مراسم ژاپنی...

یکشنبه ۱۱ م مارچ ۲۰۱۸:
قرار جشن ژاپنی ها رو با بچه های ایرانی گروه کوچیکمون از چند روز قبل گذاشته بودیم و اما طبق معمول همیشه و هربار، باز منم و یه عالمه کار رو دستِ هر ساعت و هر لحظه م و همین میشه که بجای ساعت ده، ساعت ۱۲ و نیمه که من و گوگل مپم!!! بالاخره محل جشن رو پیدا میکنیم و وارد محوطه ی کوچیک و اما شلوغ ساختمون میشیم...

جشن اما متاسفانه و هم خوشبختانه کلا متفاوته با اون چیزی که تو ذهن من از واژه ی جشن، شکل گرفته بود...تاسفش بخاطر اینکه خوب پر واضحه لذت چندانی نمیبرم و خوشیش اما اونجاست که دل کندن ازش و دویدن به سمت دپارتمانمون که درست به فاصله ی ده دقیقه ایشه، برام راحت و سهل میشه...

در و دیوار زیر برگه ها و نوشته ها که البته که من چیز زیادی ازشون سر در نمیارم، گمن...
پی نوشت: جملات ژاپنی و ترجمه شون به آلمانی باید چیزی تو مایه های همون گل بود و به سبزه نیز آراسته شد باشه!!!

پنجره ای روبه بهشت...

این البته اون ویو بالکن نیست و اما منظره ی یکی دیگه از پنجره های بیرون از اون اتاقه...

سکوت دلنشینش هیاهوی ذهنم را آرام میکرد...

سکوت دلنشینش بود یا معماری ساده و بی حاشیه ش، نمیدونم، هرچی که بود، منو یاد مسجد جامع شهرمون انداخت...

من که دیگر نه...

من که دیگر نه، ولی گفتم شاید خدا حرفی داشته باشد برای زدن، رفته بودم که بشنوم...
Emmendingen, Germany

پای عیادت که در میان باشد...

قضیه از این قراره که تو یه چکاپ کاملا ساده!!! تشخیص تومور میدن در جایی از بدن صاحبخونه ی دوست داشتنی م و همین تشخیص، اونو میکشونه بیمارستان برای یه جراحی سنگین و البته نگران کننده که خوب چون پارکینسون هم داره، بیهوشی برای خطرناکه و بهوش اومدنش محل نگرانی..‌
تمام دیروز رو ساعت به ساعت به یادش بودم و از عمیق دل دعا میکردم که راحت و آروم بگذرونه این جراحی رو...

عصر به مونیکا، دخترش که از فرانکفورت اومده تا تو این روز و شب سخت کنارش باشه و همدمش، پیام میدم و ازش حال پیرزن رو میپرسم و اونم خیلی خوب و زود مطمئنم میکنه که همه چیز خوب پیش رفته و دیگه نیازی به نگرانی نیست...

ازش آدرس میخوام و زمانبندی های وقت ملاقات و ضمنی هم فردارو برای رفتن و دیدنش کاندید میکنم و اونم تمام اطلاعات رو شسته و رفته برام میفرسته و میگه که رفتنم کاملا ولکامه...

امروز صبح بصورت کاملا رندوم، سوار یه اتوبوسی میشم که احتمال میدم از نزدیکی های ایکیا رد میشه و اگرم نشه البته که زیاد ناراحت نمیشم که هوا اونقدر دلبر شده با این نم نم بارونش که اصلا آرزو میکنم، اتوبوس جایی در اون دورها پیاده م کنه و یک عالمه پیاده روی بمونه رو دستِ دلم...
این اتوبوس و مسیر رو برای اولین باره که تجربه میکنم و همون میشه که آرزو کرده بودم: گم میشم!!!

راننده اما نمیدونه که من چقدر از این گم شدن خوشحالم که درجواب پرسیدن من که چجوری باید برم ایکیا؟ میگه که چرا زودتر پیاده نشدی و الان دور شدیم ازش و ولی صبر کن تا آخرین ایستگاه و باز که برگشتیم، بهت میگم کجا پیاده بشی که حداقل نزدیکتر باشی و اما بعدش دیگه فقط پیاده رویه...
از این بعدش فقط، گونی گونی قند تو دلم آب میشه و میشینم زل میزنم به آسمون ابری بیرون و دشتی که اونجا، درست کنار پنجره ی اتوبوس، هر چی که میریم تموم نمیشه...
بالاخره یه جایی پیاده م میکنه و اونوقت منم و کوله پشتی م و یک عالمه راه...
نهایتا ایکیارو که پیدا میکنم، دوبرابر مسافت قبلی رو تو خودش قدم میزنم از بس که نمیدونم قسمت گلها، تو کدوم طبقه ست و هی بین طبقات جابجا میشم و دست آخر کلافه سراغ گلهارو از یکی از فروشنده ها میگیرم و اونوقته که تازه تازه فضای پر از گل و گلدون اون فروشگاه رو کشف میکنم...
از میون اون حجم تنوع و زیبایی این گلدون اسپاتیفیلوم، همراهِ من میشه برای شاد کردن پیرزنی که حالا تو بیمارستان دوران نقاهتش رو میگذرونه...

پرسان پرسان و بازم با مقادیری اشتباه رفتن و گم شدن تو یه ساختمون درندشت و چندین طبقه، بالاخره Frauenklinik (کلینیک زنان) رو پیدا میکنم و تازه بعد پیدا کردنش میفهمم که

اینجا همون جاییه که قسمت تئوری کورسمونو گذروندیمو و اما بسکه بی دقتم و همیشه باعجله رفته بودم و با عجله تر برگشته بودم، هیچوقت این کلینیک رو ندیده بودم...
آدرسی که مونیکا داده، اونقدری سرراست هست که من راحت اتاق پیرزن رو پیدا کنم و ناک دِ دُر کنم و به صدای bitte schon(بفرمایید) ش، برم تو و بخوام بپرم بغلش و اون اشاره کنه به زخمش که فعلا امکان بغل کردن و بغل شدن رو ازش میگیره...
بنابراین، بسنده میکنم به بوسه بارون کردنش که کاملا حقیقیه خوشحالیم از اولا زنده بودنش و ثانیا سلامت بودنش...
گلدون دستم رو روی میز اتاقش میزارم و اون انقدر خوشحال میشه و تشکر میکنه که کلا من و اسپاتیفیلومم، دوتاییمون کلی خجالت زده میشیم!!!
بعدا هم نمیدونم برای خوشحال کردن منه یا نه که میگه یه دونه از همین گل تو اشپزخونه داشتم و اما پژمرده شده بود و چند وقتی هست که تو ذهنم بود یه دونه جدید ازش بگیرم...
با مونیکا هم خوش و بشی میکنیم و اما زیاد سرحال بنظر نمیرسه و این یه کم حال خوشِ من رو هم میگیره و ولی پیرزن اونقدری گرم و پرمحبت تحویلم میگیره که جبران کمی سردیِ مونیکارو میکنه...
یه اسلایس از کیکی روی میزه که پیرزن میره سراغشو و برش میزنه و اولیشو با شوق و ذوقی که همواره موقع خوردن شیرینی و کیک داره و چندان برام تازه گی نداره، برمیداره و بقیه رو هم به من و مونیکا تعارف میکنه...
هنوز درگیر و دارِ حرف زدن با مونیکام که تعارف دوم و سوم رو هم برگزار میکنه که مونیکا به آلمانی چیزی بهش میگه و پیرزن اینجوری ترجمه ش میکنه:
مونیکا میگه شاید دوست نداره، اصرار نکن!!!

نزدیکه از دهنم بپره بیرون که اِاِاِ دختره خنگ، آخه این چه حرفیه؟؟؟ و صلاح رو در این میبینم که بیشتر از این با این جماعت، تعارف نکنم و تیکه کیک خودم رو بردارم که از اول هم کنجکاو بودم نسبت به اون تیکه های میوه مانندی که لابلاش بود و باعث شده بود، بیشتر از طعمش، ظاهرش خوشگل باشه...
در جواب پرسشم برای کشف ماهیت اون تیکه هاست که مونیکا میگه:
غبابا( rhabarber)

خدارو شکر یوزر پس اینترنت دانشگاه، تو کلینیکوم ها هم فعاله و بهم امکان سرچ این کلمه رو میده تا دربیارم که بعله، این موجودِ سخت تلفظ همون ریواس خودمونه...

البته کل قسمتی که من میخورم، حتی با احتساب بخش خامه مانندِ رویه ش، ده گرمم نمیشه و انقدریه که تو همون مسیرهای مری اینا جذب سلولها میشه و خاطره ی محوی ازش به معده م میرسه!!!
هنوزم این سوال که آیا این کیک رو مونیکا گرفته و اساسا چطوره که روز بعد عمل، اونم یه همچین عمل سنگین و حساسی، اونم در پیرزنی که به پارکینسون مبتلاست و ریسک همه چیز درش بالاتره، اون اجازه ی خوردن کیک داره!!! ذهنم رو رها نکرده که در باز میشه و ناهار بیمار رو میارن!!!
اینجوری بگم که اون ناهار مکملی بود برای این ذهنیت که اینجا بیشتر به هتلی چند ستاره شبیه تا بیمارستان!!!
سینی ای وسیع با چندین ظرف شیک و زیبای دردار و چند میوه در یک طرف و برشی از کیکی به مراتب زیباتر از کیک قبلی در طرف دیگه!!!

خیلی دلم میخواد میتونستم داخل ظرفهارو ببینم و اما نمیشه و جوابِ این کنجکاوی رو دیگه موکول میکنم به زمانی دیگه و جایی دیگه...
پیرزن با شوق و ذوق میگه بیا بریم بالکنم رو هم نشونت بدم و اونجاست که ایمان میارم که به اینکه:
الهی تب کنم شاید بیارنم اینجا!!!
ولی بعد با بیاد آوردن اینکه، با اون بیمه ای که من دارم، این اتاق که هیچی، تو راهروی اینجام راهم نمیدن، آرزومو پس میگیرم...
پی نوشت اینکه: پیرزن سالها تو المان و سوئیس کار کرده و بیمه ش تا صحرای قیامت هم ساپورتش میکنه دیگه!!!

منظره ای شبیه بهشت که در اون دوردست ها ختم میشه به کوههایی پر از برف و پیرزن با اصرار یکی از کوهها رو نشون میده و مونیکا این اصرار رو به این شکل ترجمه میکنه: اون کوه پر از برف، جاییه که مامان من عاشقش بود برای اسکی کردن...

چنان چسبیده بودند...

اگرچه نرسیده بود دستشان به طاق آسمان و اما همین بجا مانده ی تمنا و تقلا هم خالی از لطف نبود دیدنش...
پیچکها را میگویم...
چنان پیچیده بودند و تابیده بودند که دیگر جدا شدنشان به این آسانی ها نبود، حتی حالا، بعد اینهمه خشک شدن و مردن...

سبد گل...

اصرار عجیبی دارن به اینکه از در و دیوارشون گل بره بالا، حالا هرچند که زمستون باشه و یخ و برف و ...
سبد حاوی چندین نوع گل بود و مجموعه ش اونقدری ساده به دل مینشست که مجبورم کنه دستای یخ زده مو از جیب کاپشنم!!! در بیارم و تیک تیک عکس بگیرم...

این هم؟

یعنی خدا، تو سایز موش هم آره؟؟؟
اینو که دیگه میشد تبعیض قائل نشی و موشای مارو به قدِ کروکودیل نیافرینی مال اونارو به سایزِ یه گردو!!!
اونقدر ظریف و کوچیک بود که آدم روش نمیشد داد و هوار راه بندازه بگه موش دیدم ترسیدم!!!

و باز هم نزدیکتر...

و بازهم نزدیکتر...
تا بتونین تصور درستی داشته باشین از اینکه این معما تا حد ممکنه خطرناک باشه برای میمونی که سعی در حلش بکنه...

نمایی نزدیک...

نمایی نزدیک...

معمای میمون...

اونقدر خودش و اما بیشتر از اون حتی، اسمش و وجه تسمیه ش برام جالب بود که بخوام با شما، تقسیمش کنم:
Araucaria araucana
معروف به:
Monkey Puzzle Tree

از درختان همیشه سبز با فلس های به شدت محکم و برنده که دلیل نامگذاریش به درخت معمای میمون هم همینه:
چالشی که این برگهای سخت و برنده میتونن برای میمونهای بالارونده از درخت، ایجاد کنن...

از کنار هم می گذریم...

اینم تصویری از جویباری که هرروز نمیدونم من از کنارش، یا اون از کنارِ من میگذره و حالا اما نیمی از اون یخ زده و نیمه ی دیگه اما هنوز جاریه...
سردر نمی آرم مثلا اون طرف هوا سرد تره یا چی؟

توده هوایی اهل سیبری...

وقتیکه توده ی هوایی از سیبری، هِلِک و هِلِک پا میشه میاد اینجا که ما قندیل ببندیم از سرما!!!
نکته ی تراژدیک ماجرا اینه که حالا اومدنش به کنار، انگار خیال رفتن نداره به هیچ عنوان...

خرید از چپل!!!

شاید خاطره ی آفتابی که در حال غروبه منو وامیداره که برای آخرین بار همه چیزو از نظر بگذرونم به قصد خداحافظی و مسافر پله های منتهی به کلیسا بشم...
کنار در ورودی اما چیزی نگاهمو به خودش جلب میکنه:

کارت پستالهایی از قسمتهای مختلف چپل و شمع هایی که تصاویری دارن که البته که نمیدونم داستانشونو ولی به هر حال، هر کدوم زیبایی خودشون رو دارن، روی صندوق کناری، برگه ای هست حاوی دوتا قیمت:
کارت پستال ۱.۵ یورو
شمع ۶ یورو
اول از همه این میزان از اعتماد به دلم میشینه...نه چیزی رو قفل کردن، نه با کش به جایی بستن و نه حتی کسی رو روی صندلی نشوندن که نکنه این وسط کسی چیزی رو بی پرداخت با خودش ببره...
دوم اما حس خریدن یه کارت پستاله از اینجا..‌.
چراشو نمیدونم و اما حس میکنم شاید یه کارت پستال از اینجا، سوغاتی معنی داری باشه برای تشکر از تمام خوبی های سباستین...
برای تمام کارایی که کرده بود و چیزایی که نوشته بود و بعدها من اما نه از خودش، که از لوسیا شنیده بودم...
نتیجه ی اعتماد به حسم میشه، نشستن روی نیمکت چوبی کنار صندوق و وارونه کردن تمام جیبای کوله پشتی م بلکه بتونم ۱ یورو و نیم بیابم که اونقدری خودمو میشناسم که بدونم هیچوقت پول نقد همرام نیست و بارها و بارها هم خودمو بخاطر گیر کردن تو موقعیتهایی اینچنینی سرزنش کرده م و اما بازم، هیچوقت هیچ اسکناسی و نه حتی سکه ای توی کوله پشتی م، دووم نمیاره...
یعنی به حدی اوضاع دهشتناکه که از هر جیب یه چند تا یک سنتی پیدا میکنم و اما چند سنت کجا و ...
باز تو ذهنم غر میزنم که خوب نمیشد کارتخوان بزارین؟ یا اصلا چرا انقدر گرون؟ تو DM میشه همین عکسو چاپ کرد با سی سنت!!!
اونقدری که من تو ذهنم غر میزنم سر این کارت پستال، با خودم میگم الانه که سنت اوتیلین، شخصا از سرداب بیاد بالا و بگه این کارتو مهمون من باش!!!
نهایتا در مرز ناامیدی م که یه سکه یک یورویی که گذاشته بودم تا به کریستینو بدم سربند حساب کردن کرایه م در اون روز هایکینگ، نجاتبخش امروزم میشه و بعدش همون و ۵۰ تا یک سنتیه که تق تق روونه ی صندوق میشه و صداشون مطمئنا خواب آرام و خوشِ سنت رو برهم میزنه و اما به هر ترتیب، کارت پستال تصویری از صخره ی سرداب و مسیح و زن زائر رو از آنِ من میکنه...

سرداب...

زنی که کنارم و اونم از پشت در، در حال دعا کردنه، همراه لبخندی که تحویلم میده کلماتی رو ردیف میکنه که پُر واضحه، هیچی ازشون نمیفهمم و اما خدارو شکر که زبان اشاره دیگه از کشوری به کشور دیگه متفاوت نیست و اشاره ش رو به دری که درست پشت سرمون قرار داره، دنبال میکنم و با بازکردنش تازه اتاقک دنج و غریبِ زیارتگاهو کشف میکنم...
در با تعدادی پله وصل میشه به محوطه ای در زیرزمین که صدای سکوت عمیقش رو فقط چک چک قطرات آبی میشکنن که از جایی که نمیدونم کجاست میان و بازم نمیدونم که به کجا سرازیر میشن...
شمعها مسئول روشنایی کم عمقِ اتاقک هستن...
مهمترین بخش این فضا اما صخره ایه که مسیحی مصلوب رو در دل خودش جای داده و زنی که به حالت دعا در مقابلش زانو زده...

روی نیمکت چوبی محقر اتاقک میشینم، جایی درست روبروی مسیح و زائرش...

و آنگاه چپل...

به مجرد ورود، فضای کوچیکیه که با دری از محوطه ی کلیساییِ چپل جدا میشه و بخاطر قفل بودن این در امکان ورود به محوطه کلیسا نیست و تنها بسنده میکنم به گرفتن چند تا عکس...

چپل...

و جایی درست در بالادستِ تمام منزلگاهها، چپل، با مساحتی کمتر و سادگی ای بیشتر از انتظار من چشم به راه زائرینی چنین سرسخت بود!!!

منزل به منزل...

چند متر به چند متر یه منزلگاهه و داستانی و دعایی و اما من و امروزِ من، تنها محتاج آرامشه و پالایش زهرِ اونهمه نخواستن و پس زدن...

 

جایی در میانه ی جنگل...

نقشه، چپل رو در جایی نزدیک به من و من رو در جایی نزدیک به اون نشون میده و اما یه جایی از مسیر رو باید اشتباه اومده باشم که حالا و این موقع که فرصت زیادی از روز هم باقی نمونده، وسط گل و لای و بوته های تمشک خاردار بلند که قدشون تا سرشونه هام میرسن و سراشیبی های صعب العبور گیر کردم و برای هر قدمی که میخوام بردارم مجبورم اون بوته هارو با دست و پا کنار بزنم و اما هرچی پیشتر میرم انگار اوضاع وخیم تر و جنگل وحشی تر میشه...
نگرانی م از رفتن همین آفتاب کم جون و کم رنگ هم مزید بر علته برای استرسی که کم کمک خودشو نشون میده. مدام به خودم میگم، باید یه جایی همین نزدیکی باشه و باز قدمی در جهتی نامعلوم و اما تا چشم کار میکنه اثری از زیارتگاه نیست، از اون دست و نوع که باید باشه...
زمانیکه اینترنت گوشیم هم میون انبوه اون درختان درهم تنیده، E رو نشون میده، دیگه رسما به ترس اجازه ی حضور میدم، ترس از موندن و گم شدن تو جنگلی که از هر طرفش نگاه میکنی شبیه طرف دیگه ست و هیچ نشونی برای بازیافت مسیرت نیست...

ناامیدانه دست از پیش رفتن برمیدارم و سعی میکنم حداقل مسیر اومده رو برگردم، هرچند که از چند و چونش زیاد مطمئن نیستم ولی از تمام شواهد استفاده میکنم برای بازیابی مسیرم و این میون هنوز باور نکرده م که درست جایی نزدیک به چپل، باید از دیدنش دست بکشم و برگردم...
جایی میون همون ناامیدی و دلگیری از نیافتن و ندیدن و نبودنه که صدایی از دور، سکوت لحظه های قبل رو خدشه دار میکنه و متعاقبش، دو نفر که از مسیری موازی ولی خیلی دورتر در حال عبورن...

اونقدر فاصله مون دوره که از بعید هم بعیدتر بنظر میرسه ارتباط برقرار کردنمون و اما امروز و این لحظه ذهنم چنان درگیرِ تلخی اتفاقات هفته ی گذشته ست که این نرسیدن و ندیدن رو نمیتونه بپذیره و همینه که تا جایی که حنجره م اجازه میده بلند داد میزنم تا ازشون بپرسم که چپل کجاست...
نمیشنون و دارن قدم زنان از من دور و دورتر میشن که باز هم تقلا میکنم و باز...
شاید فقط چیزی حس میکنن که می ایستن و نگاهشون رو میچرخونن به سمت و سوی من و اینبار اونا هستن که تمام حنجره شونو بکار میگیرن برای پرسیدن اینکه مشکلی پیش اومده؟ و همزمان کمی بیشتر به سمت من تغییر جهت میدن...
به زحمت اما بالاخره از همون فاصله هم بهشون میفهمونم که دنبال چپل میگردم و اونا صبورانه راهنماییم میکنن که مسیرو اشتباه اومدم و چپل در راهی به موازات این راهه و اما بین دو مسیر یه دره مانند وجود داره که امکانی برای عبور ازش بصورت عرضی وجود نداره و باید برگردم و جایی در سمت راستم یه جاده پیدا کنم و اون منو به مقصدم میرسونه...

دستی به نشونه ی تشکر تکون میدم و سرسختانه، رهرو مسیر بازگشتی میشم که بوته های خاردار تمشکش، وحشی تر از پیش، در انتظارمه...
به هر مصیبتی که هست، خودم رو به همون نقطه ای میرسونم که منطقا باید جاده ای در سمت راست انتظارم رو بکشه و اما مساله اینجاست که بازهم دوتا مسیر به موازات هم وجود دارن..‌
آفتاب دیگه اونقدر کم جون شده که امیدی به دوامش نیست و این معنیش اینه که زمانی برای یه اشتباه دیگه ندارم...
چشمامو میبندم و به این فکر میکنم که گاهی آدم عجیب نمیدونه کدوم مسیر درسته کدوم اشتباه و اونوقته که شاید تنها باید به حسش تکیه کنه و ادامه بده...
یکی از راه ها رو در پیش میگیرم و با آفتاب بر سرِ رفتن مسابقه میدم...

شنیده بودم که مسیر این زیارتگاه، چندین منزلگاه داره، به رسم زیارتگاههای بزرگ مثل سانتیاگو ولی ندیده بودم...