داستان موقهوه ای (قسمت سی و پنجم)
نمیدانم تمام راهروهای تمام ساختمانهای دنیا اینچنین تاریک و سردند یا تنها همین یکی که باران در آن بر زمین نشسته بدین سان است، باید بپرسم، اینبار که مهندس ساختمان یا معماری به تورم خورد، باید بپرسم چرا راهروها را انقدر بد می سازند، از آن دست که آدم درونشان یخ بزند و تا بشود و بشکند و مچاله شود در خودش روی زمینشان...چرا رو به آفتاب نمی سازند آنها را، یعنی یک جوری که آفتابگیر باشند و آدم که تویشان ایستاد و با موقهوه ای که حرف زد یا نزد و تنها نگاهش کرد و ساکت که شد و لبهایش که دیگر انگاری سالها بود که به هم دوخته شده بودند و موقهوه ای که عصبی و کلافه و بی حوصله از این سکوت احمقانه اش، رهایش کرد و رفت و گفت که بعد از امتحان حرف میزنیم، بعد آنهمه، آن راهروها باید طوری معماری و طراحی شده باشند که آن آدم منجمد شده تحلیل رفته که زانوان لرزانش تحمل وزنش را نداشته اند و نقش زمین شده را گرم کنند، یک جوری هم گرم کنند که تا اعماق استخوانهایش یخش باز شود، میپرسید پس دلش چه؟ نه نیازی نیست، چون اساسا آن موجود دیگر دلی ندارد با خود، که حالا آفتاب هی بخواهد آن را با نفس گرمش "ها" کند تا از فریز درآید...همان استخوانهایش کفایت میکند، آنهم فقط در جهت اینکه بتواند از جا برخیزد و خودش را بتکاند و آن جویبار گرم سیال روی گونه اش را پاک کند و به سر کلاس برگردد...آری تمام مشکلات اصلا تقصیر همین معماران است که نمیدانند و نمیفهمند که راهروها چه نقش مهمی دارند در زندگی آدمها... برمیدارند یک فضای سرد خالی تاریک باریک تعبیه میکنند که یک عالمه هم طول دارد و هر چه بروی تمام نمیشود انگاری و تازه صدا هم در آن خیلی منعکس میشود و مثلا یک صدای تق تق کفش، آنهم کفشی پاشنه دار، که از قضا دارد از پیشت می رود، آنهم با بی حوصلگی و کلافگی ای آشکار، در آن انقدر منعکس می شود و تکرار، که تو هزار تا تق تق در ذهنت می شنوی بجای یکدانه... تق تق تق تق ....انگار که آن کفشها تا آخر دنیا را قدم زده اند و تو شنیده ای و هر بار شنیدنش یکبار دلت را میرانده...
آنوقت ذوق می کنند که راهرو ساخته اند برای ساختمانت و انتظار اجرت و تشویق هم دارند...نه، راهروهای دنیا بد ساخته شده اند، خیلی بد...
.........
روی زمین چمباتمه زده ام و دهنم طعم گس تلخی داره، انگار زهری که با بزاقم مخلوط میشه و بعد قطره قطره از دستگاه هاضمه م عبور میکنه و در مسیرش همه امعاء و احشاء مو میسوزونه و معده مو اما بیشتر از همه، سوزشش که بیشتر میشه، دستمو میگیرم رو معده م ناخوداگاه و شاید انتظار دارم با لمسش از روی پوست که نه از روی اون همه لباس و مانتو و اینا، اعصاب تحریک شده ش آروم بشن و دردش ساکت ولی همچون خیلی وقتای دیگه انتظارم بی پاسخ میمونه...اشکهام هنوز دو سمت گونه هام روی زمین میریزن و من حتی نا ندارم اونا رو با دستمالی که نه، که تو اون شرایط دستمالم کجا بود، با دستم لااقل، پاک کنم...پاهام اونقد خسته ان و سنگین که بنظر نمیرسه حالا حالاها بتونم تکون حتی مختصری بهشون بدم و دستام که یکی رو معده م و دیگری حلقه شده به دورم و کتابی که در این نزدیکی وارونه و بدشکل، پخش شده روی زمین، برگه هایی موندن اون زیر و تا شدن و این آزارم خواهد داد، نه الان که این کمترین چیزیه که میتونم بهش فکر کنم، نه، بعدها، خیلی بعدها که آروم گرفتم و همه این کابوس وحشتناک دوست داشتنی از سرم گذشت، اونوقت احتمالا بخاطر تا شدن برگه های کتابم غصه خواهم خورد چون از بچگی روی صفحات کتابهام حساس بودم که نکنه زشت و بدترکیب بشن و دچار فرسایش...دوست داشتم همه چیز نو و تمیز و براق و زیبا باشه، مثل روز اولش...خیلی با احتیاط کتابهامو ورق میزدم و همیشه خدا هم جلد کرده، منگنه شده و تمیز بودن...ولی حالا، امروز و اینجا کتابم، مثل خرمالوی رسیده قرمزی که در اثر نوک کلاغی شل شده و از شاخه فروافتاده و سقوط کرده، اونم از یه ارتفاع زیاد و دیگه میشه حدس زد وقتی به زمین رسیده به چه میزان له و لورده شده و چه منظره بدشکلی ایجاد کرده، صفحاتش در هم تنیده ن و میدونم که دیگه اون کتاب رو دوست نخواهم داشت...
نگاهم خیره مونده به کف زمین و ذهنم که چراغهاش، آروم آروم دارن روشن میشه، اولین لامپ زده میشه و بعد به دنبالش دومی و ...هزارمی هم که روشن میشه، اون بازار انگار دوباره باز میشه و مغازه ها یکی یکی کرکره هاشونو میکشن بالا و خدایا به امید تویی و آستین همت بالا میزنن تا لقمه ای حلال دربیارن برای معیشت اهل البیتشون...باران اما آرزو میکنه کاش چراغها روشن نمیشدن، کاش تاریک میموند، کاش سکوت و خلاء ادامه پیدا میکرد...دوست نداشتم مغازه ای باز بشه یا حتی دستفروشی بساط ناچیزشو پهن کنه سر اون پیچ وسط بازار و داد بزنه آهای، خونه دارو بچه دار، زنبیل و وردار و بیار...ولی مثل این میمونه که آرزو کنی شیروانی های رشت خشک باشن یا زمستان های الموت گرم و یا حتی معتدل، یا پاییز های کاشان، رنگین به رنگی دیگه بجز زرد...نه نمیشه، هستی همیشه با خواستن های ما کار نداره و برای همینم هنوز دنیا پابرجاست که اگه به خواستن ما بود تا حالا هزار باره کل اجزای هستی دچار مرگ و نیستی شده بودن و دنیا به دیوانه خانه ای بدتر از اینی که هست، تبدیل شده بود...به جای یک چراغ، چلچراغ روشن میکنن تو ذهنم یا شایدم کلی لوستر، از همون لوستر های غول پیکر خوشگلی که توی حرم ها فقط میتونین ببینین، انگاری ذهن لرزیده ضعف رفته باران رو با ساحت مقدس حرمی اشتباه گرفتن ...
همه چیز که دوباره به شکل روز اولش درمیاد و یاد مغزم که میاد که باید دستور خونرسانی بده به دستان و پاهای یخ زده م، بر تخت فرمانرواییش جلوس میکنه و اونوقت هزاران هزار سرباز سفید پوش و قرمز پوش شره میکنن به سمت تمام بخشهای بدنم و سر راهشون به همه چیز گرما و نیرو میبخشن...
صدای پچ پچ بچه ها میپیچه توی تمام گوش خارجی و میانی و داخلی م و دستانم رو که آروم آروم تاب و توانشون بازگشته، به دیوار میگیرم و فشاری مختصر به زانوان هنوز خسته ام تا روی پا بایستم و پشت دستم که دستمال اشکهام میشه و کتابمو بدون اینکه دیگه فشار مضاعفی بهش بیارم برمیدارم و کمی خودمو میتکونم تا کمترین میزان شک و شبهه رو ایجاد کنم چون قرار بود مثلا من با رییسشون برم در مورد کلاس و میزان یادگیری اونها صحبت کنم و منطقا این گفتگوی محترمانه!!! جاییش خاک نداشت که من بتونم خاکی برگردم!!!
همچون مبارزی شکست خورده در رزمی نابرابر، با قدمهایی لرزان و دستانی لرزانتر و دلی لرزانترین، قدم به کلاس میگذارم...
..........
اصلا این موجودی که به تازگی و از روی همان عکس کذایی اش، دریافته ام که چشم قهوه ای هم بوده تمام قوانین فیزیک و شیمی را به سخره گرفته انگاری، با هر ماشین حسابی حساب میکنم جور در نمی آید، میشود یکبار هم شما حساب کنید، شاید شد...
مگر نه اینکه قانون پایستگی جرم و انرژی مجموع جرم و انرژی را در فضاهای بسته ثابت میداند، پس چطور در فضایی چون دل باران که نه تنها بسته که وابسته هم بود، اومدن و بودن موقهوه ای انقدر سهل، کوتاه، کم و دیر بود و اما رفتنش آنچنان نفس گیر، بزرگ، زیاد و زود ؟؟؟