شاید اون روز که نگار گر هستی، هستی رو مینگاشت، تمام و همه رنگهای شاد و درخشان رو که به کار بسته بود، همه چیز و همه جا رو که غرق در رنگ کرده بود، حتی کلمات و حروف و اعداد رو، فعل آمدن رو مثلا طلایی کرده بود و بودن رو شاید آبی فیروزه ای، ماندن رو اما رنگی نقره فام زده بود، همه چیز که رنگ گرفته بود، رنگ که از در و دیوار دنیا چکیده بود   

یه دفعه 

دیده بود که تو جعبه مداد رنگی هاش یه مداد دست نخورده باقی مونده، یه مداد که برعکس بقیه مدادها، تیره بود و تاریک، چیزی از جنس کدورت و دلگیری و غم شاید... نمیشد کاری نکرد، نمیشد هستیش ناقص بمونه، نمیشد دنیاش رنگی کم داشته باشه، پس اونو برداشته بود و باهاش شب رو کشیده بود و بالهای زاغ رو و ... دست آخرم فعل رفتن رو انگار غسل تعمید داده بود با این رنگ، آره، حتما همین بود که دل باران با تکرار مکرر این فعل اونطور کوچیک و کوچیکتر میشد تا تموم و تمومتر بشه...

.........

عسل که دل به دلم داده بود و پیشنهاد کرده بود که خودش میده اون بخونه، کمی از هراسم کم شده بود و گفته بودم که باید بهش فکر کنم و تازه مطمئنا کامل نمیتونم بهش بدم که بخونه و باید بخشهاییشو انتخاب کنم و برات بفرستم که بهش بدی و ناشناس بگی که مثلا دوستم داره تمرین نویسندگی میکنه و میشه نوشته هاشو بخونین و نظر بدین و ...بخشهایی که اونقدر دگم و گنگ باشن که متوجه سر و ته قضیه نشه و به مخیله ش خطور نکنه که موقهوه ای کیه و باران کی... عسل با گفتن اینکه هرجور خودت صلاح میدونی ولی اگه من بودم لینک وبلاگو درسته میذاشتم کف دستش که بره بخونه و خودمو خلاص میکردم، ادمک خنده ای میفرسته و میاد خداحافظی کنه که اضافه میکنه لطفا سریعتر فکراتو بکن چون داره میره مسافرت و ممکنه بعدش دیگه دسترسی بهش سخت بشه و اینجوری منو واردار میکنه که بپرسم یعنی چقدر وقت دارم برای فکر کردن و اون میگه دقیقا و تحقیقا تا فردا!!! عسل میره و من اما همونجا رسوب میکنم و حل میشم تو این بازی دلنشین و البته وهم آمیز پیش روم...سعی میکنم اصلا بهش فکر نکنم و خودمو بیخیال نشون بدم ولی مگه میشه؟؟؟ تمام روز رو بهش فکر میکنم و حتی در خوابم انگار بخشی از مغزم که به این ماجرا اختصاص داده شده، فعالتر از هر زمانی داره نهایت تلاششو میکنه که ابعاد معمای جدید رو بررسی کنه و میزان ریسک و آسیب هر طرف رو تا دقت ده رقم اعشار تعیین کنه!!!، یکطرف هیجان و اشتیاق ابلهانه ایه با چاشنی خروار خروار کنجکاوی و طرف دیگه اما سنگینی و متانت و غرور و یک عالمه از همون به ظاهر ارزشهایی که جامعه و خانواده و فرهنگ و سنت، یک عمر تزریق کردن تو رگهای باران و بارانها، جوری که انگار معتاد بشن به حضور اون همه ذهنیت...

انگار تمام پریان تمام قصه های کودکانه تو دلم دستای همدیگه رو گرفته بودن و میچرخیدن و میچرخیدن و آواز میخوندن...

شاید صدای ذهن حسابگر و مغرورم تو صدای آواز همونها بود که گم شد، که چشمامو بستم و  تلفنمو برداشتم و تنها برای  رقصاندن انگشتم روی آخرین اسمی که تو لیست تماسهای اخیرم بود، چشمامو نصفه نیمه گشودم و شاید هنوز صدای گرم عسل تو تلفن نپیچیده بود و با همون لحن بچگانه این روزهای من و خودش نگفته بود سسسسسسسسلام که من تقریبا جیغ زدم عسل هنوزم سر حرفت هستی که عسل بخنده و بگه آرههههه، تو هم هستی؟ و من ریسه برم از خنده...

عسل میگه فردا داره میره ها، اگه تصمیمتو گرفتی ، دست بجونبون و اینکه چی باید بهش بگم و چی نگم؟ 

تازه کلاسهام تموم شده و ساعتهاست که آسمون لباس آبی آرامشو از تن بیرون کرده و سیاه پوشیده. میگم که تو راهم عسل، رسیدم خونه، میشینم تیکه تیکه هایی از داستانو انتخاب میکنم و تو یه فایل برات میفرستم و براش که فرستادی بهش بگو که دوستم نوشتن رو شروع کرده و داستانی نوشته و فرستاده من (عسل) بخونم و نظر بدم و از اونجا که شما هم اهل خوندن و مطالعه این و نقدهای خوبی ازتون دیدم قبلا، گفتم اگه ممکنه بخونین و نقاط ضعف و قوتشو بگین، چیزهایی که مطمئنا به بهتر نوشتنش کمک خواهند کرد!!! اینارو انقدر با هیجان و یک نفس میگم که تقریبا یادم میره لابلاش نفس بکشم و انگار در تمام طول ادای این جملات عریض و طویل ، از هوای ذخیره شده در کوهانم استفاده میکنم که خفه نمیشم و میتونم جمله هامو تمام و کمال ادا کنم!!!

بعد از تموم شدنش، عسل با همون لحن شاد و کودکانه میگه اوههههه، چه خبرته؟ انتظار که نداری من این همه کلمه رو یه جا همین امشب بخوام بگم؟؟ آخه من در تمام طول عمرم انقدر حرف نزدم که حالا یه جا بزنم!!!

هنوز صدای خنده عسل تو گوشی جریان داره که یه دفعه انگار حجمی از دلتنگی رو حس میکنم که میپرسم، عسل فردا که بره برای همیشه رفته؟ و عسل شاید کل دلتنگی منو حتی از پشت تلفن میبینه که اروم و با طمانینه میگه نه، هنوز نه...