اون دو تا امضا همچنان بر روی برگه امتحان آیناز نقش بسته بود و توی کیفم بود تا روزیکه بعد از حوادث زیاد که خود اگر بنویسمشان، قسمتهایی داستان خواهند شد، عسل برای لختی کوتاه، مهمون خونه م شد و من با اشتیاق میزبانش...اومده بود و از هر دری حرف زده بودیم و خندیده بودیم و رفته بودم که امتحان آینازو براش بیارم تا ببینه چون داستانشو شنیده بود و برگه رو که داده بودم و گرفته بود، چشمم افتاده بود به پشتش و اون دو تا امضای خاطره انگیز و حس کرده بودم حالا که خودم تلاش کردم، هر چند تلاشم به اندازه یه خواستن عمیق بود فقط، ولی به دست اوردم چیزی رو که خواسته بودم، حالا دیگه عسل در مورد احمقانه بودن یا نبودن اون خواسته قضاوت نمیکنه، پس میتونم بهش بگم و نشسته بودم و تمام تمام ماجرارو واو به واو براش تعریف کرده بودم و اون با همون لبخند شیرینی که همواره گوشه لباشه و گاهی البته وسیعتر میشه و به شکل خنده ای گرم در میاد، گوش داده بود و در نهایت لب باز کرده به اینکه: وا، خوب به خودم میگفتی هزار تاشو بهت میدادم و وقتی قرمز شده بودم که خوب گفتم شاید تو فکر کنی احمقانه س... رنگ روشن اون دو جام عسل به تیرگی انگار گراییده بود و لب برچیده بود که چرا باید همچین فکری بکنم؟ و من جوابی نداشتم و شاید باید می گفتم چون در نظر خودم احمقانه بود که کسی دلش برای یک خط و چند انحنا تنگ شود، که کسی دلش جا بماند لابلای پیچ و خم یک خط تیره چند سانتی که سر تا تهشو اندازه بگیری، بیشتر از 7-8 سانت نیست، که کسی بخواهد و عمیق هم بخواهد که صاحب یک شکل بی مفهوم پر از انحنا و پیچیدگی باشد، که کسی همه زمین و آسمان را به هم ببافد و بدوزد و هستی را به صلابه بکشد با خواستنش و با تا بدان حد عمیق خواستنش، که به من یک خط بدهید، یک خط که در طول مسیرش، جایی به خود پیچیده و گاهی سر به سوی آسمان برداشته و گاه دیگر میل زمین نموده و اشکالی خلق نموده که حتی نمیدانم نام هندسی شان چیست و آیا اساسا در مفاهیم و مضامین هندسه اقلیدوسی می گنجند یا نه...

آری، شاید این باران بود که در ذهنش واژه احمقانه نقش بسته بود و برای نیندیشیدن به آن، تنها تعمیمش داده بودم به عسل...عسلی که حالا با همان لبخند کج، شاکی بود از این تعمیم...

عسل که امضاها را دیده بود، ابروهای قهوه ای رنگش را بالا انداخته بود که این؟؟؟ نه امضای اون این شکلی نبود...با قهری تصنعی لب برچیده بودم که نخیرم، همینه، خودم دیدم، خودم دیدم و حفظ کردم و کشیدمش...عسل اما سرسختانه مقاومت کرده بود که نه من بهتر شکلشو میدونم که اون همه مدت مهر امضاش دستم بوده و با امضاش مانوسم یا تو که فقط دو بار دیدی؟ میبینم راست میگه و دلگیرم میکنه این فکر که موقهوه ای چقدر دور بوده، چقدر نبوده، که اگرم بوده و برای هر کسی که بوده، برای باران اما نبوده...

کنجکاوانه میپرسم پس چطور بود امضاش و عسل میگه یادم نیست درست فقط میدونم این نبود، بزار تو گوشیم بگردم ببینم دارم برگه ای از اون زمان یا نه. قبل و بیشتر از عسل سرم تو گوشی عسل فرو میره و چنان به صفحه گوشیش خیره میشم که انگار نه انگار اونجا حریم خصوصیشه و مثلا باید نگاه برگیرم!!! نه، اونقدر تو اون لحظه به هیچی جز اون چند سانت خط فکر نمیکنم که حتی به مخیله م خطور نمیکنه ممکنه عسل دوست نداشته باشه من فرق سر تا نوک پا شیرجه برم تو گالری گوشیش !!!  ولی فکر کنم دیگه عسل انقدرها بشناسه باران رو که وقتی دنبال ردی از موقهوه ایه، هیچ چیز دیگه ای نه میبینه نه میشنوه...خلاصه که با هم!!! میگردیم و هر چه بیشتر میگردیم کمتر می یابیم و این میشه که دست آخر عسل میگه، یه سند با امضای رییس جدیدمون دارم و اونو که نشون میده، صورتم می افته و میگم مثل خودش زشته و عسلم میخنده که آره...اصلا سر موقهوه ای اعتقاد پیدا کردم، همه چیز و هر چیز آدم به خودش میره، مثلا ادم خودش که مثل رییس جدید عسل اینا دوست نداشتنی باشه، امضاشم انقدری بی معنی و بی قواره ست که با وجود اینکه اگه هر دو تا امضا رو بگیری و بازشون بکنی و انحناها و شکل های ایجاد شده رو در هم بریزی تا به مرحله خط، هر دوشون یه خط صاف میشن که حتی هم طول هستن اما این کجا و آن کجا!!!   

دانه فلفل سیاه و خال مه رویان سیاه

هر دو جان سوزند اما این کجا و آن کجا...

گفتم خال یاد دلم اومد که به هستی یه اعتراض خیلی حجیم بدهکارم، یادم اومد که باید برم یه وقتی، به سرزمین طور اداره مون و کفشهامو که کنده بودم و پابرهنه وایساده بودم اونجا ، پاهامو محکم بکوبم به زمین و به خدا بگم: یعنی واقعا لازم بود؟ این همه دقت و وسواس و ظریفکاری سر فقط یه نفر؟ نمیشد این همه وقت و انرژی و دقت و از همه مهمتر حوصله رو میزاشتی برای چند نفر؟ حالا اصلا گیریم که لازم بود، آیا انصاف هم بود؟ این بود معنی اون اعدل العادلین که میگن؟ اینکه  بقیه رو همینجوری کج و معوج و کوتاه و بلند و سفید و سیاه، هر چی که شد، رها کنی و اونوقت، سر این یکی از خیر هیچ تک پارامتری نگذری و حتی بعد اون موی و روی و اون خنده که خودشون هر کدوم به تنهایی میکنند با دل آدم، آنچه که قوم تاتار نکردند، بازم برگشته باشی و گفته باشی نه صبر کن، خال هم باید داشته باشی که خال تو شعرهای ادمهام، خیلی عنصر مهمیه و اصلا یکی از ارکان خیال انگیز شعرهاشون محسوب میشه، مخصوصا اگه اون خال تو صورت یه شیرازی باشه، نمونه ش:

 اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را / به خال هندویش بخشم سمرقند بخارا را

یا 

من همان روز که آن خال بدیدم گفتم / بیم آنست بدیین دانه که در دام افتم

بعد حالا نه یه دونه که دو تا خال گذاشته باشی تو اون جبینی که به ماه و مه طعنه میزد و بازم اما رضایت نداده باشی و گفته باشی، نچ، نشد اونی که باید بشه و هنوز کسی اگه ببینه، اگه جون سخت باشه ممکنه جون سالم که نه نیمه سالم به در ببره، اونوقت یه دونه خال کاشته باشی سمت چپ صورتش، بین چشمها و دماغش با زاویه 45 درجه و دقیقا هم این زاویه، و نه مثلا 44.5 یا 36.7 درجه مثلا، که نکنه در اون زیبایی حاصل از تقارن کامل و نسبت طلایی زیبایی یا همون عدد فی، به قدر بزرگی موری، خلل وارد بشه و کمی و تنها کمی کمتر جانسوز بشه، و بعدش باز رصد کرده باشی و لبخند رضایت بر لبان خرسندی رونده باشی که حالا شد...حالا دیگه این خال رو روی سنگم بزاری، بهت جویبار آب روون تحویل میده، حالا دیگه اگرم بر فرض محال کسی از بقیه گزینه های موجود!!! جون کمی سالم به در ببره، دم در رفتنش، این خال با زاویه دقیقا 45 درجه و نه بیشتر یا کمتر، حتما کارشو یکسره میکنه ...

اره باید برم و به صدای بلند بپرسم، چی رو و به کی اصلا میخوای اثبات کنی؟ مگه میدون مبارزه یا احیانا مسابقه ست که اینچنین از تمام سلاحهای کشتار جمعی و فردیت داری استفاده میکنی و برای کی اساسا؟ باران؟؟؟ اون اونقدر کوچکه که اصلا حریف محسوب نمیشه چه برسه به حریف قدر و قابل، اصلا بیا بریم هر جا و جلوی هر قوم و ملتی، در هر زمان و مکانی که خواستی، باران با فریاد، اعلام کنه که باخته، بد هم باخته و دست تو بالاست، اصلا دست تو همیشه بالا بوده و هیچوقت هم ذره ای پایین نیومده... اصلا تمام جوایز تمام مسابقات خلاقیت و زیبایی و آفرینش و همه چیز مربوط و نامربوط دیگه دنیا هم از آن تو، اگه این راضی یا خوشحالت میکنه و اما بعدش دیگه قول بده، اونم از نوع مردونه ش، البته مردونه مرد نه مردونه نامرد، که بازی تموم، یعنی در واقع این مسابقه تک نفره زوری که راه انداختی تموم، بعدش تورو به خیر و باران رو به سلامت، من به یمین میرم و تو به یسار یا بالعکس و دیگه م هیچوقت دنیاتو، با کولوسئوم اشتباه نگیر و باران رو با یه گلادیاتور زره پوش واقعی...باران خیلی که باشه، بارانه و برای از پا انداختنش اصلا نیازی به چیزی بزرگ، از اون دست که می پنداری، نداری و تنها کافیه بهش بگی چه ابروی کمون زیبایی بالای چشماته، تا بشکنه و در هم فرو بریزه و نقش زمین بشه...باران را دست زیاد گرفته ای، خیلی زیاد...

آره در اسرع وقت باید یه گپی باهم بزنیم...

 .......

خلاصه که عسل که گفته بود این ها، امضای اون نیستند انگار چیزی در دلم فرو ریخته بود که حتما راست میگه، به هر حال هر کی اونو نشناسه عسل خوب میشناستش...لب برچیده بودم که عسل، یادت نیست چطوری بود ؟ و اون گفته بود نه بخدا و من ناگهان زده بودم زیر خنده که عسلی چرا قسم میخوری، باور میکنم حرفتو و اون اما دوباره صورتی ای شده بود از نوع دخترانه ش و با هیجان گفته بود تو اداره دارم امضاشو از اسناد قبلی و برات عکس میگیرم و میفرستم فردا و بعد هر دومون ریسه رفته بودیم از خنده، من از لحن و شور عسل و عسل شاید از دیوانگی های این روزهامون...

اون روز عسل تازه تازه لو داده بود که زمانیکه اون هنوز رییسمون بوده، به یه مهمونی دعوت میشیم که مختص کارمندان بعضی ادارات دولتی بوده و اونجا چنتا خانم و دختر جوان بدو بدو میان سر میز من و باهام گرم میگیرن و بعد به طرز ناشیانه ای شروع میکنن در مورد رییسم پرسیدن و دست آخرم، یکی از خانمها که متاهل بوده برمیگرده بسیار صریح و رک میگه که حیف که من دیر دیدمش و اگر تاهل دست و پامو نبسته بود حتما شخصا یه دسته گل شایسته و درخور تهیه میکردم و برای خواستگاری رییس بسیار زیبا و منحصر به فردتون میومدم...و عسلم که قربونش برم حرف تو دلش نمیمونده، تو اولین دیدار بعدی، میره میزاره کف دست رییسشون!!! با گفتن این جملات که با غش رفتن هر دومون از خنده توام میشه، چشمامو تنگ میکنم و با خشمی مصنوعی میگم عسلللللللل، دفعه آخرت باشه که همچین گزارشایی بهش میدی و از این به بعد فقط بهش میگی که همه از تو بدشون میاد و عسل میگه: دیگه؟دیگه ای وجود نداره که... و این یاد دلم میاره باز اون فعل سوم شخص مفرد رو... انگار فراموش کرده بودم یا شایدم باور نکردم هنوز...

دو تا طلوع خورشید بعد از اون شبه که یه دفه یه پیام میاد از عسل...

یه تصویر...

یه خط چند سانتی تیره با زیباترین انحناها و اشکال اسلیمی دنیا...

دنیا یه رنگ دیگه میشه تو چشمای باران...

یه رنگی حدفاصل آبی فیروزه ای روشن و سبز یشمی سیر شاید...