"گاهش" که برسد...
مهلای نازنین برای قسمت اول آیناز مینویسد:
امان از آن هنگام که گاه دوست داشتن فرا برسد...
باران:
یه چیزی گفتی که هر چه کردم نتونستم، انگشتانم رو از لغزیدن روی دکمه های کیبورد بازدارم...
امان از آن هنگام که "گاه" دوست داشتن فرا برسد...اصلا امان از آن هنگام که "گاهی" فرا برسد حالا هر "گاهی" که میخواد باشه، "گاه" چیزی یا کسی، "گاه" هر چیز و هر کسی که میخواد باشه، فرقی نداره، "گاه"که باشه، کار تمومه... ابرقدرت دنیای اطرافت هم که باشی یا ضعیف ترین مور روی زمین، زیباترین و باشکوهترین ذی نفس دنیا یا نازیباترین حجم موجود، در ثروت اگر گوی سبقت از قارون بدزدی یا در حضیض فقر دست و پا بزنی...هیچ فرقی نداره در نگاه پربرکت و گاهی اما بی رحم تقدیر...آن گاه که "گاهش" برسد، چنان در همت میپیچد و اراده اش را جاری می سازد که انگشت حیرت بر دندان تعجب بگزی و ندانی که به کدام سوراخ مفری بجویی از اراده اش...حالا این "گاه" ممکنست هر چیزی باشد...گاهی، "گاه" به شکل مرگ است که می آید و تو را درست در خوشبخت ترین و سعادتمندترین لحظه و ثانیه عمرت در بر میگیرد و با خود میبرد، کاری ندارد که چند چشم گریان بر جای خواهد ماند و یا چند دل دلتنگ، می آید و میگیرد و میبرد...
گاهی دیگر اما "گاه"، در هیئت تصادف می آید...با برادری شاید، در حال رفتن به راه خودتی، در مسیری درست و با تندی ای به قاعده، داری میگویی و می شنوی و میخندی و دنیا را به تمسخر میگیری که ناگهان "گاهش" میرسد، آنهم بیخبر و بیصدا، نه انقدرها هم بی صدا نیست البته، چون "گاهش" با صدای جیغ "مواظب باش، اون دیوانه ست" تو در هم می آمیزد و بعد صدای برخورد و دیگر هیچ...آری "گاهش" آمده و گذشته و تو هنوز بیهوش افتاده ای و خودت، منظورم خود خودت است، همان که دست "گاه" به دامانش نمیرسد، آن خودت هنوز آن بالا بالاهاست و از آن بالا، این یکی خودت را میبیند و اما آرام است و شاد، بدون نگرانی یا غم و یا حتی درد...بعد که میگویند باید برگردی اما، عزم آمدن میکنی که "گاه" آمدن است انگاری و "گاه" رفتن نبوده هنوز...بر میگردی و چشمانت که باز میشود به دنیا، رویشان را پرده ای گرفته که نمیدانی خون است یا اشک و درد آغاز میشود...دردی که چونان گردباد میپیچد توی تمام بودنت و بارانی که از چشمانت فرو میریزند...آری "گاه" ها همیشه می آیند درست همانجا که انتظارشان را نداری، اصلا انگاری از قبل و پیش از تو رسیده اند به آنجا و به آن لحظه و منتظرت هستند...
مثل همان لحظه که "گاه" لرزیدن دلت باشد و "گاهت" بدو بدو تاکسی گرفته باشد و قبل از ماشین پاکزاد خودش را رسانده باشد به اتاق رییس آن اداره و نشسته باشد روی صندلی ریاستی که پشت میز قهوه ای بزرگی بوده و پاهایش را انداخته باشد روی همدیگر و در حال نوشیدن چای دارچینی باشد تا تو از راه برسی و آنوقت در را که باز کنی، آن "گاه" به شکل تارهایی قهوه ای در می آید و بر چشمانت که نه، بر جانت می نشیند و دلت را به یغما میبرد... آنوقت شاید دیگر هیچ "گاهی" این "گاه" نشود و هیچ دلی این دل، شاید این "گاه" بی تکرار باشد، یگانه و یکتا و لاشریک، چونان که خود خداوند، شاید...
نمیدانم و انگار به قول عسل، تنها خدا میداند...