متقاعد کردن من ادامه بده؛
به این که من به اندازه ی کافی خوب هستم...
به اینکه دکتر کارولینم یکیه مثل ساچین...
به اینکه این اولین مصاحبه ست و اصلا مهم نیست اگه موفق نباشم توش...

زمان شمارِ بازِ روی صفحه ی کامپیوتر، زمانی رو نزدیک به تایمِ مورد نظر نشون میده و همین هردومونو متوقف میکنه از بیشتر ادامه دادن و فقط در اخرین لحظه ست که ساچین بهم یه سوال میده، یه سوال بسیار کلی و احتمالا چالش برانگیز که من باید از کارولین و همکارش بپرسم!!!
یعنی ساچین اونقدر صفحات و مقاله های این دوتارو شخم زده و زیر و رو کرده که یه سوال اساسی که جواب احتمالیش، البته در صورت وجودِ جواب!!! نباید چندان هم ساده باشه
، طرح کرده... با بیان این نکته که ساینتیست ها عموما مورد سوال واقع شدن رو از سوال کردن بیشتر میپسندن، سوال رو در اختیارم قرار میده در سمت و سویِ تاثیر گذاریِ بیشتر روی مصاحبه کنندگان...
احساس خوبی ندارم اصلا، همون حسِ تقلبی که در تمام طولِ دورانِ تحصیلم به طرز احمقانه ای ازش بدم اومده و انجامش هم نداده ام جز در مواردیکه جوابی رو میدونسته م و کسی ازم خواسته تا بهش بگم، ولی نه طرفِ مقابلش...

سعی میکنم دویدنم به سمت آشپزخونه برای برداشتنِ لیوانی آب، شک و شبهه ای برای کسی ایجاد نکنه و اما هرجوری حساب کرده بودم، به این احتمال نرسیده بودم که ممکنه هلموت جلومو بگیره تا بهم در مورد بسته پاستیل بایویی بگه که از آپوتکه (داروخانه) منحصرا برای من گرفته به عنوان هدیه!!!

آه از نهادم برمیاد با صدایی که از پشت سرم میشنوم:
باران، دو روزیه دارم دنبالت میگردم که هدیه ای که برات گرفتم رو بهت بدم ولی پیدات نمیکنم!!!

این تنها موردی بود که حتی از اطرافِ خاطرِ ذهنمم عبور نکرده بود و برای همینه که برای زمانی معادلِ لختی، حس میکنم زمام امور از دستم در رفته و دست و پامو گم میکنم و آثاراسترسی مضاعف تر از اونچه که داشته م، در چهره م هویدا میشه...

برمیگردم و لبخندی و تلاشی ضعیف اما همچنان موثر برای طبیعی جلوه دادن همه چیز و پاسخی کوتاه به این مهربونیِ بی موقعِ این مرد مهربون و دستِ آخر هم متقاعد کردنش به اینکه الان و دقیقا همین الان، درگیرِ یک اکسپریمنت مهم هستم و لازم که نه، بلکه ضروریه که برم ولی در اولین فرصت حتما خواهم اومد تا توضیحات مفصل تری بشنوم از این هدیه و دلایلش و ...

خوبیِ هلموت، در واقع باید بگم یکی از خیلِ خوبیهاش اینه که زود و خوب قانع میشه با هر حرفی و حتی از خاطرِ خیالش هم عبور نمیکنه که نباید حرفت رو باور کنه و همینم دقیقا بهم حسِ بدِ دروغ گفتن میده...
اما حالا دیگه هیچ زمانی وجود نداره برای برگشتن از راهِ رفته؛ حالا دیگه فقط باید رفت...
نفس نفس زنان و لیوان آب به دست به ازمایشگاه میرسم و در رو که پشت سرم میبندم، خیالم راحت میشه و منتظر تماس دکتر کارولین میشینم...

صدای زنگ اسکایپ تو این شرایط برام مثل صدای زنگ آلارمِ ساعتِ سرِ صبحه و به همون اندازه توی دلم رو خالی میکنه...
انگشت لرزانم دکمه ی کانتکت رو لمس میکنه و بعد صدای گرم، محکم و با صلابتِ دکتر کارولین که حاملِ لهجه ی انگلیسیِ بریتیش زیباشه...

سلامها و معرفی ها که به کوتاهی انجام میگیرن، با پرسشی از جانبِ کارولین شدیدا سورپرایز میشم:
پرزنتیشنی حاضر کرده ی برامون؟!!!

بمعنای واقعی کلمه "شاک" میشم...
این سوال و ذهنیتِ متعاقبش که نکنه باید پرزنتی در قالب اسلایدها و پاورپوینتی آماده میکرده م و نکرده م، همون ضربه ایه که قدرت فلج کردنِ منِ از قبل مضطرب، رو داره و اما درست در لحظه ای که میخوام کاملا وا بدم به استرسِ هر لحظه فزاینده ای که وجود داره، چیزی به کمکم میاد؛ جمله ای از ساچین:
فکر کن دکتر کارولین، ساچینه؛ باهاش همونطور حرف بزن که با من حرف میزنی...

از خودم میپرسم اگه اونطرف اسکایپت الان ساچین نشسته بود، چی میگفتی بهش در جواب این سوال؟
و این اتفاقیه که لحظاتِ بعدیش می افته:
دکتر کارولین، اگه منظورتون پاورپوینت و اسلاید هست، نه متاسفانه از ایمیلتون اینو دریافت نکردم ولی خودم اماده ی بیانِ جوابِ تمام سوالات و مسائلی هستم که توی ایمیلتون مطرح کرده بودین ...

و این همون معجزه ایه که لحظات بعد و بعدترش اتفاق می افته: اون با خوشرویی میگه که بله، به اسلاید نیازی نیست و پرزنت خودتون کفایت میکنه و من با همون تصور که اون طرف خطِ اسکایپم ساچینی نشسته در انتظارِ یک عالمه حرف، شروع میکنم به خالی کردنِ انبارِ ذهنم از تمام اون انباشتی از کلمات که آماده کرده بودم برای این لحظه...
چیزی حدود ۲۰ دقیقه رو مداوم و لاینقطع حرف میزنم و اونا فقط گوش میدن و اما یه جایی پیش از پایان، این دکتر کارولینه که منو متوقف میکنه تا سوالش رو مطرح کنه...

بعد از شنیدن سوالش، نفسِ محبوسمو خیلی نامحسوس بیرون میدم که این سوال جزو سوالات پیش بینی شده ست و براحتی جوابی حالا نه چندان پرفکت، ولی همچنان کافی براش دارم..‌.
در عین حال که رضایتش رو از روندِ مطالبِ بیان شده از طرف من اعلام میکنه بهم اجازه ی ادامه دادن میده و من تقریبا

تمام اونچه که قرارم با خودم و هم با ساچین بوده رو میگم و بعد اما مجالی میدم بهشون برای پرسیدنِ هر آنچه که دوست دارن و اما تو دلم مینشینم به دعا کردن که کاش دوست داشته هاشون رو قرابتی باشه با دانسته های من...
در برخورد با سوال عجیب و ناگهانی اون استادِ دیگه، میشه گفت خوب و سریع واکنش نشون میدم و جوابم رو سوار بر مرکبِ عدم اطمینان میکنم، با بیان اینکه: نمیدونم منظورتون این هست یا نه ولی...
و اون بعد از پایان گرفتن پاسخِ من، عبارت "دقیقا همین رو میخواستم بشنوم" رو با لبخند رضایتی همراه میکنه که مهر تاییدیه بر سلامت گذر کردن از یک مرحله ی دیگه...

هنوز نفس تازه نکرده از سوال قبلی، این دکتر کارولینه که اعلامِ سوال داشتن میکنه و اما اینبار و تنها همین یکبار، سوال اصلا اون چیزی نیست که در مخیله ی من و یا حتی ساچین هم، گنجیده باشه و این آه از نهادم برمیاره...
سوال سختی نیست و حتی حدسش هم نباید سخت میبود و اما در گیر و دارِ اونهمه دغدغه و حجمِ مطالبی که من باید میخوندم و به خاطر می سپردم، این مهم به کُل از یاد رفته بود...
کمی مکث و تلاشی مذبوحانه برای چنگ زدن به هر ناچیز باقیمونده ای از اطلاعات دبیرستان و لیسانس و فوق لیسانس و ...اما به مانند خیره شدن به صفحه ای سفیده؛
همونقدر بی نتیجه؛
همونقدر ناامید...

چاره ای نیست جز پذیرش که عدمش تنها منجر به اتلاف زمان بیشتره و لاغیر...
و این چیزیه که در ثانیه های بعدی اتفاق می افته
: متاسفانه در این مورد چیزی نمیدونم ولی مطمئنا مساله ی نگران کننده ای نخواهد بود چون در صورت داشتن شانس کار کردن تو گروه شما، میتونم اون رو بسرعت یاد بگیرم...
گفتنش به اینکه "حتما همینطوره"، هم نمیتونه از میزان تاثری که دچارش شده م، کم بکنه و اما چاره ای نیست جز ادامه دادن...
دو سه تا سوالِ بعدی، همگی با جوابهای حالا نه الزاما کامل ولی کاملا کافیِ من همراه میشن و بعد از رسیدن به نقطه ای که بنظر پایانِ این مصاحبه میرسه، من طبق قرارِ قبلی با ساچین، سوالم رو با کسب اجازه از هر دو میپرسم و اون یکی همکار که نه، ولی دکتر کارولین ، جوابی میده که اگه بخوام با خودم حتی یه کم روراست باشم، باید بگم چیزی ازش نمیفهمم و اما این سوال در زمره ی همونهاست که فارغ از جواب، صرفا باید پرسیده بشه...

ظاهر قضیه اینه که همه چیز به خوبی و خوشی به پایان رسیده و اونا رضایتشون رو از این مصاحبه اعلام میکنن و ذهنِ کاملا خسته ی من یه چیزی هم در مورد زمان اعلام نتایج دریافت میکنه اون وسط مسطا: هفته ی آینده...
آخرین جملات حاوی تشکر صمیمانه ی من هستند برای داشتن مقداری از زمانِ اونها و تماسی که بپایان میرسه...

هنوز ردِ خنکِ و مطبوع این خداحافظی از ذهن من پاک نشده، ساچین رو میگیرم تا شرح ماوقع بدم که گفته بود میره بیرون یه سر و اما تا زمانیکه من تموم بشم، اونم برمیگرده خونه تا بهش گزارش بدم...
اسکایپ وصل شده نشده، داد و هوارِ من به آسمون بلند میشه که ساچین کجایی که خیلی خوب بود و من دارم میرم لندن کاری نداری؟ و ...!!!
پنهون نمیکنه شادیش رو و با من همراه میشه تو حسِ خوب اون لحظه هام و اما خیلی دور نیست جدی شدنش و لب زدنش به اینکه خوب خلاصه ای ازش بهم بده به همراهِ فایل صوتی رکورد شده ی مصاحبه!!!

کمی باعث و بانی شرمندگیه که بگم من به دستورِ اکید و سفارشِ جداً موکّدِ ساچین، کل مصاحبه رو از لحظه ی زنگ خوردن اسکایپم تا بعد از آخرین لحظه،ضبط و رکورد کرده م تا ساچین بتونه گوش کنه و نقاط ضعف و نادانسته های من رو بهم گوشزد بکنه تا در مصاحبه های احتمالیِ بعدی، در صورت امکان،از اونها بپرهیزم...

با علمِ به اینکه من از قبل از شروع مصاحبه دچار سردردی لجوجم، با گفتنِ اینکه"خوب تو دیگه برو یه قرصِ مسکن بخور و استراحت کن" منو با افکار بی در و پیکرم تنها میزاره و میره...
حتی این حقیقت که بعدش، تا ساعتهایی متوالی من ناچار به تحمل اون سردردِ لعنتی هستم هم نمیتونه از شادیِ من از نه فقط انجام دادن، که خوب انجام دادنِ اون مصاحبه کم بکنه...

در لیست کوچک و کوتاهِ افرادیکه باید از نتیجه مصاحبه باخبر و در شادی من سهیم بشن، تنها دو اسمِ دیگه باقی مونده: خواهر و سومیت...
از اونجایی که وقتی منتظری و مشتاق، روزها و لحظه ها بکندی عبور میکنن، تا هفته ی بعدی، ماهها طول میکشه انگاری و اما سرانجام میاد و حالا کار من شده هر روز هزار بار چک کردن تمامِ ایمیل باکس هام...
هفته که با هر جون کندنی که هست، به سه شنبه میرسه، طاقتم طاق میشه از شدت انتظار و به خواهر غرولند میکنم که پس چرا نمیاد و بنظرت یه ایمیل بزنم بهشون و خودم بپرسم و ... که خواهر باز به یادم میاره که هنوز تازه سه شنبه ست و هفته سه روز کاریِ دیگه هم بعد از سه شنبه داره!!!
باشه، منتظر میمونمِ اجباری و کلافه ی منو ضمیمه ی این حدس و گمان میکنه که: شاید فردا بیاد، آخه چهارشنبه ست و روز وسط هفته و...

و تمام امیدِ من بندِ همون روز وسط هفته میشه...
چهارشنبه که اومده بود برای کاری باید میرفتم تو شهر و بانک و...
نزدیکیای ساعت دو بعد از ظهره که خسته از یک عالمه پیاده روی و انجام کارهایی کاملا گیج کننده، برمیگردم دانشگاه و یه راست میرم سراغ آشپزخونه تا ظرف غذایی که صبح گذاشتم تو یخچال رو گرم کنم و برای ناهار بخورمش...
مشغولیتهای فکری اون روز انگاری زورشون چربیده باشه به انتظار برای جواب و همینه که عجالتا از یادِ دلم برده ن چک کردن و باز چک کردنهای ایمیلهام رو...

غذام که تو مایکروویو مشغول جلز و ولز کردنه، کمی زمان پیدا میکنم برای چک کردن تقویمم تا ببینم و مطمئن بشم که چیزی یا کاری از قلمِ این هفته م نیفتاده باشه که چشمم میخوره به وارنینگی که خودم برای خودم گذاشته م و اون چیزی نیست جز این جمله ی کوتاه که در لیست کارهایِ بایدِ هر روز این هفته تکرار شده: چک کردنِ هرروزه ی ایمیل برای دریافت نتیجه ی دانشگاه...لندن!!!

دیدین گاهی وقتا یهو انگار تمام رختای دنیارو تو دلتون میشورن؛
همون وقتایی که انگاری یه ساختمونِ چند طبقه تو دلتون فرومیریزه؛
معمولا این وقتا، تمام چیزی که حس میکنین حقیقت محضه و من عجیب حس کردم که نتیجه م اومده و اومده بود!!!

به دستپاچه ترین شکلِ ممکن ایمیلمو باز میکنم و اولین و تنهاترین چیزی که میبینم ایمیل دکتر کارولینه...
بازش میکنم و شروع به خوندن میکنم:
Dear ,
thank you for your interest and for your time last Friday. We were very impressed with you.

However, I have offered the studentship to another candidate who had more relevant hands on experience.

This was a very difficult decision as you were an excellent candidate. I sincerely hope you manage to find a suitable position in Germany. If not, I will have another studentship available in approx. a years time.

I am sorry for the disappointment and wish you every success in the future.

best wishes,
Caroline

اینکه کِی میان و از کجا، اون همه اشک، چیزیه که هنوزم نمیدونم و فقط وقتی به خودم میام که وسط آشپزخونه ی دپارتمان ولو شده م روی یه صندلی و دارم به عمیق ترین شکلِ محتمل و ممکن هق میزنم، تمام زندگی و تمام گذشته و تمام چیزهای دوست نداشتنیِ اونارو هق میزنم و حتی به این، فکر هم نمیکنم که ممکنه کسی بیاد تو آشپزخونه و منو در این حالتِ نابِ جنون ببینه... نه دیگه،حالا شاید کمی بی رحم باشه ولی دلش از سنگ که نیست که چنین کاری بکنه و این رو بر من روا بداره؛ خدارو میگم...

برای ثانیه هایی اشک کم میارم لابد که فرصت میکنم تا یک پیامِ یکسان رو به سه نفرِ متفاوت بفرستم: خواهر، ساچین و سومیت...
پیام کوتاهه و صریح؛ به قهرترین شکلِ ممکن... که اینجا و این لحظه من با تمام دنیا قهرم انگار: قبول نشدم...

هنوز در گیر و دار ارسال پیامم به سومیت که صدای زنگِ اسکایپم، بهم دلداری ای، در راه رو مژده میده و نقش بستن تصویر ساچین بر صفحه ی اسکایپم این ظن رو به یقین تبدیل میکنه...

جواب تماس دادن اما حالِ خوش هم اگر که نه، اقلکن حال خنثی یی میخواد که این لحظه ی من تُهی ه ازش و برای همین ، رد تماس میدم و اما برای جلوگیری از امکان برداشتِ هرگونه بی احترامی ای بهش، پشت بندش یه پیام میدم با مضمون معذرتخواهی و توضیح اینکه حالم خوب نیست، اصلا خوب نیست...

خواهر که آنلاین میشه و پیام چند کلمه ای رو میخونه اما میدونه و شک نداره که حال من اونقدری خراب اندر خرابه که جایی برای تماس و حرف زدن نیست و بسنده میکنه به نوشتن و دلداری دادن و امید بخشیدن و باز هم نوشتن و ...

عادت هم کرده دیگه، یعنی به حکم سالهای طولانیِ خواهر بودن، میدونه که تو این لحظه ها زنگ زدن و حرف زدن نه ممکنه و نه مفید...
پس بسنده میکنه به نوشتن و باز نوشتن و هزار و یک دلیلِ البته قابل قبول، آوردن که موقعیتت همینجا هم خوبه و فرصت و نیازِ یادگیریِ بسیار داری و برای اپلای همیشه وقت هست و بعدها با دستِ پرتر اپلای میکنی و

همه ی اینا بسی و بسیاری درست هستن و اما اونجا و اون لحظه من دلم پر میکشید برای یک جواب مثبت فقط، حتی اگه هیچوقت هم نمیرفتم...

همون وسطای پیامهایِ با مضمونِ "همینجا هم خوبه ی" خواهره که ساچین باز زنگ میزنه و اینبار علیرغم خواستم و توانم، اما جواب میدم...

تماس که برقرار میشه، سلامی میشنوم و صدای منو داری ای که باز بغضم میترکه و آره صداتو میشنومم لابلای هق هقم گم میشه...
کمی سکوت برقرار میشه و بعد این جملات:
باز خوش بحالت که تو صدای منو میشنوی، من که جز فین فین چیز دیگه ای نمیشنوم!!!
یعنی وسط اون همه گریه، خندیدن، حکایت همون بارونه و آفتاب و زاده شدن رنگین کمانی پر از رنگ...

آرومتر که میشم ساچین با این جملات شروع میکنه: اصلا خوندی جوابشو درست و حسابی که ببینی چه نکته های مثبتی داره جوابش؟

اولین بار در طول تمام اون لحظاتِ خیلی لعنتیه که از تعجب، از گریه باز میمونم: مثبت؟؟؟
- آره،این جواب به همون اندازه که منفیه، مثبت هم هست...خوندیش اصلا؟ منظورم یه خوندن با دقته، نه سرسری...

- اصلا بزار خودمش بخونمش، بند به بند و خط به خط...
و درست همین کارو میکنه: جمله به جمله میخونه و تفسیرهای مثبتش میکنه...
- دیدی که گفته که بسیار ایمپرسد(تحت تاثیر قرار گرفته) شده؟
- دیدی که گفته تصمیم سختی بوده انتخاب نکردنت از اونجایی که تو هم عالی بوده ی...
- دیدی که گفته اگر تا اون موقع هنوز جایی رو پیدا نکرده ی، اون قراره یه پوزیشن دیگه در طول یکسال آینده داشته باشه؟
و تو تمام این پلاسهارو ول کردی و چارچنگولی آویزونِ همون قسمت منفیش شدی؟

اون لحظه که اروم میشم و از هق هق می افتم، نه بخاطر حرفای ساچینه و واقعا قانع شدنم به اینکه جواب مثبتی دریافت کرده م و اما اشک کم میارم، یعنی اگه آب هفت چشمه هم بود، دیگه می خشکید بعد اینهمه جاری شدن، اینکه اشک بود و غدد اشکی کوچکی که تا همینجاش هم قدرت ذخیره سازیشون تحسین برانگیز بود!!!

حالا یه مدتیه که ساچین میدون پیدا کرده تا فارغ از فین فین کردنهای گاه و بیگاه من، برام برشمره که چرا معتقده، جواب ندادن به اون یه سوال باعث این رد شدن نیست و در موقعیت هایی اینچنینی، همواره اساتید از قبل یک یا چند نفرِ احتمالی رو دارن و کل آگهی کردن موقعیت و مصاحبه و غیره معمولا فرمالیته هست مگر در مواردی که تو مصاحبه کنندگان مورد خیلی خاصی مشاهده بشه که قدرت ابطالِ موقعیتِ از پیش تعیین شده رو داشته باشه و مثالش رو هم همین میدونه که کارولین منو تو آب نمک نگه داشته برای موقعیت بعدی ای که احتمالا ظرف یکسال آینده خواهد داشت و این به این معنیه که در صورت وجودِ همچین موقعیتی، شانس من از دیگرانی که تو اون برنامه شرکت میکنن بیشتر خواهد بود...
میخوام بگم ساچین قویا معتقده که من جواب اون یه دونه سوال رو هم حتی اگه میدونستم و میدادم، بازم امروز و این لحظه ی من همین بود که هست...

بعد یکی دو ساعتی تلاشِ اون برای خوب و عادی جلوه دادن شرایطِ پیش رو، این منم که با چشمها و صورتی قرمز شده و برافروخته از گریه رو صندلی آشپزخونه رسوب کرده م...
مثل طوفانی که اومده باشه و رفته باشه و تنها نشونه ش ویرانی ای باشه که بر جای مونده...
تنها موجودی که در تمام اون لحظه های بعدیِ بودن من اونجا، پاشو به حریمِ خلوتم میزاره مکس ه که اونم بدون هیچ کلمه یا کلامی عبور میکنه و میره چرا که پیروِ یه قانون نانوشته اما بسیار مفیدِ فایده بینِ ما دو تا، مرگ و زندگیِ اون یکی برای این دیگری هیچگونه اهمیتی نداشته و برعکس، حتی ممکنه موجبِ سُرور و شادی خاطر هم بشه...

ساچین آخرای حرفهاش گفته بود که ایمیل من رو برای دوستش توی نورنبرگ ارسال کرده، به همراه پیشنهاد خودش برای متنی هوشمندانه که باید نوشته بشه در جوابِ کارولین تا فرصت اون موقعیت بعدی رو سیو کنیم برای من...در واقع باید اعتراف کنم که ساچین کُلی از اهمیت جوابی که باید داده بشه و تاثیرش برام گفته و اما من تو تمامِ مدت اون کُلی گفتن های اون، ناامیدانه فقط به پرده ی سیاهی چشم دوخته بودم که روی تمام سطح و عمقِ ذهنم کشیده شده بود و اجازه ی عبور کوچکترین نور و امیدی رو هم نمیداد...
فقط گوش میدادم، بدون هیچ باوری به اینکه لحظه هایی در آینده وجود خواهند داشت که ممکنه باردارِ اتفاقی جز این جوابهای منفیِ همواره، باشن...

سکوت کرده بودم در برابر تمامِ شور و هیجانش برای نوشتن جوابی در خور برای کارولین و گذاشته بودم فکر کنه که اون جواب ممکنه اهمیت بسیاری داشته باشه تو آینده ی علمیِ من...

و همون روز به شب نکشیده جواب ساچین که ممهور به تایید دوستش در نورنبرگه، بر صفحه ی گوشسم نقش میبنده و بلافاصله هم برای دکتر کارولین ارسال میشه...

باشعور باشیم!!!

برای تحویل نمونه هام به facility، راه بیمارستان رو در پیش میگیرم و همونجور که داریوش داره تو هدفونِ تو گوشم، ضجه موره میکنه که اگه شکنجه گرتویی، شکنجه اشتباه نیست و منظورش اینه که بیا اصلا این تمامِ من و این آستانِ تازیانه ی بی مهریِ شما و این حرفها، تو حال و هوای این روزهای خودم، کوچه پس کوچه ها و خیابونهای این شهر رو در مینوردم و فقط گاهگاهی به هوای سنگینیِ باکس یخِ خشکی که تو دستام جا خوش کرده، از خلوتِ خودم خارج میشم و متوجه دنیای رنگ و وارنگِ بیرون میشم و گاها لختی پا سست میکنم به لذت بردن و عکسی با زحمت که میدونم بارم، بارِ شیشه ست و اگه خدای ناکرده کوچکترین اتفاقی برای این نمونه ها که ۷ ماهِ آزگارم رو صرفِ تهیه شون کرده م، بیفته، تا قیام قیامت از خودم حساب پس میکشم...

یا قدمهای من اونقدر تنده و یا فاصله ی دپارتمان از بیمارستان کمتر از انتظارمه که خیلی زود خودم رو در آستانه ی ورودیِ بیمارستان میبینم، آستانه ای که برعکس بیمارستانها و کلینیک های ما که پره از کاشی نوشته های مربوط و نامربوط، اینجا اما مزینه به تعدادی مجسمه ی زیبا از زنان و مردانی که به سبک و سیاق رومی ها ملبس شده ن...

به روالِ همواره، گل از گلم میشکفه با دیدن این محوطه ی پهناورِ بیمارستان و درختان تنومندش، پزشکها و پرستارهایی که با لباسهای سفیدی که داشتنش همیشه رویای من بوده، تو محوطه در حال خوردن قهوه شون هستن و گفتن و خندیدن و به در کردن خستگیِ یک روزِ شاید سختِ کاری، پیرمرد پیرزنایی که بیخیال سن و بی غصه ی سال، روی نیمکت ها یله دادن و به گفت و شنود و گاهی هم سکوت مشغولن...

انقدر این بیمارستان به خودی خودش جا داره برای تماشا کردن و لذت بردن که مثلا میشه یه روز قصد سفر کرد و توشه راه برداشت و اومد اینجا، شروع کرد به قدم زدن و باز قدم زدنِ تمام طول و عرضِ این چند شکلیِ دوست داشتنی و شب با کوله باری از خاطره و عکس برگشت به وطن...

اونقدری محو و به حدی ماتِ هر چیز و همه چیز شده م که تنها با حسِ سنگینیِ آزاردهنده ی باکس نمونه هامه که یادم می افته به قولی: از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود....

بهوش اومدنم با درکِ این نکته همراهه که داریوش هم مدتیه ساکته و دیگه از شکنجه و شکنجه گر، خبری نیست و این معنیش فقط میتونه چندتا چیز باشه: کسی زنگ زده یا پیامی داده یا در بدترین حالت ممکن، هدفونم مشکلی پیدا کرده...

با وجود باکس بزرگ توی دستم، گوشی رو به زحمت از جیبم در میارم و چکش میکنم تا رفع عیب و علت کنم تا دوباره داریوشِ نازنین از شکنجه و از اون شیرین تر، از شکنجه گر برام بگه که با پیام سومیت مواجه میشم:
سلام، خوبی؟ حالت چطوره؟ همه چی روبراهه؟

از آخرین باری که اتفاقی شاید نه چندان مهم، افتاده بود و اما من بی انتها و بی پایان، دلگیر شده بودم و بسیار گریه کرده بودم و هق زده بودم و تمام یک شب و یک روز بعدش رو همچنان به عزاداریِ چرا ها و نپذیرفتن ها مشغول مونده بودم، تنها چند روزی گذشته بود و تو همون لحظه های سخت و تاریک بود که سومیت با پیامهای مداومش بالاخره از زبون من حرف کشیده بود و همه چیزو فهمیده بود و بسیار دلداری داده بود و بسیارتر غصه مو خورده بود و نگرانم شده بود و ...
از همون موقع هم مثل قرص سرماخوردگی هر ۵-۶ ساعت یک بار، بهم پیام میداد و چکم میکرد که مبادا اون روز و اون لحظه ها در حال تکرار شدن باشن...

حالا هم پیروِ همون تئوری بود که موعد چک کردنم بود انگاری و از اونجا که گوشیم اما سایلنته، متوجه پیامش نشده بودم اصلا...

به هر ترتیبی هست، یه جواب خیلی کوتاه میدم، به کوتاهیِ "مرسی، خوبم" تا هم به نگرانیش احترام ‌گذاشته باشم و هم مراتبِ خوب بودنم رو اعلام کرده باشم که پشت بندش با این پیام مواجه میشم: کجایی الان؟

منطقا میتونم بگم دانشگاه چون سومیت میخواد مطمئن بشه که من اونقدری حالم خوب بوده باشه که اومده باشم دانشگاه و در حال کار و درس باشم که این خودش یکی از قویترین نشانه های سلامته و اما یک در هزارم ممکنه بعد گفتن اینکه من دپارتمانم، با این جمله روبرو بشم که: میای پایین چند لحظه ببینیم همدیگه رو؟ و اونوقته که من مجبور به توضیح خواهم بود که دقیقا در همین لحظه ی اکنون، من توی دپارتمان نیستم ولی برخواهم گشت و ادامه ی ماجرا...

پیرو همین توالی از سلسله ی افکار و البته حس خستگی و دردی که تو دستم حس میکنمه که تنها به نوشتن یک کلمه بسنده میکنم: بیمارستان!!!
اینکه تو اون لحظه چرا به عقلم نمیرسه که نوشتن این یک کلمه اونم بی هیچ پسوند و پیشوندی و توضیحی، چقدر میتونه عامل نگرانی باشه، رو هنوزم که هنوزه نمیدونم و اما شاید این همون مفهوم عبارت بی فکری باشه...

انگشتم رو تازه از روی دکمه ی سند برداشته م که سر بالا میارم و "مارلین" رو جلوی روی خودم توی راهروی نزدیک آزمایشگاهی میبینم که نمونه ها رو قراره تحویلشون بدم...

مارلین دختر آلمانیِ بسیار خوشرو و دوست داشتنی ایه که کارشناس اون ازمایشگاهه و در واقع طرف حسابِ من و مکسه برای انجام این آزمایشهایی که قراره روی نمونه هامون انجام بشه...
مهمترین ویژگی ای که تو مارلین برای من دلچسب و خوشاینده اینه که این دختر روی ایمیلش خوابیده انگار!!!
یعنی به محض فرستادن ایمیل برای پرسیدن سوالی یا مطرح کردن مساله یا مشکلی، به دقیقه نمیکشه که ایمیلِ جوابش رو دریافت میکنی و این همواره برای من سواله که کی و کجا وقت میکنه بفهمه ایمیل جدید اومده و اونو بخونه و جوابشو تایپ کنه و ...چون تمام اینها رو در کسری از دقیقه انجام میده!!!

و تمام اینها در حالی رخ میده که مارلین زبان انگلیسیش بسیار ضعیفه!!!

سرگرم خوش و بش با مارلین که میشم و متعاقبشم ارائه ی توضیحاتی در مورد نمونه ها و شنیدن گله ی بسیار مودبانه ی اون از اینکه چرا نگفته بودین که نمونه های دیگه ای هم دارین که من دست نگه دارم و مالِ مکس رو ران نکنم چون هر بارِ ران کردن، ۴ روز کاریِ مداوم کار داره، من یادم میره که دیگه گوشیم رو از تو جیبم دربیارم و اون و تمام اتفاقاتی که داره توش میوفته میمونن همونجا...

مارلین که شکوه شکایتاش رو که پیچیده در هزار و یک لایه ی ادب و احترامه، تموم میکنه و من اما نمیتونم برای این دختر زیبای ژرمن توضیح بدم که تقصیر اون مکسِ گاوه که بهت نگفته که منم قراره نمونه هایی داشته باشم و بیارمشون برای آنالیز و این مسائل اصولا به من هیچ ارتباطی ندارن چون من نه سر پیازبوده م و نه هیچ جای دیگه ی پیاز، بالاخره منم فرصت و مجال گفتن پیدا میکنم و اما صرفا میگم: معذرت میخوام بخاطر این عدم هماهنگی پیش اومده...

بازم من بی دلیل و به گناهِ ناکرده، باید معذرت بخوام و این اگه نه حالا "ترین" ولی مطمئنا یکی از نفرت انگیزترین هایِ ممکنه...

مارلین خواهش میکنمی تحویلم میده و منم در عوض باکس یخ خشکم رو تو بغل اون ولو میکنم...

وقتی میپرسه که باکس خالیشو لازم داری؟ چنان با شدت میگم حتماااا که خنده ش میگیره و اما نمیدونه که اگه باکسِ اوته رو پس نبرم، اوته پدرِ پدربزرگمو درمیاره و حتی این مساله محدود به باکس نیست که من حتی یخ خشکهای توی اون باکس رو هم لازم دارم!!! یعنی پرسیده م و میدونم که یخ خشک رو دپارتمان شیمی بهمون میفروشه کیلویی ۳ یورو یا بعبارتی، حداقل با آخرین مظنه ی یورویی که شنیده ام، چیزی حدود ۴۵ هزار تومن فقط برای یک کیلو یخ!!!

مارلین تند و فرز، نمونه هارو میکشه بیرون از یخ و میزارتشون همونجایی که ازش اومدن: فریزر منفی ۸۰ و باکس رو با تمام محتویات یخش، بهم برمیگردونه و من اما با حالتی وسواس گونه که از نگرانی بیش از حدم برای نمونه ها نشات میگیره، باز تمام توضیحات قبلی در مورد نمونه ها و ترتیب ها و غلظت ها و همه چیزشون رو واگویه میکنم براش و تنها وقتی برای بارِ چندم تایید میکنه که متوجه شده، ولش میکنم و با گفتن اینکه من انگشتهامو کراس شده نگه میدارم تا روزی که تو نمونه هامو روی بایوآنالایزر ران کنی، خنده رو روی لبهای این دخترِ بقول ساچین، خیلی سفید، مینشونم...
پی نوشت:
Cross my fingers
اشاره به آرزوی موفقیت و شانس داره، شاید بشه گفت چیزی شبیهِ دست به دعا برداشتن برای کاری یا چیزی...

بالاخره که از اون آزمایشگاه دل میکنم و جعبه به دست راهی باز اون تیکه از بهشت که اسمش رو بیمارستان گذاشتن، میشم، شاید از سنگینیِ باکس دستمه که رغبت نمیکنم دستم رو تو جیبم کنم و گوشیمو دربیارم تا آهنگی پلی کنم و همینجوری خالی خالی راه می افتم سمت دانشگاه!!!

یه جایی در خیابونهای هزار رنگِ واقع بین بیمارستان و دپارتمانه که یکی از اون حس های عجیب غریب میاد به سراغم!!! همونها که معمولا سر بزنگاه ولی گاهی هم با تاخیر، بعد از بزنگاه میان و الان و اینجا، مالِ من در گروه دوم جای میگیره...

یه حسی که من رو به یکباره به یاد گوشیم میندازه و سایلنت بودنش و اخرین کلمات تایپ شده برای سومیت و ...
باور کنین حتی قبل از بیرون آوردنش و دیدن اونچه که بعدا به چشم میبینم، میدونم و مطمئنم که با چه صحنه ای قراره مواجه بشم!!!

پیامهای متعاقب و پی در پیِ سومیت و تماسهای بی جواب مونده ش، اولین و اخرین دلیلِ شرمندگیِ بی حساب و اندوهِ بعدشه برای من...

پیامها تمامشون مضامینشون حول این محور میگرده که: چرا بیمارستان؟؟؟؟ چی شده؟؟؟؟ کدوم بیمارستان؟؟؟ از کی بیمارستانی؟؟؟؟ و اون وسط هزار تا الو، کجایی؟ چرا جواب نمیدی و چیزای خرد و ریزی که بیشتر به کلمات و جملاتِ ربطی شبیهند...

انقد حسِ شرمنده گیم پت و پهن و وسیعه که نمیدونم چجوری جمع و جورش کنم و اما عجالتا هیچ کاری ازم برنمیاد چرا که اینجا وسط هوا و زمین اینترنتی وجود نداره که من بخوام یا بتونم که جواب بدم...

رسیدن به دپارتمان مجالیه برای عذرخواهی ای سرشار از حس شرمساری که اینبار و حداقل همین یکبار رو به سومیت حق میدم که از دستم عصبانی باشه...
پی نوشت اینکه:
بخونیم...
کتاب بخونیم...
کتاب زیاد بخونیم...
اول از همه هم کتاب "بیشعوری" خاویر کرمنت رو بخونیم!!!

دسری از نوع استرالیایی...

Pavilion Dessert
چنان از دسری استرالیایی که توسط پسری استرالیایی ساخته و پرداخته شده میگن که هوش از سرم میره برای حداقل دیدنش، حالا اگه حتی چشیدنشم ممکن و میسر نباشه و اما از اونجا که میگن خدا دعاهای مربوط به شکم رو زود جواب میده، یکی دو ساعتی بیشتر نگذشته که پریسکا دعوتم میکنه به تست غذاها و شیرینی ها و کیک های مهمونی دیشبشون که حالا بقایاشو با خودش به دپارتمان اورده برای استفاده ی عموم!!! و خوب از اون بین چشمم و دلم گیر میکنه به بندِ کمندِ همین خوش آب و رنگی که میبینین...
البته نه اینکه حالا از خیرِ بقیه ی غذاهای لهستانی و ایرانی و آلمانی و کره ای و اینا بگذرم ها، نه، فقط عنایات ویژه م رو مبذولِ این دسر میکنم و بازم اما مثل همیشه و هر دفعه ای که پیِ زیبایی و اسم و رسم رفته م، حاصلش چیزی نیست جز با سر به زمین خوردن و شکست اندر شکست...
نمیگم بدمزه بود ولی اصلا و ابدا اون چیزی نبود که من تو ذهنِ رویاپردازِ خودم ساخته و پرداخته بودم...یعنی در واقع خوشمزه ترین قسمتش همون میوه های رنگو وارنگیه که روشه وگرنه طعم بقیه ش تشکیل شده از سفیده ی تخم مرغی که انقدر زده شده تا بصورت یک لایه کف سفید رنگِ یکنواخت دراومده(Baiser) با مقادیر معتنابهی شکر که اونو شیرین و قابل خوردن میکنه...
ایندفعه هم نهایتا به اونجایی میرسم که باز بخودم یاداوری کنم: هر چیزی که خوشگله، الزاما خوشمزه و یا مفید نیست و اینا مقوله هایی کاملا متفاوت هستن و اما پُرواضحه که میدونم و شک ندارم که جایی که چندان هم دور نیست، باز قراره این اصلِ گاها مهم، رو به دست فراموشی بسپرم...

به قدر یک تیک آرامتر...

و باز هم طلسمی که شکسته میشه!!!
موسسه ی مکس پلانک یکی از دومین جاهاییه که بعد از کمپانی روشه یا به قول خودشون، غوش، آرزوی دیدنش رو داشتم و حالا طی یک عملیات شبه انتحاری، درست دو روز مونده به یه مصاحبه ی مهم که وجودم رو پر از استرس کرده، تو کنفرانسی شرکت میکنم که منطقا هیچ گونه ارتباطی با پروژه م نداره و صرفا ابزاریه برای راه یافتن به درون این موسسه...
صرفنظر از دیر رسیدن و زود ترک کردن و زمانی که برای صرف چای و قهوه عصرگاهی میگذره، سرجمع زمانی که توی اون سالن میشینم و سعی میکنم که حواسِ نداشته مو جمعِ سخنرانی ها بکنم، از نیم ساعت تجاوز نمیکنه!!!

ولی حالا یکی دیگه از رویاهام هم تیک خورده و من به اندازه ی یه تیک، شادترم و شاید آروم تر...

کاش...

کاش "خدا" یادش نره از رو اینجا کپی برداره برای ساختن و پرداختنِ بهشتش که ما که نه، ولی اونایی که قراره برن، حداقل لذت ببرن و فکر نکنن به لذتِ احتمالیِ اون همه گناهی که به چشمداشتِ بهشتی موعود ازش چشم پوشوندن.‌‌..

خدای پاییز...

این دیگه از "حضرت پائیز" گذشته باید گفت "خدای پائیز"...

حال و هوای پرستش...

پائیز که این باشه و کلیسا که اون، حال و هوای پرستش، اولین ناگزیر این لحظه ست...

من چه کنم؟

من چه کنم با وسوسه ی نشستنِ اینجا...