داستان موقهوه ای (قسمت هیجدهم)

اون شب، رفته بودم مغازه سارا، نزدیکترین دوستم . تنها کسی که قبل از همه، فهمید یکی هست که موهاش رنگیه از اون دست که هیچ چیز دیگه نیست...، خودم بهش گفته بودم، یه بار همون اوایل بودن موقهوه ای...

سارا تو بازار مغازه داشت و من و دوستان دیگه ای که واسطه آشنایی هممون، سارا بود، گاه گاهی بهش سر میزدیم و مینشستیم و چیزی میخوردیم و حرفی و خنده ای و تعریف کردن تمام ماجراهایی که پیش اومده بودن و غرزدن از دست روزگار و...سارا شیرازی بود و بسیار خونگرم، مهربون و شیرین زبون، در مجموع از اونها که بودنشون موجب خیره و تو زندگیت فقط ممکنه با چندتایی محدود ازشون بیشتر آشنا نشی، اونم تازه اگه آدم خوش شانسی باشی...

اون شب یکی دیگه از دوستان مشترک من و سارا هم بود که بنا به اقتضای شغلش، ارتباط نزدیکی با ارگانها و مراکز دولتی داشت و تقریبا تمام روسا، مدیران و معاونانشون رو میشناخت، فریماه.

فریماه شاد بود و سرشار از انرژی. تمام مدت حرف زده بود ، از همه چیز و همه جا داد سخن داده بود و من بیخیالانه مشغول لذت بردن بودم که یه دفعه کلمه ای از تو حرفهاش منو میخکوب کرد، اب دهنمو که به زور فرو دادم ، همه چشم شدم و گوش رو به اون، میون حرفهاش، از مردی گفته بود که تو یه ازمایشگاه تشخیصی کار میکنه،کاری اداری و نه چندان مهم البته ...شاید  این حرفها و تصاویری که ترسیم کننده شخصیتی بی اهمیت بودن نباید برای باران اون دوران مهم مینمودند اما چیزی که اون مرد رو کانون توجه باران قرار داده این بود که فریماه گفته بود:اقای شهراد!!

شاخک های من به این اسم، هر جا و به هر شکل و عنوانی حساس بودن، مگه چقدر این فامیل رایج بود و چند تا شهراد میتونست تو یه شهر وجود داشته باشه...هنوز نتونسته بودم از شوک اون نام خانوادگی که مشابه موقهوه ای بود خارج بشم ولی باید زودتر به خودم میومدم و تکلیف این معمای پیش اومده رو به نحوی روشن میکردم، حتی اگر تنها یه مشابهت اسمی بود برام مهم بود، هر چیزی ولو کوچیک و پیش پا افتاده در مورد موقهوه ای برام اهمیت داشت...

با صدایی که از ته چاه دراومده بود انگار پرسیدم شهراد؟ این اسم همون که رییس فلان ارگانه نیست؟حالا نوبت فریماه بود که با تعجب بپرسه، تو از کجا میدونی؟ من من کنان گفتم آخه به خاطر کارم، دکتر سارانی چند باری منو فرستاده اونجا و همونجا دیدمش...

با بی میلی جواب داد: چرا اسم همونه آخه اون برادرشه!!! البته میگن داداشه اصلا مثل این یکی نیست و کاملا برعکسه و خیلی هم تیز و باهوشه و تو کارشم حسابی موفقه...

جریان بی سابقه خونی رو تو صورتم حس میکردم و زمانی مطمئن شدم که سارا نگاهم کرد و بعد از چند لحظه صدای اس ام اس گوشیم اومد و نگاهش که کردم دیدم سارا پیام داده که صورتت اونقدر قرمز شده که نزدیکه  بچه ها بفهمن این وسط چیزی طبیعی نیست، بهتره یه کم بری تو پاساژ قدم بزنی و برگردی!! ولی من نمیتونستم برم ، حداقل نه حالا و اینجای بحث... یه عالمه سوال بی جواب مونده بود رو دست دلم که شاید فریماه میتونست جوابی برای حداقل یکی دوتاشون داشته باشه ولی نمیتونستم و نمیخواستم که مستقیما بپرسم، پس چیکار باید میکردم؟؟ذهنم اونقدر درگیر و مشوش بود که به سختی میتونستم روی مناسبترین راه حل محتمل متمرکزش کنم، ولی زمان محدود بود و اگه فریماه مبحث رو تغییر میداد یا همسرش میومد دنبالش که برن،من فرصت رو از دست داده بودم، چشمم به سارا افتاد...اره این تنها راه حل منطقی تو اون شرایط همین به نطر میرسید...

سارا اونقدر تماس چشمیش قوی بود که بتونه از حرکات و اشارات نصفه نیمه من متوجه منظورم بشه. طفلی تو رودروایسی مونده بود ولی خوب محض دل من که شاد بشه، شروع کرد به نقش بازی کردن که اره اون روز رفته بودم فلان ارگان کار داشتم،در همین حین که منتطر بودم تا کارمو راه بندازن، دیدم یه اقای عصا قورت داده مغروری با یه کیف به سبک روسا تو دستش اومد و صاف رفت تو دفتر ریاست و چقدر هم جوون بود، بعد یکی از کارمندا گفت که دکتر شهراد، رییسمون اومدن و باید صبر کنی تا نامه تو امضا کنن و از اونجا اسمشو فهمیدم، پس برادر همین اقایی هستش که میگی، حالا اسم کوچیک اون یکی چیه؟همه تن چشم شده بودم به لبهای فریماه که به چه اسمی باز میشه...

 

 

(اون لحظه که خدا رو بومش اون نقاشی رو خلق کرده بود،کارش که تموم شده بود، رفته بودم که سوالی بپرسم یا اعتراضی شاید که چرا انقدر تلخ، چرا انقدر دور، چرا این رنگ؟ چرا من؟ چرا از میون اون همه، باران باید دلش بلرزه؟چرا این حجم از دلتنگی که نه تموم میشه و نه حتی سبک؟ چرا اون سالها و لحظه ها؟ چرا اونجا؟ چرا کمی مهربونتر و پایینتر نه؟ چرا اونطرف میز؟ ...

با لبخندی بر لب ،با دستای بزرگش دستمو گرفته بود و بی اختیار چشمامو بسته بودم و آروم شده بودم، اونوقت هر دومون به صدایی که از زمین میومد گوش داده بودیم، گریه نوزادی بود... از من پرسیده بود چی دوست داری صداش کنی، حتما گفته بودم اسمی که ش توش باشه، چیزی مثل شاهین، شهرام، شهراد، و یا شایدم آرش، اخه تو ذهن من ش توی اسمها، تداعی کننده مفهوم باشکوه ،دست نیافتنی و دور بودن، بود و خوب چه کسی پرشکوهتر، دست نیافتنی تر و دورتر از موقهوه ای میتونست باشه؟؟ اون دورترین دوری بود که برام قابل تصور بود )

 

فریماه با گفتن نمیدونم، انگار آب سردی ریخت رو اون همه اشتیاق و کنجکاوی، سارا اما شاید دلش سوخت که باز مبحث رو رها نکرد و پرسید حالا کجایی هستن؟ تهرانی؟که فریماه با اوردن اسم ملیت محبوب من باعث شد آه از نهاد من بربیاد که چرا خودم زودتر نفهمیدم اینو؟؟

تازگی نداشت این قصیه، مدتها بود عمدی بود در کار انگار که دست رو هر چی و یا هر کسی ، اعم از زن و مرد، کوچیک و بزرگ ، میزاشتم که بگم این خوبه یا خوشم میاد ازش یا یه جوری متمایزه، ته قصیه رو اگه در میوردم، شیرازی از اب درمیومد و این مساله به حدی صحت داشت که اگه از چیزی یا کسی خوشم میومد لازم نبود به خودم تردید راه بدم که اهل کجاست... نمیدونم چرا به مو قهوه ای که رسیده بود، ذهنم قفل شده بود انگاری که بدیهیات رو نمیدیدم...

حالا یه قطعه دیگه از این پازل وسیع جور شده بود و ذهن من لبریز شد از شعر و غزل و عطر پربهارترین درختان نارنج پیچید در سرسرای ذهنم ...اصلا همین بود که اون تارها شبیه بود به هر چی شعره، قصیده ای بودن چونان که سروده نشده باشه... و مگه ممکن بود که از شیراز گذشت و بوی شعر نگرفت...


سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند                          پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند                              ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند                      نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشه‌گیران را چو دریابند در یابند                         رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند                       ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد                        ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند                           بدین درگاه حافظ را چو می‌خوانند می‌رانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند                        که با این درد اگر در بند درمانند در مانند

 

فریماه که اینو گفته بود، من فرورفته بودم تو خودم و انگاری باز مثل آفتاب پرست تغییر رنگ داده بودم که سارا با نگاهش بهم تذکر موکد داد...یادم نیست بعد از اون چه حرفهایی رد و بدل شده بود یا کی اومده بود و کی رفته بود، فریماه که بحث رو عوض کرده بود، منم رفته بودم تو خودم. 

دیروقت بود و باید برمیگشتم خونه، به زور تاکسی ای پیدا کردم و مسافتی رو با اون اومدم اما دلم هوای پیاده قدم زدن داشت هرچند هوا سرد بود و باد سردی که میوزید که احتمال سرماخوردگی رو زیاد میکرد و منم چونان همیشه و هر ساله که از لباس زمستونی بدم میومد و نه میخریدم و نه میپوشیدم، تنها با یه مانتو معمولی رفته بودم بیرون ولی تنها چند لحظه طول کشید تا انتخاب کنم که آدم که هر روز و هر ساعت و لحظه، دلش نمیلرزه که، پس اگه یه بار یه روزی یه جایی، لرزید باید بهش احترام بزاره و زمانی رو صرفش کنه و بزاره که اون حس تمام قد خودشو نشون بده البته که این به معنای نشون دادن عکس العلی بیرونی نبود، یه مساله کاملا درونی و خصوصی، منظور از خصوصی این بود که اگه تمام دنیا هم میفهمیدن، موقهوه ای نباید هیچوقت میفهمید و میدونست، این مفهوم خصوصی بودن این مساله برای باران بود...

یادمه که یه دفعه به تاکسی گفته بودم همینجا پیاده میشم و کرایه رو داده بودم و پیاده شده بودم، یه جایی که هنوز از خونه خیلی دور بودم. شروع کردم به قدم زدن اما غرق شده در این کشف معاصرم که بنظرم خیلی هم بزرگ و مهم مینمود، اونقدر که اون دست انداز جلو اداره مخابرات رو که هزاران بار قبلا ازش رد شده بودم  رو ندیدم انگار یا شایدم دیدم ولی مشغول انعکاس کلمه شیرازی توی ذهنم بودم که با لبخندی بر لب، با سر رفتم به سمت زمین و تنها فرصت کردم تا دستانم رو حائل سرم کنم تا بار اصلی برخورد روی اونها باشه و نه صورتم. پاکت دستم که چند تایی سیب درختی بود رو زمین پخش شد، زانوی شلوارم ریش ریش شد و دستم... خراشها شاید کوچیک بودن و به نظر بی اهمیت ولی من نمیدونم چرا بغض کردم...

اصلا نفهمیدم و هنوز هم نیمدونم چرا انقدر انگار دلگیر شدم از این حادثه، چیزی فراتر از یه زمین خوردگی معمولی بود برام...دلم گرفت و سردم شد اینبار. به خونه که رسیدم، همونجور که بغض داشتم از دستم عکس گرفتم و برای بغ بغو (خواهرم، به رسم اون کبوترهای اون برنامه هه که همه چیو بهم میگفتن و صدا میکردن خواهر، جان خواهر، بغ بغو!!!) فرستادم، حداقل اینجوری شاید یه کم دردم تسکین پیدا میکرد. بغ بغو که پرسیده بود چرا اینطوری شدی، راستش نمیتونستم بگم چون شنیده بودم که یکی شیرازیه، احتمالا بنظر اونقدر غیر منطقی مینمود که یا باورش نشه و یا شک کنه که من اینجا در دیار غربت و تنهایی، دچار زوال عقلی شدم پس ترجیح دادم تو اون لحظه بگم که داشتم به کاری بهتر با درامدی بالاتر فکر میکردم و اون بگه که آخرش خودتو نابود میکنی با این افکار و ... ولی خوب همین که به یکی گفته بودم و آه و ناله کرده بودم، خودش باعث شد بغضمو فرو ببرم و بتونم برم بشورمش، تو خونه بتادین نداشتم و نمیتونستم اون موقع شب زنگ خونه همسایه رو بزنم و بتادین بخوام، برای همین بازم به خلاقیتی از جنس همیشگی روی اوردم و با اسپری ادکلن روی زخمم سعی کردم حداقل اگر برای میکروبها قابل قبول نیست، خودم تصور کنم که زخمم ضد عفونی شده و این در حالی بود که این کار انقدر درد داشت که باز اشکم جاری شد ، یادم نیست شاید در اون لحظات گفته باشم

مو قهوه ای لعنتی!!!

 

 http://cdn.persiangig.com/download/Ptwf6Xmu27/18.wma/dl

داستان موقهوه ای (قسمت هفدهم)

صدای قدمهای عید می اومد و ما اما هنوز کارهای عیدمون مونده بود، آخه مامان پادرد شدید داشت و نمیتونست زیاد راه بره و خونه رو که نه، حداقل اتاقهای مهمونی و خواب رو تمیز کنه، اگه خیلی به خودش فشار می اورد، نهایتا میتونست در حد یه آشپزی کوتاه و شستن ظروفش رو انجام بده، اونم تازه بعدش کلی باید درد تحمل میکرد پس با این حساب از خونه تکونی مبرا بود، بابا هم که ... آدم که دلش نمیاد پارچه تنظیف بده دست پدر مسنش و بگه اون گرد بی حساب رو از روی در و دیوار و وسایل بگیر... پیرمرد خودش خیلی پرکار و کم استراحت بود اما دیگه روا نبود همچین چیزی رو ازش خواستن... برای همین امسال یه مقدار به خودم فشار اوردم تا زودتر کارهای اداره و کلاسهای عصرامو کمی یعنی در واقع تنها به اندازه سه روز زودتر از کامل شدن یک دوردیگه از گردش مادر پرمهر زمین، تموم کنم و خونه باشم و بتونم یه کم کمک حالشون باشم ( آخه من تو شهر دیگه ای، دور از مامان بابا کار و زندگی میکنم).

هنوز هوا تاریک روشن یا به اصطلاح گرگ و میشه که من میرسم شهرمون و از دروازه های فرضی که رد میشم، (همون دروازه هایی که تو ذهنم یه برج و باروی بزرگ و ستبر دارن به سبک دوران های خیلی پیشتر، در حالیکه در واقعیت مرز بین این شهرو با شهرهای بعد و قبلش فقط تابلوهای مغازه ها جدا میکنن که نوشته تعویض روغنی حاجی نایینی مثلا و به فاصله یک چشم به هم زدن در اتوبوس، مغازه دیگه ای نوشته کبابی اصل تاکستان مثلا) . تو ترمینال که پیاده میشم، هنوز به اندازه ای سوز سرما داره هوا که یهو پوستت مور مور بشه و تو خودت جمع بشی، بابا میاد دنبالم به رسم همیشگی و گرمای مطبوع ماشین با دسته موزی که بابا باز هم به عادت قدیم برام برداشته تا در این فاصله بخورم، به استقبالم میان. ضبط ماشینو که میدونم مطمئنا رو رادیو تنظیم شده بازم، دستکاری میکنم تا آهنگهای محبوبم بیاد و یله میدم به صندلی ماشین. خواب و بیدارم که میرسیم و ساک سنگین پر از سوغاتی و لباسهای عیدمو برمیدارم و زنگ میزنم تا همه اهل خونه بیدارشن...معتقدم وقتی میرسم همه باید بیدارشن و از همون موقع باید شروع کنیم به حرف زدن به این امید که تا روز آخر، موقع برگشتن، حرفهامون تموم شده باشه!!! فقط مامان تو خونه ست و صد البته که کسی دیگه ای نیست که باشه یا نباشه، خواهر برادرام همه رفتن از این کشور و تنها من موندم و داداش کوچولویی که  شاید هنوز تنها، در ذهن من کوچولو مونده، ازدواج کرده و در خونه ای دیوار به دیوار مامان اینا زندگی میکنه. 

به رسم سالیان سالی که از خونه دورم، به دلایلی مختلف، از درس خوندن گرفته تا کار،اول تو خونه و اتاقها چرخی میزنم تا تغییرات احتمالی رو کشف کنم و از مامان در موردشون توضیح بخوام که مثلا چرا این فرشه اینجاس؟ اون جا بود که، یا  درای کابینتارو رنگ زدین؟ حالا چرا سبز یشمی یا ... در قدم بعدی میرم سراغ یخچال و حتی دست از سر فریزر هم برنمیدارم و با وسواس کنکاش میکنم تا خوراکی های باب طبعمو شناسایی کنم و در فرصتهای آتی از خجالتشون دربیام...از نوک زدن به هر چیزی و همه چیز که سیر میشم تازه میرم سراغ ساک و باز کردنش و پخش کرن همه چیز جلو مامان تا براش کلی حرف بزنم از نحوه و محل خرید هر کدومو تمام این کارا رو اگه بهش خوردن یه صبحونه مفصل ، اضافه کنی، رسما تا ظهرمو پوشش میده و اونوقته که باید بلند شم چون به رسم اینکه دیگه دختر بزرگ و خانمی شدم!!!، پختن ناهار با منه. ناهارو که درست میکنم و میخوریم عصره و بعد از کمی خوابیدن بلند میشم و کمر همت میبندم به تمیزکاری...

تمام طول سه روز رو در حال تکاپو و پایین بالا کردنم و مامان بابا هم در حد توانشون البته کمک میکنن ولی خوب خونه بزرگه و هر گوشه رو که دست میگیری ،  عین یه گرداب ساعتها وقتتو میبلعه تازه این در حالیه که من فقط قراره ظاهر قضیه رو سر و سامون بدم وگرنه بخوام کل خونه رو بطور اساسی مرتب کنم که احتمالا به اندازه سالهای اقساط وامهای مسکن طول میکشه... انقدر گرد و خاک هست که با خودم فکر میکنم انگار تمام بیابونای اطرافو الک کردن تو خونه ما، چند روز پیش اخبار میگفت که فلان منطقه لایه رویی خاکش که مناسب کشاورزیه کلا برخاسته و حالا فاقد ارزش کشاورزیه و من با خودم فکر کردم که کل اون لایه روییه احتمالا الان روی وسایل خونه ماست و میتونیم تو خونمون کشاورزی کنیم در اشل صنعتی!!!

مهلت کوتاهم تموم میشه و میرسه روز موعود که قراره سر یه ساعتی زمین برسه به همون نقطه ای که از اونجا شروع به چرخش کرده و چفدر هیجان انگیزه وقتی فکر میکنی که اون همهههه اتفاق، شادیها،غمها،استرسها،موفقیتها،شکستها،امیدها...همه و همه فقط تو یک دور اتفاق افتادن و حالا باز سر جای اولیم...انگار پوچ بوده تمام اون همه هیاهو و قیل و قال...

تحویل سال ساعت 8:30 صبحه  تا اون موقع کارای اصلی رو تموم میکنم و ده دقیقه مونده، تمام چراغهای خونه رو روشن میکنم و خونه رو با بوی اسفند و کندر معطر میکنم، چندتا شاخه گل که از حیاط چیدم تو گلدون ظریف یادگارعهد جوانی مامان، سمبل طبیعت دوستیمونه و جعبه شیرینی سنتی روی میز شاید بشه گفت سمبل علاقه وافر خانواده ما به شیرینیجات که در مورد دوم میتونم بگم متاسفانه....سعید، تنها برادری که در ایران دارم، با همسرش مهتاب، سفره چند سین کوچکی گسترده ان و این حس آریایی خوشایندی بهم میده هرچند سین هاش به زور و با احتساب سین اسم خودش، به 5 تا میرسه...

تحویل سال همچون همیشه با انتظار دقیقه و ثانیه ای خاص که انگار قراره اتفاقی شگرف رخ بده، انجام میشه و صدای هلهله و شادی از شبکه های مختلفه که با صدای شیرین خنده بابا عجین میشه و تبریک مامان البته، روبوسی ها و بعدم همون قسمت هیجان انگیز ماجرا که همچنان بعد از گذشت خیلی سال، با خودش شادی ژرفی رو به همراه داره...اسکناسهای نویی که لای صفحات قران دور میچرخن و محض تبرک و خوش یمنی و برکت، هر کسی ازشون برمیداره و همچون همیشه و همواره دیگه میدونیم که این اسکناس برای خرج شدن نیست بلکه فقط باید تو کیف گذاشته بشه برای جذب برکت. 

اون شور اولیه که فرو میشینه تازه متوجه گوشی ها میشیم که تند و تند دارن پیامهای تبریک دریافت میکنن از اونهایی که دورن و اسکایپهایی که زنگ میخورن برای تبریک گفتن اونهایی که دورترن. گوشیم اصلا جنبه این همه تحویل گرفته شدن رو نداره و از اونجا که نهایت ظرفیتش ماهی یک بار زنگ خوردن و دوروز یه بار، دریافت یه پیام اونم از طرف سارا، نزدیکترین دوستمه، هنگ میکنه و خاموش میشه. گوشی خوبی بود و خیلی دوسش داشتم ولی از وقتی یه سری تغییرات توش لحاظ کرده سعید، کاملا به هم ریخته و بطور کلی آزاردهنده شده. گفته بود تغییراتی که میدم یه سری باگ!!! داره و منم پذیرفته بودم به امید کارایی های بالاتر و بیشتر و حالا این باگها از خاموش شدنهای مداوم و کلافه کننده تا انعکاس صدای مخاطب، متنوع بودند... با درموندگی به سعید گفتم که گوشیم مریض شده و حالش خیلی بده، اگه میتونی قرصی دوایی چیزی بده فعلا سرپاشه تا یه مدت دیگه که یه دونه جانشین براش بیارم. اون اما بازم همون بحث همیشگی رو پیش میکشه که خوب دست از جون بردار و یه گوشی نو بخر و باز من باید متذکر بشم که اگه امکانشو داشتم حتما اینکارو کرده بودم و فعلا تا تموم شدن اقساطم که خیلی سنگینن باید حواسم به مخارجم باشه و ...الان دو سالیه ما همیشه این بحثو داریم و نه من میتونم اونو متقاعد کنم که آدم تو زندگیش گاهی با شرایطی مواجه میشه که لازمه کمی از فانتزی های زندگیش بکاهه و نه اون میتونه منو وادار کنه که جواب این سوالو بدم که اگه امشب زلزله اومد و دیگه هیچوقت از خواب بیدار نشدی چی؟ اونوقت وقتی زندگیتو مرور میکنی حسرت نخواهی خورد از اینکه چرا همونطور که دوست داشتی زندگی نکردی؟...خلاصه این استان سر دراز دارد...

به هرحال چونان سابق باید شیوه التماسو در پی بگیرم تا سعید که خیلی تو انواع گوشی ها و کارکردهاشون مهارت داره بپذیره که دستی به گوشی در حال احتضارم بزنه، البته شایدم خودم هم بتونم ها ولی نمیدونم چرا وقتی گوشی محبوبم زیر تیغ جراحی سعید میره خیالم راحته کلا، حتی اگه داغونشم بکنه بازم میگم خوب حتما نمیشده دیگه کاری کرد، چیزی که اگه در مورد خودم رخ بده، به نظر غیرقابل بخشش میرسه...در قدم اول میگه که خیلی سنگینه و باید سبکش کنم و اون کلی عکس و فیلم رو، از توش پاک کنم. حق داره اخه تا خرخره پرش کردم و دیگه جای نفس کشیدن هم نداره، از اون دسته آدمهام که به عکسها و کلیپ هاشون وابسته ان و اونا رو سالیان سال نگه میدارن با این فکر که شاید یه روزی دلشون تنگ بشه برای اونا ولی شاید این فرصت الان تا عصر که بخوایم بریم عید دیدنی مامان بزرگ فرصت خوبی باشه برای یه خونه تکونی ولو جزئی تو گالریم...

از عکسها شروع میکنم چون وقت کمتری میگیرن و به سراغ عکسهای گرفته شده با دوربین میرم، مسافرت های زیادی نرفتم ولی از هر غذا و یا ایده خلاقانه ای که داشتم، چند تا عکس گرفتم و اینا شمارشون اونقدری هست که ساعتها منو مشغول کنن. به ترتیب از آخر شروع میکنم و یکی یکی پاکشون میکنم تا میرسم به یه عکسی که فقط یه دونه ازش هست، تک عکسی که حالا غریبانه اون گوشه گالری نشسته... ماتم میبره وقتی میبینمش چون خیلی وقته که انگار یادش و خاطره ش رو سپردم به دوردست ترین قسمت آگاهانه ذهنم و حالا باز همه چیز برام تداعی میشه، هنوزم میتونم سوز سرمای اون شب رو زیر پوستم حس کنم و البته سوزش اون خراشها رو، انگار همین چند روز پیش بود اون شب زمستونی که باد شدیدی، سوز هوا رو دو چندان میکرد...

خداوندگار نقاش...

چیزی از آن دست که رخ نداده بود:

از شروع داستان تا اینجا، همیشه فکر میکردم اگه یه روز، از اون دست روزها که موقهوه ای در حالیکه رو صندلی چرمی قهوه ای ریاستش تو اداره نشسته و یه فنجون چای تازه دم که بخارهای معطر به بوی دارچینش به نرمی از روش میگریزن، جلوش گذاشته شده و اون غرق در روزمره گی هاش و بی حوصله گیهاش تصمیم بگیره که تو اینترنت سرچ کنه و مطلبی در مورد مثلا تحقق نظام ارزیابی با شاخصهای عملکردی در سطوح مختلف مدیریتی!!! بخونه، بعد ناگهان و از نمیدونم کجا، شاید موتور جستجوی گوگل خسته و سرسام گرفته از جستجوهایی بی پایان ، برای یک لحظه دچار لغزش بشه و اشتباها در بین نتایجش، صفحه ای رو نمایش بده که نوشته داستان موقهوه ای مثلا قسمت دهم و اونوقت یه کنجکاوی کودکانه ، از همون جنس که تو تمام ادمها وجود داره، ذهنشو غلغلک بده که حالا چرا قهوه ای و نه سیاه مثلا و بعد محض تنوع اون صفحه رو بازش کنه و بخونه و بعد که تموم شد یه تمنایی ولو کوچیک و ظریف تو دلش بشینه که کی به کی و چی به چیه و اونوقت از اولش شروع کنه به خوندن، بدون اینکه حتی به مخیله ش خطور کنه که  شاید اون خودش بازیگر نقش موقهوه ای تاتر زندگی باران باشه، بعد یکی پیدا بشه که اونقدر هم باهاش صمیمی باشه که بگه علی، کدوم قسمتش و یا کدوم صحنه برات از همه قسمتهای دیگه جالبتر بود و بیشتر به دلت نشست، کدوم قسمت تونست یا بیشتر تونست حسی رو از اون عمیقترین نقطه بودنت، غلغلک بده و یا با خوندن کدوم قسمت حس کردی برقی تو چشمات نشست، از سر اشتیاق ؟؟

با خودم فکر میکردم اون دستشو رو کدوم قسمت داستان یا حادثه میزاره و در حالیکه سرشو و اون تارهای قهوه ای رو تکون میده ، میگه این... اینها خطوطی هستن که من باهاشون خندیدم، لبخندی عمیق به وسعت تمام صورت بر چهره م نشست و یا وقتی دیدمشون، غم ناشناخته و گنگی رو در درونم حس کردم...

همیشه این سوال تو ذهنم تکرار میشد و وقتی میدیدم هیچ پاسخی براش ندارم، با این جمله که اون هیچگاه از وجود بارانی که مینویسه و داستانی که خودش قهرمان نقابدارشه، باخبر نمیشه، ذهنم رو به سمت اندیشه ای دیگه سوق میدادم...

اون روز اما اتفاقی افتاد نادر از اون دست اتفاقات که نه پیشتر از اون رخ داده بود و نه امیدی هست که بعدترها رخ بده...هیچوقت هیچوقت خواب موقهوه ای رو ندیده بودم، نه اون زمان که نقطه اشتراکی به نام کارمندانش بین ما وجود داشت و نه در ماجراهای بعدهاش و نه حتی بعدترهاش ولی اون روز بعد نوشتن قسمت شونزدهم و اپلودش، چون شب قبلش حسابی دیر خوابیده بودم و خسته بودم، کمی خوابم برد، خوابی که موقهوه ای داشت، با حسی بسیار عمیق و واقعی انگار ، اونقدر که وقتی ناگهان از خواب پریدم، تا ثانیه ها نمیتونستم موقعیتمو درک کنم و تازه وقتی درک کردم، اونقدر خسته بودم از اون صحنه های واقعی که گویی حقیقتا رخ داده بودن.

بعد از اون، تنها یک خیال بر طاقچه ذهنم نشست، موقهوه ای اگر موقهوه ای رو میخوند، از تمام داستان، قسمت شونزدهم و از تمام اون پارت، قسمت خداوندگار نقاش، بیش از همه به دلش مینشست... صحنه ای که بی برنامه ریزی قبلی، در حین نوشتن و ناخواداگاه بر ذهن باران نشسته بود و شاید بر دل موقهوه ای هم...

http://cdn.persiangig.com/download/lHxmcKzIPD/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%20%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%B4.wma/dl

داستان موقهوه ای (قسمت شانزدهم)

رد شده بود از میز من و من اما نتونسته بودم حتی نگاه برنگیرم ازش و این بیش از پیش بهم احساس ضعف و ناتوانی میداد... فکرم جای دیگه ای بود و فقط از اون جهت به رزیتا چسبیده بودم همچنان ، که آقای نچسب نتونه منو تنها گیر بیاره و باز رو اعصاب من سورتمه سواری کنه. مدت زیادی نگذشته بود که اطلاع دادن همه بیان تو سالن اصلی برای گوش دادن به سخنرانی و دیدن فیلم ها و کلیپ های مرتبط. با رزیتا که وارد شدیم، موقهوه ای اونجا بود، روی یکی از صندلی های ردیف سمت راست. ردیف ها دایره ای شکل بودن و حوالی ش هم نمیشد نشست پس چاره رو در این دیدم که ردیف پشتش رو انتخاب کنم تا در نقطه دیدم باشه ولی گفتن که اونجا متعلق به روساست و بقیه باید در ردیف روبرو متمرکز بشن، این شد که مثل فنر از جا جستم که نکنه صندلی های روبروی اون پر بشه و با عجله به سمت مقابل نقل مکان کردم، شاید اگه هر کسی اون جا و تو اون شرایط به رفتارو کنش من دقت میکرد این سوال براش پیش میومد که مگه صندلی ها تموم میشن که فکر میکنه بهش صندلی نمیرسه و هول میزنه!!!و شاید بعدا پیش خودش نتیجه گیری میکرد که آره دیگه، اینا همه از تبعات ایرانی بودنه و به سبک ایرانی برای همه چیز هول زدن ... ولی اون لحظه چیزی جز یه مکان با چشم اندازی مناسب رو به موقهوه ای برام اهمیت نداشت...

صندلی ای رو که از نظرم بهترین دید رو داشت انتخاب کردم و نشستمو رزیتارو هم برای اینکه آرام و قرار دلم باشه نشوندم کنارم، و تا همه جا روشن بود و اون ممکن بود شک کنه، نگاش نکردم جز گاه گاهی از سر دلتنگی. ولی زمانی اومده بود که چراغهارو خاموش کرده بودن و چقدر هم کار خوبی کرده بودن، اصلا کاش همیشه هر جا موقهوه ای بود چراغهارو خاموش میکردن تا یک نفر که شاید دلش هوای یک دل سیر نگاه کردنو داشت، مجبور نباشه دزدکی نگاه کنه... هنوز نور به اندازه ای بود که بشه اون طیف نابترین رنگ ها و عطرها رو تشخیص داد و باران اونقدر تو دیدن این حجم تلخ ماهر شده بود که حتی در تاریکی مطلق هم میتونست تشخیصش بده. خیره به تک تک و کوچکترین حرکاتش، این من بودم که انگار میخواستم تمام اون لحظه ها و ثانیه ها رو که بی هراس میتونستم بهش چشم بدوزم، رو ثبت کنم برای روزهای مبادا، مباداهایی از اون دست که قحطی و خشکسالی موقهوه ای میومد و حالا که 7 سال برکت بود انگار، می باید سیلو میساختم برای ذخیره یادها و خاطره ها برای 7 سال روزها و لحظه های قحطی و دلتنگی ای که در پیش مینمود...

سخنران از توسعه پایدار می گفت و خودکفایی اقتصادی، من اما میدیدم که موقهوه ای چطور نسکافشو باز میکنه و تو لیوان آب جوشش میریزه...سخنران معتقد بود که اگر عزم ملی جزم باشه...من اما دوست داشتم بدونم چه میوه ای رو دوست داره؟ اول تو دستش نارنگی دیده بودم و تعجب کرده بودم، اخه معمولا نارنگی میوه محبوبی نبود ولی خوب مگه نه اینکه اون موقهوه ای بود و با تمام دنیا متفاوت بود، حداقل در نگاه باران... مگه نه اینکه رنگ اون تارها هم تو هیچ جعبه مداد رنگی ای و یا تو بوم نقاشی هیچ نقاشی پیدا نمیشد، اصلا شاید خدا یه روز که دلش مثل باران گرفته بود، از تو جعبه بزرگ مدادرنگی هاش، تمام مدادای قهوه ایشو جمع کرده بود، از قهوه ای غلیظ قهوه گرفته تا نسکافه ای و فندقی و گردویی و بادوم زمینی ای...شاید اینجوری میخواست بگه هیچ قرارداد یا قانونی برای زیبا و الهام بخش بودن وجود نداره مثلا لازم نیست حتما چیزی به رنگ سفید، سبز و یا آبی فیروزه ای از اون دست که گلدسته ها و حوض ها هستند، باشه تا زیبایی رو در اذهان شما خلق کنه... حتی طلایی گندمزارهایی با خوشه های رسیده گندم رو هم برداشته بود، همون مداد طلایی خوش رنگ و محبوبی که پیشتر از اینها باهاش برای گوی نورانی آتشینش، اشعه هایی کشیده بود، همه رو گرفته بود تو دستای بزرگش و باهاش رو بوم نقاشیش، تارهایی کشیده بود، کشیده بود و باز هم کشیده بود، و در آخر از تلخترین عطری که تو دنیاش داشت روی بوم پاشیده بود...  حتما وقتی تموم شده بود، ایستاده بود، نگاه کرده بود ، بوییده بود، حجم دلتنگیش مطمئنا سبک نشده بود و حتی حجیم تر هم نموده بود اما لبخندی شیرین تمام وسعت صورتشو پر کرده بود و دیگه هم هیچوقت هیچ جا از اون رنگ استفاده نکرده بود...شاید همین بود راز اینکه، باران با دیدن موقهوه ای دلتنگتر میشد...

 دومین انتخابش موز بود، سخنران از دلیل عقب ماندگی کشورهای جهان سوم میگفت و من میدیدم که اون موز رو دو نیمه ش کرده بود و بعد یکی از نیمه هارو پوست گرفته بود و بدون اینکه قطعه قطعه ش کنه و با کارد بخوره، اروم اروم خورده بود، و یادمه که بعدا از خودم پرسیده بودم ایا تا بحال کسی انقدر زیبا موز خورده؟چیزی که بیشتر شبیه یه رقص موزون و زیبا باشه بجای موز خوردن؟؟؟سخنران از چیزهایی گفته بود که من درک نکرده بودم و شاید اصلا نشنیده بودم و حرفهاش که ته کشیده بود،کمی مونده به روشن کردن چراغها، شوخی بامزه ای کرده بود و همه خندیده بودن و او هم... تنها یک تصویر تو ذهنم نقش بسته بود، گل مگنولیای سفید بزرگ و باشکوهی که شکفته میشه و تنها همین، هیچ توصیفی برای اون تک خنده زیبا و دلنشین وجود نداشت جز شباهت باور نکردنیش به باز شدن مگنولیایی سفید...کاش همیشه می خندید و اینجوری هزاران هزار مگنولیای زیبا متولد می شدن و زمین پر میشد از اون منحصر به فردترین گلها. همین بود که بلوار کشاورز و درختان مگنولیاش،خاطرات موقهوه ای و تک خنده ی نابش رو در ذهنم تداعی کردن... چراغها روشن شدن و من چشم فرو بستم از روبروم...ذهنم اما پر بود از رنگها و آواها...

باران

 

http://cdn.persiangig.com/download/8vL15H5uJZ/16.wma/dl

داستان موقهوه ای (قسمت پانزدهم)

کلاس که به تعویق افتاده بود دیگه دلیلی برای احتمالی دیدنش و یا حتی شنیدن جمله ای که اسمش توش باشه مثلا اینکه دکتر شهراد حساسه یا اینو گفته یا اونو خواسته... وجود نداشت و من دلتنگی لطیفی رو تو دلم حس میکردم، لطیف بود شاید چون سعی میکردم به روی خودم نیارم و باورش نکنم ولی خوب اخه دلتنگی که کیسه نخود کیشمیش نیست که ببری بزاری تو پستو یا یه جای خیلی گنگ و اونجا قایمش کنی تا نگاه هیشکی بهش نیفته و بهش دست نزنه و تازه بعد یه مدت خودتم یادت بره، که اگه اونم باشه آخرش وقتی فاسد میشه و ذراتش میزبان پروانه های کوچولوی بیریختی میشه که از در و دیوار اعصابت بالا میرن، محل خودشو لو میده، دلتنگی که دیگه جای خود داره و داستان خودشو...

ولی خوب باران آدمی نبود که بهانه ای جور کنه برای دیدن موقهوه ای که اگه میخواست میتونست مثلا بره حوالی اداره شون تا وقتی اون با ماشینش میاد یا میره، حجم دلتنگیش تغییر کنه ، حالا یا سبک یا شایدم سنگین تر بشه...ولی نخواست و نکرد...

تا اینکه یه روز، دکتر سارانی(رییس مستقیم شغل اون روزهای باران) تماس گرفت که آقای پاکزاد قراره همایشی برگزار کنن در فلان محل و اینکه من نیستمو...ناگفته پیدا بود که من باید به جاش تو همایش شرکت کنم و این حسابی خلقمو تنگ کرد که اخه یکی نیست به من بگه سمتم دقیقا تو این مرکز چیه که از آب حوض خالی کردن گرفته تا پیرزن خفه کردن، همه رو باید انجام بدم ولی در وانفسای اون غرزدن ها، انگار یه دفعه چیزی شبیه شهاب سنگ شاید، از آسمون تیره ذهنم عبور کرد که: موقهوه ای هم باید تو اون همایش باشه منطقا!!!

به حجم یه آدم برفی عظیم الجثه تو دلم، برف، آب شد به یکباره و تصمیم گرفتم مطمئن بشم و تنها یه گزینه پیش روم دیدم...

بعد سه چهارتا بوق، گوشیشو جواب داد. این من بودم که در حالیکه سعی میکردم خیلی خونسرد باشم گفتم ببخشید که وقتتونو میگیرم آقای پاکزاد، در مورد همایشی که دکتر سارانی فرمودن تماس میگیرم، میخواستم بدونم برای همایش چه وسایلی لازم هستش که بیارم و دقیقا چه ساعتی باید اونجا باشم؟جوابشو حتما گفت و من نشنیدم اما، چون حواسم به سوال متعاقبی بود که بخاطر اون تماس گرفته بودم. گفتم راستی سخنرانها و مدعوین اصلی چه ارگانها و چه کسانی هستند؟ اسامی رو که نام میبرد، سراپا گوش شده بودم ولی هرچی بیشتر گوش دادم کمتر اسم موقهوه ای رو میون اون همه، شنیدم...شادیم جای خودش رو به حسی سرد و بی رمق داد...

 

روز همایش لباس فرممو پوشیدم ، کفش پاشنه بلند مشکیم و کمی آرایش صرفا جهت آراسته بودن. زودتر از زمان شروع برنامه رسیدم و این بهم امکان اینو میداد که با فراغ بال، وسایلو بچینم. میزی رو انتخاب کردم و مشغول شدم که آه از نهادم براومد وقتی چشمم به انتهای سالن افتاد. یکی از یه شرکت رقیب، با فعالیتی دقیقا مشابه، شخصیتی بسیار فضول و نچسب که اصلا تو کتش نمیرفت که هر کسی سرش به کار خودش گرم باشه و دائما میخواست سوال پیچت کنه و به اصطلاح مچتو بگیره و یا سر در بیاره که دقیقا چیکار دارین میکنین...در مجموع کسی بود که من به معنای واقعی کلمه بهش لقب "چندش" رو داده بودم و بنظرم کاملا هم منصفانه بود و از این بابت عذاب وجدان هم نداشتم...اون از همون دور منو نشون کرد و به سمتم اومد که من چسبیدم به دختری که درست میز کناری من بود و سر حرفو باهاش باز کردم و این اونو موقتا متوقف کرد!!!

رزیتا دختر خوب و دوست داشتنی ای بود و البته پرانرژی و همینها باعث شد خیلی زود دوستی منطقی ای بینمون شکل بگیره و من بهش تو چیدن وسایلش، که زیاد و پیچیده بودن کمک کنم. در تمام مدتی که با هم گرم صحبت و کار بودیم، آقای نچسبو میدیدم که مترصد فرصتیه که من از رزیتا فاصله بگیرم ولی خوب این اتفاق رخ نمیداد، حداقل نه حالا...

میز کم اوردن و نتیجه گرفتن که فعالیتهای مشابه باید رو یه میز قرار بگیرن و شد اونچه که نباید میشد... نچسب اومد گوشه میز منو تسخیر کرد و حالا دیگه حتی اگه تو رزیتا حل هم میشدم، فرار کردن ازش تقریبا غیر ممکن بود و فقط تونستم این اتفاق رو قدری به تاخیر بندازم...

همایش و بازدید شروع شد و مدعوین اصلی یکی یکی از راه میرسیدن. بی اختیار در ورودی سالن رو نگاه میکردم و نگاهم خیره موند بود همونجا، به دنبال کسی یا چیزی شاید... چرا هنوز امید داشتم؟ مگه نه اینکه پاکزاد اسمی ازش نبرده بود؟ شاید یادش رفته، شاید ...و این جدال بی پایان ادامه داشت... خودمم نمیدونستم فقط چیزی انگار تو دلم نوید عطری تلخ رو میداد... میومدن و میرفتن تمام کسانی که من میشناختم و نمیشناختم ولی هیچکدوم چیزی رو در دلم آب نمیکردن، هیچکدوم حسی رو بر نمی انگیختن، هیچکدوم با دیدنشون، دل آدم غنج نمیرفت... چشمام دیگه خسته شده بودن و خودم ناامید که به یکباره انگار تمام ماهی قرمزای دنیارو تو حوض دلم رها کردن وقتی هیئتی قهوه ای از در عبور کرد، موقهوه ای در کت و شلواری قهوه ای...پس اشتباه نکرده بود حسم که گفته بود میاد...

بی هدف تو سالن میچرخید، اون میزهارو نگاه میکرد و من اونو، اون با بی خیالی و من دزدکی، اون با بی حوصلگی انگار و من با شوقی کودکانه...و حالا وقتش بود که استرس بگیرم که نکنه بیاد طرف میز من و خدای ناکرده میل سوال پرسیدن پیدا کنه که اونوقت دیگه نه اینکه اون سوال و یا جوابش مهم باشه که میدونستم آدمی نیستم که تو حرف زدن و جواب دادن و یا حتی جواب ساختن، کم بیارم ولی اون موقهوه ای بود و من بارانی که دلش لرزیده بود و همین کارو سخت میکرد و تمام محاسبات منطقی رو به هم میریخت...

برای همین جانب احتیاط رو در نگاه کردنش رعایت میکردم. مهمترین مدعوو جلسه و هیئت همراهش میز به میز میگشتن و کم کم نزدیک میشدن، با هر قدم که اونا نزدیک میشدن، من لرزشم مشهودتر میشد، به جلوی میز مشترک من و آقای نچسب رسیدن. شنیدین میگن هیچ کار خدا بی حکمت نیست؟ من اونجا یه بار دیگه به مفهوم عمیق این جمله کوتاه ایمان اوردم وقتی دیدم که نچسب برای خودشیرینی و بزرگ و مهم جلوه نمودن خودش و حقیر جلوه دادن کار ما، قبل از اینکه من به خودم بیام و بتونم آوایی، هرچند ضعیف و کم جون از دهنم خارج کنم، شروع کرد به سخنرانی مفصلی در مورد تمام آنچه که خوب، کار مشترکمون محسوب میشد به نوعی و در واقع اصلا و ابدا جای خالی ای برای من نذاشت برای پر کردن، تمام هوش و حواس من اما پیش اون تارهای دلنشینی بودن که حالا کمی و فقط کمی اونطرف تر تکون میخوردن به نشانه تایید و گوش دادنی عمیق... و بعد هم بررسی وسایل و تجهیزات روی میز که خدارو شکر تنها به قسمت آقای نچسب مربوط میشدن و اونقدر اون با پرحرفیش اونارو خسته کرد که تنها در پی مجالی بودن برای رها شدن از دستش و ناگفته پیداست که هیچ کس هیچ تمایلی برای شنیدن توضیحاتی مشابه از سمت من رو نداشت و همگی عبور کردن از من، من اما غرق در قهوه ای هایی بودم که حالا تنها به وسعت یک میز با من فاصله داشت... نه دستم تنها، که دلم هم میلرزید و من سردم میشد، زمستانی انگار در دل تابستان...موقهوه ای دیرتر از همه دل کنده بود از میز و وقتی داشت عبور میکرد برای یک لحظه دیدم که نگاهم کرد و من بی محابا و ناخواداگاه، روی به سمت رزیتا گردوندم و بدون هیچ برنامه ریزی قبلی و یا آمادگی ای، سوالی پوچ ازش پرسیدم، تنها محض روی گردوندن به سمتی دیگه و مشغول نشون دادن خودم و یا چیزی از این دست... نگاه موقهوه ای رو ثابت شده روی صورتم فقط برای کسری از ثانیه، حس کردم و بعد نگاه برگرفت و گذشت، من اما همچنان روی به سمت رزیتا داشتم تا امکان هر صحبتی و یا اظهارآشنایی و یا حتی سلامی رو از خودم بگیرم ...

 http://cdn.persiangig.com/download/q5AnvCsPi8/15.wma/dl

داستان موقهوه ای (قسمت چهاردهم)

...

بازم این شهر شلوغ و پر از دود و دم اما دوست داشتنی... تهران همواره یادآور دانشجویی های منه و تمام سختی ها و زیبایی ها و سادگی های اون دوران. امتحانم امروز تموم شده و حالا بعد یه مدت تلاش سخت برای گذروندن این امتحان و گرفتن مدرکی که باهاش بتونم کارمو ارتقا ببخشم، زمانی اندک دارم تا برای خودم، تو این شهر بی آغاز و پایان گم بشم. گزینه های زیادی برای پر کردن این لحظات نادر و سرخوش دارم، گزینه هایی که میتونن به شیرینی سر زدن به قنادی محبوبم تو خیابون ویلا باشن و یا به آرامی فضای روحانی کلیسای خیابون ویلا و شاید حتی به شلوغی و پر هیاهویی تئاتر شهر و اینها همه در حالیه که جاذبه و کشش رفتن و نشستن در مترو و پیاده شدن در ایستگاه 15 خرداد و بازار و خرید و بعدشم یه شام دلپذیر تو رستوران شلوغ و معروف بازار، رو نادیده بگیریم... از میون اون همه، نمیدونم چرا دلم پر میکشه برای پیاده پیمودن بلوار کشاورز، همونجا که تو ذهن من با درختهای بزرگ و زیبای مگنولیا با گلهای سفید و باشکوهشون، مفهوم پیدا میکنه...اصلا یه چیزهایی دست خود آدم نیست انگار، خودشون میان میرن میشینن یه کنجی از دلت، اونم بی اذن و اجازه ،اونوقت باهات قایم باشک بازی میکنن، تو چشم میزاری و اونا قایم میشن و تو دنبالشون میگردی ولی پیدا نمیشن، هیچوقت پیدا نمیشن...تا هستی، اونام هستن، بی تغییر، بی زوال...همین بود داستان اون درختان و گلهای مگنولیا برای دل باران... یادآوری اینکه فصلیه که احتمالا گلهاش باز شدن، برام جای هیچ تردید و درنگی نزاشت. مسافتی سواره و مسافتی پیاده خودمو رسوندم...از همون مغازه بستنی فروشی نزدیک بلوار، به عادت قدیم یه بستنی قیفی یا به عبارت دقیقتر و خودمونی تر، لیسی میگیرم و به سمت فضای وسط بلوار میرم...

درختان مگنولیا پرشکوهتر از همیشه اونجا بودن، با گلهایی که بعضی شکفته و بعضی در شرف شکفتن بودن...اگر عمیق نفس میکشیدی میتونستی عطرشونو و حضورشونو در ذره ذره حجم هوای دم و بازدمت تشخیص بدی، کمی فرصت داشتم تا در فاصله بین دوتا درخت، بشینمو به نزدیکترین گل کنارم چشم بدوزم، در شرف شکفتن بود و منو ناخواداگاه به دست خاطره ای در لحظه ها و روزهایی گذشته، سپرد، هل داده میشم وسط اون خاطره ها... روزی که گل مگنولیای سفیدی، خیلی دورتر از اینجا، در فضایی به کوچکی دل باران، شکفته و باز شده بود... 

اون شب با همه استرسی که از اومدن موقهوه ای سر اولین جلسه داشتم، سپری شد و فردا عصر، زودتر از موعد، حاضر شدم برای رفتن. بد موقع بود و هوا به طرز خفه کننده ای گرم بود. مسیر خونه م زیاد تاکسی خورش خوب نبود و برای همین مجبور شدم با اون کیف سنگین لپ تاپ و وسایل جانبی، مسافت زیادی رو پیاده طی کنم تا نهایتا به جایی برسم که امید صید تاکسی قویتر باشه!!! آخه تو تابستون دقیقا تاکسی ها رو باید صید یا به نوعی شکار کرد... تقریبا به نحو احسن برشته شده بودم که تونستم وسیله ای پیدا کنم و خودمو برسونم. تو کلاس جاگیر شده بودم که اولین نفر، عسل بانو، از در اومد تو و چقدر هم اینبار متفاوت بود... با رویی گشاده و حسی خودمونی و صمیمی، و بعد بچه ها یکی یکی وارد شدن. خبری از اون دو تا آقا نبود و این نه تنها منو که اونها رو هم خوشحال کرده بود. موقهوه ای نبود و این هم دلمو شاد و هم تنگ کرد...

سلامی و خوش و بشی و بعدم کمی صحبت در مورد کتاب و تمرین و نمره و ... و درس شروع شده بود. یه مطلب بنیادین رو مطرح کرده بودم و براشون نوشته بودم تا یادداشت کنن و در نهایت کلاس ازشون خواسته بودم که اونو اونقدر تمرین کنن که بهش مسلط بشن برای جلسه بعد...اواخر ساعت کلاس بود که ساناز گفته بود: باران خانوم، من قراره برم مسافرت تابستونی و احتمالا دو هفته ای غیبت خواهم داشت، به تبع اون، یکی دیگه گفته بود:آخ گفتی، منم هفته آینده مرخصی دارم و اون یکی هفته بعدی رو عنوان کرده بود و ...عسل بانو اما نهایتا، منطقی و محجوبانه با لبخندی شیرین،گفته بود، راستش ما مرخصی ها و مسافرتهای تابستونیمو نرفتیم و بنظر میرسه اگه الان کلاسها برگزار بشن، هی هر هفته یکی قراره غیبت داشته باشه، اگر شما حرفی ندارین، یه ماهی کلاس رو به تعویق بندازیم تا مطلب زیادی درس ندادین که بعدا فراموش کنیم و وقتی برگشتیم کلاسها رو به طور جدی ادامه بدیم.

واقعیتش نمیدونستم چی باید بگم و چه عکس العملی نشون بدم. خودمم بدم نمی اومد که یه ماه جلوتر بره بلکه این گرمای نفس گیر حتی به قدر اندکی، کمتر بشه، از طرفی حق با عسل بانو بود و اگه کلاس ادامه پیدا میکرد، باید هر روز شاهد غیبت حداقل یه نفر میبودیم، ولی مگه نظر من در برابر نظر موقهوه ای و پاکزاد مهم مینمود؟ ترجیح دادم، تصمیم گیری رو به عهده خودشون بزارم و بگم که اگر هماهنگیهاشو خودتون انجام میدین که پاکزاد یا دکتر شهراد به من اطلاع بدن، مساله ای نیست از نظر من. پذیرفتن و قرار شد خودشون صحبت کنن و به منم اطلاع بدن. کلاس که تموم شد حس کردم دید بهتری از من تو ذهن اونا و از اونا تو ذهن من شکل گرفته و این امیدوار کننده بود...

فردای اون روز بود که پاکزاد تماس گرفت و گفت که بچه ها از دکتر شهراد درخواست کردن که دوره یکماه به تعویق بیفته به خاطر مسافرتهاشون و دکتر، پذیرش یا عدم پذیرش رو به نظر شما که مدرسشون هستین منوط کردن، حالا نظرتون؟ تو دلم، یه چیزی آب شد، یه چیزی وارفت، یه چیزی حل شد، نمیدونم چی شد فقط میدونم غنج رفت دلم که نظرم برای موقهوه ای مهم بوده و همه چیزو منوط به اجازه من کرده حتی اجازه خودشو... خیلی سخت تکه های حواسمو که هر کدوم یه گوشه پهن افتاده بودن رو جمع و جور کردم و سر هم چسبوندم که تونستم من من کنان بگم، از نظر من مشکلی نیست چون این ترجیح بچه هاست و میخوام که اونا با خیال راحت و انگیزه کافی تو کلاس شرکت کنن. پاکزاد تشکری کرد و ادامه داد که راستی بچه ها از شما پیش دکتر شهراد تعریف کردن و ایشون گفتن که ازتون تشکر کنم!!! کلمه تشکر در ذهنم بارها و بارها تکرار شد، پاکزاد همچنان داشت حرف میزد و اما من چیزی نمیشنیدم...خداحافظیش شاید منو از دنیای خودم بیرون کشید که گفتم روزتون بخیر. لحظه ها بعدش فقط به این اندیشیده بودم که یعنی نمیشد خودش اینارو بهم بگه؟ حالا نه اصلا صمیمانه یا چیزی شبیه به دوستانه، که انتظاری نبود، بلکه در قالب و فرمتی رسمی حتی با همون جدیتی که باهاش تو ذهن من تعریف شده بود... ولی انگار این مستقیم گفتن قرار بود بمونه برای خیلی بعدها...

 باران

 

http://cdn.persiangig.com/download/OB9n5uYMr4/14.wma/dl

داستان موقهوه ای (قسمت سیزدهم)

اولین و آخرین باری که باهاش درمورد به تعویق انداختن دوره صحبت کردم ، اون محترمانه ولی محکم  رد کرد و باز کلی دلیل و برهان  که به نفعتونه و ...چند روزی هست که مترصد فرصتی ام تا بحث کلاس رو یه بار دیگه پیش بکشم با شهراد، تا حداقل تو ذهن خودم، خودمو تبرئه کنم که تلاشمو کردم، ولی انگار خودشم اینو میدونه که هر وقت برای کاری میرم اتاقش، جوری برنامه میچینه که مجالی و فرصتی برای صحبتی اینچنینی پیش نیاد... این بار هم از همون دفعاته و من نامه امضا شده رو ازش تحویل میگیرم و بدون اینکه تونسته باشم تصمیممو عملی کنم، از اتاقش خارج میشم...

سانازو میبینم که منتظر نگاهم میکنه و انگار تو نگاهم جوابشو میخونه که میگه بازم نشد؟ نذاشت؟ سری به نشونه نفی تکون میدم و به سمت اتاقم میرم که میبینم بچه ها تو اتاقم جمع شدن، سانازم با اندکی هراس از پشت میزش بیرون میاد و به ما می پیونده. دور میز گرد وسط اتاقم ، همونجا که روش پره از برگه ها و مدارک و اسناد، میشینیم و ساناز دم در وایمیسه تا هم چهارچشمی مواظب سالن و مراجعه کننده ها و تلفن های گاه و بیگاه شهراد باشه و هم از بحث تو اتاق مطلع. بچه ها باز شروع میکنن که چی شد و چرا مطرح نمیکنی و ... جوابی میدم که ظاهرا فقط از دید خودم منطقیه و البته که قانعشون نمیکنه و این رو از اخمی که تو چهره هاشونه ، و بزرگتر و مشهودتر میشه، میفهمم. دوست دارم بتونم کاری براشون بکنم ولی خوب اونام انتظارشون یه مقدار زیادی و نابجاست، آخه من خودمم از کنسل شدن این برنامه خوشحال میشم ولی خوب منم اونجا توان و قدرت محدودی دارم و به هر حال، خواسته یا ناخواسته، الان شهراد اونور میزه و ما اینور میز و خواست اون یه جورایی، محترمانه البته، بر خواسته ما میچربه...ابرویی بالا میندازم و میگم  متاسفم از من کاری برنمیاد، برین خودتون بهش بگین اگه دوست دارین، من اگه مجبور باشم، دوره رو شرکت میکنم هرچند این ترجیحم نبوده و نیست...

هنوز آخرین کلمه رو کامل ادا نکردم که تلفن رو میز ساناز  زنگ میخوره و ساناز تقریبا میدوه به سمتش تا نکنه بازم مثل اون دفعه که شهراد زنگ زده بود و ساناز پشت میزش نبود و اونوقت اون به گوشی من زنگ زده بود و تقریبا داد زده بود که چرا کسی پشت میزش نیست ...، بشه. بقیه هم پشت سرش راه میوفتن به سمت اتاقهاشون. میدونم که خودشون برای صحبت در این مورد نمیرن و زمانی از این مساله مطمئن میشم که بهمون اطلاع داده میشه که دو روز دیگه عصر فلان جا باشین برای تعیین سطح...

اون روز انگار بیشتر از روزای دیگه خسته ام یا شایدم انجام کاری برخلاف ارده خودمم و به عبارتی زورکی  ،خستگی رو به تنم تزریق میکنه. هوا بس ناجوانمردانه گرمه و این مزید بر علته. صبح کمی زودتر کارهامو سر و سامون میدم تا فرصت داشته باشم یه نیم نگاهی به مطالبی که سرچ کردم بندازم. ناهار با خودم نیووردم و ساعت از دو که میگذره، معده ی خالیم با سوختنش، اینو به رخم میکشه. جوری برنامه ریزی کردم که تا 4 کارهام سر و سامون یافته باشن که ده دقیقه مونده، چندتا کار جدید میرسه و مجبور میشم بمونم. گرما و گرسنگی و خستگی رو که با هم جمع کنی و بهش یه کمم اسانس استرس اضافه کنی ، حتی اگه بار اجباری بودن مساله رو هم در نظر نگیری، باز هم به اندازه ی کفایت خواهد بود تا چهره ت رو در هم بکشه و همین شد که من دیگه حتی اگه خودمم میخواستم نمیتونستم چین و چروک صورت و در هم کشیده گی ابروهامو باز کنم. در اولین فرصتی که میتونم و البته که مقداری هم دیر شده، از اداره بیرون میرم به سمت جایی که گفته شده و در کمتر از ده دقیقه بعد تو پارکینگم. از نگهبان سراغ آقای پاکزاد رو میگیرم و اون به طبقه بالا اشاره میکنه. به اتاقش که میرسم، میبینم بچه ها همه اومدن و با سر و صداشون اونجارو روی سرشون گذاشتن. سلامی و احوالپرسی ای و بعد خانمی که خودش رو دیاری و مسئول کلاسها معرفی میکنه ازمون میخواد جدا جدا و به سبک امتحان بشینیم و اون تست ها رو جواب بدیم که خوب ناگفته پیداست انتظار سنگینیه از بچه های ما!!!من خسته تر از اونم که بخوام تنهایی نظری بدم یا تصمیمی بگیرم پس تابع جمع میشم و همه تنگ هم میشینیم و به روش شور و مشورت، سوالات رو پاسخ میدیم.

چندتایی از بچه ها مصاحبه شونو دادن و دو نفری موندن، دلم میخواد هرچه زودتر برم تو ولی چون دیرتر از همه رسیدم، فرهنگ زندگی اجتماعی حکم میکنه که باید منتظر بمونم تا آخرین نفر. کلافه و روی در هم کشیده میشینم تو سالن و سعی میکنم کمی و تنها کمی چشمامو بندم تا بلکه این سردرد لعنتی که صدای قدمهاشو حس میکنم، رخ نده و فراتر اینکه، شاید بتونم کمی چرت بزنم. هر نفر خیلی طول میکشه و این، حال ناخوشمو تشدید میکنه، سعی میکنم با مجله ای که روی میز کناری گذاشته شده خودمو سرگرم کنم ولی ورق که میزنم اونقدر مطالبش بنظرم ملال آور و احمقانه میاد که مطالعه م در حد تماشای تصاویرش باقی میمونه. یکساعتی که بر من خیلی بیشتر گذشته، سپری شده که نوبتم میشه، بلند که میشم ، تو ذهنم دنبال مقصری میگردم برای تمام زورکی های امروزم و وارد اتاق که میشم، بهش سلام میکنم...

 

http://cdn.persiangig.com/download/DvCYr9xEms/13.wma/dl

داستان موقهوه ای (قسمت دوازدهم)

بحث رو میکشونه به این موضوع که ما بخاطر موقعیت خاص اداره مون و اینکه انتظار زیادی ازمون میره باید خودمونو تو مهارتهای مرتبط و البته مختلف، ارتقا بدیم تا فردا روزی که بهشون نیاز پیدا کردیم بتونیم خودکفا باشیم و اینکه این اداره نباید به سرنوشت اکثر ادارات دچار بشه که کارمندانش هر روز و هر لحظه دچار افت دانش و مهارت میشن. گفت که برای انجام این مهم باید آموزش ببینیم و دوره های لازم رو بگذرونیم و برای شروع میتونیم از مهارتهای کامپیوتری خاصی که مد نظرمون هست شروع کنیم. 

وسطای جلسه بودیم که آبدارچی چای خوش عطر و رنگ رو تو فنجونای نقلی و سفید جدیدا خریداری شده ، اورد و بهمون تعارف کرد، قندونای پر از قندهای های دارچینی قندیلی شکل رو که برای تنوع به جای قندهای معمولی گرفته شدن هم به تناسب هر دو سه نفر گذاشته شده ولی من دلم هوای شکلات کاکائویای قلبی شکل خودمو کرده که میدونم طبق آخرین امار و اگه آرتین باز سراغ کیفم نرفته باشه و محاسباتمو به هم نریخته باشه، باید سه چهارتایی ازش تو کیفم موجود باشه. ولی خوب نمیشه وسط یه جلسه جدی و بحث جدی پیشرفت و ارتقا و این چیزا، یهو برگردم بگم ببخشید میشه برم یه دونه شکلات برای خودم بیارم، اخه چایی با هیچ چیز دیگه ای از گلوم پایین نمیره!!! جلسه هم که خدا می دونه کی تموم میشه و نمیشه تا اون موقع منتظر بمونم پس این دفعه رو هم مثل خیلی از دفعات، به کودک درونم میگم هیس و با دهن کجی زیرپوستی ای به قندون، چایی رو تلخ سر می کشم. با تلخی مشکلی ندارم و اذیتم نمیکنه. طعم دارچینش که زیر پوستم میره، انگار مویرگهام متسع میشن و حواسم دوباره جمع بحث داغ جلسه میشه...

شهراد سرسختانه معتقده این دوره ها و مباحث ما رو از روزمره گی و عادتی که اکثر کارمندان بهش مبتلا میشن و در نتیجه اون، انگیزه و اشتیاقشون رو برای کار کردن از دست میدن رهایی می بخشه،پس از هممون میخواد که با اراده و اشتیاق کافی و وافی این دوره رو شروع کنیم و البته ، ادامه بدیم و بعد هم میگه که قبلا هماهنگی های لازم رو انجام داده و مدرسی رو در نظر گرفته و کلاسهامون قراره به زودی شروع بشه و اینم اضافه میکنه که باید روزی، در همین نزدیکی البته، برای تعیین سطح بریم به محلی که دوره قراره برگزار بشه. اون هنوز داره میگه، از اینکه چقدر براش مهمه که  این دوره نتیجه پرباری داشته باشه و اینکه باید یا روزهای فرد و یا زوج رو برای کلاس انتخاب کنیم و ... اون همچنان میگه و من اما در افکارم فرو میرم. با خودم تصور میکنم که تو اون گرمای بعد از ظهر این شهر سوزان و بعد از 8 و یا 9 ساعت کار مداوم و خسته کننده و سر و کله زدن با ارباب رجوع های مختلفی که گاها حتی توان نوشتن یه متن ساده درخواست رو هم ندارن و خودم باید براشون بنویسم، ایا رمقی خواهم داشت برای شرکت در کلاسی که خوب سالهاست که با مباحثش برخورد نداشتم و در واقع آخرین بار که کار کردم در این رابطه، سال آخر دانشگاهم بوده و اینکه بچه هام به من و من به بچه هام اونقدر وابسته ایم که ترجیح میدم تمام ساعتهای غیر کاریم رو در کنار خانواده م سپری کنم و اگه لازم نباشه اصلا از خونه بیرون نمیام و حالا... صورتهای بچه ها رو که نگاه میکنم حس میکنم این احساس مشترک همه ماست، نارضایتی در چهره ها موج میزنه، اونم نه از این موج الکی ها، بلکه از اونا که ویرانگره... همین ارومم میکنه که شاید بتونیم با یه مخالفت جمعی نظر شهرادو تغییر بدیم، هرچند بعید بنظر میرسه و یا حداقل سخت....

به خاطر میارم که چند وقت پیش، بچه ها میگفتن خانمی اومده بوده اداره و منتظر نشسته تا با شهراد ملاقات داشته باشه و ساناز که پرسیده کارتون؟ گفته که قراره مدرستون باشم، اونا گفته بودن و من زیاد جدی نگرفته بودم این موضوع رو ولی حالا میینم که انگار باید می گرفتم، شاید اگه قبل از اعلام عمومی در جلسه، از نیت شهراد مطلع شده بودم، میتونستم کاری از پیش ببرم ولی حالا...

باز که متوجه جلسه میشم، بحث به اینجا رسیده که تا پایان روزهای کاری این هفته باید به توافقی در مورد روز تعیین سطح و بعدشم روز و ساعت کلاس برسیم. آه از نهادم برمیاد و با بی میلی سکوت می کنم چون بنظر مصلحت نیست که الان، اینجا و وسط این جمع مخالفت خودمو اعلام کنم تازه شهراد ادمی نیست که به مخالفت علنی وقعی بگذاره، بهتره که در فرصتی مناسب و به صورتی ظریف و نامحسوس، بهانه ای مثلا تابستون و گرما و خستگی و ...بیارم و قانعش کنم که میتونیم این برنامه رو به آینده موکول کنیم و خوب آینده هم که باز آینده ای داره و میتونه هیچگاه از راه نرسه!!! و ... هنوز دارم اون ته مه های پستوهای ذهنم رو برای یافتن راه حلی می کاوم که میبینم ظاهرا شهراد دیگه حرفی نداره و منتظر سوالات احتمالی، پیشنهادی یا چیزی از این دسته، یعنی در واقع انگار میخواد تاثیر حرفها و اقداماتش رو ببینه هر چند مطمئنا از چهره ها خونده هر آنچه رو که باید میخونده...

 

http://cdn.persiangig.com/download/Vv9mZOoKEH/12.wma/dl

داستان موقهوه ای (قسمت یازدهم)

 هنوز لختی تا ساعت ده مونده و من مشغول مهر کردن برگه هایی هستم که از اتاق شهراد اومدن بیرون و من باید بررسی و بعدم مهرشون کنم. شهراد خیلی حساسه و حسابی باید حواسمو جمع کنم که کوچکترین اشتباهی اعم از تایپی ، املایی ، انشایی یا هر چی در نوشته ها وجود نداشته باشه، اون حتی روی فاصله خطوط و فونتها و حاشیه ها هم حساسه، اونم حساسیتی از اون نوع که اگه خدای نکرده خودش اون اشتباه رو بیابه، با تندی و تلخی برگه رو پس میفرسته و تا اونو تصحیح نکنیم و دوباره تمام اون روند قبلی رو برای اون برگه انجام ندیم، رضایت نمیده.

یادمه یه بار همون اوایل یه اطلاعیه رو که قرار بود برای چندین ارگان و اداره بفرستیم رو، بچه ها حواسشون نبود و یه کلمه رو که باید جدا تایپ میکردن، سر هم زده بودن و در اشل صنعتی از نامه کپی گرفته بودن!!! و از قضا من هم اون روز بی حوصله بودم و متوجه کلمه نشدم و مهر همراه با امضای شهراد رو که دستم بود زده بودم پای تمام نامه ها. خودش هنوز تو اداره نبود و از بخت بد، درست همزمان با آماده شدن آخرین نامه سرو کله ش پیدا شد و یه راست رفت تو اتاقشو در جهت پیگیری کارهای روز گذشته، از ساناز خواست که نامه آماده شده رو براش ببره تا رصد کنه شخصا!!! و اونجا بود که اون ی بدبخت که بجای ی آخر بودن، شده بود ی وسط، مثل خاری به چشمان تیزبینش فرو رفت و آتیش گرفت و ناگفته پیداست که این آتیش اول از همه پر سانازو گرفت که هنوز تو اتاقش بود ولی خوب میدونستم که دیر یا زود دودش به سالن و بعدم شاید به اتاق من نفوذ میکنه که بلند شدم و تمام پرینت ها رو جمع کردم و دادم برای تایپ دوباره و اون روز زحمت مهر و امضای دوباره تمام اون حجم زیاد رو به جون خریدم و هممونو مجبور کرد بعد از تایم اداری بمونیم و اشتباه رخ داده رو جبران کنیم.. خلاصه اوضاعی داشتیم از دست شهراد و باید چهارچشمی مواظب همه چیز می بودیم...

البته از حق نگذریم این نظم و دیسیپلین خاص و منحصر به فردش، همیشه هم آزاردهنده نبود مثل دقتی که در انتخاب پوشش آبدارچی اداره و استکان های چای و قندون ها به خرج داده بود و همه چیز به شکلی شیک و تمیز و آراسته دراومده بود و ادم از خوردن اون چایی حظ وافر میبرد مخصوصا که بعد از صلاح و مشورت با پرسنل و اطمینان از رضایت همشون، از آبدارچی درخواست کرده بود که علاوه بر اینکه در طول روز چندین بار چای دم میکنه تا چای تازه دم و خوش رنگ دست پرسنل بده و در عوض برای جلوگیری از اسراف، مقدار چای خشک کمتری برمیداره، توی چای یه تیکه چوب کوچیک دارچین هم بریزه تا عطر و طعمش به پرسنل جونی تازه ببخشه و از خوردنش لذت ببرن... گاها به آبدارخونه سر می زد و از تمیزی اونجا و تمیز شسته شدن فنجونها شخصا بازدید میکرد...روی لباس فرم خیلی حساس بود و همه باید یکرنگ و یکدست فرم می پوشیدیم و خلاصه، در نوع خودش، آدمی از اون دست آدمها که هر روز و هر جا میبینیم نبود...

از وقتی اومده بود و اخلاقش تا حدودی دستمون اومده بود، موقع امضا و مهر هر نامه یا مدرک یا کاغذی، استرس میگرفتم که نکنه مشکلی پیش بیاد و یا اشتباهی رخ بده ، بالاخص اینکه در نبودش مسئولیت اونجا بر دوش من بود برای همین، چندین بار همه چیزو چک میکردم و کارها رو به طرزی وسواس گونه به پیش میبردم .

عقربه های ساعت نزدیک ده بودن و این یعنی که باید برای جلسه با شهراد حاضر میشدم. ساناز میاد دم در اتاق و با گفتن : عسل، باید بریم ، نزدیک بودن زمان جلسه رو بهم خاطرنشان میکنه . در اتاقو قفل کردم و به سمت اتاقش رفتم. همزمان بچه های دیگه هم از اتاقهاشون بیرون اومدن و  همگی به اتاقش رفتیم.

سلامی و خوش و بشی با رویی گشاده و تعارف به نشستن دور میزش. صندلی کم بود و آقایون جهت حفظ مراتب احترام، رفتن که از سالن، صندلی بیارن و سانازم کم کم به ما پیوست و شهراد شروع به صحبت کرد. از این اخلاقش خوشم میومد که اول هر جلسه از همه تشکر میکرد بخاطر زحماتی که اونجا می کشن و اینو نشونه خوبی میدونستم. کم کم بحث رو به سمت موضوع جلسه سوق داد...

 

 

 

داستان موقهوه ای (قسمت دهم)

...

با خستگی زیاد از همون جنس خستگی و کم خوابی های این روزهام که خوب اقتضای کار و زندگی متاهلی و داشتن دو تا بچه شیطونه، از خواب بیدار میشم و قبل از اینکه سعی در کندن تنم از رختخواب داشته باشم، لختی چشمانمو میبندم و سعی میکنم تا ذهن شلوغمو آرامش ببخشم و در واقع به نوعی مراقبه کنم، باد خنک کولر وسوسه م میکنه که خودمو دوباره به دست خوابی شیرین بسپرم که خیلی زود با به یاد آوردن اینکه آرتین امروز باید زودتر آماده بشه و اون مقداری از تکالیف باقی مونده ش رو که دیشب موکول به صبح کرده، بنویسه، شیطون رو لعنت میکنم و بلند میشم. دست و رومو که میشورم، سرحالتر میشم و در اولین تلاش برای آغاز این صبح که کمی هم تکراری بنظر میرسه، قهوه جوش رو روشن میکنم تا به عادت همیشگی قهوه ای آماده کنم برای خودم و بعد میرم به سراغ آماده کردن صبحانه دیگر اعضای خونه. بچه ها رو بیدار میکنم و از آرتین خواب آلوده میخوام که امروز کمی زودتر سرحال بشه چون تکالیفش بلاتکلیف موندن. آرمیتا بلند شده و بنظر میرسه میتونه تو انجام بعضی از قسمتهای کوچیک کارها کمک حالم باشه. صبحانه رو که آماده میکنم براشون، فنجون سفید رنگ مخصوصمو پر از قهوه ای داغ و تلخ میکنم که بخار بلند شده ازش با خودش بوی قهوه رو در تمام خونه پخش میکنه. نمیدونم از کجا و چرا من عاشق قهوه تلخ شدم و هیچی مثل این فنجون مخصوص پر از این مایع غلیظ نمیتونه منو سرحال بیاره. 

کارهامو نسبتا با عجله ولی به دقت انجام میدم و بعد از آماده کردن همه چیز،میرم که حالا خودمو حاضر کنم. از تو کمد مانتو شلوار و مقنعه فرم قهوه ای رنگ خوش دوخت و زیبایی رو که انصافا با وجود گرم بودنش، از فرم های این روزهای اکثر ارگانها خوش فرم تره رو بر میدارم و با کفشهای پاشنه دار قهوه ای چرمم ست میکنم. نه اینکه کوتاهی قدی داشته باشم که بخوام با این تدابیر پوششش بدم نه، ولی از بچگی عاشق کفش های پاشنه دارم، مخصوصا که چرم هم باشه، اونم چرم قهوه ای تیره...برای آخرین بار آیینه رو نگاه میکنم  در واقع خودم رو. مرز چهلو رد کردم و با اینحال چین و چروک زیادی از اون دست که رایجه تو صورتم دیده نمیشه، فقط شاید یکی دوتا نامحسوس...

سوییچ ماشینو بر میدارم که بچه هارو برسونم به مدرسه. آرمیتا طبق معمول زودتر حاضر شده و هر دومون منتظر آرتین کوچولویی هستیم که با چشمانی که هنوز پر از خوابن و یه در میون بسته میشن داره خودش رو به ما میرسونه. اونها رو دم مدرسه پیاده میکنم و به اداره میرم. 

تو پارکینگ بازم با این قضیه روبرو میشم که ماشینی جای ماشین من پارک کرده و من باید کلی بچرخم تا جای پارک گیر بیارم. نه اینکه مساله مهمی باشه ها نه ولی انگار از اول صبح همه چیز دست به دست هم میده تا اعصابتو به هم بریزه آخه اون ماشین رو میشناسم و میدونم که حتی صاحبش تو قسمت ما کار نمیکنه در حالیکه صحبت کرده بودیم و قرار شده بود مناطق پارکینگو بین این چندتا ارگانی که اینجا مجتمع شدن تقسیم کنن تا تداخلی پیش نیاد اما انگار مردم بی اعصابتر از این حرفان که بخوان پایبند به قوانین باشن...

خودم رو آروم نگه میدارم و بعد از پارک کردن در محلی به مراتب دورتر، به سمت قسمت خودمون رهسپار میشم. فضای سبز رو که می بینم، نشاطی کودکانه در درونم حس میکنم و انصافا هم که با وجود این خشکی و گرمای سوزنده، این فضای سبز محشره. اتاقم نزدیک در ورودیه و اینطوری دیگه لازم نیست با تمام پرسنل برخورد داشته باشم و میتونم آروم و بی سر و صدا برم تو اتاق خودم تا قبل از هجوم خیل عظیم مراجعه کنندگان که بعضا تا اعصابتو قشنگ از اون قسمت ریز رنده، عبور ندن دست بردار نیستن، نفسی بکشم...

اومدن ساناز بر کسی پوشیده نمی مونه چون خودش هنوز از پاشنه در عبور نکرده، صدای خنده ش و بلند بلند حرف زدنش می پیچه تو اتاقها و حضورشو اعلام میکنه ، بقیه بچه ها اومدن و کم کم مراجعان هم از راه میرسن. حدود ساعت نه ایناست که دکتر شهراد که ما فقط به اسم فامیلش، شهراد صداش میکنیم از راه میرسه و یکراست به اتاقش میره و کمی بیشتر طول نمیکشه که ساناز میاد تا اعلام کنه که ساعت ده همه تو اتاق شهراد حاضر باشین، صحبتی باهاتون داره. 

شهراد تازه اومده، همین یکماه پیش تقریبا. تا قبل از اون رییسمون آقای سهرابی بود که خوب بخاطر داشتن تجربه طولانی در این سمت و مردم داریش، سابقه خوبی برای خودش جمع کرده بود و انصافا با پرسنل هم خوب تا می کرد. مدیران سطح بالا که عوض شدند،  از اونجا که هر کی بعد اومدنش سعی میکنه تمام کابینه!!! قبلی رو با عوامل جدیدی جایگزین کنه، این شد که آقای سهرابی رو برداشتن و با یه جلسه تودیع و یه دستتون درد نکنه بابت خدمات شایانتون و یه لوح تقدیر و شایدم یه شاخه گل که روش گذاشته بودن، ایشون رو فرستادن برای ریاست یه مجموعه دیگه تو یه اداره که چنتا خیابون اونطرف تر بود و شهراد رو به عنوان رییس جدید اعلام کردن.

شناخت زیادی ازش نداشتم و وقتی که اومد از همون اول یه جورایی انگار ازش حساب می بردیم نه اینکه بد اخلاق باشه ها نه، ولی خیلی جدی و تیز و باهوش بود و نمیشد چیزی رو ازش مخفی کرد یا بهش دروغ گفت ولی چند باری هم شده بود که رفتاری ازش سر زده بود که با خودم فکر کرده بودم چقدر مهربونه، مثلا همون دفعه که شهراد رفته بود ماموریت و ساناز که معده ش بیماره و مشکل داره گفته بود که شهراد بهش پیام داده و بعد پرسیدن از وضع و اوضاع اداره، از سلامتی خودش پرسیده و براش آرزوی بهبودی کرده...

در مجموع هنوز موجود ناشناخته ای بود برام ولی خوب این موضوع زیاد برام اهمیتی نداشت چون میدونستم که ممکنه باز به زودی اونو هم با فرد دیگه ای جایگزین کنن و من حوصله نداشتم وقتمو برای شناخت این همه آدم صرف کنم، همینقدر که بدونم تو کار از چه چیزهایی خوشش و یا بدش میاد تا حواسم بهشون باشه و کاری نکنم که صداش دربیاد و سرم داد بزنه، یا مشکلی برای شغلم پیش بیاد، برام کافی بود...

 

http://cdn.persiangig.com/download/sbLUpnOs6T/%D9%85%D9%88%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%20%D8%A7%DB%8C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%87%D9%85.wma/dl

ادامه نوشته

داستان موقهوه ای (قسمت نهم)

بعد رفتن عسل بانو انگار کسی باقی نمونده بود چون دیگه هر چی نشستم کسی از در وارد نشد، بلند شدم و قدم زنان به سراغ خانم دیاری رفتم که گویا قرار بود مسئولیت کلاسهای منو به عهده داشته باشن. خسته نباشیدی گفت و حجمی از برگه رو به طرفم گرفت. توضیح لازم نداشت و میدونستم که امتحان کتبی ای هست که تو خود مرکز سوالاتش موجود بوده از سالیان گذشته. چیزی که نمیدونستم اما این بود که انگار بچه ها مشترکا سوالات رو جواب داده بودن و خانم دیاری غرغرکنان، همونطور که عادتش بود، گفت که هر کاری کرده که اون پنج تا خانم رو از هم جدا بشونه برای امتحان، نذاشتن و همه با هم جواب دادن و اینکه چون اونا کارمندای اون ارگان بودن و صاحب نفوذ ، خانم دیاری هم نتونسته اصرار بورزه و ... دستم اومد که احتمالا حوادث مشابهی هم در کلاس من رخ خواهد داد. 

در تمام طول دوران تحصیلم از تقلب به نحوی بیزار بودم و جز در چند مورد که تقلب رسونده بودم، هیچوقت حتی در لحظاتی که بیشترین نیاز رو داشتم هم تقلب نگرفته بودم و این از اون دست مواردی بود که چراییش رو هنوز در خودم کشف نکرده بودم. از طرفی محل کار من دولتی نبود و گوش شیطون کر کاری به اونا و اداره شون نداشتم که بخوام رعایت نفوذشونو بکنم هرچند با تمام این اوصاف، تنها یک رشته وجود داشت این وسط که برای پاره نشدنش و برای بودنش من حاضر بودم مقداری فشار رو تحمل کنم، رشته ای شاید به نازکی و ظرافت اون تارهای قهوه ای و شاید موثر ترین پارامتر که قدرت نگه داشتن و یا گسستن این ارتباط رو داشت، عسل بانو بود که از همه به موقهوه ای نزدیکتر بود...و شاید از همه به اون شبیه تر، شباهتی از جنس زیبایی و غرور ... کسی چه میدونه، شاید تنها به همین دلیل بود که از میون اون همه، ذهنم تنها با عسل بانو درگیر بود...

آقای پاکزاد هم از اتاقش بیرون اومد و مختصری در مورد بچه ها و وضعیتشون صحبت کرد و گفت که دکتر شهراد خیلی حساس هستن رو این مسائل و میخوان که بچه هاشون خوب آموزش ببینن و قراره که خودشون شخصا کلاسهارو دنبال کنن و احتمالا هر چند جلسه بیان سر کلاسشون و اینکه در امتحانات حضور خواهند داشت  ... دوست داشتم لحظه ها و روزهای متمادی اونجا بشینم و اون از دکتر شهراد خودش و از موقهوه ای من بگه، باز بگه و من فقط گوش بدم...

برگه ها رو از خانم دیاری گرفتم و با گفتن اینکه اشکالی نداره و مبنای محاسبه من، تست عملی ای هست که خودم ازشون گرفتم، خیال اونو راحت کردم که عذاب وجدان نداشته باشه!!! خداحافظی کردم  به سمت خونه به راه افتادم. دلم میخواست مسیر اونجا تا خونه رو قدم زنان طی کنم اما با اون حجم سنگین وسایل، اینکار منطقی نمی نمود پس برای اولین تاکسی دست بلند کردم و خودم رو به سر پناه دوست داشتنیم رسوندم. 

چند روز بعد سر کار بودم وقتی خانم دیاری تماس گرفت و اطلاع داد که کلاسها از این هفته یکشنبه شروع میشن و خواست تا نظرمو بدونه، گفت که بچه ها اینطور خواستن و من داشت از دهنم می پرید که موقهوه ای چه روزی رو... که خودمو جمع کردم و گفتم که زمانم آزاده و در واقع پذیرفتم. حالا وقت این بود که معده درد بگیرم از حجم استرسی که نکنه جلسه اول هم جزء همون جلساتی باشه که موقهوه ای خیلی حساس قصه ما !!! قراره در اون جلسه حضور به هم برسونه تا شخصا حاضر و ناظر بر روند یادگیری بچه هاش باشه...

باران

http://cdn.persiangig.com/download/ms512sQdHw/%D9%85%D9%88%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%20%D8%A7%DB%8C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D9%86%D9%87%D9%85.wma/dl

 

داستان موقهوه ای (قسمت هشتم)

ساناز داشت از در خارج میشد و من هنوز از حسرت شغل اون خارج نشده بودم که متوجه خانمی شدم که با چهره ای مصمم و جدی و در نظر باران، عصبانی، اومد داخل. با قدمهایی تند ولی کشیده به سمت مبل اومد و درست روبروی من جا گرفت. چهارشونه بود و مرتب و آراسته و شیک، بهش نمیومد بیش از چهل سال داشته باشه که خوب جوون می نمود. اولین چیزی که شاید بعد از عصبانیتش و غرور موج زننده در صورت و نگاهش جلب توجه می کرد، زیباییش بود. زیبایی ساده و دوست داشتنی ای که منو بی اختیار به یاد دختری تو فامیل انداخت که زیبایی و خماری چشمهاش شهره بود و با خودم گفتم چقد چشمهاش شبیه حمیراست.... چشمهاش شاید به رنگی دیگه بود اما گاهی ما رنگها رو حس میکنیم، بجای دیدن، و حس من در مورد اون جفت چشم درشت به سبک دختران مشرق زمین، که روبروم بودن و از قضا هاله ای از عصبانیت هم داشتن، عسلی بود. شاید همونجا بود که تو دلم اونو چشم عسلی یا عسل بانو نامیدم(این علاقه من به نامیدن آدمها بر اساس رنگ چشمهاشون ریشه در خیلی دورترها داشت، دورترهایی که هم اتاقی هایی موسوم به چش جلبکی یا چش آبی یا چش تیله ای داشتم...).

از بررسی تک تک اجزای صورتش و پیدا کردن اسمی مناسب و درخور براش که فارغ شدم (اخه مهم بود که اسم داشته باشه، مگه میشه ادمها تو دلت اسمی نداشته باش، نمیتونستم که برای صدا کردنش تو دلم مثلا بگم اوهوی یا خانمه یا چیزی از این نوع...) تازه یادم اومد که ازش عصبانی باشم که اون شکلی با خشم و غرور وارد شده انگار که سر من منت گذاشته که اومده و حالام انقدر جدی و خشک روبروم نشسته و زل زده بهم. پس تصمیم گرفتم منم متقابلا همین رفتارو داشته باشم و خنده رو از صورتم جمع کردم و با جدیتی که در خودم سراغ نداشتم سوالات رو آغاز کردم.

عسل بانو بدون کوچکترین انعطافی تلاشش رو در جهت پاسخ دادن میکرد و من داشتم تو دلم میگفتم که اخه چرا این شکلی ای که خیلی زود با گفتن سمتش، جواب سوالمو گرفتم!!! در واقع اون بعد از موقهوه ای مسئول و یا خودمونی تر بگم، رییس اون ارگان بود و من ناخوداگاه خنده م گرفت که خدا در و تخته رو خوب جور کرده که هر دوتون انقدر مغرورین و اصلا شاید اون اداره و اون صندلی ریاست یه ویروسی داره که هر کی روش میشینه این شکلی میشه و از بالا به همه چیز نگاه میکنه.

به اواسط سوال پرسیدن و تلاش اون برای پاسخ دادن رسیده بودیم که انگار کمی ملایم تر شد و من احساس راحتی بیشتری کردم و تونستم امیدوار باشم که مشکل چندانی باهاش نخواهم داشت هرچند زیاد هم مطمئن نبودم...با خودم گفتم شاید عصبانیتش بخاطر معطل شدن زیاد برای تسته ولی بازم بنظرم نباید من رو مقصر میدونست. به هر حال سریعتر از بقیه سر و تهشو هم اوردم و اون مودبانه تشکر کرد و خداحافظی. وقتی داشت میرفت تازه یادم اومد که عسل بانو و بقیه بچه ها لباس فرمی و کفشی پاشنه بلند به رنگ قهوه ای پوشیده بودن، انگار موقهوه ای می دونست چقدر قهوه ای بهش میاد که تمام اطرافش رو پر از این رنگ میکرد...

باران

http://cdn.persiangig.com/download/GtO0mRpwnX/%D9%85%D9%88%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%20%D8%A7%DB%8C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%20%D9%87%D8%B4%D8%AA%D9%85.wma/dl

داستان موقهوه ای (قسمت هفتم)

کامپیوترم و تمام تجهیزات و برنامه های لازم در اتاقی که پاکزاد برام تدارک دیده بود مهیا بود برای سنجش بچه ها. خود مرکز البته یه دو برگه امتحان کتبی براشون تدارک دیده بود ولی من عادت نداشتم به اون سطح سوالات و یه امتحان کتبی تنها، بسنده کنم. روش خودم را داشتم و البته که سختگیری های خاص خودمو.

تو راهرو ایستاده بودم و از پنجره، حیاط مرکز رو نگاه میکردم که پر بود از شمشاد و گیاهانی از این دست. تابستون بود و طبعا، گیاهان هم از عطش و گرمایی سوزنده در امان نبودن و بی رمق مینمودند ولی خوب هنوز جای شکرش باقی بود که توان نفس کشیدن داشتند...

مردی در پشت سرم ایستاد و انگار منتظر بود تا من از دنیای خودم خارج و متوجه اون بشم. میانسال و جاافتاده مینمود و مرتب و آراسته بود و چقدر هم در نگاه اول شبیه یکی از استادان دوره کارشناسیمون بود. نگاهش کردم و شاید تو نگاهم علامت سوالی دید که پاسخ داد: برای تعیین سطح اومدم. تازه انگار یادم افتاد که برای چی، امروز و این لحظه من تو این راهرو قدم میزنم و هول هولکی بله ای گفتم و به سمت اتاق تقریبا دویدم. روی مبل نزدیک کامپیوترم نشستم و سعی کردم فضا رو با لبخند و روی گشاده تا حد ممکن دوستانه کنم براش. از نمیدونم کی، شاید خانم دیاری، شنیده بودم که یکی از آقایون به کامپیوتر وارده و نیازش به آموزش کمتر از بقیه س و با اینکه اسمش رو نمی تونستم بخاطر بیارم و شاید هم خانم دیاری یادش رفته بود که بهم بگه، ولی حدس میزدم همین آقای وقت شناسی باشه که درست سر ساعت اعلام شده خودش رو رسونده. به هر حال اهمیت زیادی نداشت چون به زودی مشخص میشد. سوالات رو شروع کردم و اون تمام تلاشش رو می کرد که تا حد ممکن کامل جواب بده و خوب میشه گفت از هر سوال چیزهایی رو میدونست هر چند اون چیزها، همه چیز نبودند. تلاشش تحسین برانگیز بود و اینو بهش خاطر نشان کردم با لبخند. خوشحال شد و گفت که بخاطر سمتهایی که پیش از این داشته مجبور بوده که یاد بگیره و اینکه سطحش خیلی بالاتر بوده و حالا بخاطر سالهای زیادی که از این زمینه دور بوده، مقداری افت پیدا کرده. گفتم حتما همینطوره و امیدوارم که بتونم بهتون کمک کنم تا دوباره به یاد بیاره فراموش شده هاش رو. یک ربعی گذشته بود و ممکن بود بقیه منتظر باشن بنابراین براش ارزوی موفقیت کردم و ازش خواستم که نفر بعدی رو به اتاق راهنمایی کنه. 

نفر دوم مردی بود لاغر اندام و نسبتا قد بلند با چهره ای که کمی سرد بنظر می رسید. در نگاه اول حس خوبی ازش نگرفتم و این باعث شد کمی خودمو جمع کنم تو خودم. دعوت به نشستن شد از طرف من و سوالات شروع شدن. اطلاعاتش بدک نبود ولی نه به اندازه آقای مهربون قبلی ولی خوب دست و پایی میزد در حد خودش. در خلال پرس و سوالات، کم کم یقین حاصل می کردم که حسم اشتباه نبوده مخصوصا زمانی که به اقتضای شرایط پیش اومده شوخی بسیار ظریف و نامحسوسی باهاش کردم و اون در پاسخ، رو ترش کرد و با تندی جوابمو داد و منو مجبور کرد توضیح بدم که صرفا شوخی بود، کاری که ازش متنفر هستم، چون بنظرم اصلا شبیه جدی نبود جمله م ولی خوب اون موضع گرفت و من مجبور به عقب نشینی مصلحت آمیز شدم. دستم اومده بود که این آدم این شکلیه و من باید چهارچشمی حواسم به جملاتم باشه که در اون اثنا برگشت گفت همسرم پزشکه و به کامپیوترم وارده!!! البته نه با یه لحن معمولی ها، نه، که اگه اینطوری بود برام قابل هضم بود بلکه با لحنی پر از غرور و نخوت... نمیدونستم چه عکس العملی باید نشون بدم و اینکه مثلا الان اینا دقیقا چه ارتباطی با من داشتن؟؟؟ مثلا انتظار داشت کف بزنم براش که همسرش پزشک بود ؟ یا اینکه بدونم که من همچین تحفه ای هم نیستم که کامپیوتر بلدم؟ یا شایدم اون نیازی به این کلاس نداره و همسرش بهش یاد میده؟؟؟ نمیدونم دقیقا چیکار باید میکردم ولی تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که بگم: ااا چه خوب!!! اونقدر بطرز احمقانه ای این جمله رو ادا کردم که خودم خنده م گرفت. زیر پوستی خندیدم و رفتم سراغ بقیه سوالات. دل دل میکردم که این یکی کارش زودتر تموم بشه و بره که در اون اثنا گفت که تا آخر ماه بیشتر تو این ارگان کار نمیکنه و قراره که برای خودش شرکت بزنه و کار آزاد داشته باشه. کلی خوشحال شدم و تو دلم دعا کردم که زودتر تصمیمشو جامه عمل بپوشونه...

نفر بعدی که وارد اتاق شد خانمی میانسال بود که چهره ای مهربون داشت، حسش شبیه یه خاله مهربون بود یا شایدم یه زن دایی البته از نوع خوبش یا چیزی از این دست. سطحش زیاد تعریفی نداشت و خودشم به این مساله وقوف کامل داشت ولی اصرار داشت که به من بقبولونه که بسیار مشتاق و علاقه منده و قبلا وقتش آزاد نبوده ولی حالا با توجه به ثبات نسبی زندگیش، زمان بیشتری برای خودش داره و مسلما تلاش بسیار ازش خواهم دید!!! بخش کتبی کار رو که ازش گرفتم، بهتر از شفایش از آب دراومده بود و بهش دلگرمی دادم که امیدوار کننده است و این به نظر می رسید که خیلی شادش کرده و در نهایت با همون روی گشاده ای که اومده بود رفت بیرون و نفر بعدی..

خانمی قد بلند که سن زیادی هم نداشت احتمالا، کمی اضطراب داشت و وقتی اولین سوال رو پرسیدم دلیلش و فهمیدم. سطحش یه جورایی خیلی پایین بود و همین معذبش می کرد. سعی کردم بهش روحیه بدم که بتونه تمام داشته ها و دانسته هاشو ارائه بده و این انگار کمی دلش رو گرم کرد. شیرین بود و خیلی زود انقدر احساس راحتی کرد باهام که بگه در دار دنیا فقط یه دختر داره که همه زندگیشه...زیاد سوال پیچش نکردم چون دیگه دستم اومده بود کاملا که تلاش بیشتری نسبت به سایرین نیاز داره، با آرزوی تلاش بسیار و به تبعش موفقیتی چشمگیر راهیش کردم...

نفر بعدی ، خانم جوونی بود که بیشتر بذله گو و بانمک بنظر میومد تا جدی و یا حتی معذب یا چیزی از این دست، شیطون و پرحرف از اون دست آدمها که تو هر جمعی به چشم میان و موجب شادی و نشاط میشن و آدم باهاشون گذر عمر رو حس نمیکنه، چندتا سوال اول رو که پرسیدم، واضح و مبرهن بود که اطلاعات خوبی داره در واقع شاید باید گفت پایه خوبی در اون زمینه داشت  هر چند اصطلاحات و سازه های جدیدی لازم داشت، با خنده و شوخی برگزار شد جلسه ش و وقتی میرفت امیدوار بودم که بتونه دوستی پایداری بینمون بوجود بیاد...

منشی یا به عبارتی، مسئول دفتر موقهوه ای نفر بعدی بود که وارد اتاق شد، پر از خنده و حرف و سر و صدا و شاید به نوعی بشه گفت شیطنت، از اون تیپ آدمها که یکیشون برای هر ارگان یا اداره ای کافیه تا اونجا سوت و کور نباشه دیگه.... با حالتی خودمونی تر از بقیه سر صحبت رو باز کرد و اول کارم خاطر نشون کرد که قبلا و تا همین چند ماه پیش کلاس میرفته و تازه چند وقتیه که دور افتاده از مباجث و خوب، واقعا هم اطلاعاتش میشد گفت بد نبود هرچند وقتی به لحظه ای کشید که باید عملی انجام میداد گفت که معده ش درد میکنه و نمیتونه!!! اهمیت زیادی نداشت دیگه چون سطحش دستم اومده بود و نمیخواستم که روحیه ش تغییر کنه بنابراین پذیرفتم و براش آرزوی موفقیت کردم و اون با همون لب پر خنده ای که اومده بود رفت تا نفر بعد رو صدا بزنه...در تمام مدتی که اون اونجا بود و حرف میزد، با خودم فکر میکردم، اون میدونه چقدر من دلم هوای اینو داره که شغل اونو داشته باشم؟؟کاش برای یک روز و یا شاید حتی یک ساعت میرفت مرخصی و منو به جای خودش معرفی میکرد، اونوقت با هر مراجعه کننده ای یا کاری یا برگه ای یا تلفنی، و در واقع از هر اتفاق ساده و کوچکی بهانه ای می ساختم برای اینکه بال بکشم به سمت اتاقش و بگم آقای دکتر فلان کس اومده یا بهمان اتفاق افتاده یا ... و در جواب مهم نبود که اون چی بگه یا چه عکس العملی نشون بده، تنها چیزی که میتونست وجود داشته باشه این بود که وقتی اون داشت  با به روز ترین و کاراترین متدهای مدیریتی تدریس شده در دانشگاههای مطرح داخلی و خارجی، می اندیشید که چه جوری مساله رو به بهترین و اقتصادی ترین روش که البته هم سود ارگانش رو تامین کنه و هم مراجعه کنندگان رو خشنود نگه داره و ریسک هر گونه ناضایتی ای رو تا حد امکان پایین نگه داره، حل کنه، من لختی فرصت داشتم تا اون تارهای به رنگ تلخترین قهوه ها رو تماشا کنم...

باران

http://cdn.persiangig.com/download/l3izr8seiE/%D9%85%D9%88%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%20%D8%A7%DB%8C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D9%87%D9%81%D8%AA%D9%85.wma/dl

 

داستان موقهوه ای (قسمت ششم)

روزها از پی هم اومده بودن و رفته بودن و من منتظر خبری که مثبت یا منفی بودنش دیگه صرف پذیرفته شدن یا نشدن اهمیت نداشت، شاید تنها این خود تصمیم گیرنده بود که اهمیت داشت حالا...

سر کلاس داشتم با آرمین کلنجار می رفتم که یه دفعه ، آقای پاکزاد پیام داد که دکتر شهراد شمارو برای کلاسشون انتخاب کردن...دیدین وقتی یه تیکه قند میزارین تو دهنتون، از همونا که ذراتش خوب به هم نچسبیدن و انگار خوب پخته و یا خشک نشدن، به محض تماس با استکانی از چای داغ لب سوز لب دوز، چطوری تو دهن وامیره و میشه وارفتنش و پخش شدن طعم دلپذیر شیرینشو با تمام وجود حس کرد؟ همین شد تو دل من، وقتی پیام پاکزاد رو دیدم. نه بخاطر کلاس یا حس پذیرفته شدن که البته اونم دلپذیر بود در جای خودش، ولی چیزی فراتر از اونها، چیزی از جنس اشتیاقی کودکانه و کاملا ناصبورانه...

حالا وقتش بود که استرس و هراس اینکه نکنه کلاسها در همون محل ارگان مورد نظر تشکیل بشن، دمار از روزگار معده م دربیاره. بی صبرانه منتظر بودم فرصتی پیش بیاد تا بتونم اطلاعاتی از مسیری غیرمستقیم از پاکزاد در مورد محل برگزاری کلاسها به دست بیارم. انتظارم دیری نپایید که خانم دیاری تماس گرفت و گفت که هماهنگی کلاسها با اونه و فردا رو برای جلسه تعیین سطح دانش کامپیوترشون در نظر گرفته. ذهنم با ابرهای تیره هراس پوشونده شد که اونم میاد؟؟؟ نه، این دیگه واقعا در توان من نبود...و مگه میشد که اون باشه و زیر نگاه دقیق و موشکافانه ش ، من بی خیال قهوه ای موهاش و عطری که انگار فقط من رو فلج میکرد، روال مرسوم کارمو انجام بدم؟؟؟

از صبح دچار استرس این سوال بی پاسخ شده بودم ولی هیچ کاریش نمیشد کرد چرا که هر سوالی، در جهتی دیگه معنا میشد، و کی ممکن بود حدس بزنه که این وسط، پرنده کوچولویی به کوچیکی شاید یک گنجشک، تارهای دلش رو، شکوه بال گستردن یک شاهین تیز پرواز در اعماق آبی آسمان ، به لرزه دراورده...

 ساعت تعیین سطح مشخص شد و من با استرس سوال بی پاسخم راهی اونجا شدم. زودتر رسیده بودم پس زمان کافی برای راه اندازی کامپیوترم داشتم. کارهامو انجام دادم و برنامه های لازمو نصب کردم و بعدش رفتم پیش آقای پاکزاد. اگه کسی قرار بود جواب سوالمو بدونه، قطعا اون بود. سعی کردم هیجانمو مهار کنم و با طمانینه و با ظاهری بی تفاوت سوالمو در قالبی کاملا متفاوت بهش ارائه بدم که خوشبختانه موفق شدم و اون گفت که دکتر شهراد نمیان امروز چون گفته شاید کارمندام در حضور من نتونن تمام مهارتشونو نشون بدن و دچار استرس بشن. دنیارو بهم دادن از شدت خوشحالی و نفس حبس شدمو دادم بیرون. درسته که حقیقتا از اینکه مجبور نبودم در حضور اون عطر سرمست کننده به مسایلی جدی بیندیشم شاد بودم اما جایی از دلم، همونجا که رویای اون تارهای قهوه ای رو داشت، گرفت از نبودنش...

باران

موقهوه ای، قسمت ششم:

http://cdn.persiangig.com/download/9g9ZbI1DXn/%D9%85%D9%88%20%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%20%D8%A7%DB%8C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%B4%D8%B4%D9%85.wma/dl

 

داستان موقهوه ای (قسمت پنجم)

منتظر خبر پاکزاد بودم و چیزهایی توی دلم متفاوت تر از همیشه بود...خاطره های محوی از اون جلسه که میومدن و میرفتن و من میذاشتم به حساب تمام چیزهای دیگه جز اینکه دلم رو اون تارهای به رنگ بکرترین درختان قهوه زمین، لرزونده باشن، از اون دست که تا بحال رخ نداده بوده...

و روزی اومده بود که کلاسی دیگه داشتم در اون حوالی و مجبور شدم با کلی زحمت و سختی خودم رو به اونجا برسونم، تو کلاس منتظر نشسته بودم که درست 20 دقیقه قبل از زمان شروع مورد انتظار، تلفنی که صرفا برای مراودات کاریم گذاشته بودم زنگ خورد و شاگردانم بودن که اعلام میکردن که به دلایلی (کاملا موهومی!!!) نمیتونن بیان و کلاس کنسل هستش. بدجوری بهم برخورده بود که بعد اون همه زحمت برای رسوندن خودم و تمام کامپیوتر و وسایلم به اونجا، کلاس رو کنسل می کنن ، اونم درست 20 دقیقه مونده به زمان شروع. انگار هیچ ارزشی حتی برای تعهدات و قرارهای خودشون هم قائل نبودن و این حقیقتا آزاردهنده می نمود. با اوقات تلخ بلند شدم و وسایلمو جمع کردم و به طبقه پایین رفتم. داشتم از مسئول اونجا خداحافظی می کردم که نمی دونم چی شد که از زبونش در رفت که پایین جلسه ست و ...منطقا و عقلا هیچ دلیلی نداشت که بگم: ببخشید منم میتونم برم و تو جلسه بشینم و از مطالبش استفاده کنم و اون بگه که حتما، خوشحال هم میشیم، ولی این اتفاق افتاد. 

چیزی منو به سمت اون سالن هل داده بود و من رفته بودم و سعی کرده بودم با آرومترین و بی سر و صدا ترین حالت ممکن، درو باز کنم که توجه هیچ یک از حضار جلب نشه و جایی در انتهایی ترین ردیف و پوشیده ترین صندلی رو انتخاب کرده بودم و اونجا قرار گرفته بودم. 

سمینار در مورد مطلبی بود که بنظر جالب می اومد اما من انگار تمرکز کافی برای شنیدن و درک کردن نداشتم و چشمهام دو دو میزد بین حضار. زمانی به خودم اومده بودم که دیده بودم ، چشمام داره تک تک حاضران سالن رو دونه به دونه اسکن میکنه، انگار در پی چیزی یا کسی شاید...

 آدمها رو از نظر می گذروندم و هر بار که چیزی رو که هنوزم نمیدونستم چیه ، نمی دیدم، حس سردی و بی رمقی بهم دست می داد...ردیف به ردیف پیش میرفتم و هنوز چیزی ندیده بودم، نه از اون دست که انگار دوست داشتم ببینم تا اینکه تنها یک ردیف باقی مونده بود و اون ردیف اول بود. از اولین نفر شروع کردم،خیلی سخت بود چون فاصله زیاد بود و اون ردیف به خوبی دیده نمیشد اما لحظه ای چیزی در دلم آب شد و یا شاید فرو ریخت، نمیدونم...چشمانم در اون سایه روشن تاریک، روی طیفی از رنگ های قهوه ای ثابت موند و بوی قهوه تلخ به در و دیوار ذهنم پاشید و من آروم گرفتم...نگاهم میخکوب شد و جستجو انگار پایان یافت...فقط یادمه که دقیقه ها و لحظه ها خیره به اون تارها مونده بودم، همونها که شبیه هیچ چیز دیگه ای نبودن...نگاهم که لبریز شده بود و یا شایدم خسته، برگرفته بودمش و متوجه سخنران شده بودم که مدتها بود چیزهایی رو داشت توضیح میداد که نه مفید بنظر می رسید و نه حتی دیگه جالب و من برام سوال شده بود که موقهوه ای چطور این جلسه رو تاب میاره؟ چندین بار تمام سالن رو نگاه کرده بودم تا شاید راهی بیابم برای منحرف کردن فکرم و یا چیزی شبیه گول زدن خودم ولی بی فایده بود، هر بار که به اون صندلی می رسیدم آروم میگرفتم و این غیرقابل انکار بود، تمام رنگهای دیگه بنظرم تکراری و خسته کننده و بی روح بودن الا این طیف بکر و لطیف و منحصر به فرد روبروم...نگاهم رو و ذهنم رو از اون حس خنکی که توی دلمو خالی میکرد، پر کرده بودم و بلند شده بودم. نزدیک به انتهای مطالب بود و نمیخواستم منو ببینه، پس باید میرفتم، به همون نرمی و سبکی ای که اومده بودم... درو باز کردم و خارج شدم...تو مسیربرای اولین بار انگار تلنگری به ذهنم خورد که چه اتفاقی داره می افته ؟؟ 

باران

 موقهوه ای قسمت پنجم:

http://cdn.persiangig.com/download/G2dvTQu3QZ/%D9%85%D9%88%20%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%20%D8%A7%DB%8C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85.wma/dl

 

داستان موقهوه ای (قسمت چهارم)

خداحافظی کرده بودیم و اومده بودیم بیرون که گفته بود به پاکزاد که بمون تو اتاقم و من و ارمین رفته بودیم بیرون. تاب نشستن نداشتم، پس ترجیح دادم اینطرف اونطرف برم و تمام در و دیوارو ببینم، بیهدف همه جارو از نگاه میکردم و مطالبی که به در و دیوار زده شده بود رو میخوندم بدون اینکه حقیقتا متوجه مفهومشون بشم. فکرم و ذهنم هنوز تو اتاق بود و اون قهوه ای ها...دوست داشتم زودتر برسم خونه م و در تنهایی و سکوت تمام تمام لحظات رو بشکافم و دوباره و سه باره مرورشون کنم...بعد از انتظاری که بنظرم طولانی اومد بالاخره پاکزاد اومد بیرون و گفت که میتونیم بریم. منو به سمت خونه می اورد که طاقت نیووردم و با حالتی بچه گانه و معصومانه پرسیدم یه چیزی بپرسم راستشو بهم میگین؟ و پاکزاد که مرد خوب و اروم و پخته ای بود گفت حتما. اون لحظه بیش از هر چیز دلم میخواست نظر موقهوه ای رو در مورد خودم بدونم ولی خوب این سوال رو به طریقی منطقی پیچوندم و گفتم که نظرشون در مورد سطح دانش من از مباحث مربوطه چطور بود؟!!!

گفت حقیقتش نظرشون این بود که سطحتون از نفرات قبلی مصاحبه شده بالاتر هستش اما به شوخی گفتن که خودم از همشون واردترم!!! نه اینکه بهم برخورده باشه ولی تو دلم گفتم چه مغرورررررر، آره چون تو نمی لرزیدی ، اصلا آدم که نلرزه، خوب حرف می زنه، راجع به همه چیز ولی وقتی میلرزه...یه روزی که من نمی لرزیدم بیا با هم حرف بزنیم شاید نتیجه منصفانه تری بگیریم ...اما حتی دونستن این حقیقت هم حس بدی ازش در ذهنم ایجاد نکرد چونان که اگه فرد دیگه ای بود احتمالا ایجاد میشد...

پاکزاد ادامه داد: و گفتن که تنها مساله ای که در مورد ایشون نگرانم میکنه اینه که خیلی رسمی و جدی بودن و اصل شوخی نمیکردن و می ترسم بچه ها باهاش راحت نباشن و ارتباط منطقی ای بینشون بوجود نیاد و این مساله ایه که در مورد قبلی نبود و اون خانم به محض ورود با اینکه منو نمیشناختن باهام شوخی کردن...

به اینجای حرفهای پاکزاد که رسید تنها چیزی که یادم میاد یه علامت تعجب به همراه یه علامت سوال بزرگه که تو ذهنم نقش بست که چطور آدمی تا اون حد جدی، رسمی و خشک این انتظارو داره که من بتونم باهاش شوخی کنم و اصلا چه شوخی ای باید میکردم؟؟؟ از شدت تعجب فقط خندیدم و گفم حق با شماست و من در زمان کار، روحیه جدی ای دارم ... ولی تمام ذهنمو این پارادوکس پر کرده بود که چقدر جالب و یا حتی شاید دلنشینه که ادمها با هر روحیه و ظاهر و تظاهری باز هم گرایشی به مهربونی، شوخی و خنده در درونشون وجود داره حتی اگه خودشون از نشون دادن این رفتار عاجز باشن...

درک این حقیقت که موقهوه ای هم چیزی بود از جنس همه آدمهای دیگه، با همون نیازها و تمایلات و گرایشها، یه جایی از دلمو شادی بخشید و کودکانه خندیدم...

باران

 موقهوه ای قسمت چهارم:

http://cdn.persiangig.com/download/R8Cb2kX9Da/%D9%85%D9%88%20%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%20%D8%A7%DB%8C%20%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85.wma/dl

 

داستان موقهوه ای (قسمت سوم)

همه چیز از همینجا شروع شد انگار، نقطه آغاز ماجرای موقهوه ای...

اولین و شاید تنها چیزی که به چشمم خورد تارهایی بودن رنگی، طیفی از رنگها، از طلایی گندمزار گرفته تا قهوه ای یک فنجان قهوه داغ تلخ در سرمای استخوان سوز زمستان و یا شاید حتی درختان وحشی قهوه ی روییده در دورترین و بکرترین نقطه زمین...نفهمیدم و هنوز هم نمیدونم اون لحظه چی و چرا به چشمم اومد که اون تارها اونطور ژرف و بی خبر بر تار تار دلم نشستند ولی فقط میدونم که اتفاقی افتاد و چیزهایی برای همیشه تغییر کرد، اتفاقی از اون دست واکنشهای برگشت ناپذیر که شاید همیشه منتظری تا در لحظه ای خاص و شاید پیش بینی شده اتفاق بیفته اما دست بر قضا، لحظه ای از عادی ترین و پیش پا افتاده ترین لحظات زندگیت میشن زادگاه اون اتفاق...اونقدر محو اون قهوه ای های وحشی شده بودم که تازه وقتی شهراد سرش رو بالا اورد و با اون چشمان پر از ذکاوت و زیرکی نگاهم کرد موقعیتمو تشخیص دادم و به خودم اومدم. سلامی و خوش و بشی در قالبی بسیار رسمی و دعوت به نشستن بر روی نزدیکترین صندلی بهش. نمیدونم چرا دوست داشتم دورتر باشم اما شهراد از اون دست ادمها نبود که تو بتونی از فرمانش سر بپیچی بنابراین مثل یک بچه گربه رام رفتم و در جایی که اون انتخاب کرده بود برام، نشستم. جوون بنظر می اومد و بسیار متشخص، رسمی و خشک، مودب و مبادی آداب و البته آراسته و پیراسته. شروع کرد به حرف زدن و من باید منطقا با چشم دوختن بهش گوش فرا میدادم اما نمیدونم چرا بارها اون وسط مسطا حواسم پرت اون قهوه ای های تلخ میشد و بعد باز افسار میزدم حواسمو...شروع کرد به پرسیدن، از چیزهایی مرتبط و مربوط به زمینه ای که قرار بود تدریس بشه، از زمانهای خالی احتمالیم و از اهداف و روشها و .... حرفهایی نه چندان مهم از اون دست که همواره در اینجور جلسات رخ میدن ولی خوب سعی میکردم با نهایت دقت نداشته ام جواب بدم. از بدو ورود لرزشی رو در دستهام حس کرده بودم که به مرور بیشتر و بیشتر میشدن. کمی لرزش دست در جلسات گزینشی اینچنینی نباید زیاد مهم مینمود ولی اینبار داشت از حالت قابل تحملش خارج میشد و این یعنی که چیزی فراتر از اون در جریان بود. اروم اروم لرزشش محسوس میشد و این احتمالا از نگاه زیرکانه و ریزبینانه اون دور نمی موند پس چاره رو در پنهان کردن دستهام در بغلم دونستم و خودم رو در موقعیتی قرار دادم که همواره بیشترین احساس امنیت رو بهم میده ولی این حس چندان دووم نیورد و آه از نهادم براومد وقتی که آبدارچی رو با سینی ای پر از فنجون های چایی شاید خوش عطر در برابر خودم دیدم، حالا باید چایی رو بر میداشتم و اون فنجون رو روی میز مقابلم میذاشتم و حتی اگه خوردنش رو هم در نظر نمی گرفتم همین خود برداشتن و گذاشتن ، کافی بود تا مطمئن بشه که دارم میلرزم ولی چاره ای نبود...

تعارف به خوردن کرد، با بی میلی تشکر کردم و گفتم چشم که موقتا بیخیال من و چاییم بشه و بحال خودم بزاره منو. به سوالات ادامه داد و در اون اثنا پرسید شما اهل کجا هستین و بلافاصله گفت که البته از پرسیدن این سوال معذرت میخواد و اگه مایل نیستم میتونم جواب ندم!!! تعجب کردم از این سطح از شعور و احترام که نه به ندرت که میتونم بگم به کلی در روسا و مدیران مشاهده ننموده بودم تا اون زمان...

سوالات به پایان رسیدن که پرسید حالا در مجموع از نظر خودتون می تونین این کلاس رو به صورت مفیدی برگزار کنین؟(منظورش به مفاهیم مدیریتی ای بود که دوست داشت علاوه بر زمینه عمومی تدریس در مباحث گنجونده بشه)شاید اگه در هر جا ، هر فرد دیگه ای اینو پرسیده بود یعنی در هر شرایطی غیر از این شرایط که این سوال اینجا و توسط این موجودی که روبروم بود و حس هایی رو در من بوجود اورده بود که تا مدتها خودمم قادر به شناختشون نبودم، حسهایی متغیر از ترس تا... ، مطمئنا می گفتم که بله، قطعا یا چیزی از این دست اما اونجا و اون، نشد یعنی نتونستم، انگار چیزی وجود داشت که منو وادار می کرد جز حقیقت چیزی بر زبون نیارم...و این شاید همون چیزی بود که سالها قبل تو رویایی که در مورد هرمیت داشتم، منو وادار کرده بود تا نتونم بهش دروغ بگم علیرغم نیازی که به کتمان حقیقت احساس می کردم و اون در پاسخ رضایتش رو با لبخندی نشون داده بود(شاید زمانی در مورد اون رویا چند کلمه ای بنویسم). 

در پاسخش گفتم: واقعیتش ... ، و در ادامه گفتم که تا بحال کلاسی بدین شکل رو تجربه نکردم ولی با توجه به شناختی که از خودم دارم، فکر میکنم که حداکثر تلاشم ر و خواهم کرد، لبخند نامحسوسی زد و گفت نتیجه هر چی که باشه ممنون از صداقتتون...

قرار شد نظرشون رو مبنی بر انتخاب شدن یا نشدن من بعدا بهم اطلاع بدن و خوب جلسه از رسمیت دراومد و دوباره متوجه چایی من شد که حالا درست به اندازه دستام یخ زده بود، با نگاهی استفهام آمیز به فنجونم، قاطعانه و محکم تعارف کرد که بنوشم، تعارفی محکم و یا دستوری ملایم ، بدون حق تخطی ، و من چاره ای جز اطاعت ندیدم، با نهایت تلاش برای کمترین لرزش، دستم رو به سمت دسته فنجون بردم درحالیکه نگاه موشکافانه ش رو روی خودم حس میکردم  و شاید درماندگی منو درک کرد که به بهانه ای بیرون رفت از اتاق و تازه من نفس حبس شده مو بیرون دادم و فورا چایی رو که دیگه نه طعمی داشت و نه عطری فقط در جهت اجابت دستورش سر کشیدم تا خیالش راحت بشه که فرمانش اطاعت شده. منطقا جلسه تموم شده بود و باید خداحافظی میکردیم و من نمیدونم چرا دوست نداشتم که تموم بشه، علیرغم فشار و تنشی که بهم تحمیل شده بود و حسهایی که می اومدن و میرفتن و برام گنگ و مبهم بودن، دوست نداشتم از اون اتاق بیرون برم، اتاقی که از نظر من بوی قهوه تلخ داشت، از اون دست بوها که میتونه نابترین و ژرف ترین حسها رو در درونت برانگیزه... و بعدها که به اون روز و اون اتاق برگشتم، ناخوداگاه اونو موقهوه ای نامیدم، کسی که بوی تلخترین قهوه ها رو با خودش به ارمغان می اورد...

روزها و ماهها بعد که میخواستم در موردش بنویسم این جمله بر ذهنم جاری شد:

قدرت داشت، آدمی که موهاش اونقدر غلیظ قهوه ای و تلخ باشن، خوب، معلومه که مثل قهوه میتونه تورو بسوزونه و بدتر از اون اینکه ته اون فنجون هیچ چیزی باقی نخواهد موند نه حتی بقدر کفایت برای یک فال خوب و خوشبینانه...

باران

پارت اول:

http://cdn.persiangig.com/download/UMCmlSYBAn/%D9%85%D9%88%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%20%D8%A7%DB%8C%201-3.wma/dl

پارت دوم:

http://cdn.persiangig.com/download/UMCmlSYBAn/%D9%85%D9%88%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%20%D8%A7%DB%8C%201-3.wma/dl

 

داستان موقهوه ای (قسمت دوم)

کلاسهای آرمین، طبق قرار قبلیمون با پدرش، هر روز ادامه داشت و اون هرچند که پسر خوب و دوست داشتنی ای بود اما ناگفته پیداست که دل به درس و تمرین نمیداد، چونان تمامی هم سن و سالهاش...گاهی سرحال بود و تمامی سوالات منو پاسخ میداد و گاهی که از قضا این گاهی دوم، اکثریت مواقع رو شامل میشد!!!بیحوصله و کسل و خواب آلوده...ولی خوب ادامه میدادیم تا اینکه یه روز آقای پاکزاد تماس گرفت برای صحبت در مورد وضعیت پسرش و بعد هم یه سوال. رزومه کاری و تحصیلیمو قبلا در اختیارش گذاشته بودم و حالا با توجه به اون میخواست که من رو برای تدریس دوره ای به کارمندان یکی از ارگانهای دولتی معرفی کنه و داشت کسب اجازه میکرد. با کمی تردید پذیرفتم و قرار شد پروسه رو ادامه بده تا مرحله مصاحبه احتمالی که بهم اطلاع بده. روزها گذشت و من بیخیالانه در دنیای خودم مشغول کار و درس و به ندرت استراحت بودم تا روزی که باز هم سر کلاس آرمین بود که پیام داده بود امروز دکتر شهراد شمارو می پذیرن و مصاحبه میکنن. هم چون تمامی روزهای مصاحبه ها و گزینش ها میزانی از استرس رو در خودم پیش بینی میکردم ، از اونجا که در تمام زندگیم از ضعف اعتماد به نفس رنج برده بودم ، بنابراین درست کمی پیش از بیرون رفتن یه قرص پروپونولول رو با مقداری آب بلعیدم و حاضر شدم برای رفتن...برای لختی کوتاه ذهنم  درگیر این سوال مرسوم شد که چی بپوشم که مناسب یه ارگان دولتی و شخصیت احتمالا مذهبی یا حداقل مذهبی نمای دکتر شهراد باشه (صرفا فرضیه من بود بدون هیچ پایه واقعی شناختی ای ) ولی خیلی زود به این نتیجه رسیدم که هر چی دوست دام می پوشم و اگه قراره مجبور به چیزی خاص و یا پوششی خاص بکنن منو از همین اول، بهتره که بدونم و کناره بگیرم. آقای پاکزاد با ماشین اداره پایین منتظر بود و من و آرمین خیلی زود به اون پیوستیم و با هم به سمت محل کار دکتر شهراد رفتیم. 

اولین بار بود که وارد اون بخش میشدم و همه چیز برام جدید و گاهی جذاب بود. از فضای سبز و محیطش گرفته که به نسبت این شهر گرم، سبز بود تا کارمندان خانمی که همه آراسته و مرتب و با لباس فرمی میشه گفت زیبا در حال رفت و آمد بودن. از نوع فضای حاکم نتیجه گیری کردم دکتر نباید آدم خشکی باشه و احتمالا به آراستگی و ظاهر مرتب و متناسب اهمیت زیادی میده چون کمتر کارمندانی با این درجه از تناسب دیده بودم. گوشه ای رو اختیار کردم تا آقای پاکزاد که رفته بود توی اتاق صدام کنه. آرمین مشغول بازی با گوشیش بود و من خودمو سرگرم تماشای همه چیز کردم. شاید کمی حضور من با اون سیستم پوششی متفاوت عجیب بود که حس اینو داشتم که به طرز محسوسی زیر ذره بین هستم و میخوان بدونن که کی هستم و اینجا چی کار دارم و زمانی حدسم به یقین پیوست که سانازکه منشی دکتر بود و شاید از همه کمی رودارتر، پرسید ببخشید شما؟ و من با لبخند گفتم که شاید مدرس کامپیوتر آینده تون و اون با ذوق و شوق ابراز خوشحالی کرد و دیری نپایید که پاکزاد اشاره کرد که دکتر اجازه حضور دادن. کمی استرس داشتم ولی نه اونقدر که مساله بغرنج و یا حل نشونده ای محسوب بشه. با آرمین به سمت اتاق رفتیم و من بعد از پاکزاد قدم به اتاق گذاشتم...

باران

فایل صوتی قسمت دوم داستان:

http://cdn.persiangig.com/download/bSAU5SADL5/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%20%D9%85%D9%88%D9%82%D9%87%D9%88%D9%87%20(%D8%A7%DB%8C%20(%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA%20%D8%AF%D9%88%D9%85.wma/dl

 

داستان موقهوه ای (قسمت اول)

میخوام داستانی رو براتون تعریف یا در حقیقت واگویه کنم از مردی که اسمش رو مو قهوه ای گذاشتم چرا که موهاش عطر درختان وحشی قهوه رو داشت و یا شاید فنجانی قهوه داغ تلخ ...نمیدونم هر چی که بود موقهوه ای بود برای من...

در خواب و بیدار یه بعداز ظهر تابستونی گرم و در حقیقت سوزان، در یکی از شهرهای شهره به گرمای ایران، تلفن شخصیم زنگ خورد و منو از اون خماری خواب بیرون کشید. نیم خیز شدم و با بیحوصلگی صفحشو که روشن شده بود نگاه کردم و شماره ای ناآشنا اما با خط ثابت شهری دیدم و علیرغم میل باطنیم جواب دادم. آقای پاکزاد بود که خودشو معرفی میکرد و میگفت که ببخشید شماره شمارو آقای دکتر سارانی به من دادن که تماس بگیرم و سوالی رو مطرح کنم. تو دلم غرغر میکردم که چرا دکتر سارانی مثل نقل و نبات شماره شخصی منو اینور اونور پخش میکنه که دیدم اون داره سوالشو مطرح میکنه و خوب, حواسمو کمی جمع کردم و دادم به سوالش که ناگفته پیداست از حدود اطلاعات من کمی و تنها کمی!!! فراتر بود بنابراین سعی کردم با گفتن اینکه سوال خواهم کرد از مسئول مربوطه، سر و تهشو هم بیارم ولی اون دست بردار نبود و میخواست که اگه برام مقدوره و یا شاید حتی اگر نیست!! همون بعداز ظهر برای بازدید از اون مساله برم . به اندازه ای سرحال نبودم که بخوام خواستشو بپذیرم بنابراین با گفتن اینکه عصر کلاس دارم و نمیتونم ، خواستم عذری اورده باشم که سریع تو هوا حرفمو گرفت و گفت چه کلاسی و پاسخ شنید که من مدرس کامپیوتر هستم و در این زمینه تدریس میکنم. انگار خیلی خوشحال شد که شروع کرد به سوالات بیشتر و بیشتر در مورد زمینه های تدریسم و تازه وقتی توضیح داد متوجه شدم که مدتهاست برای پسرش دنبال کلاس و در حقیقت مربی خصوصی کامپیوتره به دلایلی که بیانشون از حوصله این داستان و شاید من خارجه...

ساعتها در مورد تمام جوانبش کند و کاو کرد و سرانجام قرار شد فردا روزی برم محل کارش برای صحبت در مورد کلاسهای پسرش و همینطور برای بازدید از اون مساله اولیه. روز مشخص شده شال و کلاه کردم و رفتم همونجایی که قراربود. بازدیدمو انجام دادم و نظرات کاشناسانمو ابراز کردم و دست آخر پسر کوچولوی شیطون دوست داشتنیش اومد و با هم آشنا شدیم و قرار شد که به زودی کلاسهامونو شروع کنیم...

باران

لینک دانلود فایل صوتی این قسمت:

http://cdn.persiangig.com/download/64cwpKqLDO/Untitled.wma/dl