
این قسمت رو که شاید کمی متفاوتتر از تمام قسمت های قبل باشه در حالی مینویسم که مشغول گاز زدن لقمه های صبحونه ای هستم که مونی از طبقه بالا، داده به آبدارچی تا برام بیاره و وقتی آبدارچی اون بشقاب صبحونه رو میزاره جلوم، با خودم فکر میکنم وقتی از اینجا برم، چقدر دلم برای همه چیز و همه کس تنگ خواهد شد، حتی برای مهربانی های خاص مونی...
............
در حقیقت، دیروز اولش، روزی بود مثل همه ی روزهای دیگر که با بی حوصلگی و خستگی ناشی از شب زنده داری های شب گذشته اش، به زور زنگ ساعت کوک شده برای کله ی سحر، چشمانت خواب آلودت را به روی هستی می گشایی و بعد از کمی تنبلی در بلند شدن و دادن کش و قوسی به کمرت، بلند میشوی و لباس می پوشی و آماده ی رفتن به سر کار میشوی.
(شب قبل خیلی اتفاقی، ایمان پیامی داده بود و من جوابی و ... نتیجه این شده بود که تا نیمه های شب درمورد هستی و سازو کارهایش حرف زده بودیم و در آخر این جمله ی ایمان که:
تا زمانی که تو نباشی هیچ کس نیست باران
تو باش
همه هستن...
...............
بابا چون میداند، صبح زود قرار است بروم، قبل از من بیدار شده و با دیدن من میخندد و میگوید تنبل خانم بلند شو که دیرت شد...بجای سلام میخندم و میگم: من اومدمممممممم (منظورم به این دنیا و این صبحه) و بابا مثل همیشه میگه خوش اومدییییییی. صبحانه ای مفصل تدارک دیده با همان شیر نسکافه همیشگی که میداند و میدانم که بعد از نوشیدن تنها یک جرعه، در حالیکه ابروهایم را در هم می کشم، خواهم گفت: اااا بابا این که خیلی تلخه، شماها چطور میخورین؟ و بابا برای هزارمین بار یاداوری میکنه که پس فکر میکنی اون شکلات کاکائویی رو برای چی آوردم؟ و من جوابم این باشه که میدونین که دوست ندارم با شکلات و ...خلاصه که صبحی خوبه، از همون دست که اکثر صبحهای این روزهام هستن....
بعد از خوردن نون تافتون تازه ای که بابا زحمتشو کشیده، بدو بدو لباس میپوشم که دیرم نشه چون بازم مثل همیشه، تنها 5 دقیقه برای حاضر شدن و رفتن به محل سرویس وقت دارم...
برای اطمینان از اینکه سرویس رد نمیشه و منو جا نمیزاره، به راننده زنگ میزنم و اون اما با صدایی که معلومه از خواب برخواسته، میگه که امروز راننده، کس دیگه ایه و من باید جایی دیگه زنگ بزنم. به نفر دوم زنگ میزنم و اون هم با صدایی خواب الود میگه که امروز مرخصیه و نهایتا نفر سوم رو که از خواب میپرونم و اعلام میکنه که مرخصیه، با کلافگی پوفی میکنم و نفس خشمگینمو میدم بیرون و میگم اههههه، همه هم که مرخصی ان، پس کی سرکاره امروز؟ میام تلاشی دیگه بکنم که چشمم میافته به ساعت و میبینم که دیگه برای هر تلاشی دیر شده و مطمئنا به سرویس نخواهم رسید...میام ذهنمو با ابرهای تیره ی خشم و نفرت فرش کنم که ناگهان چیزی مثل رعد و برقی عظیم آسمان ذهنم رو در هم می نورده و یک ندا: اتفاقی در راهه...
آروم میشم و دل میدم به ندا و حسم که میگه، این نشدن و نتونستن مصرانه ی هستی رو دلیلی هست از اون دست که بزودی خواهم فهمید...
لباسهام رو درمیارم و در جواب تعجب بابا، از ته دل میخندم و میگم دیدین که تلاشمو کردم، نشد، یعنی خدا نخواست من برم سر کار و بابا به نشانه تاسف سری تکون میده و میخنده...ادامه میدم که مشکلی نیست، یه کم کارهای کامپیوتریم رو انجام میدم و ساعت 8 خودم میرم...هر کسی میره دنبال کار خودش و منی که تو اتاق پذیرایی تنها شدم هم میرم سراغ گوشیم و چک کردن پیامها تا اگه احیانا پیامی هست که باید سریع جواب داده بشه رو ببینم.
اینترنت گوشیم رو که وصل میکنم، مصادف میشه با سرازیر شدن کلی پیام و تصویر و ...ولی از اون میون، چیزی توجهمو بیشتر به خودش جلب میکنه و اون پیامیه از سوی آرزو...آرزو یه دختر شیرین و دوست داشتنی که اون روز که رفته بودم سفارت برای تحویل مدارک، دیدمش و از همون ثانیه های اول چنان بر دلم نشست که موقع بیرون اومدن از سفارت، تنمها کسی بود از میون اون همه آدم که رفتم و گفتم: آرزو میشه شماره تو داشته باشیم و با هم در تماس باشیم و اون گفته بود که حتما عزیزم و بعدش به همین سادگی، شده بودیم دوستانی که گاهی پیامی میفرستادیم و حواسمون هم به شماره پرونده های اعلامی بود تا در صورت قبولی و دیدن اسم همدیگه، به هم خبر بدیم...پیام آرزو خیلی کوتاه بود اما اونقدرها بود که نفس منو با خودش ببره...
نوشته بود: سلام بارانی چطوری؟ ببین امروز لیست اپدیت شده و شماره 235 رو، مثبت اعلام کردن، خیلی به تو نزدیکه عزیزم....
همین، و این همین کوچک کافی بود تا من با چشمانی که داشت از حدقه درمیومد و نفسی که حبس شده بود، به صفحه گوشیم خیره بشم و ذهنم قفل بشه....
235 دقیقا شماره پرونده ی من بود و اینو مطمئن تر از هر چیزی تو زندگیم بودم، اونقدر که تو این مدت به این شماره نگاه کرده بودم و باز نگاه کرده بودم... لحظاتی طول میکشه تا من بتونم به خودم بیام و با لرزشهایی که حالا داشتن محسوس میشدن و سرمایی که تمام بدنمو در بر میگرفت، برم سراغ گالری گوشیم و بازش کنم و اون شماره رو چک کنم و ببینم که... دقیقا خودشه، شماره منه...
جیغ خفیفم مامان رو نگران میکنه که نکنه موشی چیزی دیده باشم و از اشپزخونه میدوه سمت من و با منی مواجه میشه که با لکنت زبون میگم : قبول شدمممممممم!!!! و مامان که بر جاش خشک میشه و برای لحظاتی هیچ تحرکی نداره و زود اما به خودش میاد و لبهاش باز میشه به: مبارکت باشه...
تصویر شماره پرونده رو که برای آرزو سند میکنم، برای لحظاتی در همون حالت دم میمونم، بدون بازدم و منتظر جوابی از سمت اون که با شکلک بوسه و بغلش روبرو میشم و ...آرزو ه که می نویسه و مینویسه:
چقد خرشانسی تو باران ...خدا خیلی دوستت داره....دلت چقد پاک بوده که به این زودی اسمتو اعلام کردن و قبول شدی...میشه برای منم دعا کنی زودتر جوابم بیاد؟
در حالی که اعماق چشمانم خیس شدن و بغضی به بزرگی تمام این سالها تلاش، راه گلومو بسته، سری تکان میدهم که البته آرزو نمیبینه و دستانم خلق میکنن:
حتما آرزو جان...برات از هستی خیر خواهم خواست... و آرزو که مینویسه نه، فقط قبولی و نه هیچ چیز دیگه ای...اونوقته که جریان آرام اشک رو روی گونه هام حس میکنم و به یاد می آرم بزرگترین رویام رو: آکسفورد...
رویای نازنین و دوست داشتنی ای که سالها بود تو سینه پنهان و گاهی هم البته آشکارش کرده بودم :
همین چند سال پیش بود که با زحمت و مشقت بسیار و جمع کردن رزومه ای که اگرچه جای پیشرفت بسیار داشت هنوز اما به گفته ی یکی دیگه از استادان دانشگاه آکسفورد هنوز هم بحد کافی impressing بود، از یکی از استادان دپارتمان ژنتیک پذیرش گرفته بودم و چقدر هم این پذیرش برام مقدس و پرستیدنی بود، گذاشته بودم پس زمینه صفحه دستکتاپم و با نگاه کردنش، حلاوت و شیرینی زندگی رو نو به نو تجربه میکردم...تو تمام لحظه های بی حوصلگی و خستگی، این برگه کاغذی که حالا با تمام کاغذهای دنیا تفاوت داشت، شور و شوق رو میهمان دوباره دلم و چشمانم میکرد و من در دنیای خودم شاد بودم و رویای رفتن به آکسفورد برای خوندن دکترا رو توی دلم میپرودم و چه زود هم قد کشید و بزرگ شد و تمام فضای دلم رو پر کرد...اما از اونجا که بازیهای زندگی، غیرقابل پیش بینی ترین، هستند، اتفاقی میوفته از اون دست که کل مسیر زندگیتو به دست میگیره و عوض میکنه...شاید اگه همون سال، اون حادثه رخ نداده بود و تونسته بودم اپلای کنم برای بورسی که میتونست هزینه ها رو تقبل کنه، قبول شده بودم و رویای نقره ای رنگم به حقیقت تبدیل شده بود..اما نشد و اون تصادف همه چیز رو تغییر داد...اون لحظه ای که غرق در خون، در کنار سعیدی که با فاصله فقط یک متر دورتر از من ، لب اون جدول افتاده بودم و بیهوش بودم و زنی سعی داشت منو با مشتهای مداوم آب به هوش بیاره و اسمم رو بپرسه، شاید به تنها چیزی که فکر نمیکردم، این بود که این حادثه، هیچ نشانی هم که از خودش بر جای نگذاره، رویای نازنینم رو ازم خواهد گرفت...تا من از بیمارستان مرخص بشم و روزهای تلخ و سیاه درد و رنج رو طی کنم و دوباره آرامش به زندگی طوفان زده م برگرده، مهلت ثبت نام تموم شد و آکسفورد دود شد و به هوا رفت...
دو سال پیش ولی باز فرصتی پیش اومد و بعد از مشورت با بغبغو که میدونست تا چه حد رویای آکسفورد دارم، قرار شد اپلای کنم و این شد که باز رفتم سراغ همون استاد و همه چیز رو براش توضیح دادم و ازش خواستم که باز هم پذیرش داشته باشم و اون بعد از وقفه ای طولانی گفت که به مدارک بیشتری نیاز داره و از طرفی باید با استاد خواهرم در انگلیس صحبت کنه و در صورت تایید اون، میتونم امیدوار باشم به گرفتن دوباره پذیرشش...طی شدن تمام این پروسه ها اونقدری زمان گرفت که ددلاین بورس موردنظر داشت تموم میشد و بنابراین، مجبور شدم موقتا ازاین یه دانشگاه، صرفنظر کنم و اما همزمان با قبولی در مرحله اول بورس و بودن اسمم در میان 4 نفر برتر از ایران، که ناگفته پیداست چه میزان شادی رو برام به ارمغان اورد، پذیرش میرسه دستم و مرحله دوم رو با پذیرشی که در دست دارم، اقدام میکنم و بعد مینشینم به انتظار نتیجه...ماهها انتظار و چک کردن هر روزه ی سایت و هر روز و هر لحظه رویای آکسفورد تا سرانجام اون روز که با نوشته ای روی سایت مواجه میشم : به دلیل محدودیت منابع، ظرفیت ایران، از دو نفر به یک نفر تقلیل یافته و آن هم از رشته فیزیک انتخاب میشود...اشک در چشمم و بغض در گلویم رسوب میکند و من مات میشوم و مبهوت میمانم...رنج آن لحظه ام را بعدها که با عسل تقسیم میکنم مینویسم:
حال کسی را دارم که زانوهاش رو تازه عمل کرده و فردای روز جراحی اما باید بلند شه و اون پاهای دردناک رو تکون بده و از پله ها بالا و پایین بره و نوشتم : عسل، من الان دارم با زانوهای جراحی شده، میدوم...
.....
حالا، اینجا و این لحظه با حرف آرزو و اصرارش برای تعیین رویا و خواسته ش از هستی، به یاد تمام اصرارهایی می افتم که کرده بودم برای آکسفورد و حتی از دلم گذشته بود که، نه خیر میخوام و نه هیچ چیز دیگری که شبیه آن باشد، فقط آکسفورد... و همین بود که نشده بود و نشدنش، مرا تا منتهای بودنم از هستی دلگیر و رنجیده کرده بود و من با زمین و آسمان قهر بودم و با تمام فرشتگان شاید...
زهرخندی بر لبانم می نشیند و به آرزو اما تنها میتوانم بگویم و میگویم که : یاد گرفته ام، در دعاهایم تعیین تکلیف نکنم، اصرار نکنم...فقط خیر بطلبم، همین...آرام باش آرزوی نازنین و دل قوی دار که نتیجه مثبت خواهد بود...آرزو اما همچنان آشفته و بی قرار است و مدام زمزمه میکند: باران اگر نیاید؟ باران من رویای این کشور را دارم، میدانی؟ و چه کسی بهتر از باران میدانست که رویا داشتن چیست و چه رنگ و بویی دارد و چه کسی بیشتر از باران رویا داشت...و حالا این باران بود که باید آرزو را آرامش میبخشید که اینجا و این لحظه انگار، هستی آرام میشود وقتی آرزو آرام باشد...
بعد از صحبتی طولانی با سامان که منجر به بیدار نگه داشتنش تا نصفه شبشان میشود(تفاوت زمانیش با ما یازده ساعت و نیم بود) و تسلی های دلگرم کننده اش مبنی بر اینکه مسیر خوبی را انتخاب کرده ای و تبریک هایش و قول های حمایتش، آرامتر میشوم و لرزشهایم کمتر و آنوقت است که میرم سراغ گوشی ام تا به تمام دوست داشتنی های این روزهایم، خبر خوش قبولی م را بدهم و آنها کسی نیستند جز بغبغو، رضا، سارا و البته عسل...به همه میگویم و البته که بغبغو نیست و رضا میگوید که دانشگاه است و برایش پیام میگذارم تا وقتی آمد بیاید و بخواند و لبخند بر لبانش بنشیند...سارا جواب نمیدهد و به تلفن فرنوش زنگ میزنم و با جیغ میگویم که گوشی را بده به این سارای لعنتی و اون با خنده میگه مگه من منشی ش هستم و صب کن خوببببب، نهایتا، الو سارا که میپیچد در گوشم، فریادم به هوا میرود که سارا به من توجه کن و اون میگه باشه عزیزم بیا توجه توجه، میگم نه، همه توجهتو میخوام، همشو بده من و با اون مشتریای زشتت حرف نزن...میخنده و میگه حیف که اینجا جاش نیست جوابتو بدم، بیا اینم همه توجهم، حالا بگوووووو و منم که میگم گودبای پارتی کی بگیریم؟ و سارا لحظه ای هنگ میکنه و بعد اما صدای خنده ی بی ریایش میپیچد در گوشم که وایییییی بارانی قبول شدی؟؟؟؟
به سارا که گفته بودم کمی آرامتر شده بودم و اما مانده بود، یک جفت گوی تیله ای شفاف که عجیب رنگ اعجاز داشتند و یک بغل که برای لحظه ای زمان و مکان را متوقف مینمود...اسم عسل که روی صفحه گوشی م نقش میبندد، ناخواداگاه از ذهنم میگذرد حالا اگر این تحفه ورداشت گوشیشو؟؟؟ و به خودم میگم عسله دیگه، اگه مثل آدم گوشیشو جواب میداد که عسل نبود...ولی میدانم که حتی اگر گوشی را هم بردارد خبر به این مهمی را از پشت تلفن نخواهم گفت و این از آن خبرهاست که فقط باید در بغل یک نفر که هستی بگویی و آن یک نفر جیغ بزند و ...دستم روی صفحه گوشی چرخی میخورد و حاصلش میشود این پیام: عسل، امروز وقت داری بیام ببینمت؟ کار مهمی دارم که حتما باید ببینمت و پیام بلافاصله ی عسل که: صبح شلوغه اداره، میتونی 2 به بعد بیایی؟ و خوب معلوم است که میتوانم، یعنی چاره ای ندارم جز تن در دادن به شرایط کاری عسل و صبر تا ساعت 2...دوش آب گرم کمی حالم را جا می آورد و خستگی استرس ها را از تنم می زداید و نزدیک دو و نیمه که در مسیر اداره عسلم...به محض رسیدن، بال می کشم به سمت اتاقش و اما با جای خالی ش و نگاههای خیره و کنجکاوانه مرد اتاق روبرویی مواجه میشوم و شانه ای بالا میندازم و به جستجوی عسل میروم پیش ساناز...ساناز کمی سرش شلوغ است و ارباب رجوع دارد و بغل کردنمان موکول میشود به فضایی خلوتتر و زمانی در بعدترها...لادن و مهناز هستند و می آیند و بغل میکنند و میبوسند و هنوز اما عسل را نیافته ام و پر از لرزش و هیجانم... صدای شیرین عسل که میپیچد در گوشم که اگه مرد بودی میگفتم مادرزنت خیلی دوست داره...بیا که دقیقا سر ناهار رسیدی... خدارو شکر که تنهاست...مهلت سر براوردن نمیدهم و تنگ در آغوشش میکشم و در گوشش جیغ میزنم عسلللللللللللللل بگو چی شده؟؟؟؟؟میگه صبر کن ببینمت و از خودش جدایم میکند و خیره می شود توی چشمهایم و میگوید فقط دو چیز تو را تا بدین حد و بدین شکل شاد میکند، یکی دیدن موقهوه ای و دیگری ...صبر کن ببینم چشماتو، آره؟؟؟ قبول شدی؟؟؟؟؟؟ وای که چه خوب میخواند این و تنها همین عسل، چشمهایم را...انگار که چشم خوانی رفته باشد و من که بجای زبان دومتری م سرم را تکان میدهم، اینبار جیغ شاد عسل پخش میشود در تمام جانم و سخت همدیگر را در آغوش می فشاریم... محکمتر از هر بار و برای لحظاتی همانطور میمانیم، انگار که قرار است این آخرین بار باشد و باید به اندازه تمام لحظه ها و روزهایی که دور دوریم، بغل ذخیره کنیم در کوهانمان...کمی میگذرد تا عسل یله دهد در بغلم و من آرام شوم و از هم کنده شویم و با ذوق بگویم عسللللل بلاخره اومد، قبول شدم...و بگوید بیشعوررررر میخوای بری؟؟؟ و بعد دستانش را به منتهای شانه هایش باز کند و بگوید باید برایم شکلات بیارییییی، انقددددد اونم از نوع مغزدارشااااا و من ریسه بروم که عزیزم من هر دو تا کلیه مم بفروشم نمیتونم این شوکولاتی که تو گفتیو بخرم...به جیغ عسل بقیه بچه ها هم میریزن اونجا که چی شده و چتونه شماها؟؟؟ و من که قرار بود فقط به عسل بگم فعلا تا زمانیکه مهر ویزا بخوره تو پاسپورتم، حالا به همه میگم و یک ربع بعدی رو به جواب دادن به سوالاتی می گذرونم که از سوی اونها مطرح میشه...دلم عسل میخواهد و بغل و ...اما با تراکم آدمهایی که الان هستند نمیشود و تنها بسنده میکنم به گرفتن دستش و پرسیدن از علت چسب زخمی که روی انگشتش نقش بسته و دلم را چرکین میکند که انگار انتظار دارم عسل و موقهوه ای همچون پرتره ای، هیچگاه طعم ناخوشی نچشند...
بساط ناهار را چیده اند و مفصل غذا گذاشته اند و اما من از صبح آنقدر لرزیده ام و استرس داشته ام و شاد شده ام و ...آنقدر حس های مختلف داشته ام که حالا کاملا سیرم و درد خفیفی را در معده ام حس میکنم...
از خوردن سر میپیچم و تنها زل میزنم به عسل و گاهی هم برای ناراحت نشدن بقیه، به بقیه...ساناز نیست و جای خالیش آزارم میدهد و دوست دارم که جمعمان کامل باشد و برای همین است که آنقدر میگویم و غرو لند میکنم تا می آید و میگوید که ارباب رجوع ها کچلش کرده اند و دور میز که می نشیند خیالم راحت می شود انگاری و شادی به دلم باز میگردد...حالا هستند...تمام آنها که یکی از زیباترین قصه های زندگی مرا رقم زدند به استثنای یکی که نیست...آن یکی البته هیچوقت نبوده و تنها من اندیشیده ام که بوده...شاید همان پری دریایی ای بوده که پای ثابت قصه های بچه گیمان بود و ما اما واقعی می پنداشتیم...به هر حال اهمیتی ندارد، نه نبودنش و نه حجم نامنتهای دلتنگی من..تنها چیز مهم جهان شاید همین لحظه باشد، همین لحظه ای که همه آدمهای آن قصه منهای یک نفر هستند و دور یک سفره نشسته اند و برق خنده بر لبانشان است و گل می گویند و گل می شنوند...در دلم برای آن یک نفر هم شادی آرزو میکنم و سعی میکنم دلتنگی ها و دلگیری هایم را بگذارم که بماند همانجا و از این لحظه تکرار نشدنی کوله بار برگیرم برای مسافرت پیش رو...
غذاها با خنده ها و شوخی ها خورده میشه و عسل اما اصرار میکند که لقمه ای بخورم و من به سالاد روی میارم تا شاید درد خفیف معده ام هم آرام بگیرد..کاهویی در دهان میگذارم که یکهو دختر شیرین زبان اصفهانی میگه اونجا یه پسر موبور چش آبی پیدا کن برای خودت ... و من از ته دل میخندم و میگم غصه نخور، استادم، خودش چشماش به اندازه تمام برکه های زمین آبیه و موهاشم، میام بگم به گندمزاری طلایی میمونه که چیزی یاد دلم میاد... انگار خاطره ای در همین نزدیکی، خاطره ای که بوی گندمزار میده.... و سکوت میکنم و تنها به کلمه بور بسنده میکنم...لحظه ای دوباره دارم غرق میشم در دنیای رنگها و میدونم که این پیامدی جز دلتنگی بیشمار نداره پس لبانم رو به خنده باز میکنم که: البته تو اون مصاحبه ای که با هم داشتیم تلفنش زنگ خورد و صدای یه زن میومد از پشت تلفن!!! و باز اما ادامه میدم، هرچند برای من مهم نیست، چون روشنفکرم کاملااااا
و این باعث انفجار عسل میشه که تو غلط کردی اینجوری فکر کنی، باید وقتی میره باشگاه بهش زنگ بزنی و بگی توپو بزن زمین صدای توپ بیاد ببینم و ...از این عبارت چیز زیادی دستگیرم نمیشه و اما تنها متوجه میشم که مثلا در مورد غیرت و حسادت زنانه ست و خاطره ای که انگار همه در موردش میدونن جز من...
در همین اثنا، ساناز به دختر شیرین زبان اصفهانی میگه تو چرا میزاری باران از دستت در بره و برای برادر شوهرت نمیگیریش و اونم با قهقهه میگه آره راست گفتی واقعا... و منم با اخمی تصنعی در حالیکه تو دلم حسی شبیه یه کیلو سیب زمینی دارم که میخوان بگیرنش!!! به مهناز میگم: خودت کوری عزیزم که دختر به این خوبیو نمیبینی و حتما باید ساناز بهت بگه؟؟؟
بعدم رو به ساناز میکنم و میگم: اصلا از اولم معلوم بود تو از همشون باهوشتری عزیزم ....
هنوز اون تیکه کوچیک کاهو تو دهانمه که ساناز لب میزنه به جوابی:
برو بابا، تو اگه آدم بودی که نفس منو تور میکردی...
بیخیالانه در دنیای ذهنی خودم شناورم و با همون لاقیدی میگم آخه میدونی من به صید با تور اصلا اعتقادی ندارم ، و بعد چشمامو تنگ میکنم و با حالتی شیطانی، میگم، ماهی لغزنده رو باید با تیر بهش شلیک کرد تا بیفته بمیره و دیگه خیال فرار به سرش نزنه، فقط اونوقته که میتونی مطمئن بگی، برای همیشه صیدش کردی...صید با تور اصلا قابل اعتماد نیست، یادت که نرفته این ضرب المثل رو که: مرد خوب، مرد مرده ست...تازه از بیان نظرات کارشناسانم فارغ شدم و دارم بازخوردها و خنده های بچه ها رو تماشا میکنم که با شوخی میپرسم: حالا کی هست این تحفه؟ میگه کی؟ میگم نفست دیگه و با خودم فکر میکنم لابد پسر خاله ای، عمویی، دایی ای چیزی منظورشه...
چرا دقیقا زمانیکه میخوای همه چیزو به دست فراموشی حداقل از نوع موقتش بسپری، اون وسط، زمین و زمان به هم میپیچه تا تو دقیقا چیزی رو که نباید، بشنوی؟؟؟ من که دیگه تلاش میکردم تا شاد و بیخیال باشم که...پس چرا ساناز میشه پیام آور دلتنگی...چرا هستی لحظه ای فراموشی رو بر دل همیشه تنگ من نمی پسنده و اینطور در هم میپیچه همه چیز رو...
ساناز لب میزنه: نفسم، همون که نفس همه بود...رئیسم...
و من...
منی که انگار از هستی ساقط میشم و تمام اون سکر بیخیالانه ی چند لحظه ی قبل از سرم میپره...
میشنوم نفس و نفسم حبس میشه و ذهنم خاموش میشه برای کسری از ثانیه... دوباره که روشن میشه اما، اولین و تنها چیزی که توش وجود داره، یه کلمه ست: نفس... و تکرار میشه و تکرار میشه...نیازی حس نمیکنم به پرسیدن اسمش که میدونم کی رو میگه...لزومی نیست توضیح دادن اینکه کدوم رییس... و رخ میده اون چه که نمیخواستم رخ بده...نفس، این همون چیزیه که میره وقتی اون تیکه کوچیک کاهو میوفته تو حلقم ناخوداگاه و تا مرز خفگی پیش میبره منو...سرفه هام که شدید و ممتد میشن، ساناز هنوز اما درک نکرده وخامت موضوع رو و با همون خنده ی موذیانه میگه چی شد؟ انگاری بدجور گیر کرد تو گلوت؟ میخوام با خنده بگم، آره ولی نه نفس تو، کاهو بود اونکه گیر کرد تو گلوم و اما سرفه های پیاپی نمیزاره و همراه با تیره شدن رنگم،حسم دوباره بد میشه...از اینجا و این لحظه و این آدمها و خودم...لعنت به من، چرا پامو گذاشتم اینجا، چرا نفس من میره با شنیدن اسم کسی که ظاهرا نفس خیلیها بوده و اصلا لعنت به تمام نفس هایی که میرن و نمی مونن تا نفس ما نگیره از جای خالیشون...
ساناز چشماشو تنگ کرده و داره خودشو متقاعد میکنه برای زدن حدس هایی که من با ناتوانی به عسل نگاه میکنم و عسل میخونه اونچه که باید بخونه و البته که نگاه هم اگر نمیکرد میدونست ولی انگار تلاقی نگاه مستاصل من و تیله های شفاف اون، بهش اذن پادرمیونی بدن که اون دو جام عسل پر میشن از لبخندی معنی دار و رو میکنه به ساناز که نمیبینی بچه مردم داره از دست میره سر یه تیکه کاهو، خوب یه لیوان آب از اون کنار دستت بهش بده و بعدم رو به من لب میزنه حالا خودتو خفه نکن عزیزم، همه ی این سالاد مال تو، گفتم بخور ولی به خودتم رحم کنی بد نیستا... بچه ها فارغ از تمام چیزی که در دل و چشمان من و عسل در جریان بود، می خندند و ساناز هم انگار خیالش پرت عسل می شود و چشمان مشکوک و تنگ شده ش رو متسع میکنه و از موضوع میگذره و من اما همچنان سرفه هام ادامه داره و بعد نوشیدن لیوانی آب کمی به حالت طبیعی برمیگردم و البته در ظاهر... و دلم میمونه جایی شاید پیش واژه نفس و دوست داشتن شیرینی که در اون پیچیده بود...
عسل که کمی دیگه حرف میزنه، همون خاطره محوی هم که از این اتفاق مونده، از یادها میره و بعد دیگه کم کم ختم ناهار رو اعلام میکنن و عسل اما انگار که چیزی رو به یاد اورده باشه یا کاری پیش اومده باشه با عجله میره به سمت دفترشو از من اما دعوتی نمیکنه برای رفتن و من هم به رسم ادب نمیرم دنبالش و می نشینم همونجا پیش ساناز و اما دلم پر میکشه برای رفتن و بودن با عسل و چند لحظه ای بیشتر نمیتونم دووم بیارم که از ساناز می پرسم عسل چرا رفت؟ و میگه یه پرونده بود که باید جواب میداد، میخوای ببرمت پیشش؟ و من خنده م میگیره از این مهربانی کودکانه ش و میگم اره و دستمو در اختیارش میزارم تا بگیره و منو با خودش به سمت و سوی اتاق عسل بکشه...منو تا اتاق همراهی میکنه و رو به عسل میگه این بچه دلش برای تو تنگ شد، تحویلش بگیر و خودش صندلی ای رو بهم تعارف میکنه برای نشستن...اما هنوز نمیدونم چرا یهو عسل رفته و نمیدونم که بودنم مزاحم کارشه یا نه و برای رفع این بلاتکلیفی، میگم: عسل میشه بمونم اینجا؟ و عسل که از روی پرونده سر برمیداره، لب میزنه، آره، حتما فقط من باید برم بالا...دوست دارم نره و اما چیزی بر زبون نمیارم و میگم خوب، من همینجا منتظرت میمونم و ساناز اما که هنوز دم در ایستاده و شاهد گفتگوه، وارد بحث میشه و میگه پس بیا بریم اونجا پیش من و بچه ها تا عسل برگرده و من اما دلم نمیخواد برم...ترجیح میدم همونجا بشینم و اتاق عسل رو نگاه کنم و منتظر برگشتش بشینم... آخه امروز خیلی کم دیدمش و چیزی نمونده به ساعت رفتنشون و نمیدونم آیا باز هم دفعه ی بعدی در کار خواهد بود یا نه....