بوی بهارهای نارنج...
تصدقت،گیسوانت را به باد مسپار،
هوا را بوی بهار نارنج برداشته...
تصدقت،گیسوانت را به باد مسپار،
هوا را بوی بهار نارنج برداشته...
کسی اینجا به غایت دلتنگ ست برای خنده هایت
همانها که
آبروی سیب بودند و اعتبار گندم...
تصدقت، راه رفته را نشانه بگذار،
شاید روزی قصد بازگشت نمودی...
دندان دوست داشتنت را قوت بازوی کدام دندانپزشک یارای برکندنست،
انگار که هزار ریشه دارد ...
من اگر روزی خالق شدم، به ازای هر لحظه یک دلبر خلق میکنم تا دبگر هیچ لحظه ای بی دلبر نگذرد...
تکرار مکرر مردنست این لحظه های سرد نبودنت...
دوست داشتنت به آبی ترین آبهای شور میماند،
هر چه بیشتر مینوشی،
تشنه تر میشوی...
اینجا که من هستم، هزار سال ست که رمضان توست و من روزه دار توام...
نردبان می گذارم و بر بام آسمان میروم،
شاید چشمانم به شوال خنده هایت روشن شد...
تقصیر تو چیست،
دل من اگر میهمان ناخوانده بود...
کاش دلمان را هم جفت میآفریدند مثل چشمهایمان،
تا اگر به خنده ای یا تار مویی،
از کفمان رفت،
چنین بی دل نمانیم...
گاهی از خودمان که نه، از خودت بپرس حال دلمان را...
چند صباحیست منزلگاهش شده گوشه ی لبان شما، وقتی که میخندید...
خدا میشود گاهی در میانه این همه کپی سیاه سفید دو بعدی خلقتت،
چند نمونه هم رنگی چند بعدی بگیری؟ مثل همان یکی دو دفعه پیش...
هزینه اش هم هرچه شد از این روزهای من بردار....
گاهی وقت ها نمیدانم تو بیشتر نیستی یا من بیشتر دلتنگترم...
بودنت یک رویای شیرین و رفتنت هزار کابوس بی پایان
و
چه ناجوانمردانه کوتاه بود فاصله میان رویا و کابوس...
و شب همان جهانی ست که پشت لبهای بسته ی تو به انتظار نشسته ست...
دوست داشتن مثل یک مشت گوزن می ماند که رها شده باشند در مرغزار دلت...
هیجان انگیزند و زیبا
اما
امان از آن گاهی که سر شاخ های سترگشان را با گوشه کنارهای دلت تیز می کنند...
آن روز که می آمدم، خدا بود که میگفت:
برو، دوست بدار، بیا
آمدم، دوست داشتم،
پرده ی آخر از یاد برده انگار...
و چه پر جمعیت است
این "من" که آن همه "تو" دارد در خودش...
یاد دلم میاد یه بار، یه جایی موقهوه ای گفته بود که من آدم وسواسی ای هستم و سخت گیر و اگه ....
راست میگفتی، اگه وسواسی نبودی که مثل تمام آدمهای خسته ی خاکستری این اطراف، طوری می خندیدی که آب هم از آب تکان نخورد ، نه اینکه دل و دین آدم را بتکاند و خواب آرام خدا را آشفته سازد...
سخت گیر اگر نبودی، آسانتر نفس میگرفت و جان می ستاند خنده هایت...
راست می گفتی تو،
انگار که خودت، خودت را بهتر می شناختی...
سخت گرفتی عزیزکم، سخت...
می گویند طلاق پایه های عرش خدا را میلرزاند و من می اندیشم، پس از یک قبیله اند، طلاق با خنده های تو...
انگار خدا هم عرشش را چون دل من سست بر پا کرده که به بهانه ای می لرزد و فرو میریزد...
یادم باشد هر جا همایشی بود با مبحث شیرین مقاوم سازی ، خدا را هم صدا کنم، با هم برویم ببینیم چطور باید دلمان را و پایه های عرشمان را محکم تر بنا کنیم و استوارتر و البته نفوذناپذیرتر...

از اول داستان، همیشه این رویا رو داشتم که یه روزی، داستانم میزبان قسمتهایی باشه از زبان موقهوه ای و عسل ...میدونستم و میدونم که خیالی محاله و برای همین میام فراموشش کنم که دوستی صمیمانه ای که بین من و عسل پیش میاد، کورسوی امیدی میشه در دالان تاریک ذهنم و از خیلی وقت پیش ها این رویا رو براش تعریف میکنم و ازش میخوام که برام بنویسه، حتی اگه فقط یک قسمت باشه و اون با همون آرومی ای که هست، میگه باشه، مینویسم یه روزی و اما اون روز، امروز نیست...
موضوع قبول شدن دکترا و رفتنم که پیش میاد، داستان رو زودتر از موعد و در کمی مونده به تمام شدن ماجراها، به پایان میبرم و روزی که مهر ویزا میخوره تو پاسپورتم، به عسل زنگ میزنم تا بهش خبر بدم و قبل از قطع کردن تلفن، میگم عسل، اون روز هنوز نرسیده؟ میگه عجله نکن، هرجا باشه دیگه کم کم پیداش میشه خودش...میگم میشه تا قبل رفتنم، دستش رو بگیری بیاریش؟ میخنده و میگه حتما، قبل رفتنت مینویسم، قول...
روزها و روزها میگذره تا یه روز بارونی، یه روز از همون روزا که هوا یه جوریه که تنها آدم کره ی زمین هم اگه باشی، هیچ کس رو هم اگه برای معشوق بودن نیابی، ناگزیر عاشق صندوقک نشسته بر لب حوض میشی، اون روز میشه همونی که خودش با پای خودش میاد و قلم به دستان عسل میده تا سهم خودش رو بنویسه...
مینویسه و برام ایمیل میکنه و من برای خوندنش لحظه شماری میکنم:
برای همین یکبار، نه نظری مینویسم نه جوابی نه ویرایشی و نه هیچ چیز دیگری، که این قسمت سهم اوست از این قصه...
.............................................................................................
عسل:
گفتی بنویسم
و این روزها هر چه فکر می کنم در مورد چه بنویسم که بتواند به وبلاگت مربوط بشود قوه ی تخیلم یاری ام نمیکند .....
امروز اما از ان روزهاست که شروع می کنم هر چه امد به ذهنم می نویسم برایت ......
امروز از ان روزهای شیرین جزیره است ، روزهای بارانی و ابری و دلچسب و تو نیستی که آسمان زیبا و دریا ی بی نهایت زیباترش را ببینی ...امروز از ان روزهاست که اصلا روحم در این جسم و این اتاق و این فضای خسته کننده جا نمی گیرد
یک ساعت به بهانه ای از اداره بیرون رفتم و در جاده رانندگی کردم ، حال خوبی دارد وقتی می توانی تنهایی به موسیقی دلخواهت گوش کنی و با سرعت دلخواهت در جاده در کنار دریا رانندگی کنی و بی خیال از دنیای اداره یک ساعت را بگذرانی ......
یاد سال گذشته و مو قهوه ای افتادم ....وقتی مدیری داشته باشی که حال و هوای دلش با حال و هوای دلت یکی باشد آن وقت می شود راحت در روزهای بارانی بهش بگی من دلم نمی خواد توی اداره بمونم و می خوام برم زیر بارون و بدون دروغ از اداره بیرون بری و بری کنار دریا و با تمام جونت بارون و حس کنی ...اینکه با ادمی کار کار کنی که مجبور نباشی حتی دروغهای کوچیک رو هم بگی خیلی حس خوبی بهت میده ، وقتی این دنیا پر شده از دروغهای بزرگ .....
بعضی ادمها توی زندگی میان و میرن و فقط یه خاطره میشن ، بعضی ادمها بعد از خودشون خاطرات خوب به جا میذارن ، و موقهوه ای از اون ادمها بود که بعد از رفتنش خاطرات خوب به جا موند . از انسانیتی که این روزها بین ادمها کمرنگ شده ، از بلند نظری که بین ادمها بی رنگ شده و عدم خودخواهی و به نظرم توجه به ذات درون ادمها ....
روزهایی که می اومدیم کلاس رو برات بنویسم ......
یه حسی منو بهت جذب میکرد ...نمی دونستم چیه ، نمی فهمیدمش ، اما هر روز که جلوتر می رفتیم و هر روز که بیشتر می دیدمت ، بیشتر حسش می کردم ، حس می کردم که نیرویی درونت وجود داره که دارم حسش می کنم ....
نیروی عشق .....
و من هیچ وقت عشق رو نادیده نمی تونم بگیرم .....من فکر می کنم اگه در هر استعدادی و قدرتی ، کند ذهن باشم ، اما هوش و توانایی بالایی در تشخیص عشق دارم .
و من تونستم استرس و لرزش دستات رو با تمام وجودم حس کنم ....و نگفته و نشنیده با تمام وجودم بفهممت .....
نمی دونم و هنوز جوابی براش پیدا نکردم اما بدون اونکه حرفی بزنی تمام حرف دلت رو فهمیدم ......
و کاملا درکت کردم و از اون روز به دلم نشستی ......
با اضطرابهات و دلشوره هات ، منم بی تاب شدم ، و با همه ی وجودم حست کردم .....
چرا که قصه ی عشق ، تکراری بیش در ادمها نیست ......
فقط کیفیتش فرق می کند ....
خواستم برایت بگویم باران عزیزم زیباترین عشق همین است که تجربه اش کردی .....
دلت لرزیده است ، با تمام وجودت عاشق شده ای ، با تمام وجودت حس کردی ، نوشته ای ، سرود ه ای ، گریه کرده ای ، زمین خورده ای ، از نفس افتاده ای ، و یک عشق افلاطونی را تجربه کرده ای .....
می خواهم بگویمت ، جان دلم ، خاصیت عشق همین است ...همین نداشتنش زیباست ، همین در بودنش ، همین در دسترس نبودنش ، همین ندیدنش ، همین ندانستنش ، همین نفهمیدنش ، بقیه اش می شود قصه ی تکراری زندگی هایی که در ملال روزها گم می شوند .......
زیبایی قصه ی عشق همین نرسیدنش است ......
وگرنه در رسیدن عشق را گم را می کنیم ...
مهلا برایم مینویسد:
یک اعتراف
یک روز نه خیلی دور، احتمالا تحت تاثیر بخشی از داستان، تصمیم گرفتم به موقهوه ای پیامی بزنم که فقط یک نگاه بر این داستان بینداز و فقط ببین که کسی اینچنین شاعر شده است ....
ولی انجامش ندادم ...
باران:
و اما جواب این اعتراف شیرین که برای لحظه ها و لحظه ها، خنده را میهمان لبانم ساخت...
حال که گاه اعتراف رسیده، شاید بد نباشد من هم دست به کار یک اعتراف شوم
از همان خیلی وقت پیش ها، مدام در دلم بود که مهلا یک روزی یک وقتی یک جایی یک پیام گنگ و سربسته به موقهوه ای میدهد و همه چیز را میگذارد کف دستش
یک جورهایی مطمئن بودم از این خیال
آخر میدانی، سابقه دار بودی و دیگر شاید به اعتبار این همه سال و سالها خواهر بودن، چونان که بازیکنان کهنه کار شطرنج، دست همدیگر را ندیده، میخواندیم
یادت که هست داستان رفتنت و کامپیوتری که جناب معاون برای اثبات قدرتش از من گرفت و ایمیل تو به دکتر...هیچوقت یادم نمی رود یک جمله اش را:
"من اما به خواهرم گفتم کوله ای بخرد و بار مشکلاتش را بریزد در آن و بر دوش کشد و جلوی هیچ کس اما سر خم نکند..."
به استناد ان قصه و هزاران قصه مشابه، گمان میکردم که بتوانم حرکت بعدیت را بخوانم
و همین بود که از دلم گذشته بود مهلا یک روزی که خیلی دیر نیست، یک و تنها یک پیام میدهد و البته که آن پیام بسان پیامی که به دکتر داده بود، یک چیز عادی نخواهد بود، از ان دست که در اذهان ماست..
این اندیشه که می آمد خنده ای لبانم را در هم مینوردید و از خود میپرسیدم، چطور؟چطور او را خواهد یافت که نه شماره اش را داشت و نه آدرس ایمیلش را...آنگاه ناگهان چیزی به یادم می آمد و ...
ولی میدانی شاید ما هردو شطرنج بازان خوبی شده بودیم و اما یادمان نبود که این بازی، یک بازی دونفره نبود...ما بازیکن دیگر این شطرنج شیرین را از یاد برده بودیم...عسل...او هم در صفحه ما بازی میکرد و با همان مهره های ما...
و ما دستش را نخوانده بودیم...
و انگار عسل هم درست تاکتیکهای تو را داشت در بازی...تلاش برای دلتنگی و دلگیری کمتر و یک جرعه شادی بیشتر...
و همین شده بود که یک روز طاقت دلش طاق شده بود و یک پیام نوشته بود و فرستاده بود و یک هفته استرس کشیده بود و ...
معتقد بود او، همان اویی که موهایش به رنگی و خنده هایش به گونه ای بود که هیچ چیز دیگری نبود، باید بداند، یعنی حقش هست که بداند
و همین بود که خیلی پیشترها، یعنی همان زمانهایی که من حتی به خاطر ذهنم هم خطور نمیکرد و آزادانه و بیخیالانه در دنیای سرشار از رنگ و عطر خودم مینوشتم و مینوشتم، یک پیام فرستاده بود و ...
حالا جدا از تمام اتفاقی که افتاده بود و اینکه احتمالا موقهوه ای عادت به خواندن ابلهانه ای عاشقانه نداشت و بعید میدانم که چشمانش را خسته ی خواندن کرده باشد، جدا از تمام اینها، آنچه که دل مرا غنج برده بود و یکبار دیگر هستی را فراتر از تمام ترسها و تاریکیها میهمان دلم ساخته بود، همین خواهرانه های دوست داشتنی عسل بود...
اینکه عسلی که مادر بود و همسر بود و رییس بود و مغرور، تا بدان حد که در اولین دیدار، لبخند را بر لبان من خشکانده بود و باعث شده بود در دلم بگویم: دختره ننررررررر، چرا این شکلی بود؟؟؟
حالا همان عسل، دوست بود و خواهر بود و محرم بود و راز دار و ....حالا همان عسل که چشمانش رنگ و بوی موقهوه ای داشت، خود اما چنان صورتی بود که دخترکان شوخ و شاد سرزمینهای قصه را میمانست...حالا همان عسل طاقت دلتنگی م را نداشت و خواسته بود که دلتنگی بگیرد و دلگیری بزداید...
همان عسل بود که وقتی یکهو وسط روزمره گی ها و تکرارهای بی پایان زندگی برایش مینوشتم: چشمات الان چه رنگی ن؟ مینوشت بنفش مایل به سبز!! و آدمک خنده ای و بعد اما حتما عکسی از چشمان قهوه ای ش نقش میبست بر صفحه گوشی م و این من بودم که دل دلتنگی م تازه میشد و مینوشتم: چه خوبه که رنگ چشمای آدم هنوز همونی باشه که باید باشه...
و همین خوب بود، همینی که لازم نبود توضیح دهی که چرا نگران تغییر رنگ چشمان کسی هستی...
و همین که کسی صبوری کند در دوستی، تا آرام آرام شکل گیرد آن دوستی و قوام یابد و جا بیفتد، چونان که خورشت های اصیل ایرانی...که اگر نه تمام، عمده ی عطر و طعمشان را بدهکار صبوری اند و ماندگاری و عجول نبودنها
آری، عسل تویی دیگر بود و با این تفاوت که او آدرس موقهوه ای را داشت، برعکس تو که نداشتی و او موقهوه ای را میشناخت بر عکس تو که نمیشناختی...
و شاید تنها همین بود که اینبار عسل جابجا کرده بود، مهره ای که مقصود تو بود...
و در ذهنم مانده که بعد فهمیدن اینکه حالا موقهوه ای همه چیز را میداند، آرامتر که شده بودم بعد آن شوک، عسل گفته بود، با همان لحن شیرین هم گفته بود که: پیام را فرستادم و یک هفته هیچ نگفت، حتی نه یک، که نیم جمله...و آنوقت استرس افتاد به جانم و دمار از روزگارم درآورد...یک هفته را دوام آوردم بلکه چیزی بگوید حتی اینکه: مهم نیست یا میدانستم یا ...مهم نبود چه بگوید، فقط بگوید تا این ترس لعنتی دست از سر ذهنم بردارد و این پرده ی تاریکی که آسمان دلم را پوشانده، در هم تنیده شود و اما نشده بود...همچنان سکوت بود و سکوت و این مرا میترساند...گفته بودم عسل چرا ترس؟ ترس از چی؟ نمیفهمم....
و عسل برایم گفته بود از ترسش و من چشمانم درگیر حیرتی نامحتمل شده بود که: چطور از خاطر ذهنت گذشت این فکر...آخر چطور ممکنست این غلط از خاطر تیز هوشش بگذرد و ذهنش درگیر این توهم شود؟ نه، محالست اینگونه بیندیشد و عسل اما لب زده بود که نمیدانم چرا، ولی ترسیدم...
و همینست که تمام آن هفته را درگیر دو کلمه جوابش بودم بلکه خیالم را راحت کند و نکرد تا طاقتم طاق شد و دلم را به دریا زدم و تماس گرفتم و تمام آن تلفن را در انتظار نشانه ای بودم از تحقق ترسم و اما خدا را شکر، در دهنش نشانی نبود از آنچه که مرا بخود مشغول کرده بود...
هرچند غافلگیر شده بودم از هراسی که دل نازک عسل را در هم نوردیده بود، در دلم اما گفته بودم موقهوه ای لعنتی، یعنی آنقدرها مشغول بودی که نشد چند کلمه مختصر بنویسی، بگویی که: برایم مهم نیست یا هرچیزی دیگر از این دست تا یک جفت گوی شفاف عسل فام را رنگ اضطراب نزنی؟
و همینهاست که وامیداردم بگویم، ببخش آنان را که تهمت مهربان بودنت زدند...
به ازای لحظه لحظه ی آن هفته پر اضطراب تنها لب میزنم: عسل، مرسی که شادی ام آنقدرها برایت مهم بود که هراس را به جان خریدی...راست گفتی، شاید موقهوه ای بود که تو باشی...
مونا، اون دوست نزدیک و آشنای چندین و چند ساله که فایل صوتی قسمت آخر داستان موقهوه ای را می شنود برایم مینویسد:
فوق العاده بود
بسیار لطیف و سرشار از احساس
حیف از بارانی که میخواهد برود به سرزمینهای ناشناخته
قبل از رفتن چاپش کن
جدی میگم، باران باطراوت بهاری من
پایه ام بیای تهران، با هم بریم دنبال چاپش
ببخشید که طول کشید تا گوشش بدم اما دلم میخواست یه شبی که حالم خوبه، با آرامش و با تمام وجود گوش بدم
بی نظیر بود و حس قشنگی بهم داد، صدات و حس قشنگت
حیف اگر دیگر ننویسی
دنیا پر از موقهوه ایه برای باران نویسنده ی من
فقط باید کشفشون کنه...
.........
سپاس مونای همیشه مهربان و امیدبخش
درست مثل همان روزها...یادت هست کدام روزها را میگویم؟ همان روزهایی که من بودم و تو بودی و حوری و سمی و فاطی و آزی و آسمانهای آبی ناب مسیر خوابگاه تا دانشگاه و آن آهنگ ترکی ای که همه مان دوستش داشتیم و رستوران حقیر و اما شادی بخش بین راه و پیاده روی هایمان در آن تپه زارهای بکر...
همان روزهای کتری چای و های بای و دور هم بودن های بیخیالانه و خندیدن های از ته دل...
همان روزهای تهیه سمینار و پاورپوینت و اضطرابهایش و یک عالمه اسلایدهای آبی ویروسی...
همان روزهای مسخره کردن های پسرهای کلاس و استادها و مدیر گروه و زمین و زمان...
همان روزها که شبهای امتحانش را تا نیمه بیدار بودیم تا بلکه دوباره و سه باره کتابها را مرور کنیم و تمام زیرنویس ها و پاورقی ها و حتی عطسه نویسنده ها را هم از حفظ میکردیم برای اندکی نمره بیشتر و اصلا فکرش را هم نمی کردیم که در دنیای بیرون یک مشت آدم با سطح شعوری ای پایینتر از جلبک، زمام امور را در دست دارند و در این میانه هر چه احمقتر باشی، نانت روغنی تر خواهد بود...
همان شبها که تو بر تختی نزدیک سقف می نشستی و من با هراس می گفتم مونی، هنوز دوره م تموم نشده و تو با خونسردی و اطمینانی که نمیدانم از کجا می آوردی می گفتی: تا ساعت 7 صبح خیلی مانده، تمام می کنیم و این یعنی تمام آن شب را بیدار خواهیم بود و من اما همان لحظه چشمانم لبریز خواب میشد...
وقتی گفتی پایه ای با هم برویم دنبال چاپش، انگار که باز هم شب بود و تو بر تختی نزدیک سقف نشسته بودی و ... انگار که گفته باشی تا ساعت 7 صبح خیلی مانده ...انگار که امید بخشیده باشی و ترس زدوده باشی و ...
شوقی در دلم جوانه زده بود و هیجانی چنگ زده بود بودنم را که یعنی میشود چاپش کرد؟ یعنی میشود یک روز بنشینم و طرح روی جلد انتخاب کنم برای کتابم؟ یعنی یک روز یک کتاب در دستانم خواهد بود که مال من باشد؟ مال خود خودم و من خالقش باشم و آفریدگارش و خداوندگارش...
آنوقت پرشده بودم از هرچه آبی ترین رنگهاست...آنوقت لبخند میهمان ناخوانده لبانم شده بود و آنوقت با خودم زمزمه کرده بودم، باشه مونای نازنین...چاپش میکنم اما نه حالا و قبل رفتنم که زمانم کم است و مانده هایم بسیار...آنجا که رفتم، در آن مزارع انگور این طرف دانشگاه یا کوههای آنطرفش و یا شایدم بر روی تپه های سبزی که منظره بی بدیلی را میشد از فرازشان به نظاره نشست و به فاصله یکساعت از شهر قرار داشتند و یا حتی در همان میدانگاهی اروپایی زیبا و رویا گونه وسط شهر، مینشینم و داستان را بازنویسی و ویرایش میکنم و آماده اش میکنم برای چاپ و هرچندسال دیگر که گذرم به اینجا و این سرزمین افتاد، می آیم تهران و زنگ میزنم میگویم مونی، پایه ای بریم دنبال ناشر؟
راست می گفتی مونا جان،
تا صبح خیلی مانده،
تا ساعت 7 وقت داریم خیلی کارها بکنیم،
وعده مان قبل از ساعت 7 صبح فردا،
به مرور دوباره و سه باره و شاید چند هزار باره ی زندگی...
شاید اینبار، تمام پاورقی هایش را هم از حفظ شدیم ...
می شود لابلای آن تارهای به رنگ قهوه ات را بگردی، دلی جا مانده آنجا...
می شود دست دلمان را بگیری بیاوری درب منزل تحویل دهی ...
اینبار حواسمان را جمعتر میکنیم و دلمان را زنجیر میکنیم به قفسه سینه مان...
درست مثل خودکارهای روی میز بانکها...
نشانی اش را هم اگر خواسته باشی:
یک دل نازک کوچک که عجیب به بوی قهوه حساسیت دارد، مخصوصا اگر قهوه اش تلخ باشد و ناب باشد و هزار جور دیگری باشد که هیچ چیز دیگری نیست...
تقصیر من چه بود که خنده هایت چنین زلیخا پرور بودند؟
این سالها و ماههای ندیدنت چقدر کبیسه اند
هزار سال و هزار ماه و هزار روز اضافه دارند انگار
و
من در میان این همه کبیسه، تو را گم کرده ام...
والتین والزیتون و خنده های تو...
مسیر بهشت را خود میدانم،
به خنده های تو چگونه باید رفت؟
شاخه ی زیتون اگر نماد آشتی ست، زیتون زار به دست می گیرم در طلب فنجانی صلحت...
و جهانی را می شناسم که هر روز صبح، پلکهای سنگینش را شوق دیدار خنده های تو، از هم باز می گشاید...