از اول داستان، همیشه این رویا رو داشتم که یه روزی، داستانم میزبان قسمتهایی باشه از زبان موقهوه ای و عسل ...میدونستم و میدونم که خیالی محاله و برای همین میام فراموشش کنم که دوستی صمیمانه ای که بین من و عسل پیش میاد، کورسوی امیدی میشه در دالان تاریک ذهنم و از خیلی وقت پیش ها این رویا رو براش تعریف میکنم و ازش میخوام که برام بنویسه، حتی اگه فقط یک قسمت باشه و اون با همون آرومی  ای که هست، میگه باشه، مینویسم یه روزی و اما اون روز، امروز نیست...

موضوع قبول شدن دکترا و رفتنم که پیش میاد، داستان رو زودتر از موعد و در کمی مونده به تمام شدن ماجراها، به پایان میبرم و روزی که مهر ویزا میخوره تو پاسپورتم، به عسل  زنگ میزنم تا بهش خبر بدم و قبل از قطع کردن تلفن، میگم عسل، اون روز هنوز نرسیده؟ میگه عجله نکن، هرجا باشه دیگه کم کم پیداش میشه خودش...میگم میشه تا قبل رفتنم، دستش رو بگیری بیاریش؟ میخنده و میگه حتما، قبل رفتنت مینویسم، قول...

روزها و روزها میگذره تا یه روز بارونی، یه روز از همون روزا که هوا یه جوریه که تنها آدم کره ی زمین هم اگه باشی، هیچ کس رو هم اگه برای معشوق بودن نیابی، ناگزیر عاشق صندوقک نشسته بر لب حوض میشی، اون روز میشه همونی که خودش با پای خودش میاد و قلم به دستان عسل میده تا سهم خودش رو بنویسه...

مینویسه و برام ایمیل میکنه و من برای خوندنش لحظه شماری میکنم:

برای همین یکبار، نه نظری مینویسم نه جوابی نه ویرایشی و نه هیچ چیز دیگری، که این قسمت سهم اوست از این قصه...

.............................................................................................

عسل:

گفتی بنویسم

و این روزها هر چه فکر می کنم در مورد چه بنویسم که بتواند به وبلاگت مربوط بشود قوه ی تخیلم یاری ام نمیکند .....

امروز اما از ان روزهاست که شروع می کنم هر چه امد به ذهنم می نویسم برایت ......

امروز از ان روزهای شیرین جزیره است ، روزهای بارانی و ابری و دلچسب و تو نیستی که آسمان زیبا و دریا ی بی نهایت زیباترش را ببینی ...امروز از ان روزهاست که اصلا روحم در این جسم و این اتاق و این فضای خسته کننده جا نمی گیرد

یک ساعت به بهانه ای از اداره بیرون رفتم و در جاده رانندگی کردم ، حال خوبی دارد وقتی می توانی تنهایی به موسیقی دلخواهت گوش کنی و با سرعت دلخواهت در جاده در کنار دریا رانندگی کنی و بی خیال از دنیای اداره یک ساعت را بگذرانی ......

یاد سال گذشته و مو قهوه ای افتادم ....وقتی مدیری داشته باشی که حال و هوای دلش با حال و هوای دلت یکی باشد آن وقت می شود راحت در روزهای بارانی بهش بگی من دلم نمی خواد توی اداره بمونم و می خوام برم زیر بارون و بدون دروغ از اداره بیرون بری و بری کنار دریا و با تمام جونت بارون و حس کنی ...اینکه با ادمی کار کار کنی که مجبور نباشی حتی دروغهای کوچیک رو هم بگی خیلی حس خوبی بهت میده ، وقتی این دنیا پر شده از دروغهای بزرگ .....

بعضی ادمها توی زندگی میان و میرن و فقط یه خاطره میشن ، بعضی ادمها بعد از خودشون خاطرات خوب به جا میذارن ، و موقهوه ای از اون ادمها بود که بعد از رفتنش خاطرات خوب به جا موند . از انسانیتی که این روزها بین ادمها کمرنگ شده ، از بلند نظری که بین ادمها بی رنگ شده و عدم خودخواهی و به نظرم توجه به ذات درون ادمها ....

روزهایی که می اومدیم کلاس رو برات بنویسم ......

یه حسی منو بهت جذب میکرد ...نمی دونستم چیه ، نمی فهمیدمش ، اما هر روز که جلوتر می رفتیم و هر روز که بیشتر می دیدمت ، بیشتر حسش می کردم ، حس می کردم که نیرویی درونت وجود داره که دارم حسش می کنم ....

نیروی عشق .....

و من هیچ وقت عشق رو نادیده نمی تونم بگیرم .....من فکر می کنم اگه در هر استعدادی و قدرتی ، کند ذهن باشم ، اما هوش و توانایی بالایی در تشخیص عشق دارم .

و من تونستم استرس و لرزش دستات رو با تمام وجودم حس کنم ....و نگفته و نشنیده با تمام وجودم بفهممت .....

نمی دونم و هنوز جوابی براش پیدا نکردم اما بدون اونکه حرفی بزنی تمام حرف دلت رو فهمیدم ......

و کاملا درکت کردم  و از اون روز به دلم نشستی ......

با اضطرابهات و دلشوره هات ، منم بی تاب شدم ، و با همه ی وجودم حست کردم .....

چرا که قصه ی عشق ، تکراری بیش در ادمها نیست ......

فقط کیفیتش فرق می کند ....

خواستم برایت بگویم باران عزیزم زیباترین عشق همین است که تجربه اش کردی .....

دلت لرزیده است ، با تمام وجودت عاشق شده ای ، با تمام وجودت حس کردی ، نوشته ای ، سرود ه ای ، گریه کرده ای ، زمین خورده ای ، از نفس افتاده ای ، و یک عشق افلاطونی را تجربه کرده ای .....

می خواهم بگویمت ، جان دلم ، خاصیت عشق همین است ...همین نداشتنش زیباست ، همین در بودنش ، همین در دسترس نبودنش ، همین ندیدنش ، همین ندانستنش ، همین نفهمیدنش ، بقیه اش می شود قصه ی تکراری زندگی هایی که در ملال روزها گم می شوند .......

زیبایی قصه ی عشق همین نرسیدنش است ......

وگرنه در رسیدن  عشق را گم را می کنیم ...