(در تمام حدودا دو سه هفته گذشته مدام حسی می آمد و میرفت و من اما اعتنا نمیکردم و سهلش می شمردم و آن حس چیزی نبود جز اینکه عسل دارد چیزی را از من مخفی می کند و آن چیز هر چه که باشد، حتما در ارتباط با موقهوه ایست...ولی نمیخواستم و نمیتوانستم که مستقیما بپرسم چرا که هنوز هم مغرور بودم و حاضر نبودم در ازای آن خبر، حالا هر چه که بود، غرورم را پیش عسل بشکنم و به او اصرار کنم...هر چه نبود، ما دوست بودیم و صمیمیترین حرفهایمان را به هم میزدیم، و یا حداقل میزدم...پس روا نبود چیزی را از هم مخفی بداریم و اگر به رغم تمام این حقایق، باز هم عسل تشخیص داده بود که لازمست چیزی را از من مخفی بدارد، پس دیگر نباید میپرسیدم و باید می گذاشتم تا به وقتش خودش بگوید و اگر هم هیچگاه نمیگفت، من هم هیچگاه نمی پرسیدم...)

................

 

ساناز را که صدا میزنند من از خدا خواسته می نشینم همانجا روی صندلی روبروی عسل و منتظر میمونم تا سر از روی پرونده برداره...کارش که تموم میشه دلم میخواد زودتر بره و برگرده و اون اما انگار عجله ای نداشته باشه که صدای منو درمیاره کم کم : مگه نمیخوای بری، خب برو دیگه زودتر... و عسل میگه کجا؟ وای که اگه من اولین گیج دنیا باشم عسل حتما دومیشه...میگم پیش رییس زشتتون دیگه و این عسل رو به خودش میاره که بگه، آهان، نه دیگه حل شد، نمیرم...شادی کودکانه ای ریشه میدوونه زیر پوستم و میگم چه خوب پس بیا بشین اینجا پیش من حرف بزنیم... عسل با همون ملایمت و نرمی همیشگی، انگار که با خودش زمزمه میکنه: بشینم اونجا؟ باشه...صندلیشو جابجا میکنه به نزدیک من و میشینه...

شروع میکنیم به حرف زدن از همه چیز و همه جا و اما سعی میکنم حرفهام بویی از موقهوه ای نداشته باشه و ولی مگه به خواست منه که انگار عمدی هست که دنیای این روزهای من رو با موقهوه ای سرشتن و همین میشه که وسط درد دل های صمیمیمون، اسمی از اون میاد و باز من باید ناتوانانه بپرهیزم از هر حیطه ای که به اون راه بره...اسمش میاد و تمام تلاش من رو انگار بادهای فنا با خودشون میبرن به دورترین دشتستانها و دوباره سر میخوریم در دنیایی که بجز موقهوه ای، ذی حیاتی نداره...کمی بعد به داستان و وبلاگ میپردازیم و ...

اینجا و این لحظه اما من درگیر میشوم با همان حس مرموز و ناخوشایند که چشمان تیله ای عسل چیزی را مخفی میکنند، یکبار این حس در حد خفه کننده ای می آید و ابرهای تیره ی شک ذهنم را مسموم می کنند و اما با این توجیه که نه، عسل اهل مخفی کاری نیست، میرانمشان و سعی در پرت کردن حواسم دارم...لحظه ای اما عسل یکدفعه می پرسد باران یه چیزی بپرسم و جوابش از بدیهیات است که توی یکدانه، ده تا بپرس... و شهابسنگی، چشمان عسل رو در مینورده وقتی لب میزنه که: تو بری از ایران، آدرس وبلاگو میدی موقهوه ای بخونه؟ من هنوز درگیر اون بوی غریب چشمان عسلم و اینکه معنایش چه میتواند باشد و چرا من دلم یک جوری است، مثل پرنده هایی که قبل از وقوع زلزله، ارتعاشی یا چیزی دیگر حس میکنند و زودتر عکس العمل نشان می دهند...جواب درستی اما ندارم که بدهم و میگویم راستش.. میدونی، چون ترسم ازش عمیقه و دلیلشم نمیدونم، ترجیح میدم برای شیرجه زدن در ترسم هم که شده، یک روزی لینکش را برایش بفرستم البته روزی که دیگر ایران نباشم و از این محیطی که تمام قصه در آن رخ داده دور باشم و احساس امنیت و آرامش بیشتری داشته باشم...اضافه میکنم البته مطمئن نیستم ولی این یکی از آینده های احتمالیست و شاید هم هیچگاه اینکار را نکنم...عسل همچنان پره از رمز و راز که ادامه میده... و اگه نخونه؟ یا جوابی به ایمیلت نده؟

با بهت و تعجبی آشکار میگم چی شد که فکر کردی که من فکر میکنم که اون میخونه یا جوابی میده؟ و زهرخندی زینت بخش لبانم میشه وقتی ادامه میدم، اون وقتش بیشتر از اینها ارزش داره که جواب ایمیلی رو بده یا داستانی ابلهانه رو بخونه، یادت که نرفته که ایمیل تو رو هم نخوند و جوابی نداد و اخرین ایمیل من رو ...باز هم با یاداوریش دلم گرفته میشه و ترجیح میدم این بحث تموم بشه و برای همین، اینجوری تمومش میکنم: عسل، اصلا ری اکشنش برام اهمیتی نداره و من صرفا برای غلبه بر ترس فلج کننده ی خودمه که ممکنه بهش لینک بدم برای خوندن و نه هیچ چیز دیگه ای و حاضرم باهات شرط ببندم، سر یکی از همون جعبه شکلاتای اونقدری که گفتی(و همزمان دستانم را به پهنای سرشانه هایم از هم باز میکنم) که اون نمیخونه...عسل دلگیری زهرالود حرفمو میگیره که میگه هنوز ازش دلگیری؟ و من سر تکون میدم به علامت آره و لب میزنم که این دلگیری هیچوقت تموم نمیشه درست مثل دلتنگی هام... و عسل پوفی میکنه که: کینه ای نباش باران و این حرفو از منی که بیشتر میشناسمش بپذیر که اون فقط حواسش نبوده به اون دو تا اتفاقی که تو رو انقدر دلگیر کرده وگرنه همچین آدمی نیست که بخواد آگاهانه و عمدا به کسی بی احترامی کنه...باور کن باران که آدمها گاهی بد نیستند، فقط حواسشون زیاد جمع نیست یا هزار و یک اتفاق ذهنشون رو اونقدر مشغول کرده که متوجه نمیشن رفتارهای کوچیکشون چقدر میتونه روی اطرافشون تاثیر مثبت یا منفی بزاره...دلت رو رها کن از این نابخشودنی ها...

چقدر حرفای عسل که انگار درست از دلش برخواستن به دلم مینشینه که برای اولین بار باورم به عمدی بودن اون دو حادثه از سوی موقهوه ای، ترک میخوره و امیدوار میشم به اینکه این ترکها عمیق و عمیقتر بشن و یه روزی بتونم اون حجم دلگیری رو یکجا به همراه دلتنگی هاش به دست بادهای هوو هوو کنان بسپرم...عسل دلایل احتمالی رفتارش رو برام مطرح میکنه و من تا حد زیادی متقاعد میشم و احساس سبکی میکنم و

این اما از تراکم راز نهفته در چشمان عسل چیزی کم نمیکنه...

بحثمون رو با این جملات به پایان میبرم که عسل به هر حال اگر روزی از ایران رفتم و اگر شجاعتشو پیدا کردم که یه ایمیل ناشناس بدم بهش و تو اون ایمیل یه لینک پیشکشش کنم، حتی این ریسک رو هم باید بپذیرم که در بدترین شرایط، ممکنه بخونه و بعد کلی عصبانی بشه و داد و هوار راه بندازه که شماها همتون بیخود کردین که تو زندگی و بودن من سرک کشیدین و در موردم قصه نوشتین و شرح دلارایی من به تمام شهر دادین و عکسهامو برداشتین و ....و این بدبینانه ترین مورد احتمالیه ولی حتی به اونم فکر کردم که چطور چیزی در من  نشکنه و فرو نیفته و نمیره، اگر عصبانی شد و قهرش رو در قالب کلماتی تلخ به شریانهام تزریق کرد...

اونوقت اگه بتونم،  فقط خواهم گفت بخاطر تمام چیزهایی که در اختیار من نبودن و رخ دادن که، نمیتونم متاسفم باشم منطقا... ولی بخاطر تمام اتفاقات ارادی ای که حق انجامشو نداشتم و ولی رخ دادن، متاسفم و این تاسف عمیق رو با پاک کردن تمام تمام نشانه های مربوط به این قصه نشون خواهم داد، تمام عکسها و متن ها و ... حتی اگر بخواهد، تمام قصه را پاک میکنم و وبلاگ را هم میبندم...

فقط این وسط مساله من تو هستی عسل، چون تو هم در قصه بودی و هر جایی از آن را که دوست نداشته باشی که بخواند، قبل از دادن لینک پاک خواهم کرد، حتی اگر بخواهی قصه را بی عسل خواهم نوشت، هرچند قصه من بدون عسل به موقهوه ای بدون خنده می ماند که هیچ است و پوچ است و...حالا بماند تا آن روز...اگر قرار شد ، حتما قبلش به تو خواهم گفت و از تو اجازه خواهم گرفت...