داستان موقهوه ای (قسمت هیجدهم)
اون شب، رفته بودم مغازه سارا، نزدیکترین دوستم . تنها کسی که قبل از همه، فهمید یکی هست که موهاش رنگیه از اون دست که هیچ چیز دیگه نیست...، خودم بهش گفته بودم، یه بار همون اوایل بودن موقهوه ای...
سارا تو بازار مغازه داشت و من و دوستان دیگه ای که واسطه آشنایی هممون، سارا بود، گاه گاهی بهش سر میزدیم و مینشستیم و چیزی میخوردیم و حرفی و خنده ای و تعریف کردن تمام ماجراهایی که پیش اومده بودن و غرزدن از دست روزگار و...سارا شیرازی بود و بسیار خونگرم، مهربون و شیرین زبون، در مجموع از اونها که بودنشون موجب خیره و تو زندگیت فقط ممکنه با چندتایی محدود ازشون بیشتر آشنا نشی، اونم تازه اگه آدم خوش شانسی باشی...
اون شب یکی دیگه از دوستان مشترک من و سارا هم بود که بنا به اقتضای شغلش، ارتباط نزدیکی با ارگانها و مراکز دولتی داشت و تقریبا تمام روسا، مدیران و معاونانشون رو میشناخت، فریماه.
فریماه شاد بود و سرشار از انرژی. تمام مدت حرف زده بود ، از همه چیز و همه جا داد سخن داده بود و من بیخیالانه مشغول لذت بردن بودم که یه دفعه کلمه ای از تو حرفهاش منو میخکوب کرد، اب دهنمو که به زور فرو دادم ، همه چشم شدم و گوش رو به اون، میون حرفهاش، از مردی گفته بود که تو یه ازمایشگاه تشخیصی کار میکنه،کاری اداری و نه چندان مهم البته ...شاید این حرفها و تصاویری که ترسیم کننده شخصیتی بی اهمیت بودن نباید برای باران اون دوران مهم مینمودند اما چیزی که اون مرد رو کانون توجه باران قرار داده این بود که فریماه گفته بود:اقای شهراد!!
شاخک های من به این اسم، هر جا و به هر شکل و عنوانی حساس بودن، مگه چقدر این فامیل رایج بود و چند تا شهراد میتونست تو یه شهر وجود داشته باشه...هنوز نتونسته بودم از شوک اون نام خانوادگی که مشابه موقهوه ای بود خارج بشم ولی باید زودتر به خودم میومدم و تکلیف این معمای پیش اومده رو به نحوی روشن میکردم، حتی اگر تنها یه مشابهت اسمی بود برام مهم بود، هر چیزی ولو کوچیک و پیش پا افتاده در مورد موقهوه ای برام اهمیت داشت...
با صدایی که از ته چاه دراومده بود انگار پرسیدم شهراد؟ این اسم همون که رییس فلان ارگانه نیست؟حالا نوبت فریماه بود که با تعجب بپرسه، تو از کجا میدونی؟ من من کنان گفتم آخه به خاطر کارم، دکتر سارانی چند باری منو فرستاده اونجا و همونجا دیدمش...
با بی میلی جواب داد: چرا اسم همونه آخه اون برادرشه!!! البته میگن داداشه اصلا مثل این یکی نیست و کاملا برعکسه و خیلی هم تیز و باهوشه و تو کارشم حسابی موفقه...
جریان بی سابقه خونی رو تو صورتم حس میکردم و زمانی مطمئن شدم که سارا نگاهم کرد و بعد از چند لحظه صدای اس ام اس گوشیم اومد و نگاهش که کردم دیدم سارا پیام داده که صورتت اونقدر قرمز شده که نزدیکه بچه ها بفهمن این وسط چیزی طبیعی نیست، بهتره یه کم بری تو پاساژ قدم بزنی و برگردی!! ولی من نمیتونستم برم ، حداقل نه حالا و اینجای بحث... یه عالمه سوال بی جواب مونده بود رو دست دلم که شاید فریماه میتونست جوابی برای حداقل یکی دوتاشون داشته باشه ولی نمیتونستم و نمیخواستم که مستقیما بپرسم، پس چیکار باید میکردم؟؟ذهنم اونقدر درگیر و مشوش بود که به سختی میتونستم روی مناسبترین راه حل محتمل متمرکزش کنم، ولی زمان محدود بود و اگه فریماه مبحث رو تغییر میداد یا همسرش میومد دنبالش که برن،من فرصت رو از دست داده بودم، چشمم به سارا افتاد...اره این تنها راه حل منطقی تو اون شرایط همین به نطر میرسید...
سارا اونقدر تماس چشمیش قوی بود که بتونه از حرکات و اشارات نصفه نیمه من متوجه منظورم بشه. طفلی تو رودروایسی مونده بود ولی خوب محض دل من که شاد بشه، شروع کرد به نقش بازی کردن که اره اون روز رفته بودم فلان ارگان کار داشتم،در همین حین که منتطر بودم تا کارمو راه بندازن، دیدم یه اقای عصا قورت داده مغروری با یه کیف به سبک روسا تو دستش اومد و صاف رفت تو دفتر ریاست و چقدر هم جوون بود، بعد یکی از کارمندا گفت که دکتر شهراد، رییسمون اومدن و باید صبر کنی تا نامه تو امضا کنن و از اونجا اسمشو فهمیدم، پس برادر همین اقایی هستش که میگی، حالا اسم کوچیک اون یکی چیه؟همه تن چشم شده بودم به لبهای فریماه که به چه اسمی باز میشه...
(اون لحظه که خدا رو بومش اون نقاشی رو خلق کرده بود،کارش که تموم شده بود، رفته بودم که سوالی بپرسم یا اعتراضی شاید که چرا انقدر تلخ، چرا انقدر دور، چرا این رنگ؟ چرا من؟ چرا از میون اون همه، باران باید دلش بلرزه؟چرا این حجم از دلتنگی که نه تموم میشه و نه حتی سبک؟ چرا اون سالها و لحظه ها؟ چرا اونجا؟ چرا کمی مهربونتر و پایینتر نه؟ چرا اونطرف میز؟ ...
با لبخندی بر لب ،با دستای بزرگش دستمو گرفته بود و بی اختیار چشمامو بسته بودم و آروم شده بودم، اونوقت هر دومون به صدایی که از زمین میومد گوش داده بودیم، گریه نوزادی بود... از من پرسیده بود چی دوست داری صداش کنی، حتما گفته بودم اسمی که ش توش باشه، چیزی مثل شاهین، شهرام، شهراد، و یا شایدم آرش، اخه تو ذهن من ش توی اسمها، تداعی کننده مفهوم باشکوه ،دست نیافتنی و دور بودن، بود و خوب چه کسی پرشکوهتر، دست نیافتنی تر و دورتر از موقهوه ای میتونست باشه؟؟ اون دورترین دوری بود که برام قابل تصور بود )
فریماه با گفتن نمیدونم، انگار آب سردی ریخت رو اون همه اشتیاق و کنجکاوی، سارا اما شاید دلش سوخت که باز مبحث رو رها نکرد و پرسید حالا کجایی هستن؟ تهرانی؟که فریماه با اوردن اسم ملیت محبوب من باعث شد آه از نهاد من بربیاد که چرا خودم زودتر نفهمیدم اینو؟؟
تازگی نداشت این قصیه، مدتها بود عمدی بود در کار انگار که دست رو هر چی و یا هر کسی ، اعم از زن و مرد، کوچیک و بزرگ ، میزاشتم که بگم این خوبه یا خوشم میاد ازش یا یه جوری متمایزه، ته قصیه رو اگه در میوردم، شیرازی از اب درمیومد و این مساله به حدی صحت داشت که اگه از چیزی یا کسی خوشم میومد لازم نبود به خودم تردید راه بدم که اهل کجاست... نمیدونم چرا به مو قهوه ای که رسیده بود، ذهنم قفل شده بود انگاری که بدیهیات رو نمیدیدم...
حالا یه قطعه دیگه از این پازل وسیع جور شده بود و ذهن من لبریز شد از شعر و غزل و عطر پربهارترین درختان نارنج پیچید در سرسرای ذهنم ...اصلا همین بود که اون تارها شبیه بود به هر چی شعره، قصیده ای بودن چونان که سروده نشده باشه... و مگه ممکن بود که از شیراز گذشت و بوی شعر نگرفت...
سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند
به فتراک جفا دلها چو بربندند بربندند ز زلف عنبرین جانها چو بگشایند بفشانند
به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند
سرشک گوشهگیران را چو دریابند در یابند رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند
ز چشمم لعل رمانی چو میخندند میبارند ز رویم راز پنهانی چو میبینند میخوانند
دوای درد عاشق را کسی کو سهل پندارد ز فکر آنان که در تدبیر درمانند در مانند
چو منصور از مراد آنان که بردارند بر دارند بدین درگاه حافظ را چو میخوانند میرانند
در این حضرت چو مشتاقان نیاز آرند ناز آرند که با این درد اگر در بند درمانند در مانند
فریماه که اینو گفته بود، من فرورفته بودم تو خودم و انگاری باز مثل آفتاب پرست تغییر رنگ داده بودم که سارا با نگاهش بهم تذکر موکد داد...یادم نیست بعد از اون چه حرفهایی رد و بدل شده بود یا کی اومده بود و کی رفته بود، فریماه که بحث رو عوض کرده بود، منم رفته بودم تو خودم.
دیروقت بود و باید برمیگشتم خونه، به زور تاکسی ای پیدا کردم و مسافتی رو با اون اومدم اما دلم هوای پیاده قدم زدن داشت هرچند هوا سرد بود و باد سردی که میوزید که احتمال سرماخوردگی رو زیاد میکرد و منم چونان همیشه و هر ساله که از لباس زمستونی بدم میومد و نه میخریدم و نه میپوشیدم، تنها با یه مانتو معمولی رفته بودم بیرون ولی تنها چند لحظه طول کشید تا انتخاب کنم که آدم که هر روز و هر ساعت و لحظه، دلش نمیلرزه که، پس اگه یه بار یه روزی یه جایی، لرزید باید بهش احترام بزاره و زمانی رو صرفش کنه و بزاره که اون حس تمام قد خودشو نشون بده البته که این به معنای نشون دادن عکس العلی بیرونی نبود، یه مساله کاملا درونی و خصوصی، منظور از خصوصی این بود که اگه تمام دنیا هم میفهمیدن، موقهوه ای نباید هیچوقت میفهمید و میدونست، این مفهوم خصوصی بودن این مساله برای باران بود...
یادمه که یه دفعه به تاکسی گفته بودم همینجا پیاده میشم و کرایه رو داده بودم و پیاده شده بودم، یه جایی که هنوز از خونه خیلی دور بودم. شروع کردم به قدم زدن اما غرق شده در این کشف معاصرم که بنظرم خیلی هم بزرگ و مهم مینمود، اونقدر که اون دست انداز جلو اداره مخابرات رو که هزاران بار قبلا ازش رد شده بودم رو ندیدم انگار یا شایدم دیدم ولی مشغول انعکاس کلمه شیرازی توی ذهنم بودم که با لبخندی بر لب، با سر رفتم به سمت زمین و تنها فرصت کردم تا دستانم رو حائل سرم کنم تا بار اصلی برخورد روی اونها باشه و نه صورتم. پاکت دستم که چند تایی سیب درختی بود رو زمین پخش شد، زانوی شلوارم ریش ریش شد و دستم... خراشها شاید کوچیک بودن و به نظر بی اهمیت ولی من نمیدونم چرا بغض کردم...
اصلا نفهمیدم و هنوز هم نیمدونم چرا انقدر انگار دلگیر شدم از این حادثه، چیزی فراتر از یه زمین خوردگی معمولی بود برام...دلم گرفت و سردم شد اینبار. به خونه که رسیدم، همونجور که بغض داشتم از دستم عکس گرفتم و برای بغ بغو (خواهرم، به رسم اون کبوترهای اون برنامه هه که همه چیو بهم میگفتن و صدا میکردن خواهر، جان خواهر، بغ بغو!!!) فرستادم، حداقل اینجوری شاید یه کم دردم تسکین پیدا میکرد. بغ بغو که پرسیده بود چرا اینطوری شدی، راستش نمیتونستم بگم چون شنیده بودم که یکی شیرازیه، احتمالا بنظر اونقدر غیر منطقی مینمود که یا باورش نشه و یا شک کنه که من اینجا در دیار غربت و تنهایی، دچار زوال عقلی شدم پس ترجیح دادم تو اون لحظه بگم که داشتم به کاری بهتر با درامدی بالاتر فکر میکردم و اون بگه که آخرش خودتو نابود میکنی با این افکار و ... ولی خوب همین که به یکی گفته بودم و آه و ناله کرده بودم، خودش باعث شد بغضمو فرو ببرم و بتونم برم بشورمش، تو خونه بتادین نداشتم و نمیتونستم اون موقع شب زنگ خونه همسایه رو بزنم و بتادین بخوام، برای همین بازم به خلاقیتی از جنس همیشگی روی اوردم و با اسپری ادکلن روی زخمم سعی کردم حداقل اگر برای میکروبها قابل قبول نیست، خودم تصور کنم که زخمم ضد عفونی شده و این در حالی بود که این کار انقدر درد داشت که باز اشکم جاری شد ، یادم نیست شاید در اون لحظات گفته باشم
مو قهوه ای لعنتی!!!