من و آن روزِ داغ تابستانی...

 

 

گذر زمان روی همه چیز اثر میزاره حتی اگر اون، چیزی به سخت و سفتیِ استخون باشه، اونم استخون لگن...
به بادی، میشکنه، یا در بهترین حالت، تَرَک برمیداره و صاحبش رو روونه ی دکتر و کلینیک و بیمارستان میکنه و این دقیقا و تحقیقا همون چیزیه که برای صاحبخونه ی دوست داشتنیِ من رخ داده...
یعنی همینجوری داشته مثل تمام روزای دیگه تو خیابون منتهی به خونه تند تند با و به کمکِ واکرش میومده که یهو انگار واکر کمی نافرمانی میکنه و سر به طرفی که نباید و نشاید، میچرخونه و خودش و صاحبش رو پهنِ کفِ همون خیابون میکنه....
لابد بعد یکی دو دقیقه که دوباره تاب و توانِ از کنترل خارج شده ش رو بدست اورده، بلند شده و کمی خودش رو تکونده و واکرِ بیزبون رو هم راست و روهم کرده و مجددا زده به جاده...
خونه که رسیده اما احساس درد داشته و خستگی و بیشتر از همه ی اینا، غصه و نگرانی از اینکه روز به روز داره پیرتر و ناتوان تر میشه و این روند هم لابد بنظرش کمی تصاعدی نموده و همین هم مثل خیلی وقتای دیگه ای که من بوده م و دیده م، اشک رو مهمونِ چشمای برکه ای رنگش کرده...

به هر حال هر چی که بوده و هر چی که شده، از دردش اما کم نشده و رفته رفته و با هر حرکتی بیشتر هم شده تا جاییکه روونه ی دکتر خانوادگی ش کرده و دکتر اما شاید که کمی کم وقت و کم حوصله و کم دقت بوده که نه عکسی گرفته و نه شکی کرده به چیزی و فقط و فقط گفته که کوفتگیه و همونجوری پیرزنِ دردمند رو روونه ی خونه ش کرده...
پیرزن روزهای مدیدی رو با درد سر کرد و هی رفته رفته از قدرت حرکتش و خیابون نوردی های هرروزه ش کم شد و مدام درخواست هاش برای کمک از من بیشتر و بیشتر شد و به همون نسبت و میزان هم، غرغرهای من گوشِ خواهر و دوست رو پر کردن  که من درس دارم و کار دارم و نمیرسم و غیره...
و انقدر کش اومد این وضعیت که آخر یه روز صبح که چشممو باز که نه، نیمه باز کردم و تو همون حالت و از لای نیمه ی باز شده ی چشمم و کمی نور که ازش رد میشد، گوشیمو از رو طاقچه سر دادم به سمت دستم و اینترنتشو وصل کردم، با یه پیام تو واتس اپ غافلگیر شدم... پیام از طرف مونیکا بود و حاوی این مفهوم بود که: مامانم حالش خوب نیست و خیلی درد داره و نمیتونه حرکت کنه و نیاز به کمک داره، میشه بهش کمک کنی لطفا؟
اون نیمه ی تاریک چشمم و ذهنم هم کاملا باز و روشن میشن و سریعا دست و پای هنوز کرختم رو جمع میکنم و در همون حال که دارم تایپ میکنه: 
sure, right now I'll go upstair
میدوم سمت پله ها و میرم بالا تا با این صحنه ی نه چندان دلپذیر روبرو بشم که پیرزن کاملا به هم ریخته و ژولیده،  لبه ی تختش نشسته و ماتم گرفته و آبی های برکه ای رنگش برقِ اشک دارن...
کنارش میشینم و سعی میکنم آروم و در حالیکه پشتش رو نوازش میکنم بپرسم که چی شده و الان به چی نیاز داره که میشنوم: نمیتونم لباسامو عوض کنم... سعی میکنم کمترین حرکت رو به پاهاش و کمرش که منشا و مبدا درده، وارد بیارم    در حین عوض کردن لباسهاش و پوشوندن لباسهایی تمیزتر و بعدم بخوابونمش روی تختش و برم سراغ جمع کردن لباسهایی که حالا هر کدوم گوشه ای افتادن و بردن و انداختنشون توی سبد گوشه ی اتاق...
غمگین تر و ترسیده تر ازونه که پرسش من برای هرگونه کمک احتمالی ای که ازم بربیاد، خوشحال یا حتی آرومش کنه و اما عقربه های از حرکت نایستنده ی ساعت، بیادم میارن که هرچند که انصاف نیست، اما وقتِ رفتنه و موندن بیش از این نتیجه ی محتومش، جا موندن از درس و مشق و مدرسه ست...
پله هارو دوتا یکی میکنم تا به سرعت به اتاقم برسم و لباسامو پوشیده نپوشیده از اتاق بزنم بیرون و بدوم سمت ایستگاه قطار و هزار و یک کاری که تو دانشگاه و بیرون از اون، در انتظارمه...
اونقدر سرم شلوغ میشه که یادم میره اون شب رو اقلکن زودتر برگردم خونه و ببینم که پیرزن نیازی نداشته باشه و زمانی جسم خسته م کلیدو توی در میچرخونه که دیگه خیلی دیروقته و منطقا اون باید خوابیده باشه و اما صدای گفتگویی که از بالای پله ها بگوش میرسه و چراغهایی روشن، همگی دالِ بر اینه که اون تنها نیست و کسی که احتمالا باید دکتر یا پرستاری باشه، مشغول صحبته باهاش...
نمیگم اصلا احساس عذاب وجدان ندارم وقتیکه یه راست میام اتاقمو و پخش تختم میشم،  ولی اونقدری نیست که نتونم از پسش بربیام...
دقایقی بیشتر نگذشته که ونگ ونگ اسم ام اسی حواسم رو از خستگیِ بدنم، پرتِ موبایلم میکنه...
مونیکاست که پیامی داده بدین مضمون: مامانم حالش خوب نیست اصلا، توان هیچگونه حرکتی نداره اصلا، دکتر اومده بالا سرش و آمبولانس هم داره میاد که ببرتش بیمارستان، قراره اونجا بستری بشه برای یه مدت تا ببینیم چی پیش میاد...لازم نیست کاری بکنی، این پیام صرفا جهت اطلاعته...
زهرِ عذاب وجدان اونقدری کاهنده هست که منو علیرغم خیلی خسته بودن، از تختم بکنه و به سمت و سوی پله ها هدایت کنه تا در همون نیمه راه بالا، با مردی بالابلند چونان که مردهای آلمانی هستند، مواجه کنه که لابد دکتره و من شروع کنم به تند و تند پرسیدنِ تمام سوالاتی که تو ذهنمه و نگرانم کرده و اونم با طمانینه و به آرامی جواب بده و بگه که:
بجز دردِ بسیار و قدرتِ تحرکِ تقریبا صفر، مشکل دیگه ای ندارن و برای همینم باید به بیمارستان منتقل بشن و یه مدت بهشون رسیدگی بشه و تحت نظر باشن تا شکستگی ها ترمیم بشن و دوباره به وضعیت سابق برگردن...
تا یادم نرفته باید اضافه کنم( اینو من دارم میگم نه دکتر!!!) بعد یکماه که پیرزن درد کشیده بود و دو دفعه ای پیش دکتر خانوادگیش رفته بود و اون هی گفته بود که چیزی نیست و فقط بهش مسکن های رنگ و وارنگ داده بود، بالاخره یه بار که مونیکا از فرانکفورت اومده بوده میبرتش پیش یه دکتر دیگه و اون خدا پدر آمرزیده یه عکس میگیره از استخوانِ دردمند و کاشف به عمل میاد که بعله!!! استخوان لگن از دو ناحیه در طرفین ترک برداشته بوده و دلیل اون همه درد هم همین بوده و خبری از جوش خوردن هم نیست که نیست، چرا که پیرزن دچار به پوکی استخوان هم هست...
خلاصه که هنوز کلامهای آخر در دهانِ دکتر منعقد نشده بود که صدای گوشخراشِ آمبولانس، گاهِ رفتنِ پیرزن رو متذکر میشد و بعدشم به آنی، مرد و زنی بسیار آلمانی و قوی هیکل در حالیکه صندلیِ به نظر سنگینی رو حمل میکردن، از راه رسیدن و از کنار من و دکتر گذشتن تا به طبقه ی دوم، جاییکه پیرزن لبه ی تختش نشسته بود برسن و جسم لاغر و بی رمق پیرزن رو مثل پرِ کاهی بلند کنن و رو صندلی بزارن و کمربندش رو محکم ببندن و بسانِ سلاطین رو تخت روان بر شانه حملش کنن و تا درون آمبولانس ببرنش...
شما که نبودین و نیستین و اما خدای شما که بود و هست، میدونه که من اون شب چقدر دلم گرفته بود و دلم تنگ شده بود و خونه بنظرم سوت و کور و سرد و تلخ و خالی اومده بود و چقدر که عذاب وجدان رهام نکرده بود و مدام تو سرم کوبیده بود اون همه دیر اومدن ها و زود رفتن هام و سر نزدن ها و غرغر کردن ها و...
دست آخر اما
دلتنگی و دلگیریکه امونمو بریده بود، دست به دامن تلفنم شده بودم و به دوست پیامی داده بودم شاملِ تنها یک ایموجی اشک آلود و اون زنگ زده بود و گفته بود که چی شده و من که اصلا برای  رسیدن به همینجا بود که پیام داده بودم، از سیر تا پیازِ ماجرای رفتن و در واقع بردنِ پیرزن رو براش تعریف کرده بودم و اون هم چونان که ازش انتظار میرفت، تلاش کرده بود برای آروم کردنم به اینکه: خوب میشه و برمیگرده و ...
آرومتر که شده بودم، خوابیده بودم اون شب و شبهای دگر هم و روزها اما تا وقتیکه پیرزن تو بیمارستان نزدیک دپارتمان ما، بستری بود، سعی کرده بودم هرزگاهی بهش سر بزنم و میوه یا شیرینی ای براش ببرم و بریم باهم بشینیم تو حیاطِ پاییز زده ی مسحورکننده ی بیمارستان و من از دغدغه هام و گرفتاری هام اونقدری براش بگم که اون درد های خودش رو یادش بره و این دوران اما زیاد نپاییده بود و منتقلش کرده بودن به یه بیمارستان خیلی خیلی دور که آوازه ی خوبی هم نداشت و پیرزن بسیار مقاومت کرده بود در به اونجا نرفتن و اما کاری از پیش نبرده بود در مقابل اصرارهای مونیکا و دکترها که همگی متفق القول بودن به اینکه: اگه نری، خوب شدنی در کار نخواهد بود...
سرانجام با بیمیلیِ بسیار رضایت داده بود و رفته بود و من دیگه ندیده بودمش جز یکبار و دیدار دوباره مون موکول شده بود به وقتیکه اون باز منتقل بشه به یک کلینیک توانبخشی در شهر کوچیکی نزدیک اینجا که سرِ هم رفت و برگشتش با احتسابِ پیاده روی ای نسبتا طولانی که باید از ایستگاه تا کلینیک، درون پارک جنگلی ای زیبا، انجام میگرفت، دو ساعتی بیشتر طول نمی کشید...
اولین بار از این دوباری که زحمتِ رفتن به این محل جدید رو بر خودم هموار کرده م، جایی درست وسط یک شنبه ی گرمِ تابستونی بود...
همون روزی که آفتاب بدون هیچ انحرافی، کاملا راست و مستقیم روی فرقِ سرِ آدمها میتابید، بی هیچ رحم و انصافی حتی...
دیگه بعهده ی قوه ی تصویر و تصور خودتون میزارم: منی که در یافتن آدرس و نویگیشن چنانم که تا ده بار گم نشم، یکبار پیدا نمیشم و آفتابی که انگار به جبرانِ تمام عصر های یخبندان عمر زمین، امروز رو میخواست که سنگ تموم بزاره و با تمام وجود!!! بتابه، بی هیچ کمی یا کاستی ای...
تو اون ظلِ آفتاب، من ۴۰ دقیقه ی تمام رو پیاده مثل کلاف سرگردون هی از این ورِ ایستگاه به اون ور ایستگاه میرم و دور خودم میچرخم و اون گوگل مپِ بیخاصیت هم هی راه سرراستی نشونم نمیده و نهایتا بعد گذشت یه ربعه که من گرمازده و عطشان و سردرد دار و بیحال، خودمو از در ورودیِ کلینیک به داخل پرتاب میکنم و تازه اونجاست که یادم میاد که پیرزن گفته بود هر وقت خواستی بیای قبلش حتما زنگ بزن که تو اتاق باشم چونکه
من همش اینور و اونورم و زیاد تو اتاق بند نمیشم، نکنه که بیای و پیدام نکنی...نگران از اینکه نکنه دیر شده باشه و اگه به هر دلیلی تلفنش رو جواب نده چجوری با این زبان آلمانی ای که بلد نیستم، از این و اون بپرسم و پیداش کنم؛  باهاش تماس میگیرم و خدارو شکر که همون بوقهای اولی ه که صدای همواره گرمش میپیچه تو تلفن و دلم اروم میگیره که مقصد نزدیکه...
اتاقش رو براحتی پیدا میکنم تا یهو بپرم داخل و اونو که هنوز داره موهاشو برای این دیدار شونه میزنه بی هوا در آغوش بگیرم و بی مقدمه بگم که چقدر خونه بی بودنش، خونه نیست یا حداقل اونقدری که باید باشه، نیست...
و اونم جواب بده که موقع هایی که تو نیستی هم همینجوریه برای من...
از حال و احوال درست و حسابی نگذشته هنوز که منو برای دیدن چیزی که هنوز نمیدونم چیه به بالکن میبره و هردوتایی، از اون بالا که به اندازه ی ۴ طبقه بالاست، خیره میشیم به جایی در طبقه ی همکف که تراسی پر از میزها و صندلی هایی سفیده با گروه گروه آدم که هر چندتاییشون یک میز رو تصاحب کرده ن و در حال خوردن کیکی، بستنی ای و یا نوشیدنی ای هستن و همزمان هم حرف زدن و خندیدن و در نهایت لذت بردن از اون بعد از ظهرِ خیلی آفتابی در فضایی که با چترهایی تا حدود زیادی راه بر نفوذ و بروزِ آفتاب بسته ن...
از اون بالا اون تراس خیلی دوست داشتنی و آدمهاش خیلی یله داده و رها به نظر میرسن و ناخوداگاهه تمایلم برای رفتن و نشستن در میونشون و اما اینو بروز نمیدم تا زمانیکه پیرزن لب میزنه به اینکه: دوست داری بریم اینجا بستنی بخوریم؟
اینجاست که میگن کور از خدا چی میخواد اِلا دو چشمِ بینا !!!
طولی نمیکشه تا من و پیرزن و واکرش و اینا همگی تو تراس بدنبال گوشه ای مصون از آفتاب میگردیم و نهایتا هم مجبور میشیم رضایت بدیم به تنها میز خالی مونده که چندان هم از گزند آفتاب در امان نخواهد نگهمان داشت و اما فرود میایم، پس از توافقی دونفره...
بعد کوتاهی نشستن که هیشکی ازمون نمیپرسه خرت به چند، پیرزن میگه پاشو بریم خودمون انتخاب کنیم و همین هم میشه...
من نقش واکر رو بازی میکنم برای پیرزن و میریم داخل کافی شاپ و من باز چسب ویترین رنگارنگ و بنظر خوشمزه ی اونجا میشم...
من محو همون کیک پر از خامه ای هستم که پیرزن ازم در مورد خواستن یا نخواستنش داره میپرسه و من بسختی ازش چشم برمیدارم تا بگم نه!!!
پس بستنی؟ ِ پیرزن رو با بله پاسخ میدم که متعاقبش میشنوم: چه بستنی ای؟ کمیش بخاطر ادبه و بیشتر اما بدلیل بلد نبودن اسم و رسم بستنی ها و ندونستن اینکه حالا اینجا چه بستنی هایی داره و ... که میگم: هر چی شما میخورین!!!
و این بزرگترین اشتباهی بود که میشد مرتکب شد!!!
پیرزن شروع میکنه به سفارش دادن و من همینطور سرخوشانه در حال سر چرخوندن و تماشای رنگ و وارنگ های توی ویترینم که یهو گوشم تیز میشه به شنیدن دو کلمه ای که تمام سلولهای مغزم رو به ری اکت کردن وامیداره: 
رام...
زانه...
رام که نوعی مشروب شیرینه، بسیار بهش علاقه دارن و تو آشپزی هاشون به کرات دیده یا شنیده م که ازش استفاده میکنن و زانه هم همون خامه ست که به شکل حال بهم زنی بدون شکر درست و استفاده ش میکنن و خودشون خیلی باهاش حال میکنن و من اما از این هر دو متنفرم...
اولش اما به گوشام اعتماد نمیکنم بسکه بنظرم مسخره و بی مفهوم میاد این ایده که آدم بخواد طعمِ بهشتیِ بستنی های اسکوپیِ بالاتر از خوشمزه ی اینجا رو با چنان طعم های غیرقابل تحملی به ورطه ی نابودی بکشونه و برای همینم هست که با صراحتِ تمام، دریافتم رو با پیرزن به اشتراک میزارم: گفتین زانه و رام؟؟؟؟ لحنم نه که فقط پرسشی که پر از حسِ "اخه چرا؟؟؟" ست و پیرزن که فارغه از غوغای درونِ من، با خونسردی و خوشحالی از این که بالاخره من دو کلمه آلمانی یاد گرفته م میگه: آره...
خجالت و ادب و همه چیزو دیگه میبوسم میزارم کنار که بگم: نهههه، من بدون اینا میخوام، لطفاااا 
همونی که میدونستم میشه: پیرزن دستپاچه و مضطرب از اینکه نکنه نتونه بموقع خانم فروشنده رو بازبداره از تهیه ی دومین بستنی با ترکیبات مذکور، صداشو بلندتر از حد معمول میکنه تا سریعا اعلامِ انصراف کنه برای دومین بستنی و بعد که مطمئن شد، باز برگرده به من برای پرسیدن در مورد علاقه م...
اینبار دیگه تکلیفم با خودم بسیار روشنه: بستنی میوه ای خالص!!! بدون هیچ چیز دیگه ای...
و پیرزن میشه رابط من و فروشنده برای انتقال همین چند تا کلمه ی خیلی روشن میشه...
طولی نمیکشه که من و پیرزن دوباره روی صندلی هامون مستقر میشیم و یه جایی وسط دردل دلای منه که همین تصویری که میبینین جلومون رقم میخوره تا لذت بستنی میوه ای سردی رو تو یه روزِ خیلی تابستونی به کاممون بنشونه...

خداوندگارِ گاهِ بیگ بنگ...


بعد از خودم، شما باید منو ببخشید برای اینهمه پراکنده گویی و هردَم بیل بودن و هردم بیل نوشتن و بالاخص هر دم بیل زندگی کردن که این آخری رو دیگه هم شما و هم من باید بخاطرش خودِ خدارو ببخشیم با این برنامه ریزیش که انگار ساعتش چند دهه ای از زمان درست و مناسب برای افتادن اتفاقات؛ عقبتره و همینه که من تمام آرزوهامو کمی!!! دیر دریافت میکنم همیشه، وقتیکه دیگه شور و شوقم رو برای اونها از دست داده م...
بعد این مقدمه ای که گفتم یا بهتره بگم نوشتم، شاید که توجیه کنه نصفه نیمه نوشتن هامو، میخوام از اون شبی بگم که حسِ خداوندِ گاهِ بیگ بنگ رو داشتم...
اون شب که خودم و گوشیم خسته از یک روزِ بلندددددد کاری رسیده بودیم اتاق و من پخشِ تختم شده بودم و گوشیمم همین کنار بالشم جا خوش کرده بود تا کِی من انقدری حال داشته باشم که سیم شارژر رو از کنار تخت بکشم و بزنمش به شارژ که منِ این روزها چنان کار میکنه بیرون که دیگه تو خونه نایِ چند قدم خدای ناکرده اینورتر اونورتر رفتن از تخت رو نداره و برای همینم تمام چیزهای حیاتی رو جوری جابجا کرده که همگی نزدیک تخت باشن مثلا همین شارژر و میزی که حاوی خوراکی های اولیه و کافیه برای زنده نگه داشتن بمدت حتی چندین روز و به فاصله ی یه دست بلند کردن از تخت جداست و خلاصه کنم که تختم مرکز ثقلِ اتاقمه و بقول خان داییم: بهشتی اگر هست، همینجاست...
خلاصه که خستگی کار خودش رو کرده بود و بیحواسانه با گوشیم کار میکردم و یادِ دلم هم نبود که هر چیزی استهلاکی داره و هزینه ای و هر چقدرم که کسی یا چیزی کم مصرف و کم توقع باشه مثل گوشی من اما بازم بیمصرف نمیشه و بالاخره یه جایی تقِ همه چیز درمیاد و ...
زنگ خوردن اسکایپ تصویری گوشیم و پیچیدن صدای دوست در گوشی هم که دیگه اظهر من الشمسه که همون خرده حواسِ باقیمونده مو پرتِ حرف زدن میکنه تا جاییکه خیلی ناخوداگاه چشمم بیفته به مانیتور گوشی و ببینم که بلههههه: ۹ درصد...
موقعیت یه جایی دوپرده اونورتر از قرمز بود و عقل و منطق و تجربه همگی متفق القول بودن که نتیجه ی محتومِ این حادثه چیزی نیست جز خاموش شدنِ بی برو برگردِ گوشی به مدت حداقل یکی دو دقیقه...
آهِ براومده از نهادم فقط به این می ارزه که دوست بپرسه چی شده و من فرصت ادای این جمله رو داشته باشم: شارژم تمومه، گوشیم الان...
حتی فرصت نمیکنم بگم چه اتفاقی در انتظار گوشیمه دقیقا و اسکایپی که قطع میشه...
شماره ها یکی یکی پایین و پایینتر میان، با آهنگی شاید ثابت و شاید هم کمی نزدیکتر شونده و من که حالا خودمو بسانِ مومیایی ها کاملا پتو پیچ کردم تا گرمای لذت بخشش، سوزِ یک شبِ خنک پاییزی رو از تنم بدر کنه، گوشیم رو تکیه میدم به کناره های بلند تخت جوری که من و مانیتور چشم در چشم هم باشیم و خیره میشم به اون اعدادی که فقط کم و کمتر میشن...
کَم کَمک، حس ترس و نگرانی و اضطراب و حتی شاید باورتون نشه، حس گناه اولیه یی که پیش اومده بود با تکرارِ مکررِ این سوال در ذهنم که چرا حواسم نبوده به شارژ و حالا دوست چی و حالا دیگه کو تا شارژ بشه اونقدری که بتونم اسکایپ رو به زور بکشونم بالا و ...؛ فروکش میکنه و جاشو لذت پر میکنه؛ لذتی عجیب و ناب؛ همون چیزی که در جستجویِ چیستاییشه که این کلمات تو ذهنم نقش میبنده: خداونگارِ گاهِ بیگ بنگ...
بعد میشینم به تصویر سازیِ ماجرا و سعی میکنم جهانم رو از چشمای همو ببینم...
یه جایی بین ۱۳ تا ۱۵ میلیارد سال پیشه و اون در تختِ خدایی خودش که لابد فقط کمی در نوع چوبِ و جنس و راحتیِ تشک و دَک و پوزِ تاجِ تخت و اینا با تخت من توفیر داره، خوابیده (فرض بر اینه که اونم انقدری تمام روز و حتی پاسی از شب رو مجبور به رتق و فتق امور اونهمه جهانهایِ قبل از خلقتش یا فرشته هاش یا حتی امور شخصیش بوده که شبا خسته به تختش پناه ببره برای لختی دراز کشیدن و کش و قوس دادن به خودش)...
از همونجام مشغول رصد کردن و بررسی مرزهای بی نهایت مایملکشه که ناخوداگاه متوجه چیزی میشه که حس خوب ِ لحظات قبلیش رو بکلی از بین میبره: بنظر میرسه بیش از حدِ مجاز کائنات چپانده توی اون فضای به کوچیکی یک اتم و حالا چیزی در حال تغییره، 
اونم یک تغییر بزرگ، 
اونم خیلی سریع، 
به سرعتِ یک آن؛ 
همین آن...
فرصتی برای هیچ عکس العملی نیست دیگه، البته میدونم که هنوز زمان وجود نداشت اون موقعی که ازش حرف میزنیم و اما لابد همون موقع هم فرصت یه مفهومی داشته ، حالا هرچند متفاوت با مفهومی که ما میشناسیم...
اونقدر همه چیز سریع اتفاق می افته که مجبور میشه حسِ ناخوشایندش از اتفاقی که در حال افتادنه و هیچی هم جلودارش نیست و پیامدهایی که نمیدونم میدونست یا نمیدونست که داره و اما داشت، رو به یک حال خوشِ ناشی از پذیرشِ مطلق، تغییر بده تا بعدش درست به مانند منِ بین ۱۳ تا ۱۵ میلیارد سال بعد، با لذت چشم بدوزه به لحظه ی پایان...
شماره ها پایین و پایینتر میومدن و من بیشتر و بیشتر با زئوسِ سالیانِ پیش همزاد پنداری میکردم...
گرانشِ کائناتِ محسور شده در اون فینقیل اتم، مدام شدید و شدیدتر میشد و اون بیشتر و بیشتر منِ سالیان بعد از اون اتم ناشی شونده رو درک میکرد...
من نمیدونم اخه مگه چند تا شماره راهه از اون ۹ ی که بود تا صفری که من چشم به راهش بودم که اونهمه زمان کش اومده بود، انگاری بین هر شماره تا شماره بعدی هزاران نه گانه بود...
بدا بحال اون که اون موقع ها زمان و مکانش صفر بود و مثلا بعدها تو دفترچه ی خاطراتش نمیتونست بنویسه: زمان خیلی کش اومده بود!!!
خلاصه که هی هردومون خودمونو محکمتر میپیچیدیم لای پتو انگار که قرار باشه این پتو مارو از عواقب شوم لحظه ی اتفاق حفظ بکنه...
لحظه ی اتفاق اما در حال رسیدن بود و ما چشم انتظارانش...
مانیتور گوشی که عدد دو رو نشون میده؛
 تراکم که به حد اعلای خودش میرسه؛

 من و زئوس، نفسهامونو حبس میکنیم...
چیزی در خونمون ریخته میشه، هورمونی یا که کموکاینی یا که هرچیزی که نشان از یک لذت پیچیده در ترس و ناآگاهی داره؛ 
نااگاهی ای که از تاریکی میاد؛ 
تاریکی ای که در پسِ هر اتفاقِ ناگهانی پنهانه...
دیگه حتی بستنِ چمهامونو ولو به منظور پلک زدن بر خودمون روا نمیدونیم و با حدقه هایی از حدِ معمول گشادتر به :  من؛ مانیتور گوشی و زئوس؛ تمام کائناتِ در هسته ی یک اتم محصور شده ش، خیره شده یم...
لختی و رها شده گی اون لحظه رو شاید فقط من و زئوس میدونیم که از چه جنسی بود، همون لحظه که پایان ترین لحظه ست، همون اتفاق ترین اتفاق...
حالا دیگه وقتشه که عدد یک همراه با نور صفحه و همه چیز ناپدید بشه و جاشو تاریکی بگیره...

حالا دیگه وقتشه که انفجار صورت بگیره و تمام اونهمه تراکم در تمام اونهمه فضای صفر آزاد بشه و زمان و مکان رو از اونهمه صفر بودن، معنا و مفهومی جدید ببخشه...
و بالاخره اتفاق می افته...
به نحوی متفاوت از اون چیزی که ما یا حداقل من، انتظار داشتم اما...
 زئوس شاید که میدونست...
عدد یک بدون منجر شدن به تاریکی به دو تغییر کرد و نور و حیات به گوشی من برگشت... و بعد از اون با همون سرعتی که رو به زوال بودن، اعداد دوباره شروع کردن به بالا رفتن...
زئوس هم حتما چشمهاش پر از نور شده بود، پر از حرارت( البته اگر فرض رو بر این بزاریم که اَبَر بدنِ خداییش تاب تحمل ده میلیارد کلوین لحظه ی صفر رو داشته بوده و ذوب که هیچی، تبخیر نشده بوده!!!)...
من و زئوس هردو شاد بودیم، هردو آروم بودیم و هر دو تحت تاثیرِ همون هورمون یا کموکاین بینظیری که تو خونمون رها شده بود در لحظه ی قبل از پایان، سرخوشانه، حضور جهانی نو، پر از نور و حرارت رو به جشن نشسته بودیم...
پی نوشت اینکه: هیچوقتتتتتتِ هیچوقت تو زندگیتون بیولوژی سلولی و مولکولی رو به عنوان رشته تحصیلیتون انتخاب نکنین، اگه نشد و نفهمیدین و دستتون در رفت و اینکارو کردین به هر حال، توصیه بعدیم اینه که در سن سی و اندی سالگی نرین یه کشور خارجی دکترا بخونین، اگرم این خبط رو کردین حداقل سعی کنین آلمان نباشه اون کشور خارجی ، اگه بازم گوش نکردین به توصیه هام و یا لجبازیتون گرفته بود و اومدین، برای انتخاب آزمایشگاهتون دقت کنین حداقل که مکس نداشته باشه اقلکن...
از این مرحله اما اگر که گذر کردین، دیگه کاریه که شده؛ اونوقت شمام به درجه ای از عرفان!!!! میرسین که میشینین این شکلی مثل من چشم به مونیتورِ خاموش شونده گوشیتون میدوزین و داستان زئوس مینویسین...