جان و جانان...
می گویند غبار زمان، عطر خاطرت را از یاد خواهد برد...
چه میدانند اینها حکایت جان و جانان را...
می گویند غبار زمان، عطر خاطرت را از یاد خواهد برد...
چه میدانند اینها حکایت جان و جانان را...
کار به زلف نبود
بودنت، بودنمان داد به باد...
به دام و دانه چه حاجت،
کبوتر جلدِ این بام را...
دانشگاه تور میزاره برای دیدن قسمتهای مختلف شهر و من اما تنها به آخرین تور میرسم و به ناهار البته!!!
رستوران دلباز بود با پنجره هایی سبز و لوسترهایی که تنوعی از قاشق چنگالها و حتی ملاقه ها و کفگیرها رو حمل می کردن...
تمام هفت آسمان به یک پول سیاه نمی ارزند،خنده های تو را اگر نبارند...
چه دردی میکند این جای ِ نبودنت...
یک جای خوب احتمالا همین نزدیکی ها یا شاید هم همان دورها و دورترها...
گاهگاهی حال دلمان را، از ما که نه، از خودت بپرس...
چند صباحی ست منزلگاهش شده گوشه ی لبان "شما"، وقتی که میخندید...
چه لذتی دارد از یک Lab Meeting چند ساعته و سنگین بیایی بیرون و ببینی نازنین دوستی از سرزمینی دور، گلباران کرده صفحه گوشی ات را...
کنش که تو باشی، دوست داشتن اجباری ترین واکنشِ اختیاری ست...
یک جای سرد مرطوب تاریک ، همان مونیخ زیبا...
از تو دل چرا، جان باید کند...
انگار پلی بود بین دلها بیشتر، تا بین دو نقطه ی زمین...پلی سرشار از قفلها...قفلهایی سرشار از دوست داشتن...
کاش به دل ِتو هم راهی بود دلبر، پلی، نقبی، چیزی...
شیطان اگر نوشیده بود خنده هایت را، سجده می آورد بی شک، خداوند خاک و خنده را...
یک یکشنبه ی تعطیل و آوار شدن خانه دوستی تا خستگی یک هفته ی سنگین به در شود...
سرم شلوغ است این روزها
از بس مشغول دوست داشتن تو ام...
عکسی که آن دوست داشتنی دوست میفرسته، از کشور آفتاب و اراده...
نوشته اند سپاس بودنت را، اینجا، برای من...
من اما چه بگویم؟ سپاس دارد مگر این همه نبودنت؟
گاهی مشتی سنگ می شود تمام دلخوشی پیرزنی...
و سینی کوچکی که بار تمام سنگهای این سالهای زندگی اش را بر دوش می کشد
سقف همت ما چنین کوتاه بود یا آسمان بودن ِ"شما" چنان بلند؟
باز هم گاه بارانی ای و ابرنشینانی موبایل به دست در جستجوی صحنه ای زیبا تا ثبتش کنند و جاودانه اش سازند...
بزند شانس بیاوریم و یک شب، خوابمان میزبان عزیزِ خنده های تو شود...
دفتر منشی مهربان و بیدریغ یاریگرِ همان مقاله با ایمپکت بالا نویسان!!!
و من پرجمعیت ترین شهر این سرزمینم...با هزار هزار "تو" که در می زیند...
تصویری در ایستگاه مترو مونیخ که نمیدونم چرا نظر من رو به خودش جلب میکنه...
شبدر هزار برگ کدام دشت بودی که احتمال یافتنت چنین صفرست؟
اولین شبدر چهاربرگ واقعی و شادی کودکانه ای که میدوه زیر پوستم، از تصور به حقیقت پیوستن افسانه ی برکت...
من جای خدا بودم ، صدای خنده هایت را می گذاشتم موسیقی متن دنیا...
اتاق موسیقی کاخی در اتریش...
اینجا همه ذرات جهان، دل بر کف آمده اند...
برای خواستنت...
............
دفتر کار مسئول خوابگاهها، ساختمان Rectorat
میگویند بندِ دوست داشتن و
آنچه من دیدم، اما زنجیر بود...
............
باز هم علامتی بزرگ جلوی خانه ای و علامت سوالی بزرگ تر در ذهن من...
کدام پنجره رو به کوچه باغ بودنِ تو باز میشود؟
............
ساختمانی قدیمی و پنجره ای کوچک که چیزی نمانده زیر حصار برگها مدفون شود...