"مرگ"، قسمت اول: 
و اما داستانی که مدتهاست ذهنمو مشغول کرده که بنویسمش، نه به دلیلی و نه برای کسی که فقط برای خودم شاید... تا بعدها بخونم و یادم بیاد به این روزها...
اولشم بگم که چون مفهومی به نام "مرگ" اساس و بنای این داستان رو تشکیل میده، اگه با این مفهوم مشکل دارین، پا از سر خوندنش درگذرین...

دپارتمان ما بخشی از اسمش اختصاص داره بنام نامیِ آناتومی، پس پُر واضحه که باید آناتومی درس بدن و همین هم هست، یعنی کلِ آناتومیِ بچه های پزشکی و دندونپزشکی دانشگاه این شهر، تو همین دپارتمان فینقیلی تدریس میشه...
آناتومی هم جهت استحضار اون دسته از عزیزانی که نمیدونن، بخشیش با اجساد واقعی تدریس میشه، بخشیش با ماکت و بخشهایی هم با میز آناتومی که حاوی تصاویر متحرک بدن کامل انسانه در هر دو جنس...
اجسادی که بکار میبرن هم در واقع بدنهای اهدایی افرادی هستن که در زمان حیاتشون، خودشون رضایت داده ن که میخوان بعد مرگ، جسمشون در اختیار این دانشگاه قرار بگیره جهت استفاده ی اموزشی و البته که این افراد باید شرایطی هم داشته باشن و اولین و شاید یکی از مهمترین شروط( همه ی شروط مهم هستن البته) اینه که سنشون در زمان مرگ، پنجاه و پتج به بالا باشه و دلیلشم اینه که دانشجوها دچار حس های ناخوشایند نشن به هنگام پاره پاره کردن اون اجساد...

حالا این مطلب رو داشته باشین همینجا تا بعدا بهش برگردیم...
نکته ی بعدی ای که برای فهم این داستان ضروریه اینه که دانشجوهای دکترای این دپارتمان بقید قانونی که نمیدونم ایا در همه ی دپارتمان های بایولوژی ساری و جاریه یا فقط در اینجا، باید حتما و لزوما در طول دوران تحصیلشون، ساعتهایی رو آناتومی تدریس کرده باشن و خیلی معدودن کسایی که از این قانون تخلف کرده ن مثل "ساچین" که هیچوقت تن به تدریس نداد یا "چو" که یه دختر تایوانیه و حداقل بزارین بگم من تا بحال ندیده م که تدریسی داشته باشه...البته این بقیه ای که تدریس نمیکنن هم، حتما باید در حواشیِ آموزش مثلا مثل مراقبت جلسه ی امتحان و اینا دستی بر آتش داشته باشن...
در مورد من اما همه چیز از اول جور دیگه ای بود و جور دیگه ای پیش رفت و ...
از همون اوایل مراقبت جلسه امتحان رو پذیرفتم و انجام دادم و اما صحبتی از تدریس نبود تا اینکه...

این تیکه رو هم باز همون وسط مسطا بزارین ولو باشه تا بعدا یکی یکی بهشون برسیم به یاری خدا!!!
آخرین عضو مهم این داستان، اعتراف منه به یه حقیقت تلخ و اونم اینه که: " من از مرگ، مرده، کفن، تابوت، سردخونه، غسالخونه و بطور خلاصه هر چیزی که نشانی از مرگ تو خودش داشت، نه که بترسما، نه، وحشتتتتت داشتم، اونم وحشتی در سر حدِ خودِ مرگ...
فعل داشت رو بکار بردم چون فکر میکنم، بحد زیادی و یا حداقل مقداری، این ترس ریخته و متعادلتر شده حالا...

حالا که مثل جگر زلیخا، این داستان رو تیکه و پاره کردیم، برگردیم و یکی یکی این تکه های پازل رو جمع و جور کنیم و بزنیم به زخم بخشهایی تا کَم کَمک، این داستان سر و شکلی بگیره و اونجور که برای من رخ داده، به تصویر در بیاد...
اول از همه، میخوام آخرین قسمت رو شفاف سازی کنم که چی شد که من چنین سفت و سخت، فوبیای مرگ و مرده گرفتم...

یه بار یه عزیزی که یه بار که مثل خیلی از بارای قبلی، گناه مشکلات و ترسهای بیحد و شمارِ الانم رو، به گردن گذشته و بچگی هام انداختم، برگشت و با طنزی که خیلی درخور اون لحظه بود گفت: تو چه بچگیِ سختی داشته ی!!!

اینجوری شروع کردم که بگم، بله، این ترس هم از همون سالهای سخت با منه!!! از همون چهار پنج یا شیش سالگی...
نمیدونم و اصلا یادم نمیاد که چند سالم بود فقط یادمه که خیلی کوچیک بودم برای دیدن اون صحنه ای که دیدم...
نمیفهمیدم چی شده بود، با مامان بزرگ و خاله ها و دایی ها و کلی آدم دیگه، رفته بودیم عروسی و کلی خوش گذشته بود و بعد خوش و خرم برگشته بودیم و اما تو خونه ی مادربزرگ که قائدتا همیشه همه چی خوب بود، حالا انگار اتفاق بدی افتاده بود، اتفاقی به بدی یک مرگ!!! من البته چیزی نمیفهمیدم و هنوز درگیرِ فکر کردن به جوراب شلواری سفید عزیزی بودم که مامان برای اون عروسی برام خریده بود و با شوق و ذوق پوشیده بودمش و خیلی احساس خوشگلی و اینا هم بهم دست داده بود و دقیقا وسط همون حسِ خاص و خوب هم دایی محترم گفته بود که پاهات بسان چوبِ قابه!!!(چوبِ گل افتابگردان) و من مونده بودم که پس چرا بنظر خودم پاهام خیلیم قشنگن و این جوراب شلواری هم قشنگترشون کرده و ...
خلاصه من اندر خم جوراب شلواری بودم که یهو از تو اتاق صدای جیغ و شیون بلند شد و من زهره م آب شد که چی شده...
دیگه خاطرات بعد اون جیغ اول برام مبهم و تارن و فقط پرن از آدمهایی که میومدن و میرفتن و شیون میکردن و صورتهاشون خیس بود و آژیر آمبولانسی که نزدیک میشد و هیاهو و هیاهو و هیاهو...
ذهن من کوچیکتر از اون بود که بتونه اینارو بهم ربط بده و فقط انقدری میفهمیدم که چیزی این وسط درست نیست و اینکه همه هستن الا بابا بزرگی که باهامون نیومده بود عروسی و بازم البته من نمیدونستم چرا نیومده و فکر میکردم لابد عروسی دوس نداره...
یه چیزی اشتباه بود، یه چیزی کم بود، یه چیزی دیگه نبود، یه چیزی به بزرگی یه بابا بزرگ...

لحظه های بعد از اون رو اصلا نمیتونم بیاد بیارم تا اونجا که رفته بودیم مزار، همه بودن، همه ی اونایی که اون شب عروسی هم بودن، همه بودن الا بابا بزرگ و هیشکی هم اونقدری حال و حواس نداشت که برای من به یه زبونی که بفهمم، توضیح بده که بابا بزرگ کجاست؟

از سر قبرها میپریدم و میجهیدم و بازی میکردم و کم کمک که سر و کله ی بچه های دیگه هم پیدا شد، گل از گلم شکفت که همبازی پیدا کرده م و با پسر خاله م شروع کردیم به انواع و اقسام بازیهایی که به مخیله مون خطور میکرد و اما وسط اونهمه هیجان و بازی هم من اما ذهنم سخت مشغولِ یه سری سوالات اساسی بود که هنوز جوابی براشون نداشتم، مهمترینشون هم این بود که بابابزرگ کجاست؟
کم اهمیت ترهاشم اینا بودن که چی شده و چرا مامان و مامان بزرگ انقدر جیغ میزنن و گریه میکنن یا چرا اونطرف مزار که یه ساختمون هم هست، انقدر شلوغه و همه جمع شده ن اونجا؟

کلا انگار از بچگی یه فضولی خاصی در من بود که نذاشت اون روز و اون لحظه بخیر بگذره و آتیشی سوزوند که شعله هاش تا به همین امروز هم هنوز سر پاست...
به پسر خاله م گفتم: 
هی، فلانی، میای بریم ببینیم اونجا چه خبره؟
اونم از من بدتر، پایه شد و جهش کنان رفتیم بسمت اون ساختمون...
ولی قبل از رسیدن به تیررس جمعیت بود که دستی از پشت کمرمونو گرفت و به عقب کشیدمون و با تعجب که برگشتم تا صاحب دستها رو ببینم، صورت عصبانی بابا رو دیدم و بعدم محکم به بغلش کشیده شدم و بدینوسیله موقتا مهار شدم...

پسر خاله هم به سرنوشتی مشابه دچار شد و به دست پدرش اسیر و نگه داشته شد...
ولی بالاخره چندان خرد نبودیم که بتونن برای مدتی طولانی تو بغلشون نگه دارن و بالاخره خسته شدن و گذاشتنمون روی زمین و اما با تحکم گفتن که نباید بریم سمت اون ساختمون...
پاهامون رو زمین بود و اما دستهای کوچیکمون همچنان اسیر و بندِ به دستان محکم و پر قدرت پدران و اما اونچه که در ذهنمون میگذشت فقط و فقط یه چیز بود حالا: رفتن به سمتِ اون ساختمون...

مدتی طول کشید تا پدرها دوباره حواسشون پرت اتفاقات روی مزار بشه و من و پسر خاله رخصت مرخصی بگیریم و با قول اینکه دور نمیشیم و همون اطراف میمونیم، ازادی مشروط بگیریم و البته و صد البته که قرار نبود به اون قول و قرار پایبند بمونیم چرا که حالا مدارِ افکار ما فقط و فقط حول محور یه چیز میچرخید: 
اون ساختمون...
یکی دو باری باز کمی دور شده بودیم که پدرها حواسشون جمع ما شد و اما از اونجایی که اتفاقاتی که قرار بر افتادن داشته باشن، زمان و زمین رو به هم میدوزن برای افتادن، کسی به سراغ پدرها اومد برای هم کلامی و این همون موقعی بود که من و پسر خاله دستهای همو گرفتیم و مثل فنری که از جا درمیره، مستقیم به سمت ساختمون دویدیم...دیگه پشت سرمونو نگاه نمیکردیم که ببینیم چقدر از پدرها فاصله داریم، اما جلومون رو که میدیدم چندان دور نبود از ساختمون و این حس خوب فاتحان بزرگ رو بهمون میداد، فتح الفتوحی که کاش اتفاق نیفتاده بود چون تنها دستاوردش برای تمام سالهای زندگی من تا به اینجا، یک وحشت عمیق بود...

مستقیم به سمت ساختمون و بعدم قبل از اینکه کسی بتونه دستی به جثه های کوچیک ما برسونه، از در عبور کردیم و من دیگه چیزی یادم نمیاد جز:
بابا بزرگی که بدنش پیچیده در پارچه ای سفید بود و روی تختی از جنس سنگ خوابیده بود و گوشهاش پر از پنبه بود و ...
اونقدر اون صحنه حسش سرده که هنوز هم بعد سالها، با یاداوریش، احساس سرما میکنم...
زمان از حرکت ایستاده بود و انگار من تنها بودم با جسد پدربزرگ، من با تمام اون ساختمون سرد، من با اون تیکه پارچه ی سفید نفرت انگیز، من با اون قطعات پنبه، من با اون تخت سنگی، من با همه و تک تک اجزای اون صحنه تنها بودم...
چیزی در من جابجا شد قبل از اینکه دستانی از لای چادرهایی مشکی کمرم رو بچسبن و به طرف در بکشنم و من از شوک تمام اون چیزی که دیده بودم و از اون بهت و خشکیده گی، در بیام و بتونم جیغ بزنم...

بعد از اون فقط جیغ بود و جیغ و جیغ و بعدترهاشم اشک هایی که بی محابا میومدن و سری که بیش از پیش در شونه ی پدری که حالا بغلم کرده بود، فرو میبردم تا از اون ساختمون دور بشم و دورتر...
اونقدر اون صحنه و اون حس تنها و بی کس بود که حتی یادم نیست پسر خاله چی شد و چیکار کرد و سرنوشتش چی شد، نمیدونم که اونم دید اونچه رو که من دیدم یا فقط این من بودم و کل اون ساختمون و محتویاتش...

سالها از پی هم اومدن و رفتن و اما من از صمیم قلبم وحشت داشتم از اون ساختمون لعنتی، جوریکه حتی میترسیدم از نزدیکیش عبور کنم، از پنجره هاش که میشد باهاش داخل رو دید زد، از در قدیمیش، از تابوتها و تکه پارچه هایی که همواره جلوش یا پشتش افتاده بودن، از تک تک آجرهای اون ساختمون میترسیدم و متنفر بودم...همیشه از بابا میخواستم از مسیر اون ساختمون وارد مزار نشه و دور بزنه و از اون یکی مسیری که نزدیکش نیست وارد بشه...هیچوقت دیگه نزاشتم چشمام مواجهه ی نزدیکی با مرگ داشته باشه و حتی تو مرگ نزدیکان و عزیزان هم نزدیک اون ساختمون نشدم و تو نمازهای میت هم شرکت نکردم و هیچ تشییع جنازه ای نرفتم و  داخل هیچ قبر خالی ای رو نگاه نکردم و نزدیک قبرهای تازه ی بدون سنگ نشدم و ...
و تمام اینها، فقط تلاشهایی مذبوحانه بود برای کمتر مواجه شدن با ترسی که مثل سرطان تک تک و تمام سلولهای ذهن من رو در سلطه ی خودش داشت، ترس از مرگ و ترس از مردن و ترس از مرده...

غافل از اینکه اتفاقاتی که باید بیفتن، مسیر خودشون رو می یابن حتی اگر این یافتن، سی و اندی سال طول بکشه...

خوب حالا که یه قسمت از داستان تکلیفش روشن شد، میتونم بزارمش و برم سراغ اون باری از مراقبت امتحان که خانم اورشی، مسئول بخش دایسکشن دانشگاه، ایمیل زده بود و تمام بچه های دکترا رو بیاری فراخونده بود که آهای، ما یه امتحان خیلی بزرگ داریم و کلی دانشجو باید در یه مدت کوتاه امتحان بدن و برای همین به کمک همه تون نیاز داریم و بدویین بیاین این برگه ی ساعات و روزهای امتحانی رو نگاه کنین و امضا کنین که کدومشو انتخاب میکنین و ...

منم خوب به عادت همیشه رفته بودم و ساعت مناسب خودم رو امضا کرده بودم و از قضا پریسکا اون روز مریض بود نیومده بود و اما ایمیل رو که دیده بود، خواسته بود این ندای هل من ناصرن ینصرنیِ اورشی، بی جواب نمونه و برای همین بهم پیام داده بود که بجای اون هم برای یه تایمی امضا کنم و منم فورا تو همون تایم خودم، برای اونم امضا زده بودم که باهم باشیم، بسکه حضور و همراهی پریسکا برام لذت بخشه، حتی اگه این همراهی سر جلسه ی امتحان باشه...

روز امتحان که شده بود، قبلش برخلاف روزای دیگه که بدون روپوش آزمایشگاه و با لباس معمولی میرفتیم سر جلسه، استفان گفته بود که روپوش بپوشیم و دستکش و این مایه ی تعجب بسیار من شده بود و اما باز کنجکاوی نکرده بودم و گذاشته بودم تا دم در سالن امتحان که پریسکا که قبلا لابلای حرفهام چیزی هم از ترسم از مرده بهش گفته بودم، بعد یه مکث معنی دار بگه: زهرا میدونی که داریم میریم سر چه امتحانی، درسته؟