داستان موقهوه ای (قسمت پنجاه و یکم)
دلم که خانه ی هر چه پرستوی مهاجر است، می شود، صفحات را دوباره و سه باره و چهارباره باز میکنم و انگار که خودآزاری داشته باشم، هی از اولین صفحه ورق میزنم و تمام اسامی را میخونم تا صفحه چهارم و آن شماره و ....میخونم و لبخند بر لبانم جاری می شه و میذارم زمین برگه ها را، باز ثانیه ای نگذشته، تو گویی دلم تنگ شده باشد، برمیدارم و این چرخه تکرار می شود و هربار لذت کشف اسمی رو، انگار که برای اولین بار و کاملا نو می چشم و لبخندی عمیق و شاید واقهنی ترین واقهنی این روزها و حتی آن روزها، لبانم رو علیرغم فشاری که بهشون میارم برای بسته بودن، از هم باز می کنن ...تمام اسامی را از 1 تا 61 بارها و بارها از نظر گذروندم و اما بجز همون آخری حتی یکیشون رو هم به یاد ندارم انگار که اصلا ندیده باشمشون یا دیدنم تنها محدود به چشمانم بوده باشه و به قسمت تحلیل کننده مغزم منتقل نشده باشن و اما اون اسم آخر...اون رو هم گویی تحلیلش نه در ذهن و مغزم که در دلم اتفاق افتاده باشه...من نمیدونم چرا به موقهوه ای که میرسه، تمام اطلاعات محیطی دریافت شده بجای ذهنم، سرازیر دلم میشن، انگار که چیپ پراسس کننده ی اونها رو تو دلم کار گذاشته باشن...
در خلسه ی خودم مشغول تکرار این چرخه لذت و باز لذت هستم که تازه تازه توجه نگاههای خیره و متعجب مونا میشم که با حیرت و شک منو نگاه میکنه. نمیدونم از کی و چه مدته که مونا نگاه می کرده و من حتی متوجه هم نشده بودم تا حداقل توضیحی بدم و چه توضیحی هم میشه داد؟ درست مثل این میمونه که بخوای لذت کوک کردن ساعت برای 4 صبح و بعد بلند شدن و خاموش کردنش و کوک مجددشو برای یکساعت بعد و دوباره و دوباره رو برای کسی توضیح بدی و کدوم کلمات میتونن لذتی رو توصیف کنن که تو از دریافت این حقیقت میبری که هنوز زمان بسیاری برای خوابیدن داری و بازگشت به رختخوابی گرم و ...این بخشهای زندگی، منظورم همین بخشهای ابلهانه ی لذت بخشی که حتی نمیتونی برای کسی توصیفشون کنی یا توضیحشون بدی، شاید واقهنی ترین واقهنی ای باشند که در تمام عمرمون تجربه شون می کنیم...
ولی به هر حال نمی تونم مونا رو در این بلاتکلیفی پر از سوال رها کنم و برم پس با همون لبخند عمیقی که بر لب دارم و تنها با فشار لبهامه که نمیزارم پخش بشه و به تمام بدنم سرایت کنه و تمام بدنم بشه یه لبخند یکپارچه، شروع می کنم به گفتن دروغی که اونقدر نپخته ست که اولشو که شروع می کنم حتی نمیدونم آخرش چی قراره باشه:
میدونی این اقاهه که رییس جدید سازمان مالیات شده رو من یه بار که رفته بودم فلان جا دیده بودم و اونجا گفتن که احتمالا قراره بهش حکم جدید بدن و ...
وای که اینجا و این لحظه من تا چه حد بی استعدادم در بافتن دروغی هرچند کوچک و به مونا حق خواهم داد اگر شک و بهت موج زننده در چشمانش، همچنان باقی باشه و از بین نره...
به هر حال کار بیشتری از من ساخته نیست و باید همه چیز رو موکول کنم به زمانی دیگه...هر لحظه احتمال اومدن آقای معاون هست و این مجبورم میکنه علیرغم میلم دل بکنم از برگه ها و رهاشون کنم روی میز مونا و لب بزنم که: خوب مونی جان، اگه کاری نداری من دیگه برم پایین، مرسی از اینکه اجازه دادی من اطلاعاتمو کامل کنم و از خاطر دلم اما می گذره که: مرسی مونی جان که اجازه دادی من جام در جام، باده برگیرم از اسمی که 61 امین اسمها بود...
.............
ببخش آنان را که گفتند تو مهربان بودی... نامهربانی از این بالاتر که اسمت را هم با خودت برده ای؟ همان 61 امینِ اسم ها را می گویم...کاش خودت که رفتی، 61 امین نام را می گذاشتی که بماند برای ما...