قضیه از این قراره که تو یه چکاپ کاملا ساده!!! تشخیص تومور میدن در جایی از بدن صاحبخونه ی دوست داشتنی م و همین تشخیص، اونو میکشونه بیمارستان برای یه جراحی سنگین و البته نگران کننده که خوب چون پارکینسون هم داره، بیهوشی برای خطرناکه و بهوش اومدنش محل نگرانی..
تمام دیروز رو ساعت به ساعت به یادش بودم و از عمیق دل دعا میکردم که راحت و آروم بگذرونه این جراحی رو...
عصر به مونیکا، دخترش که از فرانکفورت اومده تا تو این روز و شب سخت کنارش باشه و همدمش، پیام میدم و ازش حال پیرزن رو میپرسم و اونم خیلی خوب و زود مطمئنم میکنه که همه چیز خوب پیش رفته و دیگه نیازی به نگرانی نیست...
ازش آدرس میخوام و زمانبندی های وقت ملاقات و ضمنی هم فردارو برای رفتن و دیدنش کاندید میکنم و اونم تمام اطلاعات رو شسته و رفته برام میفرسته و میگه که رفتنم کاملا ولکامه...
امروز صبح بصورت کاملا رندوم، سوار یه اتوبوسی میشم که احتمال میدم از نزدیکی های ایکیا رد میشه و اگرم نشه البته که زیاد ناراحت نمیشم که هوا اونقدر دلبر شده با این نم نم بارونش که اصلا آرزو میکنم، اتوبوس جایی در اون دورها پیاده م کنه و یک عالمه پیاده روی بمونه رو دستِ دلم...
این اتوبوس و مسیر رو برای اولین باره که تجربه میکنم و همون میشه که آرزو کرده بودم: گم میشم!!!
راننده اما نمیدونه که من چقدر از این گم شدن خوشحالم که درجواب پرسیدن من که چجوری باید برم ایکیا؟ میگه که چرا زودتر پیاده نشدی و الان دور شدیم ازش و ولی صبر کن تا آخرین ایستگاه و باز که برگشتیم، بهت میگم کجا پیاده بشی که حداقل نزدیکتر باشی و اما بعدش دیگه فقط پیاده رویه...
از این بعدش فقط، گونی گونی قند تو دلم آب میشه و میشینم زل میزنم به آسمون ابری بیرون و دشتی که اونجا، درست کنار پنجره ی اتوبوس، هر چی که میریم تموم نمیشه...
بالاخره یه جایی پیاده م میکنه و اونوقت منم و کوله پشتی م و یک عالمه راه...
نهایتا ایکیارو که پیدا میکنم، دوبرابر مسافت قبلی رو تو خودش قدم میزنم از بس که نمیدونم قسمت گلها، تو کدوم طبقه ست و هی بین طبقات جابجا میشم و دست آخر کلافه سراغ گلهارو از یکی از فروشنده ها میگیرم و اونوقته که تازه تازه فضای پر از گل و گلدون اون فروشگاه رو کشف میکنم...
از میون اون حجم تنوع و زیبایی این گلدون اسپاتیفیلوم، همراهِ من میشه برای شاد کردن پیرزنی که حالا تو بیمارستان دوران نقاهتش رو میگذرونه...
پرسان پرسان و بازم با مقادیری اشتباه رفتن و گم شدن تو یه ساختمون درندشت و چندین طبقه، بالاخره Frauenklinik (کلینیک زنان) رو پیدا میکنم و تازه بعد پیدا کردنش میفهمم که
اینجا همون جاییه که قسمت تئوری کورسمونو گذروندیمو و اما بسکه بی دقتم و همیشه باعجله رفته بودم و با عجله تر برگشته بودم، هیچوقت این کلینیک رو ندیده بودم...
آدرسی که مونیکا داده، اونقدری سرراست هست که من راحت اتاق پیرزن رو پیدا کنم و ناک دِ دُر کنم و به صدای bitte schon(بفرمایید) ش، برم تو و بخوام بپرم بغلش و اون اشاره کنه به زخمش که فعلا امکان بغل کردن و بغل شدن رو ازش میگیره...
بنابراین، بسنده میکنم به بوسه بارون کردنش که کاملا حقیقیه خوشحالیم از اولا زنده بودنش و ثانیا سلامت بودنش...
گلدون دستم رو روی میز اتاقش میزارم و اون انقدر خوشحال میشه و تشکر میکنه که کلا من و اسپاتیفیلومم، دوتاییمون کلی خجالت زده میشیم!!!
بعدا هم نمیدونم برای خوشحال کردن منه یا نه که میگه یه دونه از همین گل تو اشپزخونه داشتم و اما پژمرده شده بود و چند وقتی هست که تو ذهنم بود یه دونه جدید ازش بگیرم...
با مونیکا هم خوش و بشی میکنیم و اما زیاد سرحال بنظر نمیرسه و این یه کم حال خوشِ من رو هم میگیره و ولی پیرزن اونقدری گرم و پرمحبت تحویلم میگیره که جبران کمی سردیِ مونیکارو میکنه...
یه اسلایس از کیکی روی میزه که پیرزن میره سراغشو و برش میزنه و اولیشو با شوق و ذوقی که همواره موقع خوردن شیرینی و کیک داره و چندان برام تازه گی نداره، برمیداره و بقیه رو هم به من و مونیکا تعارف میکنه...
هنوز درگیر و دارِ حرف زدن با مونیکام که تعارف دوم و سوم رو هم برگزار میکنه که مونیکا به آلمانی چیزی بهش میگه و پیرزن اینجوری ترجمه ش میکنه:
مونیکا میگه شاید دوست نداره، اصرار نکن!!!
نزدیکه از دهنم بپره بیرون که اِاِاِ دختره خنگ، آخه این چه حرفیه؟؟؟ و صلاح رو در این میبینم که بیشتر از این با این جماعت، تعارف نکنم و تیکه کیک خودم رو بردارم که از اول هم کنجکاو بودم نسبت به اون تیکه های میوه مانندی که لابلاش بود و باعث شده بود، بیشتر از طعمش، ظاهرش خوشگل باشه...
در جواب پرسشم برای کشف ماهیت اون تیکه هاست که مونیکا میگه:
غبابا( rhabarber)
خدارو شکر یوزر پس اینترنت دانشگاه، تو کلینیکوم ها هم فعاله و بهم امکان سرچ این کلمه رو میده تا دربیارم که بعله، این موجودِ سخت تلفظ همون ریواس خودمونه...
البته کل قسمتی که من میخورم، حتی با احتساب بخش خامه مانندِ رویه ش، ده گرمم نمیشه و انقدریه که تو همون مسیرهای مری اینا جذب سلولها میشه و خاطره ی محوی ازش به معده م میرسه!!!
هنوزم این سوال که آیا این کیک رو مونیکا گرفته و اساسا چطوره که روز بعد عمل، اونم یه همچین عمل سنگین و حساسی، اونم در پیرزنی که به پارکینسون مبتلاست و ریسک همه چیز درش بالاتره، اون اجازه ی خوردن کیک داره!!! ذهنم رو رها نکرده که در باز میشه و ناهار بیمار رو میارن!!!
اینجوری بگم که اون ناهار مکملی بود برای این ذهنیت که اینجا بیشتر به هتلی چند ستاره شبیه تا بیمارستان!!!
سینی ای وسیع با چندین ظرف شیک و زیبای دردار و چند میوه در یک طرف و برشی از کیکی به مراتب زیباتر از کیک قبلی در طرف دیگه!!!
خیلی دلم میخواد میتونستم داخل ظرفهارو ببینم و اما نمیشه و جوابِ این کنجکاوی رو دیگه موکول میکنم به زمانی دیگه و جایی دیگه...
پیرزن با شوق و ذوق میگه بیا بریم بالکنم رو هم نشونت بدم و اونجاست که ایمان میارم که به اینکه:
الهی تب کنم شاید بیارنم اینجا!!!
ولی بعد با بیاد آوردن اینکه، با اون بیمه ای که من دارم، این اتاق که هیچی، تو راهروی اینجام راهم نمیدن، آرزومو پس میگیرم...
پی نوشت اینکه: پیرزن سالها تو المان و سوئیس کار کرده و بیمه ش تا صحرای قیامت هم ساپورتش میکنه دیگه!!!
منظره ای شبیه بهشت که در اون دوردست ها ختم میشه به کوههایی پر از برف و پیرزن با اصرار یکی از کوهها رو نشون میده و مونیکا این اصرار رو به این شکل ترجمه میکنه: اون کوه پر از برف، جاییه که مامان من عاشقش بود برای اسکی کردن...
+ نوشته شده در ۱۳۹۷/۰۱/۳۰ ساعت 22:55 توسط Baraneee
|