کی باور میکنه، یعنی حتی خودمم باورم نمیشه که بخوام از کسی انتظار داشته باشم...
اینو که من با دیدن سرنگایی که از مایع قرمز رنگِ داخل رگهای من خارج میشد، پر میشد، اشک تو چشمام حلقه زد رو میگم....
داستان اما اگه بخوام از اول اولش که نه ولی از نزدیک به اولش رو بگم از این قراره که به دلیلی باز من کارم افتاد به منشیِ دهشتناک گروه و آماده کردن مدارک برای اون و البته که این داستان تازه ای نیست اصلا اما شاید تنها تازگیِ قضیه در یکی از هزاران فرمی باشه که فرستاد برام تا پر کنم و کل زندگی داشته و نداشته مو براش و براشون بریزم رو داریه و همونجا هم بود که به اصطلاح شد سرِ پلِ دور از جون؛ خرگیری...
فرم واکسیناسیون!!!
من نمیدونم همه ی دیگرانی هم که به سن و سالهای من هستن حالا یه کم جوونتر یه کم مسن تر، آیا تابحال دفترچه یا کارت زردی حاوی واکسنهای تزریق شده شون ندیدن یا من تو این پدیده ی بیچاره گی تنها و بی همراهم...حالا هر چی که بود، من به عمرم ندیده بودم این قطعه سند رو و وقتی هم که بعد سی و اندی سال، از مامانم در موردش پرسیدم جواب شنیدم که: منکه دیگه نمیتونم سی و اندی سال(یه سالم تازه اضافه تر گفت که حق بیشتر به جانبش باشه) مدارکتونو نگه دارم که!!!!نمیدونم، یا یه جایی تو گوشه کنارهای خونه و خنزیل پنزیلها هست و یه زمانی که نمیدونیم کی ه درمیاد خودش، یا قبلا تو اسباب کشی ها و تمیزکاری ها دور انداخته شده... ولی میتونی مطمئن باشی که تمام واکسن های ضروری یک بچه رو بهت زده یم یا به خوردت داده یم...
خداییش خودم خیلییییی قانع شدم با جوابش ولی مساله این بود که منشی گروهمون و بقیه ی آدمایی که منتظر پرشده ی اون فرم به اضافه ی مدارک ثابت کننده ش بودن، بعید بنظر میرسید با این توضیحات مامان من قانع بشن و دست از سرم بردارن و بزارن من در معرض بیماریهای همه گیر قرار بگیرم...
بعد یه صبح تا ظهر به هر دری و دروازه ای و روزنه ای فکر کردن و با اوته؛ تکنیسین گروه چاره و چمچاره کردن، تصمیم میگیرم برم و به همون منشی گروهمون اگه بزاره و باز سرم قال و داد نکنه، راستشو بگم و ببینم که چیکار باید بکنم...اخه مشکل هم یکی دو تا نبود که: در قید حیات نبودن کارت فقط اولین و ساده ترین مساله بود، از اون شاید بدتر این بود که فرضا اون کارت یا دفترچه یا هر کوفت دیگه ای، اگه حتی وجود هم میداشت، قرار بود به زبان شیرین فارسی باشه و این یعنی باید به آلمانی ترجمه میشد و یه جوری اصلش در این دوران وانفسایی که حتی داروها و مدارک ضروری تر هم آمد و رفتشون بین ایران و آلمان ناممکن شده، میرسید دست من و تازه بموقع هم باید میرسید، اسم تمام بیماریهایی که اینا اینجا ردیف کرده بودن هم باید توش میبود، خیلیهاشونم نباید بیشتر از یک دهه ازشون گذشته میبود(حال آنکه با همون سنی که مامانم گفت و حتی بدون احتساب اون یکسال اضافه ش که فقط نشانی از مهر مادری بود!!! حتی،بازم چندین تا دهه ازشون گذشته بود)، هپاتیت اِی و بی هم باید داخلشون میبود که خوب این قلم رو حداقل مطمئن بودن که اِی رو نزده م تا بحال و بی هم که زده م بخیالم که فقط دو نوبتش زده شده...
دست از پا درازتر میرم سمت دفتر منشی گروه و با همون قیافه ی آویزون و بریده بریده انگار که مجرمی باشم در محضر دادگاه، سعی میکنم براش توضیح بدم که من از جایی میام که این تیکه کاغذ اونجا اصلا به حساب نمیاد و کسی در قید و بند نگهداریش نیست و خلاصه که ندارمش ولی مامانم گفته که من تمامممممم ضروری هارو زده م یا که خورده م و اصلا جای نگرانی نیست...
یه جایی وسط همون مهملاتی که دارم میگمه که حرفمو به عادت بیشعور بودن( بر کسی پوشیده و پنهان نیست که این خانم تا چه حد آزاردهنده و تبعیض قائل شونده بین نژاد ژرمن و غیر از اونه ولی به دلیلی که هنوز بر همگان حتی پروفسورهای دپارتمان، پوشیده و نامعلومه، کسی رو یارای ریشه کن کردنش از این پست و سِمَت نیست که نیست..) همیشگی ش قطع میکنه و
میگه که پس باید بزنی دوباره...
آه از نهادم برمیاد که خوب چون پیش بینیش رو میکردم، قبلا با اوته هزینه های هر کدوم از واکسن هارو سرچ کرده بودیم و دیده بودیم که مثلا واکسن سه گانه قیمتش چیزی حدود ۱۰۰ یوروه...
هپاتیها هر کدومشون، هر جلسه شون چیزی حدود پنجاه شصت یورو که بعبارتی میشه هر کدومشون صد و پنجاه شصت یورو و دوتاشون روی هم بیش از سیصد تا، یعنی با نرخ این روزهای یورو میکنه بعبارت هفت میلیون و خرده ای!!!...دیگه تا همینجارو که دیده بودم، افسردگی حاد و مزمن رو باهم گرفته بودم و بقیه رو اصلا سرچ هم نکرده بودم... اینم برای روشنتر شدن موضوع اشاره کنم بهش که
قبلتر همه ی این سرچها، رفته بودیم و وبسایت بیمه مو نگاه کرده بودیم و دیده بودیم که صراحتا نوشته که هیچچچچچچ هزینه ای برای واکسن نمیپردازه...
حالا باز برگردیم به اون لحظه که اشخیترماتر(همون خانم منشی) داره این دانسته رو دوباره تکرار میکنه: پس باید دوباره بزنی واکسنهارو...
باز با همون سیستم بریده بریده میگم: ولی آخه...
سعی میکنم تا قبل از اینکه باز بپره وسط حرفم تمام مسائلی رو که در مورد بیمه و هزینه بالا و اینا میخوام بگم رو در دو سه تا جمله کوتاه جاساز کنم و بخورد گوشش بدم که
خدارو شکر اینبار از درِ کمک کردن درمیاد و میگه که خوب برو پیش بتغیبزآرتز تا بهت تزریق کنه بصورت رایگان...
منکه کمی سخته برام این اسم و همینجور با دهان باز و چشمای تنگ شده، دارم نگاش میکنم بلکه بفهمم این چه موجودیه دیگه که من باید برم پیشش، با تردید میگم ببخشید برم کجا؟
پوفی میکنه و باز همون کلمه ی عجیب غریب رو تکرار میکنه و من اینبار سوالم رو اینجوری میپرسم که اینی که میگین رو من نمیدونم چیه یا کیه...
اون ناگزیر توضیح میده که این دکتر دانشگاهه و برای کسانی که در دانشگاه کار میکنن مجانی درمیاد، هم ویزیتش و هم هر کاری که انجام بده یا دارویی که تجویز کنه...
بعدم رو یه برگه مینویسه کلمه رو که بده بهم برای وقت ملاقات گرفتن و اما بعد با دیدن گیج بازیهای من، خدارو شکر نظرش عوض میشه و میگه خودم برات وقت میگیرم و خبرت میکنم که کی میتونی بری...
شادی محسوسی میدوه زیر پوستم و با هیجان ازش تشکر میکنم و فکر میکنم که مشکل حل شده و نهایتا خسارتش یه چنتا واکسن مجدده و این بمعنای مقداری ویروس و باکتری و انتی ژن اضافه ایه که وارد بدنم میشه و البته که چیز خوبی نیست و اما ناگزیره...
بعدها یه چندتا ایمیل تشکر و و اینام از من برای اشخیترماتر میره و نهایتا چند روز بعدش یه وقت ملاقات برای سه هفته ی بعد!!! میاد برای من و من نفس راحتی میکشم و اما خبر ندارم که تازه ماجرا یه جورایی شروع شده، یا بهتره بگم یه چندتا ماجرای جدید دارن از دل همدیگه زاده میشن، اون هم پیوسته و لاینقطع...
اولیشم اینجوری پیش میاد که: فرمی کاملا به المانی فرستاده میشه برای پر کردن توسط من و امضا شدن توسط استفان و بعد هم رییس دانشکده، که اینجا و تو این کاری که داری انجام میدی، امکان گرفتن چه بیماریهایی رو داری و هزار و یک گزینه رو مطرح کرده با قابلیت یس یا نو...
فرم منطقا تحویل پریسکا میشه باز که این دختر فرشته ی مترجم دپارتمانه و تمامی نامه ها و فرم ها و تلفن ها و ...هر مشکلی به آلمانی برای هر کدوم از بچه ها، نهایتا دست به دامن پریسکا میشه برای حل شدن...
پریسکا وقت رو هدر نمیده برای توضیح چیزی به من و خودش دست بکار میشه و شروع میکنه به پر کردنش و همه رو از دم میزنه نو، بجز یکی که اول چند باری میخونه تش و نهایتا رو میکنه به من و میگه این یکی رو نمیدونم که چی بزنم...
در جواب نگاه متعجب من هم اینطور پاسخ میده که: اخه این گزینه پرسیده که تو امکان گرفتن هپایت اِی و بی رو اینجا تو کارت داری یا نه، اگه بگم آره، ممکنه استفان فرمت رو امضا نکنه، اگرم بگم نه که خوب اونوقت اون پزشکِ کار، برات تزریق نمیکنه اینارو و تو باید بری بیرون به هزینه بیمه ت تزریق کنی، بیمه ت هم که نمیده، نتیجتا تو باید یه هزینه هنگفتی پیاده شی...
باز نگرانی جای ارامش موقتی قبلی مینشینه و میگم حالا چیکار کنم پریسکا؟
صورت درهمش نشان از استیصالش داره و این بیشتر اشکار میشه وقتیکه فرمو میزاره جلومو میگه : راهی نداری جز رفتن و صحبت کردن با استفان...سعی کن براش توضیح بدی، شاید قبول کرد، شایدم نکرد...
ایمیل میزنم به استفان و میپرسم کی تو دانشکده هستین و ۵ دقیقه وقت دارین برای من، باید در مورد یه فرم باهاتون صحبت کنم...جوابی نمیده، حتی بعد از گذشت ساعتها و این البته اصلا جدید و عجیب نیست که من عجیب عادت دارم به این کم محلی ها و بی محلی های استفان...
موقع نهار اما تک و تنها که نشسته م تو آشپخونه و دارم یه غذای بی هوس رو فقط برای اینکه معده مو پرکنه رو میخورم، یهو از بیرون و از انتهای راهرو صدای استفان رو از میون کلی صدای دیگه میشناسم و به سرعت برق و باد میرم که دستگیرش کنم و بعد چند دقیقه ای منتظر موندن برای تموم شدن صحبتش با هلموت، میگم که پنج دقیقه از وقتتون تمام نیازمه...
عجله داره حسابی و اینو که الان باید برم سر امتحان و ساعت چهار اما برمیگردم و همون موقع دقیقا همینجا باش تا دستگیرم کنی رو تو راه میگه و میره...
انقدر پوست کلفت و سمج هستم که قبل از چهار دم در اتاقش وایساده باشمو هرچند که صدای تلفن صحبت کردنش از تو اتاق میاد و تا بیست دقیقه بعد هم همچنان ادامه داره، اما بازم میخِ همونجا باشم و تکون نخورم مبادا که غفلت کنم و از دستم در بره...بالاخره که اذن دخول می یابم، با فرمم میریم تو و اون داره دست و پا میزنه تا یادش بیاد که چه فرمی رو لازمه بهم بده و اینا که فرمو میزارم جلو روش و میگم فرمو دارم، فقط اول اجازه تونو برای زدن گزینه یس اینجا و بعدم امضاتونو پای این فرم لازم دارم.
شروع به خوندن میکنه و وقتی میگه اینارو کی پر کرده و میشنوه که پریسکا، ساکت میشه چرا که پریسکا رو تمام و کمال قبول داره و اگه اون مثلا بگه ماست سیاهه، استفان هم با خودش فکر میکنه که لابد هست دیگه...
ولی به گزینه مورد مشکل که میرسه پوفی میکنه و میگه که نه نه، اینجا امکان گرفتن هپاتیت رو نداری تو...و این همون چیزیه که ازش میترسیدم و همون چیزی که پریسکا پیش بینی کرده بود: استفان امضا نمیکنه گزینه یس رو...
با جدیت تمام شروع میکنم به توضیح اینکه، بله میدونم که احتمال گرفتن هپاتیت اینجا خیلی کمه ولی اگه این گزینه رو رد کنیم، اونا هیچ دلیلی برای تزریقش ندارن و من به فلان دلیل و بهمان برهان، نیاز دارم که تزریقش توی دفترچه واکسنی که خانم اشخیت ماتر قراره برام درست کنه، تیک بخوره و از طرفی دیگه امکان تزریقش بیرون از دانشگاه رو هم ندارم چرا که بسیار پرهزینه ست و بیمه م هم هیچ مسئولتی در قبال واکسن قبول نمیکنه، پس لطفاااااا بزارین بزنم یس...
و یادتون باشه که من قبلا یکبار مراقب جلسه امتحان پرب کورس (تشریح) بوده م و با پریسکا جسد تشریح کرده یم و مثلا میتونیم اینو بهونه کنیم برای احتمال گرفتن هپاتیت...
استفان سریع موضع میگیره که نه و جسدهاز ما عاری از هرگونه باکتری و ویروسی هستند بخاطر شیش ماه غوطه ور شدن در حوضچه ی فرمالدوهید و ال و بِل...
میگم بله، درسته ولی این تنها بهونه ایه که میتونیم عنوان کنیم...
کمی طول میکشه تا نیروی خیرخواهی و نوعدوستی استفان بر اون حس قانونمند بودن نژاد آلمانیش غلبه کنه و بره تو پوست یه انسان که میتونه ورای قوانین!!! ببینه و درک کنه و با تردید بگه که خوب، باشه بزن یس، من امضا میکنم...
هوراااااا رو تو دلم یواش میگم و تا پشیمون نشده برگه رو با توردکاری هل میدم جلوش و اون بالاخره امضا میکنه...
غافلم اما از اینکه این شادی زیاد مانا نخواهد بود...
چند روزی رو همونجوری خوشحالم که این موضوع هم ختم بخیر شده که یه روز صبح با ایمیلی از استفان مواجه میشم که: ما در مورد اون گزینه بحث کرده یم و به این نتیجه رسیده یم که امکان گرفتن هپاتیت اینجا وجود نداره، پس یه فرم دیگه پرینت کن، گزینه نو رو بزن و بیار من دوباره امضا کنم...
و به همین سادگی با بلدوزر از روی سرپناه آرامش موقتی که ساخته بودم رد میشه...
ناچارا همون کارایی که گفته بود رو میکنم و بعدم فرم رو میبرم میدم به منشی و منتظر روز نوبت بتغیبز آرتز میمونم تا ببینم چی پیش میاد، بعبارتی خودم رو میسپارم بدست جریان حوادث تا چه افتد...
حدسم هم اینه که نوبت به امضای پروفسور روسو که رسیده، اون استفان رو بازخواست کرده و کار به اینجا کشیده...
روز مقرر، یکساعت قبل از ساعت تعیین شده، میرم و ساختمون کلینیکوم رو پیدا میکنم و فرمهای مربوطه رو پر میکنم و برگه ها رو تحویل میدم و منتظر میشینم تا خانم دکتر فِتِر بیاد و منو با خودش ببره به اتاقش...
کلی سوال و جواب در مورد واکسنها و زمان تزریقشون و شرایط کلی و جزئی سلامتیم و غیره که جواب خیلیهاشون حداقل نمیدونم، یادم نمیاده...
بعد حدود یکساعت سوال و جواب و یادداشت برداری و اینا، نهایتا به اینجا میرسیم که واکسن کزاز دیفتری سیاه سرفه فلج اطفال رو که در قالب یک واکسن هست میتونم بهت تزریق کنم اما در مورد هپاتیت متاسفانه نمیتونم چون تو فرمت، سوپروایزرت گزینه نو رو علامت زده...
البته قانونا من حتی نباید تیتر آنتی بادی خونت رو هم بسنجم و اما چون میخوام کمکت کنم و میبینم که گرفتاری، باشه، مینویسم که ازت خونگیری کنن برای سنجش تیتر آنتی بادی بر علیه هپاتیت بی ولی اگه جوابش منفی باشه، متاسفانه امکان تزریق رو ندارم، مگر اینکه این فرمو ببری و تغییرش بدی و باز بیاری برام...
خدا خیرش بده باز خیلی کمک بزرگی بود همینکه اون واکسن سه گانه پولیو رو زد و برای هپاتیت هم دستور خونگیری داد...
هشدارهای لازم رو در مورد ضعف احتمالی چند روزه و حالت آنفلوانزای خفیفی که ناشی از واکسنه و یکی وو روزی ممکنه دچارش بشم و اینکه سعی کنم چیز سنگینی با این دستم بلند نکنم و شاید کمی درد داشته باشم و غیره رو با مهربونی توضیح میده و وقتی مطمئن میشه که من مشکل و حساسیتی نسبت به تزریق ندارم، تزریق رو به سبکی باد و به سرعت برق انجام میده و من اصلا هیچ ری اکشنی نشون نمیدم و این خاطرشو جمع میکنه که همه چیز با موفقیت انجام شده...
منو میده دست مسئول خونگیری و اون که یه زن بداخلاق قد بلنده، سوزنی رو در مسیر رگم قرار میده و بعد سرنگی رو پر میکنه از مایع قرمز رنگی که حالا با فشار به فضای خالی سرنگ میریزه، بعد باز سرنگ بعدی و باز هم...سه تا سرنگ بزرگ پُر...
و منی که از همون ثانیه اول خون دیدن، اشک تو چشمام حلقه میزنه و بزحمت جلوی خودم رو میگیرم تا جلوی این موجود بداخلاق گریه نکنم...
چراشو هنوزم نمیدونم شاید چون از خیلی وقت پیش ها هم نسبت به خون حساسیت خاصی دارم و به دیدنش، حالم منقلب میشه...شاید بخاطر تصادف هام و دیدن خون در حین درد کشیدن شدید...شاید هم از جایی و چیزی دیگه که یادم نمیاد ولی هر چی که هست، خون برام نشونه ی درده و رنج و  دیدن خارج شدنش از بدن، عمیقا بهم حس بیچارگی و درد میده، نشونه ای از اوضاع وخیم در واقع...
همون حسی که با دیدن اولین قطرات خارج شونده از سوزن  به سراغم میاد و چشمه های اشکم شروع به جوشش میکنن...
اخه یکی نبود بهش بگه، خواهرِ من، من اگه هپاتیتم نگیرم که آنمی رو حتما میگیرم با این وضع نمونه گیری شما، آخه ۳ تا سرنگ به این حجم و اندازه، پُر برا چیته؟؟؟؟؟؟
اون روز با همون چسب و باندای واکسن و خونگیری میرم دانشگاه و منشی تا میبینتم، میفهمه ته همه چیز طبق روال مقرر انجام شده و دفترچه واکسن جدیدمو میگیره و کپی میکنه و در قبال مساله پیش اومده هم میگه که فعلا منتظر نتیجه ی آزمایش میمونیم تا ببینیم چی پیش میاد، اگر منفی باشه، باید بری با استفان صحبت کنی... 
و این همون کاریه که من رسما و جدا ازش وحشت دارم....
حالا اینهمه کلمه و جمله و پاراگراف رو بهم چسبوندم که به اینجا برسم که: بعد اون همه خونی که از کفِ بدنِ من کم خون، رفت و واکسنی که با خودش ضعف و کم رمقی و کمی هم حالت آنفلوانزا اورد، مامان خانمم بجای حفظ و حراستی که از کارت واکسن من نکرده بودن اما عوضش، در پیامی رهنمود دادن که چیزای قرمز بخور، برات خوبه!!!!منظورشون هم میوه های قرمزی چون گیلاس و تمشک و بغوم بری و توت فرنگی و اینا بود و شاید اگه کمی اون مفهوم قرمز رو تحریف کنیم، شامل بلوبری هم بتونه باشه...
منم از همون روز، نه حالا بخاطر حرف مامان که بخاطر شکمو بودن خودم و فصل تابستون بودن و نتیجتا فصل چیزای قرمز بودن!!! خودمو بسته م به خوردن قرمزی جات و این بغوم بری های خوشگل اما نه الزاما شیرین و خوشمزه (کلا تو ذهن من این دو مفهوم یعنی شیرینی و خوشمزگی تقریبا مترادفن و تقریبا هر چیز خوشمزه ای باید شیرین باشه و استثنا های کمی هم وجود ارن که مثلا یکیش آووکادوه)
هم یهو وسط راه خونه و دانشگاه جلوم سبز میشن و منم میخرمشون و امونشون نمیدم و همونجا تو راه شروع میکنم به فرایند خونسازی!!!
داستان تو راهی بودنشونم بطور خیلی خلاصه و مفید اینه که: هر کی باغ یا حیاطی داره که محصولی خوردنی داره، اونو میچینه و تو بسته های مقوایی میزاره رو یه صندلی جلو در خونه ش و یه قلک هم کنارش میزاره با یه کاغذ حاوی نوشته ای که حاکی از قیمت هر بسته ست و اونوقت رهگذرها شانس خریدن و خوردن یه محصول کاملا طبیعی و پاک و پاکیزه رو با قیمتی معمولا کمی کمتر از لوکال مارکت ولی کمی بالاتر از فروشگاههایی چون آلدی و لیدل رو دارن...
معمولا از این ناپرهیزیا نمیکنم که از این محصولات بایو که کمی گرونترن بخرم، ولی خوب اینبار مساله خون بود، اونم نه یه قطزه دو قطره که سه تا سرنگ پُر!!!