جدیدا شدیدا ایمان اوردم به این داستان:
پیرمرد روستازاده‌ای بود که یک پسر و یک اسب داشت. روزی اسب پیرمرد فرار کرد، همه همسایه‌ها برای دلداری به خانه پیر مرد آمدند و گفتند: عجب شانس بدی آوردی که اسبت فرار کرد!

روستازاده پیر جواب داد: از کجا معلوم که این از خوش‌شانسی من بوده یا از بد شانسی‌ام؟ همسایه‌ها با تعجب جواب دادند: خوب معلومه که این از بد شانسیه!

هنوز یک هفته از این ماجرا نگذشته بود که اسب پیرمرد به همراه بیست اسب وحشی به خانه برگشت. این بار همسایه‌ها برای تبریک نزد پیرمرد آمدند: عجب اقبال بلندی داشتی که اسبت به همراه بیست اسب دیگر به خانه بر گشت!

پیرمرد بار دیگر در جواب گفت: از کجا معلوم که این از خوش‌شانسی من بوده یا از بد شانسی‌ام؟ فردای آن روز پسر پیرمرد در میان اسب‌های وحشی، زمین خورد و پایش شکست. همسایه‌ها بار دیگر آمدند: عجب شانس بدی! و کشاورز پیر گفت: از کجا معلوم که این از خوش شانسی من بوده یا از بد شانسی‌ام؟ و چند تا از همسایه‌ها با عصبانیت گفتند: خب معلومه که از بد شانسیه تو بوده پیرمرد کودن!

چند روز بعد نیروهای دولتی برای سربازگیری از راه رسیدند و تمام جوانان سالم را برای جنگ در سرزمینی دوردست با خود بردند. پسر کشاورز پیر به خاطر پای شکسته‌اش از اعزام، معاف شد.

همسایه‌ها بار دیگر برای تبریک به خانه پیرمرد رفتند: عجب شانسی آوردی که پسرت معاف شد! و کشاورز پیر گفت: از کجا معلوم...؟
هنوز خستگیِ سفر مونیخ بخاطر تعویض پاسپورت تو تنم بود که نامه ی اداره ی مهاجرت اومد که پاشو بیا ویزاتو تمدید کنیم اگه قراره اینجا بمونی هنوز...
منم که دیگه گفتن نداره که چقدر ریزالت ندارم و انگاری تازه دکترام شروع شده باشه و حداقل یه سه چهار سالِ دیگه باید ورِ دلِ استفان بخت برگشته باشم!!!
برای همینم سریع شال و کلاه کردم رفتم باز آویزونِ اوته شدم که: میشه یه تماس بگیری لطفا با این حضراتِ اداره ی مهاجرت و یه وقت بگیری ازشون برای مراجعه و تسلیمِ مدارک و اینا...اوته هم بنده خدا دیگه عادت کرده به این نیازهای مداوم و هر روزه ی من به زنگ زدن به اینور و اونور و آلمانی حرف زدن بجای من...
این وسطا کاشف به عمل میاد که خانمی که مسئول ویزای منه، امسال عوض شده و بجای خانم چیچینِلی، یه خانمی به اسمِ کِلِر رو باید ببینم اینبار...
اولین ایمپرشنی که از فقط اسمها میشه گرفت اینه که چیچینلی، اسمی کاملا ایتالیاییه و به ما میگه که اون خانم از خانواده ای مهاجر باید باشه و برای همینم موضع گیری در مقابل خارجی ها نداشت و با من مهربون بود و اما کِلِر، فامیلی کاملا مرسوم در آلمانه و به صاحبش این امکان رو میده که حس خوبی نسبت به خارجی ها نداشته باشه و مثل اون خانم مسنی که اولین بارِ رفتن به اداره ی مهاجرت امندینگن دیده بودم، بسیار بدبرخورد و ستیزه جو باشه، پس نتیجه اینه که در اولین نگاه، اوضاع اصلا مساعد بنظر نمیاد...
دومین نگاه وقتی حاصل میشه که اوته زنگ میزنه و حرفایی رو که ازش خواستمو میزنه و سنگاشونو وامیکنن!! و سوالامو که میپرسه و سوالاشو که جواب میده و کارش که تموم میشه، وقتی میگم اوته، بنظرت اگه من باهاش انگلیسی حرف بزنم اکیه؟ صورتش کمی جمع و مچاله میشه و مِن مِن کنان میگه: والا فکر کنم ترجیح میده اینکارو نکنه، یعنی بنظرم قبول نکنه که انگلیسی حرف بزنه، البته نمیدونما ولی پشت تلفن کمی خشک و نامنعطف بنظر میرسید و وقتی بهش گفتم که من بجای تو تماس گرفته م چون تو  نمیتونی آلمانی صحبت کنی، پوفی کرده و گفته که ما تو آلمان زندگی میکنیم، پس باید آلمانی صحبت کنیم...
من به شنیدن این حرف خشکم میزنه همونجا که این حرفها من فقط بیاد یک چیز میتونه بندازه: خانم مسن!!! همون که سال اول دیده بودمش و بسیار بدرفتار کرده بود باهام و من دچار فوبیای دیدن دوباره ش شده بودم...
از همونجام هست که این شک میوفته بجونم که نکنه این خانم کِلِر همون باشه و باز من کارم به اون افتاده باشه و ... 
این تردید میشه
سنگِ بنای کلی حس و حالِ بد...
درست وسط عزاداری های ذهنم، یه جایی هم یه علامت سوال بزرگ شکل میگیره که چرا باید خانم چچینلی رو از مسئول پرونده ی من بودن عزل کنن و بجاش این موجود مجهول الهویه رو که حالا تو ذهن من شکی نمونده که همون خانم مسنه، بزارن بالا سرِ پرونده ی ویزای من...
این سوال بارها و بارها تو ذهنم تکرار میشد و هر بار فقط یک جواب وجود داشت: بسکه من بدبخت و بد شانس و بیچاره م...
روز ترمین نزدیک میشد و من از خیلی قبلترهاش با سیمونه هماهنگ کرده م که باهام بیاد... یعنی آلمانی با این حدِ از حمایت و پشتیبانی، ندیده م واقعیتش...نه فقط آلمانی که از ایرانی و هیچ ملیت دیگه ای هم...جوری که اون صادقانه و حقیقی و با استفاده از تمام امکاناتش ازم حمایت کرده و میکنه، منو بیاد پشتیبانی های تمام قدِ خواهر برادرهام میندازه که وقتی میخوان بگن نگران نباش، تمامِ امکانات داشته و حتی نداشته شون رو هم میکنن قباله ی پشتِ این نگران نباش به این امید که آب تو دلِ من تکون نخوره و برای همینم هست که همواره اعتقاد داشته م و دارم که این جنس از خواهر برادری رو در هیچ خونواده ی دیگه ای ندیده م...
وقتی دهان باز کرده بودم به شرح چرایی نگران بودنم از رفتن به اداره ی مهاجرت، سیمونه هنوز جمله ی اول در دهانم منعقد نشده، گفته بود: من همراهت میام و من اشک تو چشمم حلقه زده بود از این مهربونی خودجوشِ این دخترِ به قول خودش، روستاییِ آلمانی... و چیزی نداشتم بگم جز: متاسفم که هنوز بعد سه سال باید یکی رو با خودم ببرم اینور اونور برای انجام شدن کارم... و دلداریهای سیمونه و اعتماد به نفس دادن هاش و ...
خلاصه که دلگرمی همراهی سیمونه بود باهام در همون حال که روی سنگفرش های شهر امندینگن قدم برمیداشتم به سمت اون ساختمون قدیمی ای که حسی خفیف از ترس و نفرت رو در من تداعی میکرد...تمام طول مسیر رو حرفهای گرم زده بود تا من سردم نشه و خندیده بود و منم به زورم که شده بود، به خنده کشونده بود...
زودتر از موعد رسیده بودیم و همین ملزممون کرده بود به انتظار جلوی درِ اتاق ۳۰۱ تا خانم کلر صدامون کنه و اذن ورود بده...
در همون حال که با سیمونه میگفتیم و گاها هم میخندیدیم بود که در نیمه باز شده بود و قامتی بلند لای در پدیدار شده بود در حالیکه روش همچنان به سمت دیگه ی اتاق بود و صورتش بدرستی پیدا نبود و اما اون موهای کوتاه و رنگ نفرت انگیزشون اونقدری به کمال تو ذهن من حک شده بود که حتی بدون دیدن صورتش هم بفهمم که این همونه: زن مسنی که بسیار بد رفتار کرده بود باهام...
مات و مبهوت سیمونه رو نگاه کرده بودم و اونم با ناراحتی ای که انگار تقصیر اونه که خانم کلر همون زن مسنه، به من چشم دوخته بود و بعد مکثی کوتاه تا خودشو بازیابه، دوباره لبخند نشونده بود رو لبش و گفته بود: اصلا مشکلی نیست، من قراره حرف بزنم و تو هیچ نیازی به گفتن هیچ چیزی نداری...
از کجا و کی، اشکهای من جوشیده بود و راه خودش رو به سطح چشمام باز کرده بود که حرف سیمونه به اخر نرسیده، روی گونه هام بودن، رو نمیدونم...
حتی نمیدونم چرا چنین واکنش سریع و شدیدی تو فیزیک من رخ داده بود، شاید اینکه کلا از شب قبلشم حالم زیاد خوب نبود، مزید بر علت شده بود تا اونجا و اون لحظه من کاملا تسلیم حس غم و بدبختی ای بشم که بسراغم اومده بود...
بدی ماجرا این بود که این از اون ریزش های سیل اسایی بود که نه شروعش دست خودته و نه پایانش و نه شدتش و نه هیچ چیزش خلاصه، فقط میاد و تو میتونی شاهد باشی بر اتفاق افتادنش و مجرایی برای عبورش...
سیمونه به رویت اولین باریکه ی خیسِ ممتدِ روی گونه های من، دستپاچه شده بود و هول که نه، خودتو ناراحت نکن، من اینجام تا حرف بزنم و نمیتونه در حضور من باهات بد حرف بزنه و ...
میدونین، اونجایی از ماجرا درد داره که تو حتی نمیتونی حسِ بدبختی و فلاکت زده گی ای که داری رو برای یه آلمانی شرح بدی که گریه ی الانت نه فقط برای یه خاطره ی بد از یه اتفاق در دو سالِ پیشه که بخاطر کل خاطرات بد و غمگینانه ایه که حالا تو ذهنت ردیف شده ن و به وضوح و با جزئیات تکرار میشن و تکرار...نمیشه توضیح داد که چه دردی داره از یه کشور جهان سومی بودن و تنها به همین دلیلِ خیلی ساده و در عین حال انگار خیلی بد، محکوم باشی به همواره دویدن و تلاش کردن و همواره عقب بودن و با دیده ی تحقیر دیده شدن؛ یعنی دقیقا همون نگاههای استفان و مکس و ...
نمیشد گفت که این گریه نه بخاطر الان و اینجا و دیدن این پیرزنِ نژادپرسته، که بخاطر تمام این سه سالیه که اینجام...
خلاصه که انگاری من ابر بهار داشتم تو چشمام که سر باریدن کرده بود و به هیچ جمله یا کلمه ی مهربانانه ی سیمونه هم سرِ تسلیم فرود نمی اورد و تنها جوابم بهش این بود: ببخشید دستمال داری همراهت؟!!!
تا جاییکه حضور ذهن دارم، هیچ وقت خدا در مراسم اشک ریزیم در ملاء عام، دستمال نداشته م با خودم و اون سال اول هم که یه بار با دیوید، پسر آلمانی اسپانیایی تبار بسیار مهربونی که میخواست تو امرِ خطیر خونه پیدا کردن اینجا کمکم کنه و اما نتونست، رفته بودیم کلیسای اصلی مرکز شهر رو بهم نشون بده، اونجا هم بغضم بدجور واترکید، خاصه اینکه هنوز خیلی اوایل بود و من هیچ ایده ای از میزان زجری که قراره بکشم و سختی ای که قراره متحمل بشم و تلاشهای خودکشیانه ای که باید بکنم، نداشتم و برای همین زودتر و بیشتر گریه میکردم، چیزی تو مایه های روزی دو سه نوبت مثلا ، چیزی شبیه وعده های صبحانه نهار شام!!!
اونجام دیوید بود که مخاطبِ "دستمال داری؟" من واقع شده بود و از اونجایی که ناگفته میدونستم آلمانی ها دستمال براشون از نون شب واجبتره، یه بسته دراورده بود از کیفش و بقیشه م پس نگرفته بود...
حالام سیمونه سریعا و با یه سرچ کوچیک تو کیفش، دستمالی در اختیارم گذاشته بود و من وسط هق هقهام که سعی میکردم هر چه بیصداتر ممکنه اتفاق بیفتن تا نکنه حساسیتی ایجاد کنن و سوالی مبنی بر چراییِ قضیه، تشکرِ بیجونی روانه ش کرده بودم...
نیازی مبرم به شستن صورتم داشتم تا بلکه خنکیِ آبی سرد، از التهاب و قرمزی صورتم کم کنه و اما هر چه بیشتر گشته بودم، کمتر یافته بودم دستشویی برای استفاده ی عموم و تنها موجودیِ اونجا، مربوط به پرسنل بود و درش قفل...
ناچار شده بودم به اجازه دادن به زمان بلکه به رتق و فتق امور بپردازه و سیمونه هم باز دلداری داده بود که اشکالی نداره و اگه خانم کلر پرسید که چرا گریه کرده، میگم بخاطر حوادثیه که این روزها در ایران اتفاق افتاده...
اما لحظاتی قبل از فراخونده شدن ماست که در باز میشه و اون زنِ مسن در حالیکه خارج میشه رو به ما میکنه و میگه که الان همکارم صداتون میکنه!!! 
و خنده ای که روی لبهای سیمونه مینشینه و همزمان شادی زیر پوستی ای که به درون رگهای من میخزه، چرا که این گفته فقط یک معنی میتونه داشته باشه:
اون زن مسن، خانم کلر نیست و صرفا برای دیدن خانم کلر بوده که توی اون اتاق بوده و حالا هم در حال رفتنه و ما قراره با کسی دیگه روبرو بشیم که هنوز هیچ ذهنیتی از کیستی ش ندارم...
فرصت زیادی برای شادی نداریم چرا که صدایی از درون اتاق مارو میخونه و باید به ندا لبیک بگیم... و چیزی که تو اون اتاق ۳۰۱ رخ میده اینه که:
 با خانم میانسالی روبرو میشیم که تا بحال ندیده مش و بنابراین هیچ ذهنیتی از میزان سخت یا آسان گیر بودنش ندارم و اما تنها امرِ مسلم اینه که کلمه ای انگلیسی صحبت نمیکنه و مکالمه تماما به آلمانی برگزار میشه و اما این دیگه هیچ اشکالی برای من ایجاد نمیکنه چرا که یک نیتیو آلمانیِ مهربان در کنارمه که با متانت بسیار و شوخی ها و جدیت های بموقعش، احترام خانم کلر رو کاملا برانگیخته...
صحبتها پیرامون مدارک و شرایط و ... بخوبی برگزار میشه و میرسه به همون نقطه ای که کانون حساسیه که اصلا سیمونه بخاط اون اینجاست: در خواست برای ویزای دوساله!!! چیزی که هرگز در اداره ی مهاجرت این شهر برای من رخ نداده حتی اگر همه ی مدارکمم کامل و بی نقص بوده، بازم اما گفته بودن: به دانشجو بیشتر از یکسال ویزا نمیدیدم!!! و هیچ کس هم نتونسته بود بپرسه اخه چرا لامصبا؟؟؟
خانم کلر که از سیمونه در عوض من میپرسه برای چه مدت ویزا رو بزنم؟ سیمونه با طمانینه، انگار نه انگار که میدونیم چقدر پارسال برای بیشتر از یکسال تلاش کرده بودیم و اما نداده بودن، میگه: سوای!!!(دو)
من یه نگاه به خانم کلر دارم و یه چشمم سیمونه رو در انحصار خودش داره و حالت ریلکسش و ...
و همونجاست که عجیبترین قسمت ماجرا اتفاق می افته که در حقیقت کلِ اینهمه نوشتن من بخاطر همون بود...
بی هیچ واکنش شدید یا تندی، چنان که من انتظارش رو می کشیدم، خانم کلر، تکرار میکنه: دو سال...خوب بزار ببینم شرایط مالی و بیمه ای دو سال ویزارو داره و به سراغ ماشین حسابش میره و اعدادی و ارقامی که من چیزی ازشون نمیفهمم و اما از قبل میدونم که فکر همه چیزو کرده م و جایی برای حرفی از اون دست که حسابی باشه، باقی نگذاشته م...
سرش رو از روی ماشین حسابش بلند میکنه و مینویسه: دو سال!!!!
و من هنوز اندر خمِ این ماجرا هستم که زنی که اونهمه از خودم میپرسیدم چرا باید مسئول پرونده ی من شده باشه، تنها کسی بود که توی اون اداره ی مهاجرت خراب شده ی امندینگن، برای من دستورِ ویزای دوساله رو نوشت و امضا کرد...
بیرون که اومدیم، من و سیمونه که از شادی همدیگه رو بغل کردیم، همین مفهومو سیمونه به این شکل بیان کرد: از همه بهتر از آب دراومد این یکی...
بقیه ش دیگه بدو بدو کردن برای گرفتن عکس بود که خانم کلر نپذیرفته بود عکسی رو که بچه ها با دوربین ازم گرفته بودن و گفته بود که بیومتریک نیست و مجبور شدیم بریم مرکز شهر تنها عکاسی بازی که موجود بود تا گوشمونو تا ته ببره و یه عکس چپندچارِ بسیار زشت بگیره از قیافه ی ملتهب و خسته از گریه ی من به قیمت ۱ه یورو که البته سیمونه پیشدستی کرده بود در پرداخت تا اونو بعنوان هدیه ی کریسمسم بهم داده باشه و من شرمنده تر از همیشه بودم در مقابل اونهمه لطفش...


انقدر صغری کبری چیدم که برسم به این نقطه: 
زندگی عجیب غیرقابل پیش بینیه...