شاید کسی نفرین کرده باشد...
کسی باید نفرین کرده باشد...
شاید گفته باشد، اول "تو" را ببینم بعد پاییز اینجا را...
جایی در نزدیکی خانه ی دوست...
کسی باید نفرین کرده باشد...
شاید گفته باشد، اول "تو" را ببینم بعد پاییز اینجا را...
جایی در نزدیکی خانه ی دوست...
این درختان هم در نوع خود بی نظیرند...
دستانی خالی اما همچنان برافراشته به سوی آسمان...
گاهی تمام دل آدم آروم میگیره وقتی که بدونه فرشته ای در همین نزدیکی با چشمانی همیشه باز نگاهش میکنه...
این فرشته ی کوچک هم میشه هم سوغاتی من از Poland برای کاتیا و هم به نوعی هدیه ی خداحافظی مون...
تکیه میدم ش بر گوشه ی سنگ آرامگاهش، تا که محافظش باشه و همراهش در ابدیتی لایتناهی...
زرد اگر این باشد بعید ست با نفرت قرابتی داشته باشد...
آرزوی دیدنت را انگار به دوش حلزونی سنگی سپرده اند که چنین به مقصد نمی رسد...
وقتی که مجبور می شوی از مسیری دیگر به دانشگاه بروی و آنوقت ست که درِ کشف و شهود باز می شود...
تقصیر من چیست،
گاهی اگر،
برمیدارد مرا؛
هوای ِ داشتنت...
باز هم خانه ی همان موجود چشم آبی و بهانه ای دلنشین در گوشه ی میزش برای عکس گرفتن...
پائیز که چنین مبتلا می کند، وایِ من اگر فصل "تو" بیاید...
نیمه ی پرکتیکال امتحانتو که داده باشی و دکتر سانچز گفته باشه که قبول شدی و اومده باشی بیرون و تازه تازه متوجه دریاچه ی آبی و آروم کنار دست مسیرت شده باشی، اونوقت هوس میکنی کفشاتو بیرون بیاری و پابرهنه، چند لحظه ای به روح و روان خسته از این همه فشارت، مهلت نفس کشیدن و بلعیدن این همه زیبایی رو بدی...
برای یه کاری میرم اتاق همکارم و اما با یه خط جدید که حاصل دستان هنرمند و پرتوان خودشه، رو دیوار اتاقش مواجه میشم...همچون هر بار و همیشه جذب اون تیکه کاغذ میشم و ازش میخوام که نوشته ی روشو برام بخونه و این چیزیه که از میون لبانش به بیرون میخزه:
لبخند تو را چند صباحیست ندیدم
یکبار دگر خانه ات آباد، بگو سیب...
و سراپرده ی ذهن من ، صحنه یکتای هنرمندی رقص تارهایی میشه به رنگ تلخترین قهوه ها... و جز "تو" کیه که بتونه مصداق بارز این شعر باشه... و منی که ، نه چند صباحی، که انگار به قدر تمام لحظه های بودنم و نفس کشیدنم، دیدن لبخندت رو طلب دارم...
عجیب و عمیق بر دلم مینشینه این شعر و نوشته و از همکارم میخوام که یکی هم برای من بنویسه تا با خودم ببرم، به هرکجا که رفتم تا هربار که نگاهش کردم، چشمامو ببندم و آوایی درسرسرای ذهنم زمزمه کنه : خانه ات آباد، بگو سیب...بگو سیب... سیب...
که "تو " سیب ترین بهانه ی راندن از بهشتی...
تنها درختی از این دست که تا بحال دیده م...انگار سیب باشه ولی در سایز مینیاتوری،Denzlingen
اینم درخت "هزار مسیح"...البته این اسمیه که من روش میزارم به پاس شاخه های آویخته ش...
چونان که مسیحی با دستانِ گشوده...
مانده ام کدامشان از کجا میداند که چه رنگی باید باشد...
پاییزی به سبک Denzlingen
چه خوب ست حصاری هم اگر هست، حصار ترد و نازک پیچکی خرد باشد بر تن سپیداری چنین بلند...
جایی در میانه آن همه شلوغی ذهن و ددلاین ها و استرس ها و فشارها...
میان این همهمه ی خش خش برگها و چک چک باران، جای خالی ت چه خالی ترست "دلبر"...
پاییزی در همین نزدیکی...
وقتی که "خدا" مداد رنگی های قرمزش اضافه آمده بود...
مثل همان بارِ آفریدن "تو" دلبر، که لابد خنده هایش اضافه آمده بودند...
Denzlingen, Germany
میگویند خواب زن چپ ست...
کاش خواب ببینم که نمی آیی...
هیچوقت نمی آیی...