پِلِی موبیل...


احتمالا این مجموعه ی خیلی بی نظم نیتز مبرم داشته باشه به معرفی که هر چقدرم که باهوش باشین، بازم نخواهین دریافت ارتباطی بین یک کاپ بزرگ و کلکسیونی از خودکارهایی رنگارنگ و این زمین سبز پت و پهنی که بیشترین فضای عکس رو متصرف شده و از همه اما نامتصورتر، ماشین عروس با عروس و دامادی که به جبرِ تور سرِ عروس مجبور به زل زدن به همدیگه شده ن...
کلِ این تصویر یه گوشه ی کوچولو از میز کامپیوتر (و البته میزی برای خیلی کارهای ویگه ی من!!!) ه...
از راست به چپ اگه بخوام معرفی کنم: اولی گوشه ای از دفترِ یادداشتهای پریسکاست که میزش درست بغل دست و چسبیده به میزِ من قرار داره...
این موجودِ بسیار دوست داشتنی و کمی هم شلخته، عادت داره به پهن کردن همه چی و جمع نکردنش و برای همینم گوشه ای از محدوده ی من همواره میزبان دفتر کتابها و برگه های پخش و پلای این همسایه ی نازنین ه که البته و صد البته که به دیده منت که من هر موقع به فضای بیشتری نیاز داشته باشم، برگه هاش رو روی هم میچینم و کناری میزارم تا سر فرصت به بررسی و بازدیدشون بگذرونه و این در مقابل هزار و یک کمکِ حیاتی ای که اون به ازای هرروز و همه روز به من میکنه کاملا بی قابله...
همون دست راست رو اگه که بگیرین و برین به سمت شما، به باکسی مقوایی میرسین که اونم گوشه ای از خودش رو به عکس رسونده و اون اما حاوی توت فرنگی هایی بایو بوده که پریسکا خریده و خورده بجای صبحونه ش!!! و البته که به من هم تعارف کرده و به مکسِ گشنه گِدا هم همینطور!!! یعنی اینطوریه که یه روزایی که پریسکا مجبور شده قبل از ساعت ده!!! بیاد دانشگاه، یا قبل اومدن یا بعد اومدن و انجام دادن اون کاری یا جلسه ای که بخاطرش مجبور شده زود بیاد، میره برای خودش یه باکس مقوایی توت فرنگی بایو از همین دور و ور میگیره و میاره میزاره روی میز کامپیوترش و بعد تعارف کردن به من و مکس، شروع میکنه دونه دونه خوردنشون در همون حال که داره رو پروژه ش کار میکنه و البته که احتمالا اگه دقت کرده باشین، شستنی هن در کار نیست و صد البته تر که اینجا میوه ها و سبزیجات و حتی سیب زمینی پیازها و ...چنان تمیزن و همه چیز هم که غالبا در قالب بسته بندی ارایه میشه و از نظر آلمانی ها و حتی از نظر غیر آلمانی هایی که کمی تمِ تنبلی دارن مثل من،
خوردن مستقیمشون از بسته بندی تهیه شده از مغازه، کاملا اکیه...
از همون کنار باکس مقوایی اگه همون حاشیه رو بگیریم و بریم به کاپِ چایی من میرسیم!!! یه چیزی تو سایزهای گالن تقریبا که راحت دو سه تا محتویات لیوانی معمولی رو در خودش جا میده و به این ترتیب خوردن یکدونه ازش در هرروز، من و خیالِ من رو از بابت دهیدراته شدن بدنم نجات بخشه...
و صد البته که منظورم از چایی نه چای سیاه که دمنوش های مختلفه ایه که تو مغازه های رنگارنگ اینجا یافت میشن و من اما از میون اون همه طعم مختلف که حتی طعمِ کوخن(کیک) رو هم شامل میشه، از همه بیشتر سازگارم با طعم ملایم و آشنایِ سیب تُرکی و دیگه مدتهاست که از صرافت امتحان طعم هایی ترکیبی چون انجیر و هلو، نعناع و پشن فروت!!! یا هرگونه دمنوش تک طعمی و یا ترکیبی که از هر گونه بری ای(انواع مختلف توتها شامل بلوبری، استرابری، راسبری، بغوم بری یا حتی کِرَن بری)
تشکیل شده باشه، افتادم...
بعد از اون کاپ که تازه مال خودمم نیست و به یکی از تکنسین های گروه پروفسور فوگل تعلق داره!!! زیر موسیِ طرح فرش من قرار داره و حسابی هم نظرهارو بخودش جلب کرده و میکنه و سوالات مختلفی تابحال در موردش مطرح شده...
تصویر حتی نیمی از "یولیا" رو هم به نمایش گذاشته و یولیا اما اسم خانم روباهِ چشم قرمزیه که محبوبترین عروسک من بعد از ببعی ه(قبلا یکبار بهش پرداخته م و مفصل معرفی کرده م ببعی رو)...
این عروسک رو از آفنبرگ آورده م و از همون لحظه ی دیدنش هم حسابی جای خودش رو تو دلم باز کرد بطوریکه شد ملکه ی میزِ همواره شلوغ من تو آفیس و نشست کنار دست مانیتور کامپیوترم و با اون چشمای شفاف کمی عجیب ولی همچنان پرشکوهش، به من خیره شد...اسمش رو هم دزیره براش گذاشت، یعنی من به پریسکا و دزیره و کنستانتین و حتی هلموتِ مهربون ( و البته که نه مکس!!!) گفته بودم اسم آلمانی دخترونه پیشنهاد بدن، یه چیزی که هم مجلل باشه و هم زیبا و از همه اصلی تر، بر دلِ من نشین باشه که خوب طبیعتا اون موجودی که بعدها "یولیا" صداش میکنیم، به نوعی فرزندخوانده ی من محسوب میشد و میدونین و میدونم که یکی از اولین ترین وظایف والدینی، انتخابِ اسمی مناسبه و از اون مهمتر هم البته که تربیتِ صحیحه تا خدای ناکرده اون بچه به حیوونِ بیشعوری مثل مکس منجر نشه!!! و برای همینم هست که من یولیا رو نشوندم لب مرزِ میز پریسکا بلکه همنشینی با این نمونه ی عینی از تربیتی درست، یولیا رو نامتاثر رها نکنه...
بعد از چشمای یولیا، بیشترین رنگ و روح میزم از خودکارهای رنگی ایه که در دو سه سری تهیه کرده م و بیشترین کاربردشون هم نوشتن کلمات آلمانیه وقتیکه جدید باشن و نیاز به نوشته شدن داشته باشن برای اطمینان از یادگیری...
و البته که اسممو نوشتم و پیچیدم به دورِ خودکارها بسکه آدمها به وقتِ نیاز دُم هر خودکاری که دَم دستشون باشه رو میگیرن و با خودشون میبرن اینور اونور، بی خیالِ برگردوندنشون...
ولی اصلا منظور و مرادِ عکس هیچکدومِ از این مقوله ها نبود و کلِ این داستان از برای همون ماشین عروسی که اون وسط جاخوش کرده و اون داماد و عروسی که به حکمِ زورِ تاج سرش مجبور شده چنان خیره به دامادش بمونه و اون وسعتِ سبزی که کنارشونه با چندتا درخت و کیکی در میانه و ...
همه ی اینا بخشی هستن از پِلِی موبیلی که هدیه ی پریسکا بود و خواهرش و دوستانِ مشترکشون برای عروسی یکی دیگه از دوستانشون...
البته به اضافه ی پولی که قرار بود چسب بشه به زیر میزی که پلی موبیل روش قرار میگیره...
پلی موبیل اما کلا در قالب جعبه ای اومد به دپارتمان، اونم در یک بعد از ظهر کاری که پریسکا کمی!!! جیم زده بود و رفته بود مرکز شهر و خریده بودش و اورده بودش و منِ کنجکاو به همه چیزِ پریسکا، کلی سوال پیچش کرده بودم که این چیه و چیکارش میکنن و اون دوست داشتنی هم به رسمِ همواره ش صبورانه یکی یکی جواب داده بود سوالات رو و دست آخرم چاره ی ناچار رو در باز کردن بسته بندی دیده بود و وقتی با شرم دم زده بودم که نمیخواد حالا بازش کنی، از روی جعبه نگاه میکنم، جواب داده بود: قراره بازش کنم به هر حال و اسمبلش کنم، پیش از عروسی...
بعد هم هردومون سختکوشانه مشغول شده بودیم به اسمبل کردن قطعاتی که همه جدا بودن از همدیگه...
یعنی مثلا ماشین فقط تنه ی اصلیش بود و سپر و چرخها و تایرها و شیشه ی جلوش و اون ریسمان متصل شونده به صندوق عقبش و البته که داماد و عروسش همگی جدا جدا بودن و همه رو خودمون سر هم کردیم و دست اخر اما پریسکا که شوق و ذوق منو دید برای اسمبل کردن این مجموعه، به نفع من کنار رفت تا من به اندازه ی کافی داشته باشم برای لذت بردن و رفت سراغ نتایج کانفوکالش و من سرسختانه و مجدانه همت گماردم به تکمیلِ خوشبختی این زوج و اما گهگاهی گیر میکردم و اونموقع بود که پریسکا میومد به فریادم میرسید با توصیه ای یا پیشنهادی یا نقشه ای کاغذی که از
یه جای کشف نشده ای از جعبه درمیوورد مثل تمامِ کمکهای همیشگی دیگه ش که من میمونم از کجا میاره دقیقا جواب مناسبی برای هر سوالی رو...
نوبت که به عروس خانم که میرسه باز اما از اون بن بستهاست که به پریسکا ختم میشه تا حواسش رو از میون انبوهِ عکسهای کانفوکالش بکشم بیرون و بگم: ببخشید اما تور سرش مانع از جا شدنش تو ماشین میشه و در واقع عرض ماشین برای سر عروس و تورش همزمان کافی نیست، چیکارش کنم؟ و اون با همون لبخند ملایمی که معمولا گوشه لبش جا خوش کرده،
و با لحنی طنز که مشخصه ی بارزشه، چاره رو در خیره شدنش به دامادش میدونه و خوب همین کارو میکنیم!!!
کار سر هم کردنِ اجزای مختلفه ی عروسی کمی بیشتر از انتظارم طول میکشه که یهو دست از کار میکشم و درحالیکه انگشتم به سمت و سوی مجموعه ی پت و پهن ساخته شده ست، رو به پریسکا میپرسم: اینارو کجا بزارم، من باید برم به امبریوهام سر بزنم...
جوابِ خودم همه چیزو جمع میکنمش، خیالمو راحت میکنه که از بازی کردن دست میکشم و دوباره به درس و مشقم برمیگردم...
یه جور که نه، هزار جور لذت بخش و دلنشینه این توامان با درس و کار زندگی کردنِ پریسکا؛ یعنی همزمان که درسش رو خوب میخونه و کارشو خوب انجام میده و خوب کمک میکنه و خوب شوخی میکنه و خوب میخوره و خوب مینوشه و خوب بستنی ش یادش نمیره(چه تابستون و چه زمستون) و خوب با خانواده ش در ارتباطه و خوب بازی میکنه و خوب میره استخر برای ریلکس کردن و ...
آدم خوب بودن، رفتارِ همواره شه و این بشدت، حتی اینجا هم نادره...
اگه زندگی دیگه ای در کار باشه و منم زیر بار برم که باز دچارِ این سفر بشم، حتما دلم خواهد خواست که پریسکا باشم، حالا با یه درجه حساسیت بیشتر به مرتب بودن، شاید...

اینجوری بخواین لطفا...


شنبه عصر بود که پیرزن میدونست خونه ام و طبق معمولِ اخر هفته های این چند هفته ی اخیر، جلوی کامپیوترم کز کرده م و دارم کلمات رو با سیم بکسل از اون اعماق مغز و معده م هم همزمان، میکشم بیرون تا بلکه جمله ای و پاراگرافی اضافه کرده باشم به این بی در و پیکرِ شرحه شرحه ای که پیش رومه؛ پروپوزال!!!
میدونست و برای همینم بود که رفته بیرون و زنگ درِ خونه مو زده بود و من از جا جسته بودم و بعد کلی زل زدن به اون ایفون تصویری که تصویرش بسان همیشه گناهکاران، همواره شطرنجی و غیرقابل تشخیص بود، زل زده بودم تا بلکه بتونم بفهمم کیه که تو این مملکت خیلی!!! کارش با من افتاده و خیلی زود اما متوجه میشم که این پیرزنه که لابد کارش جایی گیره و فکر میکنه من همون سوپرمنی ام که توان عبور از هزار توی تمام گره ها رو دارم حتی اون کورترینشون هم...
سلامی و وی گتسی برای احوالپرسی و بعدم یکراست رفتن بسراغ مشکل!!!
- پرینترم جوهرش تموم شده و کار نمیکنه، میشه بیای جوهرشو عوض کنی؟
یا خدا که من به همه چیز میتونستم فکر کرده باشم الا همین و دقیقا همین یک قلم کار فنی ای که به عمرم یکبار هم عوض کردنش رو حتی به چشم ندیده بودم و اینو بزارین کنار اون حقیقتِ محرز که پیرزن بسیار و کمی هم بیشتر از بسیار حساس بود و کوچکترین اشتباهی یا خرابی ای منجر میشد به مینیمم یک هفته که تمام زندگیشو تعطیل کنه برای حل و ترمیمِ اون اشتباه و البته که زندگیِ من هم بی تاثیر باقی نمیموند...
در تمام اون مدتی که من مات و مبهوت به اون یک جفت تیله ی سبز آبیِ چشماش زل زده م و در حال هضم کاری که ازم خواسته شده هستم، اون اما بیصبرانه منتظر جوابه و البته که جواب مثبت منظورمه!!!
چاره ای جز دل به دریا زدن نیست و این رو خیلی زود و خوب بیاد میارم و بدنبالش راهیِ اتاق کامپیوتر که در واقع اتاق کارِ اون و اتاقِ خوابِ مونیکا هم هست همزمان، میشیم ...
پرینتر رو نشونم میده و میره میشینه روی تخت، همین!!!
میگم میشه لااقل جوهر جدید رو هم بهم بدین!!!؟؟؟
از همون جایی که نشسته اشاره میکنه تو اون کمده باید باشه، میشه درشو باز کنی که باهم بگردیم؟ البته که میدونم منظورم از باهم اینه که من بگردم و اون همونجوری نشسته در همون لبه ی تخت، بر تلاش من نظارت کنه و در صورت موفقیت با شادی تشویقم کنه و در صورت شکست اما، همچنان با چشمهای منتظر نگاهم کنه تا من مجددا و باز هم مجددا تلاش کنم تا نهایتا رقم بزنم اتفاقی رو که مد نظر اونه...
این میزان از گشادیش رسما به خنده وامیداره منو و حتماااا کشیده م شاید پرده برمیداره از فکرهایی که تو ذهنم در حال تاخت و تازن که حداقل یه تعارفی میزنه که میخوای بیام خودم؟ 
در همون حال که خنده مو نمیتونم از رو صورتم جمع کنم، لب میزنم که نه، خودم از پسش برمیام...
تقریبا تمام کمدشو زیر و رو میکنم تا جعبه ی کوچیک و جمع و جورِ جوهر ها رو در واپسین نقطه ی کمد بیابم و نفسمو بیرون بدم که از اولین خان عبور کرده ام و اما حالا مصیبت تازه شروع میشه که پرینتر رو چجوری باز کنم و جوهر اصولا در کجای پرینتر قرار داره
هیچوقتِ هیچوقت هیچ پرینتری رو جز در حالتی که کامله و میتونه تند و تند برگه های سفید رو از یه طرف ببلعه و از اون طرف سیاه و شایدم رنگی تِخ کنه بیرون، ندیدم و همین به وحشتم میندازه و اما خیلی زود و خوب خودمو جمع و جور میکنم و با گفتنِ: آینِ مومنت بیته(یه لحظه لطفا) میدوم سمت اتاقم تا تنها راهِ حل ممکن و موجود رو با خودم بیارم بالا؛ گوشیم رو!!!
اما قبل از اینکه فرصتی پیدا کنم برای تایپ این سوال تو گوگل که چجوری پرینتر اپسون رو باز کنیم؟ یا یه سوال مشابه، صاحبخونه م شماره ی مونیکارو گرفته و در فرانکفورت دستی به سمت گوشی ای میره که مانیتورش شماره ی مادر رو نشون میده...
صدای گرم و همیشه خندان مونیکا که توی بلندگویِ تلفن پیرزن میپیچه، میدونم که حالا دیگه نیازی به منت گوگل رو کشیدن نیست و با گرمیِ متقابلی حال و احوال میکنم و حال یولیان رو میپرسم و همونجوری که یه دست ازادم داره پرینتر رو میکاوه بدنبال راهی یا جایی برای باز شدن، اولین سوالم اینه: ببخشید این از کجا باز میشه و اما قبل از شنیدن هر کلمه یا کلامی از جانب مونیکا
دستم به تنها شکافِ موجود گیر میکنه و همونو میکنم دستگیره ی فشارِ با کمی هراسِ بعدیم که خوب کاملا باید حواسم باشه به نشکستن چیزی یا قسمتی و این حتی از تعویض جوهر هم مهمتره به نوعی...
از همون شکاف هم هست که یهو کل پایین تنه و بالاتنه از هم منفک و مجزا میشن و کل امعاء و احشاء داخلی پرینتر حالا اینجا مقابل چشمانمه...
جوهر هارو طولی نمیکشه تا پیدا کنم و اما حالا مساله میزان در دسترس بودنشونه که فعلا به صفر میگرایه و من هیچ امکانی برای بیرون اوردن قاب حاوی جوهر مشکی از لابلای مجموعه ی جوهر ها نیستم...
اینجاست که مونیکا میگه چیزایی که رو مانیتور پرینتر نوشته رو اگه برام بخونی، میتونم کمکت کنم!!! یعنی این پیش شرطی که برای حل مشکل گذاشت، به مراتب از خود مشکل، مشکل تر بود و اینو بعد اولین تلاش به جِد درمی یابم و برای همینم باز دست به دامان پیرزن میشم که میشه اینارو برای مونیکا بخونین لطفا؟ پیرزن کمی عینکشو جابجا میکنه و بعد تمام اون کلمات و عبارات عجیب غریب و طولانی رو به سادگیِ نوشیدن نوشیدنی ای گوارا!!! برای مونیکا ی منتظر میخونه و مونیکا دستوراتی برای فشردن دکمه هایی میده و نتیجه تمام این کنش ها و واکنش ها میشه حرکتِ مجموعه ی جوهرها و نهایتا در مقابل انگشتانِ من صف میبندن تا با کمی فشارِ باز هم با استرس، قابِ خالی از جوهرِ مشکی در دستانم قرار بگیره...
جوهر جدید رو هم باز میکنم و قبل از اینکه مونیکا یادش بیاد که بگه، برچسب زردرنگی که مانع از جریانِ جوهره رو باید قبل از نصبش در محل باید برداری، خودم برمیدارم چرا که کمی عجیبه که
جوهر رو توانِ عبور از اون لایه ی چسب باشه...
گذاشتن جوهر جدید همان و یکساعت تلاش بعدیش برای جا انداختن جوهر تو جای مخصوصش که خیلی هم دنج و تنگ و تاریک بود همان...
جا نمی رفت که نمی رفت...
هر کاری لازم بود یا بلد بودم یا میشد رو انجام داده بودم و نشده بود که نشده بود...
بعدِ به کرات بیرون اوردن و دوباره گذاشتن و فشارِ ملایمِ همراه با ترسی وارد کردن به منظور جا زدنش، ناامیدانه از پیرزن خواسته بودم که شما فشار بیارین شاید شد!!! در واقع میخواستم بگم اونقدر که شما رو همه چیز و همه جا حساسین، من میترسم بخوام بی محابا فشار بدم این جوهرو، شاید خودتون اینکارو که بکنین، فاکتورِ استرس که نباشه، موثر واقع بشه و اما دستای لرزونِ پیرزن بسیار ناتوان تر از اون بودن که بخوان فشاری حتی ملایم وارد بیارن و از یاداوری اینکه قبلا پیرزن رو در حال تلاشی مجدانه دیده بودم برای فشار وارد اوردن به کلید درِ خونه بمنظور قفل کردن در و اما نشده بود و نتونسته بود که به قدرِ نیاز نیرو وارد بیاره و دستِ آخر با شرمندگی ای که تمام صورتش رو درنوردیده بود(پیرزن از اون دسته آدماییه که از وقتی خودشو شناخته، کار کرده و حتی از برادر و مادر مریضش رو هم پرستار بوده و شوهرش که یکهو و بدون دلیلی واضح و مشخص و درگیریهای قبلی، چنان که شایعه، ترکش کرده، دخترش رو خودش بتنهایی بزرگ کرده و ...خلاصه که از اون آدمهای خودساخته و مقتدری بوده که حالا توانِ گفتن "نمیتونم" رو نداره و به هر بارِ ناتوانیِ حاصل از پیری و بیماریش(پارکینسون) چهره ش غرق شرم و درد میشه...نو به نو...) ازم خواسته بود تا دست روی دستش بگذارم تا باهم قفل کنیم!!! یعنی حتی اونجا هم نخواسته بود و
نپذیرفته بود که بگه من براش قفل کنم
از یاداوری نقطه ضعفش و دقیقا دست گذاشتن روی همون، شرم هم به حس های قبلی اضافه میشه و نتیجتا این منم که بعد اِن بار تلاش، بی هیچ دستاوردی جدید، مونیکا رو مورد خطاب قرار میدم برای اظهار ناتوانی کردن از تکمیلِ این مهم و این اون دخترِ همواره خندانه که صبورانه دستورالعملهایی صادر میکنه و اما نتیجه ی همشون همون یه چیزیه که قبلا بود: نمیشه...
و این در حالیه که باید بشه...
بیرون اوردنهای متعدد جوهر باعث میشه علاوه بر دست و بال من، میزِ کامپیوتر پیرزن هم سرسوزنی آغشته به جوهر بشه و از اونجا که اینجور چیزا هرگز از نگاهِ در جستجوی "یه چیزِ اشتباهِ" پیرزن دور نمیمونه، سریعا انگشتشو به سمت همون ناچیز لکه بلند میکنه و من بدو میپرم سمتِ آشپزخونه و پارچه ای که همواره اونجاست محض خاطرِ تمیزکردن  رو خیس میکنم و میارم تا بلکه شانس بیارم و اون چند میکرون در چند میکرون قابل زدودن باشه...
خدارو شکر اونقدری خوش شانس هستم که قبل از سابیدن لایه ای از میز یا ناخن کِش کردن تمام رویه ی اون، موفق به محو کردنش از چشم پیرزن بشم و دیگه پشت دستمو داغ میکنم که نزارم جوهر ها کوچکترین تماسی با هیچکدوم از وسایل پیرزن پیدا کنن و تنها دستای منن که هر بار دراوردن جوهر، سیاه و سیاهتر میشن...
بعد مقایسه ی جوهر جدید و قدیمی، متوجه تفاوتهایی میشیم که من به استنادِ اونها، سخنرانی غرایی میکنم با این مضمون که همین تفاوته که مانع جا رفتنِ درست و بجای جوهر جدید شده و بنابراین متاسفانه کاری از من ساخته نیست...
چون تلاش بسیار کرده م و البته که هم پیرزن و هم مونیکا شاهد و معترفِ به این حجم از تلاش بوده ن و نشده و تمام راهها رو هم امتحان کرده یم و از طرفی دیگه تر از تمام طرفهای قبلی، خوب تونسته م متقاعدشون کنم برای تفاوتهای موجود بین دو جوهر، با تشکر از زحماتم، میپذیرن این حقیقت تلخ رو که امروز و اینجا امکانِ بیشتری برای حل این مشکلِ نو ظهور نداریم و پیرزن نمیتونه تو این روز یکشنبه ای پرینتهاشو بگیره...
ظاهرا همه چیز بخوبی پیش رفته و منطقا نباید مشکلی باشه برای برداشتن جوهر جدید و چسب زدن به محفظه ی خروجیش برای جلوگیری از هرگونه نفوذی به بیرون و گذاشتنش توی جعبه ی خودش و گذاشتن کل جعبه تو یه جعبه ی بزرگتر و نهایتا تمامیت این مجموعه که باید برن دوباره یه گوشه ای از کمد جا خوش کنن و اما یه چیزی وسط این همه بایدِ منطقی، بطرز خیلی نامنطقی طوری جور در نمیاد:
پیرزن کاملا غمگین و ساکت، در حالیکه لب ورچیده بسانِ همواره هایی که چیزی رو میخواسته و نشده و نرسیده، گوشه ای کز کرده و چشم به منی دوخته که دارم همه چیزو جمع میکنم...
مونیکا هم که مادرش رو حالا اگر نه بیشتر از من، اقلکن به اندازه ی من دیگه میشناسه لابد که با لحن دلجویانه ای لب میزنه: ماما، من برات جوهر اصلیشو میخرم و میفرستم... همین امروز آنلاین سفارش میدم و یکی دو روزه باید به دستت برسه، دیگه این دفعه اوریجینالشو میخرم که مشکلی پیش نیاد...باشه؟
پیرزن اما حتی غمگین تر از اونه که بتونه حجم ناراحتیشو لابلای "باشه" ی بی جونی که از میون لبهاش بیرون میاد پنهون کنه...
و من و مونیکا اینو کاملا حس میکنیم لابد که مونیکا باز جملات قبلی رو به صورت بسط یافته تری و با
لحن به مراتب دلجویانه تری تکرار میکنه و اما نتیجه همونه که دلخواهِ نه منه و نه مونیکا: پیرزن همچنان زانوی غم بغل کرده...
من آروم پشتش رو نوازش میکنم وقتیکه دارم بهش میگم که خودم دوشنبه پرینتاتونو میبرم دانشگاه براتون میگیرم و اما فاصله ای نیست بین آخرین کلمه ای که هنوز در نیمه راه حلق من تا گوش پیرزن سرگردونه و شنیدن این این کلمات از دهن پیرزن: این مدارک خصوصی ان!!!
هر چقدرم که سعی دارم بخودم دلداری بدم که؛ خوب تو که میدونی چقدر حساسه و فکر میکنه همه تمامِ کار و زندگیشونو رها کردن صف وایسادن به دیدن و سر دراوردن از مدارک و زندگی اون...بازم اما کاملا بهم برمیخوره این حرفش که منو بگو که تمام توان محدودم رو بکار گرفته م تا بلکه لحظه ای ناخوش از زندگیش بزدایم و بجاش شادی بیافرینم یا حداقل کمی آرامش و اما این حرف...
دستم رو از پشتش برمیدارم و در حالیکه اینبار با لحنی خالی و عاری از هر گونه دلداری ای، زمزمه میکنم که به هر حال این گزینه رو همواره دارین، اگر که بخواین؛ قصد رفتن میکنم...
وسایل رو جمع میکنم و هر کدوم رو تو جای مخصوصشون میذارم و پارچه ای خیس میارم برای تمیز و محو کردن آثاری از جوهر مشکی که بر تنه ی میز برجا مونده و میوفتم به سابیدنش و نهایتا اون لکه رو همراه با چند لایه از میز!!! میزدایم و پارچه رو که میبرم و آویزون میکنم یه گوشه برای خشک شدن، برمیگردم برای گفتنِ "شونن ابندی"(عصر بخیر) و رفتن که چشمم به پیرزن میوفته و اون تیله های برکه ای رنگش که حالا لایه ای از غم اونارو پوشونده...مونیکا بعد کلمات و جملاتی با آهنگ و مضمونِ دلداری، دقایقی پیش اون تلفنِ حدودا دو ساعته رو قطع کرده و وسایل همگی جمع شده ن و منم دارم میرم و این برای پیرزن فقط یه معنی داره: دیگه هیچ امیدی به درست شدن این پرینتر و گرفتن پرینتهاش در این روزِ خاص که "امروز" باشه، نیست...
و همین معنیه که اونو چنین محنت زده بر گوشه ی تخت برجا گذاشته...
این قسمت ماجرا رو راستش نمیدونم چجوری باید بازگو کنم و بنویسم که خودمم نمیدونم چطور و چرا اتفاق افتاد، چیزی از جنسِ همون اتفاقاتِ غیر قابل توضیحی که گاها این روزها و شبانِ منو به چیزی و حسی فراتر ازمعمولی های همواره، مزین میکنن...
چیزی که در من بیدار میشه و اینطور میخواد: باید درست بشه، همین امروز، همین حالا، این تنها چیزیه که شادی رو به اون جفت تیله ی خیلی برکه ای برمیگردونه...
در کسری از ثانیه تبدیل به آدمی میشم که برای خودمم ناآشنا و غریبه ست...آدمی که حتی کمتر از گاهگاهی، از هر هزار روز، یک روز و یک بار و یک جایی که بقولِ مامانم؛ به ذهن هیچ فرشته ای هم خطور نمیکنه، در من زاده میشه...
بی هیچ توضیحی میرم سراغِ کمد، جعبه ی جوهر هارو بیرون میارم و دوباره همه چیز رو پخش میکنم روی میز...
پیرزن که انگار از همون لحظاتی پیش سر برداشته و حرکتهای بی مفهوم منو نظاره میکنه، تعجبش رو رسما اعلام میکنه با گفتنِ: چیکار میکنی؟
از خصوصیات خوب یا بدِ همون آدمِ هر هزار سال، یکبار متولد شونده ی درون منه که حرف نمیزنه، توضیح نمیده، عذر نمیاره و بهانه نمی تراشه، فقط انجام میده؛ درست چیزی خلاف تمام منی که هستم...
جواب پیرزن رو در همون حدی میده این موجود نوظهور که جلوی سوالات بعدیش رو بگیره: 
یک بار دیگه امتحان میکنیم...
"چراغ قوه کجاست؟" تنها کلمات رد و بدل شونده ی بعدیه که بین اون و پیرزن رد و بدل میشه و البته که پیرزن تا بیاد بفهمه اون چی میگه، این اونه که در حال دویدن به سمت پایین پله هاست در حالیکه با گفتن یه لحظه لطفا سعی در خریدنِ زمانی کوتاه داره برای خودش از پیرزن  و این منم که در میانه ی این هنگامه، مات تر از حتی صاحبخونه، وقایع رو دنبال میکنم...
چراغ قوه رو میدونستم که کجاست و برای همین یکراست میرم سروقتش و امتحانش میکنم که هنوز قابلیت نورافشانی داشته باشه و البته که کار میکنه، مگه میشه پیرزن چیزی رو خراب و کارنکن!!! رها کنه بحال خودش، یعنی اگه شده تا مریخ بره و برگرده برای مثلا یه باطری یا لامپ یا هر چیز کوچیک یا بزرگ دیگه ای، اینکارو میکنه...
میام در حالیکه چشمای همچنان متعجب پیرزن، به تک تک حرکات من دوخته شده...کمی تحکم تو صدام هست وقتیکه ازش میخوام میشه اینو نگه دارین لطفا تا من بتونم داخل محوطه ای که جوهر باید جا بیفته رو ببینم؟ و اون که بی اراده درست همون کاری رو میکنه که من ازش خواسته م و حالا اون نورِ لرزان روشنی بخشِ سیاهچاله ای!! ه که پیش روی منه...
چیز خاصتری از اون چیزی که تا به قبلش میدیدم نمیبینم و اما انگار ترسم از اون مجهولِ پیش روم میریزه...
همون "ترسِ از ناشناخته ای" که همیشه در من وجود داره و نمیدونم که تو آدمهای دیگه چجوری و چه شکلیه و اصلا هست یا نه اما اونقدری میدونم که به جرات میشه گفت دلیل تمام بموقع انجام ندادنهای کارهایی بوده که باید خیلی وقتها پیش انجام میشدن...
جوهر رو برمیدارم و چسبی که زده بودیم برای جلوگیری از ریختنش رو باز میکنم و در همونحال که نور چراغ قوه متاثر از لرزشِ بسیار دست پیرزن، کاملا لرزان و غیرفوکاس هست و همه جارو روشن کرده الا همون یه نقطه ای که منظور و مراد منه، جوهر رو توی حفره ای که خالیه فرو میبرم و فشار میدم...
حالا که خوب به اون حادثه و تماممممم حوادث مشابه از این دست فکر میکنم زیادم بنظر رندوم و خالی از منطق و توجیه بنظر نمیرسه بلکه اتفاقا کاملا معنی داره روند و حتی شاید چگونگی رخ دادنشون: یه تصمیم قاطع درونت جایی درست در عمیق ترین و پنهان ترین لایه های روحت گرفته میشه و این شاید همون باشه که تو فرهنگها و مکاتب مختلف نامهای بسیار داره، ترسی که از رخ دادنش یا ندادنش داری به بهانه ی نوری هر چند لرزان و کمرنگ و بی تاثیر، اما ریخته میشه و بعد از اون دیگه چاره ای نمیمونه برای هستی بجز اجابت، اجابت تمام اونچه که خواسته ای...
فشار مختصری به قابِ مشکی جوهر و صدای تقِ کوتاهی که نشان از رخدادی جدید داره، رخدادی بسیار جدیدتر و متفاوتتر از اونچه که تا بحال رخ داده بود...
و دو جفت چشم که دوخته میشه به قاب جوهری که به کمالترین شکلِ ممکن در جای خودش قرار گرفته...
باورش شاید چندان ساده نباشه که هیچ کار خاصتری از من سر نزد جز همون توالی تلاشهایی که قبلش هم کرده بودم و جوابی هم نگرفته بودم، دیدن اون حفره ی سیاه هم اولا براستی صورت نگرفت چون بالاتنه ی پرینتر که کامل برداشته نمیشد، حائل بود و مانع و ثانیا که دستهای پیرزن قدرت و قوت لازم برای نگه داشتن و فوکاسِ نور موردنیاز رو نداشت و از همه ی اونا فراتر اینکه دیدن یا ندیدن حقیقتا نمیتونست تفاوتی در فیزیکِ اونچه که من انجام میدادم ایجاد کنه چرا که دستِ آخر من تمام حالتهای با سر و با ته و با جوانب گذاشتن قاب جوهر رو امتحان کرده بودم و نشده بود که نشده بود...
اون جفتِ برکه ای رنگ، راهشو از سوی جوهر به سمتِ من کج میکنه و دوخته میشه به لبهای من در اون وقتی که تکونشون میدم به گفتنِ: شد....
ثانیه ای هم شاید نمیگذره تا بیادم بیاد که فارسی اینجا ناشایسته ترین زبانه و به جستجوی چیزی که کارآمدتر باشه، اولین کلمه ی به ذهنم خطورکننده، fertig ه!!!(تمام!!!)
شادی که مثل بارقه ی آبی نازک و ترد، راه به چشمانِ پیرزن میبره و حدقه ی کمی گشادتر از معمولش که خبر از انقلابی نزدیک در حالش رو میده، من خیلی وقته که به برگردوندن پرینتر به حالت طبیعی، مشغولم و برگه هارو از روی میز به درونش سُر داده م و در پایانِ تمام این مراحل، از پیرزن میخوام که حالا بگین کدوم دکمه هارو بزنم برای تست کردن و اون شاید کمی هول شده که
میگه نمیدونم!!!
وایییی خدایا خودت صبری بده که من از دست این مردمِ ژرمن جون سالم یا حداقل نیمه یا ربعِ سالم بدر ببرم!!!
یکی نیست بگه آخه مادرِمن، تو که الان سالهاست داری با این پرینتر کار میکنی که...از اون فراتر، تو که زبون میدونی، حداقل بیا بخون ببینیم چی نوشته و چه گِلی باید به سرمون بگیریم...
پیرزن اما انگار که غم و استرس ساعتهای قبل حسابی خسته ش کرده و انرژی محدود روزانه شو گرفته که میره میشینه گوشه تخت و همه چیزو به عهده ی خودم میزاره...
چاره ای برام نمیمونه: 
با زنگ دوم یا سومه که صدای همواره خندانِ مونیکا راهشو از سیمهای ناموجودِ گوشی موبایل به گوش من، باز میکنه و بدون اینکه خودمو معطلِ مقدمه چینی ای بکنم، ازش کمک میخوام برای پرینت گرفتن...
کمی تاملشو رو اونقدری نمیگیرم تا خودش دهان باز کنه به پرسیدن که: مگه درست شد؟ و من اینبار چونان که فاتحی بزرگ با شادی بگم: آره و اون پشت بندش بپرسه چطور و اینبار اما من پاسخی نداشته باشم برای دادن جز: نمیدونم، یک بار دیگه امتحان کردم و اینبار شد...
مونیکا اما خدارو شکر پاپی نمیشه بیشتر  که خوب حالا من چجوری با این زبانی که ندارم براش توضیح بدم از چند و چونِ اتفاقات پیچیده در هزار حکمتی که در فیزیک و شیمیِ من افتاده و نتیجه ش شده اینی که الان میبینه..
کلمات رو به هر جون کندنی که هست براش میخونم و اون هر بار کلیدی رو میگه که فشار بدم و نهایتا صدای دلنشینِ سریدنِ کاغذه به حفره ی دهان پرینتر و بعدم سیاه کردنش و پس دادنش که غریوِ شادی من و پیرزن و مونیکا رو باعث میشه و تشکر های پیاپی و مدالهای افتخاری لفظی که بر سینه ی این جنگاور کوبیده میشن، چیزی شبیه حسِ ملقب شدن به لقبِ عظمیِ شوالیه در قرون وسطی!!!
تمام این داستان عریض و طویل رو گفتم که بگم: من که نمیدونم اون خواستنه چجوری و دقیقا طیِ چه پروسه ای اتفاق می افته؛ که اگه میدونستم حتما مثلا میخواستم که یه عالمه پول داشته باشم بجای خوندن این دکترا و هر روزه دیدن چهره ی کریه مکس، یا در حداقل ترین حالت، یه کم ریزالت میطلبیدم برای پروژه م... ولی حالا شما اگه راه و رسمِ اینجور خواستنارو که بی برو برگرد منجر به ریزالت!!! میشن رو بلد بودین، چیزارو و آدمهارو اینجوری بخواین لطفا...

کورکوما!!!

آلدی اورده بود، چند وقت پیش...
هر چی بخودم فشار اوردم که یادم بیاد کورکوما چی میتونه باشه اصلا و ابدا هیچ رد و نشونی نیافتم از این کلمه، حتی در واپسین ترین نقطه ی دورافتاده ی ذهنم هم... برای همینم ناچارا بسنده کردم به گرفتن عکسی تا بعدترهاش که به اینترنت رسیدم، سرچ کنم و ته و توی چیستیِ این موجودِ زنجبیل مانند رو دربیارم، حالا هر کی تونست بدونِ سرچ کردن تو اینترنت بگه یا حداقل حدسی از خودش دربکنه که این چیه؟؟!!!

زاویه ای دیگر از باغ...

حالا که قسمتِ چشمانِ مونیکا نشد، حداقل قسمتِ شما بشه...

برای مونیکا بود فی الواقع...

این عکس رو به اصرار پیرزن میگیرم که از دیدن باغچه ش بسیار هیجان زده شده بود، اونقدری که مناعت طبعشو در کمک نخواستن از دیگران کنار بذاره و بگه : زهرا، میشه یه عکس از باغم بگیری و برای مونیکا بفرستی لطفا؟ 
چپ و راست عکس میگیرم، از زوایای مختلف و اما تا خودِ همین لحظه که گالریمو نرسیده بودم که چک بکنم، یادم نبود که قرار بود این عکسها برای مونیکا فرستاده بشن تا اون نشسته در جایی در فرانکفورت، سهیم بشه در زیباییِ پیش رویِ چشمان من و مادرش...

ماشین اگر که بودم...

برای اولین بار در عمرم آرزو کردم که ماشین باشم!!! یه ماشینِ سفیدِ کوپولوی نه چندان شیک که در سایه ی درختِ شکوفه ای اینچنینی به استراحت نشسته، بی دغدغه ی ویزا و بیمه ی سلامتی و پروژه و اپلیکیشن و پروپوزال و استفان و مکس و ...وای گفتم مکس باز یادم اومد این جونور رو!!! یعنی اگه این ماشین سفیده بودم، یه روز همینجور سرِ خود روشن میشدم و از اون جاییکه زیر این درخت پارک شده بودم درمیومدم و میتاختم تا دپارتمانِ آناتومی و منتظر میموندم تا بیاد بیرون از ساختمون که بره از نونواییِ دو کوچه اونطرف تر نون بگیره برای ناهارش، اونوقت میرفتم و هزار بار از روش رد میشدم تا مطمئن بشم که نفسِ نکبتش قطع شده و دیگه با کاردک باید از رو آسفالت جمعش کنن...آره اگه ماشین میشدم حتما این رسالت رو به کمال به انجام میرسوندم...