اینکه هنوزم که هنوزه بعد گذشتن حدودا سه ماه، بجز بعضی روزا که ذهنم خیلی شلوغه و این اتفاق تو اون شلوغی راه خودش رو به خوداگاهم باز پیدا نمیکنه، باقی روزها حداقل یکبار یهو یه جایی وسط هزاران روزمره ی بزرگ و کوچیکی که اینجا بهشون گرفتارم، بیاد عمو می افتم و این سوال برام پیش میاد که یعنی واقعااااا و جدی جدی عمو رفته؟ و اونوقت برای پیدا کردن جوابم رجوع میکنم به خاطرات اون روزهای قرنطینه و خبری که مثل صاعقه زده بود به در و دیوار دلم و این همون جواب مثبتیه که آرزو میکنم کاش نبود...
یه روزی وسط همون روزهای حبس در خانه بود که خبر بیمار بودنش اومده بود و بستری شدنش هم حتی و با این وجود نمیدونم چرا دل بد نکرده بودم؛ نوعی تلاش مذبوحانه شاید، برای باور نکردن حقیقتی که اونقدر تلخ هست که ذهنت فرار رو بر قرارِ باورش ترجیح بده...
یادم نیست چند روز و چند ساعت و چند دقیقه بعدترش بود که مشغول خوندن آناتومی و یاد گرفتن اسم اون دویست تا استخون بدن بودم که برای خستگی در کردن و یه کم یللی تللی، تفالی زدم به صفحه اینستامو همونجا هم بود که با اعلامیه ای مواجه شدم با روبانی سیاه در گوشه و عکسی در میانه و جملاتی کوتاه و کلماتی کم، به همون سبک و سیاقی که اعلامیه های ترحیم هستن...
همه چیز انگار متوقف شده بود، حتی نگاه قفل شده ی من روی عکسی که خیلی میشناختمش، به قدرِ یک زندگی، به قدرِ یک عمو...
منطقا بسیار ناجوانمردانه بود این بازی زندگی که درست وقتیکه دور از شهر و خانه و خانواده ت هستی و دلتنگ هزار و یک چیز، کسی رو که سی و اندی سال برات "بویِ پدر" بوده رو ازت بگیره و با خودش ببره به جایی بی بازگشت و اما کرده بود و کرده ش رو هم تدبیری نبود بجز اشک که اون هم خیال اومدن نداشت که نداشت، بسکه تمام من پر شده بود از حیرتی بی انتها...
اونوقت بود که فهمیدم، گریه، مرحله ای بسیار بعدترهای حیرت و بهته، چیزی که در مورد من و نبودن عمو، هنوز صادقه...ساده تر بگم، من اکثر روزها حداقل یکبار از خودم میپرسم یعنی عمو واقعا رفت؟؟؟اونم برای همیشه؟؟؟ بعد یه جایی از ذهنم جواب میده فورا که نه، مگه ممکنه؟! و یه جایی که در تقابل اون جای اوله، یک عالمه خاطره از تک تک لحظات اون روزهای قرنطینه و اون اعلامیه ترحیم رو بعنوان برگ برنده ش رو میکنه تا بگه ببین، به استناد این مستندات، آره ممکنه و شده...
نهایتا این جر و بحث به اندوهی در اون ته مهای دلم می انجامه و اونوقته که سعی در پرت کردن حواسم به کاری یا چیزی میکنم...
چند شب پیش خواب میدیدم که با زن عمو حرف میزدم و میپرسیدم چی میخوری زن عمو و اون داشت برام توضیح میداد که روزا یه کم ناهار برای خودم میپزم و ... به اینجا که رسید، حرفشو قطع کردم و گفتم یعنی فقط برای خودتون میپزین؟ پس عمو چی؟ برای اون نمیپزین؟ زن عمو با تعجب و اندوه زل زد تو چشمام و من ناگهان بیاد اوردم...همونجا تو خواب بیاد اوردم که عمویی دیگه نیست و زدم زیر گریه؛ گریه ای که تو بیداری نکرده بودم و از شدت زیادش از خواب پریدم و دیدم که واقعا گریه کرده م و صورتم خیسه...
روحش آروم و سبکبال...