روزی که هیچ شباهتی به روزهای دیگر نداشت...(۵)
داریم میگیم و میخندیم که ساناز میاد و اطلاع میده که داره میره و اگه ما قراره بمونیم باید کلیدهارو بگیریم و درو خودمون ببندیم که این عسل رو مصر به رفتن میکنه و با همدیگه راهی میشیم...عسل که لب میزنه که من سر راه میخوام چندجایی سر بزنم اشکال نداره؟ یا میخوای اول تورو برسونم و داد من درمیاد که اااا من که تو رو ندیدم که...و عسل که لباشو آویزون میکنه که پس تمام چند ساعت گذشته رو به چه غلطی مشغول بودین و من که ریسه میرم که: به حرف زدن ...آدم که نمیتونه در آن واحد هم حرف بزنه هم ببینه...و عسل باز دخترانه صورتی میشه و آروم لب میزنه: باشه عزیزم اگه عجله نداری با هم میریم کارامو انجام میدیم...اولین محل توقفش، گلفروشیه و دسته گل نرگسی که تو دستای من قرار میگیرن به عنوان هدیه قبولی دکترام، اولین هدیه دریافتی من به این مناسبته و منو غرق در شادی میکنن که عسل از کجا فهمید که این گل تا چه حد برای من خیال انگیزه...گل ها رو به صورتم نزدیک میکنم و از عمیق بودنم بو میکنم و سعی میکنم تمام افکار سیاه و تاری که آسمان ذهنم رو صحنه ی آماج خودشون کردن رو از اون حوالی برونم...
نمیدونم چرا صحبت از کوتاهی و ابلهانه گی زندگی که میشه، بناگهان به یاد علیرضا می افتم...پسر بچه دبیرستانی مهربان و سرزنده ای که ترم پیش زبان اموزم بود و از قضای روزگار همان یکی ای بود که من در هر کلاس دوست دارم...و این تجربه مشترکی بین بسیاری از مدرسان است که در هر کلاس،یکی و تنها یکی نظرت را پیش و بیش از همه جلب میکند و آنوقت ناخواداگاه، همان میشود سوگلی کلاست و تو تمام سعیت را میکنی که هر کس هم که یادنگرفت، او اما یاد بگیرد و اگر پرسشی است حتما از او هم خواهد بود و اگر لبخندی باشد، حتما به روی او هم پاشیده خواهد شد و اخمی اگر در کار بود، اصلا و ابدا شامل حال او نخواهد شد و ....و این انگار قانون ناگفته و ناشنیده ی تدریس است...حداقل برای من و سارا که چنین بود...و اون ترم و اون کلاس، به جرات میتوان گفت: علیرضا، آن بود که خودش را در دلم جا کرده بود و به معنای واقعی کلمه آن موجود عجیب غریب را دوست داشتم...
لباسهایی می پوشید به سبک رپرها، و اکثرا مشکی، با تصاویری غریب و سرد و خودش اما بسیار گرم بود...گرم و مهربان و آزاد...تو گویی از هفت که نه، از هفتاد دولت آزاد بود...
اگر قرار باشه چشمامو ببندم و اونو تصور و تصویر کنم و اونوقت فقط یک کلمه بگم، اون کلمه چیزی شبیه "با معرفت" بود، حداقل تو رفتارش نسبت به من ...
همیشه ی خدا دیر می اومد و زود اما میرفت، سر کلاس هم بطور مداوم با دوستش حرف میزد، حتما هم در طول کلاس، یکی دو بار تلفنش زنگ میخورد و بعد از اجازه گرفتن از من، برای صحبت کردن میرفت...با اون سن کمش خبرنگار بود و برای روزنامه یا مجله ای نمیدانم، کار میکرد...زبانش با آنکه مطالعه ای نداشت، همیشه یک سر و گردن از بقیه بالاتر بود و همیشه ی خدا هم با بقیه تفاوت داشت، آنهم از نوعی و به اندازه ای که اگر قرار بود تمرینی حل شود و یا داستانی نوشته شود و یا حرفی زده شود، حاصل کار علیرضا همیشه با دیگران تفاوت چشمگیر داشت...خلاصه که از آنها بود که چشمان سرشار از شور زندگی ش را هر روز و هر لحظه و در هر جایی، نمیبینی...
ترم پیش، قبل از تموم شدن ترم، به ناگهان مریض شدم و برنامه رفتن سفارت هم پیش اومده بود و برای همین یک دفعه غیبت کردم و وقت نشد ازشون خداحافظی کنم و با شروع ترم جدید، تنها چند باری محدود دیدمش که با همکارم کلاس داشت...تا اینکه اون روز و توی دفتر اساتید شنیدم که یک هفته ای غیبت داشته ووقتی که علتشو پیگیری کردن، خانواده ش گفتن که از کوه پرت شده و حالا تو کماست...و من روزها و لحظه های متمادی از شنیدن این خبر رنج کشیده بودم و چهره شاد و چشمان شفافش رو به یاد اورده بودم و سلامتیش رو آرزو کرده بودم...
حالا اینجا و در کنار عسلی که آرام بود و آرامش می بخشید، داشتم از علیرضا میگفتم و حادثه رخ داده که یکدفعه عسل با شک چشمانشو نگاهم میکنه و میگه: نکنه همونی رو میگی که دیروز مرد؟
یخ میزنم با شنیدن این جمله بر جام و لختی طول می کشه تا لب بزنم چی؟؟؟ مرد؟؟؟ آب دهنمو به سختی قورت میدم و در دلم، دستانم رو به سبک مسیحیان در هم قفل می کنم و جلو صورتم میگیرم و دعا میکنم: خدا، اون نباشه... و صدای عسل اما مستجاب نشدن دعام رو نوید میده: علیرضا....
همون اسم و همون فامیل و من... امروز اینجا و برای سومین بار، دچار شوکی وسیع میشم و دستان دلم از دعا کردن میوفته و جام دلم لبریز اندوه میشه و به یاد می آرم تمام لحظه هایی رو که اون جفت چشم های شفاف بهم زل زده بودن و خندیده بودن و درس پاسخ داده بودن و به ندرت بازخواست شده بودن و معذرت خواسته بودن و ....و حالا اما اون چشمها برای همیشه و همواره بسته شدن و به دست خاک سپرده شدن...به اندوه احتمالی مادرش می اندیشم و به شکستگی کمر پدری حتما...و برای هزارمین بار در دلم می گویم: لعنت به تمام رفتن ها...تمام انواعشان...از هر دست و هر رنگ، که آدمها را دلتنگ می کند...
بعد از چند ثانیه تازه نفس حبس شده مو میدم بیرون و بی اختیار پوفی میکنم و میگم: بیا اینم سومی ش...
لحظاتی طول میکشه تا هر دومون با تاثر قلبی برای روحش آرامش و شادی طلب کنیم و به راهمون ادامه بدیم...
.........
عسل که کارهاش تموم میشه، منو میرسونه دم در خونه و اونجا لختی وایمیسه تا بحثی رو که شروع کردیمو تموم کنیم و همونجاست که یک دفعه، یه جایی که حرفهامون ته کشیده، ساکت میشیم و در سکوت به همدیگه خیره میشیم و برای مدت کوتاهی، شاید به کوتاهی ثانیه ای، به همون شکل باقی می مونیم و این، به جرات میتونم بگم، صمیمی ترین و حقیقی ترین لحظه ی تمام عمر با هم بودنمونه و حالا میتونم به جرات بگم که اینجا و این لحظه، عسل فقط عسله و اون رو فقط و فقط بخاطر خودش دوست دارم و نه به خاطر تمام شباهتهای غریبش به دیگری...و شاید انعکاس این حس بی نقاب در چشمان هر دومون متجلی میشه که به ناگهان، میخندیم و دستای همدیگه رو میگیریم و با همدیگه جمله ای رو تکرار می کنیم که به دلایلی ترجیح میدم برای همیشه در انبان نهان دلم بمونه...
حتم دارم در تمام روزها و لحظه های گذشته ی دوستیمون، عسل می دونسته که چرا دوست داشته میشه و اما صبورانه موند و جز به ندرت، شکایتی نکرد تا به امروز...امروزی که دیگه عسل رو تنها به خاطر رنگ و بوی چشمانش دوست ندارم...امروزی که تازه تازه و برای اولین بار شاید، موجودی رو در مقابلم میبینم که با تمام داشته ها و نداشته هاش، میتونه در تو، قلمرویی به وسعت دلت، داشته باشه...
باز هم قرار میزاریم که تمام تلاشمون رو برای یک روز و یک عکس دوتایی در کنار دریاچه سوئیس، بکنیم و همدیگه رو برای آخرین بار بغل می کنیم و با آرزوهای خوب از هم جدا میشیم و اون ماشین سفید رنگ در میون لبخند و آرزوهایی به رنگ پنبه ای ترین ابرها، دور و دورتر میشه و روز پر از حادثه ی من که هیچ شباهتی به هیچ روزی دیگه نداره، به پایان میرسه...