چند لحظه ای با سکوت میگذره و بعد اما همه چیز ظاهرا به روال عادی خودش بازمیگرده جز اینکه من ذهنم جایی در هزار توی لحظات قبل گم شده... با عسل حرف میزنم و میخندم اما بخشی از من نیست، یعنی آنجا نیست... یکدفعه انگار که چیزی یادم آمده باشه میگم: عسل حداقل میگفتی تا بخشهای مربوط به تو را پاک کنم و عسل لبهایش را آویزان میکند که برای چی؟ مگه من چیکار کردم؟ و من متفکرانه میگم، کاری نکردی ولی خوب تو سرک کشیدنهای من تو زندگیش شریک و سهیم بودی و نمیخوام که زمانی اونی که مورد مواخذه واقع میشه تو باشی...همه چیز بخاطر من اتفاق افتاده و اگر قرار باشه کسی زیر سوال بره منطقا، اون من هستم...عسل میگه بهش فکر نکن...میگم راستی الان ذهنم کار نمیکنه و یادم نمیاد که چیا نوشتم، چیز مشکل داری توشون نبود که لازم باشه حذف کنم؟ عسل تقریبا با فریاد می گوید: اون وبلاگ تواه و میتونی هر چی دوست داری توش بنویس و هیچ کس تحت هیچ شرایطی نمیتونه تو رو مواخذه کنه، اینو بپذیر لطفا...

این حمایت بی شائبه ش، بر دلم میشینه و دلمو آروم تر میکنه و دوباره از رفتنم میگیم و تمام لحظه های بعدی رو به حرف و خنده در مورد شکلاتهای مغزداری میگذرونیم که من قراره از سوئیس برای عسل بیارم!!! و اون دریاچه سوئیس که رویای مشترک من و عسله و به هم قول میدیم که تمام تلاشمونو بکنیم که یه روزی حتی اگه اون روز آخرین روز عمرمون باشه، دو تایی بریم کنار اون دریاچه و عکس بندازیم و کلی بخندیم...