ایفا:
همون گل بنفش نازنینی که از یه گلدون نه چندان بزرگ زرد رنگ شروع میشه و شاخه های مختلفش تا اون بالا بالاهای عکس و در هر دو جهت چپ و راست، امتداد پیدا میکنن...
اسمش ایفاست چون اون رو به اندازه و از جنس ایفا دوس دارم...ایفا، همون دختر نازنین آلمانی که انقدر لطیف و دوست داشتنی و بشاش و همیشه پرلبخند و همواره کمک کننده بود که من به دیدن این گل، شک نکردم که اسمش چی باید باشه...
"Eva"
در واقع "ایوا" ست و در المانی ایفا خونده میشه و همون "حوا" ی خودمونه...
ایفای من اما داستان عجیبی داشت یا حداقل تو ذهن من عجیب مینمود...
تو خونه ی یه آشنا چند باری لب پنجره ی آشپزخونه دیده بودمش و اما یکبار که رفته بودم، جاش حسابی خالی بود و اما خوب نه من پرسیده بودم و نه اون چیزی گفته بود از چند و چون نبودنش...
کمی قبل برخواستنم برای مرخص شدن بود که برای خالی کردن پوست میوه م رفته بودم سروقت سطل زباله ی بیوی آشپزخونه و با تعجب اون گلدون کم جونِ کم طاقت رو اونجا دیده بودم که روش پودر قهوه شونو ریخته بودن و پوست پرتقالشون رو و ...
دلم سوخته بود یهویی براش که زنده زنده دور انداخته شده و خیلی بدون فکر، دست کرده بودم اورده بودمش بیرون از زیر خروارها پوست میوه و همونجا قهوه های روشو شسته بودم و برده بودم تو اتاق تا بپرسم که میتونم با این موجود نگون بخت، خونه رو ترک بکنم که جواب این بود: به هر حال ما دیگه نمیخوایمش...
صاحب ایفایی شده بودم که نیمه خشک و لاجون بود و طرد و دور افتاده شده، و اینها هر کدوم بتنهایی کافی بود برای از پا انداختن یک لشکر فیل، چه برسه به ایفا...
اما من دست برنداشته بودم ازش،بعد یه حموم حسابی گذاشته بودمش تو یه لیوان آب،تا کمی ریشه بده و بعد کاشته بودم اون ساقه های ترد رو و گذاشته بودم گلدون رو گوشه ی طاقچه، جایی بین بود و نبود آفتاب...
ایفا انگاری طعم مهر رو درک کرده بود که خیلی زود و خیلی خوب واکنش نشون داده بود و سریعتر از اینکه فکرشو بکنم رشد کرده بود و قد کشیده بود و شده بود چهار پنج تا ساقه ی قاب و قلمدار و حتی دو سه تایی جدید هم، که اون تازه ترهارو جدا کاشته بودم و برده بودم برای خواهر... و حالا خواهر هم اتاقش طعم و بوی ایفا گرفته بود...
ایفای من دیگه قدش از قد قاب پنجره م هم بزرگتر شده و برای همینم بدور تزیینات تولدم پیچیده مش تا دور تا دور پنجره پیچ و تاب بخوره و کسی چه میدونه، شاید یه روزی تنِ بنفش و نازک ایفا تابید و پیچید بدور تمام دیوارهای این چهاردیواری...
حوای من هم مثل اون اولین حوا، به گناه ضعیف بودن، از بهشتش هبوط کرد، اما حالا، اینجا، روی زمینِ من، دوباره به زندگی برگشته، اونم چه بازگشت پرشکوهی...