مهلا برایم مینویسد:

یک اعتراف
یک روز نه خیلی دور، احتمالا تحت تاثیر بخشی از داستان، تصمیم گرفتم به موقهوه ای پیامی بزنم که فقط یک نگاه بر این داستان بینداز و فقط ببین که کسی اینچنین شاعر شده است ....
ولی انجامش ندادم ...

باران:

و اما جواب این اعتراف شیرین که برای لحظه ها و لحظه ها، خنده را میهمان لبانم ساخت...
حال که گاه اعتراف رسیده، شاید بد نباشد من هم دست به کار یک اعتراف شوم

از همان خیلی وقت پیش ها، مدام در دلم بود که مهلا یک روزی یک وقتی یک جایی یک پیام گنگ و سربسته به موقهوه ای میدهد و همه چیز را میگذارد کف دستش

یک جورهایی مطمئن بودم از این خیال

آخر میدانی، سابقه دار بودی و دیگر شاید به اعتبار این همه سال و سالها خواهر بودن، چونان که بازیکنان کهنه کار شطرنج، دست همدیگر را ندیده، میخواندیم

یادت که هست داستان رفتنت و کامپیوتری که جناب معاون برای اثبات قدرتش از من گرفت و ایمیل تو به دکتر...هیچوقت یادم نمی رود یک جمله اش را:

"من اما به خواهرم گفتم کوله ای بخرد و بار مشکلاتش را بریزد در آن و بر دوش کشد و جلوی هیچ کس اما سر خم نکند..."

به استناد ان قصه و هزاران قصه مشابه، گمان میکردم که بتوانم حرکت بعدیت را بخوانم

و همین بود که از دلم گذشته بود مهلا یک روزی که خیلی دیر نیست، یک و تنها یک پیام میدهد و البته که آن پیام بسان پیامی که به دکتر داده بود، یک چیز عادی نخواهد بود، از ان دست که در اذهان ماست..

این اندیشه که می آمد خنده ای لبانم را در هم مینوردید و از خود میپرسیدم، چطور؟چطور او را خواهد یافت که نه شماره اش را داشت و نه آدرس ایمیلش را...آنگاه ناگهان چیزی به یادم می آمد و ...

ولی میدانی شاید ما هردو شطرنج بازان خوبی شده بودیم و اما یادمان نبود که این بازی، یک بازی دونفره نبود...ما بازیکن دیگر این شطرنج شیرین را از یاد برده بودیم...عسل...او هم در صفحه ما بازی میکرد و با همان مهره های ما...

و ما دستش را نخوانده بودیم...

و انگار عسل هم درست تاکتیکهای تو را داشت در بازی...تلاش برای دلتنگی و دلگیری کمتر و یک جرعه شادی بیشتر...

و همین شده بود که یک روز طاقت دلش طاق شده بود و یک پیام نوشته بود و فرستاده بود و یک هفته استرس کشیده بود و ...

معتقد بود او، همان اویی که  موهایش به رنگی و خنده هایش به گونه ای بود که هیچ چیز دیگری نبود، باید بداند، یعنی حقش هست که بداند

و همین بود که خیلی پیشترها، یعنی همان زمانهایی که من حتی به خاطر ذهنم هم خطور نمیکرد و آزادانه و بیخیالانه در دنیای سرشار از رنگ و عطر خودم مینوشتم و مینوشتم، یک پیام فرستاده بود و ...

حالا جدا از تمام اتفاقی که افتاده بود و اینکه احتمالا موقهوه ای عادت به خواندن ابلهانه ای عاشقانه نداشت و بعید میدانم که چشمانش را خسته ی خواندن کرده باشد، جدا از تمام اینها، آنچه که دل مرا غنج برده بود و یکبار دیگر هستی را فراتر از تمام ترسها و تاریکیها میهمان دلم ساخته بود، همین خواهرانه های دوست داشتنی عسل بود...

اینکه عسلی که مادر بود و همسر بود و رییس بود و مغرور، تا بدان حد که در اولین دیدار، لبخند را بر لبان من خشکانده بود و باعث شده بود در دلم بگویم: دختره ننررررررر، چرا این شکلی بود؟؟؟
حالا همان عسل، دوست بود و خواهر بود و محرم بود و راز دار و ....حالا همان عسل که چشمانش رنگ و بوی موقهوه ای داشت، خود اما چنان صورتی بود که دخترکان شوخ و شاد سرزمینهای قصه را میمانست...حالا همان عسل طاقت دلتنگی م را نداشت و خواسته بود که دلتنگی بگیرد و دلگیری بزداید...

همان عسل بود که وقتی یکهو وسط روزمره گی ها و تکرارهای بی پایان زندگی برایش مینوشتم: چشمات الان چه رنگی ن؟ مینوشت بنفش مایل به سبز!! و آدمک خنده ای و بعد اما حتما عکسی از چشمان قهوه ای ش نقش میبست بر صفحه گوشی م و این من بودم که دل دلتنگی م تازه میشد و مینوشتم: چه خوبه که رنگ چشمای آدم هنوز همونی باشه که باید باشه...

و همین خوب بود، همینی که لازم نبود توضیح دهی که چرا نگران تغییر رنگ چشمان کسی هستی...

و همین که کسی صبوری کند در دوستی، تا آرام آرام شکل گیرد آن دوستی و قوام یابد و جا بیفتد، چونان که خورشت های اصیل ایرانی...که اگر نه تمام، عمده ی عطر و طعمشان را بدهکار صبوری اند و ماندگاری و عجول نبودنها

آری، عسل تویی دیگر بود و با این تفاوت که او آدرس موقهوه ای را داشت، برعکس تو که نداشتی و او موقهوه ای را میشناخت بر عکس تو که نمیشناختی...

و شاید تنها همین بود که اینبار عسل جابجا کرده بود، مهره ای که مقصود تو بود...

و در ذهنم مانده که بعد فهمیدن اینکه حالا موقهوه ای همه چیز را میداند، آرامتر که شده بودم بعد آن شوک، عسل گفته بود، با همان لحن شیرین هم گفته بود که: پیام را فرستادم و یک هفته هیچ نگفت، حتی نه یک، که نیم جمله...و آنوقت استرس افتاد به جانم و دمار از روزگارم درآورد...یک هفته را دوام آوردم بلکه چیزی بگوید حتی اینکه: مهم نیست یا میدانستم یا ...مهم نبود چه بگوید، فقط بگوید تا این ترس لعنتی دست از سر ذهنم بردارد و این پرده ی تاریکی که آسمان دلم را پوشانده، در هم تنیده شود و اما نشده بود...همچنان سکوت بود و سکوت و این مرا میترساند...گفته بودم عسل چرا ترس؟ ترس از چی؟ نمیفهمم....

و عسل برایم گفته بود از ترسش و من چشمانم درگیر حیرتی نامحتمل شده بود که: چطور از خاطر ذهنت گذشت این فکر...آخر چطور ممکنست این غلط از خاطر تیز هوشش بگذرد و ذهنش درگیر این توهم شود؟ نه، محالست اینگونه بیندیشد و عسل اما لب زده بود که نمیدانم چرا، ولی ترسیدم...

و همینست که تمام آن هفته را درگیر دو کلمه جوابش بودم بلکه خیالم را راحت کند و نکرد تا طاقتم طاق شد و دلم را به دریا زدم و تماس گرفتم و تمام آن تلفن را در انتظار نشانه ای بودم از تحقق ترسم و اما خدا را شکر، در دهنش نشانی نبود از آنچه که مرا بخود مشغول کرده بود...

هرچند غافلگیر شده بودم از هراسی که دل نازک عسل را در هم نوردیده بود، در دلم اما گفته بودم موقهوه  ای لعنتی، یعنی آنقدرها مشغول بودی که نشد چند کلمه مختصر بنویسی، بگویی که: برایم مهم نیست یا هرچیزی دیگر از این دست تا یک جفت گوی شفاف عسل فام  را رنگ اضطراب نزنی؟

و همینهاست که وامیداردم بگویم، ببخش آنان را که تهمت مهربان بودنت زدند...

به ازای لحظه لحظه ی آن هفته پر اضطراب تنها لب میزنم: عسل، مرسی که شادی ام آنقدرها برایت مهم بود که هراس را به جان خریدی...راست گفتی، شاید موقهوه ای بود که تو باشی...