کار یا حرفی بی هدف در قاموس پریسکا نیست و اگه اینجوری میپرسه چه امتحانی، پس منطقا جواب سوالش نمیتونه مثلا هیستولوژی یا بیوشیمی باشه و این یعنی...معنیش فقط یه چیز میتونه باشه...کمی طول میکشه تا خیره به چشمهای پریسکا، آب دهنم رو قورت بدم و در حالیکه هنوز کورسوی امیدی دارم که اشتباه کرده باشم، میپرسم: دایسکشن؟؟؟
تکون سرش به سمت پایینه و متاسفانه این در هر فرهنگی معنیش فقط مثبته و نه هیچ چیز دیگه ای...
پاهام رسوب میکنه همونجا و خیره گیم به پریسکا ممتد میشه که اون ادامه میده: خیلی سخت نیست، فقط اولین بار ممکنه حس خوبی نداشته باشی ولی زود عادت میکنی، بیا بریم، با من بیا...و کمی فاصله میگیره و من هم به اقتضای دانشجوهایی که پشت سرم منتظر ورود هستن، چاره ای ندارم جز تسلیم...
لحظه ی ورودم به سالن، درست منو برد پرت کرد وسط همون سالهای دور و همون ساختمون لعنتی و همون فضای بازی که تخت داشت و یه حجمی روی تخت، پیچیده در تکه پارچه ای سفید...
تقریبا همه چیز همون بود...
بدنم یخ کرده بود و پاهام میخ زمین شده بود و قدرت حرکت نداشتم در آستانه ی دری که دیگرانی پشت سرم منتظر ورود بودن...
یه بخشی از مغزم که هنوز قدرت تجزیه تحلیل اندکی براش مونده بود، میدونست که باید برم و راهو باز کنم اما بقیه بخشهای مغزم ساکت و صامت فقط نگاه میکردن، به اون شیش تا تخت و احجامی که روشون بود و به پارچه هایی که روشون بود و ...
پریسکا دمی وایساد و نگاه برگردوند و انگار که بدونه تو سر و دل من چی میگذره، آروم گفت، بیا، ترست میریزه...
هنوز با خودم برای رفتن یا نرفتنی که منطقا نمیتونست اصلا گزینه باشه چون از مدتها قبل گفته بودم و امضا کرده بودم و روی من بعنوان یه مراقب حساب باز شده بود، درگیر بودم که پاهام که حالا سنگین و کرخت بودن رو تکون دادم به قدمهایی بسیار نامطمئن و ناموزون به سمت و سوی تخت ها و حجمها...
سعی میکردم پشت سر پریسکا باشم و نزدیکش و در واقع سعی میکردم دیگه مثل کودکی با اون تخت ها و اون اجساد و اون پارچه ها و پنبه ها، تنها نمونم...
شاید پریسکا میخواست مطمئن بشه ترس من میریزه که گفت، اون سمت پتو رو بگیر تا از روی جسد برداریم و دستای لرزون من کمکش کردن تا پتوی سرد و خیسی کنار بره از روی چهره ای که ماهها و شاید سالی پیش به تجربه ی چیزی نشسته که من بیمارگونه ازش وحشت داشتم، چیزی بنام "مرگ"...
یه توضیح کوچیک اینکه: بعدترهاش که حالم عادی تر بود، پریسکا برام توضیح داد که پتوها رو با محلولهای ضدقارچ و ضد باکتری خیس میکنن تا رطوبتش، رطوبت مورد نیاز جسد رو تامین کنه و جسد خشک نشه در طول زمان و هم مانع از پوسیدگی و خراب شدن جسد بشه...
مکث ها و تردیدها و لرزش ها و تمام علائمی که در مواجهه ی دوباره با صحنه ای که در بچگی دیده بودم، زیاد طول نکشیدن و با سرعت به نسبت بالا و خوبی، قبل از اینکه دانشجوهای پزشکی و یا بقیه ی مراقب ها بجز پریسکا که خوب، محرم به اسرار من بود، متوجه چیزی غیرعادی این وسط بشن، خودم رو و دست و پای ترسم رو جمع کردم و به حالت نیمه عادی برگشتم و سعی کردم گاهگداری به بهانه ای دستی هم به جسد بزنم که البته در ابتدای امر برام بسی و بسیاری سخت بود و اما همونطور که پریسکا پیش بینی کرده بود، کم کم راحت تر شد و نهایتا به این ختم شد که وقتی تایم امتحانی ما تموم شد و باید جامونو به مراقبانی دیگه میدادیم، پریسکا برای از بین بردن اون ته مانده ی احتمالی ترس و البته برای اینکه به اعتقاد من ذاتا یه معلمه و یاد دادن رو دوست داره، پیشنهاد داد که: میخوای با همدیگه تشریح کنیم اعضای اصلی بدن این جسد رو؟ و معلومه که از خدا خواسته پذیرفتم که کجا چنین موقعیتی دیگه پا میده که یه آدمی با مهارتهای تدریسی پریسکا سر راهت قرار بگیره و بهت آناتومی یاد بده به رایگان، اونم روی یه جسد کاملا حاضر و آماده که نیازی به برش خاصی هم نداره و از قبل برشهای لازم رو خورده و تمام اعضای اصلی در دسترس هستن و ...خلاصه که دوتایی دستکش به دست، به جون
جسد افتادیم و من انگار نه انگار که اون همه ترسیده بودم و لرزیده بودم و ...زیر و رو کردم تمام دل و معده شو و اما انصافا فقط یه جایی باز دست و بالم شروع کرد به لرزیدن و حتی اشک به چشمم اومد از فرط بیشتر ناراحتی تا ترس و اون وقتی بود که پریسکا کاسه ی جمجمه ش رو گذاشت جلوم و گفت برش دار تا اثرات مغز رو روی استخوانهای کاسه ی سر ببینی و استخوانهای اصلی تشکیل دهنده ش رو بهت بگم...
حالا دل و معده و روده و کلیه و پانکراس اکی ولی دیگه حساب کاسه ی سر از همه ی اون بقیه سواست...یا حداقل برای من اینجوری بود که بابا شوخی که نیست، کاسه ی سره، یعنی تو این فینقیل کاسه شکلِ ساخته شده از هفتاد هشتاد درصد کلسیم، تمامممممممم شادی ها، غم ها، ترسها، حسرت ها، آزادی ها، بندها، آرزوها، دلتنگی ها، دلگیری ها و همه چیز و همه جا گنجونده شده، تمام حس ها و فکرهایی که یک نفر، حداقل پنجاه و پنج سال باهاشون زندگی کرده...
بعبارتی این کاسه تمامممم یک آدم رو در خودش داره و هیچ چیز در بیرون از اون، نه مفهومی داره و نه اصلا وجود داره، هر چه هست و هر چه نیست، در داخل همین چند سانت در چند سانت محصور شده و حالا بطرز وحشتناکی خالی در دستان من قرار داشت...انگار کل ماهیت زندگی، از داخل این اتاقک کوچک بهم زبون درازی میکرد...
با خودم میگم اگه این حجم استخونی به زبون در میومد چه ها که نداشت بگه از سالهای طولانیِ عمرِ همین مرد چشم آبی ای که با چشمانی باز، اینجا خوابیده و اصلا هم بخیالش نیست که ما داریم بخش بخش وجودش رو از هم باز میکنیم و بیرون میکشیم و بعد باز دوباره میبندیم و سر جاشون میزاریم یا اینکه الان یه تیکت زدن رو فلان رگِ کلیه ش و اونو کردن سوال امتحانی و دو نمره هم براش گذاشتن مثلا یا بهمان عصبِ گردنش رو با گیره ای فلزی جدا کرده ن که چه نام دارد و از کجا می آید و بکجا میرود و همه اینارو که بنویسی، یه سه چهار نمره رو از آن خودت میکنی...
هیچچچچ، جوری خوابیده بود که انگار هرگز وجود نداشته....
دایسکت رو انجام دادیم و همزمان با اومدن اورشی بود که پریسکا گفت دیگه همه ی اعضارو بزاریم سر جاشون و دست و پاهارو بکنیم تو کیسه مانندهایی که از جنس همون پتو بودن و خیس تا حافظ سلامت دستها و پاها باشن و بعد هم پتوی آخر رو بکشیم روش و باند پیچیش کنیم برای گروه دانشجویان تازه ای که در راه بودن...
چیز جالبی که کشف کردم این بود که اون بار چیزی که باعث شد ترس من خیلی زود بریزه و از بین بره، هم سن بالای پیرمرد بود که خوب طبعا حس دلسوزی و ناراحتیِ ناشی از اینکه یه جسم جوون یا حتی کودک جلوی روت دراز به دراز خوابیده باشه و برای همیشه از نعمت و یا نقمتِ زندگی محروم شده باشه، کسی که میتونسته هنوز کلی لحظه های شاد و خوش در کنار خانواده و دوستانش داشته باشه، وجود نداشت و نه اینکه خدای ناکرده بخوام بگم هر کی پیره دیگه حق حیات نداره ولی اگر شد و اتفاق افتاد و از دنیا رفت، حداقل آدم میتونه خودشو دلداری بده که لحظه های خوشش رو به کمال گذرونده و حالا دیگه این بخش از زندگیش جز سرازیری بیماری و ناتوانی و خاطرات از دست دادن پدر مادر و شاید هم خواهر برادر، نبوده و دیگه عملا قرار نبوده لذت فراوانی ببره و زندگیش کیفیت چندانی داشته باشه...
و خوب این همون استدلالیه که سیستم اهدای جسد هم قبل از من کشفش کرده و برای همین هم اجازه نمیده که افراد زیر ۵۵ سال، اجسامشون رو اهدا کنن...
از طرف دیگه و دومین نکته ی خیلی اساسی در تسکین ترس من از این جسد و تشریحش این بود که چون جسم به مدت طولانی(حداقل شیش ماه) در فرمالدوهید خوابونده شده بود، تغییر رنگ بسیار داده بود و اگه صورت وجود نداشت، عملا دیگه نمیشد زیاد تشخیص داد که این بافتها مربوط به یه انسان واقعی هستند یا از یه جنس سنتتیک هستند، حداقل برای من اینطور بود...کل اعضا و بافتها رنگی متمایل به رنجی از رنگ زرد پیدا کرده بودن و این به من این حس رو میداد که اونچه که زیر دستمه، زیاد هم انسانی نیست...
و نهایتا مجموع اون دو عامل که هر کدومشون هم بسیار موثر بودن، منجر به زایل شدن و کمرنگ شدن و شاید بتونم بگم، منقرض شدن ترس من شد و البته که در نهایت این سلسله تفکرات، به اینجا رسیدم که حالا این درست ولی من هنوز از جسد تازه و تو فرمالدوهید نخوابیده میترسم که...
و انگار که "هستی" گوشهایی داره که تیز شده باشن به شنیدن اینکه من کِی، کجا و از چی میترسم تا تمام عوامل و امکاناتش رو بسیج بکنه به اینکه من رو با ترسم روبرو و مواجه بکنن...
و اما قسمت آخر از این پازل ول و ویلونی که من براتون سر هم کردم: یادتونه گفتم که هر دانشجویی باید سهمی در تدریس داشته باشه، حالا یه روز استفان تو لب میتینگ، برگشت رو به من که: زهرا، من میخوام کار دانشجویی تو رو از قسمت ساینس به آناتومی منتقل کنم به فلان و بهمان دلیل و لطفا روش فکر کن و ببین که موافقی یا نه و میتونیم دو هفته ی دیگه باز در موردش صحبت کنیم و ...
انقدر این خبر ناگهانی و مبهم و بی جزییات بود که واقعیتش من اصلا درست متوجه نشدم که قضیه چیه و من چه ری اکشنی باید نشون بدم و اما در گذر زمان زیاد هم به یادم نموند و در واقع فکر کردم حالا یه چیزی گفته و دیگه دنبالشو نمیگیره و لازم نیست که درگیر کنم خودمو با این افکار و اما غافل از این بودم که آلمانیها اگه یه چیزیو بگن تا محققش نکنن اصلا و ابدا دست بر نخواهند داشت و همین هم بود که شد اونچه باید بشه...
سر همون دو هفته بعد بود که باز سر لب میتینگ، استفان برگشت رو به من که: بهش فکر کردی؟ در چنین مواردی، جواب "نه" به یه آلمانی حتی اگه در مقام استادت هم نباشه، اصلا جزو گزینه ها نیست پس تلاش کردم تا یه جواب فوری فوتی از حلقومم بکشم بیرون و همین هم بود که گفتم: راستش تمایل دارم که بیشتر در مورد چند و چون کاری که لازمه بکنم و وظایف و مسئولیتهایی که داره و طول مدت و حقوقش و اینا بدونم و اینجا بود که استفان اول بقیه موارد رو برام روشن کرد و بعد که رسید سرِ
مبحث شیرین وظایف، چیزی گفت که آه از نهادم براومد: اورشی گاهی وقتها دست تنها میمونه تو مواقعی که جسدی دریافت میکنه، منظورم برای مواردیه که کمک های مرسوم و معمولش یا مرخصی هستن همگی یا مریض هستن و اون نیاز به کمک داره برای اماده سازی اولیه ی جسد!!!
بقیه حرفهاش رو بعدترهاش فهمیدم که اگه اورشی تو اماده سازی برگه های امتحانی قبل از امتحان و همچنین مرتب کردنشون برای تصحیح، بعد از امتحان هم نیاز به کمک داشته باشه و اون یاری دهندگان همیشگیش در دسترسش نباشن هم من باید دستی بر آتش برسونم و کمکش کنم و ...
اونجا و اون لحظه، من جا مونده بودم یه جایی میون این کلماتی که از میون لبهای خارج شده بود: جسد تازه!!! و این خودِ خود ترسِ من بود، اینبار بدون هیچ بَزَک یا آرایشی، بی هیچ نقاب یا پرده ای، اینبار کاملا لخت و عریان...
من وارفته بودم و تمام اعصاب محیطی و مرکزی م انگار همگی باهم و دست در دست هم، به مرخصی ساعتی رفته بودن...
تمام همه چیز دوباره به یادم اومد: وسط یه اتاق سرد و نمور، من بودم و بابا بزرگی که جسمِ خسته از سرفه های ناشی از بیماری آسم ش رو لای پارچه ای سفید پیچیده بودن، من و پنبه های سفید، من و تختی سنگی و در تمام اینها من تنها بودم انگار، بی حضور هیچ کسی از اون جمعیتِ گریان و شیون کنانی که بودن...
حالا استفان داشت باز این داستان رو باز نویسی میکرد، قرار بود باز من باشم و یک جسد و تختی و ...
و این من رو از ترس فلج میکرد...
جواب منفی ممکن نبود به دو دلیل: اول اونکه اینجا وقتی استادت یا رئیست چیزی میگه و ازت کاری میخواد، معنیش این نیست که جویای نظرته، بلکه در واقع داره نظرشو بیان میکنه که تو انجامش بدی، طبق همین قائده، استفان با پرسیدن اینکه با اینکار موافقی یا نه، تنها داشت فضا رو تلطیف میکرد و جوانب اخلاق اجتماعی رو رعایت میکرد وگرنه اظهر من الشمس بود که حتی اگه من میگفتم "نه" موافق نیستم هم باز این تغییر و جابجایی زمینه های قرارداد اتفاق می افتاد و دومین دلیل اما
که خیلی بعدترهای به هوش اومدنم و برگشتن به حال و حالت عادی، برام رخ داد این بود که یک حقیقت تلخ وجود داشت و اون این بود که من میترسیدم و این ترسی بود سی و اندی سال با من همراه و همنشین بوده و یا فرصتش پیش نیومده یا نخواستم و نتونستم که حل و رفع و رجوعش بکنم، به هر حال مونده بود ولی حالا جایی بود که امکانی دست داده بود برای شاید حل کردنش و یا حداقل ایجاد تغییر یا تخفیفی در اون تا دیگه حداقل چنین نقطه ی برمودایی برای ذهنم نباشه...
اصلا مگه نه اینکه از یه جایی که من فهمیده بودم ترسهای زیادی دارم، حالا با دلیل یا بی دلیل، شروع کرده بودم به کار کردن روشون و ریشه یا بیشون و بعدم مواجهه ی آروم باهاشون تا کَم کَمک، رو به بهبود برن، پس حالا که چنین فرصت تقریبا بی نظیری دست داده بود چرا باید دو دستی پسش میزدم...
پس اعصابم که اروم شد و افکارم که منظم، ایمیل زدم به استفان و گفتم که با نظرتون موافقم به شرط عدم تغییر حقوقم چرا که به این میزان دستمزد نیاز دارم و ...که خوشبختانه استفان جواب داد که: فقط زمینه ی کاری عوض میشه و درامدت بسان سابق ادامه پیدا میکنه و ...
تموم شد، "هستی" اینبار هم برنده شد و خواستش رو بر کرسیِ اجرا نشوند...
+ نوشته شده در ۱۳۹۹/۰۹/۲۹ ساعت 0:4 توسط Baraneee
|