مونا، اون دوست نزدیک و آشنای چندین و چند ساله که فایل صوتی قسمت آخر داستان موقهوه ای را می شنود برایم مینویسد:

فوق العاده بود

بسیار لطیف و سرشار از احساس

حیف از بارانی که میخواهد برود به سرزمینهای ناشناخته

قبل از رفتن چاپش کن

جدی میگم، باران باطراوت بهاری من

پایه ام بیای تهران، با هم بریم دنبال چاپش

ببخشید که طول کشید تا گوشش بدم اما دلم میخواست یه شبی که حالم خوبه، با آرامش و با تمام وجود گوش بدم

بی نظیر بود و حس قشنگی بهم داد، صدات و حس قشنگت

حیف اگر دیگر ننویسی

دنیا پر از موقهوه ایه برای باران نویسنده ی من

فقط باید کشفشون کنه...

.........

سپاس مونای همیشه مهربان و امیدبخش

درست مثل همان روزها...یادت هست کدام روزها را میگویم؟ همان روزهایی که من بودم و تو بودی و حوری  و سمی و فاطی و آزی و آسمانهای آبی ناب مسیر خوابگاه تا دانشگاه و آن آهنگ ترکی ای که همه مان دوستش داشتیم و رستوران حقیر و اما شادی بخش بین راه و پیاده روی هایمان در آن تپه زارهای بکر...

همان روزهای کتری چای و های بای و دور هم بودن های بیخیالانه و خندیدن های از ته دل...

همان روزهای تهیه سمینار و پاورپوینت و اضطرابهایش و یک عالمه اسلایدهای آبی ویروسی...

همان روزهای مسخره کردن های پسرهای کلاس و استادها و مدیر گروه و زمین و زمان...

همان روزها که شبهای امتحانش را تا نیمه بیدار بودیم تا بلکه دوباره و سه باره کتابها را مرور کنیم و تمام زیرنویس ها و پاورقی ها و حتی عطسه نویسنده ها را هم از حفظ میکردیم برای اندکی نمره بیشتر و اصلا فکرش را هم نمی کردیم که در دنیای بیرون یک مشت آدم با سطح شعوری ای پایینتر از جلبک، زمام امور را در دست دارند و در این میانه هر چه احمقتر باشی، نانت روغنی تر خواهد بود...

همان شبها که تو بر تختی نزدیک سقف می نشستی و من با هراس می گفتم مونی، هنوز دوره م تموم نشده و تو با خونسردی و اطمینانی که نمیدانم از کجا می آوردی می گفتی: تا ساعت 7 صبح خیلی مانده، تمام می کنیم و این یعنی تمام آن شب را بیدار خواهیم بود و من اما همان لحظه چشمانم لبریز خواب میشد...

وقتی گفتی پایه ای با هم برویم دنبال چاپش، انگار که باز هم شب بود و تو بر تختی نزدیک سقف نشسته بودی و ... انگار که گفته باشی تا ساعت 7 صبح خیلی مانده ...انگار که امید بخشیده باشی و ترس زدوده باشی و ...

شوقی در دلم جوانه زده بود و هیجانی چنگ زده بود بودنم را که یعنی میشود چاپش کرد؟ یعنی میشود یک روز بنشینم و طرح روی جلد انتخاب کنم برای کتابم؟ یعنی یک روز یک کتاب در دستانم خواهد بود که مال من باشد؟ مال خود خودم و من خالقش باشم و آفریدگارش و خداوندگارش...

آنوقت پرشده بودم از هرچه آبی ترین رنگهاست...آنوقت لبخند میهمان ناخوانده لبانم شده بود و آنوقت با خودم زمزمه کرده بودم، باشه مونای نازنین...چاپش میکنم اما نه حالا و قبل رفتنم که زمانم کم است و مانده هایم بسیار...آنجا که رفتم، در آن مزارع انگور این طرف دانشگاه یا کوههای آنطرفش و یا شایدم بر روی تپه های سبزی که منظره بی بدیلی را میشد از فرازشان به نظاره نشست و به فاصله یکساعت از شهر قرار داشتند و یا حتی در همان میدانگاهی اروپایی زیبا و رویا گونه وسط شهر، مینشینم و داستان را بازنویسی و ویرایش میکنم و آماده اش میکنم برای چاپ و هرچندسال دیگر که گذرم به اینجا و این سرزمین افتاد، می آیم تهران و زنگ میزنم میگویم مونی، پایه ای بریم دنبال ناشر؟

راست می گفتی مونا جان،

تا صبح خیلی مانده،

تا ساعت 7 وقت داریم خیلی کارها بکنیم،

وعده مان قبل از ساعت 7 صبح فردا،

به مرور دوباره و سه باره و شاید چند هزار باره ی زندگی...

شاید اینبار، تمام پاورقی هایش را هم از حفظ شدیم ...