"مرگ"، قسمت سوم


روزها و شبها میومدن و میرفتن و فقط یکباری که یه امتحان خیلی وسیع و حجیمی در پیش بود، استفان ایمیل زده بود و من رو به یاری اورشی خونده بود و سر جمع چهار پنج ساعتی از وقتم رفته بود برای چندین جعبه کاغذی که برگه های سوالات و پاسخنامه ها بودن و باید مرتب میشدن و بعدم یه نصف روز که رفته بود برای مراقبت از یکی از چندین جلسه ی امتحانی که برپا بود و البته که مسیرش از دپارتمان دور بود و من و استفان و چند نفر دیگه باهمدیگه راه افتاده بودیم و پیاده گز کرده بودیم تا اونجا که خود این بخشش فقط نیم ساعت طول کشیده بود و بعد دو سری امتحان و بعد برگشتن به دپارتمان و تازه همون عصر بود که اورشی دست نیازش رو بسمتم بلند کرده بود برای جدا کردن پاسخنامه ها و اون برگه هایی که بچه ها الزاما باید پر و امضا میکردن بخاطر کرونا و ...ولی اون تنها دفعه ای بود که از من بخاطر زمینه ی قراردادی جدیدم استفاده شده بود و الباقی تایمم رو میتونستم که روی پروژه م تمرکز کنم...

دقیقا یادم نیست چند هفته یا شایدم یکماهی گذشته بود از اون آشوبی که آوردن اسم جسدِ تازه در من بپا کرده بود که یه روز صبح که رفتم دانشگاه، به قرار هر روز مشغول یک عالمه کار شدم و تا بتونم برم بالا اتاق این زیتو دیگه ظهر شده بود و مشغول اماده کردن نمونه هام برای پی سی آر شدم و اصلا یادم نبود که قبلش دستگاهو چک کنم که

کسی داره ازش استفاده میکنه یا نه و به محض تموم شدن کارم و خدارو شکر قبل از اضافه کردن آنزیم نهایی بود که یهو یادم به دستگاه اومد و بدو بدو رفتم ازمایشگاه بیوشیمی و دیدم که درست چند دقیقه قبلترش، مکس دستگاه رو پر کرده و تا دو ساعت دیگه هم خالی نمیشه...
جز صبر و بد و بیراه گفتن تو دلم به مکس، منطقا کار زیاد دیگه ای از دستم برنمی اومد و رفتم و نمونه هارو گذاشتم تو فریزر و در ضمنشم خدارو شکر کردم که آنزیم پلیمراز رو نزده بودم وگرنه دیگه نه فریزر محیط نگهداری مناسبی براشون میبود و نه یخچال..

دیدم حالا که تا ساعت سه اینا باید صبر کنم تا دستگاه خالی بشه، بهترین کار اینه که برم و ناهارمو گرم کنم بخورم تا بعد که خون به مغزم رسید، ببینم چیکار باید بکنم...
تازه عدس پلوهامو ریخته بودم تو بشقاب که بزارمشون تو ماکروویو که صدای ژوودغه ی آهنگ گوشیم توجهمو از غذا و بشقاب جلبِ تلفن کرد...
منطقا این وقت روز، کسی با من کاری نداشت که بخواد زنگ بزنه و کلا کسی هم کاری داشته باشه، به واتس آپ یا اسکایپم زنگ میزنه و نه به شماره ی تلفن عادیِ آلمانم و برای همینم شنیدن صدای این زنگ کاملا برام عجیب و غیرمنتظره بود...

در فاصله ی دراوردن گوشی از جیبم و نگاه کردن به مانیتورش، شک نداشتم که اگه کسی اشتباهی شماره منو نگرفته باشه، پس حتما فلان دوسته که گاهی به تلفنم زنگ میزنه و اما اسمی که روی مانیتور گوشیم نقش بسته بود، تمام کاسه کوزه های محاسبات ذهنی من رو بهم ریخت و حس ترس رو جایگزین بی خیالی چند ثانیه پیشش کرد و لحظه ای طول کشید تا خودم رو جمع کنم و دکمه ی ارتباط رو فشار بدم و اون اسم این بود:
خانم اُورشی!!!

دلم گواهی های خوبی نمیداد به همون دیدن اسمش و نمیدونم چرا ناخوداگاه فکر کردم که اینبار همون باریه که قراره با ترس سی و اندی ساله م روبرو بشم...
به هر حال اما اگر بود و اتفاق می افتاد، باز هم میدونستم که جدا از اون بخش اجبارش، یه قسمت اختیاری هم داشته و من خودم انتخاب کرده م که از این فرصت برای بازسازی صحنه ای که آنچنان باعث وحشتم شده بود، استفاده کنم تا شاید بازگشت به تمام اجزای صحنه، عینا و دقیقا، کمکم کنه برای باز کردن و دیدن چیستایی این ترس...
دکمه ی ارتباط رو زدم و صدای خیلی زیرِ اورشی پیچید تو گوشی تلفن و تو کلِ اشپزخونه...

"مرگ"، قسمت دوم


کار یا حرفی بی هدف در قاموس پریسکا نیست و اگه اینجوری میپرسه چه امتحانی، پس منطقا جواب سوالش نمیتونه مثلا هیستولوژی یا بیوشیمی باشه و این یعنی...معنیش فقط یه چیز میتونه باشه...کمی طول میکشه تا خیره به چشمهای پریسکا، آب دهنم رو قورت بدم و در حالیکه هنوز کورسوی امیدی دارم که اشتباه کرده باشم، میپرسم: دایسکشن؟؟؟

تکون سرش به سمت پایینه و متاسفانه این در هر فرهنگی معنیش فقط مثبته و نه هیچ چیز دیگه ای...
پاهام رسوب میکنه همونجا و خیره گیم به پریسکا ممتد میشه که اون ادامه میده: خیلی سخت نیست، فقط اولین بار ممکنه حس خوبی نداشته باشی ولی زود عادت میکنی، بیا بریم، با من بیا...و کمی فاصله میگیره و من هم به اقتضای دانشجوهایی که پشت سرم منتظر ورود هستن، چاره ای ندارم جز تسلیم...

لحظه ی ورودم به سالن، درست منو برد پرت کرد وسط همون سالهای دور و همون ساختمون لعنتی و همون فضای بازی که تخت داشت و یه حجمی روی تخت، پیچیده در تکه پارچه ای سفید...
تقریبا همه چیز همون بود...
بدنم یخ کرده بود و پاهام میخ زمین شده بود و قدرت حرکت نداشتم در آستانه ی دری که دیگرانی پشت سرم منتظر ورود بودن...
یه بخشی از مغزم که هنوز قدرت تجزیه تحلیل اندکی براش مونده بود، میدونست که باید برم و راهو باز کنم اما بقیه بخشهای مغزم ساکت و صامت فقط نگاه میکردن، به اون شیش تا تخت و احجامی که روشون بود و به پارچه هایی که روشون بود و ...

پریسکا دمی وایساد و نگاه برگردوند و انگار که بدونه تو سر و دل من چی میگذره، آروم گفت، بیا، ترست میریزه...
هنوز با خودم برای رفتن یا نرفتنی که منطقا نمیتونست اصلا گزینه باشه چون از مدتها قبل گفته بودم و امضا کرده بودم و روی من بعنوان یه مراقب حساب باز شده بود، درگیر بودم که پاهام که حالا سنگین و کرخت بودن رو تکون دادم به قدمهایی بسیار نامطمئن و ناموزون به سمت و سوی تخت ها و حجمها...
سعی میکردم پشت سر پریسکا باشم و نزدیکش و در واقع سعی میکردم دیگه مثل کودکی با اون تخت ها و اون اجساد و اون پارچه ها و پنبه ها، تنها نمونم...

شاید پریسکا میخواست مطمئن بشه ترس من میریزه که گفت، اون سمت پتو رو بگیر تا از روی جسد برداریم و دستای لرزون من کمکش کردن تا پتوی سرد و خیسی کنار بره از روی چهره ای که ماهها و شاید سالی پیش به تجربه ی چیزی نشسته که من بیمارگونه ازش وحشت داشتم، چیزی بنام "مرگ"...

یه توضیح کوچیک اینکه: بعدترهاش که حالم عادی تر بود، پریسکا برام توضیح داد که پتوها رو با محلولهای ضدقارچ و ضد باکتری خیس میکنن تا رطوبتش، رطوبت مورد نیاز جسد رو تامین کنه و جسد خشک نشه در طول زمان و هم مانع از پوسیدگی و خراب شدن جسد بشه...

مکث ها و تردیدها و لرزش ها و تمام علائمی که در مواجهه ی دوباره با صحنه ای که در بچگی دیده بودم، زیاد طول نکشیدن و با سرعت به نسبت بالا و خوبی، قبل از اینکه دانشجوهای پزشکی و یا بقیه ی مراقب ها بجز پریسکا که خوب، محرم به اسرار من بود، متوجه چیزی غیرعادی این وسط بشن، خودم رو و دست و پای ترسم رو جمع کردم و به حالت نیمه عادی برگشتم و سعی کردم گاهگداری به بهانه ای دستی هم به جسد بزنم که البته در ابتدای امر برام بسی و بسیاری سخت بود و اما همونطور که پریسکا پیش بینی کرده بود، کم کم راحت تر شد و نهایتا به این ختم شد که وقتی تایم امتحانی ما تموم شد و باید جامونو به مراقبانی دیگه میدادیم، پریسکا برای از بین بردن اون ته مانده ی احتمالی ترس و البته برای اینکه به اعتقاد من ذاتا یه معلمه و یاد دادن رو دوست داره، پیشنهاد داد که: میخوای با همدیگه تشریح کنیم اعضای اصلی بدن این جسد رو؟ و معلومه که از خدا خواسته پذیرفتم که کجا چنین موقعیتی دیگه پا میده که یه آدمی با مهارتهای تدریسی پریسکا سر راهت قرار بگیره و بهت آناتومی یاد بده به رایگان، اونم روی یه جسد کاملا حاضر و آماده که نیازی به برش خاصی هم نداره و از قبل برشهای لازم رو خورده و تمام اعضای اصلی در دسترس هستن و ...خلاصه که دوتایی دستکش به دست، به جون

جسد افتادیم و من انگار نه انگار که اون همه ترسیده بودم و لرزیده بودم و ...زیر و رو کردم تمام دل و معده شو و اما انصافا فقط یه جایی باز دست و بالم شروع کرد به لرزیدن و حتی اشک به چشمم اومد از فرط بیشتر ناراحتی تا ترس و اون وقتی بود که پریسکا کاسه ی جمجمه ش رو گذاشت جلوم و گفت برش دار تا اثرات مغز رو روی  استخوانهای کاسه ی سر ببینی و استخوانهای اصلی تشکیل دهنده ش رو بهت بگم...
حالا دل و معده و روده و کلیه و پانکراس اکی ولی دیگه حساب کاسه ی سر از همه ی اون بقیه سواست...یا حداقل برای من اینجوری بود که بابا شوخی که نیست، کاسه ی سره، یعنی تو این فینقیل کاسه شکلِ ساخته شده از هفتاد هشتاد درصد کلسیم، تمامممممممم شادی ها، غم ها، ترسها، حسرت ها، آزادی ها، بندها، آرزوها، دلتنگی ها، دلگیری ها و همه چیز و همه جا گنجونده شده، تمام حس ها و فکرهایی که یک نفر، حداقل پنجاه و پنج سال باهاشون زندگی کرده...

بعبارتی این کاسه تمامممم یک آدم رو در خودش داره و هیچ چیز در بیرون از اون، نه مفهومی داره و نه اصلا وجود داره، هر چه هست و هر چه نیست، در داخل همین چند سانت در چند سانت محصور شده و حالا بطرز وحشتناکی خالی در دستان من قرار داشت...انگار کل ماهیت زندگی، از داخل این اتاقک کوچک بهم زبون درازی میکرد...
با خودم میگم اگه این حجم استخونی به زبون در میومد چه ها که نداشت بگه از سالهای طولانیِ عمرِ همین مرد چشم آبی ای که با چشمانی باز، اینجا خوابیده و اصلا هم بخیالش نیست که ما داریم بخش بخش وجودش رو از هم باز میکنیم و بیرون میکشیم و بعد باز دوباره میبندیم و سر جاشون میزاریم یا اینکه الان یه تیکت زدن رو فلان رگِ کلیه ش و اونو کردن سوال امتحانی و دو نمره هم براش گذاشتن مثلا یا بهمان عصبِ گردنش رو با گیره ای فلزی جدا کرده ن که چه نام دارد و از کجا می آید و بکجا میرود و همه اینارو که بنویسی، یه سه چهار نمره رو از آن خودت میکنی...

هیچچچچ، جوری خوابیده بود که انگار هرگز وجود نداشته....
دایسکت رو انجام دادیم و همزمان با اومدن اورشی بود که پریسکا گفت دیگه همه ی اعضارو بزاریم سر جاشون و دست و پاهارو بکنیم تو کیسه مانندهایی که از جنس همون پتو بودن و خیس تا حافظ سلامت دستها و پاها باشن و بعد هم پتوی آخر رو بکشیم روش و باند پیچیش کنیم برای گروه دانشجویان تازه ای که در راه بودن...

چیز جالبی که کشف کردم این بود که اون بار چیزی که باعث شد ترس من خیلی زود بریزه و از بین بره، هم سن بالای پیرمرد بود که خوب طبعا حس دلسوزی و ناراحتیِ ناشی از اینکه یه جسم جوون یا حتی کودک جلوی روت دراز به دراز خوابیده باشه و برای همیشه از نعمت و یا نقمتِ زندگی محروم شده باشه، کسی که میتونسته هنوز کلی لحظه های شاد و خوش در کنار خانواده و دوستانش داشته باشه، وجود نداشت و نه اینکه خدای ناکرده بخوام بگم هر کی پیره دیگه حق حیات نداره ولی اگر شد و اتفاق افتاد و از دنیا رفت، حداقل آدم میتونه خودشو دلداری بده که لحظه های خوشش رو به کمال گذرونده و حالا دیگه این بخش از زندگیش جز سرازیری بیماری و ناتوانی و خاطرات از دست دادن پدر مادر و شاید هم خواهر برادر، نبوده و دیگه عملا قرار نبوده لذت فراوانی ببره و زندگیش کیفیت چندانی داشته باشه...

و خوب این همون استدلالیه که سیستم اهدای جسد هم قبل از من کشفش کرده و برای همین هم اجازه نمیده که افراد زیر ۵۵ سال، اجسامشون رو اهدا کنن...
از طرف دیگه و دومین نکته ی خیلی اساسی در تسکین ترس من از این جسد و تشریحش این بود که چون جسم به مدت طولانی(حداقل شیش ماه) در فرمالدوهید خوابونده شده بود، تغییر رنگ بسیار داده بود و اگه صورت وجود نداشت، عملا دیگه نمیشد زیاد تشخیص داد که این بافتها مربوط به یه انسان واقعی هستند یا از یه جنس سنتتیک هستند، حداقل برای من اینطور بود...کل اعضا و بافتها رنگی متمایل به رنجی از رنگ زرد پیدا کرده بودن و این به من این حس رو میداد که اونچه که زیر دستمه، زیاد هم انسانی نیست...

و نهایتا مجموع اون دو عامل که هر کدومشون هم بسیار موثر بودن، منجر به زایل شدن و کمرنگ شدن و شاید بتونم بگم، منقرض شدن ترس من شد و البته که در نهایت این سلسله تفکرات، به اینجا رسیدم که حالا این درست ولی من هنوز از جسد تازه و تو فرمالدوهید نخوابیده میترسم که...

و انگار که "هستی" گوشهایی داره که تیز شده باشن به شنیدن اینکه من کِی، کجا و از چی میترسم تا تمام عوامل و امکاناتش رو بسیج بکنه به اینکه من رو با ترسم روبرو و مواجه بکنن...

و اما قسمت آخر از این پازل ول و ویلونی که من براتون سر هم کردم: یادتونه گفتم که هر دانشجویی باید سهمی در تدریس داشته باشه، حالا یه روز استفان تو لب میتینگ، برگشت رو به من که: زهرا، من میخوام کار دانشجویی تو رو از قسمت ساینس به آناتومی منتقل کنم به فلان و بهمان دلیل و لطفا روش فکر کن و ببین که موافقی یا نه و میتونیم دو هفته ی دیگه باز در موردش صحبت کنیم و ...

انقدر این خبر ناگهانی و مبهم و بی جزییات بود که واقعیتش من اصلا درست متوجه نشدم که قضیه چیه و من چه ری اکشنی باید نشون بدم و اما در گذر زمان زیاد هم به یادم نموند و در واقع فکر کردم حالا یه چیزی گفته و دیگه دنبالشو نمیگیره و لازم نیست که درگیر کنم خودمو با این افکار و اما غافل از این بودم که آلمانیها اگه یه چیزیو بگن تا محققش نکنن اصلا و ابدا دست بر نخواهند داشت و همین هم بود که شد اونچه باید بشه...

سر همون دو هفته بعد بود که باز سر لب میتینگ، استفان برگشت رو به من که: بهش فکر کردی؟ در چنین مواردی، جواب "نه" به یه آلمانی حتی اگه در مقام استادت هم نباشه، اصلا جزو گزینه ها نیست پس تلاش کردم تا یه جواب فوری فوتی از حلقومم بکشم بیرون و همین هم بود که گفتم: راستش تمایل دارم که بیشتر در مورد چند و چون کاری که لازمه بکنم و وظایف و مسئولیتهایی که داره و طول مدت و حقوقش و اینا بدونم و اینجا بود که استفان اول بقیه موارد رو برام روشن کرد و بعد که رسید سرِ

مبحث شیرین وظایف، چیزی گفت که آه از نهادم براومد: اورشی گاهی وقتها دست تنها میمونه تو مواقعی که جسدی دریافت میکنه، منظورم برای مواردیه که کمک های مرسوم و معمولش یا مرخصی هستن همگی یا مریض هستن و اون نیاز به کمک داره برای اماده سازی اولیه ی جسد!!!

بقیه حرفهاش رو بعدترهاش فهمیدم که اگه اورشی تو اماده سازی برگه های امتحانی قبل از امتحان و همچنین مرتب کردنشون برای تصحیح، بعد از امتحان هم نیاز به کمک داشته باشه و اون یاری دهندگان همیشگیش در دسترسش نباشن هم من باید دستی بر آتش برسونم و کمکش کنم و ...

اونجا و اون لحظه، من جا مونده بودم یه جایی میون این کلماتی که از میون لبهای خارج شده بود: جسد تازه!!! و این خودِ خود ترسِ من بود، اینبار بدون هیچ بَزَک یا آرایشی، بی هیچ نقاب یا پرده ای، اینبار کاملا لخت و عریان...
من وارفته بودم و تمام اعصاب محیطی و مرکزی م انگار همگی باهم و دست در دست هم، به مرخصی ساعتی رفته بودن...
تمام همه چیز دوباره به یادم اومد: وسط یه اتاق سرد و نمور، من بودم و بابا بزرگی که جسمِ خسته از سرفه های ناشی از بیماری آسم ش رو لای پارچه ای سفید پیچیده بودن، من و پنبه های سفید، من و تختی سنگی و در تمام اینها من تنها بودم انگار، بی حضور هیچ کسی از اون جمعیتِ گریان و شیون کنانی که بودن...
حالا استفان داشت باز این داستان رو باز نویسی میکرد، قرار بود باز من باشم و یک جسد و تختی و ...
و این من رو از ترس فلج میکرد...
جواب منفی ممکن نبود به دو دلیل: اول اونکه اینجا وقتی استادت یا رئیست چیزی میگه و ازت کاری میخواد، معنیش این نیست که جویای نظرته، بلکه در واقع داره نظرشو بیان میکنه که تو انجامش بدی، طبق همین قائده، استفان با پرسیدن اینکه با اینکار موافقی یا نه، تنها داشت فضا رو تلطیف میکرد و جوانب اخلاق اجتماعی رو رعایت میکرد وگرنه اظهر من الشمس بود که حتی اگه من میگفتم "نه" موافق نیستم هم باز  این تغییر و جابجایی زمینه های قرارداد اتفاق می افتاد و دومین دلیل اما

که خیلی بعدترهای به هوش اومدنم و برگشتن به حال و حالت عادی، برام رخ داد این بود که یک حقیقت تلخ وجود داشت و اون این بود که من میترسیدم و این ترسی بود سی و اندی سال با من همراه و همنشین بوده و یا فرصتش پیش نیومده یا نخواستم و نتونستم که حل و رفع و رجوعش بکنم، به هر حال مونده بود ولی حالا جایی بود که امکانی دست داده بود برای شاید حل کردنش و یا حداقل ایجاد تغییر یا تخفیفی در اون تا دیگه حداقل چنین نقطه ی برمودایی برای ذهنم نباشه...
اصلا مگه نه اینکه از یه جایی که من فهمیده بودم ترسهای زیادی دارم، حالا با دلیل یا بی دلیل، شروع کرده بودم به کار کردن روشون و ریشه یا بیشون و بعدم مواجهه ی آروم باهاشون تا کَم کَمک، رو به بهبود برن، پس حالا که چنین فرصت تقریبا بی نظیری دست داده بود چرا باید دو دستی پسش میزدم...
پس اعصابم که اروم شد و افکارم که منظم، ایمیل زدم به استفان و گفتم که با نظرتون موافقم به شرط عدم تغییر حقوقم چرا که به این میزان دستمزد نیاز دارم و ...که خوشبختانه استفان جواب داد که: فقط زمینه ی کاری عوض میشه و درامدت بسان سابق ادامه پیدا میکنه و ...
تموم شد، "هستی" اینبار هم برنده شد و خواستش رو بر کرسیِ اجرا نشوند...

"مرگ"، قسمت اول


"مرگ"، قسمت اول: 
و اما داستانی که مدتهاست ذهنمو مشغول کرده که بنویسمش، نه به دلیلی و نه برای کسی که فقط برای خودم شاید... تا بعدها بخونم و یادم بیاد به این روزها...
اولشم بگم که چون مفهومی به نام "مرگ" اساس و بنای این داستان رو تشکیل میده، اگه با این مفهوم مشکل دارین، پا از سر خوندنش درگذرین...

دپارتمان ما بخشی از اسمش اختصاص داره بنام نامیِ آناتومی، پس پُر واضحه که باید آناتومی درس بدن و همین هم هست، یعنی کلِ آناتومیِ بچه های پزشکی و دندونپزشکی دانشگاه این شهر، تو همین دپارتمان فینقیلی تدریس میشه...
آناتومی هم جهت استحضار اون دسته از عزیزانی که نمیدونن، بخشیش با اجساد واقعی تدریس میشه، بخشیش با ماکت و بخشهایی هم با میز آناتومی که حاوی تصاویر متحرک بدن کامل انسانه در هر دو جنس...
اجسادی که بکار میبرن هم در واقع بدنهای اهدایی افرادی هستن که در زمان حیاتشون، خودشون رضایت داده ن که میخوان بعد مرگ، جسمشون در اختیار این دانشگاه قرار بگیره جهت استفاده ی اموزشی و البته که این افراد باید شرایطی هم داشته باشن و اولین و شاید یکی از مهمترین شروط( همه ی شروط مهم هستن البته) اینه که سنشون در زمان مرگ، پنجاه و پتج به بالا باشه و دلیلشم اینه که دانشجوها دچار حس های ناخوشایند نشن به هنگام پاره پاره کردن اون اجساد...

حالا این مطلب رو داشته باشین همینجا تا بعدا بهش برگردیم...
نکته ی بعدی ای که برای فهم این داستان ضروریه اینه که دانشجوهای دکترای این دپارتمان بقید قانونی که نمیدونم ایا در همه ی دپارتمان های بایولوژی ساری و جاریه یا فقط در اینجا، باید حتما و لزوما در طول دوران تحصیلشون، ساعتهایی رو آناتومی تدریس کرده باشن و خیلی معدودن کسایی که از این قانون تخلف کرده ن مثل "ساچین" که هیچوقت تن به تدریس نداد یا "چو" که یه دختر تایوانیه و حداقل بزارین بگم من تا بحال ندیده م که تدریسی داشته باشه...البته این بقیه ای که تدریس نمیکنن هم، حتما باید در حواشیِ آموزش مثلا مثل مراقبت جلسه ی امتحان و اینا دستی بر آتش داشته باشن...
در مورد من اما همه چیز از اول جور دیگه ای بود و جور دیگه ای پیش رفت و ...
از همون اوایل مراقبت جلسه امتحان رو پذیرفتم و انجام دادم و اما صحبتی از تدریس نبود تا اینکه...

این تیکه رو هم باز همون وسط مسطا بزارین ولو باشه تا بعدا یکی یکی بهشون برسیم به یاری خدا!!!
آخرین عضو مهم این داستان، اعتراف منه به یه حقیقت تلخ و اونم اینه که: " من از مرگ، مرده، کفن، تابوت، سردخونه، غسالخونه و بطور خلاصه هر چیزی که نشانی از مرگ تو خودش داشت، نه که بترسما، نه، وحشتتتتت داشتم، اونم وحشتی در سر حدِ خودِ مرگ...
فعل داشت رو بکار بردم چون فکر میکنم، بحد زیادی و یا حداقل مقداری، این ترس ریخته و متعادلتر شده حالا...

حالا که مثل جگر زلیخا، این داستان رو تیکه و پاره کردیم، برگردیم و یکی یکی این تکه های پازل رو جمع و جور کنیم و بزنیم به زخم بخشهایی تا کَم کَمک، این داستان سر و شکلی بگیره و اونجور که برای من رخ داده، به تصویر در بیاد...
اول از همه، میخوام آخرین قسمت رو شفاف سازی کنم که چی شد که من چنین سفت و سخت، فوبیای مرگ و مرده گرفتم...

یه بار یه عزیزی که یه بار که مثل خیلی از بارای قبلی، گناه مشکلات و ترسهای بیحد و شمارِ الانم رو، به گردن گذشته و بچگی هام انداختم، برگشت و با طنزی که خیلی درخور اون لحظه بود گفت: تو چه بچگیِ سختی داشته ی!!!

اینجوری شروع کردم که بگم، بله، این ترس هم از همون سالهای سخت با منه!!! از همون چهار پنج یا شیش سالگی...
نمیدونم و اصلا یادم نمیاد که چند سالم بود فقط یادمه که خیلی کوچیک بودم برای دیدن اون صحنه ای که دیدم...
نمیفهمیدم چی شده بود، با مامان بزرگ و خاله ها و دایی ها و کلی آدم دیگه، رفته بودیم عروسی و کلی خوش گذشته بود و بعد خوش و خرم برگشته بودیم و اما تو خونه ی مادربزرگ که قائدتا همیشه همه چی خوب بود، حالا انگار اتفاق بدی افتاده بود، اتفاقی به بدی یک مرگ!!! من البته چیزی نمیفهمیدم و هنوز درگیرِ فکر کردن به جوراب شلواری سفید عزیزی بودم که مامان برای اون عروسی برام خریده بود و با شوق و ذوق پوشیده بودمش و خیلی احساس خوشگلی و اینا هم بهم دست داده بود و دقیقا وسط همون حسِ خاص و خوب هم دایی محترم گفته بود که پاهات بسان چوبِ قابه!!!(چوبِ گل افتابگردان) و من مونده بودم که پس چرا بنظر خودم پاهام خیلیم قشنگن و این جوراب شلواری هم قشنگترشون کرده و ...
خلاصه من اندر خم جوراب شلواری بودم که یهو از تو اتاق صدای جیغ و شیون بلند شد و من زهره م آب شد که چی شده...
دیگه خاطرات بعد اون جیغ اول برام مبهم و تارن و فقط پرن از آدمهایی که میومدن و میرفتن و شیون میکردن و صورتهاشون خیس بود و آژیر آمبولانسی که نزدیک میشد و هیاهو و هیاهو و هیاهو...
ذهن من کوچیکتر از اون بود که بتونه اینارو بهم ربط بده و فقط انقدری میفهمیدم که چیزی این وسط درست نیست و اینکه همه هستن الا بابا بزرگی که باهامون نیومده بود عروسی و بازم البته من نمیدونستم چرا نیومده و فکر میکردم لابد عروسی دوس نداره...
یه چیزی اشتباه بود، یه چیزی کم بود، یه چیزی دیگه نبود، یه چیزی به بزرگی یه بابا بزرگ...

لحظه های بعد از اون رو اصلا نمیتونم بیاد بیارم تا اونجا که رفته بودیم مزار، همه بودن، همه ی اونایی که اون شب عروسی هم بودن، همه بودن الا بابا بزرگ و هیشکی هم اونقدری حال و حواس نداشت که برای من به یه زبونی که بفهمم، توضیح بده که بابا بزرگ کجاست؟

از سر قبرها میپریدم و میجهیدم و بازی میکردم و کم کمک که سر و کله ی بچه های دیگه هم پیدا شد، گل از گلم شکفت که همبازی پیدا کرده م و با پسر خاله م شروع کردیم به انواع و اقسام بازیهایی که به مخیله مون خطور میکرد و اما وسط اونهمه هیجان و بازی هم من اما ذهنم سخت مشغولِ یه سری سوالات اساسی بود که هنوز جوابی براشون نداشتم، مهمترینشون هم این بود که بابابزرگ کجاست؟
کم اهمیت ترهاشم اینا بودن که چی شده و چرا مامان و مامان بزرگ انقدر جیغ میزنن و گریه میکنن یا چرا اونطرف مزار که یه ساختمون هم هست، انقدر شلوغه و همه جمع شده ن اونجا؟

کلا انگار از بچگی یه فضولی خاصی در من بود که نذاشت اون روز و اون لحظه بخیر بگذره و آتیشی سوزوند که شعله هاش تا به همین امروز هم هنوز سر پاست...
به پسر خاله م گفتم: 
هی، فلانی، میای بریم ببینیم اونجا چه خبره؟
اونم از من بدتر، پایه شد و جهش کنان رفتیم بسمت اون ساختمون...
ولی قبل از رسیدن به تیررس جمعیت بود که دستی از پشت کمرمونو گرفت و به عقب کشیدمون و با تعجب که برگشتم تا صاحب دستها رو ببینم، صورت عصبانی بابا رو دیدم و بعدم محکم به بغلش کشیده شدم و بدینوسیله موقتا مهار شدم...

پسر خاله هم به سرنوشتی مشابه دچار شد و به دست پدرش اسیر و نگه داشته شد...
ولی بالاخره چندان خرد نبودیم که بتونن برای مدتی طولانی تو بغلشون نگه دارن و بالاخره خسته شدن و گذاشتنمون روی زمین و اما با تحکم گفتن که نباید بریم سمت اون ساختمون...
پاهامون رو زمین بود و اما دستهای کوچیکمون همچنان اسیر و بندِ به دستان محکم و پر قدرت پدران و اما اونچه که در ذهنمون میگذشت فقط و فقط یه چیز بود حالا: رفتن به سمتِ اون ساختمون...

مدتی طول کشید تا پدرها دوباره حواسشون پرت اتفاقات روی مزار بشه و من و پسر خاله رخصت مرخصی بگیریم و با قول اینکه دور نمیشیم و همون اطراف میمونیم، ازادی مشروط بگیریم و البته و صد البته که قرار نبود به اون قول و قرار پایبند بمونیم چرا که حالا مدارِ افکار ما فقط و فقط حول محور یه چیز میچرخید: 
اون ساختمون...
یکی دو باری باز کمی دور شده بودیم که پدرها حواسشون جمع ما شد و اما از اونجایی که اتفاقاتی که قرار بر افتادن داشته باشن، زمان و زمین رو به هم میدوزن برای افتادن، کسی به سراغ پدرها اومد برای هم کلامی و این همون موقعی بود که من و پسر خاله دستهای همو گرفتیم و مثل فنری که از جا درمیره، مستقیم به سمت ساختمون دویدیم...دیگه پشت سرمونو نگاه نمیکردیم که ببینیم چقدر از پدرها فاصله داریم، اما جلومون رو که میدیدم چندان دور نبود از ساختمون و این حس خوب فاتحان بزرگ رو بهمون میداد، فتح الفتوحی که کاش اتفاق نیفتاده بود چون تنها دستاوردش برای تمام سالهای زندگی من تا به اینجا، یک وحشت عمیق بود...

مستقیم به سمت ساختمون و بعدم قبل از اینکه کسی بتونه دستی به جثه های کوچیک ما برسونه، از در عبور کردیم و من دیگه چیزی یادم نمیاد جز:
بابا بزرگی که بدنش پیچیده در پارچه ای سفید بود و روی تختی از جنس سنگ خوابیده بود و گوشهاش پر از پنبه بود و ...
اونقدر اون صحنه حسش سرده که هنوز هم بعد سالها، با یاداوریش، احساس سرما میکنم...
زمان از حرکت ایستاده بود و انگار من تنها بودم با جسد پدربزرگ، من با تمام اون ساختمون سرد، من با اون تیکه پارچه ی سفید نفرت انگیز، من با اون قطعات پنبه، من با اون تخت سنگی، من با همه و تک تک اجزای اون صحنه تنها بودم...
چیزی در من جابجا شد قبل از اینکه دستانی از لای چادرهایی مشکی کمرم رو بچسبن و به طرف در بکشنم و من از شوک تمام اون چیزی که دیده بودم و از اون بهت و خشکیده گی، در بیام و بتونم جیغ بزنم...

بعد از اون فقط جیغ بود و جیغ و جیغ و بعدترهاشم اشک هایی که بی محابا میومدن و سری که بیش از پیش در شونه ی پدری که حالا بغلم کرده بود، فرو میبردم تا از اون ساختمون دور بشم و دورتر...
اونقدر اون صحنه و اون حس تنها و بی کس بود که حتی یادم نیست پسر خاله چی شد و چیکار کرد و سرنوشتش چی شد، نمیدونم که اونم دید اونچه رو که من دیدم یا فقط این من بودم و کل اون ساختمون و محتویاتش...

سالها از پی هم اومدن و رفتن و اما من از صمیم قلبم وحشت داشتم از اون ساختمون لعنتی، جوریکه حتی میترسیدم از نزدیکیش عبور کنم، از پنجره هاش که میشد باهاش داخل رو دید زد، از در قدیمیش، از تابوتها و تکه پارچه هایی که همواره جلوش یا پشتش افتاده بودن، از تک تک آجرهای اون ساختمون میترسیدم و متنفر بودم...همیشه از بابا میخواستم از مسیر اون ساختمون وارد مزار نشه و دور بزنه و از اون یکی مسیری که نزدیکش نیست وارد بشه...هیچوقت دیگه نزاشتم چشمام مواجهه ی نزدیکی با مرگ داشته باشه و حتی تو مرگ نزدیکان و عزیزان هم نزدیک اون ساختمون نشدم و تو نمازهای میت هم شرکت نکردم و هیچ تشییع جنازه ای نرفتم و  داخل هیچ قبر خالی ای رو نگاه نکردم و نزدیک قبرهای تازه ی بدون سنگ نشدم و ...
و تمام اینها، فقط تلاشهایی مذبوحانه بود برای کمتر مواجه شدن با ترسی که مثل سرطان تک تک و تمام سلولهای ذهن من رو در سلطه ی خودش داشت، ترس از مرگ و ترس از مردن و ترس از مرده...

غافل از اینکه اتفاقاتی که باید بیفتن، مسیر خودشون رو می یابن حتی اگر این یافتن، سی و اندی سال طول بکشه...

خوب حالا که یه قسمت از داستان تکلیفش روشن شد، میتونم بزارمش و برم سراغ اون باری از مراقبت امتحان که خانم اورشی، مسئول بخش دایسکشن دانشگاه، ایمیل زده بود و تمام بچه های دکترا رو بیاری فراخونده بود که آهای، ما یه امتحان خیلی بزرگ داریم و کلی دانشجو باید در یه مدت کوتاه امتحان بدن و برای همین به کمک همه تون نیاز داریم و بدویین بیاین این برگه ی ساعات و روزهای امتحانی رو نگاه کنین و امضا کنین که کدومشو انتخاب میکنین و ...

منم خوب به عادت همیشه رفته بودم و ساعت مناسب خودم رو امضا کرده بودم و از قضا پریسکا اون روز مریض بود نیومده بود و اما ایمیل رو که دیده بود، خواسته بود این ندای هل من ناصرن ینصرنیِ اورشی، بی جواب نمونه و برای همین بهم پیام داده بود که بجای اون هم برای یه تایمی امضا کنم و منم فورا تو همون تایم خودم، برای اونم امضا زده بودم که باهم باشیم، بسکه حضور و همراهی پریسکا برام لذت بخشه، حتی اگه این همراهی سر جلسه ی امتحان باشه...

روز امتحان که شده بود، قبلش برخلاف روزای دیگه که بدون روپوش آزمایشگاه و با لباس معمولی میرفتیم سر جلسه، استفان گفته بود که روپوش بپوشیم و دستکش و این مایه ی تعجب بسیار من شده بود و اما باز کنجکاوی نکرده بودم و گذاشته بودم تا دم در سالن امتحان که پریسکا که قبلا لابلای حرفهام چیزی هم از ترسم از مرده بهش گفته بودم، بعد یه مکث معنی دار بگه: زهرا میدونی که داریم میریم سر چه امتحانی، درسته؟