داستان موقهوه ای (قسمت بیستم و یکم)
...

یکماه مقرر شده میگذره و خانم دیاری که همچنان مسئول برگزاری کلاسهاست، تماس میگیره تا اطلاع بده که کلاسها از یکشنبه این هفته شروع میشه. بدم نمیومد دیرتر شروع بشه چون یه کم حجم کلاسهای دیگه م زیادن ولی خوب در این یک مورد نمیخوام اصلا خللی وارد بیارم پس میگم که مشکلی نیست و روز مقرر، زودتر از ساعت تعیین شده سر کلاس حاضرم.
بازم اولین نفر عسل بانوه که وارد کلاس میشه، با کمی خستگی و مقدار بیشتری لبخند، با همون لباس فرم زیبا و کفش های کمی پاشنه دار چرم قهوه ای تیره ...سلامی و احوالپرسی ای تا بچه ها برسن. همه کم کم از راه میرسن و ساناز صندلی نزدیک عسل بانو رو انتخاب میکنه برای نشستن، کاری که در جلسات بعدی تکرار میشه و بقیه اما جایی دورتر رو برای نشستن با همشون، انتخاب میکنن که این نیز تبدیل به سنت همیشگیشون میشه و این چیزهایی رو در ذهنم تداعی میکنه...
لازمه در مورد تایم برگزاری کلاسها صحبتکی داشته باشیم چون بنظر میرسه فقط قراره دو روز در هفته باشه در حالیکه سنت کلاسهای عمومی ، سه روز در هفته س و اگه اینطوری باشه با توجه به طولانی تر شدن ترم، تایمی رو برای موسسه رفتن از دست میدم و یه بی نظمی مختصری تو برنامه کلاسهای جاهای دیگه م پیش میاد. پس رو به اونها میگم که بچه ها میشه لطفا سه روز در هفته باشه کلاستون که با مخالفت بسیار شدیدشون و بیشتر و شدیدتر هم از طرف عسل بانو رو به رو میشم که نه ما پنج شنبه ها رو میخوایم خونه و پیش خانوادمون باشیم و نمیتونیم بیایم کلاس. میگم خوب روزهای زوج بزاریم، میتونین بیاین؟ میگن نه و ما با دکتر شهراد سر این مساله صحبت کردیم و ایشون هم با این تایم موافقن. نه بخاطر اومدن اسم موقهوه ای که چیزی رو دلم آب میکنه، نه، چون چاره ای ندارم، قبول میکنم و با خودم نجوا میکنم که تلاشمو میکنم تا کلاسهای دیگه رو به نحوی هماهنگ کنم با برنامم و از اونجا که عادت ندارم زمان زیادی رو صرف خوش و بش کنم و دوس دارم که زودتر درس رو شروع کنیم، پای وایت برد میرم و با نوشتن همون اصول بنیادین درس که اون تک جلسه قبلی بیان کرده بودم، میخوام که بچه ها اونو دوباره به یاد بیارن. تا اواسط کلاس مشغول درس دادن و اطمینان حاصل کردن از یادگیریشون هستم که یکیشون، همون که شبیه یه زن دایی مهربونه، اجازه میگیره که بیاد و نسکافه یا چایی بریزه برای همه چون خسته شدن...شرمنده میشم که حواسم به تایم استراحتشون نبوده و یکریز درس دادم و میشینم تا زنگ تفریح کوتاه و مختصرشون رو داشته باشن. زحمت میکشه و برای من هم میریزه و وقتی میپرسه چای یا نسکافه، ناخواداگاه میگم نسکافه. بسته رو که باز میکنم و اون ذرات قهوه ای خودشونو یله میدن تو سطح آب، خیره به رنگ محلول به یاد چیزی میافتم و لبخندی کودکانه بر لبهام می نشینه و شوقی کودکانه تر ته دلمو قلقلک میده...
بعد مدت کوتاهی که شاید حتی به تموم شدن مایعات لیوانشون هم نینجامیده، کلاس رو ادامه میدم تا وقتی که ساعت، کمی و تنها کمی از زمان مقررشون میگذره و دیگه یواش یواش صداشون داره درمیاد و با خنده میگن خسته نباشین. پایان کلاس که اعلام میشه، اولین نفر عسل بانو ه که پا تند میکنه برای رفتن و ولی بقیه حالا حالا ها مشغول جمع کردن بند و بساطشون هستن و از اونجا که منم جمع کردن لب تاب و سیم ها و کاغذهام کاری بس مفصله، همراه هم از در بیرون میریم. پله ها رو طی میکنیم و بعد از رسیدن به حیاط، بچه ها برای رسوندنم تعارف میکنن و منم از اونجا که دستم سنگینه و اونجام برای تاکسی بدمسیر، بعد از تشکر و اطمینان از اینکه جای کافی دارن قبول میکنم و تو ماشین زن دایی مهربون که اسمش فریماهه میشینم. ساناز و اون دختر شیرازی بانمک (لادن) هم همراه ما میشن و به راه می افتیم. فریماه با معذرت خواهی به سمت اداره شون میره و توضیح میده که چون باید ساعت بزنن، اول باید اینکارو انجام بده و میپیچه تو اون خیابون... همون خیابونی که بعدها من میترسیدم ازش عبور کنم، همون سر در وسیعی که ایست نگهبانی داشت و اون میله نگهبانی...با خودم تصور میکنم که اون هرروز صبح با ماشینش که نمیدونم چیه، پشت این میله توقف میکنه و شیشه رو حتی با وجود گرمای هوا پایین میکشه و به نگهبان سلامی میده همراه با لبخند، از همون لبخندهای جدیش که اونقدر نامحسوس و زیرپوستیه که تو هاج و واج میمونی که الان چطور صورتتو جمع کنی که نه زیاد و اضافه باز شده باشه به خنده و نه بی جواب مونده باشه لبخندش، انگار این نوع لبخندی که درست مرز بین بودن و نبودنه رو فقط اون بلده و بی انصاف، باهاش، تورو در چنان وضعیتی قرار میده که ندونی چه ری اکشنی باید نشون بدی الان که اگه از دستت در بره و خدای نکرده بخندی یا فراتر از اون شوخی ای بکنی، چنان روی ترش میکنه و اون ابروهای بلندش رو در هم میکشه که تو بی اختیار خنده رو صورتت میماسه و از اون طرفم اگه عضلات صورتت به تبسم باز نشن، برمیگرده ادعا میکنه که این آدم جدی و خشکه!!! با یاداوری اون جمله ش باز عصبانی میشم و دلم میخواد میتونستم دندوناشو تو دهنش خورد کنم و بگم تو اول تکلیف خودتو با خودت روشن کن توده غرور و تکبر، تا بقیه هم تکلیفشون روشن بشه خود به خود...
ولی از در که رد میشیم، انگار عطری میپیچه تو هوا و من خودبه خود عصبانیت تصنعیم فرو میشینه و باز دل میبازم به اون عطر. جلو در ورودی که وایمیسه، همه تن چشم میشم به همه چیز، پارکینگ کجاست؟ کجا ماشینشو پارک میکنه؟ اصلا ماشینش چه رنگیه؟ نه اینکه اهل ماشین باشم یا برام اهمیتی داشته باشه ها، اصلا، ولی هر چیزی که نشونی از اون داشته باشه میتونه کنجکاوی بی حد و مرزمو برانگیزه... یادم باشه در اولین فرصت یه جوری از یه کسی بپرسم رنگ ماشینشو، آخه می خوام ببینم به رنگ اون تارها میاد یا نه و فکر میکنم که اخه چیزی به چیزی میاد که همجنس باشن ولی رنگ اون تارها که تو هیچ جعبه آبرنگ یا مداد شمعی ای نیست چطور میتونه به یه رنگ خیلی معمولی و هرجایی و احتمالا خامی بیاد، از اون دست رنگها که ماشینها دارن؟؟؟...
فریماه که در ماشینو محکم به هم میزنه تازه از دنیای خودم خارج میشم و به میون جمعشون برمیگردم، هرچند هنوز یخهایی بینمون هست که ذوب نشده و با هم رفتاری رسمی داریم و این برام خوشایند نیست و دوست دارم که بیشتر از رابطه تعلیمی، رابطه دوستی داشته باشیم.
ازم آدرس میپرسن تا منو برسونن که با گفتنش، لادن که سریعتر از بقیه متوجه میشه که من در نزدیکی خونه خودش زندگی میکنم، برای راهنمایی فریماه، با طنز مخصوص خودش میگه که ببین وقنی زحمت کشیدی و منو کوچه مریم 5 انداختی بیرون، باران خانمو دو تا کوچه اونورتر، مریم 7 پیاده میکنی!!! فریماه اما اصرار میکنه که باید منو تا دم در خونه برسونه چون تنهامو شبه و تاریکه و التماسای!! منم فایده ای نداره آخه واقعا انتظار ندارم اون طفلی این همه راهو بیاد و بعد باز دور بزنه فقط بخاطر اینکه من دم در خونه پیاده بشم. با شرمندگی تشکر میکنم و اون دور میشه . روز خوبی بود و کلاس خوبی و خاطره ای خوش...امید که همه چیز همینطور خوب پیش بره...