آزاد هم می نویسی؟
یکی از دوست داشتنی های این روزهام که البته سمت آموزگاری هم داره برام (به نام آرام)، بهم پیام داده بود که از نوشتنت لذت بردم و دوست داری برای جایی نویسندگی کنی؟ و ...لابلای حرفهاش، یه چیزی میپرسه که منو به فکر فرو میبره: فقط داستان مینویسی یا آزاد هم مینویسی؟
برای لحظه ای از خودم میپرسم آزاد؟ مگه میشه آزاد هم نوشت وقتی یه بار یه جایی یه زمانی یه جوری یه کسی رو دیده باشی از اون دست که من دیده بودم؟.... اون تارهای قهوه ای چنان به تمام تار و پود هستیت می پیچن که تو گویی برگهای گیاه پاپیتالی باشن، بزرگ و تنومند،که نه توان حذفشون رو داشته باشی و نه بودنشون رو تاب بیاری...نه اینکه نخوام ها نمیشه اصلا، یعنی از اون به بعد نمیشه ...نمیشه آزاد بود و آزاد نوشت و آزاد اندیشید و حتی آزاد نفس کشید...انگار اون تارها تا انتهایی ترین کیسه های هوایی ریه هات رخنه می کنن و به دورشون میپیچن و اینچنینه که بعد اون، تو، نفسهات کم حجم تر و کوتاهتر و سبکتر میشه و این شاید همون چیزی باشه که بهش می گن آلرژی!!! آلرژی ای که بعد قسمت نوزدهم انگار آلرژی تر شده باشه و نفس گیرتر...
حالا تو این هیر و ویری فکر کن بخوای یا حتی از خاطر ذهنت عبور کنه که آزاد بنویسی، یعنی درباره یه موضوعی غیر از موقهوه ای، غیر از اون و عطرهایی که با خودش میوورد، غیر از اون و رنگهایی که انگار فقط در حوالی اون وجود داشتن، غیر از اون و غزل هایی که از بودنش ره به زاده شدن میبرن، غیر از اون و تمام یادها و خاطره ها و حس هایی که فقط اون میتونه، و چه با تبحر هم میتونه، برانگیزه...نه، تا چشم کار میکرد، تا دوردست ها، جز محال دیده نمیشد...
میپرسم منظورت از آزاد چه مطالبیه؟ می پرسم شاید با توضیحش، کلیدی در خور این قفل بیابم، و آرام، آرام جواب میده مثلا مطالب فرهنگی، سیاسی، هنری... و من اما تو دلم شروع میکنم به تحلیل کردن:
فرهنگی: خوب موقهوه ای خیلی با فرهنگ بود و با شعور و با ادب و با تمام چیزهای خوب و دوست داشتنی و بی تمام چیزهای بد و دوست نداشتنی، خیلی هم ظاهرا اهل کتاب و فیلم و تمام این چیزایی بوده که سمبل فرهنگ هستن انگاری، پس نوشته ای که از موقهوه ای نوشته بشه، یه نوشته فرهنگی محسوب میشه پس فرهنگی میتونم بنویسم!!!
سیاسی: این کلمه رو تو یه دیکشنری فارسی سرچ میکنم و این میشه نتیجه ش :
نظريه پردازان تعاريف گوناگون درباره سياست ارائه داده اند:
سياست، يعنی فن و عمل فرمانروايی در جوامع انسانی... یه معنی مشابه دیگه هم بهم میده، سياست عبارت است از مطالعه قدرت و نفوذ...
آهان پس سیاست هم در واقع بازم همون موقهوه ایه فقط انگاری چون میخواستن یه تعریف یه کم سخت، و لفظ قلم شاید، بیارن و اون قضیه اطناب و اینارو داشته باشن، اینجوری پیچوندنش تا هم دهن پر کن باشه و هم ذهن پر کن وگرنه از این تعارف پرواضحه که میتونستن کل این کلماتو و جمله هارو خلاصه کنه تو یه کلمه مرکب دو جزیی تفکیک ناپذیر!!! آخه اون تعریف ها رو دوباره و سه باره و بیشتر باره که بخونین کاملا متوجه میشین که چقدر معنی موقهوه ای میدن، اگرم باورتون نمیشه میتونیم با هم بخونیم :
"سیاست یعنی فن و عمل فرمانروایی"... خوب این که مشخصا به خودش و روحیه مغرور و سلطنت مابانه ش اشاره داره
"در جوامع انسانی" جامعه انسانی باران هم که کلا دو دسته بیشتر نیستن، یا همونهایی بودن که موقهوه ای رو مستقیما میشناختن و دوستش داشتن یا اونایی بودن که نمیشناختن و اما به واسطه باران، شناختنش و بازم دوسش داشتن، تازه اون معدودی که نمیشناسنش هنوز، احتمالا با غوغا و هیاهویی که باران به پا میکنه به زودی چاره ای جز شناخت نخواهند داشت و بازم مجبورن که دوسش داشته باشن!!! آخه گفته بودم که باران که دلش یه چیزیش بشه، حالا هر چیزی، اعم از گرفتن یا تنگ شدن یا رنجور شدن یا ... محاله که ساکت بشینه و همه دنیای اطرافشو رو باخبر نکنه، خوب اونوقت با این اوضاع انتظار دارین، حالا که اتفاق به این مهمی برای دلش افتاده بود و لرزیده بود، اونم با زلزله ای با شدت "خیلی ریشتر" مثل یه دختر خوب، ساکت و دست به سینه بشینه و تمام دنیارو باخبر نکنه؟؟؟ دیدین میگن اگه پشت گوشتو دیدی، این اتفاقم می افته؟ حالا من میخوام بگم، شما شاید بتونین با کمک چند تا آیینه و کمی مهارت و ظرافت عمل، پشت گوشتونو رصد کنین اما ساکت نشستن باران تو این مواقع، از اینم محال تر بود.. پس در هر حال اون هنر نفوذ بر جوامع انسانی رو داشت...
خوب پس میتونیم نتیجه بگیریم که با گفتن این جمله که " موقهوه ایی با خودش عطر غلیظ ترین قهوه های تلخ رو میاره..."، داریم در واقع "حرفهای سیاسی خیلی غلیظ و بوداری" میزنیم و این میتونه خطرناک باشه ظاهرا، پس حواسم باشه از این به بعد، به حرفهای سیاسی ای که هی میزنم و هی میزنم...شما هم حواستون باشه که یه دفعه به جرم خوندن حرفهای سیاسی اونم از نوع معطرش، به دردسر نیفتین و یه وقت ناغافل نریزن با چوب و چماق، دلتونو بگیرن ببرن به یه اوین خیلی دور...اونقدر دور که برای همیشه، شما بمونین بی دل...
هنری: این یکی که دیگه رسما هیچ جای بحثی نداشت که من تا چه حد پر بودم از نوشتن از هنر، از
تصویر گری، نگاره ای که لبخند رازمانندش، مونالیزا رو در ذهن تداعی میکرد و خودش پرتره ای بی بدیل از لحظه دلتنگی خداوندگار نقاش بود
شعر، شعری ناب که انگار در خمار مستی شاعری و یا شاعره ای حافظ ماب، زاده و نوشته شده بود، از تک خنده ای که اگه یه روز یه دستگاهی اختراع میشد که مثل دستگاه فکس، خنده ها رو تحویلش میدادی و اون اونطرف بهت شعر تحویل میداد، بی شک اون تک خنده شیرین رو که میگرفت، این مصرع از اون طرف دستگاه می افتاد بیرون:
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند، میبارند...
خوش نویسی، چین و چروکهای ظریف و نامحسوس چهره ش ملغمه ای رو به ذهن تداعی می کردن از تعلیق و نستعلیق و ریحان و معلی و شکسته و ... نگاشته شده با دستان میرعمادترین میرعمادان انگار...تابلویی که تا دنیا دنیاست کسی رو یارای این نباشه که شکسته تر و ریحان تر و تعلیقتر از اون به نگارش دربیاره...
ویترایی بود، حک شده دستان هنرمندترین هنرمندان بر روی ظریف ترین و شفاف ترین آبگینه ها ، تذهیب بود اما نه چون همه و هر تذهیبی، برای تزیین حاشیه ای، که اون تماما متن اصلی بود، بی هیچ حاشیه ای...مینیاتور بود و تابلو فرشی که بافنده هستی، پر حوصله و عاشق ، تار به تار از گیسوان بلندش به ودیعه گرفته بود و گره زده بود و گره زده بود، از روی نقشه ای از پردیسش شاید...
تازه فهمیدم جغرافیا نویس خوبی هم میتونم باشم آخه مگه نه اینکه جغرافیا همون علمیه که هر وقت هر کی یه چیز گنده و پت و پهنی به بزرگی مثلا اقیانوس منجمد شمالی گم کرده میاد وایمیسه اون وسط و میپرسه اقیانوس منجمد شمالی کجاست، خوب نوشتن این سوال فلان چیز کجاست رو میگن جغرافیا نویسی (در واقع جغرافیا کلا علم گم کردن و پیدا کردن چیزای بزرگ و مهمه یه جورایی) شما باید جواب بدین و اونوقت اگه دونستین و درست جواب دادین و اون توده بزرگ آبهای سرد و براش پیدا کردین، میگن که شما جغرافیاتون خوبه و میتونین حتی با پیدا کردن توده های دیگه ای مثلا رشته کوههای آیگر و یا جنگلهای آرایاهو، انقدر جغرافیاتون خوب بشه و بشه که حتی جغرافیادان بشین، اونوقت یه عالمه توده های سبز، آبی، خاکستری و یا رنگهای دیگه که از قضا همشونم اهمیت زیادی تو زندگی آدمها دارن، تو دستان شما هستن و شما جای همشونو از حفظ هستین. پس با این تفاسیر منم که همش دارم از این مینویسم که "موقهوه ای کجاست؟" جغرافیا نویس محسوب میشم هر چند اصلا جغرافیا دان خوبی نیستم و نمیدونم هیچ وقت که اون کجاست!!!
تازه دستی در تاریخ هم دارم، اما از اون دست تاریخها که نه هجری شمسی هستن نه هجری قمری،نه میلادی حتی، من انگار فقط تاریخ میلادی موقهوه ای و هجری موقهوه ای میدونستم که مبدا اولی میلاد موقهوه ای در دل باران بود و دومی روز لعنتی هجرتش ولی اینبار نه از دل که از شهر باران...و فاصله این دوتا گاهشمار هم تنها کمتر از یکسال بود، یکسالی که گرچه اثر محسوسی ازش نبود اما عطر نفس کشیدنش کافی بود تا باران فکر کنه که اون هست...
یادم باشه اینبار که با آرام حرف زدم بگم بهش که آره من میتونم بنویسم، از تمام و همه ابعاد زندگی، از فرهنگ و هنر و سیاست گرفته تا جغرافیا و تاریخ...فقط خودکارم انگاری بوی قهوه تلخ گرفته و دست نوشته هام هم...
راستی یادم باشه اگه یه روز یه جغرافیا دان خوب دیدم، ازش بپرسم روی کدوم مدار و کدامین نصف النهار که وایسی، خورشید چشمان موقهوه ای مستقیما بهت می تابه، بی زاویه و بدون تغییر، در تمام فصول و روزها و لحظه های زندگی، بی کسوفی حتی...
یه تاریخدان قابل اعتماد هم اگه روزی پیدا شد، ازش خواهم پرسید: تاریخهای هجری چرا آغاز میشن اصلا؟ نمیشه همه تاریخها به میلادی باشن فقط، بی هجرت؟؟؟