داستان موقهوه ای (قسمت سی و دوم)

ییل همونجا وایساده و منو نگاه میکنه و من اونو، کاش مهر این سکوتو بشکنه، کاش لب وا کنه به گفتن...چرا انقدر طولش میده؟ نکنه پشیمون شده باشه ، نکنه فکر کنه اشتباه گرفته و بره سراغ یکی از بچه های کلاس که اگه اینطور بشه، زمین و زمانو به هم میدوزم که ببین اونا همشون سالم سالمن و سرشار از زندگی، اونی که حالش خوب نبود تا همین پیش پای تو، من بودم، من بودم که به مقداری مرگ احتیاج داشتم، باور نمیکنی بیا دستتو بزار رو پیشونم تا ببینی چقدر باید بمیرم...منتظرم حرفی بزنه، چیزی از این دست که: اممم، خوب میدونی، در واقع من اومدم که...نه اینجوری که نمیشه، ادب حکم میکنه اول خودشو معرفی کنه و تا اونجا که من میدونم فرشته ها خیلی مبادی اداب هستن پس باید اینجوری شروع کنه: من "ییل" هستم، یکی از فرشته هایی که ...خوب چطور بگم؟ راستش توضیحش یه کم پیچیده س، دوست دارم آروم باشی و خوب به حرفهام گوش بدی، در واقع هیچ اتفاق ناگواری و یا ترسناکی قرار نیست بیفته و اینکه من اینجا هستم تا تورو به یه جای شگفت انگیز ببرم، جاییکه مدتهاست نبودی و شاید حتی دلتنگشی..میدو...اونوقت من ریسه میرفتم وسط حرفشو میگفتم میدونم و نمیترسم، بعد مثل بچه ها پامو به زمین میکوبیدم که خوب حالا باید چیکار کنم من؟ بالهای منو با خودت اوردی که بتونم باهاش بیام آسمون؟ راستی من که پرواز کردنو بلد نیستم که، یادم میدی تو؟ اخه میترسم نتونم تعادلمو تو آسمون حفظ کنم و سقوط کنم از اون ارتفاع زیاد و با سر بیام بخورم زمین و اونوقت ممکنه کمی بمیرم...اه، یادم رفته انگار که من الان یه روحم و روح ها سقوط نمیکنن و نمیمیرن...انگار قراره خیلی طول بکشه تا من به شرایط جدید عادت کنم ولی مهم نیست، نه حداقل تا وقتی که "ییل" هست...یه جایی از دلم مطمئنه که اتفاقات بد توان افتادن در حوالی "ییل" رو ندارن...

پرواز!!! بال!!!گفتم بال، یادم اومد که ییل بال نداشت!!! یعنی حداقل من ندیده بودم،مگه میشه؟ فرشته بی بالم مگه هست؟ پس چطوری از آسمون اومده بود این همه راهو؟ نکنه..نکنه اون فرشته نیست؟؟؟...پس کیه؟

اون بوی تلخ آشنا که می پیچه تو دماغم، انتهایی ترین نورونهای حسی بویاییمو که تحریک میکنه و به جنب و جوش در میاره، تازه انگار از خوابی عمیق بیرون میام و کم کم چیزهایی به یادم میاد... همچون جرقه هایی از خاطراتی دور، صدایی که از دور دست ها اومده بود...عسل بانو چیزی گفته بود انگار...آهان گفته بود جلسه ست...رییسمون هم هست...جلسه همینجاست...دکتر شهراد...دکتر شهراد؟؟؟ تارهایی قهوه ای....موقهوه ای؟؟؟ 

باورش سخت بود و ثانیه ای زمان برد اما حقیقت داشت...اون اونجا وایساده بود، درست روبروی من...تمام قد...چقدر دلم تنگ شده بود... چقدر ندیده بودمش...چقدر لحظه هایی دوست داشته بودم ببینمش، حتی از دور...و حالا خدا آرزومو انگار کادو پیچ کرده بود و یه دفعه گذاشته بود جلوم تا حسابی سورپرایزم کنه ولی شاید یادش رفته بود که بعضی سورپرایزها، زیادن برای دل بعضی ها و یه دفعه دیدنشون و پیدا کردنشون، همه چیزو فقط خراب و خرابتر می کنه...این سورپرایز کردن ها نه شادی می بخشه نه آرامش، حاصلش تنها ترسه و ضعف...آره خدا یاد دلش رفته بود ...

اون با همون چهره مصمم و جدی اونجا بود، تو درگاه کلاس، و بی کلام و بی لبخندی آشکار...

مو قهوه ای: سلام            هنوز کامل به هوش نیومده بودم، لبهاش اما تکون خورده بودن به سلام و حالا شاید منم باید متقابلا چیزی میگفتم اما چی و چطور؟؟؟ چرا قفل شده بودم؟ چرا مثل مجسمه ای سنگی و سخت، پیچ شده بودم به زمین؟؟؟و لبهام بسته بودن، گوییا سالهاست که به هم دوخته شدن، که اینچنین از هم باز نمیشدن...

اندکی که بر من سالها گذشت طول می کشه تا لبهای سربی مو تکون بدم به صدایی بی جون که تقلیدی از کلمه سلامه...نمیدونم میشنوه یا نه که حتی خودمم نمیشنومش و شاید تنها حسش میکنم...

موقهوه ای: وقتتون بخیر             بخیر؟؟؟ خیر چیه و شر کدوم؟ کی میتونه ادعا کنه که میدونه خیر دقیقا چیه؟بودن تو اینجا خیره؟ اگه هست چرا پس من زمینگیر شدم ؟ اگه نیست چرا دوست دارم که هیچوقت تموم نشه این لحظه؟ 

موقهوه ای: خسته نباشین         خسته؟ از چی؟ از دلتنگی برای یه خواب رنگی؟ از اشتیاق برای گرفتن قاصدکهای پیامبر و راز گفتن در گوششون؟ از کنجکاوی های بی حد و حصر در مورد همه و هر چیزی که مربوط به تو اه؟ خسته ام ولی...خیلی...

موقهوه ای: خوبین؟                    خوب؟؟؟ نمیدونم بستگی داره تعریفت از خوب چی باشه... اره فکر کنم خوب باشم، فقط یه کم...میدونی یه کم احساس مرگ دارم انگار ، این که بد نیست که؟ نه؟ راستی اون حجم تپنده هست تو قفسه سینه م، اون گاهی فشرده میشه، گاهی که بوی قهوه ای یا عطر مگنولیایی به مشامش میخوره...دستام، آره اونام گاهی ناخواداگاه مشت میشن، انگار که کمک کنن تو عقب روندن اندیشه ای... پاهامم بعضی وقتا سست میشن، تو یه خیابونی از شهر که منتهی به ارگان شما میشه، فکر کنم به همین میگن خوب بودن...نه؟ فکر کنم خیلی خوبم...

لبهای بی جونمو تکون میدم به آوایی: خوبم...

حالا منم باید حالشو بپرسم؟ کاش می شد بپرسم، اونوقت میگفتم: حال دلت خوبه؟ گرفتگی نداره یا تنگی؟ نه نمی پرسم،نه اینکه برام مهم نباشه ولی اون موقهوه ایه و قویه، اگرم دلش گرفته باشه، حتما به کسی نمیگه، مثل باران نیست که تا دلش یه چیزی میشه همه شهرو باخبر میکنه و اگه ولش کنن میره از دلتنگیش بنر میسازه، میزنه تو میدون بزرگ وسط شهر...

موقهوه ای: میشه چند لحظه تشریف بیارین؟       من؟؟؟باران؟؟؟ کجا؟؟؟ آسمون لابد؟  مگه این فرشته "ییل" ه که میگه تشریفمو ببرم باهاش؟ کی به کیه و چی به چی؟؟؟

حواسمو خیلی جمع میکنم تا درک کنم که منظورش اینه که بریم بیرون کلاس در مورد وضعیت بچه ها صحبت کنیم ولی آخه من نمیتونم، یعنی...کاش عسل بانو رو ببره یا سانازو یا هرکیو غیر از باران لرزیده ترسیده سربی شده ای که حالا کتاب دم دستشو  جوری محکم تو بغل گرفته و دستاشو به دور خودش گره زده که انگار قراره از وسط قبیله آدمخوارا عبور کنه...

اون گفته و رفته بیرونتر از درگاه وایساده و منو نگاه میکنه و منتظره تا من به هوش بیام شاید و برم دنبالش ولی من قدرت حرکت ندارم، منجمد شده تو جام وایسادم ، لحظه ای که عمرها طول میکشه برام، سپری میشه تا بتونم اون پاهای بتونی رو در حدی تکون بدم که قدمهایی بردارم به سمت در و به سمت اون...

وسط راه اما برمیگردم و با چشمانم تمام کلاس رو میکاوم، شاید به دنبال عسل بانو...یادم نمیاد آخرین بار کجا دیدمش و کجا نشسته بود...آهان پیداش میکنم، گوشه ای ترین انتهای چپ کلاس...سر از روی برگه برداشته و با اون دو تا جام عسل، شفاف نگاهم میکنه و من تمام نیازمو میریزم تو نگاهم...دلم میخواست عسل برمیخواست و میگفت من میام به جای باران، کاش میگفت من میگم هر آنچه رو که دوست داری بشنوی...کاش میگفت باران نمیتونه، نه اینطور بی مقدمه و ناگهانی... کاش عسل دستمو میگرفت و مینشوند کنار خودش، یه جایی خیلی دور از موقهوه ای تا لرزشم آروم بگیره...ولی عسل، بی هیچ آوایی و یا حرکتی، فقط نگاه میکنه و نگاه میکنه و من ناامیدانه چشم ازش برمیدارم و به سختی جسممو که انگار درختی صاعقه خورده ست به دنبال خودم میکشونم...

جایی خونده بودم و به دلم نشسته بود که: کوچ تمام میشود، وقتی فصل "تو" بیاید

من اما تمام شده بودم، فصل "او" که آمده بود...

 

فرشته ای به نام "ییل"

 

یه درخواست کوچیک: دوست دارم هر کسی که فرشته ای به نام "ییل" رو میخونه، نظرشو در مورد این قسمت بزاره، لطفا، چون "ییل" به دل خودم نشست، از اون نشستن هایی که برخواستنی ندارن انگاری...سپاس

...............

صدا که اومده بود، صدای کفش، کفشهایی پاشنه دار، با خودم فکر کرده بودم لابد خانم دیاریه که میخواد چیزی رو اعلام کنه و با من یا بچه ها کاری داره، آخه اون موقع عصر، خانم دیگه ای جز اون نمیتونست اونجا باشه و اساسا کسی دیگه ای با ما کار نداشت، البته که خانم دیاری هم پیش نیومده بود که انقدر کارش رو مهم بدونه که بر اون حجم عریض و طویل بی حالی و تنبلیش غلبه کنه و اون چند تا پله رو بیاد بالا ولی خوب تو این شرایط تنها احتمال محتمل اون بود. 

سرم رو بالا میارم...

بارانی دیوانه از رنگ و عطر و غزل باریدن میگیره انگار و من، بی حفاظ، بی چتر ... همچون همیشه و همواره که دوست ندارم خودم رو در برابر قطرات باران بپوشونم و عمد دارم انگار که ازشون پر بشم حتی اگه به این قیمت تموم بشه که موش آب کشیده بشم و مجبور باشم روزها و روزها، سرما خوردگی احتمالیم رو تحمل کنم.

این منم، خیره به تمامیت و جزء جزء نگاره ای که روبرومه... چی بود اسمش؟ مینو، مینا ، مونا نه، یه چیزی در همین حوالی بود، آهان یادم اومد، مونالیزا بود اسمش، همو که دست پرورده داوینچی خدابیامرز بود، در موردش شنیدم یا شایدم خوندم قبلا، از چشمانی شنیدم که  حسی رو تداعی میکنه در حالیکه لبخندش نمایانگر حسی کاملا متفاوته، و بدین گونه ست که هیچکس نتونسته بفهمه حس اون لحظه مونالیزا رو... لبخندی که بیشتر شبیه یک رازه تا لبخند، رازی که سالها بعد مرگ صاحبش و نقاشش هنوزم زنده ست و نفس میکشه ...

یادم باشه سرچ کنم ببینم با چی کشیده بودنش، آبرنگ، مداد شمعی یا رنگ روغن؟ یا شایدم مداد رنگی بوده، از همون جعبه مداد رنگی خوبا که انگاری هر چقدرم که نقاش بدی باشی و بی استعداد، بازهم توان بد درآوردن اون نقاشی رو نخواهی داشت، حالا چه برسه که داوینچی باشی و خداوندگار نقاشی باشی و نقاشی با تو و تو با نقاشی معنا پیدا کنی و دست بر قضا، عزم جزم کرده باشی به خلق یک پرتره بی مانند که تا دنیا دنیاست، هر کی اونو میبینه، ناخوداگاه شاید بر زبونش جاری بشه: احسن الخالقین...

اما تابلوها که پا ندارن، بالم ندارن بالطبع، پس چطور اون، اونجا بود؟ درست روبروی من؟ انگار آخرین بار تو موزه لوور دیده بودنش، چطور و چرا این همه راهو اومده، اینجا، این شهر کوچیک، این مرکز کوچیک، این کلاس کوچیک و باران... چرا اون همه مرزهای پر سرباز رو عبور کرده تا اینجا روبروی باران بایسته و زل بزنه تو چشماش؟ تازه گفته بودن اون پرده بر روی صفحه چوب سپیدار نقش زده شده و این!! نه هر چی که هست و از هر جنسی که هست، مطمئنا چوب سپیدار نیست!!! پس چی میتونه باشه؟

امممممم، خوب ، شاید فرشته مرگه، اخه نه اینکه تا همین چند لحظه پیش، همین پیش پای اون، حالم خوب نبود، شاید دارم از دنیا میرم و یا حتی رفتم و خودم خبر ندارم، چه بیخبر و بی سر و صدا...فکر میکردم با آواز و دهل باید همراه باشه قائدتا مرگ، با بدرقه کنندگان و استقبال کنندگان... فکر می کردم لااقل به آدم یه ندایی میدن تا حداقل یه پیام بفرسته تو یه گروه تلگرامی که از دوست داشته هاش تشکیل داده و بگه: شما، اونایی بودین که زمین رو برای من قابل تحمل و زیست کردین، دوستتون داشتم و دارم و خواهم داشت یا یه جمله ای شبیه به این ... چه سوت و کور رفتم، چه معصومانه، حتی مامان بابا نیستن که ازشون خداحافظی کنم، اونا الان آمریکان و احتمالا خبر نبودن من باعث میشه مسافرت شادشون مختل بشه، کاش بهشون خبر ندن، حداقل نه حالا حالاها ... و فقط این موجود روبه روم...یادمه اون موقع ها که اعتقاداتی داشتم که رنگ و بوی مذهبی داشت، میگفتن موقع مرگ، فرشته ای میاد بر بالینت و تو رو با خودش میبره به آسمون...اسمش چی بود؟ میکاییل؟ جبرییل؟ عزراییل؟ شاموییل؟ یا شایدم آرییل، یادم نمیاد...با این حجم ضعف ذهنی انتظار نداشتم یادم بیاد دقیقا اون اسامی سخت و ثقیل عربی رو، پس بهتر بود خودمو درگیرشون نکنم . بسنده کنم به اینکه هر کدومشن که باشه اینو میتونم مطمین باشم که آخر اسمش به "ییل" ختم میشه، انگار که رسمی باشه در نامگذاری فرشته ها... پس  میتونم از همون حربه ای استفاده کنم که گاها، قبلتر ها، همون موقع ها که زنده بودم منظورمه، سر کلاسهام ازش استفاده میکردم که اگه اسم یکی از دانش آموزامو نمی دونستم و نمی تونستم بخونم چون یه اسم محلی بود، سعی می کردم یه آوایی ازش دربیارم و مثلا وانمود کنم که طریقه تلفظ و خوندن من اینه و اونام میزاشتن به حساب تفاوتهای آوایی ناشی از تنوع در جنس و ضخامت تارهای صوتی!!!حالام میشد مثلا اولشو مبهم بصورت فقط یه آوا گفت و فقط به ییل آخرش که میرسه واضح و شفاف بیان کرد...به هر حال اون "ییل" بود...

ولی حالا از اسمش گذشته چقدر باشکوهه، چقدر آدم دلش میخواد هر روز و هر لحظه هی بمیره و هی بمیره تا هی این فرشته بیاد و بیاد و اونجا وایسه و زل بزنه بهش...کاش روزی سه بار به جای صبحانه نهار شام ،  آدم بمیره اصلا و دوباره تولد و ... یه سیکل از پایان ناپذیری دوست داشتنی و شیرین...به شرطی که یه دفعه خسته نشه این فرشته هه ، نره مرخصی یا مریض نشه و بخوان یکی دیگه رو بجاش بفرستن که اونوقت مردن شاید دیگه بازی روح نوازی نباشه برام... اصلا اگه یکی دیگه بیاد، من لج میکنم و نمیمیرم...خود خدام اگه بیاد پایین وساطت کنه، کوتاه نمیام ، الکی که نیست، پای یه عالمه مردن در میونه... بعد یه عمر زندگی، آدم که بخواد بمیره، نمیتونه که هر کی از راه رسید، دستشو دراز کرد و بهش گفت بیا بریم آسمون، بگه باشه و همراهش بشه، نه، فقط  اگه خود "ییل" بیاد من میمیرم...

حالا چرا انقدر چهره ش سرده و اون لبخند که انگار وسط هوا و زمین سرگردون مونده که باشه یا نباشه...انگار معلقه، شبیه یه حباب، مگه نمیگفتن که فرشته مرگ با لبخند و صورتی گشاده میاد پس چرا این یکی این شکلی اومده؟ نکنه کتاب فرشته ها رو ، کلشو ، شایدم اون فصل و صفحات مربوط به قوانین و آداب گرفتن زندگی آدمها رو، نخونده یا شایدم خوب نخونده و فراموش کرده که لبخندی شفاف، به پهنای صورت و گرمی چهره ، از شروط و اجزای ضروری و لاینفک این رسمه که باید به جا اورده بشن...بی حمکتم نیست ها، اخه ممکنه اونی که داره میره ترسیده باشه یا شایدم از رفتنش غصه دار شده باشه، ولی وقتی فرشته مرگ خوش برخورد و خنده رو باشه، باعث میشه اون میرنده هه ترس و غصه ش آب بشه بره بریزه تو اقیانوسها... البته نه اینکه من الان ترسیده باشما یا چیزی شبیه به این، اخه "ییل" بدون خنده ش هم انقدرها الهام بخش و مسحور کننده هست که آدم حس بدی نداشته باشه ولی یادم باشه در این مورد بعدترها که صمیمی شده بودیم بهش تذکر بدم تا فرشته بهتری بشه ولی الان وقتش نیست، می ترسم بهش بربخوره بزاره بره و اونوقت من وسط هوا و زمین ، کجا دوباره پیداش کنم؟ آخه اسمشم که نمیدونم... اونوقت کجا برم و از کی بپرسم که "ییل" کجاست!!! 

میخوام رومو برگردونم و از عسل بانو بپرسم که من از دنیا رفتم الان؟ و اینکه اگه آره، حداقل به عسل که نزدیکمه بگم: خدا نگهدار، ولی میترسم نگاه برگردونم و اون بال زده باشه و رفته باشه، وقتی برمیگردم...اصلا مهم نیست که من تو کدوم دنیام الان، زندگی یا شایدم مرگ همینه: 

باران هست، فرشته "ییل" هم هست...

 

 

داستان موقهوه ای (قسمت سی ام)

تنها عسل بانو و ساناز هستن که هنوز تنها به بیان سخت بودن سوالات پرداختن، نه حتی اعتراض و شکوه و این به نظر زیبا و برازنده میاد در شرایطی که جو کلاس پر از صدای اعتراض سه نفر دیگه س. عسل با گفتن خوب حالا فکر میکنن امتحان کنکوره که انقدر غر و لند میکنن، باعث میشه کمی سر و صداها بخوابه و من فرصت پیدا کنم به این فکر کنم که چجوری میشه شرایط رو براشون تسهیل کرد، بدون دادن امتیاز زیادی که منجر به زیر سوال رفتن امتحان بشه. درست یا نادرست بچه ها یه جورایی از عسل بانو حساب میبرن و رو حرفش حرف نمیزنن و این از همون جلسه اول که محل نشستنشون رو هم جدا کردن و بعدا از زمزمه هایی که گاها به گوش میرسه مشهوده.  

میدونم که این جلسه دیگه قرار نیست به شکلی که من دوست داشتم و میپسندیدم دربیاد پس بهتره حداقل از شرایط پیش اومده در جهت یادگیریشون استفاده کنم. هنوزم با تمام خشم و رنجشی که نسبت به اون سه نفر پیدا کردم، دلم نمیخواد نمره ی بدی ازشون تو گزارشی که احتمالا به دکتر شهراد خواهم داد، ثبت بشه و احتمال اخراجشون رو تقویت کنه، از طرفی اینکه بخوام بهشون نمره اضافی و یا بی دلیل بدم اصلا توی گزینه های احتمالیم نیست پس تنها آپشن روبروم رو در این میبینم که یه فرصت دیگه برای خوندن و آماده شدن برای امتحان بهشون بدم. همینو باهاشون مطرح میکنم: اگر قول بدین که برای جلسه بعد بخونین و با آمادگی تو امتحان شرکت کنین، برگه هارو جمع میکنم و مجددا پس فردا امتحانو برگزار میکنیم. از روز روشنتره که با آغوش باز میپذیرن و منم رضایت نسبی دارم که گرچه این شرایط ایده ال نیست اما گاهی در حقیقت، مجبوری به انتخاب بین بد و بدتر و اینجوری حداقل اونا ذهنشون به چالش کشیده شده و از اون حالت Hibernate دراومدن و میدونن که مقصد شوخی و بازی نیست و شاید همین دلیلی بشه برای خوندنشون. 

یکی از اون آخر صدا میرسونه که خوب این جلسه دکتر شهراد ماموریته و پس فردا که هست ممکنه هوس کنه بیاد سر امتحانمون، اینو کجای دلمون بزاریم؟

دیدین تو انیمیشن ها یه توده یا کوه یخی رو که شناوره رو آبهای سرد قطبی؟ برای روزها و روزها شناوره و از این طرف به اون طرف میره بدون هیچ تغییری در حجم و سایز مگه اینکه به جایی یا مانعی بربخوره و گوشه هایی کنده بشن. حالا حساب کنین همین توده حجیم شناور و سرگردون رو روی سر انگشتانت بلند کنی و به دلیل بی دلیلی بزاریش رو دهانه یه آتشفشان فعال... نمیدونم چجوری و با چه سرعتی و به چه شکلی ذوب میشه ولی میدونم هر چی هم که فشرده و به هم تنیده و مستحکم باشه اون توده سرد غول پیکر، سرنوشت محتومی جز آب شدن نخواهد داشت... امدن اسم موقهوه ای همین بود انگار برای دل باران...میون اون همه شلوغی، چیزی ذوب شد، چیزی آب شد ، چیزی بخار شد حتی ...چیزی که اونقدرها حجم داشت که به یکباره احساس ضعف رفتن بده به دلش...

سعی میکنم بیتفاوت ترین حالت ممکن رو به خودم بگیرم اما و بگم مشکلی نیست، بهشون میگیم که این امتحان اولین دفعه است که برگزار میشه... و بعد به این می اندیشم که میگیم؟کی میگه؟ من؟ من با موقهوه ای حرف میزنم؟ و فراتر از اون، به موقهوه ای دروغ میگم؟؟؟ میتونم آیا؟؟؟ چاره ای نیست، نباید بزارم برنامم برای وادار کردنشون به خوندن، حالا، و با این سوال خراب بشه. تو این شرایط تنها چیزی که اهمیت داره اینه که اونا بخونن و از این حالت رکود دربیان تا کسی اخراج نشه، بعدا وقت دارم تا به حرف احمقانه ای که زدم فکر کنم که حالا گیریم که اساسا بارن بتونه در حضور اون مواج قهوه ای، صدایی از حنجره ش خارج کنه، هرچند ضعیف و بی جون، و فرض رو بر این بزاریم که موجود غزل آلوده و سرشار از موسیقی روبروش با اون هوش سرشار و نگاهی که تا لوز المعده تو اسکن میکنه انگار، متوجه نشه که داری دروغ میگی، کی و چجوری دلشو داشت که به موقهوه ای دروغ بگه؟؟؟ باران شاید نامحتمل ترین گزینه بود...

قسمتی انگار از قلم افتاده در اون امتحان نصفه نیمه و اونم مساله تقلبه. بهناز و لادن اصرار عجیبی دارن به تقلب کردن و هر چی من به اینکار حساسیت خاص و شاید بی موردی دارم، اونا مصرانه تلاش دارن تا تمامی و تک تک سوالات رو برای همدیگه بخونن. فریماه هم کاملا با قضیه موافقه ولی خوب خودش جوابها رو نمیدونه که بخواد به کسی برسونه و تنها میتونه دریافت کننده باشه که اونم با تحکم و برخود کاملا جدی من در این مورد که مواجه میشه، از اونجا که ذاتا آدم لطیف و مراعات کننده ایه، شاید کمی بیشتر از اون دو تای دیگه، کوتاه میاد و بسنده میکنه به نسیمی که گاهی از سمت لادن حامل نجواهاییه. بهناز و لادن اما همچنان ادامه میدن و انگار نه انگار که اینکارشون در واقع توهین به من محسوب میشه...

برگه ها رو که جمع میکنم، برای اینکه بهشون این اطمینان رو بدم که سوالات اصلا غامض و پیچیده نیست، در اون حد و سطحی که اونا تصور کرده بودن، شروع میکنم به حل کردن یه نمونه از هر سوال ولی نمونه  ای که توی امتحانشون نیومده، در واقع سوالات مشابهی که همون لحظه طرح میکنم و از خودشون میخوام که بیان پای وایتبرد و جواب رو بنویسن و اینطوری میبینن که در واقع قادر به حل اکثر قریب به اتفاق سوالات بودن. اینکار زمان زیادی میبره و همزمان با تموم شدن آخرین سوال، کلاس به پایان میرسه.

 

داستان موقهوه ای (قسمت سی و یکم)

به پاکزاد در مورد اتفاق رخ داده چیزی نمیگم و با خودم فکر میکنم که مشکلی نخواهد بود چرا که حالا که از ورای دید متعصبانه و کمال گرایانه باران به موقهوه ای نگاه میکنم، بیشتر میتونم درک کنم که انگار حق با بچه هاست و این کلاس و مسائلش برای دکتر شهراد شاید اگر نه بی اهمیت ترین که کم اهمیت ترین باشه پس به خودم اطمینان خاطر میدم که اون هرگز چیزی نخواهد پرسید که من مجبور به انتخاب بین حقیقت یا دروغ بشم ...

پس فردای اون روز، عصر که میشه، ساعت رفتن که میشه، احساس میکنم حالم خوب نیست، سرم کمی گیج میره و انگار تمرکز کافی ندارم  و نمیتونم حواسمو جمع کنم به کارهام. نمیدونم چرا شاید بی خوابی و یا کم خوابی باشه  و یا دلیلی دیگه که نمیدونم. تا دیروقت کلاس داشتم دیشبو روز هم سر کار بودم. دوش کوتاهی میگیرم به این امید که سرحال بیام که ظاهرا تاثیر آنچنانی ای نمیذاره...

حوصله ندارم بشینم فکر کنم که چی بپوشم و چی نپوشم و اولین مانتو راحتی و روسری ای که از سر چوب لباسی به دستم میاد رو بر میدارم و میپوشم. شاید برای اون مرکز باید کمی رسمی تر بپوشم چرا که ارگانی دولتیه ولی از اونجایی که کلاسم خانمانه ست و اکثرا هم بعد از تموم شدن کلاس با کسی اونجا برخوردی ندارم جز نگهبان، به خودم این اجازه رو میدم که راحت باشم و هر چی دوست دارم بپوشم. آرایش مختصری میکنم در جهت رفع اون همه بی حس و حالی و احتمالا رنگ پریدگی چهره م و میرم که زودتر از بچه ها سر کلاس حاضر باشم. 

هوا خنک و ملایمه و دوست دارم میتونستم قدم بزنم ولی اونقدرها زمان ندارم که فارغ از هر خیالی برای خودم پیاده روی کنم. برای اولین تاکسی عبوری دست بلند میکنم و منو به محل کلاسهامون میرسونه. از پله ها که بالا میرم، تعجب میکنم که تمام بچه هارو ایستاده دم در دفتر پاکزاد میبینم. پاکزاد هم وایساده و داره باهاشون میگه و میخنده. عسل بانو هم هست، با همون لبخند خسته همیشگی. پاکزاد با دیدن من میخنده و میگه ترسیدم ماشینتون امروز خراب بشه یا تصادف کنین از بس بچه ها نمیخواستن بیاین، گفتم دعا نکنن یه وقت!!! با خنده بی حالی میگم نه نگران نباشین ماشین ندارم. رو به بچه ها میگم آماده این؟ و خوب لازم نیست زحمت بکشم و گوش تیز کنم برای جواب سوالم که ناگفته، خودم میتونم حدس بزنم. به اتفاق هم میریم طبقه بالا و تو کلاسمون مستقر میشیم. عسل بانو و ساناز سر جای همیشگیشون و به دور از هم با فاصله یه صندلی میشینن ولی اون سه تا باز هم میرن میچسبن به هم. این کارشون ناخوداگاه لبریز خشمم میکنه که احساس میکنم این حجم از سوء استفاده دیگه برام قابل تحمل نیست که بعد از یکبار که برگه و سوالات رو کامل دیدن و راهنماییهای جلسه قبل و حل یک نمونه از تمام سوالات سر کلاس توسط خودشون و دست آخرم، این مهلت دو روزه برای خوندن، باز هم بر من و کلاسم و امتحانم نمیپسندن که بخوان خودشون به سوالات فکر کنن و جواب بدن. اینبار با لحنی کاملا تند ازشون میخوام که جدا بشینن و فقط فریماهه که سریعا ترتیب اثر میده و لادن و بهنازو با بلدوزر از جاشون میکنم و منتقل میکنم به صندلی هایی دور و دورتر که البته بازم دقیقا همونجا نمیشینن و کمی نزدیک میشن به هم. میدونم که باید حواسم بهشون باشه.

برگه هارو توزیع میکنم بینشون و صندلیمو میزارم نقطه وسط کلاس و میشینم و کاملا تصادفی کتابمم میزارم جلو دستم که بعدها بخاطر این قضیه خیلی خدارو شکر میکنم. 

درست روبروم عسل بانو و ساناز نشستن و حداقل دیدن عسل و ساناز و آروم و بی حدیث نوشتن این دوتا، باعث میشه خشمم فروکش کنه و مجالی بده برای ظهور مجدد همون بی حسی و خمودی قبلی. نوشته ای رو روی دست یکیشون، عسل یا ساناز یادم نیست، میبینم و اما چشمانمو میبندم... لختی از کلاس میگذره و تک و توک سوالاتی وجود داره که پاسخ میدم و حتی یکی از سوالاتی رو که خیلی براشون سخته ، خودم همونجا به زبانی خیلی ساده تر بازنویسیش میکنم و در اختیارشون قرار میدم تا جواب بدن.

یادم نیست چی میشه که عسل بانو میگه پایین جلسه ست. جلسه روسا... رییس ما هم هست....

من اما یه جایی خیلی دورتر، اونقدر درگیر ضعف ذهنی کم سابقه خودمم که یادم نیست از این حرف عسل چی باید بفهمم... یادم نیست که عسل گفته دکتر شهراد هست...و به یادم نمیاد که دکتر شهراد همون موقهوه ایه...آره چیزی رو به یاد نمیارم و از حرفش ساده میگذرم...

دیگه منطقا مشکل خاصی نباید وجود داشته باشه اما چرا من انقدر ذهنم قفل شده انگار؟؟؟دستم رو حائل سرم که سنگینه میکنم تا کمی آروم بگیرم و پاهامو روی همدیگه میندازم، نشسته بر صندلی ای در مرکز ثقل کلاس....

صدایی میاد از دوردست انگار 

صدای پا

صدای کفش

صدای کفش هایی پاشنه دار انگار

پاشنه ای شاید زنانه و انعکاس اون که هزار بار در سرم تکرار میشه

نزدیک و نزدیکتر میشن  و

جایی بسیار نزدیک به من صدا متوقف میشه و

من سر برمیدارم...

داستان موقهوه ای (قسمت بیست و نهم)

سوالات رو برده بودم برای پرینت پیش آقای پاکزاد و سفارش کرده بود که مواظب باشین تقلبی صورت نگیره که دکتر شهراد رو این موضوع حساس هستن و من گفته بودم سعیمو میکنم اما نمیدونستم که این سعی قراره تا به اون حد سخت و طاقت فرسا باشه!!!

چند نفری طوری نشستن که قشنگ مشخص بود  اومدن به نیت تقلب. اصلا تو قاموس کلاسهای من این طریقه نشستن تعریف نشده که حتی به بچه های کوچیکم هم که ذهنیتی از تقلب ندارن و اصلا به خاطرشون هم خطور نمیکنه که میشه از رو دست بغلی نگاه کرد و نوشت، اجازه نشستن به این شکل رو نمیدم چه برسه به بزرگسال ها. بنابراین عزم جزم کردم به تفکیکشون تو ردیف های مختلف که اولین مخالفت و اعتراض شکل گرفت و سرسختانه شروع به مقاومت کردن علی الاخصوص لادن و اون دختر اصفهانی. نمیخواستم به تحکم روی بیارم که بزرگتر از من بودن و برای خودشون شان اجتماعی ای داشتن که حتی ذره ای ، قصد خدشه دار کردنشو نداشتم ولی زیر بار نمی رفتن و دست اخر مجبورم کردن که تندتر از چیزی که می پسندیدم ازشون بخوام که روی صندلی هایی دور از هم بشینن. با چشمانی قهرآلود، نشستن و این تازه اول ماجرا بود انگار. 

با پخش سوالات، فاصله زمانی بین زمزمه های نارضایتی و اعتراضات آشکار کوتاه میشه و ناگفته پیداست تلاش من برای کنترل کلاس با صرف انرژی بسیار همراهه. از همون سوال اول به نظرشون سخت و دشوار میاد و هر چی جلوتر میرن، کمتر مفهوم حتی خود سوالات رو متوجه میشن. مجبور میشم سوالات رو یکی یکی براشون توضیح بدم و این هم که کمکی نمیکنه، دیگه راه حلی به ذهنم نمیرسه که هم تمامیت امتحان خدشه دار نشده باشه و هم از فشاری که روی بچه هاست کاسته بشه.

صدای اعتراض و شکوه کلاس رو پر کرده، فریماه، لادن و بهناز (دختر اصفهانی) یکریز و ممتد غر میزدن و کم کمک شکایتهاشون از اعتراضی ملایم و آشتی طلبانه، به سمتی میره که رنگ و بوی درشتی و قهر میگیره و همونجا بود شاید که یادم نیست فریماه یا لادن کدومشون ، با تمسخر و البته خروار خروار خشم آشکارا گفت شما ظاهرا خیلی جدی گرفتین مساله رو و حتی دکتر شهرادم انقدر براشون مهم نیست این کلاس...دلم گرفت از این دشمنی آشکار که جدا از بحث موقهوه ای و هر آنچه که به اون ارتباط داشت، من چه استرسی بر دوش میکشم تا اونارو مخصوصا فریماه و بهناز رو که از بقیه ضعیفترن رو در نظر دکتر شهراد اونقدری قابل قبول نشون بدم که  فکر اخراجشون رو از مخیله ش بیرون کنه و دقیقا همین دوتا اینطور بی انصافانه منو مقصر کوتاهی های خودشون قرار میدن.

تکلیف لادن هم تقریبا مشخصه، از چند وقت پیش، حس بدی رو بین خودش و من بوجود اورده ، نمیدونم از کجا و چرا و چطور فکر کرد که من اگه سختگیری میکنم و تکلیف میدم و درس میپرسم و مداممممم به التماس ازشون میخوام که بخونن و تمرین کنن، به مفهوم و منظور کوچک کردن و حقیر شمردن شخصیت و شان اجتماعی اونهاست که برمیگرده میگه حالا ما اگه کامپیوتر بلد نیستیم ولی فوق لیسانس داریم و برای خودمون کسی هستیم و من هاج و واج نگاهش میکنم برای لحظاتی که کدوم لحظه، منی که اون همه حواسم به رفتارم هست و اساسا هیچوقت حتی از ذهنمم عبور نکرده که حقیرشون بشمارم یا اونا رو با خودم مقایسه کنم و رای به برتری خودم بدم، باعث شکل گرفتن اون جملات پرکنایه شدم!!! سعی میکنم خشم و رنجش آنی مو کنترل کنم و پاسخ میدم که من که تا حالا حتی از مخیله م عبور نکرده بود که شما و موقعیت و تحصیلات و دانش و ... تون رو زیر سوال ببرم ولی اگه این توی ذهن خودتون هست که ظاهرا هست، لطفا نگرشتون رو عوض کنید چون همونطور که تو این زمینه من شاید مطالبی رو بیش از شما بدونم،  زمینه های دیگه ای وجو دارن که تک تک شما از من به اونا داناترین پس با هم بی حسابیم!!!

در ظاهر اما خم به ابرو نیووردم و گفتم جدی یا شوخی این سوالات میان ترمتون هست و گذروندن وقتتون به شکایت و اعتراض تنها منفعتش براتون، هدر دادن زمانتون خواهد بود و اینکه تمام این مطالب رو من باهاتون کار کردم سر کلاس و اگه حتی یکیش رو بتونین دست روش بزارین که تو کلاس کار نشده و تدریس نکردم، من به همه تون نمره کامل رو میدم!!!

داستان موقهوه ای (قسمت بیست و هشتم)

باز هم قل داده میشم به سمت و سوی اون روزها..مثل گردابی منو به سمت خودشون میکشونن تا دوباره که نه هزار باره مرورشون کنم بلکه اینبار که آخرین باره، نشانه ای بیابم برای کنار گذاشتن تمام دلتنگیم که نه دلگیریم شاید، تا با دستانی و از اون مهمتر دلی  آزاد، بادهای هوو هوو کنان رو به بردن اون مواج قهوه ای فرابخونم...

کلاسها تقریبا به نیمه رسیدن و زمزمه های امتحان میان ترمه که آغاز میشه... پاکزاد حامل پیاهایی از دکتر شهراده که اون نباید و نشاید که مستقیما بیاد و هر چی که حقیقتا میخواد و نمیخواد رو بگه. پاکزاد از قول اون میگه که دکتر خودشون سر میان ترم حضور خواهند داشت و شفاها از بچه ها سوال میکنن و اگرم نتونن پاسخ بدن، نظرشون بر این هست که کارمند رو اخراج و دیگری رو به جاش خواهند گرفت. از این حرف بر خودم میلرزم چرا که میدونم وضعیت بچه ها رو، و اگه این حرف به واقعیت بپیونده، حداقل ترین اتفاق اینه که اون دختر شیرین و سر به هوای اصفهانی حتی با فرض بعید موفقیت بقیه، اخراج خواهد شد و اون خاله مهربون هم شاید گزینه پراحتمال بعدی باشه و من اصلا اینو نمیخوام. درسته که بچه ها حرصمو درمیارن سر نخوندن و تمرین نکردنشون ولی اصلا نمیتونم حتی تو ذهنم به این فکر کنم که کسی بخاطر کلاس من خللی در زندگیش پیش بیاد. اون بار یکی از معدود دفعاتیه که رسما و آشکارا تو دلم میگم: موقهوه ای لعنتی... چرا منو تو مخمصه قرار داده بود، چرا اون همه استرس و فشار با این حرفش رو شونه های من گذاشته بود، نمیدونست چقدر برای من سنگینه که فکر کنم حتی یکی از اونا بخاطر این کلاس و مطالبی که من خون دل میخوردم تا باد بگیرن، زندگیش تغییر کنه، اونم به سمت زوال...نه نباید اجازه میدادم. باید تو یک یا دو جلسه بچه هارو میکشیدم بالا، باید حتی اگر شده صوری، ازشون چیزی میساختم که بتونه برای موقهوه ای خشنود کننده باشه و یا حداقل قابل قبول.

نمیدونم چی و چقدر فقط باید تو کمتر از یک هفته بچه ها یه تغییر اساسی نشون میدادن و برای این کار اولین چیزی که نیاز داشتم کمی معجزه بود!!! اره تو جنگی نابرابر که موقهوه ای بارانو به اون فراخونده بود تنها یک فنجون و یا کمی بیشتر معجزه میتونست باران رو از بازنده بودن نجات بده. اگه تنها خودم بودم، جنگیدن مطمئنا گزینه انتخابیم نبود اونم رو در روی اون موجود، راحت، سلاح نداشته مو مینداختم و مینشستم روی زمین ولی حالا صحبت بچه هایی بود که به من اعتماد داشتن و من نمیتونستم شونه بالا بندازم و با بیقیدی بگم، به من چه، میخواستن کمی و تنها کمی تلاش کنن... بخاطر اونها شروع کردم به مبارزه...

بخشی از زمان ناکافی کلاس رو اختصاص دادم به پرسیدن شفاهی تمام چیزهایی که فکر میکردم موقهوه ای ممکنه ازشون سوال کنه. سعی میکردم خودمو جای اون بزارم و با ذهن اون تجزیه تحلیل و تصمیم گیری کنم و بفهمم که چی ازشون خواهد پرسید. تو این بازه محدود، از تمامشون میپرسیدم نکنه کسی جا بمونه از اون مبحث و کتابمون هم که جای خودشو داشت تو زمان باقیمونده. ناگفته مسلمه که همکاری زیادی نمیدیدم جز از ناحیه دو سه نفر، دو سه نفری که مسلم میدونستم جزء موارد احتمالی اخراج نخواهند بود.

دو جلسه که میان ترم رو به تعویق انداختم تا تمرین بیشتری داشته باشن، دیگه منطقا هیچ بهانه ای نبود و باید برگزار میکردیم. به عسل بانو و به پاکزاد گفتم که من آماده هستم و پس فردا امتحان رو برگزار میکنیم، لطفا به دکتر شهراد اطلاع بدین، اگه قراره تشریف بیارن. خودم بیشتر از بچه ها استرس داشتم و از چند روز قبلش حسابی دستپاچه بودم که چه جوری قراره در حضور اون، تلاش کنم برای عادی بودن و بیخیال بودن. با خودم اما زمزمه میکردم که چاره ش چند تا قرص ده میل پروپرانولول خواهد بود. نه خبری از تاییدش بود و نه تکذیبش و من اما سوالات رو طرح کردم. عادتم بود که سوالات رو سخت طرح میکردم چون معتقد بودم ادما اومدن که یاد بگیرن نه اینکه صرفا نمره ای آبکی بگیرن و برن. تو تمام طول تحصیلم هم با خودم همین رفتار شده بود و کلا سخت بزرگ شده بودم و سخت درس خونده بودم و حالا تبدیل شده بودم به آدمی که سختگیری جزء تفکیک ناپذیرش شده بود انگاری. میدونستم سخته ولی نه اونقدر که بچه ها بعدا به نظرشون اومده بود و غر زده بودن. همه چیز که آماده شده بود، روز قبلش بچه ها تماس گرفته بودن که اگه میشه امتحان بمونه برای جلسه بعد و من گفته بودم ترجیحم نیست ولی اگه دکتر شهراد موافق هستن باشه. ولی همون روز باز زنگ زده بودن که اکی همین جلسه امتحان میدیم و بعدم خندیده بودن و گفته بودن یه چیزی بهتون بگیم پیش خودمون میمونه؟ گفته بودم آره سعی میکنم!!!(نگفته بودم که تنها تو وبلاگ بارانه خواهم نوشت!!!)

 گفته بودن چون دکتر شهراد درست همزمان با این جلسه، ماموریت هستن و بنابراین نمیتونن بیان سر جلسه، انتخاب ما این بود. با شنیدن این کلمات، همزمان احساس دلتنگی و راحتی حجیمی تو دلم نشسته بود و نفسمو بیرون داده بودم که خوب پس دیگه لازم نیست استرس اینو داشته باشم که چجوری حضور موقهوه ای رو تاب بیارم ولی خوب انگاری زمین دلتنگیمو آب داده بودن و توش دونه های گندم پاشیده بودن که اینچنین پر برکت، از هر دونه، هزار خوشه طلایی و پربار دلتنگی روییده بود... چقدر ندیده بودمش ، چقدر دوست داشتم ببینمش، حتی برای لختی و لحظه ای... گفتم انوقت دکتر اجازه برگزاری رو بدون حضور خودشون دادن؟ لادن میگه بله، باهاشون صحبت شده و موافقت کردن. امیدی هم اگر مونده بود با این حرف لادن از دلم برکنده شد...از طرفی دیگه به این فکر کردم که حالا جدا از بحث ماجرای دل من، چرا من اندیشیده بودم که دکتر شهراد تو حرفها و تصمیماتش جدی و راسخه و این کلاس و نتایجش خیلی براش اهمیت داره؟؟ انگار اونم همچون خیلی دیگه از آدمهای کاملا معمولی و بیرنگ اطرافمون، یه چیزی میگه و بعد انگار نه انگار. تلخی این حقیقت رو وقتی بیشتر در کامم احساس کردم که یکی از بچه ها سر کلاس با لحن تمسخرآمیزی برگشت گفت تنها کسی که این کلاس رو جدی گرفته شمایین، حتی برای دکتر شهراد هم این کلاس اهمیتی نداره...راست گفته بود، حالا بعد از گذشت روزها و ماهها از اون دوران، وقتی تمام پارامترها رو می چینم دور هم و از بالا بهشون نگاه میکنم، یعنی از جایی فرا و ورای دید باران، میبینم که اگه بخوام واقع بینانه مساله رو حلاجی کنم، شاید دکتر شهراد چیزی جز خودش و موقعیتش براش اهمیتی نداشت، موقعیتی که شاید اگه برگزاری کلاسهای مفید!! برای کارمندان ارگانش تو کارنامه ش بود، حفظ کردنش راحت تر  و محتمل تر بود... نمیدونم و هیچوقت نفهمیدم اون چی بود و کی بود، آیا اونطور که عسل اعتقاد داشت، یه انسان فوق العاده انسان و مهربون بود یا موجود خودخواهی که آدمهای اطرافش صرفا ابزارهایی بودن برای مورد استفاده قرار گرفته شدن در مواقع لازم و پایه های نردبونی که اونو به سمت موقعیتهای بالا و بالاتر میبرد...شاید عسل بانو رو هم برای این دوست داشت و رابطه شون با هم خوب بود که عسل هم خودش و هم همسرش موقعیت خوبی داشتن و بنابراین میتونست پایه محکمی برای نردبونش باشه اگه ترک بر میداشت...شاید تنها تفاوتش با دیگران در هوش سرشار و تیز بینیش بود...

حس میکنم نباید بدون شناخت، اون دورترین حضور رو قضاوت کنم، دکتر شهراد هر چه بود، فرشته یا اهریمن و یا معجونی از هردو، من ازش موقهوه ایی ساختم که انگار خدا فقط و فقط برای دل خودش و باران خلق کرده بود و بس...

 

حالا قصه بود اما...

اصلا بهانه زیستن این روزهای من شده نوشتن و نوشتن، اونم از موجودی که مثل پرواز شاپرکی توی خواب یه بعد از ظهر گرم تابستونی یه کودک بازیگوش اومد و رفت که نه تو اومدنش باران بود و نه تو رفتنش... کودکی که شاید به عادت تمام کودکان شاد و بی خیال قدیمترها، پدر مادرش به زور و برای مهار شیطنتهای احتمالیش مجبورش میکنن ساعاتی رو دراز بکشه و اون وقتی که تمام تمام تلاششو کرده بود تا چشمانشو روی همدیگه بفشاره بلکه خواب اونارو درهم نورده، ناگهان رویای شاپرکی دیده بود، شاپرکی با بالهای ظریف رنگی که میاد و اروم بالهاشو تکون میده و درست موقعی که کودک دست بلند میکنه تا ظرافت اون دو تا بال شیشه ای رو با سرانگشتان کوچکش لمس کنه، میبینه که مدتهاست انگار که شاپرک بال زده و دور شده، اونقدر دور که انگار هرگز نبوده...
عسل که خونده بود دخترانه صورتی رو، نوشته که بود برام، به دلم که نشسته بود، بیشتر از پیش، دلم خواسته بود که اون خطوط رو اینجا بیارم:

***

دیگه خودم هم باور کردم اسمم رو ، و این لفظ زیبای عسل رو که برام یاد آوره که خیلی چیزهای زیبایی ست، از عشق گرفته تا شعر ، از دخترانه های دور گرفته تا زنانگی های اکنون .....
انگار این لفظ عسل بانو بیشتر برایم آشنا ست تا اسمم ، تداعی خیلی از ادمهای زندگی ام است ، ادمهایی که مرا با همین نام دوست دارند .....
نمی دونم تا حالا کجا بود حس نوشتنت ، کجا گیر کرده بود و لای کدام حسهای فرو خورده و بغضهای قورت داده شده گم شده بود ؟؟؟؟
انگار همیشه باید می نوشتی ......
شاید آمدن و رفتن مو قهوه ای رسالتی برای نوشتن تو بود ....برای شروع تازه ای در زندگی تو و ورق خوردن برگ تازه ای در زندگی ات ......
آمدنش ، که من بیایم و تو باشی و داستان باشد و نوشتن باشد و بعد روزهای دیگری که می تواند سرنوشت تو را جور دیگری رقم بزند .....
خدا چه می داند ؟؟؟
اما نه ؟؟؟خدا می داند ...ما نمی دانیم .....

***

و چقدر هم راست گفته بود انگار، اصلا بعضی چیزها هستند که نباشن، میان که برن، پیشتر از اومدن انگار برنامه رفتنشونو چیدن، مثل موقهوه ای...بلیط رفت و برگشت گرفته بود انگاری و باران ندیده بود، بلیط آمد رو تو دستانش دیده بود و فکر کرده بود که این تمامشه، پشت صفحه اما تاریخ برگشت بود، خیلی نزدیک، به نزدیکی تنها کمتر از یک سال...باران چه ساده فکر کرده بود موندنیه، که رسوب کرده تو این خاک و چه زود دیده بود که بخار شده و رفته...به قول بغبعغو بازی سیال قدرت بود میان بزرگان...
یک عالمه چرا تو ذهنم میچرخن و میگردن...چرا اون؟ چرا اینبار قرعه به نام موقهوه ای دراومده بود؟ کجای دنیای بزرگشونو تنگ کرده بود اون مواج قهوه ای؟ جای کدوم مرد بزرگ یا بزرگ مردیو گرفته بود که نپسندیدن بودنشو؟ کی بدون سمت مونده بود و مهمتر از همه اینا، چرا پست دیگه ای رو نپذیرفته بود؟ چرا عزم جزم کرده بود به نبودن؟ مگه به اندازه کافی دور نبود که حتی این فاصله رو هم بر باران نپسندید و دورتر و دورترین شد؟
درست گفته بود عسل، اومدنش با دلیل بود و رفتنش اما با دلیل تر انگار، اومده بود که در هم بریزه ، به تلاطم دربیاره، در هم نورده ، فرو بپاشه و خراب کنه عادتها و سنتها و ذهنیت های باران رو،حتی اگر به قدر اندکی... که از باران بارانی دیگرگونه بسازه، چونان که نبوده قبلا...که اونو دچار دگردیسی کنه ...و رفته بود تا یاد دل باران بده که صبور باشه و محکم، بدون عادت...خواسته بود شاید که نوشتن رو یاد باران بده، مگه نه اینکه باران با بهانه اون بود که شروع کرده بود به نوشتن و حالا چقدر دوست داشت این نوشتنو وچقدر این مسیر جدید پر برکت نموده بود...
قبلترها وقتی به رفتنش فکر کرده بودم، با خودم گفته بودم کاش لااقل عسل بشینه رو صندلیش، پشت میزش و اون اتاق، که عسل و موقهوه ای، از نتی مشابه نواخته شده بودن...
مگه نه اینکه اون میزو صندلی و اتاق عادت کرده بودن به آهنگ و شعر و هر چی غزله، به رنگ های ناب و خالص، به رایحه در هم آمیخته قهوه و بهارنارنج و مگنولیا...کاش لااقل عسل پر کنه اون اتاق رو از چیزهایی از همون جنس، که اگه نشه و نکنه، جزء جزء اون اتاق دل دلتنگیشون تازه میشه وقتی یه موجود بی رنگ به جای موقهوه ای بشینه، اما شد اون چیزی که نباید میشد...حالا گاهی دلم برای تنهایی اون اتاق میسوزه....


آره عسل راست گفته بود:

حالا باران بود، عسل بود، قصه بود، برکت بود، خدا بود، موقهوه ای اما نبود...

 

داستان موقهوه ای (قسمت بیست و هفتم)

بعدترها عسل میگه که پشتبند ایمیل بهش زنگ زدم و گفتم که براتون فرستادم و اون گفت که میخونه اما ممکنه طول بکشه و خوب ناگفته پیداست که عسل گزینه دیگه ای نداشته جز اینکه بگه باشه اشکال نداره، هر موقع وقت داشتین...

نمیشه و نمیتونه که برگرده بگه میدونین، یکی، تو دلش هزار تا ماشین لباسشویی رو با هم روشن کرده باشن انگاری و کل رختای چرک یه شهرو ریخته باشن توش ، هی میشورن و میشورن و میشورن، بی پایان انگار که شما قراره چی بگین و از کجاش ایراد بگیرین و شایدم تمامشو یه جا ببرین زیر سوال که خوب حالا همه این ها یعنی چی و که چی و اینا که برای آدم نون و آب نمیشه و ...

نه نمیشه گفت که اگه میشد شاید به عسل میگفتم بهش سلام برسون و بگو دو صفحه که بیشتر نیست، اصلا شما که برای خوندن دو صفحه دل نوشته بارانی وقت ندارین، به چه حقی به خودتون اجازه میدین قهوه ای موهاتون دلی رو بلرزونه ، که تک خنده نابتون دست مگنولیایی سفیدو بگیره و اونو تا بلوغ شکفتن ببره ، کی بهتون اجازه داده که وقتی اومدین، اونم نه آروم و بی صدا که با هزار آواز و دهل، چیزی چونان آمدن کاروانی از فاتحان تازنده از دیارهای دور، آنهم نه به قصد صلح و آبادانی که به غرض غارت و یغما... حالا اینطور بیخیالانه راهتونو بگیرین و برین و بگین که وقت خوندن ندارین...کی، کجای دنیا، چطور و اساسا چرااااا به شما این اجازه رو داده و میده که هر وقت خواستین بیاین و با کفشهایی که شاید لژ دار بودن، اونم از اون لژای خوب و با کیفیت که جون میدن برای کوهنوردی، از رو زمین آب پاشی شده دلی رد بشین، زمینی که اساسا برای شما بیگانه محسوب میشد و قانونا و منطقا و عرفا و اخلاقا حق عبور ازشو نداشتین، حالا اینکه مردم دور دلشونو حصار و پرچین نزدن و با میله های بلند و سیم های خاردار که لابلاشم تیکه های شیشه های شکسته با نوک های تیز و آماده دریدن و پاره کردن تعبیه شده، بسان زندان ها و قلعه ها، محصورش نکردن تا بنی بشری فکر رد شدن، از حوالی ذهنشم عبور نکنه، دلیل نمیشه که شما حریمتونو نشناسینو عبور کنین که... علی الخصوص که جوری روی اون چند وجب خاک گل آلود رد شده باشین که جای پاتون نقش ببنده که فردای اون روز که هوا آفتابی شده بود و آبهای سطحی رو بخار کرده بود و زمین نمناک، نمشو داده بود به خورشید عالمتاب، طوری اون جای پاها تثبیت شده بودن که دیگه نه قابل زدودن بودن نه تغییر کردن و نه حتی کمرنگتر شدن... کاش میشد به عسل بگم بهش بگه، حالا که اومدی و رد شدی و رد پا ساختی، رفتن، اونم اینطور آروم و بی صدا و معصومانه، حداکثر ترین ناحق موجود در این حوالیه، حالا باید بمونی و تو این هوا نفس بکشی تا حداقل باد هرم نفستو با خودش بپراکنه تا شاید دل دلتنگی بارانی شاد بشه وقتی اون عطر تلخترین قهوه همراه با باد تو شریانهاش میپیچه، حالا باید بمونی و همیشه و همواره و هر لحظه بخندی انقدری که هوا، ترکیب شیمیاییش تغییر کنه به:


98%≥ عطر گلهای مگنولیای سفید، %1 اکسیژن و بقیشه شم باقی گازهای ضروری برای حیات


اصلا گیریم دلتنگی باران رو ندیده بود که اگرم دیده بود شاید اهمیتی نداشت براش، غصه ای که از، از دست دادن یه دوست خوب تو اون جفت عسل رنگ شفاف نشسته بود رو هم ندیده بود که آهنگ رفتن کرده بود؟ اصلا ندیده بود که تمام کارمندای دیگه شم بجز عسل بانو، ناراحت شده بودن از این تغییر که هر چقدرم که جدی و تیز بود و گاهی سختگیری میکرد باهاشون، شاید به اجبار محیط کار و حجم زیاد کارها، بازم مهربون بود و هواشونو داشت، ندیده بود که گفته بودن که محیط اونجا انگار یخ زده بدون وجود موقهوه ای؟ که حضورش گرمی میبخشید به اون میز و اتاق؟ که کارمنداش دوسش داشتن؟....

نه انگار موقهوه ای چشماشو بسته بود که هیچی ندیده بود، انگار با چشمای بسته وسایلشو از اونجا جمع کرده بود و رفته بود که اگه میخواست و تلاش میکرد شاید میتونست در جایی دیگه با سمتی دیگه بمونه ولی نخواست و نموند و حتی نخوند...
بیش از یک هفته ای از فرستادن اون تیکه های سلاخی شده داستان برای موقهوه ای میگذره که عسل یه روز تو حرفهاش میگه که امروز که برای کاری به دکتر شهراد زنگ زده بودم، ازش پرسیدم که نخوندین؟ و اون گفت باور میکنی که هنوز نخوندم؟ لب ورمیچینم که ولش کن عسلی، دوست نداره بخونه، خوب نخونه، من برای خودم نوشتم این داستانو و دوست ندارم هیشکی هیشکی حتی اگر اون هیشکی، کسی باشه به اسم و رسم موقهوه ای ، داستانمو به زور و از سر اجبار و تحمیل بخونه، دیگه هیچوقت ازش نپرس مگه اینکه خودش چیزی بگه...


روزها میگذره و هیچ دفعه ای، عسل بانو نیومده بگه، با هیجان زائدالوصفی، که باران بدو بیااااا که موقهوه ای نظرشو نوشته، بیا باهم بخونیمممم و من بگم واقهنی میگی؟؟؟ و اون کودکانه بخنده که واقهنی واقهنی...

 

داستان موقهوه ای (قسمت بیست و ششم)

حتی روی اشتیاقم برای پیاده قدم زدن تا خونه و فکر کردن به تمام این اتفاقات، سرپوش میذارم که تاکسی میگیرم تا زودتر کلید بندازم و در خونه رو باز کنم و وسایلمو ولو کنم کف اتاق و کلید کولرو زده و نزده، لپ تاپمو روشن کنم. هنوز تو اون ادرس بار بالای صفحه گوگل حرف B رو کامل تایپ نکردم که انگار که گوگل تو چشمام زل میزنه و میگه: میدونم کجا میخوای بری آبجی گلم، دیگه شما انقدر وقت و بی وقت تشریف بردین این صفحه که تایپ هم نکنی، بیای شفاها بگی صفحه وبلاگم لطفا ، من خودم سرمو میندازم میرم بارانه با سه تا ای!!!

وبلاگ که باز میشه، فقط شاید چند ثانیه طول میکشه تا تصمیممو بگیرم که کدوم قسمتهارو قراره کنار هم بزارم  و به هم بدوزم و یه فایل درهم و گنگ و نامفهوم بسازم برای خواننده ای که اینبار کسی بود که اومده بود و رفته بود و جای پا اما چا گذاشته بود از خودش تو هر قدمی که برداشته بود، همو که باران رو دل و دست و صدا لرزیده آفریده بود تا بعدترها، خالق موقهوه ای باشه، سیکل زوال ناپذیری از خلقت و آفرینش انگار...

تمام بخشها، همونهایی بودن که خود، بر قلم باران جاری شدن بودن انگار، همونها که از جایی شاید خیلی دورترها به شکل الهامی و یا نجوایی ، فرود اومده بودن و انگشتان باران، تنها رسالتشون شده بود ضربه زدن بر روی دکمه های کیبورد تا از کنار هم قرار دادن حروف و واژه ها، جملاتی و از جملات متنی ساخته بشه..

این بخشها از نقاشی خداوندگار بودن و گلهای مگنولیا و بعد اما فصل رفتن و بادهای هوو هوو کنان، همین و دیگه هیچ که غیر از این اگه میبود، ممکن بود شک کنه موقهوه ای به نشانه ای و یا شباهتی...هرچند در همین حدشم، از تیزی بالفطره اون، که بارها عسل بانو هم معترف شده بود، انتظار میرفت با خوندن همین دو صفحه هم چیزهایی دستگیرش بشه ولی قرار به بچگی بود و نباید زیاد خودمو درگیر محاسبات عقلانی و منطقی می کردم...

تمام تمام اون چند بخش رو که پشت سر هم کردم، شد دو صفحه بی آغاز و انتها که پی دی افش میکنم. گوشیم زنگ میخوره و اسم عسل روش نقش میبنده، جواب که میدم، با لحنی پر از استرس که برام طعمی به نوبرانگی آلوچه نوبرانه داره میگه: میگم باران، من حالا استرس گرفتم!!! پکی میزنم زیر خنده از حالت پر از هیجان و استرس عسل که چرا؟ و اون میگه اخه میترسم تو بخاطر اصرار من اینکارو کرده باشی و بعد، اون بفهمه و این تورو برنجونه و ... بین خنده هام میگم عسلی تو حالت خوبه؟ اولا که تو اصلا اصرار نکردی و فقط پیشنهاد دادی، دومشم اینه که این فانتزی ذهن خود من بود، فقط شاید قرار بود خیلی دورترها انجامش بدم و پیشنهاد ناگهانی تو فقط یه تغییر کوچیک و شایدم بزرگ تو زمانش داد و آخریشم این که من خودم این تصمیمو گرفتم و مسئولیت تمام عواقبشم بر عهده خودمه، نکته آخریشم اینه که زمانیکه اون این صفحاتو بخونه دیگه اینجا نیست  که مثلا نگران باشم نکنه یه روز چشم تو چشم بشیم و بعد من اذیت بشم از اینکه اون میدونه و ... پس لازم نیست نگران باشی ولی بازم اگه این کار کوچکترین آسیبی به تو یا حسهات بخواد برسونه برای من اصلا ارزشی نداره و ازش میگذریم... عسل متفکرانه میگه نه، به من که ربطی پیدا نمیکنه منطقا. تو ذهنم میگذره که خوب چون تو باهاش دوستی اجتماعی نزدیکی داری و هر دوتون برای همدیگه احترام خیلی زیادی قائلین، اگه فهمیدنش باعث بشه حتی تو حسش و یا احترامش نسبت به تو تغییری ایجاد بشه و ازت مثلا عصبانی بشه، بازم این گزینه انتخابی من نخواهد بود... همینها رو به عسل یاداوری می کنم و اون با گفتن اینکه نه اصلا مساله خودم نیست و برای تو نگرانم باعث میشه تا بهش اطمینان خاطر بدم که اتفاق ناخوشایندی  رخ نخواهد داد...

به ظاهر آروم میگیره که یه دفعه میگه باران؟ و میشنوه که جانم؟ میگه اگه ازم سوالی بکنه، من به اون نمیتونم دروغ بگم... خودت که میدونی که جدا از اینکه من دوست ندارم دروغ بگم، حتی اگه سعیمم بکنم، به اون اصلا نمیتونم دروغ بگم و اگه دهنمو باز کنم به دروغ، مطمئنم اونقدری خراب میکنم که اون بفهمه... با استیصال میگم عسللللل، حالا این یه دفعه رو کوتاه بیا و یه دروغ مصلحت آمیز بگو لطفااا... معصومانه میگه باشه، سعیمو میکنم ولی قول نمیدم و اینبار شیطنت آمیز میخنده ... با گفتن خدا آخر و عاقبت منو با تو به خیر کنه، تماسمون به پایان میرسه

سریعا فایل رو برای عسل ایمیل می کنم. منتظر خبری از عسل هستم که می بینم پیام داده: ایمیل موقهوه ای رو بده، یادم نیست!!! خوب حق داشت طفلی، اون که باران نبود که حرف به حرف ایمیل و عدد به عدد شماره تلفن موقهوه ای رو به حافظه کوتاه و بلند و متوسط مدت ذهنش سپرده باشه و بتونه از اول به آخر و از آخر به اول و از وسط به دو طرف ایمیلشو و تلفنشو از حفظ و در کمتر از چند ثانیه بگه...ایمیل رو براش میفرستم و میگم که خبرشو بهم بده. 

پیام عسل که رو صفحه موبایلم نقش میبنده که باران منو مسخره کردی با این تیکه پاره های نامفهومو و من نمیتونم اینارو براش بفرستم، وادار میشم زنگ بزنم و بگم چی شده؟؟؟ و اون منفجر بشه که اخه این چیه؟ من بهش گفتم داستان و حالا براش یه چندتا پاراگرافو بفرستم بدون آغازی و یا پایانی؟؟ 

حق با اونه ولی ناحق هم با من نیست چرا که ناگزیرم به این چیدمان بی معنی، که معنی گرفتنش همان خواهد بود و فهمیدن موقهوه ای همان... با هزار بدبختی عسل رو قانع می کنم که حتی یه پاراگراف دیگه هم نیست که کلامی و یا نشانه ای توش نباشه که مثل افتاب عالم تاب قضیه رو روشن و منور نکنه!! پس رضایت بده و همینو بفرست و بگو که دوستم همینو فرستاده، نهایتا با خودش نجوا میکنه دوستاشم شیرین میزنن ها!!! یعنی عسل کل اجداد غیورمو میاره جلو چشمام رژه میرن و رزمایش والفجرو 1و 2 و 3 رو یه جا با هم اجرا میکنن تا لب ورمیچینه که خوب میفرستم همین شکلی!!!

پوفی کردم و نفسمو آزاد کردم و گفتم عسل اگه یه بار دیگه بهانه بیاری، همین امشب با یه بیست لیتری بنزین میام دم خونتون که شنیدم که خوب به هر حال فرقی نمیکنه چون یا بالاخره اون میفهمه و با ماشینش از رو من رد میشه یا تو آتیشم میزنی...

میخندیم و گوشی رو با آرزوهایی خوش برای همدیگه قطع میکنیم و چند ثانیه بعدش تصویر آدمک خنده نقش بسته روی صفحه گوشیم پیام آور این حقیقته که الان پاره هایی از داستان موقهوه ای در دستان موقهوه ای هستن، اگر اراده کنه و بخواد و باز کنه اون ایمیل رو...

 که اگه نکنه و نخواد و نخونه، هیچوقت اصرار نخواهم کرد چرا که حس میکنم نباید و نشاید که اصرار کنم به خوندنش، که اگه قرار باشه، خودش اتفاق میافته و حداقل تو این یه مورد، نباید دست اتفاق رو بگیرم و ببرم بندازمش...

 

داستان موقهوه ای (قسمت بیست و پنجم)

 شاید اون روز که نگار گر هستی، هستی رو مینگاشت، تمام و همه رنگهای شاد و درخشان رو که به کار بسته بود، همه چیز و همه جا رو که غرق در رنگ کرده بود، حتی کلمات و حروف و اعداد رو، فعل آمدن رو مثلا طلایی کرده بود و بودن رو شاید آبی فیروزه ای، ماندن رو اما رنگی نقره فام زده بود، همه چیز که رنگ گرفته بود، رنگ که از در و دیوار دنیا چکیده بود   

یه دفعه 

دیده بود که تو جعبه مداد رنگی هاش یه مداد دست نخورده باقی مونده، یه مداد که برعکس بقیه مدادها، تیره بود و تاریک، چیزی از جنس کدورت و دلگیری و غم شاید... نمیشد کاری نکرد، نمیشد هستیش ناقص بمونه، نمیشد دنیاش رنگی کم داشته باشه، پس اونو برداشته بود و باهاش شب رو کشیده بود و بالهای زاغ رو و ... دست آخرم فعل رفتن رو انگار غسل تعمید داده بود با این رنگ، آره، حتما همین بود که دل باران با تکرار مکرر این فعل اونطور کوچیک و کوچیکتر میشد تا تموم و تمومتر بشه...

.........

عسل که دل به دلم داده بود و پیشنهاد کرده بود که خودش میده اون بخونه، کمی از هراسم کم شده بود و گفته بودم که باید بهش فکر کنم و تازه مطمئنا کامل نمیتونم بهش بدم که بخونه و باید بخشهاییشو انتخاب کنم و برات بفرستم که بهش بدی و ناشناس بگی که مثلا دوستم داره تمرین نویسندگی میکنه و میشه نوشته هاشو بخونین و نظر بدین و ...بخشهایی که اونقدر دگم و گنگ باشن که متوجه سر و ته قضیه نشه و به مخیله ش خطور نکنه که موقهوه ای کیه و باران کی... عسل با گفتن اینکه هرجور خودت صلاح میدونی ولی اگه من بودم لینک وبلاگو درسته میذاشتم کف دستش که بره بخونه و خودمو خلاص میکردم، ادمک خنده ای میفرسته و میاد خداحافظی کنه که اضافه میکنه لطفا سریعتر فکراتو بکن چون داره میره مسافرت و ممکنه بعدش دیگه دسترسی بهش سخت بشه و اینجوری منو واردار میکنه که بپرسم یعنی چقدر وقت دارم برای فکر کردن و اون میگه دقیقا و تحقیقا تا فردا!!! عسل میره و من اما همونجا رسوب میکنم و حل میشم تو این بازی دلنشین و البته وهم آمیز پیش روم...سعی میکنم اصلا بهش فکر نکنم و خودمو بیخیال نشون بدم ولی مگه میشه؟؟؟ تمام روز رو بهش فکر میکنم و حتی در خوابم انگار بخشی از مغزم که به این ماجرا اختصاص داده شده، فعالتر از هر زمانی داره نهایت تلاششو میکنه که ابعاد معمای جدید رو بررسی کنه و میزان ریسک و آسیب هر طرف رو تا دقت ده رقم اعشار تعیین کنه!!!، یکطرف هیجان و اشتیاق ابلهانه ایه با چاشنی خروار خروار کنجکاوی و طرف دیگه اما سنگینی و متانت و غرور و یک عالمه از همون به ظاهر ارزشهایی که جامعه و خانواده و فرهنگ و سنت، یک عمر تزریق کردن تو رگهای باران و بارانها، جوری که انگار معتاد بشن به حضور اون همه ذهنیت...

انگار تمام پریان تمام قصه های کودکانه تو دلم دستای همدیگه رو گرفته بودن و میچرخیدن و میچرخیدن و آواز میخوندن...

شاید صدای ذهن حسابگر و مغرورم تو صدای آواز همونها بود که گم شد، که چشمامو بستم و  تلفنمو برداشتم و تنها برای  رقصاندن انگشتم روی آخرین اسمی که تو لیست تماسهای اخیرم بود، چشمامو نصفه نیمه گشودم و شاید هنوز صدای گرم عسل تو تلفن نپیچیده بود و با همون لحن بچگانه این روزهای من و خودش نگفته بود سسسسسسسسلام که من تقریبا جیغ زدم عسل هنوزم سر حرفت هستی که عسل بخنده و بگه آرههههه، تو هم هستی؟ و من ریسه برم از خنده...

عسل میگه فردا داره میره ها، اگه تصمیمتو گرفتی ، دست بجونبون و اینکه چی باید بهش بگم و چی نگم؟ 

تازه کلاسهام تموم شده و ساعتهاست که آسمون لباس آبی آرامشو از تن بیرون کرده و سیاه پوشیده. میگم که تو راهم عسل، رسیدم خونه، میشینم تیکه تیکه هایی از داستانو انتخاب میکنم و تو یه فایل برات میفرستم و براش که فرستادی بهش بگو که دوستم نوشتن رو شروع کرده و داستانی نوشته و فرستاده من (عسل) بخونم و نظر بدم و از اونجا که شما هم اهل خوندن و مطالعه این و نقدهای خوبی ازتون دیدم قبلا، گفتم اگه ممکنه بخونین و نقاط ضعف و قوتشو بگین، چیزهایی که مطمئنا به بهتر نوشتنش کمک خواهند کرد!!! اینارو انقدر با هیجان و یک نفس میگم که تقریبا یادم میره لابلاش نفس بکشم و انگار در تمام طول ادای این جملات عریض و طویل ، از هوای ذخیره شده در کوهانم استفاده میکنم که خفه نمیشم و میتونم جمله هامو تمام و کمال ادا کنم!!!

بعد از تموم شدنش، عسل با همون لحن شاد و کودکانه میگه اوههههه، چه خبرته؟ انتظار که نداری من این همه کلمه رو یه جا همین امشب بخوام بگم؟؟ آخه من در تمام طول عمرم انقدر حرف نزدم که حالا یه جا بزنم!!!

هنوز صدای خنده عسل تو گوشی جریان داره که یه دفعه انگار حجمی از دلتنگی رو حس میکنم که میپرسم، عسل فردا که بره برای همیشه رفته؟ و عسل شاید کل دلتنگی منو حتی از پشت تلفن میبینه که اروم و با طمانینه میگه نه، هنوز نه...

دخترانه ای صورتی ...

حلقه رو دیده بودم و اما مهم ننموده بود چرا که حسهای خودمو میشناختم و میدونستم که بودن یا نبودن حلقه ای ساده و نقره ای تو حسی به این جنس و عمق ، تاثیری نخواهد داشت ولی خوب اون روزها در مخیله م هم نمیگنجید که یه روز از اطراف ذهنم عبور کنه که موقهوه ای خواننده داستان موقهوه ای بشه که این خودش داستانی دیگه بود و من به هر چی هم که اعتقاد نداشتم و سالها بود که پشت پا زده بودم به تمام به قول کتاب محبوب دوران کودکیم، "هوشمندان سیاره اوراک" اناشهای زمینی، ولی بازم هنوز بعضی چیزها برام خط قرمز بودن انگار و عاملی که من به هیچ عنوان به خودم اجازه عبور از اونهارو نمیدادم و خوب یکی از برجسته ترینشون زندگی مشترک و تاهل بود، اینکه کسی متاهل بود برام به معنای تعهد اون بود به انسانی دیگه و به زندگی ای دیگه و بنابراین ، حتی با شناخت خودم و علم به اینکه تو ذهنم قصدی و نیتی وجود نداره و همه چیز صرفا جنبه یه داستان رو داره ، حاضر نبودم از چند فرسخی این تعهد عبور کنم و حالا به اینجای حرفهامون با عسل که میرسیم، بهش میگم نه عسل، اون نباید بخونه، هرگز... عسل میپرسه اونوقت برای چی؟ و من با هر سختی ای که برام داره توضیح این مطلب، فقط بسنده میکنم به اینکه خوب از غرور و هراس و ضعف خودمم که بتونم بگذرم، از اون چیزی که تو دستشه نمیتونم چشم بپوشم و داستانو بدم که بخونه، حتی با علم به اینکه همه چیز فقط یه داستانه....عسل با تعجب میپرسه چی تو دستشه مگه؟ میگم ندیدی تا حالا؟ برو تصویرشو ببین میفهمی  و اینو در جواب میخونم:

عسل بانو: آدمک خنده

عسل بانو: آخه چرا تو انقدر خنگی؟ اون دست راستشه...

از ادمک عسل خنده م میگیره و از لحنش بیشتر ولی نمیپرسم دیگه و اونم چیزی نمیگه فقط میگم پس اشکال نداره بنظرت که اجازه بدم بخونه؟ و اون جواب میده که البته که نه.

 بهش میگم خوب چجوری بهش بدم؟ با شیطنت و اشتیاقی کودکانه و دخترانه میگه میخوای من بهش بدم بخونه؟ دلم ضعف میره از این همراهیش، و چقدر هم انتظار نداشتم و ندارم ازش که دخترانگی کنه پا به پای دل باران و اما میکنه...

اصلا این روزها شاهدم که عسل بانویی که متاهل بود و مادر و رییس و مغرور و دور، انگار که دچار دگردیسی ای شیرین شده و حالا در مقابلم که نه در کنارم، دخترانه ای میبینم که تمام قد صورتیه و این به وجدم میاره... اصلا عاشق همین چیزهای دختر بودنم...دختر که باشی، دلت که بلرزه، انگار همه زنها و دختران زمین ، فارغ از سن و سمت و زندگیشون، میشن دخترانه صورتی ای که یکرنگ و یکپارچه، همراز و همنفس دلتن، دست به دست دلت میدن تا تو تمام قد به احترام این لرزش ، بایستی و از عمیقترین نقطه اون عضو هستی بخش سمت چپ قفسه سینه ت تجربه تو کامل کنی..

 

 

داستان موقهوه ای (قسمت بیست و چهارم)

دلم هوای نوشتن کرده، معتاد شدم انگار به نوشتن داستان موقهوه ای که نه، شاید به نوشتن داستان باران و یا حتی عسل...چونان در هم تنیدن و به هم آمیختن این سه وجود که دیگه تشخیص یکی از دیگری سخت و گاهی ناممکن به نظر میرسه...

از بعد اون شبی که گیسو بلندتر از شب یلدا بود و عسل اومده بود و خیلی ساده و کوتاه، فقط تو دو تا کلمه که جمعا 11 حرف بیشتر نبود، دنیای به ظاهر آروم منو متلاطم کرده بود و رفته بود، اومده بود و گفته بود و گفتنش بسان غرش صدای تندر تو آسمون یه شب سیاه و بی ستاره کویر، تمام ذهنمو در هم نوردیده بود، از اون شب تا فردا صبحش که قسمت نوزدهم رو همراه با قسمت بادهای هوهو کنان نوشته بودم از عسل خبری نداشتم، آنلاین نشده بود و من گذاشته بودم به حساب اینکه سرش شلوغه و نمیرسه که حتی چیزهایی که تو تلگرام براش نوشتم رو بخونه و مشغول خودم بودم که میبینم عسل نوشته: باران برای دو قسمت آخر داستانت تو وبلاگت پیام گذاشتم، برو بخون...

میخونم و با خوندنش باز هم جریان سیال گرمی رو روی گونه هام حس میکنم، انگار هیچکس بهتر از عسل نمیدونه چجوری و چی بنویسه که تا ته حسهاتو قلقلک بده، دوباره و چند باره میخونم و تو تلگرام بهش پیام میدم مرسی ...

نظر اول برای قسمت نوزدهم:

 این بخش از نوشتنت رو خیلی دوست داشتم ، نفسم در سینه حبس شد ، میخ شدم به صفحه مانیتور و تمام تنم یخ زده بود ، انگار تمام حست رو با تمام وجودم گرفته یودم ، کلمات خیلی زیبا وروان احساسات درونت رو بیان کردن و قلمت رسا بود ....نا خودآگاه یاد این شعر افتادم 
هرگز به تو دستم نرسد ماه بلندم 
اندوه بزرگی ست چه باشی ، چه نباشی 
عالی بود باران عزیز

نظر دوم برای قسمت بادهای هووو هووو کنان:

باران عزیزم 
عشق معجون عجیبی ست ، عین همون قهوه تلخی ست که خودت تعبیرش کردی ، به نظرم عشق دست نیافتنی ست ، اصلا عشق وقتی زیباست ، وقتی میشه ازش نوشت وازش خاطره گفت وازش رویا ساخت که دست نیافتنی باشه ، ما ادمها به هر جه که میرسیم گند میزنیم بهش ......حتی عشق .....
رویاها همونقدر قشنگند که دست نیافتنی اند ، مثل آسمون ، مثل قعر دریا ، مثل کهکشان ، مثل هر چی که دست آدمی بهش نرسیده .......
خاصیت عشق هم همینه .....
یه نفر میگفت عشق واقعی حس نیست ، احساس نیست ، عمل کردنه .....اما کجا می تونی پیداش کنی ؟؟؟؟؟؟
توی همون رویاهای دست نیافتنی .....
که هر چه که با مشکلات دست وپنجه نرم میکنی دوست داشتن یادت میرود ، زندگی کردن انگار یادت میرود، معدود ادم هایی هستند که عشق برایشان زنده باشد .
من زندگی بدون عشق را مرگ تدریجی می دونم ...اینکه حس کنم روزی رو بدون عشق و رویا سپری کنم ........
رویاهایی که در سر میپرورونم ،منو زنده نگه میداره ......
فقط یه چیزی رو بهت بگم تو نمیتونی خودت رو از دستش رها کنی ......
اینو مطمن باش .......

 

از خودم می پرسم عسل از کجا میدونست که من اوایل که تازه داشتم خودم ازحسهای خودم سر در میووردم و میفهمیدم که چی به چی و کی به کیه، یه مدت معتاد شده بودم به گوش دادن آهنگ ماهی و ماهی و اندیشیدن به تمامممم چیزهای گنگی که اون وسط  تو سرسرای ذهنم، ولو شده بودن و چقدر تلخی گزنده ای از این مصرع در کامم ریخته بود:

اندوه بزرگی ست چه باشی ، چه نباشی

 

درست از همون جنسی بود که دلتنگی موقهوه ای بود...دلتنگی اون حتی متفاوت مینمود از خیلی از دلتنگی ها برای خیلی چیزهای دیگه ...گزینه ای به نام کاهش تعریف نشده بود انگار در قاموس دلتنگی اون، دو تا گزینه بیشتر در مقابلت نبود، حجمش ممکن بود فقط ثابت بمونه و یا زیاد بشه و تو اگه میخواستی کاری کرده باشی برای خودت تنها میتونستی تلاش کنی تا ثابت نگهش داری، همین...انگار این اون چیزی بود که موقهوه ای باهاش و براش تعبیه شده بود...

......

عسل جوابمو میده تو تلگرام و من جوابی و ... حرف میزنیم، کاری که تا پیش از اون نمیکردیم... پیش نیومده بود با عسل حقیقی و صمیمیم حرف بزنیم و پیامهامون صرفا یا در مورد روزمره گی هامون بود و یا پیامی و متنی زیبا و گاهی شعری که تو تلگرام رد و بدل میشد.شاید اونجا از ابتدایی ترین دفعاتیه که با هم واقعا حرف میزنیم و البته که با چشمانی که همچنان خیسن، دیگه نه حتی بخاطر موقهوه ای که شاید به خاطر حس خوبی که از تمام اتفاقات این روزها دارم و ترسها و خشمهایی که حالا با وجود این حوادث کمتر و کمتر شدن... بودن عسل، دلگرم کننده شده...

عسل میون حرفهاش شاید به شوخی اما، میگه بزار اصلا بدم بخونه خودمونو راحت کنیم!!! و من مبهوت میپرسم: کی؟ چی؟ چی رو به کی بدی که بخونه؟ و اون با آدمک خنده میگه: قصه حسین کرد شبستری رو به عمه م!!! خوب معلومه دیگه داستان موقهوه ای رو به خود موقهوه ای و من بسان تنه درخت سپیدار یا شایدم راشی صاعقه زده که خشک شده میگم چی؟؟؟ عسل شوخی میکنی؟؟ و صفحه گوشیم نشون میده           عسل بانو: نه...

همه چیز انگار تو یه لحظه اتفاق میافته و تو همون یه لحظه چیزی مثل شهابسنگی غول پیکر، خاور تا باختر ذهنمو در هم مینورده و نمیدونم شاید جسارتی که به یکباره و در اثر بودن عسله که خودنمایی میکنه و من برای اولین بار و حقیقتا برای اولین بار، به خودم رخصت میدم تا حتی به این دیوانگی فکر کنم و اینجاس که لبخندی روی لبهام میشینه انگار، لبخندی که البته پیچیده در هزار لای هراس و ناباوریه هنوز...

ثانیه هایی طول میکشه تا جواب عسل رو بدم که واقهنی گفتی؟ و اون باز بچه میشه پا به پای دل باران و میگه اره واقهنی...

عسل پرشورتر از من میگه بیا اینکارو بکنیم، چی میشه مگه؟ باور کن بعدها، سالها بعد وقتی تو آیینه قدی خونه ت نگاه کردی و یه چهره چهل و یا پنجاه ساله رو دیدی، کودکانه ها و دخترانگی هارو که پشت سر گذاشتی، بخاطر تمام حس هایی که مخفیشون کردی، بخاطر تمام چیزهایی که دوست داشتی و به کسی ضرری نمیزد و تو بخاطر ترسها و ضعف هات کنارشون گذاشتی و ازشون چشم پوشیدی ، بخاطر تمام فریادهایی که باید میزدی و به خاطر تمام چیزهایی که اجتماع بهت یاد داده، نزدی و تو دلت خاموشش کردی، متاسف خواهی شد و آرزو خواهی کرد ای کاش فرصتی بود برای بازگشت و انجام تمام دیوانگی های محتمل و ممکن، البته به شرط آسیب نزدن و نرنجوندن انسانی، گیاهی، حیوانی و یا حتی سنگی....حالام چشماتو ببند و بزار داستان موقهوه ای رو موقهوه ای بخونه...

اون میگه و من بیشتر و بیشتر در خودم فرو میرم و اشتیاقی که هر لحظه عمیقتر و کودکانه تر میشه، حتی با اندیشیدن به این تصور به ظاهر محال... یعنی میشه؟ ولی نه یاد چیزی می افتم و پا پس میکشم سریعا...عکس موقهوه ای که بغبغو از اینترنت پیدا کرده بود و برام فرستاده بود میاد جلو چشمم و به یاد میارم اون روز رو:

 

روزها پیش بود انگار، ماهها پیش، خیلی قبلترها ، یه شب که دلو به دریا زده بودم که اشکال نداره بغبغو هم از ابلهانه های این روزهای دل من باخبر بشه، بهش گفته بودم: بغبغو امشب میخوام یه داستانی برات بگم، بشنو و چیزی نگو و بعد شنیدنش برو بخواب... و بعد تا نیمه های شب کل داستان موقهوه ای رو براش نوشته بودم... اون طبق قرارمون و قراردادهای نانوشته ای که بینمونه که میدونه کی باید چیزی بگه و کی نه، چیزی نگفته بود فقط یه عکس فرستاده بود رو تلگرامم که اینه؟ و من چقدر ذوق کرده بودم که عکسشو دیده بودم، مثل انسانهای غارنشین پرسیده بودم اااااا اینو از کجا اوردی ؟ و بغبغو شاید در حالیکه از ذهنش گذشته بود که خدایا قربون دستت اینو بزار تو نوبت های نخستین شفا دادنت!!! گفته بود که خوب معلومه سرچ کردم و از اینترنت گرفتم!! و من هاج و واج مونده بودم که اخه چطور ممکنه که من که از 24 ساعت شبانه روز ، حداقل 25 ساعتشو دارم تو اینترنت می چرخم و سرچ میکنم و ترجمه و خوندن مقاله و ... و اون همه سرچی که تو تمام صفحات مرتبط و نامرتبط گوگل کرده بودم برای پیدا کردن ردی از موقهوه ای ، چطور ذهنم فلج اطفال گرفته بود انگار و یادم نیومده بود که ایمیج ها رو زیر و رو کنم برای یافتن عکسی ازش تا هر موقع که دل دلتنگیم تازه شد، حداقل بدون هراس از اون نگاههای تیزبین، به صفحه موبایلم چشم بدوزم...

القصه، عکس رو سیو کرده بودم و چقدر شبانه بال دراورده بودم از شادی و همون شب بود که دقیقه ها و لحظه ها، گوگل بدبختو مجبور کرده بودم که تمام حافظه ش رو در تمام سالهای حیاتش، بگرده برای یافتن عکسهایی بیشتر و بیشتر از اون موجودی که حالا حس میکردم خیلی بهم نزدیکه، به نزدیکی گالری گوشی ای که نزدیک لپ تاپم گذاشته شده بود...اونقدر گشته بودم که حس کرده بودم نزدیکه دیگه از تیم پشتیبانی گوگل بیان دم در خونه و بگن که به پیر به پیغمبر خودتون و خودمون، ما عکسی از این یارو نداریم تو چنته مون، که اگه بود و داشتیم میووردیم دو دستی تقدیم میکردیم و حالام اگه خیلی حیاتیه، میریم شبونه از خونه میکشیمش بیرون و ازش عکس میندازیم بلکه دست از سر کچل ما برداری!!!

نهایتا از اون همه تلاش، دستاوردم شده بود چنتا عکس دیگه از جلسه ای که  تعدادی دیگه بودن که البته مهم نبودن و حتی درست ندیده بودمشون و اون، در کت و شلواری تقریبا روشن و متمایل به سفید...و چقدر هم که سفید به اون تارها اومده بود، اصلا انگار رفتن و نیومدن تو کار اون تارها نبود، هر چی بود تماما، اومدن بود... تمام رنگها میومدن و باز هم میومدن، اونم چه اومدنی، بدون رفتن انگار...

"رفتن" باز یاد این فعل نفرین شده می افتم و چیزی تو گوشم زنگ تلخی میزنه و این دلمه، که به اندازه مشتان بسته ام و حتی کوچکتر، تنگ و فشرده میشه که چرا اون تارها که فقط به همه چیز و همه جا می اومدن،صاحبشون اما رفته بود...ولی حالا نه، وقتش نیست، باید بنویسم، باید زودتر داستان رو به پایان خودش برسونم...

نصف شبی، تمام عکسهایی که دست اورد جستجوهام بود رو جمع کرده بودم دورم و خیره به تک تکشون، سعی کرده بودم فکر که نه حس، کنم کدومشون برای چشم دوختن بهش و پرشدن از اون مناسبتره. البته که تصاویرش تو اون جلسه خیلی باشکوه بودن ولی نیمرخ بودن و چشماش رو به دوربین نبود ولی اون تک عکس، همون که با یه دونه از همون لبخندهای خاص خودش که درست مرز بین بودن و نبودنه، چشم دوخته بود به دوربین، و چقدر هم زنده بود، انگاری خودش بود که جلوت نشسته بود و اونجوری خیره شده بود بهت، انقدرها زنده بود که کمی طول کشید تا بتونم بی دغدغه و هراس، به چشماش چشم بدوزم و مطمئن باشم که اون فقط یه عکسه و تازه احساس امنیت که کرده بودم، تونسته بودم تمام تمام لحظه های نیم ساعت بعدی رو زل بزنم به اون تصویر و بدون پلک زدن، فقط پر بشم از چیزی که بر روی مانیتور مقابلم بود و به خودم که اومده بودم و شایدم چشمام خسته شده بودن از این نگاه بی وقفه، دیده بودم که شب خیلی وقته از نیمه گذشته و تنها ساعتهای محدودی زمان دارم برای استراحت و آماده شدن برای روی دیگه و تلاشی دیگه... اما نگاه که برگرفته بودم ، اونقدری اون تصویر رو از حفظ شده بودم  و تمام تمام جزییات رو از بر شده بودم که حتی میتونستم بگم چنتا چروک نامحسوس و زیر پوستی روی پیشونیش و یا دور چشمانش بود و یا چنتا تار موی سفید لابلای اون مواج قهوه ای وجود داشت و خوب چطور ممکن بود در حالیکه تمام اون عکس رو به کمال، از بر شده بودم، حلقه ساده و نقره ای رنگی که به انگشتش بود رو ندیده باشم...

 

 

 

 

 

 

داستان موقهوه ای (قسمت بیست و سوم)

شاید بهتر باشه قبل از اینکه باقی جلسات و حوادث رو به خاطر بیارم، عسل بانو رو مرور کنم و اینکه چی شد و از کی اون چشمان عسلی بی هیچ حرفی و حدیثی، به راز کوچک باران پی بردن...

عادت کرده بودم به اون موجودی که همچون ترانه سیاوش، عسل بانو، عسل گیسو، عسل چشم بود. عادت کرده بودم به اینکه یه جفت چشم عسلی درشت، به همون سبکی که چشمان دختران مشرق زمین بودن، همواره روی صندلی ای ثابت سمت چپ کلاس تو ردیف اول نشسته باشه ، عادت کرده بودم که قبل از همه و سر ساعت بیاد و اروم و بی حرف بشینه و تمرینها رو حتی اگر شده، نصفه نیمه گاهی، ولی انجام داده باشه و هر موقع هم صداش کنم، بی غر و لند بیاد پای وایت برد و هرآنچه رو که میدونه و یا حتی نمیدونه، بنویسه و تمام اینها غنیمتی بود تو شرایطی که بقیه شروع کرده بودن به غرزدن و نالیدن از نداشتن وقت و بهانه گیریها و دیر اومدنها و غیبت کردنها و ...بهشون حق میدادم و گله ای نبود هرچند این رفتارها بسیار انرژی میگرفت ازم ولی موضوع این بود که تمام اینها ، یکی از چیزایی بود که اون یه جفت چشم عسلی رو متفاوت مینمود، تفاوتی که نمیدونستم چیه ولی بود و نمیشد انکارش کرد...اما چیزی که این تمایز رو مشهودتر و ملموستر میکرد، شباهت عسل بانو بود به موقهوه ای، حداقل از دریچه نگاه باران. چیزی که نه دلیلی براش داشتم و نه قابل اثبات بود، فقط بود... از همون دست چیزها که از ترس اینکه ازت نپرسن چرا و برای اینکه مجبور نشی از کلمات نداشته ت جمله بسازی برای اثباتش، ترجیح میدی هیچوقت در موردش با کسی حرفی نزنی. چیزی از جنس موقهوه ای بود انگار، با شباهتی در رنگ و عطر و موسیقی، با همون زیبایی و غرور... و شاید همین بود که عسل بانو برام الهام بخش و پرشکوه مینمود، اوایل با خودم میگفتم شاید تاثیر همنشینی باشه ولی نبود بنظرم، مگه میشه ادم کنار یه تابلو نقاشی زیبای آبرنگ مثلا یه طرح از آسمون صاف و سیاه شبهای کویر وایسه و اونوقت نقش یک عالمه ستاره بگیره به خودش؟ مگه میشه ادم مثلا از کنار یه کتاب نفیس حافظ  رد بشه و اونوقت رد که شده بود و رفته بود و دور هم شده بود حتی، ببینه که لبخندش شبیه الا یا ایها الساقی شده... هرچه بود، بودن همواره اون جفت چشم عسلی، دوست داشتنی مینمود برام در عین دور بودن، و من عجیب عادت کرده بودم که اون باشه که اگه یه نصف جلسه با هماهنگی و اطلاع قبلی زودتر رفت، انگار کلاس بیروح و خالی شد و دیگه برق اشتیاقی کودکانه رو در دلم حس نمیکردم.

ولی از تمام این شباهتهای غریب که بگذریم، از شاید سومین یا چهارمین جلسه بود که لمس کردم اون حضور عسلی، توان گرفتن حس هامو داره، کاری که قبلا تو تمرینات، ازش شنیده بودم و چندباری هم انجامش داده بودم... اوایل خیلی مطمئن نبودم اما خیلی زود یقین حاصل کردم که اون توان ناخوداگاه اینکارو داره و حالا اینم اصافه شده بود به دغدغه هام. در برابر اون جام عسل، باید خودمو میبستم ، اونقدر که دستش به حسهای واقعیم نرسه که اگه میرسید، اینکه دل لرزیده باران ، اولین غنیمتش میشد... دوست داشتم رها و ازاد باشم در برابرش ولی ممکن نبود و از تمام تدابیری که تصور میکردم ممکنه موثر باشن استفاده میکردم برای پنهان کردن حداقل این یک حقیقت از اون اسکنری که گاها حضورشو در اعماق دلم حس میکردم...

 هیچ مسیر ارتباطی مستقیمی با دکتر شهراد برای باران وجود نداشت، یعنی نه اینکه وجود نداشت، بود ولی باران آدمی نبود که رهرو هر مسیری بشه برای رسیدن به شماره ای و یا ایمیلی...غرور خاص خودشو داشت و حتی اگر از دلتنگی و شوقی کودکانه هم لبریز بود، در حد اختناق، بازم در ذهنش نمیگنجید، قربانی کردن شخصیت و غرورش برای لختی شادی ... و همین بود تنها دلیلی که گاهی باران رو مجبور میکرد به اینکه از عسل بانو بخواد تا نقش رابط رو بازی کنه و پیامی ببره یا کسب تکلیفی بکنه و درست در همین لحظاتی که مجبور بود با عسل در مورد موقهوه ای حرف بزنه، یعنی دقیقا همون ثانیه هایی که اون جفت گوی روشن و نورانی بهش خیره شده بودن، بی هیچ کلامی شاید، باران درگیر تلاشی مصرانه بود تا تمام تمام حسهاشو در لفافه بی تفاوتی و خستگی و یه عالمه چیزهای مربوط و نامربوط دیگه پنهان کنه ولی انگار اون سالها بود که تا ته همه چیزو خونده بود و حالا با طمانینه، تنها به تلاش مذبوحانه باران چشم دوخته بود تا جاییکه حتی یکبار کلافه و عصبی از این همه دست و پا زدن بی نتیجه، باران ، ناخواداگاه برگشته بود بهش گفته بود، نه اینکه فکر کنی، شخص خود دکتر شهراد برام مهم هست ها نه، صرفا بخاطر ... و درست در حین ادای همون جمله بود که انگار لبهای عسل بانو به تبسمی بازیگوشانه و شیرین باز شده بود ، چیزی که شکل بی کلام جمله پرمفهوم "خودتی!!!" بود شاید...

به هر حال صرفنظر از موسیقی بیکلام و آشنایی که چشمان عسل مینواختن و شاید تنها گوش دل باران بود که با این فرکانس آشنایی داشتن، چرا که یکبار دیگه و در جایی دیگه و از تارهایی قهوه ای، اونو شنیده بودن، عسل اونقدرها رفتارها و منش های اجتماعی محترمانه و قابل ستایشی داشت که باران تو ایمیلی که در پایان، برای دکتر شهراد زده بود تا نمرات و گزارش عملکرد کامل کلاس و دوره رو ارائه بده، بدون اینکه اجباری و یا حتی کمتر از اون، لزومی وجود داشته باشه، نوشته بود:

" و نهایتا نکته آخر در مورد پارامترهایی هستش که شاید قضاوتشون به عهده من نبوده و نیست اما تا حدودی که باهاشون مواجه شدم لازم میدونم که ذکر کنم. تو گزارشی که خدمتتون دادم جای گزینه ای برای در بر گرفتن اخلاق کلاسی و آموزشی، حضور به موقع و مرتب در کلاس، نحوه شرکت در امتحان،اعتراض نکردن به زمین و زمان، اعتماد به نفس صحبت کردن  و سایر مسایلی خالی هستش که تعیین کننده ابعادی دیگه، فرا و ورای نمره و میزان دانش کامپیوتر فراگرفته شده، هستند که اگر اینگونه گزینه ای وجود داشت، خانم سعیدی (عسل بانو) شایستگی گرفتن بالاترین نمره رو  داشتن..."
 
باران این کارو نه بخاطر موقهوه ای خودش انجام داد، نه بخاطر دکتر شهراد اونها، نه چشم عسلی و نه هیچ چیز و هیج کس دیگه ای، تنها و تنها حس کرده بود که آدم باید تو یه لحظه هایی، از یه چیزهایی، سپاسگذاری و تحسین و تمجید کنه، همونطور که خیلی وقتها بخاطر خیلی چیزها غریده و صدای اعتراضش گوش فلک رو پر کرده...حس کرده بود که هستی نیاز داره تا صدای تحسین رو بشنوه، صدای ستودن و ستایش رو و حس کرده بود که همین بهانه های کوچک و شاید ابلهانه هستن که زمین رو جای قابل تحمل تری میکنن برای زندگی و حتی برای مرگ...
 
 

داستان موقهوه ای (قسمت بیستم و یکم)

...

یکماه مقرر شده میگذره و خانم دیاری که همچنان مسئول برگزاری کلاسهاست، تماس میگیره تا اطلاع بده که کلاسها از یکشنبه این هفته شروع میشه. بدم نمیومد دیرتر شروع بشه چون یه کم حجم کلاسهای دیگه م زیادن ولی خوب در این یک مورد نمیخوام اصلا خللی وارد بیارم پس میگم که مشکلی نیست و روز مقرر، زودتر از ساعت تعیین شده سر کلاس حاضرم. 

بازم اولین نفر عسل بانوه که وارد کلاس میشه، با کمی خستگی و مقدار بیشتری لبخند، با همون لباس فرم زیبا و کفش های کمی پاشنه دار چرم قهوه ای تیره ...سلامی و احوالپرسی ای تا بچه ها برسن. همه کم کم از راه میرسن و ساناز صندلی نزدیک عسل بانو رو انتخاب میکنه برای نشستن، کاری که در جلسات بعدی تکرار میشه و بقیه اما جایی دورتر رو برای نشستن با همشون، انتخاب میکنن که این نیز تبدیل به سنت همیشگیشون میشه و این چیزهایی رو در ذهنم تداعی میکنه...

لازمه در مورد تایم برگزاری کلاسها صحبتکی داشته باشیم چون بنظر میرسه فقط قراره دو روز در هفته باشه در حالیکه سنت کلاسهای عمومی ، سه روز در هفته س و اگه اینطوری باشه با توجه به طولانی تر شدن ترم، تایمی رو برای موسسه رفتن از دست میدم و یه بی نظمی مختصری تو برنامه کلاسهای جاهای دیگه م پیش میاد. پس رو به اونها میگم که بچه ها میشه لطفا سه روز در هفته باشه کلاستون که با مخالفت بسیار شدیدشون و بیشتر و شدیدتر هم از طرف عسل بانو رو به رو میشم که نه ما پنج شنبه ها رو میخوایم خونه و پیش خانوادمون باشیم و نمیتونیم بیایم کلاس. میگم خوب روزهای زوج بزاریم، میتونین بیاین؟ میگن نه و ما با دکتر شهراد سر این مساله صحبت کردیم و ایشون هم با این تایم موافقن. نه بخاطر اومدن اسم موقهوه ای که چیزی رو دلم آب میکنه، نه، چون چاره ای ندارم، قبول میکنم و با خودم نجوا میکنم که تلاشمو میکنم تا کلاسهای دیگه رو به نحوی هماهنگ کنم با برنامم و از اونجا که عادت ندارم زمان زیادی رو صرف خوش و بش کنم و دوس دارم که زودتر درس رو شروع کنیم، پای وایت برد میرم و با نوشتن همون اصول بنیادین درس که اون تک جلسه قبلی بیان کرده بودم، میخوام که بچه ها اونو دوباره به یاد بیارن. تا اواسط کلاس مشغول درس دادن و اطمینان حاصل کردن از یادگیریشون هستم که یکیشون، همون که شبیه یه زن دایی مهربونه، اجازه میگیره که بیاد و نسکافه یا چایی بریزه برای همه چون خسته شدن...شرمنده میشم که حواسم به تایم استراحتشون نبوده و یکریز درس دادم و میشینم تا زنگ تفریح کوتاه و مختصرشون رو داشته باشن. زحمت میکشه و برای من هم میریزه و وقتی میپرسه چای یا نسکافه، ناخواداگاه میگم نسکافه. بسته رو که باز میکنم و اون ذرات قهوه ای خودشونو یله میدن تو سطح آب، خیره به رنگ محلول به یاد چیزی میافتم و لبخندی کودکانه بر لبهام می نشینه و شوقی کودکانه تر ته دلمو قلقلک میده...

بعد مدت کوتاهی که شاید حتی به تموم شدن مایعات لیوانشون هم نینجامیده، کلاس رو ادامه میدم تا وقتی که ساعت، کمی و تنها کمی از زمان مقررشون میگذره و دیگه یواش یواش صداشون داره درمیاد و با خنده میگن خسته نباشین. پایان کلاس که اعلام میشه، اولین نفر عسل بانو ه که پا تند میکنه برای رفتن و ولی بقیه حالا حالا ها مشغول جمع کردن بند و بساطشون هستن و از اونجا که منم جمع کردن لب تاب و سیم ها و کاغذهام کاری بس مفصله، همراه هم از در بیرون میریم. پله ها رو طی میکنیم و بعد از رسیدن به حیاط، بچه ها برای رسوندنم تعارف میکنن و منم از اونجا که دستم سنگینه و اونجام برای تاکسی بدمسیر، بعد از تشکر و اطمینان از اینکه جای کافی دارن قبول میکنم و تو ماشین زن دایی مهربون که اسمش فریماهه میشینم. ساناز و اون دختر شیرازی بانمک (لادن) هم همراه ما میشن و به راه می افتیم. فریماه با معذرت خواهی به سمت اداره شون میره و توضیح میده که چون باید ساعت بزنن، اول باید اینکارو انجام بده و میپیچه تو اون خیابون... همون خیابونی که بعدها من میترسیدم ازش عبور کنم، همون سر در وسیعی که ایست نگهبانی داشت و اون میله نگهبانی...با خودم تصور میکنم که اون هرروز صبح با ماشینش که نمیدونم چیه، پشت این میله توقف میکنه و شیشه رو حتی با وجود گرمای هوا پایین میکشه و به نگهبان سلامی میده همراه با لبخند، از همون لبخندهای جدیش که اونقدر نامحسوس و زیرپوستیه که تو هاج و واج میمونی که الان چطور صورتتو جمع کنی که نه زیاد و اضافه باز شده باشه به خنده و نه بی جواب مونده باشه لبخندش، انگار این نوع لبخندی که درست مرز بین بودن و نبودنه رو فقط اون بلده و بی انصاف، باهاش، تورو در چنان وضعیتی قرار میده که ندونی چه ری اکشنی باید نشون بدی الان که اگه از دستت در بره و خدای نکرده بخندی یا فراتر از اون شوخی ای بکنی، چنان روی ترش میکنه و اون ابروهای بلندش رو در هم میکشه که تو بی اختیار خنده رو صورتت میماسه و از اون طرفم اگه عضلات صورتت به تبسم باز نشن، برمیگرده ادعا میکنه که این آدم جدی و خشکه!!! با یاداوری اون جمله ش باز عصبانی میشم و دلم میخواد میتونستم دندوناشو تو دهنش خورد کنم و بگم تو اول تکلیف خودتو با خودت روشن کن توده غرور و تکبر، تا بقیه هم تکلیفشون روشن بشه خود به خود...

ولی از در که رد میشیم، انگار عطری میپیچه تو هوا و من خودبه خود عصبانیت تصنعیم فرو میشینه و باز دل میبازم به اون عطر. جلو در ورودی که وایمیسه، همه تن چشم میشم به همه چیز، پارکینگ کجاست؟ کجا ماشینشو پارک میکنه؟ اصلا ماشینش چه رنگیه؟ نه اینکه اهل ماشین باشم یا برام اهمیتی داشته باشه ها، اصلا، ولی هر چیزی که نشونی از اون داشته باشه میتونه کنجکاوی بی حد و مرزمو برانگیزه... یادم باشه در اولین فرصت یه جوری از یه کسی بپرسم رنگ ماشینشو، آخه می خوام ببینم به رنگ اون تارها میاد یا نه و فکر میکنم که اخه چیزی به چیزی میاد که همجنس باشن ولی رنگ اون تارها که تو هیچ جعبه آبرنگ یا مداد شمعی ای نیست چطور میتونه به یه رنگ خیلی معمولی و هرجایی و احتمالا خامی بیاد، از اون دست رنگها که ماشینها دارن؟؟؟...

فریماه که در ماشینو محکم به هم میزنه تازه از دنیای خودم خارج میشم و به میون جمعشون برمیگردم، هرچند هنوز یخهایی بینمون هست که ذوب نشده و با هم رفتاری رسمی داریم و این برام خوشایند نیست و دوست دارم که بیشتر از رابطه تعلیمی، رابطه دوستی داشته باشیم. 

ازم آدرس میپرسن تا منو برسونن که با گفتنش، لادن که سریعتر از بقیه متوجه میشه که من در نزدیکی خونه خودش زندگی میکنم، برای راهنمایی فریماه، با طنز مخصوص خودش میگه که ببین وقنی زحمت کشیدی و منو کوچه مریم 5 انداختی بیرون، باران خانمو دو تا کوچه اونورتر، مریم 7 پیاده میکنی!!! فریماه اما اصرار میکنه که باید منو تا دم در خونه برسونه چون تنهامو شبه و تاریکه و التماسای!! منم فایده ای نداره آخه واقعا انتظار ندارم اون طفلی این همه راهو بیاد و بعد باز دور بزنه فقط بخاطر اینکه من دم در خونه پیاده بشم. با شرمندگی تشکر میکنم و اون دور میشه . روز خوبی بود و کلاس خوبی و خاطره ای خوش...امید که همه چیز همینطور خوب پیش بره...

 

http://cdn.persiangig.com/download/E8EnhTCIMn/21.wma/dl

بادهای هووو هووو کنان...

باد شدیدی میوزه، از همونا که من عاشق صدای هووووو شون هستم، همونا که انگار دارن آدمو صدا می زنن ، از تو یه دالون بلند که اون سرش ناپیداس، همون بادهای همواره ای که میتونن تورو به وسعت تشکیل ابرها ببرن و باران در این میون، هنوز دلتنگ و دلگیر، بر جای مونده از یه فعل لعنتی سوم شخص مفرد "رفت..."

میرم بیرون و یه گوشه خلوت پیدا میکنم که حضور هیچ غریبه ای ، رشته افکار در هم گسیختمو بیشتر در هم نگسله...باد میوزه و مقنعه مو انگار داره با خودش میبره، انگار تو تمام و تک تک سلولهام جریان پیدا میکنه ولی چرا این باد هیچ بویی و یا خاطره ای با خودش نیورده...نه بوی تلخی قهوه رو و نه عطر شکفتن مگنولیایی حتی...بازم انگار اون کلمه نفرین شده تو ذهنم تکرار میشه و تکرار: رفت...و حالا دیگه باد، از کدوم تارها، عطر تلخترین درختان قهوه روییده در بکرترین سرزمین های دور رو به امانت بگیره ، از کدوم تک خنده، خاطره باشکوهترین شکفتنهای سفیدترین مگنولیاها بر شاخه کهنسالترین درختان مگنولیا رو در حافظه ش ثبت کنه و اونو همراه با وزشش تو هوا بپراکنه...

تصمیممو گرفتم، موقهوه ای باید به ورطه فراموشی سپرده بشه، اون باید به خیال ها و  خاطره ها سپرده بشه، همچون قاصدکی که تو هوا چرخ میخوره و کودکانه تورو وسوسه میکنه تا به سمتش بری و اونو تصاحب کنی و بعد آروم در گوشش با چشمانی بسته از آرزوهات بگی و اونجاست که باید رهاش کنی، باید بزاری تا پرواز کنه و سوار بر بال نسیم و شاید تند بادی حتی، به آسمون بره تا آرزوهاتو به قصر خدا ببره، اونوقت یه موقع که خدا داره یه فنجون چای خوش عطر بهارنارنج و یا دارچین مینوشه، آروم و پاورچین بخزه دم گوششو و آرزوتو تو لبخندش رها کنه... که اگه اون لحظه طلایی، مشتت رو باز نکنی و قاصدک رو برای همیشه اسیر دستان بسته ت نگه داری، یه روزی چشم باز میکنی و میبینی که از اون پیامبر آرزوها و رویاها، تنها تارهایی شکسته و زخمی بر جای مونده ، اونوقت تو میمونی و جسمی بیجان در دستانت و آرزوهایی سردرگم و بر زمین مونده...پس بهتر بود باران مشتشو باز کنه تا موقهوه ای و تمام خاطره هاش و عطرهاش، با این باد هووو هووو کنان همراه بشن...بادهایی که اگه قرار بود دلشو داشته باشم، موقهوه ای ، این دوست داشتنی ترین مخلوقمو به دستانی بسپارم تا به سرزمین های دور ببرنش، تنها به بازوان پرمهر و قدرت این بادها بود که اطمینان میکردم ولی باید مهلت میگرفتم، نیاز به چند روز بیشتر داشتم، فقط چند روز تا داستان موقهوه ای رو به پایان ببرم. روزها و ساعتهایی که تو خلوت دنج خودم، یه بار دیگه خاطره های اون روزها رو مرور کنم، برای آخرین بار، بهتر بود برگردم و همه صحنه ها و حس ها رو به یاد بیارم، شاید این کمک میکرد بفهمم دلیل اون حجم دلگیری و رنجش رو، اون حجمی که بزرگیش اگه از دلتنگیم بیشتر نبود، کمتر هم نبود...اونوقت باز که بادهای هوووهووو کنان بازمیگشتن تا امانتشون رو باز پس بگیرن، با آرامشی که حتما آمیخته با مقداری کمی بیشتر از بینهایت، دلتنگی ای شیرین بود، مشتم رو میگشودم...فصل بادهای هووو هووو کنان رو به اتمامه و زیاد مهلت ندارم، باید زودتر داستان رو تموم کنم، قبل از آخرین بار که بوزن...

.....

شاید یه روزی یه جایی ، تو یه شب بارونی زمستونی نه چندان سرد که باران با یه لایه مانتو تابستونه که جلوی همون سوز ملایم هوارو هم نمیتونه بگیره (به عادت همیشگیش که از لباس زمستونی متنفر بود و نه میگرفت و نه می پوشید) در حالیکه کاملا خیس و آب چکون شده و قطرات آب از سر و گردنش فرو میریزن و مجبورش میکنن که بیشتر و بیشتر در خودش مچاله بشه و مرتب بر سرعت قدمهاش با اون کفشهای تابستونی سر باز پاشنه دار اضافه میکنه تا بلکه زودتر به سرپناهی امن برسه، شاید اونوقت میون اون همه دل مشغولی و شتاب، یه دفعه عطری میپیچه تو هوا، عطری که آشناست انگار، عطری از سالهای دور...و اونوقت باران برای یک لحظه می ایسته و حریصانه نفس میگیره و میبلعه هوارو ، اونقدر که ریه هاش پر بشن از اون تلخ ترین عطر و  بعد به راهش ادامه میده...

 

 http://cdn.persiangig.com/download/Tgj8hiys1G/20.wma/dl

 

 

 

داستان موقهوه ای (قسمت بیست و دوم)

کلاسها کما فی السابق به قوت خودشون باقی بودن و همه چیز تقریبا روالی معمول پیدا کرده بود و اگه اون تلاطم هایی که آقای پاکزاد با بردن اسم دکتر شهراد خودشو و موقهوه ای من بر پا میکرد رو ندیده بگیریم، آرامشی نسبی برقرار بود، حداقل تا چشم کار میکرد، طوفانی در کار نبود. بچه ها تلاش زیادی نمیکردن و البته که همواره و همیشه بهانه ضیق وقت داشتن و اینکه تا عصر سر کاریم و کارمون با ارباب رجوعه و دایم در حال سر و کله زدنیم و وقتی هم که میرسیم خونه، درگیر همسرداری و بچه داری و خانه داری و آشپزی و ... کاملا بهشون حق میدادم ولی من این وسط مونده بودم حیرون و سیلون که چه جوری این وضعیت اونارو با خواسته های دکتر شهراد که از زبون پاکزاد واگویه می شد، منطبق کنم. شهراد چی میخواست و اونا چقدر میخوندن و تمرین میکردن!!! مدام یاد این بیت میافتادم و لبخند بر لبانم جاری میشد که:
میان ماه من تا ماه گردون                    تفاوت از زمین تا آسمان است...

و این منو نگران میکرد که جدا از بحث داستانی که بین دل من و رییس اونها بود، این دوره باید حاصلی میداشت و نتیجه ای و اینجور که اونها در پیش گرفته بودن، نه حاصلی به دست میومد و نه نتیجه ای چونان که باید...

تمام تمام تلاشمو میکردم که متقاعدشون کنم که به هر حال اگه میخوان چیزی ورای چیزهایی که میدونن یاد بگیرن چاره ای ندارن جز اختصاص زمانی برای مطالعه ولی باز جلسه بعدی که میومدم میدیدم هیچ اتفاق فراتری، رخ نداده و این منو خسته و درمونده میکرد. یادمه بعضی جلسات اونقدر انرژی میزاشتم و صمیمانه در مورد این مبحث که آدم باید اولویتهای زندگیشو تعیین کنه و بعد براشون زمان بسازه و .. حرف میزدم و ازشون در واقع درخواست میکردم که وقت بزارن، که شبش که میرسیدم خونه ، مثل کوفته تبریزی ساخته دست یه آشپز نابلد تو قابلمه آب، وا میرفتم...

ولی بازم ناامید نمیشدم و امیدوار بودم که یه روزی در همین نزدیکی اونا زمانی حتی اگه شده سر کار یا از تایم استراحتشونو یا حتی پرداختن به کارهای خونه رو وقف خوندن و تمرین میکنن...

سر کلاس از لحظه به لحظه وقتمون سعی میکردم در جهت آموزش استفاده کنم و همین باعث میشد اکثر وقتها، تایم نیم ساعته استراحتشونو یادم بره که معمولا فریماه یا لادن با گفتن اینکه ببخشید میشه یه نسکافه یا چای بخوریم، بهم یاداوری میکردن و اونوقت من در حالیکه لیوانهای چاییشون هنوز دستشون بود، باز درس میدادم و البته که اونام همیشه نیم ساعت مونده به اتمام کلاس آهنگ رفتن میکردن و وسایلشونو جمع میکردن و این باران بود که باید به سختی اونا رو ماکزیمم تا یک ربع مونده به ساعت مقرر میکشید و بعدش دیگه با قفل و زنجیر هم نمیشد نگهشون داشت و مجبور بودم محترمانه به خسته نباشیدشون لبخند بزنم و بگم سلامت باشین که خود همین به معنای اجازه رهایی بود...

..........

این وسط اما گاهی اسمی میبردن از رییسشون مثلا اینکه دکتر شهراد گفتن فلان یا بهمان یا فلان جا رفتن یا فلان کارو کردن و این باران بود که یهو وسط درس و تمرین و بحث و ...دلش غنج میرفت برای حتی دوباره شنیدن اسمی که حالا با تمام اسمهای دنیا فرق داشت انگار، اصلا انگار اون حروف یا شایدم ترکیبشون با هم، چیزی داشت توی خودش، وزن، رنگ، موسیقی، آهنگ، و حتی شعر ...انگار ش و ه و ر و ا و د نبودن دیگه فقط، نمیدونم شاید وقتی این حروف به این شکل و ترتیب کنار هم مینشستن، جادوگر درخت انجیر، چوب جادوییشو رو برمیداشت و گرداگردشون میچرخید، میچرخید و میچرخید و اونا جادو میشدن...
دیدین بعضی وبلاگهارو که باز میکنین، یهو با یه عالمه رنگ شاد و گرم و زنده روبرو میشین ، بعد اگه کامپیوترتون به اسپیکر وصل باشه یه دفعه از اون وسط یه آهنگ میشنوین که از قضا اونقدر به دلتون مینشینه که دیگه دلتون نمیاد اون صفحه رو ببندین؟؟ تازه از اینا که بگذریم، مشغول خوندن مطالب ساده و زیبای وبلاگین که یهو یه عالمه پروانه های رنگی رنگی یا ستاره های چشمک زن نقره ای و یا حتی گلهای قاصدک سفید رقصنده میان و از یه گوشه مانیتورتون به گوشه دیگه ش رژه میرن ... اسم اونم از همین وبلاگها بود برای دل باران که باز میشد و دوباره باز میشد و باز هم باز میشد، بی پایان انگار...

 

http://cdn.persiangig.com/download/RYs4TFRQe5/22.wma/dl

داستان موقهوه ای (قسمت نوزدهم)

چند روزیه بخاطر سرماخوردگی بی موقع و تب و لرزها و سرفه هاش، نای بلند شدن از رختخواب و نشستن پای کامپیوتر و گفتن از موقهوه ای رو ندارم...دیروز اما سالروز تولدم بود و دلم خیلی هوای نوشتن کرده بود، هوای موقهوه ایی که حالا خودم خالقش بودم و اون شاید یکی از دوست داشتنی ترین مخلوق هایی که میتونست وجود داشته باشه...اصلا خود این خلق کردن زیباست، حس خوبی که شبیه هیچ حس دیگه ای نیست، فقط شبیه خودشه، شاید خدا هم در پی تجربه همین حس بود که دست به خلقت زد...

دیروز اما روز طولانی ای بود، روزی به بلندای شب یلدا که پر بود از اتفاقاتی که شاید تو یه روز معمولی رخ نمیدادن، اونم این جوری همه با هم ولی خوب یه روز معمولی که نبود، زادروز باران بود...

خیلی تصادفی و اتفاقی، چند شب قبلش سر کلاسم که داداشم پیام میده که گوشی های قاچاق رو قراره غیرفعال کنن و خوب اگه تصمیم به خرید داری، بهتره همین امشب اقدام کنی چون بنظر میرسه قیمت گوشی بالا خواهد رفت و تا مدتی واردات نخواهیم داشت. خیلی خسته ام از کلاسها و سرماخوردگیم و فین فین کردنهامم مزید بر علت میشن که بیشتر خستگیمو به رخ بکشن ولی از طرفی چاره دیگه ای هم نیست و اگه قراره گوشی بگیرم، که قرار هست، باید برم و پرس و جویی بکنم....

به هانیه، یکی دیگه از دوستان مشترکی که بواسطه سارا با هم آشنا شدیم و فکر میکنم که شاید تو موبایل فروشی به واسطه همسرش، آشنایی داشته باشه، زنگ میزنم و ازش میخوام که باهام بیاد. به مرکز موبایل فروشی ها که میرسیم، دیروقته و دارن کم کم میبندن پس بدو بدو چندتایی که هنوز باز هستن رو در پی قیمت گرفتن مدلهایی که داداشم فرستاده، میریم داخل و البته که فقط یکی دو تا از مدلها رو دارن و از یه مدلم 2016 شو که من میخوام رو ندارن و هر جا سر میزنم میگن همین الان پیش پای شما، آخریشو خریدن و انشالا تو هفته آینده!!! ولی سعید گفته که سعی کن قبل از اول مرداد بگیری و فعالش کنی که مشکلی پیش نیاد براش پس منطقا باید دست بجونبونم...فقط یه دونه از موبایل فروشیا که خوب طبیعتا از بقیه بزرگتر و گرونتر هم هست ادعا میکنه که فرداشب میارم از این نوعی که مد نظرتونه...

روز بعدش خیلی فکر میکنم و نهایتا دلمو به دریا میزنم که همین امشب اگه اورد واقعا، میرم و میگیرم و خودمو راحت میکنم. صبحشو تا عصر مشغول خرید سوغاتیم برای سفری که در پیش دارم، سفر به خونه و دیدار تازه کردن با مامان بابام و شایدم سعید و مهتاب...

تا بیام به خودم بجنبم و حاضر بشم شبه و به هانیه زنگ میزنم که اگه میتونه باهام بیاد برای خرید و چک کردن گوشی و ...اون اما تلفنشو جواب نمیده و من دلم میگیره از این همه تنهایی ولی چیزی در دلم میدرخشه که: این هدیه تولدته و خودت تنهایی باید اونو به خودت بدی... گرفتگی دلم انگار به یکباره برداشته میشه که دوباره ذوق میکنم و سریع حاضر میشم برای رفتن... سعی میکنم آراسته ترین لباسمو بپوشم و با مختصری آرایش مطمئن بشم که آماده گرفتن هدیه ام برای نزدیکترین و شاید دورترین کسی که میشناسم...کمی مغازه هارو میگردم و حالا دوتا از این مدل موجود هست کلا، یکی سفید و یکی گولد ، سفیدی همچون برفش  به دلم مینشینه و با آب و تاب و سکته دادن اون کارمند خوش روی مغازه، اول قابشو انتخاب میکنم که خوب به مراتب برام از خود گوشی مهمتره !!! و بعدم قاب به دست میرم میگم حالا برای این قابم گوشی بدین...

گوشیمو چندین بار با وسواس تو دستم میگیرم و هر بار کودکانه ذوق میکنم اونقدر که کارمنده میخنده و میگه جالبه مشتریایی مثل شما زیاد نیستن، میگم آره اگه شبی دو نفر مثل من بیان، دیگه باید مغازه رو تعطیل کنین که میگه نه، اتفاقا آدم از این همه شادی شما لذت میبره...

ساعتی طول میکشه تا من دل بکنم از تست کردنو نایلون گوشی به دست بیرون بیام از مغازه. مقصد بعدی شیرینی فروشی محبوبم تو این شهره که اگر چه عالی نیست ولی میون بقیه که تقریبا و تحقیقا افتضاحن، میشه گفت خوبه...جعبه کوچولوی شیرینیمو که میگیرم و البته که اونم با وسواس و بعد کلی بررسی تمام شیرینیها تا پارامترهای مد نظرمو تو شیرینی ها بسنجم که مثلا خامه زیاد نداشته باشه، کارامل هم نه، کاکائو شاید، تیکه های میوه حتما، پودر نارگیل هم نه...جعبه و نایلون موبایلمو با شادی میارم خونه و پهن میشم وسط اتاق از گرما ولی در اولین اقدام، البته بعد روشن کردن کولر، میرم سراغ عکس گرفتن تا برای گروه خانوادگیمون بفرستم و بچه های خارج و داخل رو همه در شادی و ذوق این شبم سهیم کنم...

اون شب به هر ترتیبیه به صبح میرسه و بعد یه خواب طولانی که مرهمیه بر خستگی دیروز و بی حالی های سرماخوردگیم، چشم باز میکنم و با یادآوری گوشی سفیدم که حالا بی نام و نشون اونجا نشسته و باید براش اسمی انتخاب کنم و ببینم که قراره چی صداش بزنیم و البته با یاداوری مورد بعدی که تو یخچال یه جعبه کوچولو هست که میتونه منو دنیا دنیا شاد کنه، برعکس روزهای دیگه که باید به زور از رختخواب بکنن منو، پا میشم و روزمو آغاز میکنم...

طی مراسمی باشکوه از گوشیم رونمایی میکنم و سیم کارت میزارم توش و میزنم فعلا به شارژ، نوکی به شیرینی رولتم میزنم و بعدم دیگه کارهای خونه و بستن ساک برای مسافرت آغاز میشن...این مساله رو که تولد گوشیم با سالروز تولد خودم یکی شده، اونم بطور کاملا تصادفی رو به فال نیک میگیرم...

ظهر وقتی برای پهن کردن لباسها میرم تو بالکن، چون دسترسیم به طنابهای جلویی محدودن مجبورم دمپایی های بالکن رو که تقریبا زیر خاک مدفون شدن رو بشورم که بتونم آزادانه تو بالکن رفت و آمد کنم. لباسها زیادن و باید علیرغم دردی که تو گردنم پیچیده باز، با حوصله پهنشون کنم...گردنم مدتهاست که بخاطر خم شدنهای زیاد و کار مداوم با کامپیوتر انگار آسیب دیده و حس میکنم یکی از اعصابی که از خلال مهره های گردنم نشات میگیره و به شونه ام میره، تحت فشاره و کشیده میشه. تو بالکن مشغول کارم هستم که یه دفعه میخکوب صحنه ای میشم...روی لوازم اضافی روی کولرم یه کبوتر لونه کرده و حالا دو تا جوجه کوچولوی بانمک از توی اون بر و بر منو نگاه میکنن...ناخواداگاه لبخند روی لبهام مینشینه و در اولین خطور غیر ارادی، این کلمه تو ذهنم نقش میبنده: برکت... به این واژه اعتقاد عمیقی دارم و هر چند که دیگه به خیلی و خیلی چیزها اعتقادی ندارم ولی این مفهوم هنوز برام معنی داره و حالا این موجودات کوچولوی نازنین برام پیام اور در راه بودن برکتی هستن که همون لحظه دعا میکنم در مورد چیزی باشه که مدتهاست با اینکه به خودم قول دادم رویایی در موردش نسازم ولی یه جایی از عمق بودنم، چشم انتظارشه...یه امتحان که برگزار شده و حالا منتظر نتایجشم...

خوب اینم یه اتفاق مبارک دیگه...

سرشب یه پیام معمولی از اینا که تو تمام گروههای تلگرام تمام آدمها میاد رو فورواردش میکنم برای یه لیست از دوستانم و از اون میون نمیدونم برای ایمان، استاد ریکی سابقم و از اون مهمتر دوست خوبی که تو خیلی چیزها هنوز خودمو وامدارش می دونم ، هم بفرستم یا نه که انگار یه حسی مرموز ، از همونا که یه روزی دقیقا همونجا که بایدباشن، سر و کله شون پیدا میشه و همه چیزو زیر و رو می کنن میاد و من برای اونم ارسال میکنم و باز از اونجایی که انگار باید، اون نظرشو در مورد متن بیان میکنه و من جوابی باز و اون...بعد چند دقیقه نمیدونم چرا یه دفعه از میون اون بحث، دلم پر میکشه که بگم ایمان، میشه بهم یاد بدی چطوری روی درد گردنم کار کنم؟ آخه این روزا شده یه عامل استرس برام و بیشتر از حقیقت خودش، ترسش و فشار روحیش آزار دهنده است برام و اون همچون همیشه که بی هیچ چشم داشتی آماده یاری رسوندنه میگه آره حتما...

قرار میشه شب که میخواد بشینه برای مدیتیشن بهم پیام بده و با هم بشینیم و هر دومون روش کار کنیم چون خوب طبیعتا سطح انرژی اون بالاتره و ارتباطاتش قویتر مخصوصا که من مدتهاست دیگه تمرین خاصی انجام ندادم و اتفاقات این چند وقته هم که حسابی سطوح انرژیمو در هم ریختن و نیاز به یه پاکسازی اساسی دارم...نشستن رو بهم آموزش میده و نکاتشو بیان میکنه که البته بعید میدونم بتونم به همین سادگی، تمام و کمال درست بشینم ولی خوب قراره میشه شب بیشتر راهنماییم کنه...

ایمان که میره منم مشغول درست کردن پروانه های فلزی نقره ایی میشم که این روزها هوای ساختنشون به سرم زده و فعلا شاید برای مدت کوتاهی سرگرمم میکنن.

دلم که هوای سارا رو میکنه و حتی کمی دلم ازش میگیره که بهم تبریک نگفته اومدنمو به زمین، اون انگار حس میکنه که پیام میده کجایی خانم همواره پر مشغله و من با ذوق این تله پاتی، براش از سفید برفیم (گوشیم) میگم و اون اما زنگ میزنه که بگه: تولدته؟؟؟ چه غلطا!!! و من ریسه میرم از خنده که آره و باز مسخره بازی و تبریک عمیق اون و شادی عمیقتر من...

دارم پروانه هامو با لاک های ستاره ای رنگ آمیزی میکنم که عسل بانو که دوستیمون هنوز با هم ادامه داره  و از قضا اون پیام تلگرامی رو برای اونم فرستادم پیام میده که بنظرت من جزو کدوم دسته ام؟ میام جوابشو بدم که مامان زنگ میزنه و صحبتمون به دارازا میکشه و جواب عسل بانو میمونه...

دیروقته که صحبتمون تموم میشه و نزدیک وقتیه که ایمان پیام بده برای نشستن که در جواب عسل بانو چیزی مینویسم که میدونم و مطمئنم که به مذاقش خوش نخواهد اومد ولی خوب اون عسل بانوه، یه موجودی که هیچ چیزی تو رابطه دوستی محدودمون شکل طبیعی و مرسوم خودش رو نداره ، اصلا همینه که انقدر شبیه موقهوه ایه برام...و خوب قرار نیست چرتکه بردارم و مهره بالا پایین کنم که خوب اون رییس فلان جاست و ... نه، از اول قرار گذاشتم عسل بانو، برکنار بمونه از خیلی چیزها، پس راحت بهش میگم نظرمو اون همچون هربار نارحت میشه و احتمالا در حالیکه چینی انداخته تو اون ابروهای قهوه ایش ، میگه که اکی این نظر تواه ولی تا کسی رو نشناسی نمیتونی در موردش قضاوت کنی و ... این اخلاقشو دوست دارم، اینکه با وجود خیلی مغرور بودن، ولی بازم قدرت پذیرش خلاف خواسته هاشو داره و این خیلی نایابه تو این روزهای من... اینجوری اجبار کمتری برای دروغ گفتن خواهم داشت. 

نزدیک زمان نشستنمون با ایمانه، شاید فقط چند لحظه دیگه، که بحثمون با عسل بانو سر اون مساله به جایی میرسه که من ناخواداگاه میون حرفهام به شکلی کاملا غیرعمد میگم زندگی همش داستانه عسل، مثل داستان موقهوه ای که زایده ذهن منه ... صفحه بالای گوشیم نشون میده عسل بانو ایز تایپینگ... و بعد خطوطی که...

از میون اون همه نوشته فقط دو کلمه رو میبینم انگار و بعد پژواک اون دو کلمه که هزار بار در ذهنم تکرار میشن:

موقهوه ای رفت...

میخونمو صدای خاموش شدن چراغهایی در دالان ذهنم و به یک باره سکوت مطلق و تاریکی... کلمه اول اونقدر برام آشنا هست که حتی بدون یاری ذهنم هم معنیشو درک کنم، مگه نه اینکه خودم خالق اون موجودم و  مگه نه اینکه اون تلخترین، زاده خود بارانه چرا که باران بود که برای اولین بار از دکتر شهراد، موقهوه ای ساخت  پس دیگه شناختنش نیازی به کانکشن های گاها با تاخیر نورونهای قشر خاکستری نداره...ولی واژه دوم، رفت!!! چقدر آشناست این کلمه، چقدر شنیدمش من انگار، شاید چیزی شبیه فریاد زدنه یا نوشیدن فنجانی چای و یا میتونه حتی نام مراسمی آیینی در سنت بودا باشه...تمام دیکشنریهای تمام زبانهای دنیا به فارسی ذهنم رو زیر و رو میکنم در جستجوی ساده ترین و دم دست ترین معنی این کلمه...فعل رفتن: رفتم    رفتی     رفت    رفتیم ..... آهان پیداش کردم، این فعل به عملی اطلاق میشه که توش نبودنه...چیزی در مقابل آمدن و بودن و ماندن و باز هم ماندن...و رفتن یعنی دقیقا نیامدن و نماندن و نبودن و باز هم نبودن...پس جمله کوتاه عسل بانو میشه: موقهوه ای نیست و نیست و نیست...

نفس حبس شده م آزاد میشه و حرکت چیزی رو روی صورتم حس میکنم و چیزی از درون دلم انگار کنده میشه، امیدی شاید و یا اشتیاقی کودکانه.... حسی از میون حس هام رشد میکنه و بزرگ و بزرگتر میشه ... و شاید همونه که انقدر بزرگ میشه که اضافه هاش میشه همین جریان آروم و ملایم و گرم روی صورتم، از چشمهام تا روی گونه هام...

 توی دلم ولی میگم، هیس!! مگه همینو آرزو نکرده بودی؟ همون شب که کسی گفته بود که قراره عوضش کنن، همون شب که از این خبر دلتنگ تر شده بودی ولی چشماتو بسته بودی و آرزو کرده بودی که زودتر این اتفاق بیفته و اون بره تهران، برای همیشه... پس حالا که مرغ امین، آرزوتو رو بالهای بزرگش تا ایوان قصر خدا برده چرا دلگیر شدی و دلتنگ؟ اصلا مگه موقهوه ای بود که حالا نباشه؟ اون از اولشم نبود... موقهوه ای اومده بود که نباشه، اومده بود که دور باشه که تلخ باشه...حالام اتفاقی نیفتاده فقط نبودی نبودتر شده انگار...ادم که برای نبودهای نبود غصه نمیخوره، ادم فقط احتمال داره برای بودهای نبود غمگین بشه...اصلا مگه نبودن حجم داره که متفاوت باشه مثلا یه دونه نبودن با به تعداد گلهای وحشی روییده در تمام کوهستانهای زمین، نبودن، چه فرقی داره ؟درست مثل درد... ولی نه انگار، وقتی مفاهیم مطلق و بدیهی به موقهوه ای میرسیدن، همه چیز متفاوت مینمود، همه چیز حجم پیدا میکرد حتی رفتن، حتی نبودن، انگار قبلا انقدر نرفته بود ولی حالا، خیلی رفته بود و این خیلی ، برای باران زیاد بود که اونجوری دلشو تنگ کرد...

تمام اینها فقط در کسری از ثانیه اتفاق افتاد و من اما با سرسختی و لجاجت به نوشتن ادامه بحث قبلیمون میپردازم ،چیزی در مورد اون جمله دو کلمه ای که انقلابی برپا کرده بود، نمیگم که این جملات رو صفحه گوشیم نقش میبنده:

عسل بانو: باران اصلا خوندی نوشته هامو یا انقدر سرت گرم نوشتنه که اونارو نخوندی؟

باران: کدوم نوشته ها؟ نه تو که نوشته هاتو نفرستادی بخونم (عسل بانو گاهی مینویسه، متن، شعر...) فقط شعرتو یه دونه فرستادی که خوندمش

عسل بانو: کوفت

عسل بانو: چیزی که الان نوشتمو میگم

عسل بانو: موقهوه ای رفت...

 چه جون سخت بودم که حتی عسل بانو هم با اونکه حس های منو خوب میگیره نتونست بفهمه که چشمام خیسه و اون جمله دو کلمه ایشو نه تنها خوندم که با تک تک سلولهام لمسش کردم...

با چشمانی که حالا دیدشون تار شده بخاطر پرده اشک، فقط مینویسم: عسل، خودم آرزو کرده بودم رفتنشو، یه بار که کسی گفته بود میره، آرزو کرده بودم زودتر بره...

عسل میگه...اون میگه و من اما یه جایی چند سطر قبل شاید توی دو تا کلمه که نه تو یه فعل میمونم...

میگم نپرس چرا این آرزو رو کردم شاید به همون دلیل بی دلیلی که اون شب خوردم زمین و دستم خراش برداشت یا به همون دلیلی که حتی از چند متریش هم رد نمیشدم یا ...

هزار سوال بی پاسخ تو دلم موج میزنه ولی یکیشم به زبونم نمیاد که از عسل بپرسم فقط میپرسم: عسل اون چی بود؟ 

عسل: برات مهمه نظرم؟

باران: آره خیلی

عسل: مهربون بود...فوق العاده فهمیده و باشعور، مردی روشنفکر با زوایای فکری فوق العاده، مهربون و فوق العاده انسان...من احترام خیلی زیادی براش قائلم و از رفتنش خیلی ناراحتم...

باران: ممنون که گفتی

چرا اونقدر خوب بوده که عسل با اینکه آدم حساسی نیست، حقیقتا از رفتنش غمگینه؟ چرا هیشکی نمیگه اون چیزی که من میخوام بشنومو؟ چرا هیچکس نمیگه که دور بود، تلخ بود، مغرور بود... چرا همه اگه قرار باشه اونو تو یه کلمه توصیف کنن میگن مهربون؟؟ پس چرا من انقدر ازش دلگیرم ؟ چرا دلگیری من حجمش مثل دلتنگیم تمومی نداره؟ چرا اون کارو کرده بود؟ 

آخرین جمله باران: عسل، کجا رفت؟ 

انگار مدتهاست که دارم فکر میکنم که حالا به خودم میام و میبینم عسل آفلاینه.

ایمان پیام میده که اگه آماده ای شروع کنیم و من شاید هیچوقت به اندازه الان بی آمادگی نیستم ولی تایپ میکنم آره و میشینم، ایمان سعی میکنه با عکس و توضیح، بهم روش صحیح نشستنو آموزش بده، بی انتظار و سخاوتمندانه...برام سخته و به نظرم صحیح نمینشینم که خیلی زود خسته میشم و تمام عضلاتم درد میگیرن و از همه بیشتر پاهام...من اما دووم میارم و سعی میکنم خودمو رها کنم، اول کمی گریه و بعد اروم اروم، چیزهایی که میان و میرن...و بعد حضوری پر از آرامش و امنیت و صلح...اروم میگیرم و سرم که پایین افتاده، به سمت بالا کشیده میشه و پر میشم از اون حمایت ناب و خالص... رو دلم یه کلمه نقش میبنده: فرشته... جریان قوی ای از حمایت و امنیت بهم تزریق شده انگار که سعی میکنم با دستام به گردنم و اون عصب گرفته شده منتقلش کنم و لذت میبرم... پاهام که خسته میشه ، چشمامو باز میکنم اما دلم همونجا پیش همون حضور و حس نابش میمونه... ایمان که بلند میشه از مراقبه، بهم پیام میده که خوب؟

و من براش مینویسم، فقط کلمه نقش بسته بر دلمو بهش نمیگم، انگار تو ذهنم نیست اون لحظه،  بعد ازش میپرسم تو چیکار کردی؟ و اون میگه: angles ....یاد کلمه می افتم...

پرم از امنیت هنوز و گردنم که آرومه دردش...

برای عسل بانو  چند جمله ای مینویسم، نمیدونم چرا شاید چون اون هم نشناخته در موردم قضاوت کرده، یا شایدم دلیلی دیگه داره که نمیدونم، فقط دوست دارم که بنویسم و مینویسم، حتی اگه نخونه...حالا همه چیز آروم شده، انگار دریایی که از تلاطم ایستاده و حالا فقط موجهای آروم و ملایمی خودشونو به ساحل صخره ای می زنن. حسهام هستن، دلتنگی و دلگیری به همون نامتنهایی... امنیت و حمایت، بی شائبه و لبریز و اشباع کننده...اشتیاق برای شبی دیگر و باز هم نشستن با ایمان...خستگی و دیگر هیچ. 

باید به گذشته برگردم و همه خاطرات رو دوباره مرور کنم، روزهای کلاس و روزهای بعد از اون، باید دوباره برگردم به اون روزی که اون خواسته یا ناخواسته بهم حس ضعف و حقارت داده بود، بیش از اون چیزی که همیشه در مواجهه با اون داشتم و اینجوری دلگیریم زاده شده بود، آره این تنها کاریه که الان باید بکنم ولی نه الان الان، دیروقته و خواب پلکامو سنگین کرده...چراغهای ذهنم خاموش میشن و زادروزم که طولانی تر از هر روز دیگه ایه با تمام اتفاقات زیبا و عجیبش تموم میشه...