بادهای هووو هووو کنان...
باد شدیدی میوزه، از همونا که من عاشق صدای هووووو شون هستم، همونا که انگار دارن آدمو صدا می زنن ، از تو یه دالون بلند که اون سرش ناپیداس، همون بادهای همواره ای که میتونن تورو به وسعت تشکیل ابرها ببرن و باران در این میون، هنوز دلتنگ و دلگیر، بر جای مونده از یه فعل لعنتی سوم شخص مفرد "رفت..."
میرم بیرون و یه گوشه خلوت پیدا میکنم که حضور هیچ غریبه ای ، رشته افکار در هم گسیختمو بیشتر در هم نگسله...باد میوزه و مقنعه مو انگار داره با خودش میبره، انگار تو تمام و تک تک سلولهام جریان پیدا میکنه ولی چرا این باد هیچ بویی و یا خاطره ای با خودش نیورده...نه بوی تلخی قهوه رو و نه عطر شکفتن مگنولیایی حتی...بازم انگار اون کلمه نفرین شده تو ذهنم تکرار میشه و تکرار: رفت...و حالا دیگه باد، از کدوم تارها، عطر تلخترین درختان قهوه روییده در بکرترین سرزمین های دور رو به امانت بگیره ، از کدوم تک خنده، خاطره باشکوهترین شکفتنهای سفیدترین مگنولیاها بر شاخه کهنسالترین درختان مگنولیا رو در حافظه ش ثبت کنه و اونو همراه با وزشش تو هوا بپراکنه...
تصمیممو گرفتم، موقهوه ای باید به ورطه فراموشی سپرده بشه، اون باید به خیال ها و خاطره ها سپرده بشه، همچون قاصدکی که تو هوا چرخ میخوره و کودکانه تورو وسوسه میکنه تا به سمتش بری و اونو تصاحب کنی و بعد آروم در گوشش با چشمانی بسته از آرزوهات بگی و اونجاست که باید رهاش کنی، باید بزاری تا پرواز کنه و سوار بر بال نسیم و شاید تند بادی حتی، به آسمون بره تا آرزوهاتو به قصر خدا ببره، اونوقت یه موقع که خدا داره یه فنجون چای خوش عطر بهارنارنج و یا دارچین مینوشه، آروم و پاورچین بخزه دم گوششو و آرزوتو تو لبخندش رها کنه... که اگه اون لحظه طلایی، مشتت رو باز نکنی و قاصدک رو برای همیشه اسیر دستان بسته ت نگه داری، یه روزی چشم باز میکنی و میبینی که از اون پیامبر آرزوها و رویاها، تنها تارهایی شکسته و زخمی بر جای مونده ، اونوقت تو میمونی و جسمی بیجان در دستانت و آرزوهایی سردرگم و بر زمین مونده...پس بهتر بود باران مشتشو باز کنه تا موقهوه ای و تمام خاطره هاش و عطرهاش، با این باد هووو هووو کنان همراه بشن...بادهایی که اگه قرار بود دلشو داشته باشم، موقهوه ای ، این دوست داشتنی ترین مخلوقمو به دستانی بسپارم تا به سرزمین های دور ببرنش، تنها به بازوان پرمهر و قدرت این بادها بود که اطمینان میکردم ولی باید مهلت میگرفتم، نیاز به چند روز بیشتر داشتم، فقط چند روز تا داستان موقهوه ای رو به پایان ببرم. روزها و ساعتهایی که تو خلوت دنج خودم، یه بار دیگه خاطره های اون روزها رو مرور کنم، برای آخرین بار، بهتر بود برگردم و همه صحنه ها و حس ها رو به یاد بیارم، شاید این کمک میکرد بفهمم دلیل اون حجم دلگیری و رنجش رو، اون حجمی که بزرگیش اگه از دلتنگیم بیشتر نبود، کمتر هم نبود...اونوقت باز که بادهای هوووهووو کنان بازمیگشتن تا امانتشون رو باز پس بگیرن، با آرامشی که حتما آمیخته با مقداری کمی بیشتر از بینهایت، دلتنگی ای شیرین بود، مشتم رو میگشودم...فصل بادهای هووو هووو کنان رو به اتمامه و زیاد مهلت ندارم، باید زودتر داستان رو تموم کنم، قبل از آخرین بار که بوزن...
.....
شاید یه روزی یه جایی ، تو یه شب بارونی زمستونی نه چندان سرد که باران با یه لایه مانتو تابستونه که جلوی همون سوز ملایم هوارو هم نمیتونه بگیره (به عادت همیشگیش که از لباس زمستونی متنفر بود و نه میگرفت و نه می پوشید) در حالیکه کاملا خیس و آب چکون شده و قطرات آب از سر و گردنش فرو میریزن و مجبورش میکنن که بیشتر و بیشتر در خودش مچاله بشه و مرتب بر سرعت قدمهاش با اون کفشهای تابستونی سر باز پاشنه دار اضافه میکنه تا بلکه زودتر به سرپناهی امن برسه، شاید اونوقت میون اون همه دل مشغولی و شتاب، یه دفعه عطری میپیچه تو هوا، عطری که آشناست انگار، عطری از سالهای دور...و اونوقت باران برای یک لحظه می ایسته و حریصانه نفس میگیره و میبلعه هوارو ، اونقدر که ریه هاش پر بشن از اون تلخ ترین عطر و بعد به راهش ادامه میده...
http://cdn.persiangig.com/download/Tgj8hiys1G/20.wma/dl