شاهین عزیز برام کامنتی گذاشته بود که پاسخش از حوصله ی فضای محدود کامنتها، خارج بود و برای همین اینجا و تو یه قسمت مجزا، براش می نویسم:

شاهین:

نمی خوام بشینم و ببینم؛

چه کسی واسه به دست آوردنم تلاش می کنه و البته این یه رسمه یا طبیعت دخترهاست که وقتی از کسی خوششون میاد باید منتظر بمونن تا اون طرف پا پیش بذاره...
انتظار کشیدن ترسناک ترین قسمت دوست داشتن واسه یه دختره، ترس از اینکه نیاد یا اینکه خیلی دیر بیاد!
اما من فکر می کنم اگه یه روز به پسری علاقه مند بشم، خودم واسه به دست آوردنش تلاش می کنم، چرا؟ جواب خیلی ساده هست، چون من می خوام با کسی باشم که دوستش داشته باشم، دوست داشته شدن به تنهایی واسه من کافی نیست!

 

باران:

مرسی شاهین نازنین از اینکه خوندین و نوشتین...میدونی درست مثل اینه که یه شب که کفشای کتونی پیاده رویتو پوشیدی و آماده رفتن تا همین پارک سر کوچه هستی، یهو ناغافل سرتو بلند کنی و چشمت بیفته به یه ستاره نقره ای رنگ که انگار پولکی که به مخمل سیاه شب دوخته شده باشه...نه اینکه ستاره ندیده باشی در این سالهای زیادی که زیسته ای ها، نه، به اندازه تمام شبهای بودنت ستاره دیدی و اما اینجا و این یکی، انگار با تمام ستاره های دنیا فرق داشته باشه یا حداقل اینطوری بنظر تو میاد...

همونجا ثابت و صامت ایستاده و نور نقره ای خیال انگیزش رو بر سر و صورت دلت می پاشه...بی دریغ...و تو حس شیرینی از دوست داشتن رو تو دلت احساس می کنی و... هر چی که هست، اون میشه ستاره ی تو...البته این به این معنی نیست که مال تواه چنان که تعریف شده در اذهان ما، نه، معنیش اینه که اون میشه تنها انگیزه شبهای بعدت برای اینکه سرتو رو به آسمون بلند کنی و تمام اون پهنه ی تیره و تاریک رو بکاوی برای یافتنش و با دیدنش، لبخند جاری بشه در تک تک و تمام سلولهات و اگه یه روزم گمش کردی و ندیدیش، صاف تو چشمای آسمون نگاه کنی و لب بزنی که: پس ستاره من کوش؟

مدتها بعد که باغچه ی ذهنت پر شده بود از خیال و خاطره ی اون تک ستاره و فقط هم همون ستاره و نه هیچ ستاره زیبا و مشابه دیگه ای، شده بود روشنی بخش ذهن تاریکت، اونوقت نمیتونی بری و دستتو دراز کنی به شکارش و یا توری پهن کنی برای صیدش و بعد که دیده بودی دست همتت بهش نمیرسه، چهارپایه و نردبون بزاری تا بلکه قدت به قد آسمون برسه و قصد کنی به چیدنش از باغ آسمون، که در واقع ستاره ها برای چیده شدن نیست که تعبیه شدن و تنها قرار بوده، نورشون و اعجاز چشمکشون برای لحظه هایی شب های مهتابیتو روشن تر کنه تا بتونی خنده ی خدا رو از پشت ابرهای بدبینی و ناامیدی و بی حوصلگی ببینی و به یاد دلت بیاره که زندگی هنوز هم ارزش زیستن داره و خدا هنوز هم، هر روز به زمین و آسمونش سر میزنه... تنها همین...

میدونی، ستاره ها رو اگر تو کمد لباسها یا کشوی میز مطالعه بزاریم تا برای همیشه و همواره، مال ما باشن، زنگ میزنن ، پیر میشن و نور خیال انگیز نقره ایشون به تاریکی مبدل میشه و اونوقت گناه کم شدن یک ستاره از آسمون خدا، میمونه گردنمون...