داستان موقهوه ای (قسمت یازدهم)
هنوز لختی تا ساعت ده مونده و من مشغول مهر کردن برگه هایی هستم که از اتاق شهراد اومدن بیرون و من باید بررسی و بعدم مهرشون کنم. شهراد خیلی حساسه و حسابی باید حواسمو جمع کنم که کوچکترین اشتباهی اعم از تایپی ، املایی ، انشایی یا هر چی در نوشته ها وجود نداشته باشه، اون حتی روی فاصله خطوط و فونتها و حاشیه ها هم حساسه، اونم حساسیتی از اون نوع که اگه خدای نکرده خودش اون اشتباه رو بیابه، با تندی و تلخی برگه رو پس میفرسته و تا اونو تصحیح نکنیم و دوباره تمام اون روند قبلی رو برای اون برگه انجام ندیم، رضایت نمیده.
یادمه یه بار همون اوایل یه اطلاعیه رو که قرار بود برای چندین ارگان و اداره بفرستیم رو، بچه ها حواسشون نبود و یه کلمه رو که باید جدا تایپ میکردن، سر هم زده بودن و در اشل صنعتی از نامه کپی گرفته بودن!!! و از قضا من هم اون روز بی حوصله بودم و متوجه کلمه نشدم و مهر همراه با امضای شهراد رو که دستم بود زده بودم پای تمام نامه ها. خودش هنوز تو اداره نبود و از بخت بد، درست همزمان با آماده شدن آخرین نامه سرو کله ش پیدا شد و یه راست رفت تو اتاقشو در جهت پیگیری کارهای روز گذشته، از ساناز خواست که نامه آماده شده رو براش ببره تا رصد کنه شخصا!!! و اونجا بود که اون ی بدبخت که بجای ی آخر بودن، شده بود ی وسط، مثل خاری به چشمان تیزبینش فرو رفت و آتیش گرفت و ناگفته پیداست که این آتیش اول از همه پر سانازو گرفت که هنوز تو اتاقش بود ولی خوب میدونستم که دیر یا زود دودش به سالن و بعدم شاید به اتاق من نفوذ میکنه که بلند شدم و تمام پرینت ها رو جمع کردم و دادم برای تایپ دوباره و اون روز زحمت مهر و امضای دوباره تمام اون حجم زیاد رو به جون خریدم و هممونو مجبور کرد بعد از تایم اداری بمونیم و اشتباه رخ داده رو جبران کنیم.. خلاصه اوضاعی داشتیم از دست شهراد و باید چهارچشمی مواظب همه چیز می بودیم...
البته از حق نگذریم این نظم و دیسیپلین خاص و منحصر به فردش، همیشه هم آزاردهنده نبود مثل دقتی که در انتخاب پوشش آبدارچی اداره و استکان های چای و قندون ها به خرج داده بود و همه چیز به شکلی شیک و تمیز و آراسته دراومده بود و ادم از خوردن اون چایی حظ وافر میبرد مخصوصا که بعد از صلاح و مشورت با پرسنل و اطمینان از رضایت همشون، از آبدارچی درخواست کرده بود که علاوه بر اینکه در طول روز چندین بار چای دم میکنه تا چای تازه دم و خوش رنگ دست پرسنل بده و در عوض برای جلوگیری از اسراف، مقدار چای خشک کمتری برمیداره، توی چای یه تیکه چوب کوچیک دارچین هم بریزه تا عطر و طعمش به پرسنل جونی تازه ببخشه و از خوردنش لذت ببرن... گاها به آبدارخونه سر می زد و از تمیزی اونجا و تمیز شسته شدن فنجونها شخصا بازدید میکرد...روی لباس فرم خیلی حساس بود و همه باید یکرنگ و یکدست فرم می پوشیدیم و خلاصه، در نوع خودش، آدمی از اون دست آدمها که هر روز و هر جا میبینیم نبود...
از وقتی اومده بود و اخلاقش تا حدودی دستمون اومده بود، موقع امضا و مهر هر نامه یا مدرک یا کاغذی، استرس میگرفتم که نکنه مشکلی پیش بیاد و یا اشتباهی رخ بده ، بالاخص اینکه در نبودش مسئولیت اونجا بر دوش من بود برای همین، چندین بار همه چیزو چک میکردم و کارها رو به طرزی وسواس گونه به پیش میبردم .
عقربه های ساعت نزدیک ده بودن و این یعنی که باید برای جلسه با شهراد حاضر میشدم. ساناز میاد دم در اتاق و با گفتن : عسل، باید بریم ، نزدیک بودن زمان جلسه رو بهم خاطرنشان میکنه . در اتاقو قفل کردم و به سمت اتاقش رفتم. همزمان بچه های دیگه هم از اتاقهاشون بیرون اومدن و همگی به اتاقش رفتیم.
سلامی و خوش و بشی با رویی گشاده و تعارف به نشستن دور میزش. صندلی کم بود و آقایون جهت حفظ مراتب احترام، رفتن که از سالن، صندلی بیارن و سانازم کم کم به ما پیوست و شهراد شروع به صحبت کرد. از این اخلاقش خوشم میومد که اول هر جلسه از همه تشکر میکرد بخاطر زحماتی که اونجا می کشن و اینو نشونه خوبی میدونستم. کم کم بحث رو به سمت موضوع جلسه سوق داد...