پاسخی به شاهین عزیز

شاهین عزیز برام کامنتی گذاشته بود که پاسخش از حوصله ی فضای محدود کامنتها، خارج بود و برای همین اینجا و تو یه قسمت مجزا، براش می نویسم:

شاهین:

نمی خوام بشینم و ببینم؛

چه کسی واسه به دست آوردنم تلاش می کنه و البته این یه رسمه یا طبیعت دخترهاست که وقتی از کسی خوششون میاد باید منتظر بمونن تا اون طرف پا پیش بذاره...
انتظار کشیدن ترسناک ترین قسمت دوست داشتن واسه یه دختره، ترس از اینکه نیاد یا اینکه خیلی دیر بیاد!
اما من فکر می کنم اگه یه روز به پسری علاقه مند بشم، خودم واسه به دست آوردنش تلاش می کنم، چرا؟ جواب خیلی ساده هست، چون من می خوام با کسی باشم که دوستش داشته باشم، دوست داشته شدن به تنهایی واسه من کافی نیست!

 

باران:

مرسی شاهین نازنین از اینکه خوندین و نوشتین...میدونی درست مثل اینه که یه شب که کفشای کتونی پیاده رویتو پوشیدی و آماده رفتن تا همین پارک سر کوچه هستی، یهو ناغافل سرتو بلند کنی و چشمت بیفته به یه ستاره نقره ای رنگ که انگار پولکی که به مخمل سیاه شب دوخته شده باشه...نه اینکه ستاره ندیده باشی در این سالهای زیادی که زیسته ای ها، نه، به اندازه تمام شبهای بودنت ستاره دیدی و اما اینجا و این یکی، انگار با تمام ستاره های دنیا فرق داشته باشه یا حداقل اینطوری بنظر تو میاد...

همونجا ثابت و صامت ایستاده و نور نقره ای خیال انگیزش رو بر سر و صورت دلت می پاشه...بی دریغ...و تو حس شیرینی از دوست داشتن رو تو دلت احساس می کنی و... هر چی که هست، اون میشه ستاره ی تو...البته این به این معنی نیست که مال تواه چنان که تعریف شده در اذهان ما، نه، معنیش اینه که اون میشه تنها انگیزه شبهای بعدت برای اینکه سرتو رو به آسمون بلند کنی و تمام اون پهنه ی تیره و تاریک رو بکاوی برای یافتنش و با دیدنش، لبخند جاری بشه در تک تک و تمام سلولهات و اگه یه روزم گمش کردی و ندیدیش، صاف تو چشمای آسمون نگاه کنی و لب بزنی که: پس ستاره من کوش؟

مدتها بعد که باغچه ی ذهنت پر شده بود از خیال و خاطره ی اون تک ستاره و فقط هم همون ستاره و نه هیچ ستاره زیبا و مشابه دیگه ای، شده بود روشنی بخش ذهن تاریکت، اونوقت نمیتونی بری و دستتو دراز کنی به شکارش و یا توری پهن کنی برای صیدش و بعد که دیده بودی دست همتت بهش نمیرسه، چهارپایه و نردبون بزاری تا بلکه قدت به قد آسمون برسه و قصد کنی به چیدنش از باغ آسمون، که در واقع ستاره ها برای چیده شدن نیست که تعبیه شدن و تنها قرار بوده، نورشون و اعجاز چشمکشون برای لحظه هایی شب های مهتابیتو روشن تر کنه تا بتونی خنده ی خدا رو از پشت ابرهای بدبینی و ناامیدی و بی حوصلگی ببینی و به یاد دلت بیاره که زندگی هنوز هم ارزش زیستن داره و خدا هنوز هم، هر روز به زمین و آسمونش سر میزنه... تنها همین...

میدونی، ستاره ها رو اگر تو کمد لباسها یا کشوی میز مطالعه بزاریم تا برای همیشه و همواره، مال ما باشن، زنگ میزنن ، پیر میشن و نور خیال انگیز نقره ایشون به تاریکی مبدل میشه و اونوقت گناه کم شدن یک ستاره از آسمون خدا، میمونه گردنمون...

روزی که هیچ شباهتی به روزهای دیگر نداشت...(۵)

 داریم میگیم و میخندیم که ساناز میاد و اطلاع میده که داره میره و اگه ما قراره بمونیم باید کلیدهارو بگیریم و درو خودمون ببندیم که این عسل رو مصر به رفتن میکنه و با همدیگه راهی میشیم...عسل که لب میزنه که من سر راه میخوام چندجایی سر بزنم اشکال نداره؟ یا میخوای اول تورو برسونم و داد من درمیاد که اااا من که تو رو ندیدم که...و عسل که لباشو آویزون میکنه که پس تمام چند ساعت گذشته رو به چه غلطی مشغول بودین و من که ریسه میرم که: به حرف زدن ...آدم که نمیتونه در آن واحد هم حرف بزنه هم ببینه...و عسل باز دخترانه صورتی میشه و آروم لب میزنه: باشه عزیزم اگه عجله نداری با هم میریم کارامو انجام میدیم...اولین محل توقفش، گلفروشیه و دسته گل نرگسی که تو دستای من قرار میگیرن به عنوان هدیه قبولی دکترام، اولین هدیه دریافتی من به این مناسبته و منو غرق در شادی میکنن که عسل از کجا فهمید که این گل تا چه حد برای من خیال انگیزه...گل ها رو به صورتم نزدیک میکنم و از عمیق بودنم بو میکنم و سعی میکنم تمام افکار سیاه و تاری که آسمان ذهنم رو صحنه ی آماج خودشون کردن رو از اون حوالی برونم...

نمیدونم چرا صحبت از کوتاهی و ابلهانه گی زندگی که میشه، بناگهان به یاد علیرضا می افتم...پسر بچه دبیرستانی مهربان و سرزنده ای که ترم پیش زبان اموزم بود و از قضای روزگار همان یکی ای بود که من در هر کلاس دوست دارم...و این تجربه مشترکی بین بسیاری از مدرسان است که در هر کلاس،یکی و تنها یکی نظرت را پیش و بیش از همه جلب میکند و آنوقت ناخواداگاه، همان میشود سوگلی کلاست و تو تمام سعیت را میکنی که هر کس هم که یادنگرفت، او اما یاد بگیرد و اگر پرسشی است حتما از او هم خواهد بود و اگر لبخندی باشد، حتما به روی او هم پاشیده خواهد شد و اخمی اگر در کار بود، اصلا و ابدا شامل حال او نخواهد شد و ....و این انگار قانون ناگفته و ناشنیده ی تدریس است...حداقل برای من و سارا که چنین بود...و اون ترم و اون کلاس، به جرات میتوان گفت: علیرضا، آن بود که خودش را در دلم جا کرده بود و به معنای واقعی کلمه آن موجود عجیب غریب را دوست داشتم...

لباسهایی می پوشید به سبک رپرها، و اکثرا مشکی، با تصاویری غریب و سرد و خودش اما بسیار گرم بود...گرم و مهربان و آزاد...تو گویی از هفت که نه، از هفتاد دولت آزاد بود...

اگر قرار باشه چشمامو ببندم و اونو تصور و تصویر کنم و اونوقت فقط یک کلمه بگم، اون کلمه چیزی شبیه "با معرفت" بود، حداقل تو رفتارش نسبت به من ...

همیشه ی خدا دیر می اومد و زود اما میرفت، سر کلاس هم بطور مداوم با دوستش حرف میزد، حتما هم در طول کلاس، یکی دو بار تلفنش زنگ میخورد و بعد از اجازه گرفتن از من، برای صحبت کردن میرفت...با اون سن کمش خبرنگار بود و برای روزنامه یا مجله ای نمیدانم، کار میکرد...زبانش با آنکه مطالعه ای نداشت، همیشه یک سر و گردن از بقیه بالاتر بود و همیشه ی خدا هم با بقیه تفاوت داشت، آنهم از نوعی و به اندازه ای که اگر قرار بود تمرینی حل شود و یا داستانی نوشته شود و یا حرفی زده شود، حاصل کار علیرضا همیشه با دیگران تفاوت چشمگیر  داشت...خلاصه که از آنها بود که چشمان سرشار از شور زندگی ش را هر روز و هر لحظه و در هر جایی، نمیبینی...

ترم پیش، قبل از تموم شدن ترم، به ناگهان مریض شدم و برنامه رفتن سفارت هم پیش اومده بود و برای همین یک دفعه غیبت کردم و وقت نشد ازشون خداحافظی کنم و با شروع ترم جدید، تنها چند باری محدود دیدمش که با همکارم کلاس داشت...تا اینکه اون روز و توی دفتر اساتید شنیدم که یک هفته ای غیبت داشته ووقتی که علتشو پیگیری کردن، خانواده ش گفتن که از کوه پرت شده و حالا تو کماست...و من روزها و لحظه های متمادی از شنیدن این خبر رنج کشیده بودم و چهره شاد و چشمان شفافش رو به یاد اورده بودم و سلامتیش رو آرزو کرده بودم...

حالا اینجا و در کنار عسلی که آرام بود و آرامش می بخشید، داشتم از علیرضا میگفتم و حادثه رخ داده که یکدفعه عسل با شک چشمانشو نگاهم میکنه و میگه: نکنه همونی رو میگی که دیروز مرد؟ 

یخ میزنم با شنیدن این جمله بر جام و لختی طول می کشه تا لب بزنم چی؟؟؟ مرد؟؟؟ آب دهنمو به سختی قورت میدم و در دلم، دستانم رو به سبک مسیحیان در هم قفل می کنم و جلو صورتم میگیرم و دعا میکنم: خدا، اون نباشه... و صدای عسل اما مستجاب نشدن دعام رو نوید میده: علیرضا....

همون اسم و همون فامیل و من... امروز اینجا و برای سومین بار، دچار شوکی وسیع میشم و دستان دلم از دعا کردن میوفته و جام دلم لبریز اندوه میشه و به یاد می آرم تمام لحظه هایی رو که اون جفت چشم های شفاف بهم زل زده بودن و خندیده بودن و درس پاسخ داده بودن و به ندرت بازخواست شده بودن و معذرت خواسته بودن و ....و حالا اما اون چشمها برای همیشه و همواره بسته شدن و به دست خاک سپرده شدن...به اندوه احتمالی مادرش می اندیشم و به شکستگی کمر پدری حتما...و برای هزارمین بار در دلم می گویم: لعنت به تمام رفتن ها...تمام انواعشان...از هر دست و هر رنگ، که آدمها را دلتنگ می کند...

بعد از چند ثانیه تازه نفس حبس شده مو میدم بیرون و بی اختیار پوفی میکنم و میگم: بیا اینم سومی ش...

لحظاتی طول میکشه تا هر دومون با تاثر قلبی برای روحش آرامش و شادی طلب کنیم و به راهمون ادامه بدیم...

.........

عسل که کارهاش تموم میشه، منو میرسونه دم در خونه و اونجا لختی وایمیسه تا بحثی رو که شروع کردیمو تموم کنیم و همونجاست که یک دفعه، یه جایی که حرفهامون ته کشیده، ساکت میشیم و در سکوت به همدیگه خیره میشیم و برای مدت کوتاهی، شاید به کوتاهی ثانیه ای، به همون شکل باقی می مونیم و این، به جرات میتونم بگم، صمیمی ترین و حقیقی ترین لحظه ی تمام عمر با هم بودنمونه و حالا میتونم به جرات بگم که اینجا و این لحظه، عسل فقط عسله و اون رو فقط و فقط بخاطر خودش دوست دارم و نه به خاطر تمام شباهتهای غریبش به دیگری...و شاید انعکاس این حس بی نقاب در چشمان هر دومون متجلی میشه که به ناگهان، میخندیم و دستای همدیگه رو میگیریم و با همدیگه جمله ای رو تکرار می کنیم که به دلایلی ترجیح میدم برای همیشه در انبان نهان دلم بمونه...

حتم دارم در تمام روزها و لحظه های گذشته ی دوستیمون، عسل می دونسته که چرا دوست داشته میشه و اما صبورانه موند و جز به ندرت، شکایتی نکرد تا به امروز...امروزی که دیگه عسل رو تنها به خاطر رنگ و بوی چشمانش دوست ندارم...امروزی که تازه تازه و برای اولین بار شاید، موجودی رو در مقابلم میبینم که با تمام داشته ها و نداشته هاش، میتونه در تو، قلمرویی به وسعت دلت، داشته باشه...

باز هم قرار میزاریم که تمام تلاشمون رو برای یک روز و یک عکس دوتایی در کنار دریاچه سوئیس، بکنیم و همدیگه رو برای آخرین بار بغل می کنیم و با آرزوهای خوب از هم جدا میشیم و اون ماشین سفید رنگ در میون لبخند و آرزوهایی به رنگ پنبه ای ترین ابرها، دور و دورتر میشه و روز پر از حادثه ی من که هیچ شباهتی به هیچ روزی دیگه نداره، به پایان میرسه...

 

روزی که هیچ شباهتی به روزهای دیگر نداشت...(4)

چند لحظه ای با سکوت میگذره و بعد اما همه چیز ظاهرا به روال عادی خودش بازمیگرده جز اینکه من ذهنم جایی در هزار توی لحظات قبل گم شده... با عسل حرف میزنم و میخندم اما بخشی از من نیست، یعنی آنجا نیست... یکدفعه انگار که چیزی یادم آمده باشه میگم: عسل حداقل میگفتی تا بخشهای مربوط به تو را پاک کنم و عسل لبهایش را آویزان میکند که برای چی؟ مگه من چیکار کردم؟ و من متفکرانه میگم، کاری نکردی ولی خوب تو سرک کشیدنهای من تو زندگیش شریک و سهیم بودی و نمیخوام که زمانی اونی که مورد مواخذه واقع میشه تو باشی...همه چیز بخاطر من اتفاق افتاده و اگر قرار باشه کسی زیر سوال بره منطقا، اون من هستم...عسل میگه بهش فکر نکن...میگم راستی الان ذهنم کار نمیکنه و یادم نمیاد که چیا نوشتم، چیز مشکل داری توشون نبود که لازم باشه حذف کنم؟ عسل تقریبا با فریاد می گوید: اون وبلاگ تواه و میتونی هر چی دوست داری توش بنویس و هیچ کس تحت هیچ شرایطی نمیتونه تو رو مواخذه کنه، اینو بپذیر لطفا...

این حمایت بی شائبه ش، بر دلم میشینه و دلمو آروم تر میکنه و دوباره از رفتنم میگیم و تمام لحظه های بعدی رو به حرف و خنده در مورد شکلاتهای مغزداری میگذرونیم که من قراره از سوئیس برای عسل بیارم!!! و اون دریاچه سوئیس که رویای مشترک من و عسله و به هم قول میدیم که تمام تلاشمونو بکنیم که یه روزی حتی اگه اون روز آخرین روز عمرمون باشه، دو تایی بریم کنار اون دریاچه و عکس بندازیم و کلی بخندیم...

 

روزی که هیچ شباهتی به روزهای دیگر نداشت...(3)

جمله آخر را که میگم چشمان عسل تنگ تر می شود و لب میزند که باران!!! یه سوال دیگه...حین گفتن این تیکه آخر، دیگه برق چشماش اونقدر زیاد و عمیق شده که جای شکی برام نمیمونه که اون جفت تیله ای، چیزی دارن در خودشون...

صدای عسله که منو از دنیای کشف و شهودم میکشه بیرون: اگه مثلا بفهمی که موقهوه ای همین حالا هم میدونه و میخونه، حست چیه؟ ناراحت میشی؟ سوالش ظاهرا سواله و اما عجیب به جواب شباهت داره ...

و اما من بازم خودم رو به بیراهه میزنم و میگم خوب...آخه...میدونی...عسل حوصله ش سر میره انگاری که میگه: چی؟ چرا انقدر مقدمه چینی میکنی؟  نجوا می کنم نمیدونم...فقط همین

دارم تو ذهنم دنبال جوابی برای سوال عسل می گردم که میخکوب صدایی میشم:

باران، مو قهوه ای می دونه...

انگار صدایی که از خیلی دورترها اومده باشه و یا زمزمه ی مبهمی در باد، که باید جون بکنی تا بشنویش و اما بعد شنیدن، انعکاس بی پایانش، تمام بودنت رو در هم می نورده...ذهنم تاریک تاریک میشه، درست مثل یک سیاهچاله که نه نوری به اون وارد میشه و نه از اون خارج و تنها یک جمله است که اونجا هنوز نفس می کشه: باران، موقهوه ای می دونه...موقهوه ای می دونه...میدونه...میدونه...میدونه...میدونه...

زهری انگار شره میکنه تو تمام حجم معده م و معده م رو میسوزونه و این ستون فقراتمه که تیر میکشه...دستم رو ناخواداگاه روی معده ی زهرالوده م میزارم و راست میشم تو جام تا شاید با صاف کردن مهره های کمرم، از دردشون بکاهم....

تمام ثانیه بعدی صرف تجزیه تحلیل اون جمله کوتاه سه کلمه ای میشه: باران که خوب میشناختمش...موقهوه ای؟ میشناختم؟ نه اون شاید ناشناخته ترین مخلوقی بود که دست بر قضا، خالقش هم خودم بودم ولی حداقل میدونستم به کی اشاره داره و سرانجام و ناگزیر، سومین کلمه کوتاه ولی نفسگیر...  "میدونه"؟؟؟؟    چی رو؟ و چطور؟

اصلا چه سریه که عسل همیشه کوتاه حرف میزنه...یعنی در واقع در تمام مراحل، یه جمله کشنده ی چند کلمه ای میگه و تمام...انگار معتقده نباید زجر داد، باید یه دفعه کارو تموم کرد، سریع و بدون درد تدریجی، نفس باید گرفت...انگار همین دیروز بود که گفته بود: "موقهوه ای رفت"

با خودم نجوا میکنم: آروم باش باران، حتما منظورش اینه که اون ایمیلی که بهش داده بود رو خونده...آره حتما همینطوره وگرنه داستان و وبلاگ رو از کجا میتونه پیدا کنه آخه...نکنه فکر کردی اونقدرها براش اهمیت داره که بخواد احیانا بگرده تو نت و یه جمله از اون ایمیل رو سرچ کنه تا بتونه منبعشو پیدا کنه و سر در بیاره که این موقهوه ای کیه و چه ارتباطی با اون داره و چرا برای داوری، داستانو به اون دادن و ...نه، اون حتی به خودش زحمت جواب دادن به ایمیل عسل رو نداده بود، پس مطمئن باش همینه و غیر از این نیست...

خیالم کمی تخت میشه و نه تخت کامل اما، چیزی شبیه یک صندلی چوبی شاید که گرچه به آسایش و راحتی تخت نیست، اما هنوز هم میشه سر بر آن گذاشت و لختی را فارغ از هر دغدغه ای آسود...

شاید تمام تمام اتفاقات گذشته در کسری از ثانیه رخ داده و حالا در کسر بعدی، من با ذهنی نیمه تاریک نیمه روشن، میپرسم آهان، اون ایمیلو میگی؟ پس بالاخره خوندش؟ و بعد بدون اونکه حتی منتظر جواب و یا تایید عسل باشم، میام ادامه بدم به حرف زدن از موضوعی دیگه و پرت کردن حواس خودم که صدایی نه گوشمو، که دلمو می لرزونه...

"من همه چیز رو بهش گفتم باران..."

می گویند مرگ لحظه ایست و من به چشم خود این لحظه رو اینجا میبینم...اینجا و این لحظه خود خود مرگه...

تو گویی همه ی جهان متوقف میشه همونجا و زمین پیر، خسته از گردشهای بسیار، نه دیگه به دور خودش میچرخه و نه به دور خورشیدش...جهان سکون و سکوته اینجا و در میون این حجم صامت و ساکت، بارانی اینجا یخ زده و رسوب کرده در صندلی ای چرمی...چیزی در من فرو میریزه و میشکنه و پودر میشه، چونان مرده ای که جسدش رو سوزونده باشن و به دست بادی و نه حتی نسیمی سپرده باشن...نگاهم که میدونم هیچ فروغ و نوری توش وجود نداره، خشک شده روی صورت عسل و لبخند لحظات گذشته که ماسیده روی لبهام ...فقط نگاه میکنم و اما چیزی نمیبینم و گوشهام که پرن از وزووز...لبهای عسل باز و بسته میشن به آرامی و من اما نمیشنوم...یعنی آنجا نیستم که بشنوم...حس برهنه ای رو دارم در برابر نامحرمی...حالا با خصوصی ترین و عمیقترین حسم برهنه ی برهنه ام، بی نقاب، آنهم در برابر کسی که تنها نامحرم این قصه بود، که اگر تمام زمین میدانستند، او که موقهوه ای ترین بود، نباید میدانست و میفهمید... عسل از چشمان بی فروغم، نمیدانم چه می خواند که مقنعه اش را بر روی صورتش می کشد و به گوشه ی صندلی می گریزد و می گوید خوب یکی از شعرهایت را خوانده بودم و احساساتی شده بودم...

به سختی و ناباورانه سر سنگینم را تکان میدهم و میگم تو چیکار کردی عسل؟

و

عسل با اطمینانی که تا بحال ازش سراغ نداشتم، میگه کاری رو که فکر می کردم باید بکنم...حالا چه فرقی داره، اینجا یا خارج... نهایتا که می گفتی، فقط کمی زودتر اتفاق افتاده، همین...

کمی طول می کشد تا نورونهای لجوج و خسته ی مغزم دوباره کارشان را از سر بگیرند و جربان خونی در رگهای اندامهای محیطی ام جریان بیابد و من بتوانم دستان یخ زده ام را به دور بدنم حلقه کنم و به آخرین ریسمان که نه، نخ نازک موجود در آن حوالی چنگ بزنم و نجواگونه، لب بزنم که شوخی کردی عسل نه؟ منو سر کار گذاشتی ، درسته؟ 

و چهره ی مصمم عسل که با جدیتی بی سابقه لب میزنه: نه باران، جدی گفتم، کاملا جدی...

آب دهنمو که مثل سنگ شده و راه گلومو بسته رو به زور قورت میدم و فقط عسل رو نگاه میکنم و اون هم منو...لحظه ای هر دومون تنها همدیگه رو نگاه می کنیم و دیگه هیچ...نمیدونم تو چشمای عسل چی می بینمو تو چشمای من چی می بینه که هیچ کدوم مهر این سکوت رو نمیشکنیم...

صدای عسله که با لحنی مهربون، سکوت رو به کنار میرونه: باران تو ناراحت شدی؟ از من ناراحتی؟

لبخندی که شاید به تلخی تمام زهری باشه که در بدنم پخش شده روی لبانم مینشینه و صدای بی جونم که نه، چرا ناراحت باشم...بالاخره شاید خودم یه روزی میگفتم، چه اهمیتی داره اون روز کی باشه...

عسل انگار که باور نکرده باشه، میگه مطمئنی باران؟ که ناراحت نیستی؟ لبخندم رو اونقدر وسیع میکنم که تمام صورتم رو بگیره و میگم آره عزیزم، مطمئن...

 

روزی که هیچ شباهتی به روزهای دیگر نداشت...(2)

(در تمام حدودا دو سه هفته گذشته مدام حسی می آمد و میرفت و من اما اعتنا نمیکردم و سهلش می شمردم و آن حس چیزی نبود جز اینکه عسل دارد چیزی را از من مخفی می کند و آن چیز هر چه که باشد، حتما در ارتباط با موقهوه ایست...ولی نمیخواستم و نمیتوانستم که مستقیما بپرسم چرا که هنوز هم مغرور بودم و حاضر نبودم در ازای آن خبر، حالا هر چه که بود، غرورم را پیش عسل بشکنم و به او اصرار کنم...هر چه نبود، ما دوست بودیم و صمیمیترین حرفهایمان را به هم میزدیم، و یا حداقل میزدم...پس روا نبود چیزی را از هم مخفی بداریم و اگر به رغم تمام این حقایق، باز هم عسل تشخیص داده بود که لازمست چیزی را از من مخفی بدارد، پس دیگر نباید میپرسیدم و باید می گذاشتم تا به وقتش خودش بگوید و اگر هم هیچگاه نمیگفت، من هم هیچگاه نمی پرسیدم...)

................

 

ساناز را که صدا میزنند من از خدا خواسته می نشینم همانجا روی صندلی روبروی عسل و منتظر میمونم تا سر از روی پرونده برداره...کارش که تموم میشه دلم میخواد زودتر بره و برگرده و اون اما انگار عجله ای نداشته باشه که صدای منو درمیاره کم کم : مگه نمیخوای بری، خب برو دیگه زودتر... و عسل میگه کجا؟ وای که اگه من اولین گیج دنیا باشم عسل حتما دومیشه...میگم پیش رییس زشتتون دیگه و این عسل رو به خودش میاره که بگه، آهان، نه دیگه حل شد، نمیرم...شادی کودکانه ای ریشه میدوونه زیر پوستم و میگم چه خوب پس بیا بشین اینجا پیش من حرف بزنیم... عسل با همون ملایمت و نرمی همیشگی، انگار که با خودش زمزمه میکنه: بشینم اونجا؟ باشه...صندلیشو جابجا میکنه به نزدیک من و میشینه...

شروع میکنیم به حرف زدن از همه چیز و همه جا و اما سعی میکنم حرفهام بویی از موقهوه ای نداشته باشه و ولی مگه به خواست منه که انگار عمدی هست که دنیای این روزهای من رو با موقهوه ای سرشتن و همین میشه که وسط درد دل های صمیمیمون، اسمی از اون میاد و باز من باید ناتوانانه بپرهیزم از هر حیطه ای که به اون راه بره...اسمش میاد و تمام تلاش من رو انگار بادهای فنا با خودشون میبرن به دورترین دشتستانها و دوباره سر میخوریم در دنیایی که بجز موقهوه ای، ذی حیاتی نداره...کمی بعد به داستان و وبلاگ میپردازیم و ...

اینجا و این لحظه اما من درگیر میشوم با همان حس مرموز و ناخوشایند که چشمان تیله ای عسل چیزی را مخفی میکنند، یکبار این حس در حد خفه کننده ای می آید و ابرهای تیره ی شک ذهنم را مسموم می کنند و اما با این توجیه که نه، عسل اهل مخفی کاری نیست، میرانمشان و سعی در پرت کردن حواسم دارم...لحظه ای اما عسل یکدفعه می پرسد باران یه چیزی بپرسم و جوابش از بدیهیات است که توی یکدانه، ده تا بپرس... و شهابسنگی، چشمان عسل رو در مینورده وقتی لب میزنه که: تو بری از ایران، آدرس وبلاگو میدی موقهوه ای بخونه؟ من هنوز درگیر اون بوی غریب چشمان عسلم و اینکه معنایش چه میتواند باشد و چرا من دلم یک جوری است، مثل پرنده هایی که قبل از وقوع زلزله، ارتعاشی یا چیزی دیگر حس میکنند و زودتر عکس العمل نشان می دهند...جواب درستی اما ندارم که بدهم و میگویم راستش.. میدونی، چون ترسم ازش عمیقه و دلیلشم نمیدونم، ترجیح میدم برای شیرجه زدن در ترسم هم که شده، یک روزی لینکش را برایش بفرستم البته روزی که دیگر ایران نباشم و از این محیطی که تمام قصه در آن رخ داده دور باشم و احساس امنیت و آرامش بیشتری داشته باشم...اضافه میکنم البته مطمئن نیستم ولی این یکی از آینده های احتمالیست و شاید هم هیچگاه اینکار را نکنم...عسل همچنان پره از رمز و راز که ادامه میده... و اگه نخونه؟ یا جوابی به ایمیلت نده؟

با بهت و تعجبی آشکار میگم چی شد که فکر کردی که من فکر میکنم که اون میخونه یا جوابی میده؟ و زهرخندی زینت بخش لبانم میشه وقتی ادامه میدم، اون وقتش بیشتر از اینها ارزش داره که جواب ایمیلی رو بده یا داستانی ابلهانه رو بخونه، یادت که نرفته که ایمیل تو رو هم نخوند و جوابی نداد و اخرین ایمیل من رو ...باز هم با یاداوریش دلم گرفته میشه و ترجیح میدم این بحث تموم بشه و برای همین، اینجوری تمومش میکنم: عسل، اصلا ری اکشنش برام اهمیتی نداره و من صرفا برای غلبه بر ترس فلج کننده ی خودمه که ممکنه بهش لینک بدم برای خوندن و نه هیچ چیز دیگه ای و حاضرم باهات شرط ببندم، سر یکی از همون جعبه شکلاتای اونقدری که گفتی(و همزمان دستانم را به پهنای سرشانه هایم از هم باز میکنم) که اون نمیخونه...عسل دلگیری زهرالود حرفمو میگیره که میگه هنوز ازش دلگیری؟ و من سر تکون میدم به علامت آره و لب میزنم که این دلگیری هیچوقت تموم نمیشه درست مثل دلتنگی هام... و عسل پوفی میکنه که: کینه ای نباش باران و این حرفو از منی که بیشتر میشناسمش بپذیر که اون فقط حواسش نبوده به اون دو تا اتفاقی که تو رو انقدر دلگیر کرده وگرنه همچین آدمی نیست که بخواد آگاهانه و عمدا به کسی بی احترامی کنه...باور کن باران که آدمها گاهی بد نیستند، فقط حواسشون زیاد جمع نیست یا هزار و یک اتفاق ذهنشون رو اونقدر مشغول کرده که متوجه نمیشن رفتارهای کوچیکشون چقدر میتونه روی اطرافشون تاثیر مثبت یا منفی بزاره...دلت رو رها کن از این نابخشودنی ها...

چقدر حرفای عسل که انگار درست از دلش برخواستن به دلم مینشینه که برای اولین بار باورم به عمدی بودن اون دو حادثه از سوی موقهوه ای، ترک میخوره و امیدوار میشم به اینکه این ترکها عمیق و عمیقتر بشن و یه روزی بتونم اون حجم دلگیری رو یکجا به همراه دلتنگی هاش به دست بادهای هوو هوو کنان بسپرم...عسل دلایل احتمالی رفتارش رو برام مطرح میکنه و من تا حد زیادی متقاعد میشم و احساس سبکی میکنم و

این اما از تراکم راز نهفته در چشمان عسل چیزی کم نمیکنه...

بحثمون رو با این جملات به پایان میبرم که عسل به هر حال اگر روزی از ایران رفتم و اگر شجاعتشو پیدا کردم که یه ایمیل ناشناس بدم بهش و تو اون ایمیل یه لینک پیشکشش کنم، حتی این ریسک رو هم باید بپذیرم که در بدترین شرایط، ممکنه بخونه و بعد کلی عصبانی بشه و داد و هوار راه بندازه که شماها همتون بیخود کردین که تو زندگی و بودن من سرک کشیدین و در موردم قصه نوشتین و شرح دلارایی من به تمام شهر دادین و عکسهامو برداشتین و ....و این بدبینانه ترین مورد احتمالیه ولی حتی به اونم فکر کردم که چطور چیزی در من  نشکنه و فرو نیفته و نمیره، اگر عصبانی شد و قهرش رو در قالب کلماتی تلخ به شریانهام تزریق کرد...

اونوقت اگه بتونم،  فقط خواهم گفت بخاطر تمام چیزهایی که در اختیار من نبودن و رخ دادن که، نمیتونم متاسفم باشم منطقا... ولی بخاطر تمام اتفاقات ارادی ای که حق انجامشو نداشتم و ولی رخ دادن، متاسفم و این تاسف عمیق رو با پاک کردن تمام تمام نشانه های مربوط به این قصه نشون خواهم داد، تمام عکسها و متن ها و ... حتی اگر بخواهد، تمام قصه را پاک میکنم و وبلاگ را هم میبندم...

فقط این وسط مساله من تو هستی عسل، چون تو هم در قصه بودی و هر جایی از آن را که دوست نداشته باشی که بخواند، قبل از دادن لینک پاک خواهم کرد، حتی اگر بخواهی قصه را بی عسل خواهم نوشت، هرچند قصه من بدون عسل به موقهوه ای بدون خنده می ماند که هیچ است و پوچ است و...حالا بماند تا آن روز...اگر قرار شد ، حتما قبلش به تو خواهم گفت و از تو اجازه خواهم گرفت...

 

روزی که هیچ شباهتی به روزهای دیگر نداشت...(1)

 

این قسمت رو که شاید کمی متفاوتتر از تمام قسمت های قبل باشه در حالی مینویسم که مشغول گاز زدن لقمه های صبحونه ای هستم که مونی از طبقه بالا، داده به آبدارچی تا برام بیاره و وقتی آبدارچی اون بشقاب صبحونه رو میزاره جلوم، با خودم فکر میکنم وقتی از اینجا برم، چقدر دلم برای همه چیز و همه کس تنگ خواهد شد، حتی برای مهربانی های خاص مونی...

............

در حقیقت، دیروز اولش، روزی بود مثل همه ی روزهای دیگر که با بی حوصلگی و خستگی ناشی از شب زنده داری های شب گذشته اش، به زور زنگ ساعت کوک شده برای کله ی سحر، چشمانت خواب آلودت را به روی هستی می گشایی و بعد از کمی تنبلی در بلند شدن و دادن کش و قوسی به کمرت، بلند میشوی و لباس می پوشی و آماده ی رفتن به سر کار میشوی.

(شب قبل خیلی اتفاقی، ایمان پیامی داده بود و من جوابی و ... نتیجه این شده بود که تا نیمه های شب درمورد هستی و سازو کارهایش حرف زده بودیم و در آخر این جمله ی ایمان که: 

تا زمانی که تو نباشی هیچ کس نیست باران

تو باش

همه هستن...

...............

بابا چون میداند، صبح زود قرار است بروم، قبل از من بیدار شده و با دیدن من میخندد و میگوید تنبل خانم بلند شو که دیرت شد...بجای سلام میخندم و میگم: من اومدمممممممم (منظورم به این دنیا و این صبحه) و بابا مثل همیشه میگه خوش اومدییییییی. صبحانه ای مفصل تدارک دیده با همان شیر نسکافه همیشگی که میداند و میدانم که بعد از نوشیدن تنها یک جرعه، در حالیکه ابروهایم را در هم می کشم، خواهم گفت: اااا بابا این که خیلی تلخه، شماها چطور میخورین؟ و بابا برای هزارمین بار یاداوری میکنه که پس فکر میکنی اون شکلات کاکائویی رو برای چی آوردم؟ و من جوابم این باشه که میدونین که دوست ندارم با شکلات و ...خلاصه که صبحی خوبه، از همون دست که اکثر صبحهای این روزهام هستن....

بعد از خوردن نون تافتون تازه ای که بابا زحمتشو کشیده، بدو بدو لباس میپوشم که دیرم نشه چون بازم مثل همیشه، تنها 5 دقیقه برای حاضر شدن و رفتن به محل سرویس وقت دارم...

برای اطمینان از اینکه سرویس رد نمیشه و منو جا نمیزاره، به راننده زنگ میزنم و اون اما با صدایی که معلومه از خواب برخواسته، میگه که امروز راننده، کس دیگه ایه و من باید جایی دیگه زنگ بزنم. به نفر دوم زنگ میزنم و اون هم با صدایی خواب الود میگه که امروز مرخصیه و نهایتا نفر سوم رو که از خواب میپرونم و اعلام میکنه که مرخصیه، با کلافگی پوفی میکنم و نفس خشمگینمو میدم بیرون و میگم اههههه، همه هم که مرخصی ان، پس کی سرکاره امروز؟ میام تلاشی دیگه بکنم که چشمم میافته به ساعت و میبینم که دیگه برای هر تلاشی دیر شده و مطمئنا به سرویس نخواهم رسید...میام ذهنمو با ابرهای تیره ی خشم و نفرت فرش کنم که ناگهان چیزی مثل رعد و برقی عظیم آسمان ذهنم رو در هم می نورده و یک ندا: اتفاقی در راهه...

آروم میشم و دل میدم به ندا و حسم که میگه، این نشدن و نتونستن مصرانه ی هستی رو دلیلی هست از اون دست که بزودی خواهم فهمید...

لباسهام رو درمیارم و در جواب تعجب بابا، از ته دل میخندم و میگم دیدین که تلاشمو کردم، نشد، یعنی خدا نخواست من برم سر کار و بابا به نشانه تاسف سری تکون میده و میخنده...ادامه میدم که مشکلی نیست، یه کم کارهای کامپیوتریم رو انجام میدم و ساعت 8 خودم میرم...هر کسی میره دنبال کار خودش و منی که تو اتاق پذیرایی تنها شدم هم میرم سراغ گوشیم و چک کردن پیامها تا اگه احیانا پیامی هست که باید سریع جواب داده بشه رو ببینم. 

اینترنت گوشیم رو که وصل میکنم، مصادف میشه با سرازیر شدن کلی پیام و تصویر و ...ولی از اون میون، چیزی توجهمو بیشتر به خودش جلب میکنه و اون پیامیه از سوی آرزو...آرزو یه دختر شیرین و دوست داشتنی که اون روز که رفته بودم سفارت برای تحویل مدارک، دیدمش و از همون ثانیه های اول چنان بر دلم نشست که موقع بیرون اومدن از سفارت، تنمها کسی بود از میون اون همه آدم که رفتم و گفتم: آرزو میشه شماره تو داشته باشیم و با هم در تماس باشیم و اون گفته بود که حتما عزیزم و بعدش به همین سادگی، شده بودیم دوستانی که گاهی پیامی میفرستادیم و حواسمون هم به شماره پرونده های اعلامی بود تا در صورت قبولی و دیدن اسم همدیگه، به هم خبر بدیم...پیام آرزو خیلی کوتاه بود اما اونقدرها بود که نفس منو با خودش ببره...

نوشته بود: سلام بارانی چطوری؟ ببین امروز لیست اپدیت شده و شماره 235 رو، مثبت اعلام کردن، خیلی به تو نزدیکه عزیزم....

همین، و این همین کوچک کافی بود تا من با چشمانی که داشت از حدقه درمیومد و نفسی که حبس شده بود، به صفحه گوشیم خیره بشم و ذهنم قفل بشه....

235 دقیقا شماره پرونده ی من بود و اینو مطمئن تر از هر چیزی تو زندگیم بودم، اونقدر که تو این مدت به این شماره نگاه کرده بودم و باز نگاه کرده بودم... لحظاتی طول میکشه تا من بتونم به خودم بیام و با لرزشهایی که حالا داشتن محسوس میشدن و سرمایی که تمام بدنمو در بر میگرفت، برم سراغ گالری گوشیم و بازش کنم و اون شماره رو چک کنم و ببینم که... دقیقا خودشه، شماره منه...

جیغ خفیفم مامان رو نگران میکنه که نکنه موشی چیزی دیده باشم و از اشپزخونه میدوه سمت من و با منی مواجه میشه که با لکنت زبون میگم : قبول شدمممممممم!!!! و مامان که بر جاش خشک میشه و برای لحظاتی هیچ تحرکی نداره و زود اما به خودش میاد و لبهاش باز میشه به: مبارکت باشه...

تصویر شماره پرونده رو که برای آرزو سند میکنم، برای لحظاتی در همون حالت دم میمونم، بدون بازدم و منتظر جوابی از سمت اون که با شکلک بوسه و بغلش روبرو میشم و ...آرزو ه که می نویسه و مینویسه:

چقد خرشانسی تو باران ...خدا خیلی دوستت داره....دلت چقد پاک بوده که به این زودی اسمتو اعلام کردن و قبول شدی...میشه برای منم دعا کنی زودتر جوابم بیاد؟

در حالی که اعماق چشمانم خیس شدن و بغضی به بزرگی تمام این سالها تلاش، راه گلومو بسته، سری تکان میدهم که البته آرزو نمیبینه و دستانم خلق میکنن:

حتما آرزو جان...برات از هستی خیر خواهم خواست... و آرزو که مینویسه نه، فقط قبولی و نه هیچ چیز دیگه ای...اونوقته که جریان آرام اشک رو روی گونه هام حس میکنم و به یاد می آرم بزرگترین رویام رو: آکسفورد...

رویای نازنین و دوست داشتنی ای که سالها بود تو سینه پنهان و گاهی هم البته آشکارش کرده بودم :

همین چند سال پیش بود که با زحمت و مشقت بسیار و جمع کردن رزومه ای که اگرچه جای پیشرفت بسیار داشت هنوز اما به گفته ی یکی دیگه از استادان دانشگاه آکسفورد هنوز هم بحد کافی impressing بود، از یکی از استادان دپارتمان ژنتیک پذیرش گرفته بودم و چقدر هم این پذیرش برام مقدس و پرستیدنی بود، گذاشته بودم پس زمینه صفحه دستکتاپم و با نگاه کردنش، حلاوت و شیرینی زندگی رو نو به نو تجربه میکردم...تو تمام لحظه های بی حوصلگی و خستگی، این برگه کاغذی که حالا با تمام کاغذهای دنیا تفاوت داشت، شور و شوق رو میهمان دوباره دلم و چشمانم میکرد و من در دنیای خودم شاد بودم و رویای رفتن به آکسفورد برای خوندن دکترا رو توی دلم میپرودم و چه زود هم قد کشید و بزرگ شد و تمام فضای دلم رو پر کرد...اما از اونجا که بازیهای زندگی، غیرقابل پیش بینی ترین، هستند، اتفاقی میوفته از اون دست که کل مسیر زندگیتو به دست میگیره و عوض میکنه...شاید اگه همون سال، اون حادثه رخ نداده بود و تونسته بودم اپلای کنم برای بورسی که میتونست هزینه ها رو تقبل کنه، قبول شده بودم و رویای نقره ای رنگم به حقیقت تبدیل شده بود..اما نشد و اون تصادف همه چیز رو تغییر داد...اون لحظه ای که غرق در خون، در کنار سعیدی که با فاصله فقط یک متر دورتر از من ، لب اون جدول افتاده بودم و بیهوش بودم و زنی سعی داشت منو با مشتهای مداوم آب به هوش بیاره و اسمم رو بپرسه، شاید به تنها چیزی که فکر نمیکردم، این بود که این حادثه، هیچ نشانی هم که از خودش بر جای نگذاره، رویای نازنینم رو ازم خواهد گرفت...تا من از بیمارستان مرخص بشم و روزهای تلخ و سیاه درد و رنج رو طی کنم و دوباره آرامش به زندگی طوفان زده م برگرده، مهلت ثبت نام تموم شد و آکسفورد دود شد و به هوا رفت...

دو سال پیش ولی باز فرصتی پیش اومد و بعد از مشورت با بغبغو که میدونست تا چه حد رویای آکسفورد دارم، قرار شد اپلای کنم و این شد که باز رفتم سراغ همون استاد و همه چیز رو براش توضیح دادم و ازش خواستم که باز هم پذیرش داشته باشم و اون بعد از وقفه ای طولانی گفت که به مدارک بیشتری نیاز داره و از طرفی باید با استاد خواهرم در انگلیس صحبت کنه و در صورت تایید اون، میتونم امیدوار باشم به گرفتن دوباره پذیرشش...طی شدن تمام این پروسه ها اونقدری زمان گرفت که ددلاین بورس موردنظر داشت تموم میشد و بنابراین، مجبور شدم موقتا ازاین یه دانشگاه، صرفنظر کنم و اما همزمان با قبولی در مرحله اول بورس و بودن اسمم در میان 4 نفر برتر از ایران، که ناگفته پیداست چه میزان شادی رو برام به ارمغان اورد، پذیرش میرسه دستم و مرحله دوم رو با پذیرشی که در دست دارم، اقدام میکنم و بعد مینشینم به انتظار نتیجه...ماهها انتظار و چک کردن هر روزه ی سایت و هر روز و هر لحظه رویای آکسفورد تا سرانجام اون روز که با نوشته ای روی سایت مواجه میشم : به دلیل محدودیت منابع، ظرفیت ایران، از دو نفر به یک نفر تقلیل یافته و آن هم از رشته فیزیک انتخاب میشود...اشک در چشمم و بغض در گلویم رسوب میکند و من مات میشوم و مبهوت میمانم...رنج آن لحظه ام را بعدها که با عسل تقسیم میکنم مینویسم:

حال کسی را دارم که زانوهاش رو تازه عمل کرده و فردای روز جراحی اما باید بلند شه و اون پاهای دردناک رو تکون بده و از پله ها بالا و پایین بره و نوشتم : عسل، من الان دارم با زانوهای جراحی شده، میدوم...

 .....

حالا، اینجا و این لحظه با حرف آرزو و اصرارش برای تعیین رویا و خواسته ش از هستی، به یاد تمام اصرارهایی می افتم که کرده بودم برای آکسفورد و حتی از دلم گذشته بود که، نه خیر میخوام و نه هیچ چیز دیگری که شبیه آن باشد، فقط آکسفورد... و همین بود که نشده بود و نشدنش، مرا تا منتهای بودنم از هستی دلگیر و رنجیده کرده بود و من با زمین و آسمان قهر بودم و با تمام فرشتگان شاید...

زهرخندی بر لبانم می نشیند و به آرزو اما تنها میتوانم بگویم و میگویم که : یاد گرفته ام، در دعاهایم تعیین تکلیف نکنم، اصرار نکنم...فقط خیر بطلبم، همین...آرام باش آرزوی نازنین و دل قوی دار که نتیجه مثبت خواهد بود...آرزو اما همچنان آشفته و بی قرار است و مدام زمزمه میکند: باران اگر نیاید؟ باران من رویای این کشور را دارم، میدانی؟ و چه کسی بهتر از باران میدانست که رویا داشتن چیست و چه رنگ و بویی دارد و چه کسی بیشتر از باران رویا داشت...و حالا این باران بود که باید آرزو را آرامش میبخشید که اینجا و این لحظه انگار، هستی آرام میشود وقتی آرزو آرام باشد...

بعد از صحبتی طولانی با سامان که منجر به بیدار نگه داشتنش تا نصفه شبشان میشود(تفاوت زمانیش با ما یازده ساعت و نیم بود) و تسلی های دلگرم کننده اش مبنی بر اینکه مسیر خوبی را انتخاب کرده ای و تبریک هایش و قول های حمایتش، آرامتر میشوم و لرزشهایم کمتر و آنوقت است که میرم سراغ گوشی ام تا به تمام دوست داشتنی های این روزهایم، خبر خوش قبولی م را بدهم و آنها کسی نیستند جز بغبغو، رضا، سارا و البته عسل...به همه میگویم و البته که بغبغو نیست و رضا میگوید که دانشگاه است و برایش پیام میگذارم تا وقتی آمد بیاید و بخواند و لبخند بر لبانش بنشیند...سارا جواب نمیدهد و به تلفن فرنوش زنگ میزنم و با جیغ میگویم که گوشی را بده به این سارای لعنتی و اون با خنده میگه مگه من منشی ش هستم و صب کن خوببببب، نهایتا، الو سارا که میپیچد در گوشم، فریادم به هوا میرود که سارا به من توجه کن و اون میگه باشه عزیزم بیا توجه توجه، میگم نه، همه توجهتو میخوام، همشو بده من و با اون مشتریای زشتت حرف نزن...میخنده و میگه حیف که اینجا جاش نیست جوابتو بدم، بیا اینم همه توجهم، حالا بگوووووو و منم که میگم گودبای پارتی کی بگیریم؟ و سارا لحظه ای هنگ میکنه و بعد اما صدای خنده ی بی ریایش میپیچد در گوشم که وایییییی بارانی قبول شدی؟؟؟؟

به سارا که گفته بودم کمی آرامتر شده بودم و اما مانده بود، یک جفت گوی تیله ای شفاف که عجیب رنگ اعجاز داشتند و یک بغل که برای لحظه ای زمان و مکان را متوقف مینمود...اسم عسل که روی صفحه گوشی م نقش میبندد، ناخواداگاه از ذهنم میگذرد حالا اگر این تحفه ورداشت گوشیشو؟؟؟ و به خودم میگم عسله دیگه، اگه مثل آدم گوشیشو جواب میداد که عسل نبود...ولی میدانم که حتی اگر گوشی را هم بردارد خبر به این مهمی را از پشت تلفن نخواهم گفت و این از آن خبرهاست که فقط باید در بغل یک نفر که هستی بگویی و آن یک نفر جیغ بزند و ...دستم روی صفحه گوشی چرخی میخورد و حاصلش میشود این پیام: عسل، امروز وقت داری بیام ببینمت؟ کار مهمی دارم که حتما باید ببینمت و پیام بلافاصله ی عسل که: صبح شلوغه اداره، میتونی 2 به بعد بیایی؟ و خوب معلوم است که میتوانم، یعنی چاره ای ندارم جز تن در دادن به شرایط کاری عسل و صبر تا ساعت 2...دوش آب گرم کمی حالم را جا می آورد و خستگی استرس ها را از تنم می زداید و نزدیک دو و نیمه که در مسیر اداره عسلم...به محض رسیدن، بال می کشم به سمت اتاقش و اما با جای خالی ش و نگاههای خیره  و کنجکاوانه مرد اتاق روبرویی مواجه میشوم و شانه ای بالا میندازم و به جستجوی عسل میروم پیش ساناز...ساناز کمی سرش شلوغ است و ارباب رجوع دارد و بغل کردنمان موکول میشود به فضایی خلوتتر و زمانی در بعدترها...لادن و مهناز هستند و می آیند و بغل میکنند و میبوسند و هنوز اما عسل را نیافته ام و پر از لرزش و هیجانم... صدای شیرین عسل که میپیچد در گوشم که اگه مرد بودی میگفتم مادرزنت خیلی دوست داره...بیا که دقیقا سر ناهار رسیدی... خدارو شکر که تنهاست...مهلت سر براوردن نمیدهم و تنگ در آغوشش میکشم و در گوشش جیغ میزنم عسلللللللللللللل بگو چی شده؟؟؟؟؟میگه صبر کن ببینمت و از خودش جدایم میکند و خیره می شود توی چشمهایم و میگوید فقط دو چیز تو را تا بدین حد و بدین شکل شاد میکند، یکی دیدن موقهوه ای و دیگری ...صبر کن ببینم چشماتو، آره؟؟؟ قبول شدی؟؟؟؟؟؟ وای که چه خوب میخواند این و تنها همین عسل، چشمهایم را...انگار که چشم خوانی رفته باشد و من که بجای زبان دومتری م سرم را تکان میدهم، اینبار جیغ شاد عسل پخش میشود در تمام جانم و سخت همدیگر را در آغوش می فشاریم... محکمتر از هر بار و برای لحظاتی همانطور میمانیم، انگار که قرار است این آخرین بار باشد و باید به اندازه تمام لحظه ها و روزهایی که دور دوریم، بغل ذخیره کنیم در کوهانمان...کمی میگذرد تا عسل یله دهد در بغلم و من آرام شوم و از هم کنده شویم و با ذوق بگویم عسللللل بلاخره اومد، قبول شدم...و بگوید بیشعوررررر میخوای بری؟؟؟ و بعد دستانش را به منتهای شانه هایش باز کند و بگوید باید برایم شکلات بیارییییی، انقددددد اونم از نوع مغزدارشااااا و من ریسه بروم که عزیزم من هر دو تا کلیه مم بفروشم نمیتونم این شوکولاتی که تو گفتیو بخرم...به جیغ عسل بقیه بچه ها هم میریزن اونجا که چی شده و چتونه شماها؟؟؟ و من که قرار بود فقط به عسل بگم فعلا تا زمانیکه مهر ویزا بخوره تو پاسپورتم، حالا به همه میگم و یک ربع بعدی رو به جواب دادن به سوالاتی می گذرونم که از سوی اونها مطرح میشه...دلم عسل میخواهد و بغل و ...اما با تراکم آدمهایی که الان هستند نمیشود و تنها بسنده میکنم به گرفتن دستش و پرسیدن از علت چسب زخمی که روی انگشتش نقش بسته و دلم را چرکین میکند که انگار انتظار دارم عسل و موقهوه ای همچون پرتره ای، هیچگاه طعم ناخوشی نچشند...

بساط ناهار را چیده اند و مفصل غذا گذاشته اند و اما من از صبح آنقدر لرزیده ام و استرس داشته ام و شاد شده ام و ...آنقدر حس های مختلف داشته ام که حالا کاملا سیرم و درد خفیفی را در معده ام حس میکنم...

از خوردن سر میپیچم و تنها زل میزنم به عسل و گاهی هم برای ناراحت نشدن بقیه، به بقیه...ساناز نیست و جای خالیش آزارم میدهد و دوست دارم که جمعمان کامل باشد و برای همین است که آنقدر میگویم و غرو لند میکنم تا می آید و میگوید که ارباب رجوع ها کچلش کرده اند و دور میز که می نشیند خیالم راحت می شود انگاری و شادی به دلم باز میگردد...حالا هستند...تمام آنها که یکی از زیباترین قصه های زندگی مرا رقم زدند به استثنای یکی که نیست...آن یکی البته هیچوقت نبوده و تنها من اندیشیده ام که بوده...شاید همان پری دریایی ای بوده که پای ثابت قصه های بچه گیمان بود و ما اما واقعی می پنداشتیم...به هر حال اهمیتی ندارد، نه نبودنش و نه حجم نامنتهای دلتنگی من..تنها چیز مهم جهان شاید همین لحظه باشد، همین لحظه ای که همه آدمهای آن قصه منهای یک نفر هستند و دور یک سفره نشسته اند و برق خنده بر لبانشان است و گل می گویند و گل می شنوند...در دلم برای آن یک نفر هم شادی آرزو میکنم و سعی میکنم دلتنگی ها و دلگیری هایم را بگذارم که بماند همانجا و از این لحظه تکرار نشدنی کوله بار برگیرم برای مسافرت پیش رو...

غذاها با خنده ها و شوخی ها خورده میشه و عسل اما اصرار میکند که لقمه ای بخورم و من به سالاد روی میارم تا شاید درد خفیف معده ام هم آرام بگیرد..کاهویی در دهان میگذارم که یکهو دختر شیرین زبان اصفهانی میگه اونجا یه پسر موبور چش آبی پیدا کن برای خودت ... و من از ته دل میخندم و میگم غصه نخور، استادم، خودش چشماش به اندازه تمام برکه های زمین آبیه و موهاشم، میام بگم به گندمزاری طلایی میمونه که چیزی یاد دلم میاد... انگار خاطره ای در همین نزدیکی، خاطره ای که بوی گندمزار میده.... و سکوت میکنم و تنها به کلمه بور بسنده میکنم...لحظه ای دوباره دارم غرق میشم در دنیای رنگها و میدونم که این پیامدی جز دلتنگی بیشمار نداره پس لبانم رو به خنده باز میکنم که: البته تو اون مصاحبه ای که با هم داشتیم تلفنش زنگ خورد و صدای یه زن میومد از پشت تلفن!!! و باز اما ادامه میدم، هرچند برای من مهم نیست، چون روشنفکرم کاملااااا

و این باعث انفجار عسل میشه که تو غلط کردی اینجوری فکر کنی، باید  وقتی میره باشگاه بهش زنگ بزنی و بگی توپو بزن زمین صدای توپ بیاد ببینم و ...از این عبارت چیز زیادی دستگیرم نمیشه و اما تنها متوجه میشم که مثلا در مورد غیرت  و حسادت زنانه ست و خاطره ای که انگار همه در موردش میدونن جز من...

در همین اثنا، ساناز به دختر شیرین زبان اصفهانی میگه تو چرا میزاری باران از دستت در بره و برای برادر شوهرت نمیگیریش و اونم با قهقهه میگه آره راست گفتی واقعا... و منم با اخمی تصنعی در حالیکه تو دلم حسی شبیه یه کیلو سیب زمینی دارم که میخوان بگیرنش!!!  به مهناز میگم: خودت کوری عزیزم که دختر به این خوبیو نمیبینی و حتما باید ساناز بهت بگه؟؟؟

بعدم رو به ساناز میکنم و میگم: اصلا از اولم معلوم بود تو از همشون باهوشتری عزیزم ....

هنوز اون تیکه کوچیک کاهو تو دهانمه که ساناز لب میزنه به جوابی:

برو بابا، تو اگه آدم بودی که نفس منو تور میکردی...

بیخیالانه در دنیای ذهنی خودم شناورم و با همون لاقیدی میگم آخه میدونی من به صید با تور اصلا اعتقادی ندارم ، و بعد چشمامو تنگ میکنم و با حالتی شیطانی، میگم، ماهی لغزنده رو باید با تیر بهش شلیک کرد تا بیفته بمیره و دیگه خیال فرار به سرش نزنه، فقط اونوقته که میتونی مطمئن بگی، برای همیشه صیدش کردی...صید با تور اصلا قابل اعتماد نیست، یادت که نرفته این ضرب المثل رو که: مرد خوب، مرد مرده ست...تازه از بیان نظرات کارشناسانم فارغ شدم و دارم بازخوردها و خنده های بچه ها رو تماشا میکنم که با شوخی میپرسم:     حالا کی هست این تحفه؟      میگه کی؟       میگم نفست دیگه       و با خودم فکر میکنم لابد پسر خاله ای، عمویی، دایی ای چیزی منظورشه...

چرا دقیقا زمانیکه میخوای همه چیزو به دست فراموشی حداقل از نوع موقتش بسپری، اون وسط، زمین و زمان به هم میپیچه تا تو دقیقا چیزی رو که نباید، بشنوی؟؟؟ من که دیگه تلاش میکردم تا شاد و بیخیال باشم که...پس چرا ساناز میشه پیام آور دلتنگی...چرا هستی لحظه ای فراموشی رو بر دل همیشه تنگ من نمی پسنده و اینطور در هم میپیچه همه چیز رو...

ساناز لب میزنه: نفسم، همون که نفس همه بود...رئیسم...

و من...

منی که انگار از هستی ساقط میشم و تمام اون سکر بیخیالانه ی چند لحظه ی قبل از سرم میپره...

میشنوم نفس و نفسم حبس میشه و ذهنم خاموش میشه برای کسری از ثانیه... دوباره که روشن میشه اما، اولین و تنها چیزی که توش وجود داره، یه کلمه ست: نفس... و تکرار میشه و تکرار میشه...نیازی حس نمیکنم به پرسیدن اسمش که میدونم کی رو میگه...لزومی نیست توضیح دادن اینکه کدوم رییس... و رخ میده اون چه که نمیخواستم رخ بده...نفس، این همون چیزیه که میره وقتی اون تیکه کوچیک کاهو میوفته تو حلقم ناخوداگاه و تا مرز خفگی پیش میبره منو...سرفه هام که شدید و ممتد میشن، ساناز هنوز اما درک نکرده وخامت موضوع رو و با همون خنده ی موذیانه میگه چی شد؟ انگاری بدجور گیر کرد تو گلوت؟ میخوام با خنده بگم، آره ولی نه نفس تو، کاهو بود اونکه گیر کرد تو گلوم و اما سرفه های پیاپی نمیزاره و همراه با تیره شدن رنگم،حسم دوباره بد میشه...از اینجا و این لحظه و این آدمها و خودم...لعنت به من، چرا پامو گذاشتم اینجا، چرا نفس من میره با شنیدن اسم کسی که ظاهرا نفس خیلیها بوده و اصلا لعنت به تمام نفس هایی که میرن و نمی مونن تا نفس ما نگیره از جای خالیشون...

ساناز چشماشو تنگ کرده و داره خودشو متقاعد میکنه برای زدن حدس هایی که من با ناتوانی به عسل نگاه میکنم و عسل میخونه اونچه که باید بخونه و البته که نگاه هم اگر نمیکرد میدونست ولی انگار تلاقی نگاه مستاصل من و تیله های شفاف اون، بهش اذن پادرمیونی بدن که اون دو جام عسل پر میشن از لبخندی معنی دار و رو میکنه به ساناز که نمیبینی بچه مردم داره از دست میره سر یه تیکه کاهو، خوب یه لیوان آب از اون کنار دستت بهش بده و بعدم رو به من لب میزنه حالا خودتو خفه نکن عزیزم، همه ی این سالاد مال تو، گفتم بخور ولی به خودتم رحم کنی بد نیستا... بچه ها فارغ از تمام چیزی که در دل و چشمان من و عسل در جریان بود، می خندند و ساناز هم انگار خیالش پرت عسل می شود و چشمان مشکوک و تنگ شده ش رو متسع میکنه و از موضوع میگذره و من اما همچنان سرفه هام ادامه داره و بعد نوشیدن لیوانی آب کمی به حالت طبیعی برمیگردم و البته در ظاهر... و دلم میمونه جایی شاید پیش واژه نفس و دوست داشتن شیرینی که در اون پیچیده بود...

عسل که کمی دیگه حرف میزنه، همون خاطره محوی هم که از این اتفاق مونده، از یادها میره و بعد دیگه کم کم ختم ناهار رو اعلام میکنن و عسل اما انگار که چیزی رو به یاد اورده باشه یا کاری پیش اومده باشه با عجله میره به سمت دفترشو از من اما دعوتی نمیکنه برای رفتن و من هم به رسم ادب نمیرم دنبالش و می نشینم همونجا پیش ساناز و اما دلم پر میکشه برای رفتن و بودن با عسل و چند لحظه ای بیشتر نمیتونم دووم بیارم که از ساناز می پرسم عسل چرا رفت؟ و میگه یه پرونده بود که باید جواب میداد، میخوای ببرمت پیشش؟ و من خنده م میگیره از این مهربانی کودکانه ش و میگم اره و دستمو در اختیارش میزارم تا بگیره و منو با خودش به سمت و سوی اتاق عسل بکشه...منو تا اتاق همراهی میکنه و رو به عسل میگه این بچه دلش برای تو تنگ شد، تحویلش بگیر و خودش صندلی ای رو بهم تعارف میکنه برای نشستن...اما هنوز نمیدونم چرا یهو عسل رفته و نمیدونم که بودنم مزاحم کارشه یا نه و برای رفع این بلاتکلیفی، میگم: عسل میشه بمونم اینجا؟ و عسل که از روی پرونده سر برمیداره، لب میزنه، آره، حتما فقط من باید برم بالا...دوست دارم نره و اما چیزی بر زبون نمیارم و میگم خوب، من همینجا منتظرت میمونم و ساناز اما که هنوز دم در ایستاده و شاهد گفتگوه، وارد بحث میشه و میگه پس بیا بریم اونجا پیش من و بچه ها تا عسل برگرده و من اما دلم نمیخواد برم...ترجیح میدم همونجا بشینم و اتاق عسل رو نگاه کنم و منتظر برگشتش بشینم... آخه امروز خیلی کم دیدمش و چیزی نمونده به ساعت رفتنشون و نمیدونم آیا باز هم دفعه ی بعدی در کار خواهد بود یا نه....

 

خنده پیما...

  

کاش بجای فضا پیما، خنده پیما میساختند برای پیمودن خنده های تو...

آنوقت شاید می یافتند، سیاره جدیدی که آب دارد و خاک دارد و نسیم و آتش...

 

بذر اگر داشت...

 

بذر اگر داشت خنده هایت، تمام زمین را زیر کشتش میبردم

و آنوقت...

وای منو فصل درو...

 

آرزو کرده ام...

میگویند برای خانه همسایه ات چراغ آرزو کن، بی تردید حوالی خانه ات روشنتر خواهد شد...

 خنده هایت را برای تمام این شهر آرزو کرده ام...

 

خشکسالی...

از دلم که می گذرد کاش با باران بعدی، تو، بیایی...چنان خشکسالی ای میشود که بیا و ببین...

 

داستان موقهوه ای (قسمت پنجاه و یکم)

دلم که خانه ی هر چه پرستوی مهاجر است، می شود، صفحات را دوباره و سه باره و چهارباره باز میکنم و انگار که خودآزاری داشته باشم، هی از اولین صفحه ورق میزنم و تمام اسامی را میخونم تا صفحه چهارم و آن شماره و ....میخونم و لبخند بر لبانم جاری می شه و میذارم زمین برگه ها را، باز ثانیه ای نگذشته، تو گویی دلم تنگ شده باشد، برمیدارم و این چرخه تکرار می شود و هربار لذت کشف اسمی رو، انگار که برای اولین بار و کاملا نو می چشم و لبخندی عمیق و شاید واقهنی ترین واقهنی این روزها و حتی آن روزها، لبانم رو علیرغم فشاری که بهشون میارم برای بسته بودن، از هم باز می کنن ...تمام اسامی را از 1 تا 61 بارها و بارها از نظر گذروندم و اما بجز همون آخری حتی یکیشون رو هم به یاد ندارم انگار که اصلا ندیده باشمشون یا دیدنم تنها محدود به چشمانم بوده باشه و به قسمت تحلیل کننده مغزم منتقل نشده باشن و اما اون اسم آخر...اون رو هم گویی تحلیلش نه در ذهن و مغزم که در دلم اتفاق افتاده باشه...من نمیدونم چرا به موقهوه ای که میرسه، تمام اطلاعات محیطی دریافت شده بجای ذهنم، سرازیر دلم میشن، انگار که چیپ پراسس کننده ی اونها رو تو دلم کار گذاشته باشن...

در خلسه ی خودم مشغول تکرار این چرخه لذت و باز لذت هستم که تازه تازه توجه نگاههای خیره و متعجب مونا میشم که با حیرت و شک منو نگاه میکنه. نمیدونم از کی و چه مدته که مونا نگاه می کرده و من حتی متوجه هم نشده بودم تا حداقل توضیحی بدم و چه توضیحی هم میشه داد؟ درست مثل این میمونه که بخوای لذت کوک کردن ساعت برای 4 صبح و بعد بلند شدن و خاموش کردنش و کوک مجددشو برای یکساعت بعد و دوباره و دوباره رو برای کسی توضیح بدی و کدوم کلمات میتونن لذتی رو توصیف کنن که تو از دریافت این حقیقت میبری که هنوز زمان بسیاری برای خوابیدن داری و بازگشت به رختخوابی گرم و ...این بخشهای زندگی، منظورم همین بخشهای ابلهانه ی لذت بخشی که حتی نمیتونی برای کسی توصیفشون کنی یا توضیحشون بدی، شاید واقهنی ترین واقهنی ای باشند که در تمام عمرمون تجربه شون می کنیم...

ولی به هر حال نمی تونم مونا رو در این بلاتکلیفی پر از سوال رها کنم و برم پس با همون لبخند عمیقی که بر لب دارم و تنها با فشار لبهامه که نمیزارم پخش بشه و به تمام بدنم سرایت کنه و تمام بدنم بشه یه لبخند یکپارچه، شروع می کنم به گفتن دروغی که اونقدر نپخته ست که اولشو که شروع می کنم حتی نمیدونم آخرش چی قراره باشه:

میدونی این اقاهه که رییس جدید سازمان مالیات شده رو من یه بار که رفته بودم فلان جا دیده بودم و اونجا گفتن که احتمالا قراره بهش حکم جدید بدن و ...

وای که اینجا و این لحظه من تا چه حد بی استعدادم در بافتن دروغی هرچند کوچک و به مونا حق خواهم داد اگر شک و بهت موج زننده در چشمانش، همچنان باقی باشه و از بین نره...

 به هر حال کار بیشتری از من ساخته نیست و باید همه چیز رو موکول کنم به زمانی دیگه...هر لحظه احتمال اومدن آقای معاون هست و این مجبورم میکنه علیرغم میلم دل بکنم از برگه ها و رهاشون کنم روی میز مونا و لب بزنم که: خوب مونی جان، اگه کاری نداری من دیگه برم پایین، مرسی از اینکه اجازه دادی من اطلاعاتمو کامل کنم و از خاطر دلم اما می گذره که: مرسی مونی جان که اجازه دادی من جام در جام، باده برگیرم از اسمی که 61 امین اسمها بود...

 .............

ببخش آنان را که گفتند تو مهربان بودی... نامهربانی از این بالاتر که اسمت را هم با خودت برده ای؟ همان 61 امینِ اسم ها را می گویم...کاش خودت که رفتی، 61 امین نام را می گذاشتی که بماند برای ما...

 

داستان موقهوه ای (قسمت پنجاه)

صفحات داشتن از دستم سر می خوردن که باز انگاری از همون حس ها، همونا که درست همون لحظه که باید باشن، از راه میرسن و همیشه هم درست ترین حس در درست ترین زمان هستن، از راه میرسه و دستم رو باز میداره از رها کردن کاغذها...حس ناامیدی هنوز از وجودم رخت برنبسته به کمال و اما باز هم از اولین صفحه تا آخرین صفحه رو مرور میکنم و باز همون بی نتیجه گی قبلی...حس موذی ای که در دلم خانه کرده بود، بزرگ و بزرگتر میشه و راه رو بر هر امیدی می بنده و با خودم تکرار میکنم: این بار هم حست اشتباه بود...تمام حس هات اشتباهن، چه اینبار و چه هربار...اصلا تمام حس های دنیا اشتباهن، لعنت به هر چی حسه...

انگار که از خواب طولانی عصرگاهان جمعه ای بیدارشده باشم، به همون میزان کلافه و کسل و بی رغبتم...صفحات اینبار بی هیچ تلاشی از سمت من برای اینکه مانعشون بشم، سرازیر میز مونا میشن. افتادنشون با اون حس بی رمق شاید بنظر مونا کمی عجیب میاد که سرشو بالا میاره و میگه پیداش نکردی؟ اونقدر سرحال نیستم که به خاطر بیارم چه کسی رو باید پیدا میکردم و اهمیت زیادی هم نمیتونه داشته باشه، وقتیکه اونی که باید پیدا میشد، چنین وسیع و بی منتها گم شده...سری تکون میدم به علامت نفی و قدم برمیدارم به قصد رفتن و دور شدن که صدای مونا مانعم میشه، ایناهاش که...اینجاس و با دستش به صفحه ای و اسمی اشاره میکنه...شاید تمام حوادث و گفتگوها از ذهنم پاک شدن که میپرسم: کیو میگی؟ و مونا لب ورمیچینه با شک که: مگه دنبال اسم رییس جدید سازمان مالیات نبودی؟ تازه تازه به یاد میارم چند لحظه ی گذشته رو و میگم آهان ، آره...

دستش هنوز روی صفحه ای و اسمیه و با سماجت نگاهش، ازم نگاه می طلبه انگار و شاید همینه که وادارم میکنه با بی میلی به جایی چشم بدوزم که نوک انگشت اشاره ش ، سفیدی کاغذ رو لمس کرده...نگاه میکنم برای رفع تکلیف و میخونم: شماره 60: جناب آقای دکتر علیمرادی، ریاست محترم...رغبتی به تمام کردن سمت و منصبش ندارم ... چه اهمیتی داره که کدوم موجود بی رنگی، ریاست کدوم سازمان و اداره ی بی روحی رو بر عهده داره...فقط یک سازمان و یک ریاست بودن که برق شوق رو میهمان چشمان باران می کردن و همون یکی نبود...هیچوقت نبود...انگار که تحریم شده باشن اون سازمان و هرچه مربوط به اون بود...

ولی از اونجا که هر دوست داشتنی که خلق میشه، انگار به همراهش هزاران معجزه قد و نیمقد هم زاده میشه، معجزه ی پیوست شده به اون لحظه هم در مقابل چشمان بی فروغ باران رخ میده...

چشمانم در گذرن از اون اسم و اون صفحه و انگشت مونا که یکدفعه مات میشن و مبهوت...خیره و خشک به نقطه ای و اون چیزی نیست جز شماره بعدی:

61 - جناب آقای دکتر شهراد

ریاست سازمان....

وای که هزاران کرم ابریشم در دلم پیله میگشایند و پروانه میشوند...

و برای همیشه در خاطر دلم میمونه:

صفحه چهارم، اسم 61 ام...

................

از کدام سرزمین معجزه خیز آمده بودی که چمدانت چنین پر بود از سحر و اعجاز ...

 

لقمه ای خورشید گرفته ام برایت...

تصدقت، دیر نکنی یک وقت، نان و پنیر و خورشیدت سرد میشود، از دهن می افتد...

 

حواست هست؟

هستی اصلا حواست هست؟ او که "باید" باشد، نیست...

 

وسواس الخناس...

 وسواس الخناس را دیده اند که بخدا پناه میبرده، به گمانم تو خندیده ای باز...

 

عناصر اربعه ی آفرینش...

بی شک جهان را از خنده های تو ساختند از بس که شبیه خاک بود و آب و باد و آتش...

 

داستان موقهوه ای (قسمت چهل و نهم)

کلمه روسای ادارات و ارگانها را شاید با همان لحن عادی خودش ادا کرده بود، اما نمیدانم چرا برای من انگار بولد می شود و یا شاید فونتش بزرگ می شود، خیلی بزرگ، به اندازه فونت تیترهای صفحات اول روزنامه ها و همین می شود که دلم هری می ریزد پایین و تمام ذهنم می شود یک علامت سوال بزرگ، خیلی بزرگ...او هم می آید؟؟؟ همان اویی که تارهایی دارد به مصداق :

بهشت است آنکه من دیدم نه رخسار

کمند است آنچه وی دارد نه گیسو

نمی دانم و این ندانستن مثل خوره می افتد به جانم که حالا چطور و از کجا بدانم؟

فرصت فکر کردن به خودم نمیدهم و در حالیکه دستانم هم همچون دلم می لرزند، سعی می کنم اضطراب و عطشم را در زیر نقاب بی تفاوتی و بی خیالی پنهان کنم و نمیدانم تا چه حد موفق میشوم و اهمیت زیادی هم ندارد چرا که مونا آنقدر سرش شلوغ است و در دنیای خودش سیر می کند که آخرین چیزی که ممکن است دریابد، حس های آشفته و در هم من است...

با صدایی که سعی دارم لرزشهایش را به حداقل برسانم، شانه ای بالا میندازم و میگویم: ااا روسای ادارات هم می آیند؟ همه شان؟ یا فقط آنهایی که فعالیتهایشان با مرکز ما مرتبطست؟

نمیدانم چه کسری از ثانیه طول می کشد تا لبهای مونا به جواب باز شود ولی من انگار سالها آنجا ایستاده بودم و به لبهای قفل شده ی مونا خیره شده بودم و سردم شده بود و لرزیده بودم تا سرانجام شنیده بودم ...

و چه آهنگین بود صدای مونا وقتی می گفت: همه ادارت را دعوت می کنیم، چه مرتبط چه نامرتبط...

ارتباط؟ چه واژه مضحکیست در مقابل موقهوه ای...آخر مگر میشود موقهوه ای به چیزی ارتباط نداشته باشد؟ مگر همه چیز در فاصله زندگی تا مرگ، در جریان نیست؟ و چه کسی بیشتر از موقهوه ای، که نفسش می رویاند و خنده هایش می میرانند در این فاصله دخیل است؟...

نه، آسمان و زمین که طرح خنده هایت باشند، در این بین هر چه رخ دهد، با "تو"مرتبطست...

 جمله ی مونا تمام شده و نشده، میپرم وسط حرفش و میگویم: و همه شان هم می آیند؟

و خوب این از آن سوالات است که در زمره احمقانه ها، طبقه بندی می شود چرا که، آخر مونای طفلی از کجا بداند، می آیند یا نه ولی خدا رو شکر مونا آنقدر کار ریخته روی سرش که سرسری جواب میدهد که نمیدانم، وظیفه ما نامه زدن و دعوت کردن است و دیگر آمدن یا نیامدنشان دست خودشان است...

راست میگوید: وظیفه ما همیشه این است که بخواهیم کسانی باشند، اگر نه در کنارمان، حداقل نزدیکمان... و وظیفه آنها انگار برآورده نکردن خواست ما و نبودن است ...و چه کسی به قدر من و موقهوه ای وظیفه شناس بود...

ناخواداگاه ست رفتن دستم به سمت برگه هایی که کنار کیبورد مونا گذاشته شدن و پرند از اسامی و مناصب...نمیدانم توی ذهن خودم بود که گفتم مونا اجازه هست ببینمشان یا صدایم را، مونا هم شنید ولی وقتی که مونا با چشمان متعجب به من چشم دوخت، احساس کردم شاید چون دیگر موارد مربوط به موقهوه ای، صدایم از حد ذهنم فراتر نرفته و مجبور میشوم با دستپاچگی بگم آخه میدونی، میخوام ببینم این یارو، رییس اداره مالیات هم هست یا نه، میگن عوض شده و میخوام ببینم کی بجاش اومده...دروغی که میگم اونقدر نپخته و خامه که حتی خودم رو هم مجاب نمیکنه ولی امیدوارم مونا چیز بیشتری نپرسه و به همین بسنده کنه فعلا و از نوادر لحظاتیه که خواست من با اراده هستی یکی میشه و نتیجه میشه برگه هایی که حالا آزادانه در دستانم هستند...میدانم و نیازی به بیانش از طرف مونا نیست که اگه چشم جناب معاون به برگه هایی که تو دست من هستند، روشن بشه، برای من که نه ولی برای مونا اصلا خوب نیست پس باید عجله کنم برای پیدا کردن اسمی که حالا فرمانروای ذهنم شده و انگار که هیچ شباهتی با تمام اسمهای زمین نداره...

حدود 9 صفحه ست کل مجموعه ی تو دستم و بنظر نمیرسه با اون عجله ای که من دارم بتونم حق جستجو رو ادا کنم و اما تلاشمو میکنم و تمام اسامی رو سریعا از نظر می گذرونم، صفحه به صفحه ورق میزنم و هر چه بیشتر میگردم، کمتر پیدا میکنم چیزی که تمام یخهای قطبین رو تو دلم آب کنه...

به صفحه آخر میرسم و هنوز چشمانم رو افسون اسمی طلسم نکرده و این حس عمیقی از ناامیدی و سردی رو به رگهام تزریق میکنه ولی کورسوی بی جانی از امید به چشم میخوره که البته اونم در چند ثانیه بعدی که صفحه آخر رو با نگاهم میکاوم، خاموش میشه...و تنها یک چرای تلخ و آزاردهنده بر جای میمونه:

چرا این همه آدم که نه رنگ دارن و نه عطر دعوت شدن و تنها اونی که باید باشه نیست؟ چرا همیشه یک نفر نیست، و آنهم دقیقا همان یک نفری که بودنش نه که خوب یا مناسب، که واجب است، آن هم از نوع غیر کفایی اش، همان یک نفری که بودنش، حال دلمان را عوض می کند...

"هستی" انگار میشود "نیستی" وقتی به او می رسد...

 

اینجا که من هستم، اذان هایش را به افق خنده های تو میگویند...

  

اینجا که من هستم، اذان هایشان را به افق خنده های تو میگویند...

......

چند اذان دیگر به افق خنده هایت باید بگذرد تا بیایی؟

 

Made in China

 

در این روزگاری که نفس هایمان هم دیگر چینی شده اند، خنده هایت تنها برندی ست که باقیمانده...

 

به هر زبانی می شود: زندگی...

 

خنده هایت را به تمام زبانهای زنده ی دنیا هم که ترجمه کنند، معنایش میشود "زندگی"...

 

مگر خورشید خورده ای که خنده هایت چنین آفتابند؟

حتم دارم روزها خورشید میخوری و شبها ستاره مینوشی که خنده هایت چنین بوی آفتاب و ماهتاب گرفته اند...

 

ساعت به وقت خنده های تو...

ساعت اینجا به وقت خنده های تو، خیلی وقت ست که خوابیده...

 

داستان موقهوه ای (قسمت چهل و هشتم)

از آن روز امتحان میان ترم به بعد دیگر نمی بینمش...کلاسها به قوت خود باقی بودند و بچه ها کماکان تمرین نمیکردند و حتی گاهی لای کتاب را هم باز نکرده بودند از جلسه پیش و من همچنان اندیشه کنان که چه باید بکنم با این وضعیت بغرنج پیش آمده که بچه ها حالا یا نمی خواهند یا واقعا نمیتوانند، تمرین نمیکنند و پیشرفت چشمگیری ندارند و رییسشان هم که تهدید کرده به اخراجشان و از آن طرف حس عمیق و عجیب غریب من نسبت به رییسشان، شده قوز بالای قوز که نتوانم راحت توی دلم بگویم به من چه که نمیخونن، نهایتش اینه که به دکتر شهراد میگم من نمیتونم و کسی دیگه رو پیدا کن که این کلاسو اداره کنه، کاری که در مورد تمام کلاسهایی که خیلی انرژی گیر هستن انجام میدم معمولا...اما اینجا و این یکی و این یه موجود، نه، نمیخوام در مقابلش اظهار ضعف و ناتوانی کنم، نمیخواهم که عسل نباشد، نمیخواهم که این ریسمان نازک و سستی که مرا به این دو موجود اساطیری متصل کرده به این سادگی از هم بگسله، حداقل نه با دستان خودم...پس باز هم امیدوارانه تلاش می کنم و تلاش...

ظاهرا آسمان زندگی آبی آرامی بود و طوفان هراسی ناشناخته و یا باران شوقی در راه نبود... چند روزی بود که مرکز (محل کار تمام وقت من) شلوغ شده بود حسابی و رفت و آمدهای بسیار از آدمهایی جورواجور و رنگارنگ رو تجربه می کرد...از نیروهای خدماتی جدید تا نگهبانان بیشتر و برقکاران و لوله کشان و ....شواهد نشان می داد که کار بزرگی در پیش است. البته که این برای من اهمیت چندانی نمی توانست داشته باشد چرا که من کارمند شرکتی خصوصی بودم که در آن مرکز مستقر بود و بنابراین مرکز و اتفاقات گاه و بیگاهش، ربط چندانی به من نداشت. سرم به کار خودم گرم بود و سعی می کردم از آن همه هیاهو به دور باشم و تنها گوشه خلوت و دنج مرکز را که آزمایشگاه خودم بود را به تمام وسعت بی منتهای آن مرکز پر طمطراق ترجیح میدادم. هیاهو را که میبینم، با خود می اندیشم لابد باز همایشی در راهست، از آن دست همایشها که نظیرش را هر چند هفته یکبار شاهد هستیم...اما اینبار کمی بنظر متفاوت تر و شلوغ تر می آید، شاید کمی پرنگ تر از همواره و همیشه...و این ناخواداگاه، کنجکاوی م را تحریک می کند تا ته و توی قضیه را در بیاورم!!

از مخفیگاه دوست داشتنی م که همان آزمایشگاه تحقیقاتی م است، بیرون می آیم و اولین پله هایی را که به طبقه بالا منتهی می شود را میگیرم و میروم بالا. اگر قرار است کسی جواب سوالاتم را بی منت و پشت چشم نازک کردن و هزار تا ادا و اصول دیگر بدهد، آن فرد حتما موناست...مونا دختر خونگرم و ساده و صمیمی ای که از تمام کارمندان متعدد مرکز، تنها کسی ست که رابطه مان از همکار بودن فراتر رفته و میتوان گفت دوست هستیم، البته نه دوستی ای در حد سارا یا فریماه یا دیگرانی که میتوان ادعا کرد تمام گوشه کنار ها و زوایای زندگی همدیگر را میشناسیم، ولی دوستی ساده و بی اغراقی ست و یک جورهایی هر دومان سعی می کنیم ضمن نگه داشت حریمها و حدودهای تعریف شده در ذهنمان، به همدیگر در گذران این روزهای تنهایی، یاری رسانیم...

از پله ها که بالا میروم، مونا را در اتاق بزرگ شیشه ای می بینم که درست روبروی پله هاست و طبق معمول این روزها که همه سرشان به شدت شلوغ است و دائم یا با تلفن صحبت می کنند و یا مینویسند و یا از این سمت مرکز به آن سمتش می دوند، او هم مشغول تایپ چند نامه است. چند تقه به درب شیشه ای، باعث می شود مونا سر بلند کند و بفرماییدش را چاشنی لبخندی که به رویم می پاشد، نماید...آهسته قدم می گذارم در اتاقش بلکه معاون نفرت انگیز اداره از حضورم باخبر نشود و باز آن نگاه خیره ی چندش آورش را بدرقه ی راهم نسازد...

مونا سر بلند میکند و من با گفتن خسته نباشیدی، سر صحبت را باز میکنم...چی کار میکنی مرا با اشاره به کاغذهای متعددی که در دست دارد و گفتن "تایپ"!!! جواب میدهد و میخندد و میگوید آخر عمری تایپیست شدیم دیگه!!! مطمئنا پیشنهاد کمک در تایپ، جزو گزینه های مطرح شده از سمت من خواهد بود چرا که دستم در تایپ تند است و خوشحال میشوم اگر این دست تند باری از روی دوش دوستی بردارد ولی مونا با گفتن اینکه "نه، اینها دعوتنامه های روسای مراکز و ارگانهای دولتی هستند و خیلی حساس هستند و شاید تو دقیقا سمت ها و عناوینشان را ندانی و مشکلی پیش بیاید و آنوقت است که اقای معاون باز هیاهو به پا می کند"،کمک مرا رد می کند و البته که تا حدود زیادی قابل پیش بینی هم بود....

 

به گمانم، از مهربان بودن خسته شده بود که تو را آفرید...

خدا، می ارزید خلقتش به آن همه صفات مهرت که زیر سوال رفت؟

 

چند لیوان خنده های تو را؟

 

برای سالم بودن، روزی ۸ لیوان آب بنوشیم چند لیوان خنده های تو را؟

 

هرشکلی بجز دایره...

  

کاش گوشه داشت دلتنگی تو، تا بدین حد دایره نبود...

 

هر متر مکعبش، هزاران خنده ست...

 

خنده ات انقدر چگال ست که میترسم غرق شوی موقع شنا اگر بخندی...

 

چند ریشتر بود خنده هایت که چنین ویرانی به بار آورد؟

 

زلزله نگار داریم، خنده نگار نه؟

 

زعفران...

میگویند زعفران موجب تمدد اعصاب میشود...کاش کمی سرگل، سهم من بود از کشتزار کشتزار زعفرانخند های تو...

آنوقت شاید حال دلم خوب میشد...

قاهر و قهار...

 

خدا قبل از تو رحمان و رحیم بود و بعد از تو، قاهر و قهار...