مرگ، قسمت چهارم
سلامی و معرفی خودش و پرسیدن اینکه تو دپارتمانی یا نه و اگه آره میتونی بیای دفتر من یا نه، فقط چند لحظه ی کوتاه طول کشید و اتفاقات بعدش به این ترتیب بودن: بشقاب عدس پلو م رو رها میکنم گوشه ی میز اشپزخونه و پا تند میکنم به سمت دفتر اورشی و سر راه هم البته یکی دو تا پیامی که باید به پریسکا میدادم رو میدم و در تمام این مدت حسی مدام تکرار میکرد که این بار، همون باریه که...
دفتر اورشی فقط چند قدمِ بزرگ با آزمایشگاه فاصله داره که من با حالت نیمه دویی که همواره تو دپارتمان دارم، بشمار سه اونجام و بعد یه سلام علیک مختصر، اورشی همون چیزی رو میگه که حس ششمم گفته بود قبلا و به شنیدنش، بدنم یخ میکنه:
یه جسد داره برامون میاد، از اشویلینگن( اسم یه شهره در همین اطراف)، قراره حدود ساعت سه برسه، باید تحویل بگیرم و اماده ی فرمالدوهیدش کنم، همه ی هیوی هام درگیر بودن و نمیتونن بهم کمک کنن، استفان گفت تو ممکنه بتونی کمکم کنی، نظرت چیه؟
جملات و کلمات و آواها تو سرم تکرار میشدن و تکرار و نقطه ی اوج همه چیز همون تک کلمه ای بود که در تمام این سی و اندی سال ازش ترسیده م و سعی کرده م نه تنها از خودش که از هر چیزی که به اون مربوط میشه، خودم رو دور نگه دارم و حالا درست افتاده م وسطِ اصلِ ماجرا: جسد...
اورشی منتظر من رو نگاه میکنه و من جایی در دوردست ها سیر میکنم و کلمات تو ذهنم سُر میخورن و بُر میخورن و گم میشن و باز پیدا میشن و ...
میگن زمان نسبیه، یعنی از دید ناظر بیرونی که اونجا فقط اورشی بود، شاید کمتر از ثانیه ای طول کشید و اما من تمام سالهای ترسم رو سفر کردم و برگشتم تا به این نتیجه برسم که میخوام به اورشی تو اماده کردن این جسد کمک کنم و تا اونقدری به اعصاب صورتم فشار بیارم تا لبهای فشرده شده از ترسم رو از هم باز کنن و تارهای صوتیمو جوری به ارتعاش دربیارم که چیزی که اورشی میشنوه این باشه: بله، من بهتون کمک میکنم...
ساعتی که اورشی حدودی میگه، دقیقا همون ساعتیه که قرار بود ماشین پی سی آر خالی بشه و من قصد تصاحبش رو داشتم و ولی اینجا و این زمان، مواجهه با این مساله از همه چیز مهمتره، بالاخص که این جزیی از قراردادمه و حالا درسته که اورشی داره مودبانه ازم سوال میکنه ولی این اصلا معنیش این نیست که واقعا حق انتخابی هست بین کلمه ی بله یا خیر، بلکه همه چیز بیشتر جنبه ی تشریفاتی و اخلاق اجتماعی و اینا داره و در اصل اما همه چیز از قبل صحبت و برنامه ریزی شده و قرارداد من به این فیلد منتقل شده و به طبع اون انتظاراتی وجود دارن که باید براورده بشن...
پس همین رو به اورشی هم منتقل میکنم که من آزمایشی پیش رو داشتم تو همون ساعت و اما چون شما دست تنهایین، پس من موادم رو میزارم تو فریزر برای فردا و راس ساعت برای کمک بهتون میام...
اورشی کلی خوشحال میشه و تشکر میکنه و بعد اما یهو انگار که چیزی رو بیاد اورده باشه کمی نگران میپرسه: تو واکسن هپاتیت بی رو زدی بتازگی؟ بدون وقفه ای برای شنیدن جواب هم میگه: آخه این جسد خیلی تازه ست و فقط یکساعت از مرگش میگذره و احتمال ایجاد بیماریش بالاست، حتما باید واکسن زده باشی...
بین کلمه ی اخر جمله اورشی و این جواب من تقریبا فاصله ای نیست: واکسن رو نزده م چون تیتر آنتی بادیش تو خونم بیش از چهار برابر میزان مورد نیاز بود، الان عکس نتیجه ی آزمایش رو هم تو موبایلم بهتون نشون میدم که خیالتون راحت باشه و در حالیکه سرچ میکنم تا اون رو از میون هزار تا عکس تو گوشیم پیدا کنم، ادامه میدم که ولی برای هپاتیت اِی، اولین دوزش رو چند هفته پیش دریافت کرده م و تست تنفسی هم داده م و ...اسم تنفس که میاد، اورشی تازه یادش میاد که بهم بگه: با من بیا تا بهت لباسها و ماسک مخصوص رو نشون بدم...
باهمدیگه به قسمت پشتی اتاق کار اورشی میریم و اونجا با سیل روپوشها و شلوارهای شسته شده و تا شده ای مواجه میشیم که منو بیاد لباسهای زندانیها میندازه بسکه یک شکل و یکرنگن...
اورشی میگه، برای خودت تاپ و شلوار انتخاب کن، تاپها اندازه های مختلف دارن و احتمالا بتونی سایز مناسب پیدا کنی ولی متاسفانه شلوارها همگی سایز بزرگن و اما مهم نیست، یکیو بردار و بپوش نقدا، از این روپوشها هم بعدش میپوشی روش...
تاپ رو که میشنوین شاید مثل من، تاپهای تابستونی دوبنده بیاد تو ذهنتون و اما این کاملا یه اشتباه در انتخاب کلمه ی انگلیسی مناسب بود که توسط اورشی صورت گرفت...موجودی که بچشم اورشی تاپ میومد در واقع یه بلوز سفید رنگ با آستین سه ربعه ای بود که اولش باعث تعجبم شد که چرا آستین کامل نداره و این اصلا با عقل جور در نمیومد که قرار باشه باقی دستم بی محافظ و کاور در معرض خطر تماس با جسد و عفونت قرار بگیره و اما خیلی زود با دیدن روپوش آبی رنگ جراحی ای که اونقدر بزرگ و بلند بود که تمام هیکل آدم رو پوشش میداد و فقط چشماش میموند بیرون!!! مساله کاملا برام حل شد...
شوار هم که حق با اورشی بود، انگار برای یه گله فیل شلوار دوخته باشن، همه سایزهای آنچنانی که قد و کمرشون چندین برابر سایز موردنیاز من بود و اما بالاخره از هر کدوم یکی انتخاب کردم و
گذاشتم کنار و دست آخر هم اورشی ماسک مخصوصی رو بهم نشون داد که از یه کیف(کوله پشتی) نسبتا سنگین تشکیل شده بود که با لوله ای متصل میشد به بخش قرار گیرنده روی سر که تمام سر و صورت رو میپوشوند و در واقع اتصال و ارتباطت رو با هوای بیرون بکلی قطع میکرد تا هوای خارج شونده از اون کوله پشتی بشه تنها منبع حیاتت...چیزی شبیه همون ها که فضانوردان دارن یا غواصان هم حتی...
تا یادم نرفته اینم بگم که یه اسم رمز داشت وقوع این حادثه بین من و خواهر و قبلا که در موردش و در مورد ترسهامم بهش مفصل گفته بودم، بخاطر محل قرار گیریِ تمام تاسیسات مربوط به اماده سازی جسد در زیرزمین بود که اسم این اتفاق، هروقت که بیفته، شده بود رفتن به زیرزمین!!!
یعنی اینجوری بود که از دفتر اورشی که بیرون اومده بودم، بدو بدو پیامی بدین شرح روونه ی موبایل خواهر شده بود: منو دارن میبرن زیرزمین!!!!!!!! کمی بعد جوابش اومده بود که:ایشالا که چیزی نیست و میری و میای و میگی که ترس نداشت، دل قوی دار...
حالا که به یکی گفته بودم انگار آرومتر بودم و کم ترس تر...
بقول پریسکا، بعضی چیزارو حتی به زبون اوردنشون هم، کمک میکنه به تاب اوردن و تحمل کردنشون...
لباسهارو انتخاب کرده بودم و گذاشته بودم یه گوشه و بعد با اورشی قرار گذاشته بودیم برای منتظر موندن تا ساعت سه یا نهایتا سه و نیم عصر که جسد سر برسه و اگه نیومد و نرسید، دیگه هردومون بریم خونه هامون (البته اورشی گفته بود اون موقع تو میتونی بری آزمایشاتو انجام بدی !!! و من به روش نیوورده بودم که خواهرِ من، کدوم آزمایش آخه، من که نمیتونم یهو وسط هوا و زمین شروع کنم یه آزمایشی رو، لازمه که از صبح حواشیش رو انجام بدم تا عصرگاهان بتونم بزارمش تو دستگاه، وقتی بخوام آماده باش اینجا باشم تا سه و نیم که دیگه بعدش خیلی دیره برای یه شروع و ...بسنده کرده بودم به تشکری مختصر و راهی زندگی خودم شده بودم تا سه و نیم که هر نیم ساعت یه بار بیام سر بزنم و احوال رسیدن یا نرسیدن محموله ی انسانی رو بگیرم...
اورشی اضافه هم کرده بود که چون باید سوار قطار ساعت چهار بشه و بره خونه و چون کارها تقریبا یکساعتی بطول می انجامه، اگه جسد دیر برسه، دیگه نمیمونه برای انجام همه چیز و موکولش میکنه برای فردا صبحِ اول وقت، قبل از جلسه ی ساعت نهش و اینجوری گفته بود که: جسد خیلی تازه ست پس موندنش تو یخچال هیچ مشکلی ایجاد نمیکنه و اون اقایی هم که میارتش، کلید تمام درهای بین راه تا یخچال زیرزمین رو داره و خودش میتونه ببره بزارتش اونجا...
هی رفته بودم و هی سر زده بودم و هی نیومده بود و من مثل مرده ی عذابکار، در هول و وَلا و جوش و خروش بودم تا سه و نیم که برای اخرین بار رفتم و اورشی گفت که دیگه خیلی دیره و هردومون میریم دنبال کارمون تا فردا...
من از اون دسته از آدمهام که دوس دارن ناخوشیهاشون اول باشه تا خوشیهاشون بمونه برای آخر تا خاطره ی توبی از همه چیز تو ذهنشون بمونه...مثلا بچه که بودم، دوس داشتم قسمتهای دوست نداشتنی خوراکی ها یا غذاهارو اول بخورم تا اخرش زیتون یا هر چیزی که خوردنش خوشحالم میکرد، بمونه برای اخرین لقمه، که باهاشون تموم کنم خوردنمو، که طعمشون آخرین طعمی باشه که تو دهنم میمونه، که ذهنم بمونه با یه یاد خوب، با یه خاطره ی خوش...
خانم "باران نیکراه" یه پستی داره تو اینستا در مورد همین خاطره ی خوشِ آخرین لقمه که دیدنش نه تنها خالی از لطف نیست که لطف بسیار هم داره...
خلاصه که درست بر طبق همون اصل هم هست که من میخواستم برسه و بریم زیرزمین و انجام بدیم و تموم بشه همه چیز و نمونه برای فردا و اما حالا از سه و نیم هم کمی فراتر رفته بودن عقربه های ساعت و این یعنی که دیگه نمیشه که نمیشه...
بناچار خداحافظی کرده بودم و دست از پا درازتر از در اتاق اورشی اومده بودم بیرون که صدای دری که در انتهای دیگه ی سالن بود و به بیرون از دپارتمان راه داشت، نظرمو جلب کرده بود و بعدم تختی حاوی جسمی آبی رنگ روش که قبل از مردِ حاملش، از در عبور کرده بود و اومده بود توی سالن...
دیگه پرواضحه که مسئولیت چندانی بر عهده ی حس ششم و ترسِ فزاینده ی من نبود برای فهموندن این مهم به مغزم که این همون خودِ خودِ چیزیه که منتظرش بودین و البته خودِ خودِ ترست...
بدو برمیگردم اتاق اورشی و اونو که هنوز رو صندلیش جاگیر نشده، اینجوری به بیرون میکشم: اورشی،
فکر کنم
یعنی احتمالا
زبونم نمیچرخه به گفتن کامل چیزی که تو ذهنم رژه میره و قبل از تموم کردن جمله م، با دستم راهرو رو بهش نشون میدم...
با عجله بیرون میاد و اوه ش نشون میده که مفهوم مورد نظر من رو درک کرده...
همونجوری بی لباس مخصوص و بی روپوش و بی همه چیز، و بی خیالِ منِ خشک شده پشت در اتاقش، فقط در رو قفل میکنه و به سمت تخت و مرد و آبی روی تخت میره و بعد چند کلمه ی مختصر صحبت، انگار که تازه یادش افتاده باشه منم هستم، از همون ته سالن، بهم اشاره میکنه و میگه زهرا میخوای باهامون بیای؟
چی باید بگم تو اون هجمه ی ترس و اضطراب فزاینده و صعودی بالارونده ای که من رو میخِ همون فاصله ی چند متری کرده با تخت و مرد و کیسه ی ابی رنگ روی تخت...
ولی نه فرصتی هست و نه فضایی برای بیان و به زبون اوردن چیزی که در سرم دور دور میکنه، پس ته مونده ی بی بضاعتِ توش و توانم رو جمع میکنم تو پاهای سنگینم تا بکنمشون از اون حریمِ امن و به انتهای سالن ببرمشون...
اورشی میگه اگه میای که زود باش چون اسانسور اومد و همزمان مرد درب اسانسور رو باز گرفته تا اول تخت رو کامل بفرسته تو و بعدم خودش و اورشی مچاله بشن در فضای خیلی باریک موجود بین تخت و دیوار سمت راست و فضای باقیمونده ی سمت چپ رو به من بدن...
یادم میاد که چقدر قبلترها کنجکاو بودم این درب به کجا باز میشه و چرا همیشه روش یه نوشته داره که دانشجوها حق ورود بهش رو ندارن و چقدر همین بی حقی باعث شده بود تا من بخوام بدونم پشت این در چه خبره و حالا اما حقیقت بصورتی عریان پیش چشمم بود: پشت اون در اسانسوری بود برای انتقال اجساد به زیرزمین، به همونجایی که من داشتم میرفتم تا با یکی از فلج کننده ترین وحشتهای عمرِ سی و اندی ساله م روبرو بشم...
وارد اسانسور میشم و بناچار به همون فضای اندک باقیمونده که برای من جا مونده میخزم و بدن یخ زده از ترسم رو فرو میکنم بین تخت و دیوار...
ذهنم اوردوز شده از ترس تنها موندن با یه تخت، با یه کیسه ی آبیِ کوچیک و کم حجمی که روی تخت دراز کشیده و از طول و عرض و ارتفاع محدودش مشخصه که کسی که اون تو خوابیده، بسیار پیر و فرتوته درست به سایز یک بچه ی شاید سیزده چهارده ساله...
من با تمام تاریکی های ذهنم تنها مونده م و
تنها تلاشی فرساینده میکنم برای قوت قلب دادن به خودم که: نه ببین، اونجا، در اونطرف همین تخت، دوتا ادم سُر و مُر و گنده وایسادن،پس دم از تنهایی نزن که این فقط زاده ی ذهن رمیده و افسار گسیخته از وحشتته...
تو حتی همون موقع، همون سی سال پیش هم تنها نبودی، مگه میشد اصلا تنها بود و تنها موند میون اون خیلِ عظیمی که اول تو عروسی و بعدم تو عزا همراهت بودن، همونهایی که به فاصله ی چند ساعت، لباسهای چشم نوازشون با سیاه معاوضه شده بود و بجای سرمه و سرخاب، اشک نشسته بود بر چشمهاشون و گونه هاشون...
تو هیچوقت تنها نبودی و این فقط بازی ذهنته برای مشروعیت دادن به اون ترس عریض و طویلی که تمام این سالها به دوش کشیده ی....
حس میکنم اونقدر در دل زمین پایین رفته یم که یه جایی نزدیک جبه یا هسته ی زمین بنا شده این تاسیسات اماده سازی اجسادشون و اما بالاخره درب اسانسور باز میشه و من کز میکنم همون گوشه ی خودم، در منتهی الیه ترین نقطه ی ممکن نکنه که حتی لباسم به تخت تماس پیدا کنه...مرد و اُورشی بیرون میرن و بعد من با حفظ فاصله با تخت، از اسانسور پیاده میشم و تازه متوجه دالان طویلی میشم که پیش رومونه...اورشی میگه بیا ما جلو بریم و ترتیبمون میشه: اورشی، من، تخت و جسم آبی رنگ روش، مرد!!! و این ترکیب بسی کابوسه برای منی که حالا دیگه حتی نمیتونم تند برم چون اورشی جلومه...
دالان انقدر بلند و کم عرض و کم ارتفاعه که خودش مزید بر علته برای یه عالمه ترس مضاعف، درست شبیه این سردابهای قدیمی مخوف...بیشتر به تونل وحشت میخوره تا یه مسیر عادی که میتونست اقلکن عرض بیشتری داشته باشه و کمی هم ارتفاعی بالاتر که مرد که قد بلندتری از من و اورشی داشت، مجبور به خم شدن و خمیده گذر کردن نشه...
خود اون سرداب رو طی طریق کردن اگه وحشتش بیشتر از جنازه نبود، کمتر نبود و اما بالاخره به سر میاد و میرسیم به درب بزرگی که پشتش سالن بزرگتری خودنمایی میکنه و اورشی بازش میکنه و به همون ترتیب قبل وارد میشیم...
و اینجا معادل همون ساختمونیه که من تو ایران از در و دیوارش هم وحشت داشتم...
انگار که زمین تمام گرانشش رو جمع کرده باشه اونجا، پشت اون در که من اینطوری چسب زمین شده م و نمیتونم بکنم ازش برای برداشتن قدمهایی که از در عبورم بدن و اما صدای قچ قچ چرخهای تخت که خبر از نزدیک و نزدیکتر شدن کیسه ی آبی رنگ میدن، خودش اهرمی میشه برای کندنم و به داخل پرت کردنم...
شده بودم مصداق بارز اون شعر که:
از هر طرف که رفتم، جز وحشتم نیفزود...
میرم کنار اورشی که کمتر حس تنها بودن داشته باشم و اونم بیخیالِ من مشغول پوشیدن دستکشهاش میشه و اوردن تختی دیگه برای جابجایی کیسه ی آبی رنگ و آزاد کردن تختِ مرد و منم مثل نخودی تو دست و پاش میچرخمو تمام تلاشم اینه که یه جوری و به بهانه ای نزدیکش بمونم...
به سمت تاسیساتی فلزی که میره و درب یکیشونو که باز میکنه و در همون حالم میگه که برای امشب میزاریمش تو این یخچال تا فردا بیایم سراغش، مو بر تنم سیخ میشه که هی وایِ من، حالا من از مرده شور خونه میترسیدم و نصیبم یخچال و سرداب و مرده شور خونه و مرده و همه چیز باهم و یکجا شد!!!
حتی بعد از پوشیدن دستکش هم به سختی به اجسام اونجا دست میزنم و کمی در لاز نگه داشتن در یخچال به اورشی کمک میکنم که به صدای مرد که مارو میخونه برمیگردم و میبینم که زیپ کیسه ی آبی رنگ رو باز کرده و ...
آب دهنم سنگ میشه و میبنده تو گلوم وقتی که هیبت کامل زنی پیر و چروکیده با موهایی خاکستری رو میبینم که اونطوری آروم و بیصدا داخل کیسه ی آبی رنگ دراز کشیده...
لباسی کوتاه و رنگی با رنگهای شاد و تا زانو به تن داره و پاهایی که از زانو لخت هستن و روی یکیشون یک ناحیه ی قرمز شدگی وسیع داره که بعدها اورشی توضیح میده برام که نشان از یه عفونت باکتریاییه...
چشمهای سبز آبی زن هنوز بازه و دهانش هم نیمه باز، شاید که میخواسته کلامی به زبون بیاره یا که برای بلعیدن جرعه ای هوا بوده...
جایی وسط هپروتهایی که من سیر میکنمه که به هوش میام و میبینم که اورشی به کمک احتیاج داره برای جابجایی زن که جثه ای درست به کم جونی و کوچیکی یک بچه داره و میرم تا کمک کنم و تمام اعصاب بدنم رو بسیج میکنم برای بردن تنها همین یک فرمان به دستانم که باید دست بزنی
و
دست میزنم...
سرده، نه از جنس سرما که از جنس بی جونی و بی روحی...
بسیار سخت و طاقت فرساست جنگیدن در جبهه ی اون همه ترس و اما بازم ادامه میدم و دست میزنم و کمک میکنم در جابجاییش تا بزاریمش روی تختی دیگه و بعدم منتقلش کنیم به داخل یخچال و درشو ببندیم و مرد تخت خودشو برداره بره و ما دستکشهامون رو دربیاریم و بندازیم و اورشی بگه تا فردا صبح ساعت هشت، خدا نگهدار...
و این داستان همچنان ادامه دارد...